کتابخانه:مرز فضایل و رذایل اخلاقی

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
مرز فضایل و رذایل اخلاقی
مشخصات کتاب
Marz fazayel va razayel-habibiyan.jpg
نویسنده احمد حبیبیان
زبان فارسی
ناشر مطبوعات دینی
محل انتشارات قم
تاریخ نشر 1382/12/10
قطع رقعی
شابک 964-5990-61-0

محتویات

مقدمه‌ای از حضرت آیت الله موسوی همدانی نماینده رهبری و امام جمعه محترم همدان (دامت برکاته)

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع علم اخلاق انسان است که در مقام بیان مسیر حرکت و بیان نحوه و شیوه سیر و حرکت این موجود است، و قوس صعودی و نزولی حرکت ارتقاء و تعالی بخش او و انحطاطی او را تشریح می‌نماید.

از نظر قرآن که همان بیان حقیقت و واقعیت است، انسان بهترین و عالیترین موجود، و از لحاظ دیگر بدترین و پست‌ترین موجود است: لقد خلقنا الانسان فی أحسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین (سوره تین)

آدمیزاد طرفه معجونی است - وز فرشته سرشته وز حیوان

گر کند میل این شود به از این - ور کند میل آن شود پس از آن

در قرآن آیاتی است که انسان را بعنوان بهترین موجودات معرفی می‌کند و بهترین و عالی‌ترین صفات برای او می‌شمارد:

۱ - خلیفه و نماینده و نمایاننده خدا:

انی جاعل فی الأرض خلیفه (بقره - ۳۰).

۲ - ظرفیت علمی وسیع به وسعت تمامی اسماء و اشیاء:

و علم آدم الأسماء کلها (بقره - ۳۲).

۳ - در سرشت او علاوه بر عناصر مادی عنصری ملکوتی و الهی وجود دارد:

و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طین ثم جعلناه نطفه فی قرار مکین... ثم أنشأناه خلقاً آخر فتبارک الله أحسن الخالقین (مؤمنون - ۱۴).

فاذا سویته و نفحت فیه من روحی فقعوا له ساجدین (ص ۷۲).

۴ - برگزیده و منتخب خدا: ثم اجتباه ربه فتاب علیه وهدی (طه - ۱۲۱).

۵ - امانت در خدا: انا عرضنا الأمانه علی السموات و الأرض... و حملها الانسان (احزاب - ۷۲).

۶ - انتخابگر و لائق تکلیف و خطاب تشریعی:

انا هدیناه السبیل اما شاکراً و اما کفوراً (دهر - ۳).

۷ - از کرامت ذاتی و فضیلت برخوردار است:

و لقد کرمنا نبی آدم (اسراء - ۷۰).

۸ - از وجدان اخلاقی برخوردار و با الهام فطری و الهی زشت و زیبا را درک می‌کند: والشمس و ضحاها... فألهمها فجورها و تقواها (شمس - ۹).

۹ - هیچ چیز او را سیر و راحت و آرام نمی‌کند جز یاد حق:

ألا بذکر الله تطمئن القلوب (رعد - ۲۸).

۱۰ - تمام نعمتهای زمین برای او آفریده شده است:

هو الذی خلق لکم ما فی الأرض جمیعاً (بقره - ۲۹).

۱۱ - برای پرستش و عبادت اختیاری و تشریعی آفریده شده است:

و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون (ذاریات - ۵۷).

و معرفی‌های دیگری که با مراجعه به قرآن و توجه بیشتر آن خصایص روشن می‌شود. و از طرف دیگر می‌بینیم که قرآن انسان را بدترین و پست‌ترین و خطرناک‌ترین و زیان بارترین موجودات می‌شمارد. برای نمونه به چند آیه اشاره می‌کنیم:

۱ - أولئک کالأنعام بل هم أضل (اعراف - ۱۷۹).

۲ - لجاج و عنادش از همه چیز بیشتر است:

و کان الانسان أکثر شی ء جدلاً (کهف - ۵۴).

۳ - کفور و ناسپاس: ان الانسان لکفور (حج - ۶۶).

۴ - حریص و آزمند: خلق الانسان هلوعاً (معارج - ۱۹).

۵ - سرکش و طغیانگر: ان الانسان لیطغی أن رآه استغنی (علق - ۶).

۷ - کأنهم حمر مستنفره (مدثر - ۵۰).

۸ - تشبیه به سگ و آن جانوار درنده نمود:

فمثله کمثل الکلب (اعراف - ۱۷۶).

۹ - شریرترین و خطرناک‌ترین جانداران و جنبنده است: ان شر الدواب عند الله الصم البکم الذین لا یعقلون (انفال - ۲۲).

و آیات دیگری که در این رابطه هست.

آیا واقعاً این چنین است؟ آیا این همه مصائب و مشکلات که دامنگیر بشریت بوده و این همه جنایات وسیع که در سطح جهان وجود دارد، این فجایع رقت بار که هر انسان با و جدان با دیدن و شنیدن آن شوکه می‌شود، این همه آدم کشی و قتل نفس و شکستن و خورد کردن استخوانها و سوزاندن انسانهای و بی دفاع، ویرانی‌ها و خرابیها و آواره گیها و جنگهای طولانی ویرانگر، این همه انحرافها و تعدی و تجاوز به نوامیس و، اعراض و اموال و حقوق ضعفا، جز از اثر مهار گسیختگی و مستی و غرور این موجود شریر است؟ آیا عامل دیگری طبیعی، جوی، آسمانی، زمینی خارج از وجود انسان و انحراف مسیر اخلاقی وجود دارد؟

این است که در این زمان توجه به اخلاق انسانی و تعدیل قوا و غرائز بشری که بیش از هر زمان واجب و ضروری و فوری است، و تا انسان ساخته نشود زندگی انسانها در مخاطره بیشتری قرار خواهد گرفت و دنیای امروزی سامانی نخواهد یافت. و اگر انسان ساخته شود جهان خارج بازسازی و ساخته خواهد شد. و لذا بر ناصحین و مصلحین و گویندگان و نویسندگان و هنرمندان و هر کس که در این راستا قدرت و توانی داشته باشد تلاش و کوشش نموده و از هر فرصتی استفاده نماید. باشد که این انسان فرو رفته در منجلاب فساد و تباهی را تا حدودی نجات دهد.

جزوه‌ای که در دست شما است نتایج زحمات ارزنده برادر محترم جناب آقای احمد حبیبیان که خود متخلق با خلایق حمیده و صفات پسندیده است، می‌باشد و در این جزوه ذوق و ابتکاری مخصوص به کار رفته و با بیان مفاهیم واژه‌های اخلاقی و توضیح و تشریح حدود و تفصیل مرزها و شرح و تبیین مشترکات و مصادیق ممدوح و مذموم و ابعاد مثبت و منفی مفاهیم و اضداد این ارزشها به طور مرتب و منظم تحریر و در این رشته تألیف گشته و بسبک خاصی که از ذوق و سلیقه نیکوی نویسنده حکایت می‌کند تنظیم شده است؛ و در عین اختصار مطالب اخلاقی استصاء شده نه تفصیل و زیاده روی ممل و خسته کننده و نه اجمال و کوتاهی مخل که در فهم مطالب اخلال و ابهامی رخ دهد و در حد اعتدال تربیت داده شده است. امید است با توفیق پروردگار مهربان مورد بهره برداری و استفاده علمی و عملی مؤمنین و برادران قرار گیرد.

اللهم وفقنا لما تحب و ترضی و صلی الله علی محمد و اله الاطهار.

سید ابوالحسن موسوی

مقدمه مؤلف

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین، و الصلوه و السلام علی سید المرسلین، حبیب اله العالمین، سیدنا و مولانا ابی القاسم محمد (علیه السلام) و علی اهل بیته الطاهرین.

روح انسانی که نشأت یافته از عالم علوی و ملکوتی است، میل به بی نهایت دارد. به تعبیر کوتاه، روح انسانی به نهایت گراست. بر این اساس طبق اصل سنخیت معلول با علت، جز با روی آوردن به مایه‌ها و آیه‌های الهی و هر چیز که وجه الله و صبعه الله نامیده می‌شود، آرام نمی‌گیرد. در این سیر فطری و خالص است که ضمن سیرابی و برخورداری از لذت شرب مدام شراب ملکوتی، تشنه تر از گذشته در جستجوی شرابی نشئه دارتر، روان می‌گردد و این سیر را الی الابد، ادامه می‌دهد. این سیر لذت بخش، که در عین وصال، هجران است، برای آندسته از انسان‌هایی است که در آغاز کار با نیروی خرد و چشم و گوش عبرت گیر، به آفاق نگریستند و به وجود ظاهرتر از هر ظاهر و پنهانتر از هر پنهان حضرت حق پی بردند، و از آن پس بی قرار و ناآرام در وادی دل، قدم همت نهادند و تشنه و مشتاق، بسوی آبشخور وحدت راه پیمودند.

اما برای آندسته از انسانهائیکه با وجود فراهم بودن مقتضی و نبودن مانع، چشم دل بستند و به آفاق ننگریستند و در نتیجه به وجود حضرت حق پی نبردند، آن میل باقی ماند، اما بی رهنما و بی چراغ راه؛ کورکورانه، در وادی غرایز و شهوات و نه در وادی دل، شب و روز قدم زدند اما چونان تشنه‌ای که طالب آب است، به جای آب، به سراب و از آنجا به سودای آب، به سرابی دیگر و هلم جرا... .

اینکه انسان اگر با وجود تملک تمام دنیا باز هم برای داشتن حرص می‌زند، این نیاز غریزش نیست زیرا غریزه - مثلاً غریزه گرسنگی غذا می‌طلبد اما بلافاصله اشباع می‌شود، بلکه این روح بی نهایت گرا و خداوند خواه اوست که در بستر غریزه حرکت می‌کند. و راز اینکه چرا به خدا نمی‌رسد؟ چرا لذت نمی‌برد؟ چرا در اوج تشنگی له له می‌زند، علتش این است که جاده را گم کرده است. این شاهراه، این صراط المستقیم، دل آدمی است، که باید سیر را از آنجا آغاز کرد زیرا هم فرش و هم عرش آنجاست، نقطه آغاز و پایان آنجاست:

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد - آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

پس انسان برای کمال آفریده شده است، زیرا میل کمال دارد. حال که چنین است، چنین می‌شود که این انسان با داشتن اسباب و لوازم شناخت کمال مطلق و با وجود ذخیره‌ای بی پایان از میل و اشتیاق به حضرت دوست، مصداق اسفل السافلین و مدلول کالانعام بل هم اضل می‌شود؟

نکته اش در این است عقل عقل - این گوهر گرانمایه - در این سفر بکار گرفته نمی‌شود؛ همان عقلی که در توصیفش فرمود: العقل ما عبدبه الرحمن و اکتسب به الجنان عقل آن چیزیست که، به وسیله آن خداوند پرستیده می‌شود و با آن بهشت حاصل می‌گردد.

در این اوراق سعی ما بر این است که بتوانیم مرز مفاهیم اخلاقی نظیر: خود خواهی و عزت نفس، خطبه و حسد، شجاعت و تهور و... در یک کلام مرز راه دل و راه غریزه را تعیین کنیم، باشد که با این مرزبندی و تمایز بین فضائل و رذائل، با تأئیدات خداوند متعال و چراغ عقل و قدم تقوی راه دل را بشناسیم و تابلوها را که در مسیر قرار دارند تشخیص دهیم، مبادا که به جای حق قدم نهادن در وادی تواضع لله و لأولیائه، در مرداب چاپلوسی و ذلت نزد ناکسان گرفتار آئیم و گوهر شرفمان را بفروشیم.

تذکر این موضوع هم لازم است که بدانیم چرا بعضی از فلاسفه مانند نیچه آلمانی اخلاق را اختراع ضعفا و برخی مانند مارکس اخلاق را اختراع اغنیاء می‌داند؟ آن یکی جامعه و انسان ایده آل را انسان و جامعه قوی و زورمند تصویر می‌کند، و این یکی کمال انسانی را در رفع گرسنگی و حکومت محرومین می‌داند؟ هر دوی اینها از اخلاق برداشت مساوی دارند؛ زیرا، آنچه که باور کرده‌اند، آن سیستم اخلاقی ای است مثلاً ذلت و خواری را به جای تواضع، و ترحم تحقیرآمیز را به جای مهربانی و دوستی و خوشرفتاری و حسن خلق، و... انگاشته است. اگر بتوانیم مرز این واژه‌ها را نشان بدهیم، شاید این شبهه از ذهن طرفداران این نظریه‌ها بر طرف شود.

ان شاء الله.

در خاتمه خاطر نشان می‌سازیم که برای تحلیل واژه‌ها و مفاهیم ابتدا از یک فضیلت اخلاقی مثل حیا شروع نموده و آنگاه دو واژه دیگر که یکی قرینه منفی و متشابه آن یعنی کم روئی، و دیگری ضد آن یعنی جلع و بی حیائی است، مورد بحث قرار گرفته، امید است که مورد قبول حق تعالی قرار گیرد.

در اینجا بر خود لازم می‌دانم که از الطاف پدرانه استاد و اسوه ارجمندم حضرت آیت الله جناب حاج آقا موسوی همدانی - نماینده رهبری و امام جمعه همدان - که با وجود کثرت مشغله بذل عنایت فرموده و مجموعه را با دقت مطالعه نموده، و ضمن راهنمائی‌های مفید و سازنده، آن را با مقدمه‌ای محققانه مزین فرمودند، تشکر نمایم. خداوند سایه پر برکتشان را از جامعه ما به خصوص استان همدان کوتاه نفرماید ان شاء الله.

و همچنین از زحمات بی شائبه برادر ارجمندم حجت الاسلام و المسلمین جناب آقای علیرضا رازینی نماینده دفتر نهاد رهبری در دانشگاه بو علی سینا که در اصلاح این مجموعه بعمل آوردند سپاسگزاری نموده، بر ایشان توفیق بیشتر آرزو می‌کنم.

احمد حبیبیان

فضیلت اخلاقی (۱)

الف - عزت نفس

انسان دارای دو نوع خود می‌باشد: خود حقیقی و خود پنداری. خود حقیقی، آن خود برخاسته از ملکوت است که اصالت دارد و در صورت قرار گرفتن در مسیر صحیح تربیت، استعدادهای نهفته اش شکوفا گشته، به کمال می‌رسد. خود پنداری، در واقع ناخود است و اصالتی ندارد، ذهنیت انسان است که آن را می‌سازد.

کسی که ارزش وجودی خودش را در داشتن خانه و باغ و... می‌داند و از خود حقیقی خود غافل است، آیا می‌توان نام این خود را خود نهاد؟ این خود، قوام و دوامش به اندازه قوام و دوام همان چیزیست که بدان دل بسته است.

لازم به ذکر است این ناخود، هر چند جنبه عدمی دارد، اما عدمش عدم مطلق نیست، عدم ملکه است. بدین توضیح: مثلاً قوه بینایی، یک امر وجودیست که اگر به کار بیافتد، منشأ آثار وجودیست و اگر به کار نیافتد، منشأ بسیاری از مشکلات و محرومیت هاست. خود حقیقی هم (همانطور که گفته شد) یک امر وجودیست که اگر تربیت شود و نهفته‌هایش آشکار گردد، منشأ عالیترین و پایدارترین لذت هاست، و اگر متوقف شود، ملکاتی پدید می‌آید که منشأ محرومیت از کمال و در نتیجه، عذاب و شکنجه دائمی است.

عزت نفس عزیز داشتن آن خودی است که جز با تخلق و خلاق الهی به کمال نمی‌رسد و جز با زلال توحید سیراب نمی‌گردد. نفسی است نفیس و گوهریست قیمتی که جز با سنگ گناه نمی‌شکند و با شکسته شدنش، جز با توبه و وانهادنش به خدای جابر الکسیر ( جبران کننده شکسته‌ها) جبران نیابد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:

اکرم نفسک عن کل دنیه و ان ساقتک الی الرعایب، فانک لن تعتاض بما تبدل من نفسک عوضاً. نفس خود را گرامی بدار از اینکه مبادا دچار پستی‌ها شود، زیرا تو اگر از نفس خود چیزی را از دست دادی، چیزی جای او را نمی‌تواند پر کند.

بنابراین کسی که تن به دروغ و خیانت و... نمی‌دهد و حاضر نیست که در مقابل یک فرد جبار و ثروتمند به خاطر ترس یا رسیدن به مال، خضوع کند، دارای عزت نفس است.

ب – خودخواهی

گفتیم که خود پنداری اصالتی ندارد و خاستگاهش، ذهنیت بیمار انسانی است که لذت‌های معنوی را رها کرده، به لذات جسمانی روی آورده است. او، که به لذت‌های مادی خو کرده است، به هیچ وجه حاضر نیست که اسباب و لوازم آن را - که مال و جان باشد - از دست بدهد. مسکین گمان کرده است، که این حالت خدمت به خویش است و حال آن که خبر ندارد که دارد به خودش خیانت می‌کند. بعنوان مثال: کسی که به مواد مخدر یا مشروبات الکلی روی می‌آورد، گمان می‌کند با لذتی که از این رهگذر نصیبش می‌شود، به خودش خدمت نموده اما غافل از اینکه در پس این لذت، وجودش را که زمینه‌های کمال در آن به تعطیل کشیده شده، متلاشی می‌سازد. مرز اخلاقی بین انسان خودخواه، و کسی که دارای عزت نفس و کرامت انسانی است، این است که: اگر با تذکر یک مسئله اخلاقی، مثلاً قبح دروغ و غیبت از جا در رفت و نصیحت شما را دخالت در امور شخصی خود تلقی کرد، خودخواه است، و اگر پذیرفت دارای، عزت نفس است.

ج - ذلت و خواری

نقطه مقابل عزت نفس، ذلت و خواری است. ذلت و خواری از اثر خودخواهی است[۱]، زیرا فرد خودخواه که دل در لذات مادی و لوازم آن سپرده است تا زمانیکه آنها را برای خود فراهم آورده و به کسی نیازی نداشته باشد، کمترین اعتنائی به کسی نداشته و به فکر کار خود و لذات خویش است، اما هنگامیکه منافعش به خطر می‌افتد و لذاتی که بدان خود کرده از او گرفته شود، بهر دری می‌زند و در مقابل هر کسی که بتواند لذات از دست رفته او را تأمین کند، با عجیب‌ترین تعبیرات چاپلوسانه، سر خم می‌کند. اگر چه اظهار دارد که: من شما را دوست می‌دارم در تحلیل نهائی مفهومش این است که من شما را مادام نیازمندتان هستم، دوست دارم. انسان خودخواه نه تنها وجودش به حال دیگران مفید نیست، بلکه مضر است؛ موجودیست مغرور، بی وفا و فراموشکار.

امام هادی (علیه السلام) فرمود: من هانت علیه نفسه، فلا تامن من شره.[۲]

اگر کسی در نزد خود خوار شود (احساس شخصیت اخلاقی و معنوی نکند) از شر او ایمن مباش.

فضیلت اخلاقی (۲)

الف – تواضع

واژه تواضع که از وضع ( نهادن) گرفته شده، حالتی است که انسان به وسیله آن، خود را در مقابل دیگری بالاتر ندانسته و به ارزشهای معنوی او احترام قائل می‌شود و جایگاه خود را فروتر می‌نهد.

تواضع، حالتی است که خاضعانه و فروتنانه، برخاسته از خود ملکوتی الهی یک انسان، در مقابل یک خود ملکوتی که واجد ارزشهای غیر مادی است. این وجود مورد احترام حد اعلایش ذات اقدس الهی است. که تمام ذرات عالم امکان، سر سجده و خضوع در پیشگاه او سپرده‌اند.

این تواضع و خضوع تا آنجا که مربوط به غیر انسان می‌شود، تکوینی است و پای اراده و اختیار در کار نیست. اما آنچه که مربوط به انسان می‌شود، اراده اوست که بر اساس آگاهی و پی بردن به عظمت پروردگار، آزادانه سر تسلیم فرو می‌آورد و ذات اقدس الهی و هر آنچه که صبغه و رنگ او را دارد، خاضع می‌گردد.

انسانی مورد تواضع یک مسلمان واقعی است که دارای ارزشهای خدایی باشد، خواه این انسان فقیر باشد خواه ثروتمند؛ ملاک حقیقی ارزش انسان، تقوی است.

بنابراین یک مسلمان، هیچ گاه به کسی دیگر، بر اساس ارزش‌های مادی و غیر الهی و به ویژه ضد الهی، سر خم نمی‌کند، هر چند این فرد، فرمانروای تمام ممالک باشد. اما در برابر یک انسان تهیدست حاضر است تواضع نماید، مشروط بر اینکه آن فرد تهیدست عبد خدا باشد.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: همانا دو فرشته در آسمان بر بندگان گماشته شده‌اند، هر کس برای خدا تواضع کند، او را بالا برند و هر که تکبر کند پستش کنند[۳].

درباره کیفیت تواضع، امام صادق (علیه السلام) فرمود: از تواضع است که در نشستن به پائین مجلس راضی باشی و به هرکه برخوردی سلام کنی، اگرچه حق تو باشد، و دوست نمداشته باشی که تو را به تقوی بستایند[۴].

ب - تملق و چاپلوسی

آنجا که انسان از قید ارزش‌های خدائی خارج می‌شود و ارزش‌های مادی ملاک سعادت و خوشبختی قرار می‌گیرد، اسارت آغاز می‌شود. تملق، حالتی است برخاسته از خود مادی و حیوانی که در مقابل انسان دیگر برای جلب منافع و کسب امتیازات مادی صورت می‌گیرد، گاه ممکن است که یک فرد مادی و فاقد ارزش باشد که طبعاً از این تملق گوئی خشنود می‌شود؛ و گاه ممکن است که یک فرد معنوی و واجد ارزش‌های الهی باشد که قهراً از این چاپلوسی متنفر است.

اما شخص متملق یک عنصر بی مقدار است که برای رسیدن به مطامع خویش به هر کس که رسید سر خم می‌کند و تعابیری که به کار می‌برد، ظاهرش متواضعانه و مودبانه است اما باطنش از کبر و نخوتی بی پایان خبر می‌دهد. زبانش خاضع است و دلش متکبر، در ظاهر دوست دارد و در باطن نفرت؛ هیچ ارزشی جز ارزش مادی برایش مهم نیست.

انسان متملق شخصیت خود را به ثمن بخس فروخته است و آنچه را که به عنوان آبرو، در قالب کلمات متواضعانه به پای فرد مورد تملق نثار می‌کند، آبرو نیست، شبه آبروست؛ زیرا اگر آبرو می‌داشت بدین آسانی و ارزان از کف نمی‌داد. انسان چاپلوس، یک فریبکار است که دامش الفاظ متواضعانه می‌باشد.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: از ما نیست کسی که با مسلمانی نیرنگ کند.[۵]

ج – کبر

کبر، ضد تواضع است. حالتی است که انسان به وسیله آن در مقابل خداوند و ارزشهای الهی سر فرود نمی‌آورد و خود را از هر چه غیر خود است بالاتر می‌داند.

تکبر، حالتی است که از حب جاه سرچشمه می‌گیرد. بنابراین انسان متکبر ممکن است هیچگاه تملق و چاپلوسی نکند حتی اگر به خاک فقر و مذلت بنشیند. متکبر و متملق در یک امر مشترکند و آن نفی خدا و ارزشهای آن است.

برای متکبر و متملق، انسانیت انسانها ملاک نیست. اما آنچه که متکبر را از متملق جدا می‌کند این است که: متکبر جاه طلب است و متملق مال طلب. و اگر متملقی برای به دست آوردن جاه و مقام تلاش کرد، هدفش جاه و مقام نیست، بلکه مقصودش بدست آوردن منافع مادی آنست؛ زیرا اگر فقط جاه طلب بود هرگز حاضر نمی‌شد برای به دست آوردن آن تملق کند. جاه طلب‌های واقعی را با چاپلوسی به دست نیاورده‌اند، بلکه بزور شمشیر و قلدری آن را کسب کرده‌اند.

بنابراین، این دو واژه یعنی کبر و ملق با هم، هم افق نیستند. کبر اگر در مقابل خدا و انسانهای مؤمن و متواضع قرار گیرد، به معنای خود برتری بینی است، اما کبر اگر در مقابل انسانهای متکبر صورت گیرد، خود برتر بینی نیست بلکه بی اعتنائی است، بها ندادن به متکبر است، یک تنبیه اخلاقی است که اگر در تنبیه شونده اثر بخشید برای تنبیه کننده سوء اثر ندارد.

از حضرت صادق (علیه السلام) سئوال شد کمترین درجه الحاد چیست؟ فرمود: کمترین درجه آن کبر است. و نیز فرمود: هر کس به سنگینی ذره‌ای تکبر درونش باشد، داخل بهشت نمی‌شود.[۶]

فضیلت اخلاقی (۳)

الف – غیرت

روح انسانی دارای سه بعد است: دل، که کانون عواطف و احساسات است، دماغ و ذهن که منشاء عقل و تفکر است، و غرایز که خاستگاه لذت و آلام جسمانی است. حب ذات میلی است که بر تمام وجود انسان سایه افکنده و انسان هر کاری راکه می‌کند، چه دوست بدارد چه کین بورزد، چه فکر کند و چه بخورد و بیاشامد، همه در جهت ارضای ذات خویش است. انسان به هیچوجه مایل نیست که ذاتش از خارج تهدید شود، بنابراین با تمام وجود با کمک قوه غضبیه که از دل و احساسات سرچشمه می‌گیرد، به دفاع بر می‌خیزد و این حالت دفاعی، که توأم با آثار و عوارض جسمانی از قبیل تپش شدید قلب، برافروخته شدن رگها، ارتعاش دستها و لب‌ها و جریان شدید خون می‌باشد، خشم نامیده می‌شود.

در بحث خودخواهی و عزت نفس گفتیم که اگر انسان خودش را خود ملکوتی دانست و به ارزش آن پی برد، آن را عزیز می‌دارد، و نام این حالت را عزت نفس نهادیم. حال اگر این عزت نفس به خطر افتاد و از جانب فردی یا گروهی مورد اهانت قرار گرفت، حالتی پیدا می‌شود که باید آن را غیرت بنامیم.

غیرت، همان حالت خشم و غضب است اما حالت مثبت آن (حالت منفی خشم توضیح داده خواهد شد). فرض کنید که شما را که تا کنون مرتکب خیانت نشده‌اید، خائن بنامد. در اینجا چه چیز شما مورد تهدید قرار گرفته، مالتان؟ لذتهای جسمانیتان؟ و...، هیچکدام، بلکه نفس ملکوتیتان مورد خطر قرار گرفته، یعنی، همان چیزی که شرف آدمی بدان منسوب می‌باشد.

غیرت، تنها، حالت دفاع از ارزشهای خویش نیست بلکه انسان غیور هر کجا که ارزشهای معنوی به خطر بیافتد، خواه درباره همسایه اش، و خواه درباره فردی یا گروهی در آن سوی کره زمین زندگی می‌کنند، خواه امروز و خواه هزار سال پیش، برافروخته می‌شود و احساساتش به هیجان می‌آید.

بنابراین انسان وارسته از نفس اماره و وابسته به خدا از ارتکاب گناه چه در خودش و چه در دیگری نفرت دارد.

علی (علیه السلام) فرمود: پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) برای دنیا ارزشهای مادی خشمگین نمی‌شد اما چون به خاطر حق خشمگین می‌شد، کسی را نمی‌شناخت و چیزی جلوی خشم او را نمی‌گرفت تا اینکه حق را یاری می‌کرد.[۷]

غیرت یا خشم ممدوح تا آنجا پسندیده است که در صورت اعمال، از حق نرود.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: مؤمن چون خشمگین شود، غضب او را از حق بیرون نمی‌برد، و چ ون خشنود شود، خشنودی او را در باطل وارد نمی‌کند، و چون قدرت یابد بیش از حق خویش نمی‌ستاند.[۸]

ب – خشم

خشم همانطور که گفتیم حالتی است که از قوه غضبیه برای دفاع از خویش صورت می‌گیرد، اما اگر این دفاع نه از ارزش‌های معنوی بلکه از ارزش‌های مادی و لوازم خود حیوانی صورت بگیرد، منفی است که نه تنها انسانیتش در این دفاع نامعقول محفوظ نمی‌ماند، بلکه با این حالت تمام دستاوردهای انسانیش را از دست می‌دهد. خشم اگر برای خدا نباشد یکی از خطرناکترین و بدترین حالات انسانی است که از مظاهر کبر و عجب و جاه طلبی انسان است.

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: خشم ایمان را فاسد می‌کند، چنانکه سرکه عسل را.[۹]

امام صادق (علیه السلام) فرمود: غضب کلید همه بدیهاست.[۱۰]

امام علی (علیه السلام) فرمود: از غضب بپرهیز که آن لشکر عظیمی از لشکریان شیطان است.[۱۱]

ج - بی غیرتی

حالتی است، درست ضد غیرت، که در این حالت، انسان در مقابل از دست رفتن ارزشهای معنوی، چه در خودش و چه در دیگری هیچگونه عکس العملی نشان نمی‌دهد. خاستگاه این حالت، غرایزند که در صورت اشباع و ارضاء می‌کند. انسان بی غیرت دیگر هیچ سرمایه‌ای از انسانیت ندارد جز غرایزی که او را به سوی خوردن و خوابیدن و... می‌رانند. و اگر لفظ انسان را بر این شخص اطلاق می‌کنیم، یک واژه میان تهی است.

این صفت بسیار زشت، متأسفانه امروز دامنگیر بسیاری از مردم جهانست. هر روز شکلی از اشکال ظلم در گوشه و کنار جهان رخ می‌دهد و کوچکترین اقدامی در محکومیت ظالم صورت نمی‌گیرد. بعنوان نمونه: اسرائیل غاصب بیش از ۵۰ سال است که سرزمین فلسطین را اشغال کرده و روزی نیست که عمل جنایتکارانه‌ای علیه فلسطینیان صورت ندهد، مع الوصف هیچیک از ملل عرب و مسلمان جهان، این جنایات را محکوم نمی‌کنند.

اگر ایران اسلامی یکه و تنها در مقابل این مسائل ایستاده و با ایثار خون خود با ابر جنایتکاران می‌ستیزد چیزی نیست جز داشتن وجدان بیدار و درک عمیق ارزشهای انسانی، همان چیزی که می‌توان نام مقدس غیرت و شرف را بر آن نهاد، همان میوه شیرینی که نهالش با ندای هیهات منا الذله حسین بن علی (علیه السلام) در عاشورای ۶۱ هجری در کربلا کاشته شد.

فضلیت اخلاقی (۴)

الف – افشاگری

جامعه بشری، زمینی را ماند که در آن بذر تربیت و فضیلت و همچنین بذر شرارت و رذیلت پاشیده می‌شود و هر کدام میوه خود را می‌دهد. خداوند که خالق مهربان انسانهاست، هدفش از خلقت انسان، بهره مند ساختن اوست از نعمتهای جاویدان. او هرگز دوست ندارد که زمینش به لوث وجود تبه کاران و فاسقان آلوده شود. این انسان است که خودش با دست خودش، هم خود را و هم دیگران را آلوده می‌سازد و بذر خباثت را بر زمین خدا می‌پاشد.

اینکه بر روی زمین، خار خباثت می‌روید، هر چند که مورد رضایت خداوند نیست اما یک ضرورت است، زیرا انسان آزاد آفریده شده، آزادی او ایجاب می‌کند که خود آزادانه بذر بپاشد و درو کند. خالق متعال دنیا را که گذرگاه بسیار اندک و موقتی است بسان مزرعه‌ای قرار داده که محصولش باید در آخرت درو شود. در آخرت است که زیبائی‌ها و خوبیها می‌مانند و پلیدیها و خباثتها می‌سوزند و زمین خدا، پاکتر و زیباتر از گذشته با انبوهی از گلها و ریاحین فضیلت، این بار جلوه گری می‌کند.

وظیفه انسانهائیکه به ارزش‌های معنوی خود ملکوتی خود، واقف هستند، در قبال بدیها و پلیدیها در دنیا چیست؟ آیا می‌توانند و مجازند که دست بر روی دست بگذارند و چیزی نگوید؟ آنجا که از جانب فرد یا گروهی جامعه به خطر می‌افتد و در صورت مسامحه و سکوت، بذر شرک و نفاق، فسق و فجور به سرعت شروع به رشد و نما می‌کند، جای سکوت نیست، باید افشاء کرد و فریاد زد. باید خطر را به گوش همه رساند. بنابراین افشاگری یک گزارش آشکار و در صورت لزوم، محرمانه و غایبانه است علیه فرد یا افرادی که نه تنها فاسدند، بلکه مفسدند.

ب – غیبت

غیبت یعنی: پشت سر کسی حرف زدن، که ظاهراً با افشاگری یکی است. تفاوت غبیت با افشاگری این است که در غبیت درباره کسی حرف می‌زنیم که دارای آبروست، هر چند سخن درباره عیبی که در او می‌باشد، صادق باشد. اما نظر به اینکه این افشاگری موجب هتک حرمت و آبروی آن انسان آبرومند می‌گردد. بسیار ناپسندیده و مذموم است.

در افشاگری علیه یک فاسق یا مفسد، قصد بر این است که جلوی فسق و فساد گرفته شود و از اینکه فاسق و مفسد در نزد دیگران خوار و بی مقدار گردد، باکی نیست، زیرا در آنجا پای آبرو و اعتبار در میان نیست که با افشاء کردن از بین برود، بلکه هدف، متوجه کردن دیگران است از خطریکه آنها را از ناحیه فساد تهدید می‌کند. اما در غیبت، درست بر عکس، پای آبرو و اعتبار و حیثیت انسانی و ارزش‌های معنوی در میان است. انسان آبرومندیکه مرتکب گناهی - هر چند بزرگ - شده باشد اما در این کار اصراری ندارد، اگر افشاء شود، آبرویش می‌رود، و با رفتن آبرویش، زمینه برای علنی کردن گناه آماده می‌شود. پس افشاگری برچیدن دامنه فسق است و غیبت گسترش آن.

- رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: غیبت در نابودی دین مسلمان زودتر کارگر شود از بیماری خوره در درون او.[۱۲]

- از حضرت صادق (علیه السلام) سئوال شده است غیبت چیست؟ فرمود: این است که درباره برادرت در دین، چیزی را بگوئی که نکرده است و به زبان منتشر کنی چیزی را که خداوند بر او پوشیده بود و حدی درباره آن اقامه نکرده بود.[۱۳]

- رسول اکرم (صلی الله علیه و آله): گناه غیبت از زنا بدتر است، زیرا زناکار اگر توبه کند، خداوند او را می‌آمرزد، لیکن غیبت کننده را نمی‌آمرزد، مگر اینکه شخص غیبت شده او را ببخشد.[۱۴]

- امام علی (علیه السلام) فرمود: شنونده غیبت، در حکم غیبت کننده است.[۱۵]

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه فاسقی گناه را آشکارا انجام دهد و حیا نکند، احترامی (آبروئی) ندارد و غیبت او حرام نیست.[۱۶]

ج - چشم پوشی از حق (سکوت در مقابل فسق و فساد)

این حالت، نقطه مقابل افشاگری است که هم افق با بی غیرتی است، با این تفاوت که بی غیرتی ضد غیرت است و غیرت هم همراه با هیجان و فوران احساسات است، در صورتیکه چشم پوشی از حق در مقابل افشاگری است که توأم با هیجان و خشم نیست. در حقیقت تفاوت اصلی در غیرت و افشاگری است که یکی حاد است و دیگری خفیف.

فضیلت اخلاقی (۵)

الف - تحقیق و ارزیابی

انسان یک موجود مدنی الطبع است و برای رشد و تکامل خویش، ناگزیر است که در جامعه زندگی کند. او ناچار است که همسر انتخاب کند و در آینده فرزندش را به مدرسه بسپارد. اگر مدیر یک کارخانه یا یک مؤسسه است، به افراد مورد اعتماد نیاز دارد و خلاصه بدون دیگران نمی‌تواند امور و کارهایش را پیش ببرد.

این امور دو نوعند: نوع اول اموری که با مادیات او مربوط است. و نوع دوم اموریست که سعادت و کمال او وابسته به اوست. در هر دو جهت بخصوص در جهت دوم باید سعی بلیغ داشته باشد که خطا نرود و برای رسیدن به هدفش از اسباب غیر مطمئنی استفاده نکند. تحقیق در زندگی افراد که انسان از مصاحبت و معاشرت آنها ناگزیر است، لازم، بلکه واجب است. کسی که می‌خواهد همسر انتخاب کند، موظف است پژوهش لازم را پیرامون روحیه و شخصیت همسر آینده اش بنماید. کسانیکه در مسیر سئوالات تحقیق قرار می‌گیرند، همسایگان، همکلاسیها، همکاران و... شخص مورد نظر هستند. آنها قضاوتشان بر روی ملکات و عادات اخلاقی طرف صورت می‌گیرد. اگر به فرض یکبار گناهی مرتکب شده باشد و فقط یک نفر از این واقعه اطلاع داشته باشد و دیگران بی اطلاع باشند، این امر موجب سقوط این شخص نمی‌گردد. بنابراین، تحقیق یک تجسس و کشف عیب نیست بلکه تحقیق، پی بردن به این مسئله است که شخص مورد تحقیق ملکه فضیلت است یا رذیلت؟ آیا به سیگار، مواد مخدر، مشروبات الکلی، ترک نماز، ضدیت با انقلاب و... معتاد است؟ آیا کار همیشگی اوست؟

تحقیق در مورد کسی که جامعه می‌خواهد زمام امور را به او بسپارید، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. بنابراین نباید تحقیق را، که پیدا کردن انسان اصلح عمومی است با تجسس که حرمتش تصریح شده است، اشتباه کرد.

ب – تجسس

تجسس، جستجو از عیوب دیگران است به قصد رسوا کردن و ریختن آبروی یک فرد یا یک عده. خاستگاه این حالت، کبر و خود برتر بینی انسان است و ریشه آن، همان ریشه غیبت و تهمت و افتراء است. فرد تجسس کننده از اینکه دیگران را معیوب می‌بیند خوشحال است. این خوشحالی یک علت روانی دارد و آن اینکه: انسان وقتی کاری را که برخلاف فطرتش می‌باشد انجام می‌دهد، وجداناً ناراحت است، ناراحتی او وقتی شدیدتر می‌شود که می‌بیند دیگران مثل او نیستند و دامنشان به لوث جنایت و گناه آلوده نشده است. اما وقتی می‌بیند که دیگری هم مانند او آلوده است، فشار کاسته می‌شود. بر همین اساس که دوست دارد درون افراد را جستجو کرده تا بدین وسیله آلام روحی خود را تسکین بدهد.

ج - سادگی و بلاهت

سادگی نقطه مقابل شهامت و روح تحقیق است. انسان تا زمانی که وجدانش بیدار است در برابر ناهنجاریها و پلیدی‌ها حساس است و همانطوریکه گفته شد برای پذیرفتن افرادی که در حوزه زندگی خویش، بی گدار به آب نمی‌زند بلکه تحقیق می‌کند. آثار و عوراضی که بر اثر عدم تحقیق و شناخت چهره‌ها در طول تاریخ گریبانگیر انسانها شده است به قدری زیانبار بوده است که اندازه گیری آن ممکن نیست. به عنوان مثال: مکتب تشیع به پیروانش می‌آموزد که درباره مصدق اولوالامر تحقیق کنند و هر کسی را به عنوان ولی امر در امور اجتماعی و سیاسی و متولی امور اعتقادی و مذهبی نپذیرند. نتیجه این دقت و حساسیت این شده است که مکتب به عنوان پویاترین مکاتب بشری، پاسدار ارزشهای معنوی باقی بماند. و بالعکس، عدم حساسیت از شناسائی ولی امر در غیر شیعه موجب انحرافات و مصایبی در عالم اسلام نشده که هنوز امت اسلامی دست بگریبان آن هستند. از مباحث گذشته چنین نتیجه می‌شود که: تحقیق آری، اما تجسس نه. تحقیق برای جلوگیری از فساد و تجسس برای گسترش آن است. تن ندادن به تحقیق هم مجاز نیست زیرا این ساده نگری موجب اشاعه فساد و جرأت بخشیدن و فاسدین و فاسقین می‌گردد؛ همان نتیجه‌ای که تجسس ببار می‌آورد. پس بنابراین تجسس و سادگی هم افق بوده و در لیست ضد ارزش‌ها جای می‌گیرند.

فضیلت اخلاقی (۶)

الف - حیاء و آزرم

حیاء، حالتی است بر خاسته از عزت نفس و بیداری و جدان، که بوسیله آن، از ارتکاب فواحش از قبیل زنا و لواط و نظایر آن شرم نموده، بشدت ناراحت می‌شود. تفاوت حیاء با عفت (پاکدامنی )این است که عفت حالت ثابت و ملکه ایست که انسان را از ارتکاب گناهانی نظیر خوردن مال حرام (عدم عفت شکم) و فحشاء (عدم عفت جنسی) و فحش و دشنام (عدم عفت زبان) باز می‌دارد، در حالیکه حیاء، یک حالت موقت است که به هنگام مواجهه با یک صحنه جنسی به انسان دست می‌دهد. می‌توان گفت که رابطه عفت با حیاء مانند رابطه حلم با کظم غیظ است که اولی ثابت و دائمی و دومی موقت و لحظه‌ای است. حیاء یکی از مهمترین صفات اخلاقی انسان است، شاید بتوان گفت که مهمترین وجه امتیاز انسان از حیوانات است، زیرا حیوان از انجام اعمال جنسی در ملا عام و کشف عورت، هیچ ابائی ندارد، این انسان است که از همان ابتدای خلقتش بمحض اینکه متوجه کشف عورتش می‌شود از شدت حیاء به پوشاندن مواضع جنسی خود اقدام می‌کند. شاید بتوان گفت که هیچ غریزه‌ای مانند غریزه جنسی، انسان را به خاک مذلت و خواری ننشانده است. امروز، بزرگترین بلای کشورهای اروپائی، مسئله جنسی است که افراط در آن موجب ظهور بیماریهای خطرناکی نظیر سیفلیس و سوزاک و از همه خطرناکتر ایدز است که مانند خرمنی از آتش، نست اروپا و بخصوص امریکا را تهدید می‌کند.

در اهمیت حیاء همین بس که:

- امام باقر (علیه السلام) فرمود: حیاء و ایمان در یکرشته و همدوشند و چون یکی از آن دو رفت دیگری هم در پی آن رود[۱۷]- نیز امام صادق (علیه السلام) فرمود: ایمان ندارد کسی که حیاء ندارد.[۱۸]

ب - کم روئی

این حالت جنبه منفی حیاست، که از عفت و پاکدامنی و عزت نفس سرچشمه نمی‌گیرد بلکه بعکس، از حقارت و ذلت نفس نشات می‌یابد. انسان کم رو اگر مرتکب یک عمل جنسی نمی‌شود، نه از این جهت است که وجدانش او را سرزنش می‌کند، بلکه از این روست که می‌ترسد: ترس از سر رسیدن فرد ثالث، ترس از تحقیر - که سخت بدان مبتلاست و از ادامه آن هراس دارد. انسان کم رو، اگر موانع گناه از جلوی پایش برداشته شود، هیچ تفاوتی با انسان بی حیاء ندارد. مسئله کم روئی فقط مخصوص اعمال جنسی نیست، بلکه در همه موارد زندگی حضور می‌یابد، نظیر: کمروئی در حرف زدن، در راه رفتن، در غذا خوردن و... که تنها از یک چیز سرچشمه می‌گیرند و آنهم: عقده حقارت و خودکم بینی است که این حالت هم بنوبه خود از حماقت سرچشمه می‌گیرد. - رسول (علیه السلام) فرمود: حیاء دو گونه است: حیاء عقل و حیاء حماقت. حیاء عقل، علم است و حیاء حماقت، نادانی[۱۹]- امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر کس کم رو باشد، کم دانش است (زیرا از پرسیدن شرم می‌کند و مشکلاتش علمیش حل نمی‌شود).[۲۰]

یکی از ناهنجاریهای تربیت این است که: بعضی از پدران و مادران به جای اینکه به فرزندانشان علم و آگاهی درباره مسائل جنسی بدهند (البته در سنین مقتضی)، به محض طرح سؤالاتی درباره اینگونه مسائل با خشونت والدین روبرو شده و جرأت سؤال را از آنها سلب می‌کنند، این امر موجب عقده هائی می‌شود که عاقبتش یا انحراف جنسی و افراط در شهوت می‌شود و یا موجب سرخوردگی و یأس از اعمال این غریزه می‌گردد.

ج - جلع بی حیائی

جلع در لغت یعنی (قلیل الحیاء) و کسی که همواره فحش و دشنام بر زبان دارد. بی حیائی حالتی است ضد حیاء. آنجا که حیاء از عزت نفس بر می‌خیزد، بی حیائی از خودخواهی و خود مادی سرچشمه می‌گیرد.

فرد بی حیاء جز به لذت‌های جسمانی بخصوص لذت جنسی نمی‌اندیشد. علاقه او به ارضاء این غریزه تا آنجا شدت می‌یابد که خلوت و جلوت برایش یکسان است. درست مانند خوک که در میان حیوانات در اعمال جنسی آشکار معروف است. امروزه در پارکها و خیابان‌ها و محافل شبانه شهرهای اروپا، معاشقه، بوس و کنار و حتی عمل جنسی یک امر عادی بوده و قبحش از میان رفته است و اگر وضع به همین منوال پیش برود، خدا می‌داند چه می‌شود. اسلام عزیز برای جلوگیری از پیدایش این صفت بسیار خطرناک - که ایمان سوز است - تدابیری اندیشیده که اگر به موقع اجراء گذاشته شود، فرد و جامعه مهذب می‌گردد.

بر پدران و مادران است که از همان ابتدای کودکی، زمینه حیاء و عفت را در فرزندانشان با شیوه صحیح فراهم آورند. هر قدمی که در این باره برداشته شود، خدمت به دین و انقلاب و تسریع ظهور حکومت جهانی اسلام با رهبری بقیه الله الاعظم، می‌باشد.

فضیلت اخلاقی (۶)

الف - تعصب جانبداری از حق

تعصب، در لغت به معنای جانبداری شدید و دفاع از عقیده فرد یا وطن و... . تعصب نیز مانند بسیاری از واژه‌ها دو پهلوست. در اینجا ما این واژه را برای سهولت در کار تحلیل در دو سوی مقابل هم یعنی مثبت و منفی قرار دادیم. یعنی تعصب را جانبداری مثبت گرفتیم و حمیت را جانبداری منفی. و تقسیم هم چندان بی دلیل نیست، زیرا در فرهنگ ما واژه تعصب را معمولاً در بعد مثبت بکار می‌برند و مثلاً می‌گویند: فلانی در امر دین تعصب دارد که مفهومش این است که هرگز دین را فدای منافع و مصالح شخصی و گروهی نمی‌کند هر چند که متأسفانه این واژه در اثر تبلغات غربگرایان بخصوص ماتریالیسها، قداست خود را از دست داده و مفهوم خشک سری و خرافه پرستی را به خود گرفته است که با توضیحی که خواهیم داد این شبهه هم بر طرف می‌شود.

واژه حمیت هم طبق آیه‌ای در قرآن کریم، جنبه منفی خود را آشکار می‌کند، آن آیه این است: اذ جعل الذین کفروا فی قلوبهم الحمیه، حمیه الجاهلیه.[۲۱]

هنگامی که، کسانیکه کفر ورزیدند در قلب هایشان حمیت (جانبداری) جاهلیت را قرار دادند. تعصب حالتی است برخاسته از ایمان آگاهانه نسبت به خدا و معاد و تمامی دستورات و احکامی که در چهار چوبه قرآن و سنت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیه السلام) آمده، که به وسیله این حالت به هیچوجه حاضر نیست کوچکترین تردید یا سستی ای در عقیده و عمل نسبت به معتقداتش راه بدهد. این حالت درباره مؤمنینی صادق است که از وجدان بیدار و فطرت پاک برخوردار باشند. فرق این حالت با غیرت این است که در غیرت، انسان غیور، مواجه با گناه و هتک حرمت نیست مقدسات می‌باشد، اما در تعصب با گناه روبرو نیست، بلکه با جدل و مغالطه کسی روبروست که با الفاظ و عبارات فریبنده می‌خواهد حقانیت اعتقاداتش را زیر سؤال بکشد و از قداست بیاندازد.

تعصب تنها جانبداری از عقیده نیست، از فرد یا حزب و سازمان و وطن هم هست. که این جانبداری بی رابطه با جانبداری از عقیده نیست، زیرا طرفداری از یک فرد بیشتر به خاطر عقاید اوست و در حد نازلتری مربوط به خویشاوندی است که بیشتر در جوامع اولیه و قبیله‌ای وجود داشته است.

ب - حمیت جانبداری از باطل

حمیت، در لغت به معنای جانبداری، و همانطور که گفتیم این واژه، طرف منفی تعصب است (غالباً).

حمیت، حالتی است برخاسته از کبر و نخوت و عدم شناخت حق که به وسیله آن انسان از کسان و افرادی حمایت می‌کند که به نحوی از لحاظ مالی و معنوی با آنها پیوند دارد. از لحاظ مادی، نظیر: جانبداری یک فرد از شریک خودش که پای منافع مادی در میان باشد. و از لحاظ معنوی که خود بر دو نوع است: حمایت بسبب خویشاوندی، و حمایت به سبب عقیده.

حمیت نسبت به خویشاوند، بیشتر در جوامع روستائی و قبیله‌ای وجود دارد، چه بسا که به خاطر یک توهین یا قتل نفس به وسیله یکی از افراد قبیله مقابل، هر دو قبیله سالیان درازی بجان هم افتاده و صدها نفر کشته شده‌اند.

حمیت نسبت به عقیده و مردم، نمونه بارزش در میان مردمی است که خود را اهل حق می‌دانند و بعضاً شیطان را مظهر رحمت الهی تلقی می‌کنند و نیز قوم یهود، به ویژه آنها که معتقد به مرام نژاد پرستانه صهیونیستی هستند. بنابراین مرز بین تعصب و حمیت، شناخت حق و حقیقت است. اگر حق شناخته شد بهیچوجه نیاید از حمایت آن دست کشید و کوتاه آمد. اما اگر حق شناخته نشد، و باطل به جای حق پذیرفته شد، حمیت شکل می‌گیرد که یکی از خطرناکترین آفات رشد و کمال است.

قرآن کریم برای درمان این مرض خطرناک، توصیه می‌کند که انسان بدون دلیل در گوشش پنبه لجاجت نگذارد، سخن را از هر که باشد بشنود و با تجزیه و تحلیل عقلانی، بهترینش را پیروی کند. این توصیه فقط برای کسانی که دچار حمیت باشند نیست، شامل معتقدین راستین هم می‌شود. کسی که حق را شناخته از اینکه به فرض سخن باطلی هم بشنود، ضرری نمی‌کند بلکه بیشتر از گذشته به حقانیت اعتقادات خود پی می‌برد.

راز اینکه چرا در انقلابمان عده‌ای فریب مکاتب الحادی را خوردند و در گروه‌های چپی و راستی و التقاطی عضو شدند و تا پای جان از معتقدات غلط خود، جانبداری کردند، این است که اینان بدون کوچکترین اطلاعی از حقایق مذهبی، ابتدا فریب الفاظ محبت آمیز رهزنان دین خود را خوردند، سپس به طور کامل در اختیار تلقینات آنها قرار گرفتند و آنچنان شیفته این تلفیقات گشتند که حاضر نشدند حتی یکبار معتقدات دیگران را بشنوند و درباره آن بیاندیشند. بر مربیان، بخصوص بر پدران و مادران است که فرزندانشان را از کودکی با حقایق، آنهم بصورت استدلالی آشنا سازند و روح تحقیق را از همان ابتدای کودکی در آنها بوجود آورند، تا سرمایه‌های انقلاب یعنی نسل جوان، این چنین در معرض هجوم و غارت استکبار شرق و غرب قرار نگیرد. ان شاء الله.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر که تعصب کند (جانبداری منفی نماید) خدا دستمال و سربندی از آتش به سر او بندد.[۲۲]

- امام سجاد (علیه السلام) فرمود: عصبیتی که صاحبش بسبب آن گنه کار است، این است که: کسی بدان قوم خود را از نیکان قوم دیگر بهتر بداند، ولی دوست داشتن کسی قوم خود را، عصبیت نیست، بلکه کمک کردن کسی قوم خویش را بر ستم از جمله عصبیت است.[۲۳]

ج - بی تفاوتی نسبت به حق و باطل

بی تفاوتی حالتی است ضد تعصب که خاستگاهش، ذلت و خواری و از دست دادن عزت نفس است. فردی این چنین، ماهیت انسانی خود را از دست داده و مانند یک حیوان جزبه خورد و خواب ئ مسائل مادی فکر نمی‌کند. انسان بی تفاوت، نسبت به حقایق و عقاید پاک، اگر ضررش از معاندین و ملحدین بیشتر نباشد، کمتر نیست، زیرا، معاند با عناد و دشمنیش در صدد ریشه کن کردن حق و حق پرستان است، اما انسان بی تفاوت میدان را برای او باز می‌کند. جمله معرف: ان الحیاه عقیده و جهاد، خواه منسوب به امام حسین (علیه السلام) باشد خواه به کسی دیگر، بیان کننده یک حقیقت است، و آن اینکه انسان مادامیکه در حوزه حیات انسانی قرار دارد، معتقد است، آنهم نه یک مهتقد بیکار، بلکه هر جا که اعتقادش به خطر افتد، به دفاع و جهاد بر می‌خیزد. در واقعه دلخراش کربلا، تنها، کسانیکه علیه امام حسین (علیه السلام) شمشیر کشیدند مجرم نیستند بلکه تمام کسانیکه آگاه شدند و به کمک او نشتافتند، نیز مقصرند. در زمان ما که فاجعه جمعه خونین مکه جلوی چشم صدها هزار زائر، در خود مکه و میلیون‌ها انسان در صحفه تلویزیون رخ می‌دهد و اقدامی علیه این جنایت هولناک به عمل نمی‌آید، آیا می‌توان روحی که در کالبد اینان قرار دارد، روح انسانی نامید؟

تو کز مهنت دیگران بی غمی - نشاید که نامت نهند آدمی چاره در این افراد، از یک سو به وسیله خود افراد است و از سوی دیگر بعهده اطرافیان. خود فرد باید ساعتی از اوقات خود را صرف مطالعه اصول اعتقادی و سرگذشت ملل در بند نماید و بر مصیبتها و شکنجه هایشان گواه باشد. اطرافیان هم موظفند با تشویق و تنبیه اخلاقی موجب برانگیخته شدن وجدان و احساسات معنوی او شوند و در این کار مداومت نمایند.

فضیلت اخلاقی (۷)

الف - عاطفه عقلانی

عاطفه از عطف یعنی برگشت به غیر گرفته شده و در اصطلاح علم اخلاق و تعلیم و تربیت حالتی است روانی که به وسیله آن انسان از خود به دیگری توجه نموده، محبت خود را نسبت به او معطوف می‌دارد. خاستگاه این حالت، دل می‌باشد، که کانون احساسات است.[۲۴]

وجود انسانی چون درختی است، که باید شاخه‌هایش رشد کند تا ثمر بدهد. رشد عقل و تفکر بدون رعایت صحت و سلامت جسمانی ممکن نیست: عقل سالم در بدن سالم است.

و رشد عقل و جسم هم بدون رشد احساسات و عواطف و محبت ورزیدن به دیگران بی حاصل است. می‌توان گفت، که رشد عواطف در وجود انسانی، هدف نسبی و رشد عقلانی و جسمانی وسیله است، زیرا هدف از خلقت انسان عشق ورزیدن به مبداء وجود و آیات و نشانه‌های اوست. و نشاط و خرمی وجود انسان جز در این راستا تأمین نمی‌شود:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست - عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست بدیهی است که اگر این رشد عاطفی با راهنمائی و تأیید عقل نباشد مضر و خطرناک خواهد بود. این همان است که ما آن را عاطفه عقلانی نامیدیم.

عاطفه، سرچشمه بسیاری از فضایل انسانی است، زیرا وقتی انسان دلش از محبت به دیگران پرگشت، طبعاً دست به انفاق و دهش می‌زند و به سهولت گره از مشکلات همنوعان خود می‌گشاید و صفاتی نظیر عطف و گذشت، خیرخواهی و ترحم، حسن خلق و ده‌ها صفات دیگر از قبیل، به برکت عاطفه حاصل می‌گردد.

عاطفه، مهمترین عامل تلطیف روح انسانی است زیرا روح کدورت یافته از گناه، یا خسته شده از مشکلات زندگی وقتی با زلال محبت سیراب می‌شود، همه غمها را فراموش کرده و دلش به نور خدایی صفا می‌یابد.

عاطفه، زمانی عقلانی است که محبت جهت دار باشد. عقل فرمان دهد که گوهر پرارزش محبت را در قالب الفاظ محبت آمیز به پای هر انسان خوک صفتی نثار نکنیم:

من آنم که در پای خوکان نریزم - مر این قیمتی در لفظ دری را زیرا بذل بی رویه این سرمایه نه تنها انسان را محب و عاشق خدا نمی‌سازد، بلکه موجب قساوت و دور ماندن از مزایای عشق عرفانی می‌گردد:

عشق‌هایی کز پی رنگی بود - عشق نبود، عاقبت ننگی بود اسلام عزیز بخصوص تشیع به ما آموخته است که برای رشد عقلانی عاطفه دو اصل تولی و تبری را ملاک قرار دهیم. یعنی اگر می‌خواهیم دوست بداریم، چیزی را دوست بداریم که خدا دوست دارد، و اگر دشمن می‌داریم، چیزی را دشمن بداریم که خدا دشمن می‌دارد. رعایت این دو اصل است که شیعه را میان اقوام بشری یک ملت ممتاز نموده و زیباترین آثار عرفانی را در عشق به خدا و ارادات به ائمه معصومین (علیه السلام) بجا نهاده است.

ب - عاطفه غریزی

هر چند عواطف خاستگاهی با غرایز فرق دارد، اما نظر به اینکه گاهی عاطفه با غرایز هماهنگ گشته و از فرمان عقل سر بر می‌تابد، جا دارد که در اینجا از تعبیر مرکب عاطفه غریزی استفاده کنیم.

همانطور که قبلاً از عاطفه متکی به عقل عاطفه عقلانی تعبیر نمودیم عاطفه غریزی، عاطفه‌ای است که از شائبه خودخواهی عاری نیست. خودخواهی هم همانطور که در جای خودش گفته شد اساساً در غرایز استوار است. مادری که فرزند خود را دوست می‌دارد، تردیدی نیست که خاستگاه محبتش از احساسات پاک مادری سرچشمه می‌گیرد، اما اگر این فرزند خواهی از کنترل عقل خارج شده و فرزندی را دوست بدارد که وجودش مجسمه ظلم و فساد است، این دوست داشتن عقلانی نیست، غریزی است، بعبارت دیگر محبت به خاطر خدا نیست.[۲۵]

در سطور گذشته گفتیم، معیار دوست داشتن، تولی و تبری است که اگر ملاک عمل قرار گیرد، مرز عاطفه عقلانی و غریزی مشخص می‌گردد.

در میان غرایز، غریزه جنسی بیش از غرایز دیگر، خود را در لباس عاطفه با الفاظی سرشار از احساسات بی شائبه عرضه می‌کند که با کمی دقت می‌توان به این فریب پی برد. چه بسا زوج‌های جوانی که در آغاز آشنائی از عشق پاک خود سخن به میان آورند، و پس از اندک مدتی با ارضای غریزه جنسی، احساسات عاشقانه خود را به فراموشی سپردند و بعضاً متارکه نمودند. خلاصه کدام اینکه باید بین غرایز و عواطف تفاوت قائل شد و هر محبتی را نباید محبت برخاسته از احساسات بی شائبه نفس ملکوتی که جوهره وجودیش طلب جمال الهی است، تلقی کرد. آری:

عشق هائی کز پی رنگی بود - عشق نبود عاقبت ننگی بود

ج - بی عاطفگی

حالتی است ضد عاطفه که از خودخواهی و کبر سرچشمه می‌گیرد. فرد بی عاطفه دل خود را که باید مظهر جلوه نور الهی و مهبط فرشته عشق و پرستش خداوند باشد، آنچنان با لذت جوئی و اشباع غرایز پر نموده است که دیگر جائی برای دوست داشتن باقی نگذاشته است.

فرد بی عاطفه، اگر چیزی را می‌خواهد برای خود می‌خواهد و اگر نیاز مادیش از ناحیه فرد مطلوب برطرف شد را به فراموشی سپرده، گوئی اصلاً در حوزه محبت او قرار نداشته است.

فرد بی عاطفه، با مشاهده فقر و بیماری و مرگ و میر و مظلومیت مردمی که پیرامون او زندگی می‌کنند، کوچکترین تأثری به خود راه نمی‌دهد گوئی آنچه که می‌گذرد، هیچ ربطی به او ندارد. اما اگر منافع او به خطر بیافتد دنیا را اگر بتواند به آتش می‌کشد.

فقر عاطفی، یکی از بدترین ارمغانهای تمدن جدید در کشورهای غربی است که متأسفانه جامعه ما از آثار شومش بی نصیب نگشته است. کشته شدن روح مهمان نوازی، قطع رابطه با خویشاوندان (قطع رحم)، بی اعتنائی به فقراء، عدم شرکت در جهاد مالی و جانی از ناحیه بخشی عظیم از مترفین و ثروتمندان بی درد جامعه بی درد جامعه ما، ناشی از همان بی عاطفگی است.

چاره این درد این است که کمی به خود بیایند و بیاندیشند که پایان کار چیست؟ آیا آن‌ها در غم و شادی مردم شریک بوده‌اند؟ و اینها که فقط خود را دیدند و لذت هایشان، و آنها که جز تلخی فقر و فلاکت نچشیدند، برابرند و آیا هر دو یکسان به خاک سپرده نمی‌شوند؟

فضیلت اخلاقی (۸)

الف - اخلاص در برابر خدا

اخلاص، عالیترین و ارزشمندترین حالتی است که در این حالت انسان، دلش را از شوائب مادی و هر آنچه که غیر خداست، پاک نموده و جز خدا نمی‌خواهد و جز رضای او نمی‌جوید. این حالت خاستگاهش عشق به خداوند و آگاهی از ارزشهای بلند انسانی است. انسان مخلص، جهان را مظهری از جمال و قدرت الهی می‌داند، و اگر از خوردن و نوشیدن و دیدن و بوئیدن و سیر و تفرج نمودن و... لذت می‌برد، چاشنی این لذت جمال خداست:

به صحرا بنگرم صحراتو بینم - به دریا بنگرم دریاتو بینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت - نشان از قامت رعناتو بینم

انسان مخلص چون غیر خدا نمی‌بیند، هیچ چیز دیگر مستقل از خدا خواهی برایش ارزش وجودی ندارد، نه پست و مقام و نه لذت‌های مادی هیچکدام او را نمی‌فریبد، هر قصد و نیتی و هر عملی که انجام دهد رضای او را ملاک قرار دهد. از اینکه لذتی را از او بگیرند و پست و مقامی را از کفش بیرون آوردند، کوچکترین حزن و اندهی را بخود را نمی‌دهد، زیرا خدا را دارد و با داشتن خدا همه چیز را دارد و اگر همه را از او بگیرند، این همه چیز در مقابل خدا، هیچ چیز است. شیطان در مقابل چنین آدمی سخت ناراحت است و در حرکت مذبوحانه اش علیه او بسیار ناتوان:

قال فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین[۲۶]شیطان گفت: به عزتت سوگند که همه آنها را اغوا می‌کنم جز بندگان مخلصت را.

انسان مخلص، نسبت به رب خود وفادار است و بر پیمانی که با خدای خویش بسته، همواره استوار: قل ان صلوتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین بگو نماز و عبادتم و زندگی و مرگم (همه) برای خداوندی است که پروردگار جهانیان است.

ب - اخلاص در برابر مردم

اگر اخلاص را ضد دوروئی بدانیم، خر اخلاصی در حوزه ارزشها قرار نمی‌گیرد، کسی که به یک فرد صاحب مال و صاحب مقام طاغوتی، دل بسته و با او پیمان بسته است که هرگز به او خیانت نکند، حتی از مرگش؛ و به این میثاق وفادار بماند این خود یکنوع اخلاص است که ارزش ندارد. انی حالت ناشی از همان حمیت جاهلانه و جانبداری از یک ضد ارزش است.

اخلاص زمانی در حوزه نظام ارزشی جای می‌گیرد، که خداوند محور نیات و افعال قرار بگیرد. خیانت و امانت در رابطه با خداست که مفهوم پیدا می‌کند.

کسی که با یک دزد پیمان می‌بندد که هرگز به او خیانت روا ندارد، و مالش را در غیاب او حفظ کند، آیا می‌توان او را امین دانست؟ اکثر مردمی که در کشورهای غارتگر غربی زندگی می‌کنند، دارای همین حالتند، به خودشان خیانت نمی‌کنند، اما اجازه می‌دهند که دولتهایشان، جهان سوم را غارت کنند و حتی برای حفظ منافعشان، گروه گروه از آنها را بکشند. نمونه روشنی از این تیپ، بعضی از افسران و ژنرال‌های نظام شاهنشاهی بود که وقتی به پای محاکمه کشیده شدند، حاضر نشدند از شاه دوستی خود کوچکترین قدمی بعقب بردارند با علم بر این که شاه چه ظلمها و جنایاتی بر ملتش روا داشته است. آنها همین قدر می‌گفتند: ما با شما پیمان بسته‌ایم که به او خیانت نکنیم.

بعضی این صفات و حالت را به غلط مردانگی می‌نامند، در حالیکه مردانگی و یک روئی در این مورد بی معناست بهترین تعبیری که می‌توان برای این حالیت بکار برد، همان حمیت است که قبلاً توضیحش گذشت.

ج - نفاق و دوروئی

این حالت ضد اخلاص و پاکی قلب است. حالتی است برخاسته از کبر و خودخواهی، که در این حالت منافق برای اعمال خودخواهی از تمام وسائل استفاده می‌کند، مناسبترین وسیله‌ای که برای پیشبرد اهداف خودخواهانه اش به کار می‌برد، زبان است، و در درجه بعدی اعمال و رفتاری است همرنگ با ذوق و سلیقه جامعه و افرادیکه منافق با آنها سر و کار داشته و قصدش فریب آنهاست. دشمن انسان اگر رفتار و کردارش مشخص باشد، یک خطر دارد، اما منافق دو خطر. از یک سو در درون فاسق است و در برون، ظاهر الصلاح و از سوی دیگر، چاپلوس و حیله گر است. وقتی فاسق همراه با نیرنگ و غدر بشود خطرش دو چندان می‌گردد.

بدین لحاظ است که در طبقه بندی انسانهای منحرف، منافق پست‌ترین جایگاه را به خود اختصاص می‌دهد. در آخرت اگر دشنام دهنده یک زبان آتشین شناخته می‌شود، منافق به خاطر خطر مضاعفش با دو زبان آتشین معرفی می‌گردد.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر که با مسلمانان به دو رو و زبان برخورد کند، روز قیامت بیاید در حالیکه برای او دو زبان آتش باشد.[۲۷]

- امام باقر (علیه السلام) فرمود: چه بد بنده‌ای است آن بنده‌ای که دارای دو رو و دو زبان است، در حضور برادرش او را ستایش و در پشت سر او را بخورد (از او بدگوئی کند). اگر دارا شود بر او رشک برد و اگر گرفتار شود دست از یاری او بردارد.[۲۸]

جامعه بشری آنقدر که از منافقین ضریه خورده است از هیچ یک از تیره دلان و منحرفین صدمه ندیده است. صدمات انقلاب عظیم ما از این گروه نمونه‌ای است بارز در اثبات این حقیقت.

فضیلت اخلاقی (۹)

الف - حفظ ظاهر برای تعظیم اسلام

حالتی است که در این حالت انسان برای زیبا و بزرگ جلوه دادن اسلام و شخصیت یک مسلمان به خوش پوشی و استعمال بوی خوش و آراستن محیط و نظافت و... تظاهر می‌کند.

این حالت برخاسته از خود ملکوتی است که:

اولاً: مایل به زیبائی است، زیرا الله جمیل و یحب الجمال خداوند زیباست و زیبائی را دوست دارد.

ثانیاً: به اسلام و مسلمین عشق می‌ورزد و دوست دارد که منکرین اسلام با مشاهده زیبائی در پوشش و کارهای هنری در ابعاد گوناگون چه در نوشتن و چه در نقاشی و چه در کاشی کاری و معماری و... جلب اسلام شوند. چه بسا مسلمانانی که شخصاً از پوشیدن لباس گرانبها خوششان نیاید اما به خاطر بزرگ جلوه دادن اسلام نزد کسانی که به ظاهر توجه دارند، لباس فاخر می‌پوشند.

سفیان ثوری که در مدینه می‌زیست بر مام صادق (علیه السلام) وارد شد، امام را دید جامه‌ای سپید و بسیار لطیف مانند پرده نازکی که میان سفیده تخم مرغ و پوست آنست و آندو را از هم جدا می‌سازد - پوشیده است. بعنوان اعتراض گفت: این جامه سزاوار تو نیست، تو نمی‌بایست خود را به زیورهای دنیا آلوده سازی، از تو انتظار می‌رود که زهد بورزی و تقوی داشته باشی و خود را از دنیا دور نگهداری.

امام فرمود: تو چه چیز را در من عیب شمردی؟ به خدا قسم من در عین اینکه می‌بینی از نعمتها و موهبتهای الهی استفاده می‌کنم، از زمانی که بحد رشد و بلوغ رسیده‌ام شب و روز بر من نمی‌گذرد مگر آنکه مراقب هستم که اگر حقی در مالم پیدا شود فوراً او را به موردش برسانم.[۲۹]

از مطلب فوق این نتیجه به دست می‌آید که هر پوشش و تظاهر به زیبائی ای ریا و خودخواهی نیست بلکه ممکن است برای بیان زیبائی اسلام و جامعه مسلمین باشد. مثلاً همینکه، خود را و محیط خود را زیبا و مرتب نگه داریم آیا موجب صدور انقلاب نخواهد شد و این حرکت را به حساب اسلام عزیز نخواهند گذاشت؟

در حدیثی است از امام صادق (علیه السلام) که به شیعیانش توصیه فرمود: شما زینت و زیبائی ما باشید نه عیب و زشتی علیه ما.

خلاصه اینکه اسلام تنها به مسائل معنوی و روحی عنایت ندارد بلکه به مظاهر مادی و دنیوی هم توجه دارد.

ب - حفظ ظاهر برای جلوه گری و فریب مردم

این حالت برخاسته از خودخواهی و کبر است. فرد خودخواه برای ارائه خود به دیگران راه‌های گوناگونی اتخاذ می‌کند: یکی از این راه‌ها جلوه گری بوسیله لباس و آرایش و نظایر آن است.

برای فرد خودخواه - لباس یک پوشش نیست، بلکه یک وسیله برای جلب نظر دیگران و فخر فروشی به آنهاست. فرد خودخواه، اگر بخواهد خودخواهیش را از طریق غریزه جنسی ارضاء کند، لباس تحریک آمیز می‌پوشد که این امر در زمان ما بیشتر است. و اگر بخواهد خودخواهیش را از طریق کبر و نخوت عرضه کند لباس بسیار تیره می‌پوشد که در احادیث این رنگ لباس (البته برای مردان) لباس فرعون معرفی شده است. آنچه که موجب امتیاز یک انسان سلیم القلب از یک متکبر خودخواه در این مورد می‌باشد طرز پوشش آنهاست. و مرز این دو حالت این است که در اولی لباس در عین سادگی، زیبا و نظیف است و در دومی تزیین یافته و چشم گیر است.

این روزها، خطری که انقلاب را تهدید می‌کند، گسترش فرهنگ غربی در بخشی از جامعه ما بخصوص در خانواده‌های مرفه است که ریشه کن نشده و بر مسئولین صدا و سیما و رسانه‌های گروهی است که درباره حفظ ارزشهای معنوی و سنت قومی کراراً تبلیغ کنند و جامعه را در جهت احیای تفکر اسلامی و حرکت در جهت ارزشهای معنوی سوق دهند.

ج - هتک آبروی اسلام و مسلمین

این حالت ضد حالت اول است. در این حالت انسان عنوان اسلام را با خود حمل می‌کند اما ضلاهرش، یعنی سخن گفتنش، راه رفتنش، معاشرت و بخصوص طرز پوشش و آراستن، همه و همه، حکایت از یک روح لاابالی وبی قید می‌کند. چه بسا کسانی که هرگز نمازشان ترک نشده و واجبات را تماما انجام می‌دهند. اما نحوه حرف زدنشان بگونه‌ای است که موجب نفرت دیگران می‌شود. و دیگران را که تازه می‌خواهند با اسلام آشنا شوند از خود می‌رانند. لباس پوشیدنشان طوری است که گوئی سالها جز این لباس را نپوشیده است، نه شسته شده، نه اتو گردیده. این مسئله متاسفانه در مکه معظمه چشمگیر است، چه بسا حاجیانی که - اکثرا از جوامع روستایی - با طرز بر خورد و هیات ظاهری موجب تحقیر از جانب دیگر ملل مسلمان گشته‌اند و آن همه شعارهای حماسه آفرین را در رویاروئی با استکبار جهانی خنثی نمودند. بنابراین یکی از مهمترین وظایف ما بخصوص نزد کسانی که با اسلام بیگانه‌اند، حفظ ظاهر است اما با ین نیت که هدف اعتلای ارزشهای اسلام و جامعه مسلمین باشد.

فضیلت اخلاقی (۱۰)

الف - مطرح ساختن خویش بقصد خدمت به اسلام

حالتی است که در آن انسان میل دارد که آنچه را که در توان دارد در طبق اخلاص نهاده و برای گشودن مشکلات جامعه، به جامعه عرضه کند. این حالت برخاسته از خود ملکوتی و عاطفه عقلانی و عشق به خدا و خدمت به مردم است. انسان خدمتگزار، دوست دارد که شعاع خدمتش را هر روز گسترده تر کند و این امر مستلزم این است که در کارهای گروهی شرکت کند و برای شرکت در کارهای جمعی ناگزیر باید خود را بنحوی بمردم معرفی کند و تخصص خود را در امور مورد نیاز جامعه اظهار نماید. شکی نیست که کار، زمانی خالصانه خواهد بود که بدور از انظار صورت گیرد، زیرا نظارت، موجب تقدیر و احترام و وجاهت اجتماعی و آنهم موجب غرور و کبر انسان می‌شود. آیات هم بر کار مخقیانه و اجتناب از شهرت طلبی تاکید دارد: - امام رضا (علیه السلام) درباه نشانه عاقل فرمود: الخمول اشهی له من الشهره[۳۰]گمنام بودن برای او (انسان عاقل) از شهرت و آوازه داشتن گواراتر است. اما در خدمات اجتماعی و احراز مسئولیت‌های گروهی آنجا که مردم از توانائی و تخصص انسان بی اطلاع هستند، مانعی ندارد که انسان خود برای انجام مسئولیت و اداره امور جامعه پیشقدم شود و خود را به اصطلاح نامزد نامید. شرکت در شوراهای محلی و شورای نمایندگان یک ملت در قانونگزاری نمونه‌ای از مواردیست که انسان خدمتگزار ناگزیر از مطرح ساختن خویش در جامعه است، اما شرط اساسی در این اقدام، داشتن تقوی و دور بودن از انگیزه‌های جاه طلبانه و سوداگرانه است. چه بسا افرادی که با تظاهر به داشتن انگیزه خدمت به خلق و قصد قربت در حقیقت انگیزه‌ای جز خدمت بخویش و ارضای شهوت ریاست و مال اندوزی نداشتند: - قال الصادق (علیه السلام): من طلب الریاسه هلک[۳۱]هر که در طلب ریاست باشد هلاک است. و نیز فرمود: بر حذر می‌دارم از روسائی که هدفشان ریاست است (نه خدمت ). قسم به خدا، کفشی پشت سر مردی کشیده نشود (کسی را اسکورت نکردند) مگر اینکه هلاک شد و (دیگران را) هلاک کرد). [۳۲]و نیز فرمود: ملعون است که ریاست بطلبد، ملعون است کسی که برای رسیدن به آن کوشش نماید، و ملعون است کسی که به فکر آن باشد. از روایات مذکور چنین بر می‌آید که احراز مسئولیت کار همه کس نیست، آتشی است که هر کس نمی‌تواند آن را در دست بگیرد. آنجا که ناگزیر است که نام خود را در لیست کاندیداها قرار دهد باید در این فکر باشد که این نام او نیست که مطرح می‌شود، بلکه نام اسلام است و اگر در آینده اسلام خود از مزایای این نام بهره مند شود به تمامیت اسلام و مسلمین خیانت ورزیده و مدیون خواهد بود. بنابرین، کسی می‌تواند نامش را در جامعه مطرح سازد که فقط به خاطر خدا و خدمت به مسلمین بوده باشد و در غیر اینصورت، ملعون است حتی اگر به فکر این مطلب باشد.

ب - نامجوئی و شهرت طلبی برای خویشتن

این حالت ضد حالت اول است، که برخاسته از خودخواهی و حب دنیا است. در این حالت انسان دوست دارد بی آنکه قصد خدمت به جامعه را داشته باشد، نامش بر سر زبانها باشد و در این رهگذر با ادای احترام از جانب مردم، غریزه خودخواهیش ارضاء شود. مظاهر این نوع خودخواخی بسیار است که عمده‌ترین آن‌ها پست‌های سیاسی و هنرپیشگی در صحنه‌های سینما و تئاتر و تلویزیون میادین ورزشی و تصرف پله‌های قهرمانی و همچنین گویندگی و تبلیغ مذهبی و مظائر آن می‌باشد.

شهرت طلبی ممکن است به دو صورت باشد. یکی اینکه طالب شهرت میل دارد که مردم او را شخصاً بشناسند و او رو در روی مردم قرار گیرد و شاهد مداهنه‌ها و احترام‌های آنها باشد، نظیر حضور یک سخنران در جمعی کثیر و هورا کشیدن و دست و یا در شکل مذهبیش صلوات فرستادن و شعار به نفع او دادن و... .

و دیگر اینکه شهرت طلب، از طریق نوشتن مقاله در روزنامه‌های کثیر الانتشار و نوشتن کتاب در تیراژ وسیع در پی این باشد که نامش بر سر زبانها بیفتد، خواه خوانندگانش شخصاً او را بشناسند، خواه نشناسند. همین قدر که نامش بر سر زبان‌ها افتاد و او هم نامش را از زبان آنها شنید، لذت می‌برد. این حالت را در زبان روایات، سمعه ( شهرت از طریق استماع) می‌نامند. یکی از خطرناکترین دام‌های شیطان، شهرت طلبی است، چه بسا کسانیکه مدتی از عمر خود را با صداقت در انزوا و خدمت خلق سپری کردند اما با افتادن در این دام عاقبتشان به شر و تباهی کشیده شد. البته خطرناک بودن این امر نباید موجب کنار کشیدن از مسئولیت‌های اجتماعی باشد. (در این باره بحث خواه شد).

اولاً - تقوای لازم را در خود سراغ داشته باشد و اطمینان داشته باشد که مرکب شهرت او را به زمین نمی‌زند.

ثانیاً - در مسئولیتی که بعهده می‌گیرد، کاملاً تسلط داشته باشد.

ثالثاً - از همان لحظه قبول مسئولیت، قناعت را پیشه کند مال روز مال نیاندوزد.

رابعاً - در این فکر باشد که مسئولیت یک خدمت و بار بدوش کشیدن است نه ریاست و امر و نهی کردن‌های خودخواهانه.

فرد شهرت طلب نمی‌داند که با شهرت طلبیش، بدبختی و ناکامی خود را توسعه می‌دهد. چه بسیار انسانهای مشهوری که به وسیله همان تجلیل کنندگانش تحقیر شدند و خدا می‌داند که در آخرت به چه مجازاتی گرفتار می‌آیند.

- امام رضا (علیه السلام) فرمود: کار کنید نه برای خودنمائی و شهرت، زیرا هر که برای جز خدا کاری کند، خدایش بدان کس واگذارد که برای او کار کرده است. هیچکس کاری نکند جز آنکه خدا عوض کارش را به انو برگرداند، اگر خوب باشد، خوب و اگر بد باشد، بد.[۳۳]

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر که در کار اندکی از خود رضای خدا را بجوید، خداوند آن را بیش از آنچه خواهد بسیار کند و هر که به خاطر رضای مردم کار بسیاری کند و خود را به رنج اندازد و بی خوابی کشد، خدا نخواهد جز آنکه آن را در چشم هر کس شنود کم جلوه دهد.[۳۴]

ج - انزوا و گوشه گیری بی تفاوتی نسبت به سرنوشت جامعه

این حالت نیز ضد حالت اول است، و تفاوتش با حالت دوم این است که در حالت دوم، شخص شهرت طلب امکان دارد با قبول یک مسئولیت و تصدی یک مقام منشاء خدمت و فایده‌ای برای جامعه باشد اما برای خودش که قصدش قربت نیست کوچکترین فایده‌ای نباشد.

و اما حالت سوم (انزواطلبی)، حالتی است برخاسته از حقد و کینه نسبت به مردم، و اینهم برخاسته از کبر و نخوت است. در این حالت شخص منزوی بعلت عقده‌های روحی و یأس و سرخوردگی از مردم و بخصوص به علت خاموش شدن شعله عشق الهی در دل، یه هیچ کاری نمی‌دهد و کارش بجای نصیحت و خیرخواهی در امور مردم، ایراد و انتقاد بیجا و عیب جوئی از مردم و مسئولین است. او هدفی جز این ندارد که راحت باشد و دیگران کار او را انجام بدهند. اگر به او بگویند چرا برای مردم کاری نمی‌کنی؟ در جواب می‌گوید: دیگران چه ربطی به من دارند؟ اگر بگویند به خاطر خدا کاری انجام بده، پاسخ می‌دهد: خدا خودش برای آنها کاری کند! اگر به او بگویند چرا دیگران برای تو کار کنند در جواب زیرکانه جواب می‌دهد: مجبور نیستند! در حالیکه می‌داند که مدیون جامعه است.

در جریان جنگ تحمیلی عراق علیه میهن اسلامیمان، چهره این گونه افراد به خوبی محسوس بود. جنگ با تمام ابعادش بر ملت ما تحمیل شد. همه کسانی که از وجدان بیدار بر خوردار بودند، احساس مسئولیت کردند و در حد توانشان، جان و مال خودا را در طبق اخلاص نهادند و از مرزهای شرف خود دفاع نمودند، اما این نوع افراد با صد بهانه از زیر مسئولیت شانه خالی کردند نه تنها کمکی نکردند بلکه با زبانشان تا توانستند علیه مدافعین و جهادگران سم پاشی نمودند. در میان افراد منزوی افراد هستند که مغرض نیستند اما محب هم نیستند بلکه بی تفاوتند و بعضاً هم مذهبیند. اگر مسئولیتی به آنها پیشنهاد شود از ترس آلوده شدن به دنیا از قبول آن سر باز می‌زنند. اشتباه این دسته اخیر در این است که برای نظام طاغوتی و الهی تفاوتی قائل نیستند. شکی نیست که پذیرفتن مسئولیت در نظام طاغوت یعنی آلوده شدن بدنیا.

اما قبول مسئولیت در نظامی که برنامه اش پیاده کردن احکام الهی است، بعهده کیست؟ آیا مالک اشتر که فرمان امیرالمؤمنین را برای حکومت مصر دریافت می‌دارد، باید فرمان را به زمین بگذارد و به گوشه عبادت بخزد؟ عبادتی که در آن هم و کوشش برای گشودن گره از کار مسلمین نباشد عبادت نیست و اصولاً کسی که اهتمام به امور مسلمین نداشته باشد، مسلمان نیست.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر که صبح کند و به امور مسلمین همت نگمارد مسلمان نیست.[۳۵]

و نیز فرمود: عابدترین مردم کسی است که نسبت به همه مسلمین خیرخواه تر و پاکدامن تر باشد.[۳۶]

فضیلت اخلاقی (۱۱)

الف – تقیه

تقیه حالتی است، که دارنده آن برای حفظ جان و امکانات خود ظاهراً از مخالفت با دشمن دین دست برداشته با این هدف که سر فرصت از امکانات موجود، علیه دشمن استفاده کند.

این حالت، برخاسته از عزت نفس و علاقه به مجد و عظمت دین است. زیرا انسان تقیه کننده نمی‌خواهد که جان و مالش را بیهوده از دست بدهد، بی آنکه کوچکترین تأثیری در تأسیس نظام حق و نفی نظام طاغوت، گذاشته باشد.

تقیه، که آن را می‌توان، حراست و نگهبانی از امکانات جانی و مالی یک مؤمن نامید، عالیترین دستوریست که از جانب ائمه معصومین (علیه السلام) برای ادامه حیات تشیع ارائه شده است و اینکه نمونه‌ای از احادیث که اهمیت تقیه را منعکس می‌کند:

امام باقر (علیه السلام) فرمود: تقیه از دین من و دین پدرانم می‌باشد و کسی که تقیه ندارد، ایمان ندارد.[۳۷]

و نیز فرمود: چه چیز بهتر از تقیه چشم مرا روشن می‌کند؟ تقیه سپس مؤمن است.[۳۸]

درباره ماهیت تقیه فرمود: هر گاه فرمانروائی و حکومت، کودکانه باشد (روی هوی و هوس باشد) با مردم در ظاهر سازش کنید و در باطن مخالف آنها باشید.[۳۹]

اما انیکه حد تقیه چیست و تا کی باید ادامه داشته باشد امام فرمود: تقیه تنها برای جلوگیری از خونریزی وضع شده، پس هر گاه به خونریزی رسد، تقیه نباشد.[۴۰]

بنابراین وقتی دشمن، حرمت خون مؤمن را زیر پا نهاد و مؤمن مظلوم واقع شد، مظلومیت حکم می‌کند که دفاع صورت بگیرد و در این دفاع است که خداوند از او حمایت نموده و در صورت کشته شدن، از خونش پیام می‌سازد و خدمت اسلام را آبیاری می‌کند.

بهترین نمونه اعمال تقیه و برداشتن آن، حرکت فکری و تدوین اسلام ناب به وسیله امام پنجم و ششم و جنگ امام حسین (علیه السلام) است. که اولی حفظ اسلام با تقیه و دمی آبیاری شجره اسلام با خون بود. انقلاب شکوهمند ما به رهبری فرزند زهرای بتول (علیه السلام) حضرت امام خمینی (ره) مرز تقیه و ترس را مشخص نمود تا قبل از قیام تاریخی ۱۵ خرداد، کوچکترین حرکتی از جانب جناح مذهبی، مفهومش هدر دادن نیروهای بالقوه اسلام بود. زیرا دشمن هنوز دستش به خون آلوده نشده بود. با آغاز حرکت مسلحانه فدائیان اسلام که نقطه اوجش قیام پانزده خرداد بود، به دستور رهبر انقلاب، سد تقیه با این پیام که امروز گفتن حقایق واجب و تقیه حرام است شکسته می‌شود. لازم به تذکر است که تقیه امری نیست که تعطیل بردار باشد، یک امر نسبی است. در یک رابطه حضور دارد و در رابطه دیگر برداشته می‌شود.

شرایطی که اینک بصورت صلح برای انقلاب پیش آمده است یک نوع تقیه در سطح جهانی و تبلیغات بین المللی در می‌طلبد. صلح ما با دشمن قسم خورده اسلام قبول یک زندگی مسالمت آمیز با او نیست. امام امت، خمینی بت شکن بدرستی فرمودند که صلح بین اسلام و کفر معنی ندارد بلکه خلع سلاح دشمن در بعد نظامی و بخصوص تبلیغاتی است و نیز اثبات اینکه دشمن طلب صلح نیست بلکه خویش تجاوزگری است.

تقیه، در حفظ جان در مقابل یک فرد احمق - که انسان ناگزیر از معاشرت با اوست - نیز صادق است. انسان گاهی ناچار است که بر خلاف میلش خواسته‌های یک انسان شریر را به طور موقت برآورده سازد. این نوع رفتار را در مقابل چنین افرادی مدارا می‌نامند.

ب – ترس

ترس، حالتی است ظاهراً شبیه تقیه، اما در حقیقت با آن بسیار متفاوت می‌باشد. زیرا همانطور که گفته شد تقیه خویشتن داری و حفظ جان است برای اسلام، در حالیکه ترس، حالتی است برخاسته از ذلت و خواری نفس که دارنده این حالت، فقط در صدد حفظ جان خویش است و برایش اسلام و مبارزه در راه آن اصلاً مطمح نظر نیست.

فرد ترسو، برایش تنها یک چیز ارزش دارد و آن جان خویش است. او جانش را به خاطر چیز دیگر نمی‌خواهد بلکه جانش را فقط برای خودش می‌خواهد. اگر دینش، وطنش، شرف و انسانیتش (که هیچکدام را ندارد) به خطر افتد، هیچ اقدامی بعمل نمی‌آورد، اما اگر جانش به خطر افتاد و مالش در معرض خطر قرار گرفت (زیرا مالش وسیله حفظ اوست) می‌ترسد، و اضطراب شدیدی او را فرا می‌گیرد و حتی موجب مرگهای آنی و سکته‌های مغزی و قلبی می‌گردد. بودند کسانی که در جریان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و در جریان بمباران زهره ترک شدند و بعضاً گوشه امنی برای خود فراهم نمودند اما همین عده اخیر بعضاً به محض شنیدن پذیرش قطعنامه صلح، سکته کردند. زیرا ابزار سعادتشان یعنی طلا (که قیمتش شکسته شده بود) را از دست دادند.

فرد ترسو، از آبرویش نمی‌ترسد، زیرا ملاک و ارزش زندگی برای او زندگی کردن در چهارچوب ارزشهای مادی است، ترس فقط درباره خود او و متعلقات اوست.

فرد ترسو از ترس سرزنش مردم، هرگز حاضر نیست خود را ترسو جلوه دهد. او برای توجیه ترس خود پای اصطلاحات دو پهلو را به میل می‌کشد، از تقیه سخن می‌گوید. آیه: و لا تلقو بایدیکم الی التهلکه ( با دست خود خودتان را به مرگ نیدازید) را مطرح می‌سازد. و اگر نیرنگ و دنید را چاشنی ترسش کنیم، خواهیم دید که در ایام صلح و آرامش، از جنگ و مبارزه سخن می‌گوید و از اینکه رزمندگان، قطعنامه را پذیرفتند، اظهار تأسف می‌کند. از مطالب گذشته نتیجه می‌شود که:

تقیه ترس نیست، تقیه، حفاظت آگاهانه جان است در حالیکه ترس حفاظت جان است؛ بدون در نظر گرفتن چیز دیگر.

تقیه، مبارزه منقی است، در حالیکه ترس فرار از مبارزه است.

تقیه، سپرنهادن در مقالب جان است برای حفظ دین؛ در حالیکه ترس سپر انداختن در مقابل دشمن است برای مرگ دین.

تقیه، سازش ظاهری و نفرت باطنی است؛ در حالیکه ترس نه سازش است و نه نفرت؛ تسلیم است.

تقیه، ایستادن است در مقابل ظلم؛ و ترس فرار است از ظلم.

ج - افشاء راز

این حالت ضد حالت اول است که برخاسته از ذبت نفس و بی قیدی به ارزش‌های الهی است.[۴۱]دارنده این حالت خود را با لباس مبدل در جمع خداجویان قرار می‌دهد و قصدش این است که به اهداف و روش‌های مبارزه آنها پی ببرد و اطلاعاتش را برای دریافت مزد در اختیار دشمن قرار دهد. دارنده این صفت چیزی جز ارضاء لذت‌های مادی برایش مطرح نیست. او می‌خواهد با این کار رضایت اربابش را به دست آورد تا ارباب هم با دادن چیزی که زندگی او بچرخد محروم نسازد.

جاسوسی برای دشمن یکی از بدترین مشاغلی است که انسان بخت برگشته برای خود اتخاذ کرده است، زیرا گزارشات و افشاگری اوست که موجب ریخته شدن بسیاری از خونهای پاک و هدر رفتن زحمات طولانی جبهه حق، در سازمان دادن نیروها علیه دشمن می‌گردد. اگر یک خلبان دشمن با فشار یک دکمه یک منطقه مسکونی یا تأسیسات اقتصادی را بمباران می‌کند، عامل اصلیش منافقی است که محل را گزارش داده است.

افشاء راز فقط در زمینه جنگ و جهاد مطرح نیست، بلکه در همه شؤون زندگی ما نیز ظهور و حضور دارد. عضو نابخرد یک خانواده یکه اسرار خانوادگی را بیرون از خانه می‌برد، ممکن است موجب جلب توجه فرد یا افرادی بشود که روزی به این خانوادهه ضربه بزند، بنابراین افشاء کننده راز دو نوع می‌باشد:

۱ - افرادی که مغرضند و هدفشان از افشای راز متلاشی کردن هسته‌های مقاومت و مبارزه علیه کفر و طاغوت و ظلم است. (که این نوع افشاء راز مقابل تقیه نیست)

۲ - افرادی که نادانند و احساسات مذهبیشان بر شعور دینشان می‌چربد و تصور می‌کنند که یک مسلمان دائماً باید شمشیرش آخته شود و بی تأمل بر صف دشمن یورش برد، لذا بی پروا و بی اندیشه تمام رازها و اهداف جبهه خود را نه از روی ترس بلکه از روی حماقت و جسارت بر ملا می‌سازد و بدین و سیله هم خود را و هم نیروهای پشت سر خود را بباد فنا می‌دهد. این نوع بی پروائی هر چند از شور مذهبی سرچشمه می‌گیرد، لیکن برخاسته از ایمان نیست. این نوع افشاء راز، مقابل تقیه است.

امام باقر (علیه السلام) فرمود: کسی که تقیه ندارد، ایمان ندارد[۴۲]دلیلش این است که ایمان یک اعتقاد آگاهانه نسبت به دین است که باید به انحاء گوناگون به حفاظتش قیام نمود، و تقیه نوعی از این اقدام است. پس کسی که در جائیکه باید تقیه کند اما نکند، ایمانش، ایمان نیست، حمیت جاهلانه است که بحثش در جای خود گذشت.

فضیلت اخلاقی (۱۲)

الف - خوف از خدا

خوف، حالتی است برخاسته از خود ملکوتی و وجدان بیدار و ایمان به خداوند که در آن انسان خائف از وضعیت بندگی خویش در حال حاضر بخصوص در آینده نگران است و نمی‌داند آیال مورد لطف و عنایت خداوند است یا مشمول قهر و غضب؟ در عین حال با شناختی که از رحمت واسعه الهی دارد، امیدوار است. ترس حالتی است برخاسته از خودخواهی که درانده آن از همه چیز می‌ترسد و در مقابل خدا به خاطر اعمالش نگران است.

بنابراین نتیجه ترس فرار از عامل ترس مانند حیوان درنده و انسان شرور مسلح است، در حالیکه نتیجه خوف، شرم و آزرم است. در مقابل پروردگار. به عبارت دیگر، انسان ترسو از شر می‌ترسد و می‌گریزد و انسان خائف در مقابل خیر و جمال مطلق و حشمت و عظمت او احساس حقارت می‌کند و شدیداً نگران از دست دادن عنایت‌ها و الطاف اوست. انسان ترسو از غیر خود می‌گریزد. در حالیکه انسان خائف از خود حیوانیش فرار می‌کند.

خشیت مرتبه عالیتر خوف است و آن حالتی است که انسان خائف به قدری در عظمت الهی مستغرق می‌گردد و به قدری از حقارت خود شرمگین است که گویا می‌خواهد قالب تهی کند، مو بر اندامش می‌ایستد و اشک از چشمانش جاری می‌شود.

خوف و خشیت اگر در بعد روحی و قلبی مطرح شود، خشوع نامیده می‌شود. و اگر در بعد جسمی و آثار ظاهری مطرح شود، خضوع نام می‌گیرد.

بنابر این خوف، ترس از خدا نیست، بلکه حساب بردن از مقام با عظمت پروردگار است توأم با درک قصور و تقصیر در ناحیه بندگی و طغیان هوای نفس که موجب دوری از قرب رحمت الهی می‌گردد.

و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی، فان الجنه هی المأوی[۴۳]و اما کسی که از مقام (با عظمت) پروردگارش و نفس را از هوی باز دارد پس بهشت جایگاه اوست.

مهمترین اثر و نتیجه‌ای که حالت خوف در انسان می‌گذارد این است که اولاً: دائماً خود را در محضر خدا دانسته و کاری بر خلاف رضایت او نمی‌کند.

ثانیاً: جلو طغیان‌ها و سرکشی‌های نفس را که هر لحظه در صدد متلاشی ساختن انسان هستند می‌گیرد.

ثالثاً: (و از همه مهمتر) اینکه این فرد محبوب خداست و در بهترین مراتب بهشت منزل و مأوی می‌گیرد.

ب - یأس از خدا

این حالت ضد حالت اول است، هر چند که در ظاهر ممکن است با خوف اشتباه این است که: کسی گمان نکند که خوف از خدا یعنی خوف از موجودی که العیاذ بالله بی رحمانه و بی دلیل گروه گروه از انسان‌ها را به شعله‌های آتش جهنم می‌سپارد و کوچکترین تخلف و گناهی موجب خارج شدن از مقام بندگی شده، هر چند که سالها به عبادت‌های سخت قیام کرده باشد.

این تصوری است که متأسفانه بعضی از عوام الناس از خوف دارند. نتیجه این تصور این می‌شود که بنده از خدا مأیوس شود و تن به تقدیر و سرنوشت محتوم بدهد.

بنابراین یأس حالتی است برخاسته از جهل نسبت به نظام جهان و خالق حکیم آن که در این حالت انسان مأیوس دل به هیچ چیز نمی‌سپارد، به همه چیز بد بین است و عامل تمام رنج‌ها و بدبختی‌ها را العیاد بالله خداوند می‌داند.

نمونه بارز این طرز تفکر خطرناک را در فلسفه شوپنهاور فیلسوف بد بین آلمانی می‌توان یافت: او جهان را محصول یک اراده خودخواه می‌داند که برای ارضای خودخواهیش همه را گرفتار کرده است. و حتی ازدواج را یک عامل بدبختی می‌داند، زیرا معتقد است که ازدواج به معنی تکثیر هزاران انسان که هر کدام یک واحد رنج و دردند و اینکه در زناشوئی لذتی وجود دارد، آنرا فریبی از جانب آن اراده خودخواه می‌داند که بدینوسیله می‌خواهد خوشنودی خود را از گسترش رنج مخلوقات خویش ارضاء کند. راستی چقدر سخیف و احمقانه است این نوع تصورات درباره خداوندی که باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده.

شوپنهار و امثال او نمی‌دانند که اساس آفرینش بر پایه رحمت و فیض بخشی نهاده شده است و اگر رنجی و در نهایت دوزخی وجود دارد، شراره این دوزخ ناشی از شری است که اراده انسان - آری اراده انسان - برافروخته است.

به بیان دیگر : خیر و زیبائی، ذاتی است، و شر و زشتی، عارضی. رحمت خداوند به ذات او انتساب دارد و خشم و انتقام خداوند به شرارت بندگان. اگر شوپنهاور و امثال او بد بین نباشند خواهند دید که چسان آن اراده مطلق مهربان است، و چسان بهشت ابدیش را در اختیار بندگان خویش قرار می‌دهد.

یأس، خطرناکترین و ویران کننده‌ترین صفات روحی است که از گناهان کبیره محسوب شده و موجب خروج انسان از ایمان به کفر و شرک می‌گردد. انه لا ییئس من روح الله الا القوم الکافرون[۴۴]ناامید از رحمت الهی نمی‌گردد مگر کسی که کافر است.

انسان مأیوس، بر ارتکاب جمیع گناهان جرأت پیدا می‌کند زیرا می‌گوید: من که معذب خواهم بود چرا خودم را از لذات و شهوات دنیا محروم نمایم؟

انسان مأیوس به نظام جهان بعنوان اسباب نمی‌نگرد، در نتیجه به قدرت فائقه پروردگار که جهان اسباب را درجهت خیر اداره می‌فرماید معتقد نیست. او وقتی به سببی از این اسباب برخورد کرده و به نظر استقلالی بدان نگریست اگر سبب را از دست داد، کأنه همه چیز را از دست داده، دنیا در نظرش تیر و تار می‌شود.[۴۵]

ج - خوف نداشتن از خدا؛ جرأت و بی باکی

این حالت را که امن و بی خیالی از مکر الهی هم می‌توان نام نهاد، حالتی است درست ضد حالت اول (خوف از خدا)، که دارنده آن از خدا و عقوبت او، اساساً حسابی نمی‌برد، قرآن کریم در توبیخ این عده، آیاتی دارد که نمونه هائی از آن ذکر می‌شود:

- أفأمن أهل القری أن یأتیهم بأسنا بیاتاً و هم نائمون[۴۶] آیا مردم قریه‌ها (مراکز جمعیت) ایمنند که عذاب، شبانه هنگامی که در خوابند به ایشان برسد؟

- أوأمن أهل القری أن یأتیهم بأسنا ضحی و هم یلعبون[۴۷]آیا مردم قریه‌ها (مراکز جمعیت) ایمنند که عذاب، نیمروز هنگامی که سرگرم کارهای دنیوی هستند ایشان را دریابد؟

انسان بی خیال و ایمن از مکر الهی درباره فلسفه خلقت و غوغای آفرینش بی خبر است. او تصور می‌کند که این همه مخلوقات گوناگون و این آسمان پر ستاره و کران تا کران نعمات الهی، همه و همه برای این است که انسان، این چند قلم نیازهای مادی از قبیل خوردن و خوابیدن و برطرف کردن نیاز جنسی و... را برآورده سازد و آنچنان کودک صفت سرگرم لهو و لعب است که اصلاً گوشش به نادیان و چاووشان قافله بشری که آنها را به رفتن صلا می‌دهند، بدهکار نیست. مسکین خبر ندارد که هر چیز در این بی خبری و غفلت بیشتر بماند، بیشتر اسباب عذاب الهی را برای خود فراهم می‌کند.

این مهلت دادن برای انسان گناهکار و بی خیال از عقوبت الهی را قرآن کریم، املاء و استدراج مهلت دادن و به حال خود واگذاشتن، نام می‌دهد:

- وأملی لهم ان کیدی متین[۴۸]به آنها مهلت می‌دهیم زیرا کید (عقوبت) من سخت محکم است.

- سنستدرجهم من حیث لا یعلمون زود باشد که آنها را درجه به درجه (بتدریج) بگیرم از آنجا که ندانند.

انسان بی خیال و ایمن از مکر الهی، یک عامل فساد و خرابکاری در جامعه است، زیرا او که از خدا حساب نمی‌برد از چه کسی حساب ببرد؟ او خود را به میل نفسانی که در خواستن حدی نمی‌شناسد، سپرده است لذا برای ارضای خواسته‌های بی حد و حصر خود دست به هر خیانتی می‌زند و در پی هر جنایتی عقوبتی نمی‌بیند (استدراج و املاء) از نبودن عقوبت خیالش راحت می‌شود و به جدی تر از گذشته به جنایات خود ادامه می‌دهد.

چاره این درد بزرگ (ایمن بودن از مکر الهی)، این است که انسان اولاً: به جهان آخرت اعتقاد داشته باشد. ثانیاً، هر عملی که مرتکب شد، اگر خوب است بپاداش آن صد در صد امید نداشته باشد، زیرا از کجا معلوم در این عمل انگیزه‌های غیر الهی وجود نداشته باشد و اگر عملی بد باشد از عقوبت آن بترسد و اعتذار و استغفار نماید.

فضیلت اخلاقی (۱۳)

الف - امید به خدا

امیدواری نسبت به خداوند، حالتی است برخاسته از نفس ملکوتی آشنا با خداوند که در این حالت انسان تمام وجودش در جمال و رحمت الهی مستغرق گشته، علی رغم گناهانش به الطاف بیکران او دل بسته و می‌داند که اساساً افریینش بر محور رحمت و فیض بخشی صورت گرفته است.

انسان امیدوار یک بنده مطیع و یک تزکیه شده است که در عین احساس گناه و اذعان به تقصیر در انجام وظائف بندگی، به خداوند امیدوار است و به مغفرت او در قبال گناهانش چشم دارد.

انسان امیدوار می‌داند که خداوند بی جهت کسی را دچار خشم و سخط نمی‌سازد و اگر کسی مستوجب خشم او گشت، کسی است که اساساً تن به بندگی نداده و با خدا هیچ میانه‌ای ندارد.

انسان امیدوار می‌داند که اگر به اندازه سنگریزه‌های تمام صحاری جهان گناه داشته باشد، رحمت خدا از آن گسترده تر است، همین قدر که بنده در مقابل خداوند مهربان احساس شرم داشته باشد با یک نگاه لطف آمیز، تمام گناهان بخشوده می‌شود.

انسان امیدوار، خدا را مبدا خیر می‌داند و کوچکترین گمان شر که برخاسته از نفس انتقام جو و کینه توز است درباره خداوند روا نمی‌دارد.

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: سوگند به خدائیکه جز او شایسته پرستش نیست به هیچ مؤمنی هرگز خیر و آخرت داده نشد جز به سبب خوشبینش به خدا و امیدواریش به او.

و فرمود: به خدایی که جز او شایان پرستش نیست، گمان هیچ بنده‌ای نسبت به خدا نیکو نشود، جز اینکه خدا همراه گمان بنده مؤمن خود باشد (هرگونه به او گمان برد خدا با او رفتار کند)، زیرا خدا کریم است و همهی خیرا به دست اوست. او حیا می‌کند از اینکه بنده مؤمنش بدو، گمان نیک برد و خلاف گمان و امید بنده رفتار کند، پس به خدا خوشبین باشید و بسویش رغبت کنید.[۴۹]

قرآن کریم به طور صریح بر آمرزش تمام گناهان (در صورت امید بستن به خدا و توبه نمودن از گناهان) تأکید دارد به جز شرک که گناهی نابخشودنی است (مگر اینکه قبل از مرگ دست از آن بشوید).

ب - تجری به خدا

در بحث گذشته تحت عنوان خوف نداشتن از خدا درباره این حالت بحث گردید، آنچه در اینجا لازم به یادآوری است این است که این حالت (تجری به خدا) ظاهراً با امید بستن به خدا یکی است، در حالیکه با آن یکی نیست و تفاوت بنیادی دارد.

مرز بین این دو این است که در امید بستن به خدا بنده از اعمال بدش نادم و از ارتکاب آن در آینده تائب و منصرف است و چشم دارد که خداوند گناهانش را بیامرزد، در حالیکه، تجری کننده به خدا از ارتکاب معاصی کوچکترین احساس شرم و ندامتی نداشته، در عین حال امیدوار است که در قیامت خداوند او را مورد انعام خود قرار دهد. وقتی به او گفته می‌شود: چرا گناه می‌کند، مگر از عقوبت خدا نمی‌ترسی؟ در پاسخ شانه‌ها را بالا انداخته، می‌گوید: خدا کریم است، خدا شأنش بالاتر از آن است که به خاطر مشتی گناه که من مرتکب شدم مرا بسوزاند.

ج – یأس

درباره این واژه قبلاً به اندازه کافی بحث شد جز اینکهدر اینجا یأس در مقابل امید مطرح شده و در آنجا قرینه منفی است برای خوف، که مرز این دو واژه مشخص گردید.

فضیلت اخلاقی (۱۴)

الف - صبر در مقابل سختی‌ها

صبر، حالتی است برخاسته از سعه صدر، و آن نیز برخاسته از نفس ملکوتی متکی به خداوند است که دارنده آن در مقابل هر پدیده‌ای که او را از صراط مستقیم منحرف نماید، خویشتن داری می‌کند. آنچه که ممکن است روح انسانی را از حالت تعادل و سلامت نفس به انحراف و افراط و تفریط بکشاند، یا مصیبت است و یا گناه، که گناه نیز به نوبه خود دو بعد دارد:

ارتکاب منهیات ( انجام دادن آنچه که خداوند آن را ممنوع دانسته) و تخلف از دستورات.

در ارتکاب منهیات، نظیر: غیبت، دورغ، دزدی و... که انسان صابر علیرغم منافع مادی و لذات جسمانی - که این نوع معاصی برایش می‌آورد - به خاطر خدا و امید به وصول قرب او از ارتکاب آن‌ها سر بر می‌تابد. این نوع صبر را در لسان روایات صبر از گناه نامیده‌اند. صبر بر اجرای دستورات نظیر: نماز و روزه و خمس و... که انسان صابر علیرغم سختی و مشقتی که از ناحیه انجام این دستورات عبادی بر او وارد می‌شود به خاطر خدا و دریافت رضایت او انجام می‌دهد که این نوع صبر را در زبان روایات صبر بر طاعت نامیده‌اند.

آنچه که بیشتر در بین مردم شایع است، صبر در مصیبت است که اگر خوب تحلیل نشود منشأاشتباهات بزرگی می‌شود. اشتباه عمده‌ای که بعضی از عوام الناس و مغرضین درباره مفهوم صبر مرتکب می‌شوند این است که صبر را با ستمکشی و انظام (ظلم پذیری) یکی می‌گیرند. در این قسمت درباره مفهوم حقیقی صبر بحث می‌شود و درباره ظلم پذیری و سکوت در مقابل ستمکاران در قسمت بعدی مطلب دنبال می‌شود.

انسان قطع نظر از جوهره ملکوتیش، موجودی است: عجول، ظلوم (بسیار ستمگر)، لذت جو، حریص و... این صفات از بعد جسمانی او سرچشمه می‌گیرد. جسمانی بودن انسان ایجاب می‌کند که گوش به فرمان غرایز بسپارد.

غرایز، نظیر، گرسنگی، تشنگی، لذت جنسی، میل به راحتی و رفاه و... همه چیز را بخاطر خود می‌خواهد. به همین دلیل است که انسان، حریص، خودخواه، لجوج و عجول است.

با در نظر گرفتن بعد ملکوتی انسان، و اینکه روح با عظمت او در جستجوی ارزشهای فوق مادیست، با پادرمیانی عقل - این راهنمای درونی فطرت - انسان موجودیست: صبور، حلیم، مطیع اوامر حق تعالی، عفیف، رشید، ایثارگر و... .

انسان اگر ارزش عقل را شناخته و او را همواره بین مصلحت‌ها و لذات آنی به داوری بخواند، بتدریج حالتی در او پیدا می‌شود که به همین وسیله آن تن به فرمان غرایز سرکش نمی‌دهد. یکی از خواسته‌های غریزی: حب جاه و انتقام جوئی از کسی است که جاه و موقعیتش را به خطر انداخته است. کنترل این غرایز و بخصوص، غریزه حب جاه را صبر در مصیبت می‌نامیم.

مصیبت چیست؟ آنچه که با خواسته انسان اصابت ( برخورد) کند و بر خلاف آن باشد، مصیبت خوانده می‌شود. مصیبت، انواعی دارد:

مصیبتهای طبیعی و مصیبت‌های انسانی. مصیبتهای طبیعی نظیر: سیل، زلزله، طوفان، حریق، مرگ طبیعی عزیزان و...، مصیبتهای انسانی نظیر: به سرقت رفتن اموال، قتل نفس، مجروح و مصدوم شدن و... . قرآن کریم، انواع مصیبتها را در این آیه مبارکه جمع نموده است:

-و لنبکونکم بشیی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین[۵۰]و هر آینه شما را بیازمائیم به چیزی (نظیر:) ترس و گرسنگی و کاهشی از اموال و انفس و میوه‌ها و مژده بده صابرین را.

اکنون این سؤال پیش می‌آید که صبر بر مصیبت یعنی چه؟ و مرز آن با پذیرش ظلم چیست؟

بلاها چند نوع است

۱ - بلاهائی که از اعمال انسان سرچشمه می‌گیرد: نظیر: اعتیاد به مواد مخدر و اقسام امراض جسمانی و روحی و... .

۲ - بلاهائی که معلول عملکرد پدران و مادران است مانند: بیماری ای که فرزند بر اثر مصرف مسکرات والدینش، بدان مبتلا است.

۳ - بلاهائی که بر اثر گناه پیش می‌آید، مانند شیوع دروغ و رشوه در جامعه و عذاب مردم از این وضع.

۴ - بلاهائی که خداوند برای از بین بردن آثار گناه پیش می‌آورد که در حقیقت کفاره گناهان است، نظیر: سیل و زلزله و... .

۵ - بلاهائی که خداوند برای بیدار شدن مردم از غفلت پیش می‌آورد.

۶ - بلاهائی که خداوند برای آرامش و اتحان مردان بزرگ پیش می‌آورد.[۵۱]

پس از پی بردن به انواع بلاها و عمل آن، مسئله مهم این است که در مقابل چنین بلاها و مصیبت‌ها چه باید کرد؟ آیا باید صبر کرد یا تسلیم شد و یا عکس العمل نشان داد؟

کفتیم که صبر یعنی خویشتن داری و مهار کردن غرایز بویژه غریزه جاه طلبی و خودخواهی. در مقابل بلاها چه باید کرد تا بتوان نفس را بحالت اعتدال نگه داشت: اگر معتادیم و به مرضی خود ساخته مبتلائیم، صبر ما در این است که خود را نبازیم، تا آنجا که ممکن است عوامل تشدید آن را از بین ببریم و تلاش خود را تا آنجا که مقدور است تا مرز سلامت کامل به کار بگیریم.

صبر بر بیماری و نقص عضو ناشی از بی مبالاتی والدین، این است که از سرزنش آنها دست بکشیم و برای آن‌ها - در صورتیکه مشرک نباشد - طلب مغفرت کنیم و از خداوند بخواهیم که در ازاء نقص عضو، ایمان کاملی به ما عنایت فرماید.

صبر بر بلای ناشی از گناه در جامعه، دست روی دست گذاشتن نیست، بکه آرام آرام و عاقلانه راه‌های جلوگیری از شیوع گناه را به کمک انسان‌های دردمند و حق جوی جامعه به مرحله اجراء گذاریم و از تلاش خود هر چند کم اثر مأیوس نشویم.

صبر بر بلاهائی که بر سر خودمان بعلت گناهی که مرتکب شدیم پیش می‌آید و احساس می‌کنیم که کفاره گناهان ما می‌باشد؛ شیرین‌ترین صبر است، زیرا وقتی بدانیم که خداوند، تفضلا عذاب قیامت را به بلاهای بسیار ناچیز این دنیا موکول فرموده است و تحمل این بلاها را در جهت رضای خداوند بدانیم باید این شعر خواجه عرفان را زمزمه کنیم که:

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت - هر که شد کشته او، نیک سرانجام افتاد بالاترین صبر، صبر مردان خدا و نجاهدین فی سبیل الله است که برای اعلای کلمه توحید و تحقق حکومت عدل الهی سر و جان می‌بازند و عاشقانه سینه خود را آماج شمشیرها و نیزه‌های دشمن قرار می‌دهند و چنین می‌گویند که:

ای شمشیرها اگر دین جدم نیز به کشته شدن من نصرت می‌یابد پس ای شمشیرها مرا بگیرید.

به چند نمونه از احادیث معصومین (علیه السلام) درباره صبر توجه فرمائید:

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: صبر سر (آمد) ایمان است.[۵۲]

- امام باقر (علیه السلام) فرمود: بهشت در میان ناگواریها و شکیبائی است. پس هر که در دنیا بر ناگواریها صبر کند به بهشت رود.[۵۳]

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: صبر بر سه قسم است: صبر در مصیبت، صبر بر طاعت و صبر از گناه.[۵۴]

- به امام باقر (علیه السلام) عرض شد، صبر جمیل چیست؟ فرمود: صبری که با آن شکایت به مردم نباشد.[۵۵]

ب - سکوت در مقابل ظلم

این حالت نظیر صبر است، اما در معنا ضد آن. به همین لحاظ است که عوام الناس و مغرضین با جهل به مرز مفهوم این دو واژه، به گمراهی می‌افتد و یا دیگران را به گمراهی می‌افکند. سکوت در برابر ظلم[۵۶]، حالتی است برخاسته از خواری و ذلت نفس که دارنده این حالت به جای مبارزه با موانع راه کمال و سپردن راه فطرت و وصول به قرب الهی، نشستن را بر رفتن، آسانی را بر سختی و در یک کلام، تسلیم را بر مبارزه بر می‌گزینند.

ظلم یعنی خارج شدن از شاهراه فطرت که دو طرف دارد، که این دو طرف به اصطلاح دو روی یک سکه‌اند: ظالم و تابع ظلم. مظلوم ضد این دو است. مظلوم کسی است که بر او ظلم رفته و او با صبر و تقیه (به این واژه مراجعه شود) با ظلم می‌ستیزد. اما، تابع ظلم (منظلم) کسی است که در مقابل ظلم نه تنها عکس العمل به خرج نمی‌دهد بلکه تسلیم است.

تسلیم بودن او در مقابل ظلم و ظالم است که دامنه ظلم را گسرش داده و راه را برای مبارزه ظلم ستیزان و مظلومین با وجدان تنگ می‌سازد.

سکوت در برابر ظلم، صبر بر اقسام بلاها نیست، بلکه گردن نهادن به ادامه بلاهاست، ادامه اعتیاد و سد نکردن عامل مرض ظلم، است و پذیرش ظلم. دست روی دست گذاشتن در مقابل اشاعه گناهان در جامعه هر چند خود، مرتکب گناه نشویم، کمک به ظلم است. عدم درگیری با دشمن دین و فرار را برقرار ترجیح دادن هر چند با دشمن هم آواز نباشد، کمک به دشمن است. بنابراین سکوت در مقابل ظلم را نباید با صبر که نوعی مبارزه آرام و حساب شده در جای خود می‌باشد، اشتباه گرفت.

ج - ناشکیبائی در برابر سختی‌ها جزع

این حالت درست نقطه مقابل صبر است. جزع حالتی است از خودخواهی و محدودیت ظرفیت روحی، که دارنده این حالت نمی‌تواند وجود موانع - چه مادی و چه معنوی - را در مقابل خود تحمل کند. لذا حالتی نظیر اضطراب، تشویق و نگرانی و... برایش ایجاد می‌شود که منجر به خسارات روحی و جسمی و احیاناً خروج از حوزه ایمان می‌گردد.

انسان جزوع ناشکیبا، دو نوع است:

- انسانی که جز به منافع مادی نمی‌اندیشد، و این کسی است که اگر مانعی بر سر راه وصول به لذات مادیش قرار گیرد، دادش بلند می‌شود، ناسزا می‌گوید و آرامش خود را از دست می‌دهد.

- و دیگر، انسانی که وجدان مذهبیش بیدار است اما بعلت ضعف نفس و تنگی حوصله، هر مانعی که بر سر حرکت تکاملیش قرار می‌گیرد، زود از کوره در می‌رود و به علت عف عقل ممکن است افراد بی گناهی را در ایجاد این مانع متهم کند.

در جامعه ما، هستند افرادی که با کوچکترین کمبود غذائی و معیشتی تمام مسئولین انقلاب را باد انتقاد می‌گیرند و کوچکترین توجهی به ارزشهای معنوی انقلاب ندارند. اینها دسته اولند. و هستند کسانی که به اسلام و انقلاب علاقمندند اما تاب تحمل موانعی که بر سر راه قرار می‌گیرد ندارند. گاهی از ادامه جنگ خسته می‌شوند، گاهی، از پیش آمدن صلح و ادامه مذاکرات بی تابی می‌کنند. این نوع حالت ممکن است انسان را به یأس و در نتیجه به کفر بکشاند که توضیحش در ذیل همین واژه گذشت.

فضیلت اخلاقی (۱۵)

الف - توکل به خدا

توکل، حالتی است برخاسته از نفس مطمئنه انسان، که دارنده آن با شناختی که از توحید افعالی خداوند دارد، کارهایش را چه کوچک و چه بزرگ به خدا می‌سپارد.

توکل نیز مانند صبر و بسیاری از واژه‌های اخلاقی دیگر، دارای قرینه منفی است که عدم شناخت مرز آن با قرینه منفیش اشکالات عمده‌ای را در جریان تربیتی فراهم می‌سازد.

معنای مثبت و سازنده توکل این است که انسان خدا را بعنوان وکیل و کارگذار خود قرار دهد، و این در صورتی است که از تمام امکانات و نیروهائی که خداوند در اختیارش نهاده نهایت استفاده را نموده و در کاربرد آن‌ها خداوند را به یاری طلبد.

توکل گنجی است بیکران که کمتر کسی متوجه اهمیت آن می‌باشد.

- امام صادق (علیه السلام) در اهمیت توکل فرمود: بی نیازی و عزت به هر طرف در گردشند تا چون به محل توکل برسند وطن گیرند.[۵۷]

برای پی بردن به اهمیت توکل لازم است بدانیم که توحید دارای ابعادی است از قبیل توحید ذاتی و صفاتی و افعالی و عبادی که توضیح هر کدام از حوصله این مقال خارج است. اما نظر به اهمیت توحید افعالی و تناسب آن با توکل، توضیح مختصری درباره آن داده می‌شود:

با نگاهی به موجودات جهان نظیر ماه و خورشید و ستارگان و نباتات و حیوانات و میلیاردها میلیارد مخلوقات کوچک و بزرگ متوجه می‌شویم که هر کدام فاعل فعلی است که در رهگذر فعالیتش بخشی از وظیفه خود را در حرکت گسترده آفرینش انجام می‌دهد. سئوال این است که آیا این فعل به خودشان انتساب دارد؟ آیا خورشید، خود مستقل می‌گردد و نور می‌پاشد؟ آیا آتش خود می‌سوزاند و نباتات خود رشد می‌یابند؟ و قس علی هذا...، یا اینکه تمامی اینها وجود و فعالیتش تحت اداره دائمی اراده مطلق هستی یعنی ذات اقدس الهی هستند؟

ماتریالیستها که دیدشان از محدوده درک مادی فراتر نمی‌رود و جز ظاهر اشیاء را نمی‌بینند یعلمون ظاهراً من الحیوه الدنیا[۵۸]از اراده الهی چه خبر دارند؟ آنها در مثل، قلم و انگشتان کاتب را می‌بینند، و می‌دانند که این انگشت و قلم چه کلمات زیبا و معناداری را بر لوح نقش می‌نماید، اما مع الاسف از مشاهده اراده نویسنده غافلند.

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود - هر که فکرت نکند، نقش بود بر دیوار با کمی تفکر انسان متوجه فاعلیت مطلق خداوند در افعال تمام موجودات می‌گردد. با این بیتش عمیق و ارزشمند است که آگاهانه کارهایش را به خداوند می‌سپارد و او را بعنوان همه کاره خود بر می‌گزیند.

لازم به گفتن است خداوند به انسان اراده آزاد عنایت فرموده و انسان را در بهره مند شدن از موجودات تحت فرمانش آزاد گذارده، و این انسان است که اگر غافل از اراده الهی، از امکانات خدادادی در جهت امیال نفسانی خود بهره ببرد، راه به کمال و سعادت نمی‌برد و اگر از امکانات موجود با آگاهی از اراده مطلق الهی استفاده کند و از خداوند در استفاده درست آنها استعانت بجوید، خداوند توفیقش دهد و همه چیز را در جهت رسیدنش به هدف، مطیع او گرداند.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: خدا می‌فرماید، هیچیک از بندگانم بدون توجه به احدی از مخلوقم به من پناهنده نشود که من بدانم نیت و قصد او همین است، سپس آسمانها و زمین و هر که در آنهاست با او نیرنگ بازند، جز اینکه راه چاره از میان آنها را برایش فراهم آورد.[۵۹]

و نیز فرمود: به هر که توکل دادند، کارگزاری دادند.[۶۰]

بنابراین این انسان متوکل، جهان را اسباب اراده الهی دانسته نه مسبب و به هر سببی که روی می‌آورد قبل از آن به خدا روی می‌آورد و اطمینان دارد که: من یتوکل علی الله فهو حسبه[۶۱]هر کس که به خدا توکل کند، هم او برایش کافی است.[۶۲]

ب - تنبلی و از هدا توفیق خواستن

این حالت ظاهراً با توکل و واگذاری کار به خداوند، شبیه است و همین امر موجب اشتباه بعضی از مردم گشته است. گفتیم که توکل، در واقع به کارگرفتن صحیح اسباب و امکاناتی است که همگی تحت اراده پروردگارند. انسان متوکل در این بکارگیری آگاهانه، به نیروی لایزال الهی دلبسته، و از خدا می‌خواهد که او را در وصول به این مقصد یاری فرماید. در حالیکه تن ندادن و چنین توقعی از خدا داشتن حالتی است بر خلاف توکل. در چنین حالت - که برخاسته از عدم شناخت نظام علیت جهان می‌باشد - انسان واگذار کننده بیکار، بی آنکه دست به کاری بزند، بی آنکه از قوای روحی و جسمی خود استفاده ببرد، صرفاً، با این تصور که: خدا خالق است و هم او عهده دار دستگیری انسان و موجودات است، کار را به او سپرده و به انتظار فرج و گشایش آن می‌نشیند.

زیان این طرز تفکر واضح تر از آن است که گفته شود. جوامعی که عقب مانده‌اند به جای فعالیت روی زمین خدا، چشم به آسمان دوخته تا بارانی بیاید و زمینهایشان را سیراب سازد در حالیکه در مردابی از فقر و گرسنگی و امراض گوناگون غوطه می‌خورند، هر چند که به خدا اعتقاد داشته باشند.

این اعتقاد کوچکترین ارزشی نداشته، بلکه نوعی کفر است زیرا شناخت خداوند و اعتقاد به او مستلزم شناخت نعمتهای او و غرض از آفرینش، انسان است.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: علمی که مردم بدان نیاز دارند در چهار چیز خلاصه می‌شود:

۱ - اینکه پروردگارت را بشناسی.

۲ - اینکه بدانی که برای تو چه خلق کرده است. (ارزش دست و پا و چشم و کوش و ماه و خورشید و آب و... را بدانی)

۳ - اینکه بدانی از تو چه خواسته است.

۴ - اینکه بدانی چه چیزی تو را از دینت خارج می‌کند.

آری، اگر انسان بداند که خدا چه چیز آفریده و از او چه خواسته است این چنین ساده لوحانه به هستی نمی‌نگرد و از تکاپو و تلاش بر روی زمین خدا، نمی‌ایستد.

بنابراین مرز توکل و تنبلی این است که: توکل تلاش است در حالیکه تنبلی، توقف.

توکل، جلب کمک الهی است برای ادامه کار، در حالیکه، تنبلی، خواندن خداست برای تداوم بیکاری.

توکل آگاهی است از نظام خلقت، در حالیکه، تنبلی، جهل مرکب است از نظام خلقت.

توکل واگذار کردن نتیجه کار است به خداوند، در حالیکه، تنبلی، وانهادن کار است به خداوند بی آنکه خود کاری بکند.

آورده‌اند که پیامبر با عده‌ای از یارانش در جائی فرود آمدند و پیامبر بلافاصله مهار شترش را بست، یکی از اصحاب که از فلسفه توکل خبر نداشت عرض کرد، اگر نگه داری شتر به خدا واگذار می‌کردید و خدا هم آن را نگهداری می‌کرد چه نیازی به بستن بود؟

حضرت فرمود: با توکل زانوی شتر ببند. (نقل به مضمون)

هم پیامبر خدا و هم آن صحابی، خدا را وکیل و نگهبان می‌دانستند اما با دو تلقی و طرز فکر متفاوت.

ج - به خود متکی بودن غرور

این حالت ضد حالت اول است. غرور، حالتی است که دارنده آن، از نظام آفرینش غافل است و نمی‌داند که آنچه که وجود دارد تحت فرمان و اراده حکیمانه خداوند است.

انسان مغرور، هر چه که به دست بیاورد از خو می‌داند و آنچه را هم که در اطرافش وجود دارد، موجودات پراکنده‌ای می‌داند که انسانها موظفند در میدان مسابقه آنها را به استخدام خود در آورند. هر کس که در این تلاش و کوشش، بیشتر اندوخت از دیگران زرنگتر و لایقتر است. انسان مغرور، جهان را جنگلی می‌داند که ملاک زندگی و بهره مندی از آنرا، زور می‌داند. انسان مغرور، از دعا و اسمداد از ماوراء الطبیعه بیزار است و بشدت آن را مسخره می‌کند و معتقد است که جهان یک مجموعه خود را خود ساخته است که انسانها باید به جای توجه به ماوراء آن، به خود او روی آورده و به تعبیر یکی از فلاسفه مادی، باید خدا را از آسمان به زمین آورد و او را از ادامه خدایی اش معاف داشت.

داستان انسان مغرور داستان سرنشین یک اتومبیل است که شاهد حرکت اتومبیل است اما راننده آن را نمی‌بیند و اگر به او گفته شود، تمام زندگی سرنشینان و راه‌هایی که اتومبیل طی می‌کند در دست راننده است، او با غرور تمام می‌گوید از راننده خبری نیست، هر چه که هست این لاستیکها و موتور اتومبیل است و جاده‌هایی که در پیش. و نقش من هم در این میان بهره مند شدن از این سیر و سفر است. آری، دنیای ماتریالیسم، چه آنها که در جهانبینی به مادی بودن جهان متعقدند و چه آنها که در عمل و اخلاق دل به اسباب سپردند و از سبب ساز بی خبرند، این چنین است.

نتیجه این طرز تفکر و این غرور احمقانه این است که هر روز که می‌گذرد، بشریت دچار پوچی و خلاء مهنویت می‌شود. از یک سو فکرش و اعتقادش نسبت به یک جهانبینی پرمحتوا و گرمی آفرین، فلج شده و از سوی دیگر با عدم دسترسی به چنین جهانبینی ای، نظام ارزشی خود را بر پایه پندارها و تمایلات مادی خویش استوار ساخته و دنیایی تاریک و وحشتناک از ظلم و جور و فحشاء برای خود تدارک دیده است.

چاره چیست؟ آیا باید سر به سوی آسمان برداشت و از زمین و نعمتهایش غافل بود؟ که این را مردود دانستیم. آیا باید سر بر زمین داشت واز خدا غافل بود؟ که این را هم فاجعه دانستیم.

چاره این است که بدانیم و آگاهانه از خوان بی دریغش بهره بگیریم و در هر قدم رضایت او را جلب کنیم و برای رسیدن به رضای او، او را به یاری بطلبیم.

آری توکل گنجی است که کمتر کسی از آن خبر دارد.

فضیلت اخلاقی (۱۶)

الف - رضا به رضای الهی

رضا، عالترین حالتی است که در یک بنده مخلص، که به وسیله آن انسان، آنچنان محو تماشای قدرت و عظمت پروردگار است که هیچ حادثه‌ای او را نگران نمی‌کند.

این حالت برخاسته از نقص ملکوتی خود ساخته‌ای که به مرز غایی کمال رسیده است. این حالت نتیجه شناخت عمیق عارفانه انسان است از صفات جمال و جلال الهی.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: بالاترین مردم بخدا، راضی‌ترین آنهاست از خدای.[۶۳]

بنده‌ای که به مقام رضا رسیده است هیچ چیز را از دایره ولایت تکوینی الهی و نظارت و تدبیر او جدا نمی‌داند. از اینکه ظلم و جور در جامعه بشری گسترش یافته و موجب قرباین شدن هزاران انسان بی گناه می‌شود در عین حال که عمیقاً متأثر و متأسف است در همان حال کوچکترین تشویق و اضطرابی به خود راه نمی‌دهد، زیرا او به اصل: فمن یعمل مثقال ذره خیراً یره[۶۴]بخوبی آگاه است و به یقین می‌داند که هیچ چیز در گسترده بیکران آفرینش بی حساب و کتاب نمی‌ماند.

مقام رضا، مقام تسلیم به قضای الهی نیست زیرا در تسلیم اعتداض و اکراه خفی وجود دارد، اما در مقام رضا خشنودی از نعمتها و رنجها و سختی‌ها است. نعمتها که جای خود دارد، دارنده حالت رضا، رنجها و بلاها را لطفی از جانب حضرت دوست می‌داند و به خوبی واقف است که این بلاها عین توجه و عین تأدیب الهی است و بخوبی می‌داند که خدا قبل از آنکه نسبت به بنده اش خشمگین باشد مهربان است و اگر هم خشم می‌ورزد بر اساس لطف است:

حافظ نه غلامی است که از خواجه گریزد - صلحی کن و باز آ، که خواهیم ز عتابت مقام رضا، مقام تسلیم در مقابل ظلم نیست، بلکه مبارزه علیه ظلم است و تسلیم در برابر نتایج این مبارزه. اگر در مبارزه، دشمن به خاک آمد که فبهاالمراد! و اگر دشمن غلبه کرد و منجر به کشته شدنش گردید که زهی سعادت!

بنابراین کسی که، کوچکترین قدمی در نفی ظلم بر نمی‌دارد و سکوت در برابر ظالم و فجایع او را به حساب تسلیم در مقابل مقدرات الهی و رضا به قضای الهی می‌گذارد، این انسان رضایت خدا را جستجو نکرده که رضایتش رضای الهی محسوب شود، بلکه با تسلیمش در مقابل ظلم، خشم خدا را خواسته است.

رضا به قضای الهی یعنی راضی بودن به مبارزه برای جلب رضایت خداوند هر چند که در این رهگذر جان و مالش به خطر افتد.

کسی که شرارت ظالم را تحمل کرده و می‌گوید: خدایا! بقضای تو راضیم ت این کس معنای رضا را نفهمیده است.

اما کسی که در مبارزه عزیزانش را یکی پس از دیگری در میدان کارزار از دست داده و سر بر آسمان برآورده می‌گوید: الهی رضی برضاک و تسلیماً بقضائک، چنین کسی مفهوم رضا را دانسته و تمام وجودش را فراگرفته است.

می‌توان گفت که رضا و صبر، در افق یکدیگرند، الا اینکه صبر با تلخی و رضا با خشنودی همراه است.

- امام سجاد (علیه السلام) فرمود: صبر و راضی بودن از خدا، سرآمد اطاعت خداست.[۶۵]

و نیز فرمود: بالاترین درجه یقین، پست‌ترین درجه رضاست.[۶۶]

علامت حالت رضا این است که: از گذشته خود اظهار تأسف نکند، نسبت به آینده تشویش و نگرانی نداشته باشد و برایش بندگی مهم باشد و بس. هرچه از جانب دوست رسد خوش باشد.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هیچگاه نسبت به امری که می‌گذشت نمی‌فرمود که کاش غیر او می‌بود.[۶۷]

ب - رضا به رضای خلق

این حالت به ظاهر شبیه حالت اول است، اما طرف رضایت فرق می‌کند. در حالت اولی، انسان در مقابل کردار خداوند راضی است در صورتی که در حالت دوم در مقابل اعمال و کردار خلق.

هستند کسانی که دارای روح تسلیم و عبودیت و بردگی در مقابل دیگران می‌باشند، به هر خواستی از جانب دیگران تن می‌دهند، هر سیستم و نظام حکومتی را گردن می‌نهند، به شرایط ناهنجار تن می‌سپارند و کوچکترین اعتراضی نمی‌کنند. گوئی از ابتدای تولد به آنها گفته بودند که هر چه از هر کس دیدی باآغوش باز بپذیر. اگر قوی بودی و با قدرت بر گردن دیگران سوار شدی فبهاالمراد تعلق، و اگر ضعیف به دنیا آمدی و به قشر ضعفا تعلق داشتی این شعار را که: همه جا ضعیف پامال است فراموش نکن! و برای اینکه کار بدتر از این نشود، به رضایت مردم راضی باش! در فکر این نباش که: تو چه می‌خواهی، در این اندیشه باش که مردم چه می‌خواهند! اگر هم با تو خشونت کردند و به گونه راستت سیلی نواختند بگو: هان! این هم گونه چپم! خلاصه، قانون جنگل است و خداوند یک عده را تیز دندان و قوی پنچه آفریده و عده دیگر را ضعیف و بی دفاع. چاره‌ای جز تسلیم و رضایت در مورد این نظام نیست.

این است منطق کسانیکه از راضی بودن به قضای الهی، چنین برداشتی دارند. بسیاری از جوامع بشری بخصوص ملتهای آسیائی و جنوب شرقی آسیا و قاره آفریقا دچار این طرز فکرند. گروه گروه انسانها یا در جریان سیل و حریق و یا بوسیله فقدان مواد غذائی که چیزی جز ارمغان استعمار نیست مانند برگ خزان بر زمین می‌افتند و کوچکترین اقدام و اعتراضی بعمل نمی‌آید.

نه حال آن را دارند به مبارزه با خشونت دریا و رعد و برق برخیزند و عقل و نبوغ خود را در مهار طبیعت به کار گیرند، و نه زمینه‌ای برای فریاد علیه زورمندان. لقمه‌ای نان از جانب ارباب غریبش دریافت نماید، خیلی از آنان ممنون است.[۶۸]

دارنده چنین حالتی هیچ چیز برایش مهم نیست، و از مفهوم مبارزه به هر شکل که باشد کاملاً بیگانه است. او به دنبال مسالمت است، سازش حتی به قیمت فروختن بالاترین ارزشهای انسانیش. برای درمان این درد باید مرز این دو رضاء، رضای سازنده و رضای مخرب شناخته شود:

- شخص وابسته به رضای الهی جهان را مظهر عالیترین تدبیر و حکمت می‌داند. در حالیکه شخص وابسته به رضای مردم، جهان را مظهر قانون جنگل می‌داند که حکمش زور است و حاکمش زورمند.

- انسان راضی به رضای حق، مبارز است، در حالیکه انسان راضی به رضای روزگار، بیگانه از مبارزه.

- انسان راضی به رضای خدا، آرامش حقیقی دارد، در حالیکه انسان راضی به حوداث دهر، آرامش کاذب:

- و بالاخره انسان دارنده مقام رضا، عاشق است:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست - عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست در حالیکه انسان دارنده حات تسلیم در مقابل مظالم، متنفر است و به روی خود نمی‌آورد.

ج - خشم و سخط نسبت به رویدادها

این حالت نقطه مقابل حالت اولی یعنی رضاست. در این حالت انسان به تمام رویدادها و حوادثی که بر خلاف میلش باشد، خشمگین می‌شود. علت اصلی این حالت، جهل نسبت به نظام آفرینش است. انسان ناراضی و خشمگین نظام جهان را انباری از حوادث از هم می‌داند که روی هم تل انبار شده و هیچ ارتباطی با هم ندارد. اگر مریض شد، زمین و زمان را به باد ناسزا می‌گیرد و در مقابل خداوند به گله و شکایت بر می‌خیزد. مسکین، گویا خبر ندارد که خداوند ابتدا به او سلامت داد لیکن او با عدم رضایت دستورات بهداشتی خود را بیمار ساخت و اگر فقر سراغش آمد باید علتش را از عوامل و علل گوناگون که خود یکی از آنهاست جستجو نماید، نه اینکه مستقیماً سراغ خدا برود و خدا را در این مورد مقصر بداند.

داستان چنین فردی، داستان کسی که پس از اطلاع از تصادف رانندگی فرزندش، سراغ او را می‌گیرد و به او خبر می‌دهند که هم اکنون فرزندش در اطاق عمل است. وقتی وارد اطاق می‌شود که پزشک حاذق مهربان، به گونه‌های مریض از هوش رفته سیلی می‌زند تا او را از بیهوشی ممتد (که جانش در خطر است) بیرون آورد. پدر که این صحنه را می‌بیند بیخبر از حرفه پزشکی و جریان بیهوشی و عمل جراحی، نسبت به عمل پزشک به شدت اعتراض می‌کند و با او در می‌افتد.

آری، کسی که زمستان از سرما و تابستان از گرما می‌نالد، کسی که به مرگ و میر موجودات زنده اعتراض می‌کند، کسی که مانند شوپنهاور، زندگی را در سایه یک اراده دیکتاتور - که کارش تقیسم رنج به مخلوقاتش می‌باشد - تلقی می‌کند، این کس کوچکترین اطلاعی از نظام متقن و محکم هستی ندارد. خبر ندارد که خشم او خشم آن پدر احمق نسبت به آن پزشک مهربان است که تمام تلاشش، نجات فرزند اوست. انقلاب بزرگ ما از این نوع افراد فراوان به خود دیده و می‌بیند. بزرگانی چون بهشتی و شهید رجائی و شهید باهنر، چون شمع برای رزشنائی راه انقلاب سوختند و تمام وجودشان را نه فقط برای حزب الله بلکه برای تمام ملت، وقف نمودند، اما متأسفانه چه بسیار کسانی که، نمک خوردند و نکدان شکستند؛ از مزایای انقلاب بهره مند بردند و دم بر نیاوردند. اما مشکلات آن را که نتیجه طبیعی درگیری انقلاب، استکبار و نهادهای طاغوتی است، به رخ کشیدند و کاه را کوه نمودند، به این هم بسنده نکردند، در قتلشان شرکت جستند.

سوء ظن به خدا و مردم نیکوکار، کار ساده‌ای نیست. انسان باید منافق یا مشرک باشد که به چنین بدبختی تن دهد: و یعذب المنافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات الظانین بالله ظن السوء[۶۹]خدا، منافقین و مشرکین (چه زن و چه مرد) را که به خدا گمان بد می‌برند، دچار عذاب می‌سازد.

فضیلت اخلاقی (۱۷)

الف - حلم و بردباری در مقابل مؤمن

حلم، حالتی است برخاسته از عزت نفس که دارنده آن را در مقابل دژرفتار ناهنجار افراد نادان عکس العمل خشونت آمیز نشان نمی‌دهد، بلکه بلعکس، با او مهربانی و مدارا رفتار می‌کند.

حلم، حالتی است که در مقابل حقد و کینه مطرح می‌شود، در صورتی که، صبر حالتی است که در مقابل مصیبت‌ها و بلاها قرار دارد، خواه این بلاها از ناحیه افراد شرور باشد، خواه پای افراد در میان نباشد، نظیر: مرض و حریق و سیل و... .

کسی که بتواند این دو حالت یعنی حلم و صبر را در خود بوجود آورد، بهترین راه را برای جلب محبت خداوند نموده است.

- رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: از محبوبترین راه‌ها به سوی خداوند متعال (فرو بردن) دو جرعه است:

جرعه خشمی که فرو بری به حلم و بردباری و جرعه مصیبتی که فرو بری به صبر و شکیبائی.[۷۰]

لحظه‌ای که انسان خشم خود را نسبت به کسی که به او توهین روا داشته فرو می‌خورد، کظم غیظ ( فرو خوردن خشم) می‌گویند، بنابراین کظم غیظ ، همان حلم است با ملاحظه خشم. حلم، حالتی است در نفس انسان خود ساخته، که به وسیله این حالت (که ملکه شده است) راه حقد و کینه را نسبت به مؤمنین به سوی دلش مسدود می‌کند.

خلاصه حلم و در مقابل حقد و کینه مطرح است و کظم غیظ در برابر خشم. همانطور که خشم یک حالت آنی است، فرو خوردن خشم هم یک حالت زودگذر است، هر چند که این حالات زودگذر در آن ملکات ریشه دارد.

اکنون این سئوال مطرح است، که حلم در مقابل چه کسی باید اعمال شود، آیا در مقابل ظالم هم باید حلیم و بردبار بود؟ در پاسخ این سئوال باید گفت که ظلم دو نوع است: مؤمن ظالم[۷۱]و ملحد ظالم. می‌دانیم که ایمان مراتبی دارد، که بالاترین آن رضا است که در این درجه کوچکترین اثری از ظلم نسبت به بندگان خدا نیست. این درجه به معصومین (علیه السلام) تعلق دارد. و اگر آنها در مناجات هایشان خود را ظالم می‌دانند، در مقام تواضع و خشوع نسبت به ذات اقدس الهی است. بنابراین، غیر معصومین یعنی مؤمنین مراتبی از ظلم را دارا هستند و با همین ظلمت ظلم است که دلهای دیگران را مکدر ساخته و اسباب ناراحتی آنها را فراهم می‌سازند.

وظیفه دیگر مؤمنین در مقابل رفتار ظالمانه این دسته از مؤمنین، حلم و بردباری است. بر اساس: انما المؤمنون اخوه[۷۲]باید کاری کرد که رشته اخوت به خاطر مسائل جزئی از هم نگسلد.

دو مؤمن اگر با هم قهر کرده‌اند باید هر چه زودتر (قبل از اتمام سه روز) با هم آشتی کنند. اگر قطع رحم کنند بپیوندند، اگر یکی از دیگری طلبی داشت به او مهلت دهد. اگر توهین روا داشت، دیگری مقابله بمثل نکند و کینه او را به دل نگیرد. قرآن کریم در رابطه با رفتار مؤمن با مؤمنی که سوء رفتار داشته است همین شیوه را پیشنهاد می‌فرماید.

ادفع بالتی هی احسن[۷۳]، و چنین استدلال می‌کند: که اگر چنین کردی آنکه با تو دشمنی داشت با عکس العمل خوب تو، بهترین دست تو خواهد شد و سپس متذکر می‌شود که این کار از عهده همه کس ساخته نیست: و ما یلقاها الا دو حظ عظیم[۷۴].

صفت حلم نظیر صبر، صفت مقربین خداوند است.

- پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: بر خدا واجب است که دوست بدارد کسی را که خشمگین سازند و او بردباری کند.[۷۵]

- علی (علیه السلام) دارنده صفت حلم را نیرومندترین انسان معرفی می‌فرماید: قوی‌ترین مردم کسی است که با حلم خویش بر خشم خود تسلط یابد.[۷۶]

ب - سکوت در مقابل ظلم

درباره این حالت قبلاً به اندازه کافی بحث شد، آنچه که لازم به تذکر است این است که این حالت اگر به قصد جلوگیری از گسترش شرارت ظالم صورت بگیرد، ممدوح است، اما اگر سکوت انسان در مقابل ظالم موجب تقویت او شود، بسیار مذموم است. درباره این حالت ناپسند بیش از این مجال سخن نیست.

ج - حقد و کینه در مقابل مؤمن

حقد یا کینه، حالتی است برخاسته از خودخواهی و کبر که دارنده اش به وسیله آن دشمنی و عداوت خود را نسبت به یک مؤمن به دل گرفته و آن را اظهار نمی‌کند، اما در صدد است که در موقع مناسب انتقام بگیرد.

- پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود: مؤمن حقود کینه توز نیست و علتش هم این است که دل مؤمن در هوای خداوند است، وقتی ببیند دیگری هم مانن او دلش در هوای خداوند است، هر چند ضعیف و ناچیز، اگر از جانب او توهین و رنجی رسید، بخاطر ایمانش از او می‌گذرد و با خود می‌گوید: من و او در پرستش معبودمان مشترکیم بنابراین چه جای رنجش است و با این بینش سراغ آن مؤمن ضعیف الایمان می‌رود و با دست نهادن در دست او (طبق روایات) کنیه‌ها مثل برگ درخت فرو می‌برد.

بنابراین کینه حالتی است خطرناک و بسیار زشت که با ایمان نمی‌سازد.

- امام علی (علیه السلام) فرمود: کینه ملامت آمیزترین عیب است[۷۷]کینه حالتی است که اگر دوام یابد، موجب خشم و نفرت خداوند از او گشته و اعمال خوبش را هم نابود می‌سازد.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداوند از هیچ مؤمنی عملی را نپذیرد، اگر چنانچه بدخواهی برادر ایمانی اش را در دل داشته باشد[۷۸].

شخص کینه توز علاوه بر از دست دادن حلاوت ایمان، خودش در درون، دائماً رنج می‌کشد و تمام وقتش را صرف پیدا کردن راهی برای انتقام می‌کند و در طول این مدت به هر کسی به غیبت و افتراء علیه فرد محقود علیه دست می‌یازد، تا جائیکه دیگز در درونش جز شرارت چیزی وجود ندارد.

- امام علی (علیه السلام) فرمود: کنیه از طبایع اشرار است[۷۹].

اکنون این سئوال مطرح می‌شود که حقد در برابر غیر مؤمن چطور؟

در پاسخ باید گفت که حقد اگر به منظور مسائل شخصی باشد قطع نظر از جنبه بی ایمانی طرف. بدیهی است که این حقد مذموم است زیرا ریشه در خودخواهی دارد. اما اگر حقد و کینه نسبت به فرد بی ایمان از این لحاظ است که فرد بی ایمان نسبت به خدا و رسول و مقدسات دینی، توهین روا می‌دارد و از تمسخر و استهزاء آنی باز نمی‌ایستد، البته این نوع حقد، عین غیرت و خشم مقدس است که توضیحش در ذیل همین واژه گذشت.

عمر بن عبدود، وقتی در پیکار مغلوب حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می‌شود و حضرت به قصد هلاکت او بر سینه اش می‌نشیند، عمرو از فرط خشم و کینه بر صورت حضرت آب دهان می‌افکند، اما حضرت در حالتی که سخت خشمگین است از روی سینه او بلند می‌شود و پس از فرو خوردن خشم، مجدداً بر سینه او می‌نشیند واو را هلاک می‌کند.

وقتی از حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) سئوال می‌شود که در این جریان چه سری نهفته بود، فرمود: اگر در مرتبه اول او را هلاک می‌ساختم از روی حقد شخصی بود و من این کار را نکردم، زیرا من شمشیر از پی حق می‌زنم.

از تحلیل این سه واژه (حلم، سکوت و حقد) نتیجه می‌شود که مؤمن با مؤمن باید حلم و در مقابل دشمن خدا، شدید القلب و خشن باشد. این است پیام خداوند در این باره:

محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار و رحماء بینهم.[۸۰]

فضیلت اخلاقی (۱۸)

الف – غبطه

حالتی است برخاسته از فضیلت جوئی و کمال طلبی، که دارنده آن آرزو دارد که کمالات موجود در دیگران را داشته باشد بی آنکه از وجود کمالات در دیگران ناراحت باشد. این حالت یکی از عوامل مهم پیشرفت انسان در کسب کمالات معنوی است، و موجب می‌شود که انسان همواره در میدان مسابقه قرار گرفته و گوی سبقت را از دیگران برباید. غبطه دارای دو درجه است:

درجه اول که نازل و بی اهمیت آن می‌باشد، مربوط به مسائل مادی است، بدین توضیح که انسان از دیدن نعمات مادی دیگران از قبیل خانه و اتومبیل و جاه و مقام و... آرزو کند که خداوند چنین نعمت هائی را نیز به او ارزانی دارد. شکی نیست که این نوع آرزوها، ضرری به افراد یک جامعه نمی‌زند، اما چنین آرزوهائی اگر غایت آرزوی یک انسان باشد او را به کمال نمی‌رساند.

درجه دوم، که درجه عالی و با اهمیت غبطه است مربوط به مسائل غیر مادی و معنویات است، بدین توضیح که: انسان از دیدن نعمات معنوی وکمالات اخلاقی دیگران از قبیل تقوی و علم و سخاوت و توفیق در نماز شب و... آرزو کند که خدا، چنین توفیقاتی نیز به او عنایت فرماید.

چنین آرزو و غبطه‌ای است که انسان را در بستر تکامل و کسب ارزشهای حقیقی قرار داده و او را همواره در جهت دعا و نیاز نسبت به حضرت حق جل و علا سوق می‌دهد.

چه بسا مبتدیانی که در مجاورت انسانهای با فضیلت قرار گرفته و با مشاهده رفتار و کردار آنها غبطه خورده از خدا خواستند که به آنها هم توفیق چنین حالاتی بدهد و خدا هم آرزویشان را بر آورده و آنها را با اولیاء خودش ملحق نمود.

ب – حسد

حسد، حالتی است برخاسته از کبر و خودخواهی که دارنده آن چشم دیدن نعمت (چه مادی و چه معنوی) دیگران را نداشته و همواره آرزو دارد که نعمت از دست طرف گرفته شود، خواه خودش در سلب نعمت فقدان نماید، خواه عاملی غیر از خود.

حسد، بیماری بسیار خطرناکی است که زندگی را هم بر خود و هم بر دیگران تلخ می‌سازد. حسود با اظطرابی که دارد و کینه‌ای که از محسود ( دارنده نعمت) بر دل گرفته، یک آن راحت نیست یا غیبت می‌کند یا تهمت می‌زند و یا توطئه می‌چیند.

انسان محسود هم یا از همه جا بی خبر مشمول بی اعتنائی و تحقیر مردم می‌شود، مردمی که گوششان به غیتها و بدگوئی‌های حسود بدهکار بوده است، و یا با خبر از حسد برنده اش، شب و روز، نه خواب دارد و نه خیال آسوده، زیرا همواره از جانب حسود احساس ترس می‌کند و منتظر ضربات اوست.

بنابراین برای ایمن ماندن ا زشر حسود، بخصوص موقعی که حسادتش را به مرحله عمل می‌گذارد باید به خدا پناه برد.

- قل أعوذ برب الفلق... و من شر حاسد اذا حسد[۸۱]

حسد، ریشه در کفر دارد، زیرا حسود به مقدرات الهی - که به هر کس به اندازه لیاقتش می‌رسد - ایمان ندارد.

- امام صادق (علیهم السلام) فرمود: بپرهیز از اینکه بعضی از شما بر بعضی دیگر حسد بوزید، چرا که اصل و ریشه حسد کفر است.[۸۲]

- امام علی (علیه السلام) فرمود: حسود بر تقدیر الهی خشمناک است.

از مطلب فوق، چنین نتیجه می‌شود که حسود، نه در دنیا و نه در آخرت روی خوشتبختی و سعادت را نمی‌بیند، چنانکه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: ثمره حسد، بدبختی دنیا و آخرت است.

ج - بی خیالی نسبت به کسب کمالات

این حالت، ضد حالت اول است، حالتی است برخاسته از ذلت نفس و جهل نسبت به حقیقت وجود و کمالات انسانی. دارنده این حالت نسبت به کمالات معنوی، کوچکترین حساسیتی ندارد. چیزی که برایش مهم است لذات مادی است و اگر حساسیتی هم به خرج دهد در این زمینه است.

وقتی از کمالات معنوی و بهشت ابدی و نعمت زوال ناپذیر اخروی سخن به میان آید، این گونه افراد، شانه‌ها را بالا انداخته و با کبر خاصی که گوئی مخاطبش سفیه و جاهل است، می‌گوید: بهشت و حوریانش ارزانی تو باد! ما به همین زندگی دنیا بسنده می‌کنیم. متأسفانه بیشتر جوامع بشری از این حالت و این نوع طرز تفکر برخوردارند و کوچکترین قدمی در پیمودن کمالات نفسانی و درک حقایق فوق مادی بر نمی‌دارد و تصور می‌کنند که:

در پرده اسرار کسی را ره نیست - زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست - می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست (!) زندگی اپیکوری و نیهیلیسم و پوچی گرائی نتیجه چنین طرز تفکری است. این نوع جهان بینی آفت حرکت انسان است، زیرا انسان فطرش در درجه اول کنجکاوی از غایت هستی است و تا فلسفه حقیقی هستی را آن طور که هست در نیابد آرام نمی‌نشیند، هر چند که شکمش سیر باشد:

در اندون من خسته دل ندانم کیست - که من خموشم و او در فغان و در غوغاست و به علاوه، روحش با زندگی مادی سازگار نیست و میل دارد که هر چه زودتر از این خاکدان بار سفر بندد و به اصل خویش یعنی عالم ملکوت و غیر مادی برگردد:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک - چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

فضیلت اخلاقی (۱۹)

الف - خیرخواهی برای دوستان خدا

حالتی است برخاسته از نفس ملکوتی و عزت نفس که دارنده آن انسانهای مؤمن را نفس خویش دانسته و هر آنچه را که برای خود می‌خواهد برای آنها هم می‌خواهد.

انسان خیرخواه، به این اوج از آگاهی رسیده است که سعادتش در گرو دوست داشتن خدا است و زمانی در دوستی خدا خالص خواهد بود که دوستان خدا را دوست بدارد.

لذا در تحلیل نهائی به این نتیجه جالب دست می‌یابد که: خدا و خلق خدا (مؤمنین) و خودش در طول هم بوده و با هم سنخیت داردند: محبت به یکی، محبت به دو دیگر است. و تردیدی نیست که محور محبت ذات اقدس الهی است.

در حدیث است که امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود: من حب الرجل دینه، حبه اخاه[۸۳]) لازمه دوست داشتن دین (خدا) دوست داشتن برادر دینی است.

و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز در این رابطه فرمود: الا و ان ود المؤمن من اعظم سبب الایمان[۸۴]آگاه باشید که مودت و دوستی مؤمن از بزرگترین عوامل ایمان است.

بنابراین وقتی گوهر اصلی تمام انسانهای مؤمن یکی باشد، دیگر جائی برای بدخواهی و دشمنی باقی نمی‌ماند و اگر دشمنی بین دو مؤمن پیش آمد باید در مؤمن بودنش شک کرد.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: بر مؤمن واجب است که در حضور و غیاب خیرخواه مؤمن باشد.[۸۵]

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر که دنبال انجام حاجت برادر دینیش برود ولی خیر اندیشی برای او نکند، به خدا و رسولش خیانت کرده است.[۸۶]

ب - خیرخواهی برای دشمنان خدا

این حالت ظاهراً با حالت اول شبیه است، ولی واقعیت و آثار آن با واقعیت و آثار اولی متفاوت است. خیرخواهی برای هر کس، خواه دوست خدا و خواه دشمن خدا حکایت از روحی می‌کند که برایش حق و باطل، زشت و زیبا، خیانت و امانت و... فرقی نمی‌کند و اصولاً برایش خط مهم نیست.

این حالت برخاسته از یک نفس عاطفی ساده اندیش است که دارنده اش برای حرکت در بستر حیات، ملاکی ندارد.

این نکته قابل تذکر است که مؤمن اصولاً برای هیچ کس حتی دشمنان خدا، شر نمی‌خواهد، مؤمن دوست دارد که همه مانند خودش به دایره ایمان قدم گذارند، مؤمن میل دارد که همه انسانها بر سر سفره رحمت الهی بیشینند، اما اگر بداند که فردی در اثر گناهان پی در پی و کینه و عناد نسبت به مؤمنین، به حد ارتداد رسیده و از گناهان وجودش جز شر و فساد انتظار نمی‌رود، دیگر حاضر نیست که حتی یک جرعه آب به او برساند، مگر اینکه احتمال بدهد که با این خدمات دلش به حقیقت متمایل می‌شود. بنابراین خدامت به ظالم، دشمنی با خداست، خواه قصدش صرفاً خدمت باشد خواه به ظالم و خواه به غیر ظالم.

صفوان جمال، یکی از اصحاب امام کاظم کارش کرایه دادن شتر بود (جمال شتر دار). هارون الرشید در سفرش به مکه شتران صفوان را کرایه کرد. این خبر بگوش امام رسید و از کار صفوان متغیر شدند. وقتی صفوان علت را از حضرت سئوال کرد، حضرت فرمود: آیا تو مایل هستی که دشمن تو و دشمن خدا (هارون) به سلامت برگردند و کرایه شترهای تو را بپردازد؟ صفوان عرض کرد آری. فرمود به همین مقدار کار تو کمک به ظالم است. (نقل به مضمون حدیث)

- از حضرت باقر (علیه السلام) حدیث شده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود هرکس خشنودی مردم را به چیزی بجوید که خدا را در آن چیز به خشم آرد ستایشگران او، نکوهش کند و هر که فرمانبرداری خدا را به خشم مردم مقدم دارد خداوند دشمنی کردن هر دشمنی را از او کفایت کند و رشک بردن هر حسودی و ستم هر ستمگری را از او باز دارد. و خدای عز و جل یاور و پشتیبان او شود.[۸۷]

یکی از مهم‌ترین اصول تشیع - ناب‌ترین طرز تفکر و عدل اسلامی - دو اصل تولی و تبری است. با رعایت این دو اصل مهم است که محبت و اعمال محبت و خیرخواهی، مرزبندی می‌شود و شامل هر کس نمی‌گردد. آری:

ترحم بر پلنگ تیز دندان - ستمکاری بود بر گوسفندان

ج - بدخواهی برای دوستان خدا

این حالت درست ضد حالت اول (خیرخواهی برای دوستان خدا) است، که برخاسته از خبث طینت و نفس شریر اهریمنی است. دارنده این حالت قصدش انهدام حق و آثار آن است.

فرد بدخواه، که تأمین نیازهایش همواره از طریق دروغ، دزدی، خیانت، ارتشاء، احتکار و... بوده است، برایش زندگی شرافتمندانه بسیار دشوار است او حساب می‌کند که اگر در مسیر برنامه الهی قرار بگیرد نمی‌تواند به مطامع خود دست یابد و ناچار است از بسیاری از لذات مادی دست بردارد و تن به تکالیف بندگی بسپارد و این با نفس خود گرفته به امیال حیوانی اش هرگز سازگار نیست و لذا باحق و مظاهر آن می‌ستیزد و هر کجا نشانی از مذهب و مذهبیون می‌بیند، ابروها را در هم می‌کشد، با استهزاء، تهمت، تحقیر و... با دوستان خدا برخورد می‌کند. اگر بر خر مرادش سوار باشد و دستش زیر سنگ یک فرد مذهبی نباشد، روبرو، با گستاخی او را مورد وهن و نفرت قرار می‌دهد، و اگر به فرد مذکور نیازمند باشد، روبرو، به مداهنه و چاپلوسی می‌پردازد اما به محض انیکه با رفقایش خلوت کرد، به استهزاء مؤمن می‌پردازد.

و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزؤن[۸۸]و زمانی که با شیاطین (رفقای شیطان صفت) خلوت می‌کنند، می‌گویند ما با شمائیم، ما (آنها را) مسخره کننده‌ایم.

این حالت متأسفانه دامن گیر بسیاری از کسانی که که مدعی مسلمان بودن هستند، می‌باشد، مسلمان است اما با غیبت و تهمت و افتراء و استهزاء (بیشتر از همه اینها) برادر دینیش را از اعتبار و آبرو می‌اندازد. بدخواهی برای دوستان خدا، شعبه‌ای از حسد است.

اینکه گفتیم شعبه‌ای از حسد، زیرا حسود کسی است که برای همه کس بد می‌خواهد، اما فرد بدخواه مورد بحث، برای دوستان خدا، بد می‌خواهد و علتش هم نفرت اوست از مذهب و راه انبیاء.

بدخواهی نسبت به مؤمن، در حقیقت خیانت به خدا و رسول است، چنین فردی هر چند ظاهراً مدعی مسلمانی باشد در جرگه خائنین مآلاً، دشمنان خدا و رسول جای دارد:

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر که دنبال انجام حاجت برادر دینی خود رود ولی خیر اندیشی برای او نکند (قصدش) خدمت نباشد بلکه مانع تراشی باشد، (مثل بعضی از کارمندان ادارات) به خدا و رسولش خیانت کرده است.[۸۹]

فضیلت اخلاقی (۲۰)

الف – شجاعت

شجاعت، حالتی است برخاسته از عزت نفس و عشق به ارزش‌های الهی که دارنده اش به وسیله آن، برای به کرسی نشاندن حق و فضیلت، چه در خودش و چه در دیگران، قدم همت پیش می‌گذارد، هر چند که در این اقدام جان و مال و آبرویش به خطر بیافتد.

متأسفانه عوام الناس به غلط واژه عمیق شجاعت را تنها در اعمال قدرت بدنی و عملیات قهرمانی به کار می‌برند و گاهی هم درباره کسی که سخنی می‌گوید که همه کس جرأت گفتن آن را ندارد - خواه به حقو خواه به باطل - اطلاق می‌شود. این گونه تلقی عامیانه از شجاعت با معنای حقیقی این واژه انطباق ندارد. این حالت تهور یا جسارت است که بحثش قریباً خواهد آمد.

انسان شجاع به کسی که می‌گویند که برای اعلای کلمه توحید و تحقق حق و فضیلت از هیچ موجودی نترسد و هدفش صرفاً جلب رضای الهی باشد اگر دارای نیروی بدنی است، برای جلوگیری از تجاوز ظالم و مظلوم قدم مردانگی پیش می‌گذارد و با مبارزه تن به تن یا او را به سزای عملش می‌رساند و یا جان خود را در دفاع مقدس به جانان تقدیم می‌کند. و اگر سخنور است با کلامی که از عمق اخلاص و آگاهی از ترفند دشمن است بی ملاحضه منافع مادی و حیثیت اجتماعی به نفع سخن می‌گوید. و اگر با گناهی روبرو می‌شود (و این از همه مهم تر است) که ارتکابش بهترین لذتها را برایش به ارمغان می‌آورد، گامهای محکم و استوارش را بر سر نفس اماره می‌نهد و پیروزمندانه از آن عبور می‌کند. آیا کسی که با وجود فوران آتش غریزه جنسی، از ارتکاب زنا اجتناب می‌کند؟ آیا بزرگترین کشتی گیر جهان، شجاع است یا کسی که بر غضبش غلبه کند و جرعه تلخ خشمش را فرو برد؟

- امام علی (علیه السلام) فرمود: اشجع الناس من غلب هواه: شجاعترین مردم کسی است که بر هوای نفسش غلبه کند.

بنابراین شجاعت ربطی به نیروی جسمانی ندارد، اصل شجاعت را باید در قوی بودن وجدان و کاربرد آن در موارد مقتضی جستجو کرد.

در روایت است که هیچ کلامی نزد خدا پسندیده تر از سخن حقی که نزد حاکم جائری گفته بشود، نیست. امروز در میان ملل جهان تنها ملتی که جرأت و شجاعت درگیری با استکبار جهانی را دارا است، ملت شریف و عزیز ماست و این شجاعت به برکت اتکاء به نیروی لایزال الهی و اتصال به ارزش‌های معنوی است نه سلاح جنگی. در طول جنگ چه بسا با عده و عده چند برابر با رزمندگان اسلام روبرو شدند اما با بجا گذاردن انبوهی از غنائم فرار را بر قرار ترجیح دادند.

ب - جسارت و تهور

جسارت و تهور، حالتی است که با شجاعت متفاوت، اما با دقت در مفهوم حقیقی آن متوجه می‌شویم که نه تنها هم افق نیستند بلکه از لحاظ ریشه و اصل با هم متفاوت بنیادی دارند.

جسارت حالتی است که برخاسته از خودخواهی - که به حد جنون رسیده باشد - که به وسیله آن فرد جسور دوست دارد که خودش را به وسیله عملیات محیر العقول و احتمالاً خطرناک و مرگ آور، جنون خودخواهیش را اشباع نماید.

فرد جسور و متهور، کارهایش ظاهراً شجاعانه و بی باکانه است، اما چون از کارها هدف معنوی ندارد و قصدش احقاق یک حق پامال شده نمی‌باشد، هرگز با کارهای شجاعانه قابل مقایسه نیست. کسی که مقدار بنزین در دهان می‌ریزد و قطرات آن را به صورت شعله آتش از دهانش خارج می‌کند، کدام گره‌ای را از کار یک درمانده می‌خواهد بگشاید؟ کسی که در یک بازی وحشیانه مشت زنی ضربات سنگینی بر صورت حریفش وارد می‌کند و برای دریافت ضربات حریفش دل به دریا می‌زند ومجدداً وارد میدان می‌شود، با این کار کدامیک از فضیلت انسانی را حاکم می‌سازد؟ اصولاً عملیات قهرمانی از قبیل اسب سواری، ژیمناستیک و اتومبیل رانی و موتور سواری و... .ده‌ها ورزش خطرناک اگر به منظور اعلای کلمه و تأمین عدالت اجتماعی نباشد به چه مجوزی می‌توان نام این کارها را کارهای قهرمانی نهاد؟ اصولاً کارهای ورزشی در حد کسب مقام قهرمانی، زمانی می‌تواند در دایره ارزش‌ها قرار بگیرد و عنوان شجاعت را پیدا نماید که برای رسیدن به خدا باشد. به قول یکی از گویندگان مذهبی، این همه لگد زدن به توپ آیا ثمره اش این می‌شود که لگد هم به دشمنان خدا و انسانیت زده شود؟

بنابراین مرز شجاعت و تهور این است که:

- شجاعت، اقدام بی باکانه‌ای برای تحقق یک ارزش است در حالی که تهور، یک اقدام بی باکانه برای تحقق یک ضد ارزش است.

- شجاعت تلاش برای کسب مدال انسانیت است در حالیکه تهور، تلاش برای کسب مدال طلا و وجاهت اجتماعی است.

- شجاعت به نیروی روحی متکی است در حالیکه تهور به نیروی جسمانی برخاسته از انگیزه‌های غیر معقول.

- شجاعت را فقط در انسان می‌توان جستجو کرد در حالیکه تهور را در حیوانات هم بلکه بیشتر.

ج - جبن و ترسوئی:

درباره این حالت قبلاً تحت عنوان تقیه بحث شد، آنچه که در اینجا لازم به تذکر است این است که ترس گاهی ناشی از احساس خطر در برابر عوامل خطرناک می‌باشد که این نوع ترس مذموم نیست، اما اگر حالت افراط به خود گرفته و انسان نتواند بر خود تسلط یابد و راه‌های جلوگیری از عامل ترس را پیدا نکند، مذموم است. همین ترس است که در مقابل شجاعت فیزیکی قرار می‌گیرد.

اما گاهی ترس ناشی از نگرانی و حذف از دست دادن امتیازات مادی و لوازم لذت آفرین است که این نوع ترس در مقابل شجاعت اخلاقی است و به همین دلیل واژه (ترس) را بار دیگر در ستون ضد ارزش‌ها در مقابل شجاعت قرار دادیم.

- پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: سزاوار نیست که مؤمن من بخیل و ترسو باشد.[۹۰]معلوم می‌شود که بسیاری از ترس‌های ناشی از خوف از دست دادن امتیازات مادی است که می‌بینیم در روایت مذکور ترس در کنار بخل قرار داده است.

- امام علی (علیه السلام) فرمود: جبن، حرص و بخل صفات زشتی هستند که ناشی از بدگمانی انسان به خدا هستند.[۹۱]

و نیز فرمود: جبن از ناتوانی نفس و ضعیف یقین است.[۹۲]

فضیلت اخلاقی (۲۱)

الف – وقار

وقار حالتی است برخاسته از سکون و آرامش نفس، و آنهم برخاسته از عزت و بزرگی نفس است که دارنده آن در گفتار و کردار و رفتارش درنگ می‌کند و شتابکاری به خرج نمی‌دهد.

در کنار واژه وقار دو واژه دیگر یعنی طمأنینه و سکینه مطرح می‌شود که رابطه نزدیکی با هم دارند، بدین توضیح: طمأنیه در رفتار و حرکات پیش از آنکه ملکه (عادت) شود، وقار نامیده می‌شود و چون ملکه شده سکینه علت است و وقار معلول. و سکینه به نوبه خود، معلول عزت نفس و عزت نفس هم معلول اتکاء به خداوند است.

حلم و بردباری (به این واژه مراجعه شود) همان عزت نفس و خویشتن داری در برابر عوامل گناه آفرین است. لذا می‌توان گفت که وقار از آثار و نتایج حلم است، چنانکه علی (علیه السلام) فرمود: وقار، نتیجه حلم است.[۹۳]

از آنجا که وقار مظهر روح با عظمت انسانی است، لذا به وسیله وقار است که زیبائی روح آشکار می‌شود:

- امام علی (علیه السلام) فرمود: وقار، زیبائی است.[۹۴]

یکی از نشانه‌های وقار، کنترل زبان است، لذا: - امام علی (علیه السلام) فرمود: سکونت، وقار را افزایش می‌دهد.[۹۵]

وقار، یکی از بهترین سرمایه‌های معنوی انسان است، چه بسا کسانیکه با اسباب و لوازم گوناگون مایلند نزد مردم برای خود شأن و احترامی کسب کنند، پول خرج می‌کنند و در صدر مجالس می‌نشینند، در بحث‌ها و مذاکرات علمی و سیاسی شرکت می‌جویند اما هیچگاه در جلب احترام نزد مردم توفیقی حاصل نمی‌کنند، علتش - همانطور که گفته شد - نداشتن آرامش روحی است. بنابراین، تنها وسیله وقار و عظمت روحی است که می‌توان در دلها هیبت و حشمت و احترام ایجاد کرد:

- امام علی (علیه السلام) فرمود: وقار هیبت را می‌افزاید.[۹۶]

ب - کبر و نخوت

درباره این واژه قبلاً بحث گردید، آنچه که در اینجا تذکرش مفید است این است که ما نباید رفتار آرام ولی متکبرانه افراد گرفتار کبر و نخوت را با وقار اصیل واقعی اشتباه کنیم. چنان وقار کاذب و تصنعی ای ریشه در کبر و خود فروشی و حقارت نفس دارد، حال آنکه وفار حقیقی ناشی از قوت و عظمت نفس است.[۹۷]

انسان متکبر اگر در رفتار و گفتارش تأنی و آرامش نشان می‌دهد، در حقیقت، ظاهر یک انسان با وقار را نمایش می‌دهد در حالیکه در ذاتش کوچکترین اثری از تواضع نیست.

سؤالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که: ما معمولاً از آثار مؤثرات پی می‌بریم، از کجا می‌توان انسان با وقار را از انسان متکبر باز شناخت، و اصولاً مرز این دو چیست؟ پاسخ این است که انسان متکبر و انسان باوقار را از طریق گفتار بیشتر می‌توان شناخت. انسان متکبر را از شمرده شمرده سخن گفتن (که مشترک است بین باوقار و متکبر) بلکه از محتوای سخن باید تشخیص داد مانسان متکبر در طول سخنانش بارها به من خود شاره می‌کند و خود را مطرح می‌سازد در حالیکه انسان باوقار با آرام گوئیش موجی از تواضع از درونش آشکار می‌شود.

انسان باوقار مطابق شأنش در نقطه‌ای از مجلس می‌نشیند، در حالیکه انسان متکبر قطع نظر از شأن و مقام علمی و اجتماعی در صدر مجالس می‌نشیند. انسان متکبر سخن می‌گوید و کوچکترین اثری از اندیشه و پختگی در کلامش مشهود نیست. به طور خلاصه، انسان متکبر ادا و اصول یک انسان با وقار را در می‌آورد.

ج - سبکی و جلفی؛ شتابکاری

این حالت، ضد حالت اول یعنی وقار و تأنی است. عجله، حالتی است برخاسته از ضعف نفس و ناتوانی عقل، که دارنده این حالت نمی‌تواند تصمیم بگیرد و هنگامیکه به کاری دست می‌زند و یا سخنی بر لب می‌آورد، بسیار آشفته و غیر طبیعی است.

انسان عجول، حرکات و گفتارش جلف و سبک است، بطوریکه موجب چندش و نفرت اطرافیانش می‌گیرد.

در اینجا ذکر این نکته بسیار ضروری است که نباید سرعت در تصمیم گیری و سرعت عمل را با عجله از عقل ناپخته و فکر نسنجیده سرچشمه می‌گیرد. در حالی که سرعت عمل از فکر و اندیشه و مهارت و خبرگی در کار، حکایت می‌کند.

شیطان - این دشمن قسم خورده انسان - بسیار دوست می‌دارد که انسان بدون تامل و درنگ به سخن آغاز کند و به عمل دست بیازید.

- پیامبر بزرگ اسلام (صلی الله علیه وآله) فرمود: العجله من الشبطان و التانی من الله[۹۸]: عجله از شیطان و تأنی و وقار از خداوند.

عجله، حالت و صفت خطرناکی است، چه بسا جنایات بزرگی که به علت عدم قضاوت صحیح و شتاب در اجرای حکم درباره افراد بی گناه صورت گرفته و چه بسا خسارات سنگینی که بر اثر شتابکاری بر فرد یا گروهی وارد شده است. بنابراین برای درمان این درد چاره‌ای جز تفکر و تأمل قبل از هر اقدامی وجود ندارد و باید در این امر تمرین و ممارست نمود.

فضیلت اخلاقی (۲۲)

الف - مجازات و عقوبت مجرم قصاص

قصاص، حالتی است، برخاسته از غیرت و عزت نفس که دارنده این حالت به قصد جلوگیری از اشاعه جرم و جنایت، میل دارد که مجرم عقوبت شود، به طوری که این عقوبت: اولاً، موجب تنبه مجرم گردد و ثانیاً، عبرتی باشد برای دیگر همنوعانش.

انسان موجودی است دو بعدی، هم زمینه رشد و کمال دارد و هم زمینه فساد و جرم و جنایت. وظیفه اولیاء امور و مربیان و عقلای جامعه این است که زمینه رشد و کمال را در انسان‌ها تقویت نموده و موانع را از سر راه بردارند و تا آن جا که ممکن است موجبات جرم را از میان بردارند. اگر این تلاش به طور همه جانبه آنهم در یک نظام الهی صورت گرفت و جرم در شرایطی صورت نپذیرفت که مجرم انگیزه‌ای جز شهوترانی و ارضای خواسته‌های حیوانی ندارد. بر خانواده مظلوم و اولیاء امور است که مجرم را عقوبت نموده، به سزای عملش برسانند.

این حالت در صورتی در حوزه ارزش قرار می‌گیرد که قصد عقوبت کننده، تنبیه و بیدار کردن مجرم باشد اما اگر قصدش انتقام جوئی باشد هر چند که این حالت گناهی محسوب نمی‌شود و لیکن مسلماً فاقد ارزش است و چه بسا یک ستم باشد زیرا کسی که مرتکب یک جرم مثلاً قتل گشته و از این کار به شدت پشیمان و ناراحت است به گونه‌ای که برای جبران این عمل مصمم است که بقیه عمرش را در جهت خدمت به مردم سپری سازد، اگر خانواده مقتول فردی را علم به پشیمانش به قتل برسانند در حق او ستم داشته‌اند اما اگر با وجود جواز شرع بر قصاص از خون او در گذشتند، ارزش این گذشت به قدری بالاست که هرگز قابل توصیف نیست.

و از سوی دیگر، اگر مجرم یک جانی بالفطره باشد و ماندنش موجب گسترش دامنه جرم می‌گردد، گذاشتن از این فرد هم صحیح نیست بلکه یک جنایت دیگر است. به همین جهت است که در قرآن کریم قصاص راموجب حیات و زندگی جامعه دانسته است: و لکم فی القصاص حیوه یا اولی الالباب[۹۹]و برای شما در قصاص حیات و زندگی است ای صاحبان خرد.

چه بسا قبائلی که بر سر یک قتل سالها به جان هم افتاده‌اند و صدها کشته داده‌اند. اگر روز اول قبیله قاتل، قاتل را تحویل قبیله مقتول می‌دادند اینهمه جنگ و خونریزی به راه نمی‌افتاد و امروز هم اگر همان روز اول سازمانهای حقوقی بین المللی - صدام حسین بعثی (لعنه الله علیه) را به عنوان جنایتکار قصاص می‌کردند در پی آن، این همه خون از دو ملت ایران و عراق بر زمین ریخته نمی‌شد. آئین تحریف شده کلیسا، نسبت به مجازات مجرم نرمش بیش از حدانشان می‌دهد که نتیجه اش را امروز ما در غارت و چپاول بی حد و حصر جهان مسیحیت نسبت به جهان سوم می‌بینیم. این خود بزرگ بینی و مجرم پروری کلیساست که به یک سفیر فرانسوی در الجزایر (الجزایر قبل از انقلاب) اجازه می‌دهد که در نامه‌ای به همسرش بنویسد همسر عزیزم حال من خوب است، حال عربم و حال سگم.

اگر حدود و مجازات اسلامی در جامعه (با وجود شرایط) اجراء شود، با اطمینان می‌توان گفت که دستگاه‌های عریض و طویل قضائی و زندانها و بازداشتگاه‌ها کارشان تقریباً تعطیل می‌شود.

از مطالب فوق چنین نتیجه می‌شود که قصاص و عقوبت خواهی به منظور تأمین حیات اجتماعی و اعتلاء نظام حکومت اسلامی، یک حالت مثبت و با ارزش است.

ب – ستمکاری

این حالت ظاهراً با حالت اول شباهت دارد، بخصوص موقعی که شاهدین عقوبت ظالم از ظلم او اطلاعی نداشته باشند، اما با روشن شدن مقدمات عقوبت مشخص می‌شود که عقوبت ظالم ظلم نیست، دفع و رفع ظلم است.

عقوبت - همانطور که در سطور گذشته گفته شد - نباید از حد خودش خارج شود که اگر خارج شود و جنبه انتقام جوئی و کینه توزی بگیرد تبدیل به ظلم می‌شود. شاید علت اینکه شرع مقدس مجازات اسلامی را حد نامیده است به همین دلیل باشد، حد یعنی مجازاتی که دقیقاً مطابق میزان جرم باشد، که این حد (ضربه شلاق، بریدن دست، قطع عضو به قصاص قطع عضو و...) نه باید زیادتر و نه کمتر صورت بگیرد، که اگر کمتر شد باید بستگی به رضایت فرد مجنی علیه (مظلوم) باشد و اگر بیشتر شد حاکم شرع به نمایندگی از مجنی علیه حق دارد که جاری کننده حد را حد بزند.

امیرالمؤمنین (علیه السلام) به امام حسن مجتبی (علیه السلام) دستور داد که پس از شهادتش فقط یک شمشیربر قاتلش وارد سازند - نه کم و نه زیاد - خواه بر اثر این ضربه قاتل کشته شود یا زنده بماند.

بسیاری از ستمکاریها بر اساس انتقام جوئی صورت می‌گیرد: فرض کنید کسی بر کسی توهینی روا می‌دارد، بر توهین شونده حق است که عیناً پاسخ توهین را بدهد، مشروط بر این که توهین مربوط به شخص توهین شده باشد نه پدر و مادر و دیگر کسانش اما توهین شونده نه تنها با رد توهین در حد مشروعش اکتفاء نمی‌کند بلکه به توهین خود از طریق کتک کاری و دشنام گوناگون و در غیاب از طریق غیبت و تهمت و افتراء، کینه کشی می‌کند و با این کار دامنه ظلم را افزایش می‌دهد. اینجاست که این ظلم بی حد و مرز نام مجازات به خود می‌گیرد و مرز این واژه نامشخص می‌گردد.

ظلم حالتی است برخاسته از کبر و خود برتربینی و جهل نسبت به حقایق آفرینش، که دارنده آن به حق خود قانع نیست و میل دارد که برای ارضای خودخواهی خویش به حقوق دیگران تجاوز کند.

ظلم در لغت به معنای چیزی را در جای خود ننهادن است که با لغت جور، تعدی و بغی مترادف است. ظلم بر سه نوع است: ظلم به خدا، ظلم به خلق خدا و ظلم به خویش.

ظلم به خدا، تعدی و تجاوز به حق خداست، مثل اینکه خدا از شرب خمر نهی کند و انسان بی اعتناء به این دستور به شرب خمر اقدام نماید و یا اینکه دستور به اقامه نماز بدهد و انسان از این دستور (حق الهی) تمرد نماید.

ظلم به حق خلق، تعدی به حقوق مردم است، خواه در بعد مالی و خواه در بعد معنوی، مثل اینکه کسی به زمین و ملک دیگری تعدی نماید و یا اینکه آبروی کسی را بریزد. حقی که به گردن ظالم از ناحیه مظلوم واقع می‌شود، حق الناس نامیده می‌شود.

ظلم به خویش، جدای از ظلم به خدا نیست، تعدی به مایملک خویش از قبیل مال و اعضاء بدن است، مثل اینکه کسی پول و فرشش را آتش بزند و یا با شرب خمر و استعمال مواد مخدر، سلامتیش را به خطر اندازد و یا با گناه روحش را آلوده سازد.

در میان این سه نوع حق بیشترین تأکید بر حق الناس است که جبرانش از آن دو مشکل تر است. و اینک چند روایت در مذمت ظلم و ستم ذکر می‌شود:

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: هیچ ستمی سخت تر از آن ستم نیست که صاحبش یاوری جز خدا نداشته باشد. مقصود این است که مظلوم اگر خود به تلافی برخیزد، از دو حال خارج نیست: یا بی آنکه به ظلمی آلوده می‌شود، و اگر قادر نباشد که تلافی کند و کارها به خدا بسپارد برای ستمکار بسیار گران تمام می‌شود نعوذ با الله من شر انفسنا.

- امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: هر که از قصاص (کردار خود) بترسد، خود را از ستم کردن به مردم نگه می‌دارد.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر که ستم به کسی به همان ستم گرفتار می‌شود، در خودش باشد یا در مالش و فرزندانش.

کمک به ستم هم جزء ستم است.

امام صادق (علیه السلام) فرمود ستمکار و کمک کار او و آنکه به ستم او راضی باشد، هر سه آنها در ستم شریک اند.

بسیار کم هستند کسانیکه در عمرشان مرتکب ستمی بخصوص در حق مردم نشده باشند و چه کسی بسا ستمکارانی که دستشان به ستمدیده نرسیده که از آنان حلالی بخواهند، اما از آنجا که خداوند مهربان است و راه‌هایی برای جبران مافات گشوده است در این مورد هم می‌توان خود را از تبعات ظلم نجات داد:

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر که به دیگری ستم کرد و او را از دست داد (یعنی دسترسی نداشت که از او رضایت بجوید) از خدا برای او طلب آمرزش کند (یعنی برای ستم دیده)، زیرا که همان (آمرزش خواهی) کفاره ستم او گردد.[۱۰۰]

ج - دست مجرم را برای جرم گشودن

این حالت، ضد حالت اول یعنی قصاص است. همانطور که گفته شد در امر قصاص هدف اصلی تنبیه جانی و عبرت دیگران و مالا جلوگیری از اشاعه ظلم و ستم است، اما مسامحه در قصاص اگر ترس از ظالم و یا بی تفاوتی نسبت به ستم باشد، بسیار نکوهیده است، این حالت ناپسند سرچشمه اش بی غیرتی و عدم تعصب (حمیت) نسبت به ارزشهای الهی و حیات انسانی است.

چشم پوشی از جرم یک مجرم در صورتی جایز است که:

اولاً: مجرم حاضر باشد تمام خسارت وارده را بپردازد.

ثانیاً: به جرم خویش اعتراف نماید.

ثالثاً: آثار پشیمانی از رفتار و کردارش آشکار شود.

رابعاً: در ترک جرم مصمم و استوار باشد.

در این صورت است که چشم پوشی از مجازات مجرم نه تنها جایز است بلکه یک امر مستحب و سازنده است.

مجازات اسلامی بر اساس سالم‌ترین روش روان شناسی و تربیتی قرار گرفته است، مثلاً، اگر کسی یک بار مرتکب شرب خمر گردید: در ماده ۱۳۵ قانون مجازاتهای اسلامی می‌گوید: هر گاه کسی چند بار شرب مسکر بنماید و بعد از هر بار حد بر او جاری شود، در مرتبه سوم کشته می‌شود.

این نکته لازم به ذکر است که حقوق الهی بر دو نوع است: حقوقی که مختص ذات باری تعالی است نظیر نماز و حج. و حقوقی که خداوند برای دفاع از جامعه بر عهده افراد نهاده است مانند: قطع دست سارق حد شرب خمر، حد زنا و... که در این موارد عفو و گذشت هیچ کس حتی حاکم شرع، شرط نیست. حقی است که بدون مسامحه برای حفظ حرمت جامعه اسلامی باید اجرا شود.

آورده‌اند، زنی از بنی مخزوم مرتکب سرقت شده بود و جرمش محرز گردید، خاندان آن زن که از اشراف قریش بودند و اجرای حد سرقت را توهیم به خود تلقی می‌کردند، سخت به تکاپو افتادند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از اجرای حد صرف نظر کند.

بعضی از محترمین صحابه را به شفاعت برانگیختند ولی رنگ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از خشم برافروخته شد و گفت چه جای شفاعت است؟ مگر قانون خدا (حق الهی) را می‌توان به خاطر افراد تعطیل کرد؟ هنگام عصر آن روز در میان جمع سخنرانی کرد و فرمود اقوام و ملل پیشین از آن جهت سقوط کردند و منقرض شدند که در اجرای قانون خدا تبعیض می‌کردند، هر گاه یکی از اقویا و زیردستان مرتکب جرم می‌شد معاف می‌شد و اگر ضعیف و زیر دستی مرتکب می‌شد، مجازات می‌گشت، سوگند به خدائی که جانم در دست اوست، در اجرای (عدل) درباره هیچ کس سستی نمی‌کنم هر چند از نزدیک‌ترین خویشان خودم باشد.

فضیلت اخلاقی (۲۳)

الف - حسن ظن

حسن ظن حالتی است برخاسته از سلامت نفس و میل به پاکی که دارنده آن نسبت به افرادی که در جامعه ایمانی زندگی می‌کنند و اکثریت آنهارا افراد خوب و شریف تشکیل می‌دهند، خویش بین است و درباره رفتار و کردار آنها گمان بد نمی‌برد.

این حالت در صورتی متحسن است که انسان اولاً، از هوشیاری و کیاست کافی برخوردار باشد، و ثانیاً، حسن ظن درباره افرادی صورت بگیرد که تعلق به جامعه اسلامی داشته باشند، در غیر این صورت حسن ظن نه تنها خوب و پسندیده نیست بلکه مذموم و خطرناک است. برای توضیح مطلب مثالی می‌زنیم:

فرض کنید که کسی دائماً به مسجد می‌رود و در تمام مراسم عبادی و سیاسی شرکت می‌کند، این خطور ذهنی، سوء ظن است، که اگر ادامه یابد خطرناک تر می‌شود. مثالی دیگر می‌زنیم:

کسی که با همسرش یا خواهرش از جایی عبور می‌کند، اگر این گمان برود که نکند یک رابطه نامشروع بین این دو برقرار است، این خطور ذهنی سوء ظن است. چه بسا کسانیکه علیه افرادی بر اساس گمانهای شخصی شان شهادت دادند و تحقیق کنندگان هم بر گفته‌های آنها اعتماد کرده و افراد مورد تهمت را طرد یا مجازات کردند.

از مطالب گذشته جنین نتیجه گیری می‌شود که درباره مؤمن - بخصوص کسی که شناخته شده نیست ولی آثار ایمان در رفتار او پیداست، در مورد این فرد کمترین کاری که می‌توان کرد، شک است. شک نه گمان سوء است و نه حسن ظن. قرار گرفتن در شک هم درباره مؤمن درست نیست باید هر چه زودتر به هر طریقی، این شک را تبدیل به حسن ظن کرد، زیرا جامعه در صورتی می‌تواند به حیات سالم خود ادامه دهد که بر اساس اعتماد متقابل باشد.

حسن ظن در جامعه ایمانی موجب افزایش عشق و علاقه می‌گردد، در جامعه‌ای که افراد نسبت به هم علاقه داشته باشند و رفتار و گفتارشان را حمل به بدی نکنند، شیطان بازارش کاسد و بی رونق است، اگر حسن ظن در جامعه ایمانی زیاد شود، بساط غیبت و تهمت و بخصوص سخن چینی و بدبینی برچیده شده و آنچه که به جای اینها می‌نشیند رشد و ترقی و کمال و عشق و صفا و صمیمیت است. باز هم ذکر این نکته لازم است که این حالت مخصوص جامعه ایمانی است نه جامعه‌ای که افراد منافق در آن زیاد است و غلبه با آنهاست.

در جامعه کنونی ما نمی‌توان حسن ظن را با خیال راحت اعمال کرد، زیرا ملت ما هنوز با ابرقدرتها در ستیز است. استکبار جهانی برای جبران شکستهایش، از ستون پنجم و جاسوسهای داخلی بسیار استفاده می‌کند. لذا حداقل وظیفه‌ای که ما در قبال افراد ناشناخته جامعه مان داریم شک است و تا زمانی که افراد نسبت به هم اعتماد کامل داشته و کوچکترین خوف و سوء ظنی نسبت به هم نداشته باشند، راه نسبتاً طولانی ای در پیش داریم.

در بحث مربوط به حسن ظن جا دارد که از حسن ظن انسان نسبت به خداوند نیز مطلبی گفته شود:

خداوند ذاتی است که سرچشمه همه خیرها و کمال هاست. وجودی است که رحمتش ذاتی و غضب و انتقامش نسبی و مصلحتی است. خداوند حکیم و دانای علی الاطلاق است بنابراین سوء ظن به خدا العیاذبالله نسبت دادن جهل است به او. آری درجه کمال و معرفت انسانی بسته به میزان حسن ظن او نسبت به خداوند است:

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: سوگند به خدائی که جز او شایسته پرستش نیست، به هیچ مؤمنی هرگز خیر دنیا و آخرت داده نشده جز به سبب خوشبینیش به خدا، و امیدواریش به او. و فرمود به خدائی که جز او شایسته پرستش نیست، گمان هیچ بنده‌ای نسبت به خدا نیکو نشود جز اینکه خدا همراه گمان بنده مؤمن خود باشد (هرگونه به او گمان ببرد خدا با او رفتار می‌کند) زیرا خدا کریم است و همه خیرات به دست اوست، او حیا می‌کند از اینکه بنده مؤمنش بدو گمان نیک برد و او خلاف گمان و امید بنده رفتار کند. پس به خدا خوشبین باشید و بسویش رغبت کنید.[۱۰۱]

ب - بلاهت و سادگی

حالتی است برخاسته از جهل و فقدان عقل و هوشیاری، که دارنده آن بین حق و باطل و خوب و بد فرقی نمی‌گذارد. در عین حال فردی است خوش طینت و درستکار. فطرتش به شوائب مادی و گناه آلوده نشده و اگر گناهی از او سر می‌زند روی عمد نیست، روی سادگی و ساده لوحی است.

بلاهت با سفاهت تفاوت دارد اگر چه هر دو در یک امر با هم مشترکند، اشتراک سفاهت و بلاهت در کم خردی و سبک عقلی است، اما تفاوتش در این است که شخص ابله و ساده لوح شریر و بد ذات نیست و با همان مقدار محدود عقلش از گناه می‌پرهیزد اما قدرت تحلیل مسائل را در سطح وسیع ندارد، در حالی که سفیه علاوه بر کم خردی شریر هم هست و نشانه اش این است که بر زیر دستش گردن فرازی می‌کند و بر بالای دستش زبونی (چاپلوسی).

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: سفاهت، به راستی خوی بدی است، صاحب آن بر زیر دستش گردن فرازی کند و بر بالا دستش زبونی.[۱۰۲]

- و نیز فرمود: هر کس شخص سفیه را با سفاهت مکافات کند (مانند سفیه رفتار کند)، به هر چه بر سرش آید تن داده چون به مانند او رفتار کرده است.[۱۰۳]

فرد ابله و ساده لوح نه بر زیر دستش گردن افرازی می‌کند و نه بر بالا دستش زبونی، بلکه همه را به یک چشم می‌بیند اگر یک صحنه مجازات شرعی را درباره یک جرم مشاهده کند بی آنکه متوجه قصاص باشد دلش می‌سوزد و این کار را یک عمل ظالمانه تصور می‌کند. اگر فاسقی بر این خبری آورد، به سادگی باور می‌کند.

انسانهای ساده لوح که به همه چیز - بدون ملاک - حسن ظن دارند، ابزار بسیار مناسبی برای تبلیغات و شایعات استکبار جهانی اند. شیطان بزرگ هم می‌داند که چگونه برای این مردم نادان - و در عین حال پاک - کاهی را کوهی کند و آنها را نسبت به خدمتگزاران صدیقش، بدبین سازد. اما همین افراد اگر در معرض تبلیغات دشمنان استکبار قرار گیرند در یک لحظه قضاوتشان تغییر می‌کند.

از تحلیل این دو واژه یعنی حسن ظن و بلاهت، این نتایج حاصل می‌شود:

- حسن ظن یک خوشبینی آگاهانه است در حالی که، بلاهت و ساده نگری یک خوشبینی احمقانه است.

- حسن ظن در جامعه سالم اعمال می‌شود در حالیکه، بلاهت و سادگی در هر جامعه‌ای.

- حسن ظن بر خاسته از قلب سلیم اندیشمند است در حالیکه بلاهت برخاسته از قلب ساده بی خرد است.

- حسن ظن، سازنده و اعتماد آفرین است، در حالیکه، بلاهت ویران کننده و اسارت آفرین است.

ج - سوء ظن

سوء ظن حالتی است برخاسته از خبث طینت و نفس شریر که دارنده آن به همه چیز حتی نزدیکترین افراد بدبین است. سوء ظن بر دو قسم است: سوء ظن معقول و سوء ظن غیر معقول.

سوء ظن معقول، آن است که انسان در جامعه‌ای که زندگی می‌کند اکثریت آنها از مدار ازش‌های الهی و انسانی خارج شوند. اساس کار در این جامعه برای کسب معیشت، دزدی و حقه بازی و چاپلوسی و... می‌باشد. شک نیست که در این جامعه باید نسبت به کسانی که شناختی نداریم بدین بود. خوشبینی در این جامعه یعنی افتادن در راه اهداف شیاطین.

سوء ظن غیر معقول، آن است که انسان در جامعه‌ای زندگی کند که افرادش عموماً خوب و سلیم القلبند و در این جامعه انسان اگر بخواهد بی هیچ مدرک و دلیلی، به افرادش گمان بد ببرد. تنها ملاکی که چنین افراد را وادار به سوء ظن می‌کند بد بودن خود اوست. او که فرد مورد اعتمادی نیست همه را به کیش خود می‌داند و تصور می‌کند که اگر مالی به کسی بسپارد بدان خیانت می‌شود. از آنجا که عبادتهایش غالباً جنبه ریا دارد، عبادت و اعمال خوب دیگر را به ریا نسبت می‌دهد.

- امام علی (علیه السلام) فرمود: بپرهیزید از اینکه گمان را بد گردانی، زیرا به درستی بدگمانی عبادت را فاسد و گناه را بزرگ می‌کند.[۱۰۴]

آری شخص بدگمان اگر عبادت مقبول هم برای خودش ذخیره کرده باشد آن را با سوء ظن به دیگران تباه می‌سازد. نکته جالب در این روایت این است که سوء ظن موجب توسعه گناه در فرد و جامعه می‌گردد، و اگر جریان به همین شکل ادامه یابد، جامعه دچار هرج و مرج و مالا سقوط و تباهی می‌گردد.

تجسس از عیب دیگران (به این واژه مراجعه شود)، یکی از شعبات سوء ظن است. در واقع سوء ظن یک امر قلبی و تجسس یک عمر عملی است. در یک روایت جالب از امیرالمؤمنین، انسان متجسس و عیبجو به مگسی تشبیه شده که هدفش نشستن بر بالای پلیدی‌ها است.

آنان که عیب دیگران را جستجو می‌کنند و آن را نقل می‌نمایند و از خوبی آنها چیزی نمی‌گویند، مانند مگسی هستند که جاهای کثیف و فاسد بدن انسان را جستجو می‌کنند و بر روی آنها می‌نشینند و به جاهای پاک بدن کاری ندارند.[۱۰۵]

فضیلت اخلاق (۲۴)

الف - حرص و ولع نسبت به علم

انسان - همانطور که مکرر گفته شد - یک موجود دو بعدی است، از یک سو جسم است و از سوی دیگر روح؛ البته مقصود این نیست که جسم و روح، دو چیز جدا از هم است، زیرا که جسم و خواسته‌های جسمی از مراتب روح است، بلکه مقصود این است که انسان اگر در مرتبه خود روح - انسانیت انسان و نیازهای اصلی او - قرار گیرد، چیزی است، و اگر در مرتبه جسم - حیوانیت انسان و نیازهای او - قرار بگیرد، چیز دیگری است.

بعد حیوانیت انسان در دفع نیازهایش باید محدود باشد. این خیال و آرزوی انسان بریده از خدا و ارزش‌های معنوی است که تصور می‌کند که دامنه لذتهای حیوانی و مادی باید بی نهایت باشد و بر همین اساس است که برای کسب لذتهای جسمانی و اطفاء خواهشهای نفسانی - که بر غرایز و شهوات استوارند - مرزی نمی‌شناسد و همواره برای کسب لوازم آن حرص می‌زند و طمع می‌ورزد.

و اما بعد روحی انسان: انسان، جوهره اصلی اش، روحی است نشأت یافته از عالم ملکوت. عالمی که محور اصلی اش ذات حضرت حق است، عالمی است لایتناهی. اسماء الهی که به انسان آموخته شد، به وسعت هستی است و علم آدم الاسماء کلها، و هستی کرانه و انتها ندارد. بنابراین این انسان ظرف وجودیش بی کرانه است. انسان هر چه بداند و هر چه رود باز هم کم است:

رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند - بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت انسان، که تماشاگر عظمت هستی و جمال الهی است، به نقطه‌ای که انتهای عالم وجود باشد نمی‌رسد، این عمل حسابگر و انتها طلب است که مایل است به جائی برسد و در آنجا توقف کند، اما:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی - عشق داند که در این دایره سر گردانند سخن کوتاه کنیم: انسان در بعد دانستن - دانستن حقایق بی کران هستی - لایتناهی است و سیری ناپذیر. حرص زدن و طمع به علم دیگران داشتن، نع تنها مذموم نیست، بلکه یکی از باشکوه‌ترین و پسندیده‌ترین حالات است. در قرآن کریم و روایت معصومین (علیه السلام) به قدری درباره علم و اهمیت کسب آن سخن رفته است که انسان از عظمت و اهمیت آن دچار شگفتی می‌شود. نرفع درجات من نشاء و فوق کل ذی علم علیم[۱۰۶]: ما درجات هر کس را بخواهیم بالا می‌بریم و بالای هر صاحب علمی علیم است.

قل رب زدنی علماً[۱۰۷]: و بگو (ای پیامبر) پروردگارا علمم را زیاد کن.

و لقد آتینا داوود و سلیمان علماً وقالا الحمد لله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المؤمنین[۱۰۸]: و به تحقیق ما، به داوود و سلیمان (علیه السلام) علم دادیم آنها گفتند: سپاس خدائی را که ما را بر انسانهای عابد مؤمن برتری داد.

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: طلب علم بر هر مسلمان (چه زن و چه مرد) واجب است.[۱۰۹]

- از امام کاظم (علیه السلام) سؤال شد که مردم را می‌رسد که از آنچه نیاز دارند نپرسند؟ فرمود نه.[۱۱۰]

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: چون خدا خیر بنده‌ای را خواهد، او را در دین دانشمند کند.[۱۱۱]

- امام زین العابدین فرمود: اگر مردم بدانند در طلب علم چه فایده‌ای است، آن را می‌طلبند، اگر چه با ریختن خون دل و فرو رفتن در گردابها باشد.[۱۱۲]

سؤالی که در اینجا مطرح است، این است که: علم چیست و کدام علم مورد نظر قرآن کریم در روایات است؟

پاسخ این است که: علم در لغت به معنای دانستن است اما اینکه چه نوع دانستیی انسان را به کمال می‌رساند، مهم است. بسیاری از معلومات، جنبه فرعی و ابزاری داردند که دانستن آنها صرفنظر از معلومات اصلی بی فایده و موجب اتلاف وقت است. به طور کلی می‌توان علوم را بر سه دسته تقسیم کرد:

۱ - علومی که دانستن آنها بر انسان واجب است: طلب العلم فریضه علی کل مسلم، که این علم نیز به نوبه خود سه نوع است:

الف: اصول اعتقادی نظیر توحید و نبوت و معاد و دو اصل وابسته به این سه اصل یعنی عدل و امامت.

ب: علم اخلاق، یعنی آگاهی از نفس و اعمال و صفات آن (ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها).

ج: علم فقه و احکام عبادی و اجتماعی از قبیل نماز و روزه و...

۲ - علومی که بزار علوم دسته اولند، از طریق علم زبان، فلسفه و منطق، اصول فقه و تاریخ و ادبیات و...

۳ - علومی که مربوط به نیازهای مادی انسان است و دانستن آن موجب استفاده صحیح انسان از طبیعت می‌شود، نظیر اقسام علوم تجربی (فیزیک، شیمی، علوم پزشکی، بیولوژی و...)

از مطالب فوق، نتیجه می‌شود که هدف از دانستن این است که انسان را به کمالات معنوی سوق دهد و انسان را به خدا برساند.

اگر کسی عمری را در مطالعات فلسفی و فقه و علوم تجربی و... بگذراند و از اصل مطلب یعنی توجه به خدا و صفات خدا غافل باشد، عملش علم نیست، مشتی الفاظ و اصطلاحات است که در حافظه خود انبار نموده است.

روایت ذیل از این حقیقت چنین پرده بر می‌دارد:

- امام کاظم (علیه السلام) فرمود چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد مسجد شد دید جماعتی گرد مردی را گرفته‌اند، فرمود: چه خبر است؟ گفتند: علامه‌ای است، فرمود: علامه یعنی چه؟ گفتند: داناترین مردم است به دودمان عرب و حوادث ایشان و به روزگار جاهلیت و اشعار عربی. پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: اینها علمی است که نادانش را زیان ندهد، و عالمش را سودی نبخشد. سپس فرمود: همانا علم سه چیز است: آیه محکم، فرضیه عادله، سنت پابرجا، و غیر اینها فضل است.

موافق آیات قرآنی و روایت معصومین (علیه السلام) آیه محکمه بر اصول عقاید عقاید و فریضه عادله بر اخلاق و سنت قائمه (پابرجا) بر احکام منطبق است (برای توضیح بیشتر به شرح حدیث مذکور در کتاب شریف اصول کافی جلد اول مراجعه فرمایید).

ب - حرص و طمع نسبت به مال و جاه

این حالت ظاهراً شبیه حالت اول است اما با تفاوت موضوع. موضوع مورد علاقه در حالت اول، علم و جمال و کمال است و در دومی دنیا و مظاهر آن.

این حالت (حب دنیا) برخاسته از روحی تنزل یافته در منزل نفسسانیات و شهوات و بریده از کمالات و معنویات است که دارنده آن همواره در پی تحصیل مال برای درک بیشتر لذت‌های جسمانی است.

در مقدمه این نوشتار اشاره کردیم که انسان موجودیست بی نهایتگرا. حال اگر این میل بی نهایت گرائی در بستر غرایز قرار گیرد، انسان را به تباهی می‌کشاند، و اگر در بستر عواطف، تحت فرامین عقل قرار بگیرد به کمال می‌رسد.

آدم قاتل کسی است که دنیا - که خانه عبور است - دل نبندد، بلکه روح خود را از هم اکنون به اسماء الهی، مأنوس سازد زیرابا هجرت از دنیا دیگر شاهد عوالم دنیا نخواهد بود، بلکه او می‌ماند و اسماء جمال و جلال خدا. اگر پیشاپیش زمینه درک اسماء الهی، مأنوس سازد زیرا با هجرت از دنیا دیگر شاهد عوالم دنیا نخواهد بود، بلکه او می‌ماند اسماء جمال الهی را فراهم کرده بود که فبها المراد، و اگر نه، در شکنجه محرومیتش (درک اسماء قهریه خداوند) الی الابد خواهد ماند.

قرآن کریم و روایات تأکید بسیاری بر خطرناک بودن دنیا گرائی نموده است که نمونه‌ای از آنها را ذکر می‌کنیم:

انما الدنیا لهو و لعب دنیا (اگر به چشم مطلوب و ایده آل بدان نگریسته شود) سرگرمی و بازیچه است.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: ریشه و سرآمد هر خطا کاری، دوستی دنیاست حب الدنیا رأس کل خطیئه.

و نیز فرمود: شیطان پسر آدم را در هر چیز می‌چرخاند (به هر گناهی او را وادار می‌کند) همینکه او را خسته کرد، در کنار مال کمین می‌کند و چون بدانجا رسید گریبانش را می‌گیرد.[۱۱۳]

- امام باقر (علیه السلام) فرمود: شخص حریص بر دنیا مانند کرم ابریشم است که هر چه بیشتر بر خود می‌پیچد، راه بیرون شدنش دورتر و بسته تر می‌گردد تا اینکه از غم و اندوه بمیرد.

چشم تنگ مرد دنیادار را - یا قناعت پر کند یا خاک گور - امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر که بیشتر به دنیا آلوده است، هنگام جدائی از آن، افسوسش بیشتر است.[۱۱۴]

ج - بی رغبتی نسبت به کسب علم و کمال

این حالت با حالت دوم چندان تفاوتی ندارد جز اینکه ممکن است کسی نه به علم رغبت داشته باشد و نه به مال و جاه اگر چنین باشد، این حالت را باید با حالت یأس و ناامیدی یکی دانست. چه بسا کسانی که نه به کمالات معنوی و زیبائیهای آفرینش دل بستند و نه به دنیا و لذات مادی. مکاتبی که عهده دار این طرز تفکر است، تحت عنوان فلسفه بدبینی (اوپتی میسم) در تاریخ فلسفه به ثبت رسیده است که فلسفه نیچه، شوپنهاور، کافکا و پیروان آن‌ها مانند آلبر کامو و صادق هدایت و... از آن جمله‌اند.

بی رغبتی به علم، حالتی است برخاسته از عدم رشد عقل و عدم رشد عقل و عدم درک عظمت آفرینش و لذات معنوی که دارنده آن به علت باورهای غلط، از شنیدن حقایق گریزان است و میل دارد که در همان اعتقادات تلخ بسر ببرد و سرانجام چون جغدی در ویرانه اندیشه‌های مخرب، تنها آری تنها، جان سپارد. تعریف فوق درباره افرادی است که در زمره بدبینان اند. اما کسانی که به دنیا میل دارند و از علم گریزان، حالت بی رغبتی آن هاست نسبت به علم ناشی از همان علاقه مفرط آنان به دنیاست، زیرا روح انسانی طوری است که اگر به یک جانب شدیداً علاقه مند شد از جانب دیگر به خمول و سستی می‌گراید.

به تعبیر دیگر، اگر روح در منزل جسم و جسمانیت توقف کند، دیگر قادر به درک جلوه‌های معنوی نخواهد بود. این حالت متأسفانه دامنگیر بسیاری از مردم - حتی ملت ما - است. چه بسا جوانانی که به دانشگاه - که مراکز علمند - روی می‌آورند اما هدفشان رغبت به علم - آنهم علم دین و سعادت - نیست بلکه رغبت به دنیا است. هدف این است که مدرکی بگیرند و در سایه مزایای آن به نان و آبی برسند. علت خالی بودن مساجد و خلوت بودن کتابخانه‌ها، چیزی جز این نیست. باید چاره اندیشان کاری کنند و این درد را که متأسفانه روز بروز بیشتر می‌شود درمان نمایند. آری مهم‌ترین مسئله مسئولین و مربیان باید این باشد که چه کنیم که نسل جوان تشنه علم شود؟

آب کم جو، تشنگی آور به دست - تا بجوشد آیت از بالا و پست

فضیلت اخلاقی (۲۵)

الف - صرفه جویی

معادل واژه صرفه جویی در زبان روایات اقتصاد می‌باشد که از ریشه قصد یعنی میانه روی گرفته شده است. اقتصاد حالتی است برخاسته از شناخت نعمتهای الهی و سپاسگزاری و تواضع نسبت به خالق متعال، که دارنده این حالت، نعمتهای الهی را هر چند که به وفور در اختیار داشته باشد، حیف و میل نمی‌کند.

انسان مقتصد و صرفه جو، صرفه جوئی و اسراف نکردنش نه بدین جهت است که نعمات الهی محدود و تمام شدنی است، بلکه از جهت تقدیر و ارزش نهادن به آثار و نعمات الهی است که هر کدام از نعمات را به اندازه و با احترام و شکر گذاری به کار می‌برد. انسان مقتصد و صرفه جو، فقط در مایملک خود صرفه جوئی نمی‌کند، بلکه هر جا که نعمتی الهی وجود داشته باشد - هر چند که مالک آن نباشد - آنجا هم رعایت این مطلب را می‌کند. مثلاً اگر چنین انسانی به خانه شما آمد و مشاهده کرد که شیر آب دستشوئی شما در اثر غفلت ساکنان خانه باز مانده است، آن را می‌بندد و اگر لامپ چراغی بیهوده می‌سوزد، آن را خاموش می‌کند و...

متأسفانه بعضی از افراد جامعه یما صرفه جویی را با بخل (که بحث آن قریباً خواهد آمد)، یکی می‌دانند. مثلاً اگر کسی لباسی را چند سال خوب نگه دارد و هر بار که آن را می‌پوشد گوئی نو و تازه است، آن را حمل بر بخل می‌نماید. و اگر کسی ظرف غذایش را کاملاً پاک کرد و چیزی - حتی یک ذره غذا - در ظرف باقی نگذارد - البته با رعایت ظرفیت خوراک خویش - آن را حمل بر تنگ چشمی می‌کنند. اگر صاحبخانه طوری غذا را فراهم آورده بود که زیادی نماند، تصوری دیگر می‌کنند و قس علیهذا...

امروزه جوامع پیشرفته - البته از لحاظ اقتصادی - به اهمیت صرفه جوئی پی برده‌اند و به همین جهت است که خداوند برکت را - هر چند از لحاظ ایمان و اعتقاد منحرفند - سلب نمی‌کنند. در بعضی از کشورهای جهان از زباله‌های منازل محصولات شیمیایی مفیدی رابرای کشاورزی و مصارف دیگر فراهم می‌کنند. یا لوازم پلاستیکی مستعمل را جمع آوری نموده و بار دیگر به صورت لوازم نو به بازار عرضه می‌کنند. آری می‌توان میزان شخصیت هر فرد را در کاربرد صحیح او از نعمات الهی دانست.

ملت ما علیرغم داشتن انواع معادن و زمین و امکانات کشاورزی و... اگر اساس کار خود را بر صرفه جوئی و ارزش گذاشتن نعمات الهی نگذارد، مطمئناً سازندگی را پس از جنگ ویرانگر اخیر به مرحله اجرا نخواهد گذاشت و به عنوان نمونه، مصرف سرسام آور کاغذ بی آنکه از آن استفاده شود موجب کمبود آن شده که به درستی از آن استفاده کنیم، این چنین دچار بی کاغذی نمی‌شویم. شعار اصلی انقلاب ما، استقلال بود، این استقلال خوشبختانه در بعد سیاسی و فرهنگی تا اندازه‌ای تحقق یافت اما در بعد اقتصادی متأسفانه گامهای بلندی برداشته نشده و اگر با همین آهنگ پیش برویم، باید سالها به دریوزگی از ممالک دیگر ادامه دهیم.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: به ضمانت من هر که صرفه جوئی (میانه روی) پیشه کند، نیازمند نگردد.

صرفه جوئی تنها در ادارات و مراکز اقتصادی و عمومی مطرح نیست، هر کس به نوبه خود در تمام شئون زندگی باید مراقب این حالت باشد حتی اگر صرفه جوئی یک هسته خرما و با یک جرعه آب باشد.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: میانه روی کاری است که خدایش دوست می‌دارد و زیاده روی (اسراف) کاری است که خدایش ناخوش دارد حتی اگر هسته خرما را که ممکن است روزی به کار آید دور افکنی و پس مانده آبی را که آشامیده‌ای بر زمین بریزی.[۱۱۵]

درباره امام امت حضرت آیت الله العظمی امام خمینی (قدس سره) شنیده‌ایم و می‌دانیم که ایشان به هنگام آشامیدن آب اگر در لیوان چیزی باقی می‌ماند روپوشی روی آن انداخته تا بعداً آن را میل نمایند. و نیز طریقه استفاده آب به هنگام وضو طوری است که در فواصل وضو شیر آب را می‌بندد. دقت و ظرافت در این مسائل پیش پاافتاده است که ایشان را بدین مقام شامخ انسانی رسانیده است.

ب - بخل و تنگ چشمی

این حالت به ظاهر شبیه حالت اول یعنی صرفه جوئی است، در صورتی که اساساً با آن متفاوت است زیرا، بخل حالتی است برخاسته از تنگ نظری و غفلت از فیاضیت خداوند، که دارنده این حالت، از ترس گرسنه و محروم ماندن از آنچه که دارد استفاده نمی‌کند و دیگران را هم محروم می‌سازد. بخل دو وجه دارد:

درجه اول به همین نام بخل معروف است که کسی آنچه که دارد فقط به نفع خودش استفاده می‌کند و حاضر نیست که دیگری را از مال خود بهره مند سازد.

درجه دوم بدین شکل است که کسی از آنچه که خود دارد نه تنها دیگران را محروم می‌سازد بلکه خود و وابستگانش را نیز محروم می‌سازد، این حالت را علم اخلاق لئامت ( پستی)، می‌نامد.

بخل، در هر دو شکلش صفت بسیار مذموم و ناپسندی است، زیرا دارنده این رذیله:

اولاً، معتقد به خدا نیست، زیرا اگر معتقد بود در ملک او تصرف خودخواهانه نمی‌کرد.

ثانیاً، اگر هم معتقد به خدا باشد، به خدا بدگمان است، زیرا اگر خوش گمان بود از ترس گرسنگی و فقر، به خود نگرانی راه نمی‌داد و روزی فردا را، امروز احتکار و انبار نمی‌کرد.

ثالثاً، کمترین عشق و محبتی نسبت به مردم و حتی نزدیک‌ترین کسانش ندارد، زیرا نعمت خدا را که به او سپرده شده در جای خودش خرج نمی‌کند و در نتیجه دیگران را محروم می‌سازد.

رابعاً، بخل بخیل موجب رکود امر اقتصاد و کاهش فعالیتهای اجتماعی می‌شود.

بنابراین مرز مفهوم صرفه جوئی و بخل چنین است:

- صرفه جوئی یعنی استفاده درست از نعمتهای خدا، در حالی که؛ بخل یعنی بی بهره ماندن از نعمتهای الهی.

- صرفه جوئی یعنی آینده نگری، در حالی که بخل یعنی تضییع حال و آینده.

- صرفه جوئی یعنی تنظیم یک سیستم اقتصادی سالم، در حالی که بخل یعنی به فساد کشیدن اقتصاد و جامعه.

- صرفه جوئی یعنی پاس نعمتها و خوش گمانی به خدا، در حالی که بخل یعنی ناسپاسی و بدگمانی به خدا.

- صرفه جوئی یعنی سعه صدر و دید وسیع به جهان آفرینش، در حالی که بخل یعنی تنگ نظری و پستی.

آری، صفت بخل به قدری مذموم است که دارنده اش را از حوزه ایمان بیرون می‌کند.

- امام علی (علیه السلام) فرمود: دو خصلت در قلب مؤمن گرد نمی‌آید: سوء خلق و بخل.[۱۱۶]

- و نیز فرمود: هر کس از بذل آنچه دارد بر نیازمند بخل ورزد، غضب خدا بر او فزونی گیرد.[۱۱۷]

- امام باقر (علیه السلام) در همین رابطه فرمود: شخص با ایمان، ترسو و حریص و بخیل نیست.[۱۱۸]

در یک جمع بندی کلی از مطلب فوق نتیجه می‌شود که بخل، پست‌ترین صفتی است که انسان را از تکامل و تقرب به خداوند، باز می‌دارد، در حالی که سخاء - که ضد بخل است و نباید با اسراف و تبذیر اشتباهش کرد - بهترین صفتی است که انسان را به خداوند نزدیک می‌کند.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: بهترین شما بخشندگان شماست و بدترین شما بخیلان شما.[۱۱۹]

ج - اسراف و تبذیر

اسراف که ریشه آن سرف می‌باشد به معنای تجاوز از حد و اعتدال است و در اصطلاح به معنای زیاده روی در استفاده از مال و غیر آن است. تبذیر از ریشه بذر گرفته شده، به معنای ریخت و پاش و حیف و میل نمودن است.

بنابراین ممکن است کسی مسرف باشد اما مبذر (تبذیر کننده) نباشد، زیرا اسراف کننده (مسرف، کسی است که از چیزی بیش از حد نیازش، استفاده می‌کند و با این عمل دیگران را نیز محروم می‌سازد، زیرا نعمات الهی مانند آب و هوا و... انحصاری نیست بلکه به طور مشاع در اختیار عموم است).

اگر کسی از آب لوله کشی شهر بیش از حد نیازش استفاده کند، هر چند که بهایش را بپردازد، این امر موجب کمبود آب شده و دیگران را در مضیقه بی آبی قرار می‌دهد. همین طور در مورد برق و مواد غذایی و حتی هوا و... قس علیهذا... در محیط سر بسته‌ای که هوایش مال همه ساکنان آن محیط است، اگر کسی با دود سیگار آن را آلوده سازد دو گناه و دو اسراف مرتکب شده است:

یکی مربوط به خود که با دود سیگار به خودش زیان وارد نموده و دیگری مربوط به دیگران است که هوای مورد نیاز آنها را آلوده کرده است. داستان چنین فردی مانند داستان کسی می‌ماند که در گوشه‌ای از کشتی - که با پرداخت بهائی آنجا را ظاهراً از آن خود می‌داند - شروع به سوراخ کردن کشتی نماید و در پاسخ معترضین هم بگوید: به شما چه ربطی دارد من مال خودم را خراب می‌کنم.

و اما تبذیر کننده (مبذر) به کسی می‌گویند که مالش را به جای استفاده - چه به اندازه نیاز و چه بیش از حد نیاز - خراب کند. مثل اینکه، کسی پولش را آتش بزند و آب و غذا را به جای آشامیدن و خوردن دور بریزد. استعمال مواد مخدر بارزترین شکل تبذیر است، زیرا استعمال دود نه تنها برای بدن مفید نیست، بلکه اولاً برای سلامت مضر است و ثانیاً هدر دادن پول و اقتصاد است. این دو حالت - هم اسراف و هم تبذیر - دو حالت ناپسندی است که مبغوض خداوند است. قرآن کریم درباره مسرفین می‌فرماید: ان الله لا یحب المسرفین و درباره مبذرین می‌فرماید: ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین همانا تبذیر کنندگان برادران شیطانند.

بنابراین اسراف و تبذیر حالتی است برخاسته از کبر و خودخواهی و لجام گسیختگی نفس اماره که دارنده آن به هیچ وجه قصد استفاده صحیح از نعمتهای الهی را نداشته، بلکه برای اشباع نفس شریر سیری ناپذیر خود نعمات الهی را به دلخواه مورد تاخت و تاز قرار داده و خوک صفت آنها را در زیر پای خود له نموده و مجال استفاده را از دیگران سلب می‌کند.

لازم به تذکر است که نباید، سخاوت را با اسراف و تبذیر یکی دانست، زیرا سخاوت حالتی است برخاسته از عزت نفس و وسعت نظر و خوش گمانی به خدا که دارنده آن دوست دارد که دیگران هم از نعمتهای الهی برخوردار شوند، در حالی که مسرف و مبذر اصلاً در فکر استفاده دیگران نیست. شکی نیست که اگر سخاوت تا آنجا پیش برود که موجب محرومیت وابستگان فرد بخشنده بشود، این حالت دیگر سخاوت نیست، اسراف است.

- امام حسن عسگری (علیه السلام) فرمود: برای سخاء اندازه‌ای است که چون از آن تجاوز نکند، اسراف است.[۱۲۰]

- اینک چند روایت در مذمت این حالت:

- علی (علیه السلام) فرمود: مسرف سه علامت دارد: آنچه که در خور او نیست می‌خرد، و آنچه که در خور او نیست می‌پوشد و آنچه که در خور او نیست می‌خورد.[۱۲۱]

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: در سه چیز اسراف است، جامه بهترت را لباس کار کنی، هسته خرما را به راست و چپ بپرانی، زیادی آب را بر زمین ریزی و فرمود، در خوراکی اسراف نیست.[۱۲۲]

شاید مقصود از جمله اخیر این است که انسان تا آنجا که برایش مقدور است از انواع غذاها استفاده کند زیرا بدن انسان به انواع ویتامینها و املاح نیازمند است.

فضیلت اخلاقی (۲۶)

الف – ایثار

ایثار از ریشه اثر به معنای داشتن دیگران نسبت به خویش می‌باشد. ایثار حالتی است برخاسته از عزت نفس و خود ملکوتی، که دارنده آن نفس مؤمنان را چون نفس خود دانسته و برای تقرب به خداوند آنها را در استفاده از نعمتهای الهی بر خویشتن مقدم می‌دارد. نکته مهمی که در تعریف فوق وجود دارد، این است که ایثار، صرفاً در برابر مؤمن صورت می‌گیرد و دلیلش هم همانطور که در تعریف آمد این است که مؤمن ، روحش، روح الهی است. اگر مؤمن در حق مؤمن دیگر ایثار می‌کند صرفاً به منظور انتساب اوست به خداوند، در غیر این صورت ایثار نه تنها ممدوح نیست بلکه اسراف است:

- امام علی (علیه السلام) فرمود: با سایر مردم به انصاف و با مؤمنین به ایثار رفتار کنید.[۱۲۳] آری، با دیگران - غیر مؤمن - باید به انصاف رفتار کرد یعنی اگر دیدی که گرسنه است - هر چند دشمن تو - باید سیرش کرد - البته مشروط به اینکه مثلاً اسیر یا همسایه تو باشد و قصد کشتن تو و هتک حرمت جامعه مسلمین را ندانسته باشد. بنابراین انصاف، یعنی رعایت مساوات و مساوات بین خود و مردم و ایثار یعنی تقدم دیگران - مشروط به ایمان - نسبت به خود.

می‌توان احسان را با انصاف مترداف دانست، زیرا احسان یعنی خوبی کردن و نعمت رسانیدن به دیگران با رعایت حق خویش. و انصاف هم - همین طور است، در صورتی که ایثار خوبی کردنی است که پای دیگری فقط در میان است نه خویش. ایثار در جامعه ایمانی موضوعیت دارد. اگر ایثار در جامعه غیر ایمانی صورت بگیرد موجب لوث و پایمال شدن ارزشها خواسته شد.

اگر عده معدودی از افراد یک جامعه جان خود را برای عده زیادی که کوچکترین ارزشی برای فداکاری و ایثار قائل نیستند، فدا کنند، نتیجه اش جز اشاعه ظلم و هموار شدن راه برای ستمکاران و دنیا طلبان نخواهد بود.

امام حسن مجتبی (علیه السلام) در شرایطی تن به صلح می‌دهد که هیچ کس جز عده معدودی از بیدار دلان، قدر و ارزش او را نمی‌دانند و امام حسین (علیه السلام) در شرایطی جان در طبق ایثار و اخلاص می‌گذارد که زمینه برای پذیرش این حرکت عظیم آماده است. بنابراین در جائی که ایثار شرایطش موجود باشد، هیچ عملی از آن پسندیده تر نیست. این عمل موجب اعتلای ارزش‌ها و رشد فزاینده اخلاق در جامعه می‌شود: امام علی (علیه السلام) فرمود: مکارم اخلاقی تکمیل نمی‌شود جز به عفاف (پاکدامنی) و ایثار.[۱۲۴]

ایثار کار همه کس نیست، بسا کسانی که از رشد و تکامل اخلاقی برانجا رسیدند که از منیت خود خارج شده تا دیگران را ببینند، اما نتوانستند از من خود دست بکشند تا موفق شوند فقط خدا را ببینند و جان و مال خود را سخاوتمندانه تقدیم او نماید. آری: - به هنگام ایثار است که گوهر کریمان آشکار می‌شود.[۱۲۵]

ب – محرومیت

محرومیت از نعمت‌ها، ظاهراً مشابه حالت ایثار است. ایثار کننده خود را از نعمت‌ها به نفع دیگران محروم می‌کند، یک فرد بی عرضه و کمرو هم خود را از بسیاری از نعمت‌ها ناکام و محروم می‌سازد، آیا این دو حالت واقعاً یکی هستند؟ هیهات!

همانطوری که گفتیم ایثار اعطاء یک طرفه آگاهانه است، به کسی که ارزش قبول این هدیه را داشته باشد، ایثار یعنی مقدم داشتن یک خوب، یک ارزش. ایثار یعنی یک معامله، که یک طرفش یک انسان ارزشخواه است و طرف دیگرش خداست. ایثار کننده جان می‌دهد که به جانان برسد و مال می‌دهد که رضایت بجوید، در حالی که یک فرد کم رو و بی دست و پا، می‌دهد اما یا کینه و نفرت می‌دهد، می‌دهد اما به قلدران و اقویا می‌دهد، می‌دهد تا خود را - اگر توانست از شر آن‌ها حفظ کند.

گلادیاتورها را در صحنه‌های تفریحی امپراتوران روم قدیم می‌بینم که جان خود را برای تکمیل تفریحات و خنده‌های مستانه امپراطور و امپراطوریس در مبارزه با گاوهای وحشی و شیران گرسنه از دست می‌دهند و امروز هزارها کارگر رنگ پریده را در کارخانه‌های غول پیکر جهان سرمایه داری می‌بینم که چه سان با کرا طاقت فرسای خود جیب اربابان خود را پر می‌کنند و خود را تا پایان عمر در محرومیت جانکاهی قرار می‌دهند.

نمی‌خواهیم محرومیت این بینوایان را محکوم کنیم بلکه قبول این محرومیت از جانب آنهاست که محکوم است. قبول این محرومیت قبول ظلم است و قبول ظلم هم شرکت در ظلم، و نباید انتظار داشت که دستی از غیب آید و کاری بکند زیرا:

ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیر و اما بأنفسهم خداوند سرنوشت قومی را عوض نمی‌کند مگر اینکه آنها خود برای تفییر وضعیتشان کاری بکنند (که البته در این صورت امداد غیبی شامل حالشان خواهد شد.)

در جریان جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران،: چه بسا خانواده‌های گرانقدر شهدا که مئرد شماتت ژاژ خایان و هرزه درایان قرار گرفتند و به آنها گفتند: چرا می‌گذارید که بچه هایتان مفت از دستتان، بیرون برود این بی خبران تصور می‌کنند که این ایثارگریها از نوع محرومیت‌های احمقانه‌ای است که در بسیاری از جنگهای قدرت طلبانه رخ داده و می‌دهد. این نامحرمان به حریم ارزش والای شهادت نفهمیدند و نمی‌فهمند که ایثار خون این عزیزان بود که استقلال مملکتمان را برای همیشه (ان شاء الله) تثبیت کرد. بنابراین:

- ایثارگر کسی است که همه چیزش را به خدا می‌دهد، در حالی که محروم کسی است که همه چیز را به شیطان و شیطان صفتان می‌دهد.

- ایثارگر با ایثارش جامعه را به سوی ارزشها سوق می‌دهد، در حالی که محروم ناآگاهانه یا از ترس از حقش صرف نظر می‌کند.

- ایثارگر کریم است در حالی که محروم (قبول کننده محرومیت) پست است.

ج - خود خواهی

نقطه مقابل ایثار خودخواهی است، که درباره این واژه، مفصلاً در ذیل اولین واژه یعنی عزت نفس سخن رفت.

فضیلت اخلاقی (۲۷)

الف - دوستی خالصانه؛ مهر

دوستی یا محبت، حالتی است برخاسته از عواطف و احساسات که دارنده آن دیگری را به خاطر وجود ارزشهای معنوی دوست دارد. دوستی و محبت وقتی خالصانه است که ملاک و معیار، عشق به خداوند باشد، بنابراین کسی که با کسی دوست می‌شود و به او ارادت می‌ورزد، در حقیقت با خدا طرح دوستی ریخته و فرد محبت باخته است.

دوستی خالصانه یک دوستی پایدار است که دوامش به دوام ارزشهای معنوی در طرفین است. دوستی خالصانه مرزها و قیود مادی، نظیر ثروت و مقام و لذات جسمانی و... را در هم می‌شکند و شاه و گدا را بر سر یک سفره می‌نشاند.

درویشی نه بدان معنا که در تصوف و تشریفات خانقاهی می‌گذرد، اصطلاحی است که فرهنگ ما در مورد این نوع دوستی بکار می‌برد. برای درویش آنچه مهم است همدلی و همدردی است، آن هم درد هجران که درویش رد این حالت بسان نبی جدا شده از نیستان می‌ماند که برای تسکین دردش سینه شرحه شرحه از فراق (دوست همدرد) می‌طلبد تا شرح اشتیاق و عشق و محبت به دوست (خدا) را بدو بازگوید و تسکین یابد.

از مطالب فوق این نتایج حاصل می‌شود:

اولاً: ملاک محبت معنویت و خدا گرائی طرف مورد محبت است.

ثانیاً: میزان محبت بستگی به میزان معنویت و تقوای طرف محبت دارد.

- امام علی (علیه السلام) فرمود: احب الاخوان علی قدر التقوی یعنی برادران را به اندازه تقوایشان دوست بدار.

ثالثاً: طرفین محبت باید هر دو واجد شرایط محبت (یعنی عشق به خدا و درک تجلیات معنوی) را داشته باشند.

محبت و دوستی آثار مهمی دارند که اهم آنها بدین شرح است:

۱ - محبت موجب الفت و پیوند قلبی بین افراد جامعه می‌شود و بسیاری از ناراحتی‌های روحی که نتیجه وحشت و تنهایی است از میان می‌رود.

۲ - محبت موجب افزایش ایمان می‌شود.

- پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: آگاه باشید که محبت به مؤمن از بزرگ‌ترین اسباب ایمان است.

۳ - محبت موجب تقویت دین و دینداران گشته به طوری که برای اعتلای کلمه توحید افراد دیندار تا پای جان استقامت می‌کنند.

درباره ارزش محبت و دوستی خالصانه روایات جالبی وارد شده است که نمونه‌هایی از آنها را ذکر می‌کنیم:

- رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: مؤمن الفت گیرنده است.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: لازمه دوست داشتن دین، دوست داشتن برادر دینی است.[۱۲۶]

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: دو نفری که در راه خدا همدیگر را دوست می‌دارند، آنکه دیگری را بیشتر دوست می‌دارد برتر است.[۱۲۷]

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: سوگند به آنکه جانم به دست اوتس، وارد بهشت نمی‌شوید مگر اینکه ایمان بیاورید و ایمان نمی‌آورید، مگر اینکه همدیگر را دوست بدارید.

موفق‌ترین مؤمن کسی است که دوستان بیشتر داشته باشد، زیرا: دنیا یار و یاور شما و در آخرت شفاعت خواه شما هستند.[۱۲۸]

- امام علی (علیه السلام) نیز در این باره فرمود: ناتوان‌ترین مردم کسی است که از بدست آوردن برادر دینی و رفیق الهی ناتوان باشد و از او عاجز کسی است که دوست خود را از دست بدهد.

ب - دوستی سوداگرانه

دوستی بر دو نوع است: دوستی حقیقی و خالصانه (که توضیحش گذشت) و دوستی سوداگرانه و رسمی که باید مرز این دو را تعیین کرد:

دوستی ناخالص و سوداگرانه، حالتی است برخاسته از مال طلبی و دنیاگرایی که دارنده آن به چیزی جز دنیا و لوازم آن عشق نمی‌ورزد و دوستی و محبت ظاهری نسبت به دیگران را وسیله‌ای برای جذب منافع مادی خود قرار می‌دهد.

ظاهر این نوع دوستی‌ها و الفاظی که استعمال می‌شود با دوستی خالصانه یکی است، اما تفاوت اصلی در باطن و حقیقت این دوستی‌ها است. کسی که برایش ملاکت ارزش جز دنیا نمی‌باشد، دوستیش هم رنگ دنیاطلبی دارد.

نشانه و علامت خلوص و ناخالصی در دوستی این است که اگر پای منافع مادی در میان باشد دوستی برقرار و اگر از میان رفت دوستی هم از بین می‌رود.

واژه دوستی از واژه هائی است که نمی‌تواند واژه متقارن و متشابه داشته باشد، زیرا آنچه که به جای خدا و وابسته به او عنوان محور دوستی قرار می‌گیرد، ارزش به کار بردن واژه مقدس دوست داشتن در امور مادی نمود. بنابراین نمی‌توان گفت: دوست داشتن و در عین حال گفت دوست داشتن غیر خدا.

دوستی - که محور آن حب خداوند است - گوهری است قیمتی که خداوند آن را به اهلش عنایت کرده و نمی‌توان آن را با هیچ چیز معارضه و معامله کرد. به علت مشابهت‌های ظاهری است که واژه دوستی در همهی مصادیقش مانند: حب مال، حب فرزند، حب جاه و مقام، حب شهوات و... به کار برده می‌شود. برای مرزبندی و تشخیص خلوص و ناخالصی این دوستی‌ها:

اولاً: باید چشمی باطن بین داشته باشیم تا بتوانیم انگیزه دوستی‌ها را بشناسیم که کار همه کس نیست.

ثانیاً: می‌توان از آثار و حرکات و تناقض گوئی‌ها و قطع و وصل شدن محبت، محبت کننده و... پی به ارزش دوستی‌ها برد.

ثالثاً: خود دل بهترین ملاک تشخیص خلوص و عدم خلوص محبت طرف مقابل است:

القلب یهدی (یهوی) الی القلب دل به دل راه دارد.

- دوستی خالصانه، خدا را می‌طلبد، در حالی که دوستی سوداگرانه مال و مقام را.

- دوستی خالصانه لذت بخش است، در حالی که دوستی سوداگرانه کدورت بخش.

- دوستی خالصانه، پایدار است، در حالی که دوستی سوداگرانه، ناپایدار.

ج - دشمنی و عداوت (کین)

این حالت ضد حالت اول است. حالتی است برخاسته از جهل نسبت به رحمت و عظمت الهی و محرومیت از درک لذت پرستش و عشق ورزی نسبت به خدا و آثار رحمت اوست که دارنده آن، به همه چیز به چشم عناد و دشمنی می‌نگرد و اصولاً از خودش هم بیزار و گریزان است.

چنین فردی به طور موقت به مظاهر مادی از قبیل غذا و پوشاک و خانه و همسر و فرزند و... دل می‌سپارد بدون اینکه کوچکترین ارزشی برای غیر اینها قائل باشد، اینکه گفتیم موقت به خاطر این است که بدانها نیاز دارد، همین که نیازش برطرف شد به آنها هم به دیده نفرت می‌نگرد.

تفاوت این حالت با حالت دوم (یعنی دوستی سوداگرانه) این است که افراد سوداگر، دشمنی و عداوتی با خداو ارزشهای معنوی ندارند، اما بدان جهت هم تمایلی ندارند آنچه که مورد علاقه شان می‌باشد دنیا و لوازم دنیاست. در صورتی که افراد معاند (دارندگان حالت سوم) افرادی هستند که اصولاً با خدا و هر آنچه بدو منسوب است دشمن اند و چه بسا از مال و جان خود برای جلوگیری از اشاعه دین و حقیقت، سرمایه گذاری کننده.

نشانه این حالت این است که وقتی نام خدا و مواردی که در رابطه با خدا باشد نظیر عبادات و مراکز عبادی پیامبران و اولیاء الله، جهاد و حج و... می‌آید ابزار تنفر می‌کنند: و اذا ذکر الله وحده اشمازت قلوب الذین لایؤمنون بالاخره و زمانی که خداوند با وحدانیت یادآوری می‌شود قلوب کسانی که به آخرت ایمان ندارند دچار اشمئزاز و نفرت می‌شود.

گفتیم که عامل اصلی این حالت جهل نسبت به خداوند است و لذا این سئوال مطرح می‌شود که مگر نه چنین است که انسانها در بدو تولد فطرتاً خداشناس و خدا جویند؟ پاسخ این است که شرایط و عوامل بیرونی از یک طرف و بی اعتنائی انسان به خواسته‌های فطرت از طرف دیگر، حالتی در انسان ایجاد می‌کند که بدان جهل مرکب می‌گویند. و تفاوت آن با جهل بسیط این است که در جهل بسیط اگر انسان متوجه حقیقتی بشود آن را می‌پذیرد، اما در جهل مرکب، حالتی برای انسان ایجاد شده که هرگز حاضر به شنیدن سخن حق نیست.

بنابراین، عداوت و دشمنی حالتی اس برخاسته از گمانها و باورهای غلطی که شخص به دور آنها حصار آهنین کشیده و حاضر نیست یک لحظه هم در آنها تجدید نظر کند.

انسان معاند جهان را به مثابه خارستانی می‌بیند که همواره از ترس خلیدن از آن وحشت داشته و فرار می‌کند. تصوری که این فرد از خالق متعال دارد، تصور یک برده زخم خورده از خشونت ارباب است که با دیده نفرت به اربابش می‌نگرد.

چاره این درد جز این نیست که سد این باورهای غلط را بشکند و یک لحظه هم که شده به عظمت و رحمت واسعه الهی بیندیشد، تا شربت شیرین عشق و محبت را بچشد و جهان را با تمام زیبائی و خرمی اش درک کند و این شعر سعدی شیرازی را به زیر لب زمزمه کند که:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست - عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

فضیلت اخلاقی (۲۸)

الف – خوشرفتاری

خوشرفتاری که ترجمه واژه حسن المعاشره است یکی از مهم‌ترین حالات یک مسلمان است.

این حالت برخاسته از خضوع درونی انسان که دارنده آن با بندگان خدا متناسب با شأن و موقعیت آن‌ها رفتار می‌کند، به گونه‌ای که عزت نفس او محفوظ بماند، خوشرفتاری ای که موجب خروج انسان از عزت نفس باشد حالتی پدید می‌آورد که بدان تملق یا چاپلوسی می‌گویند (که بحثش در ذیل واژه تواضع گذشت) شکی نیست که حسن معاشرت با همه اقشار جامعه حتی با کافران هم باید صورت بگیرد و ملاک اصلی در این رفتارها، رعایت عزت نفس و عدم ارتکاب معصیت خداوند است.

همین حسن رفتار و معاشرت است که بسیاری از مشرکین و غیرت مسلمین را در طول تاریخ به اسلام جلب کرده است.

به عنوان نمونه، رفتار پیامبر گرامی با قبیله هوازن پس از اسارتشان با توجه به سرسختی که در قبول اسلام به خرج دادند، موجب گردید که این قبیله اسلام آورد و یکی از وفادارترین و مفیدترین افراد برای پیشبرد اسلام گردند.

و نیز رفتار مهربان پیامبر با زن یهودیه‌ای که بر سرشان خاکستر می‌ریخت موجب تشرف این زن به اسلام گردید.

و همچنین رفتار بازرگانان و مهاجرین مسلمان و اقامت آنها در جزایر اندونزی و دیگر نقاط جنوب شرقی آسیا بود که انبوه کثیری از ساکنین بومی را به اسلام متمایل ساخته به طوری که امروز پرجمعیت‌ترین نقاط مسلمان نشین جهان را تشکیل می‌دهند.

امروز که بیش از هر زمان دیگر، جهان نیاز به اسلام دارد، متأسفانه نه تبلیغاتی صورت می‌گیرد و نه رفتار خوبی نسبت به ملل دیگر از جانب مسلمانان صورت می‌گیرد، در حالی که استکبار جهانی با ارسال مبلغین مسیحی (میسیونر) در نقاط مختلف جهان و بکارگیری رفتار و اخلاق حسنه هر روز که می‌گذرد تعداد معتنابهی از مردم جهان (بخصوص آفریقا) را به مسیحیت وارد نموده و زیر چتر مذهب اهداف شوم خود را پیاده می‌کند، در عوض با انداختن تخم کینه و تفرقه، ملت‌های مسلمان را از هم جدا کرده و بعضاًبه جان هم می‌اندازد. انسان خوشرفتار- همانطور که عرض شد- اولاً، مایه از خدا پرستی و عشق به خدا دارد، ثانیاً، در درونش نسبت به خلق خدا خاضع است به روایت ذیل عنایت و در آن دقت کنید:

- امام صادق (علیه السلام): حسن معاشرت با خلق خدا در غیر معصیت، از فزونی فضل خدا است در حق بنده، هر کس در درون خاضع باشد، در ظاهر نیز با مردم حسن معاشرت دارد، و با آنها در می‌آمیزد به خاطر خدا نه به خاطر بهره دنیا و طلب جاه و ریا سمعه... هر که را از مردم بزرگتر از توست، پدر خود دان، و آن که را کوچکتر از توست فرزند خویش، و آنکه را همسال توست، برادر خود دان... و در هر حال از خیز خواهی آنان فرو گذار نکن. خداوند متعال فرموده است: قولواللناس حسناً با مردم به نیکوئی سخن بگوئید.[۱۲۹]

حسن رفتار، بهترین راه برای وصول به قرب الهی و ورود به بهشت است. این روایات بیانگر این مطلب است:

- رسول خدا (علیه السلام) فرمود: نیکی و خوشرفتاری جلب محبت کرده، داخل در بهشت می‌کنند.[۱۳۰]

- رسول خدا (علیه السلام) فرمود: اصل و پایه عقل بعد از ایمان به خدای متعال، مهرورزی و محبت کردن به مردم است. [۱۳۱]-امام صادق (علیه السلام) فرمود: برترین نیکی‌ها گرامی داشتن همنشینان است. [۱۳۲]

- در پایان توصیه می‌شود که برای حفظ دست آوردهای انقلاب و پاسداری از حرمت خون شهداء، بیائیم با هم خوشرفتاری کنیم و اخلاق و ادب و حسن معاشرت را در همه جا، در اتوبوس، در اداره، در مدرسه، در دانشگاه و... رعایت کنیم، باشد که با این کار گل انسانیت و صمیمیت از سرزمین ما بروید و موجب جلب تمامی مردم جهان به انقلاب ما گردد (ان شاء الله)

ب - خوشرقصی و چاپلوسی

درباره این واژه ذیل واژه تواضع بحث گردید.

ج - بدرفتاری خرق

خرق یا ناسازگاری و بدرفتاری حالتی است برخاسته از کبر و غرور[۱۳۳]که دارنده آن کسی را جز خود نمی‌پسندد و با دیگران، حتی نزدیک‌ترین کسانش با خشونت رفتار می‌کند. این گونه افراد با رفتار ناهنجار و نامهربانشان هم برای خودشان و هم برای اطرافیانشان موجبات تلخی و ناراحتی را فراهم آورده زندگی را بر خود و دیگران تلخ می‌کنند. فرد بدرفتار، درونش از نور ایمان خالی است، زیرا یکی از علائم ایمان دوست داشتن دیگران و حسن رفتار با آنها است، چنانکه:

- امام صادق (علیه السلام) فرمود، برای مردم دوست دار، آنچه را که برای خود دوست می‌داری تا مؤمن باشی و خوشرفتاری کن با کسی که همراه توست (با او تماس داری) تا مسلمان باشی.[۱۳۴]

در همین رابطه امام باقر (علیه السلام) فرمود: آنکس که ناسازگاری بهره اش گردد، ایمان از او در پس پرده رود.[۱۳۵]

همانطور که خوشرفتاری بهترین وسیله برای وصول به قرب الهی و نتیجه زیباترین صورت بهشتی برای مؤمن خوشرفتار است، متقابلاً بدرفتاری (اگر به صورت ملکوتی و برزخی در آید)، زشت‌ترین صورت است:

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر ناسازگاری دیده شود، چیزی در میان مخلوقات خدا زشت تر از آن نباشد.[۱۳۶]

فضیلت اخلاقی (۲۹)

الف – انصاف

انصاف از ریشه نصف، یعنی رعایت مساوات و مواسات بین خود و مردم. این حالت برخاسته از قلب سلیم و عشق به خداوند است که دارنده آن، آنچه را که برای خود دوست می‌دارد برای دیگران هم می‌خواهد. این حالت (انصاف) گاهی با عدل هم افق است و گاهی نیست: اگر مقصود از عدل این باشد که در دریافت پاداش بر اساس استحقاق بین افرادی باشد که ما متولی دادن آن هستیم -بی آنکه خودمان سهمی از آن پاداش داشته باشیم -این حالت، همان عدل یا عدالت است. بنابرین عدالت اعم از انصاف است. به تعبیر کوتاه، می‌توان گفت که: انصاف یعنی: دادن حق مردم از جانب خویش است. انصاف را مساوات و مواسات هم می‌نامند. اگر انسان به درجه انصاف برسد و چنان ملکه و حالتی پیدا کند و به راحتی بین خود و مردم نصفت و عدالت را رعایت کند، می‌توان گفت که از سخت‌ترین مراحل خود سازی گذشته است و زمینه برای پیدایش بسیاری از فضایل اخلاقی، نظیر انفاق، عفو، رحم، تواضع و... فراهم گشته است. -امام صادق (علیه السلام): سخت‌ترین چیزی که خداوند بر بندگانش واجب فرموده است، انصاف دادن میان خود و مردم است.[۱۳۷]

-پیامبر اکرم (علیه السلام) فرمود: سرور اعمال، انصاف دادن مردم از خود اوست.[۱۳۸]

انصاف فقط مشروط به این نیست که طرف مقابل مومن باشد. با کافر هم باید به انصاف رفتار کرد. ذکر یک داستان درباره اهمیت انصاف خالی از لطف نیست:۰

شاکی شکایت خود را به خلیفه مقتدر وقت، عمر بن الخطاب، تسلیم کرد. طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. کسی که از او شکایت شده بود، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) بود.

عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضاوت نشست. طبق دستور اسلام، دو طرف دعوا، باید پهلوی یکدیگر بنشینند و اصل تساوی در مقابل دادگاه محفوظ بماند.

خلیفه مدعی را به نام خواند، و امر کرد در نقطه معینی روبروی قاضی بایستد. بعد رو کرد به علی (علیه السلام) و گفت: یا ابا الحسن، پهلوی مدعی خودت قرار بگیر، با شنیدن این جمله، چهره علی (علیه السلام) در هم و آثار ناراحتی در قیافه اش پیدا شد.

خلیفه گفت: یا علی، میل نداری پهلوی طرف مخاصمه خویش بایستی؟ علی (علیه السلام) فرمود: ناراحتی من از این نبود که باید پهلوی طرف دعوای خود بایستم، بر عکس، ناراحتی من از این بود که تو کاملاً، عدالت را رعایت نکردی، زیرا مرا با احترام نام بردی و به کنیه خطاب کردی و گفتی یا اباالحسن اما طرف مرا به همان نام عادی خواندی. علت تاثر و ناراحتی من این بود.[۱۳۹]

ب - مساوات منفی

در بحث گذشته او واژه مساوات یاد کردیم باید دانست که مساوات بر دو نوع است: مساوات مثبت و مساوات منفی. مساوات مثبت، همان عدالت و انصاف است که ممکن است عین تفاوت (نه تبعیض) باشد، زیرا آنچه که در عدالت و انصاف مطرح است، استحقاق و شایستگی است که گاهی به ندرت ممکن است طرفین مستحق به طور مساوی دریافت کنند و گاهی نه. بنابراین همه جا مساوات (مساوی پاداش) عین عدالت یا انصاف نیست.

اما اگر کسی بدون رعایت استحقاق، به همه کسانی که زیر دست او هستند، به طور مساوی اعطاء کند، این مساوات عین ظلم است. این درست بدین می‌ماند که آموزگاری بدون رعایت میزان معلومات شاگردان به همه نمره یکسان بدهد. مساوات در منع هم نوعی ظلم است، مثل اینکه همان آموزگار به همه شاگردان، علی السویه، بی رعایت استحقاق به همه نمره صفر بدهد.

در مساوات منفی، اگر پای خود انسان (دهنده پاداش) هم در میان باشد (یعنی خود پاداش دهنده هم سهمی داشته باشد) گاهی ظالمانه است و گاهی به شکل ایثار و بخشش است.

فرض کنید شما می‌خواهید تعدادی گردو را میان خود و دیگران بالسویه تقسیم کنید، اگر برای خودتان به اندازه سهم دیگران بر ندارید در صورتی ظالمانه است که کسی هم در سهم شما شریک باشد که این کار بی اجازه او از حق خود و او گذشته‌اید.

و اگر فقط حق خودتان نباشد در صورتی این حالت رنگ ایثار به خود می‌گیرد که دیگران صلاحیت این بخشش را داشته وگرنه اسرف و تبذیر خواهد بود.

ج - تعدی و تجاوز بی انصافی

این حالت درست ضد حالت اول است. حالتی است برخاسته از کبر و خودخواهی که دارنده آن هیچ کس جز خودش برایش مطرح نیست و دائماً در پی این است که به حقوق دیگران تجاوز کند.

فرد متعدی و متجاوز، هر جا که حقش تضییع می‌شود فریاد می‌کشد اما آنجا که به حق دیگران تجاوز می‌کند دم بر نمی‌آورد و اگر مورد مؤاخذه قرار گیرد به جای تسلیم در مقابل حق در صدد این است که برای دیگری پاپوش درست کند و او را نسبت به خود بدهکار کند.

متأسفانه این حالت در بسیاری از افراد جامعه ما وجود دارد، چند درصد از مردم را سراغ دارید که در یک تصادف رانندگی (اگر خود مقصر باشد) حق را به دیگری بدهد؟ چه کسی حاضر است اگر اتومبیلش به یک اتومبیل پارک شده بی سرنشینی اصابت کرد، ساعتها منتظر آمدن صاحب اتومبیل باشد تا خسارتش را بپردازد؟

به قول حضرت آیه الله حائری شیرازی سلمه الله تعالی در یکی از سلسله دروسش داستان آدم بی انصاف داستان فرزندان مرد ثروتمندی می‌ماند که پس از مرگ پدر، همگی در این بودند که بستانکاریهای پدر را هر چه زودتر وصول نمایند، اما هیچکدام در فکر این نبودند که سندی که دال بر بدهکاری و مدیونیت پدر باشد، پیدا نماید و اگر هم تصادفاً پیدا کردند در فکر پرداخت آن نبودند.

آری تا انی مرض در میان جامعه ماست مطمئناً جامعه بوئی از کمال و سلامت نخواهد برد. تجاوز و تعدی از زشت‌ترین صفاتی است که عقوبتش در همین دنیا به متجاوز می‌رسد:

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: زودرسترین بدیها از نظر کیفر و عقوبت تجاوز کاری و ستمگری است.[۱۴۰]

- امام صادق (علیه السلام) به نامه‌ای به ابوسیار نوشت: نگاه مبادا هرگز سخنی به ستم و سرکشی به زبان آوری، اگر چه تو را تیره و فاملیت را خوش آید.[۱۴۱]

فضیلت اخلاقی (۳۰)

الف - آزادی انسانی حریت

انسان - همانطور که گفته شد - یک موجود دو بعدی است، یک بعدش حیوانیت انسان است که تأمین کننده نیازهای جسمانی از قبیل آب و غذا برای تأمین سلامت جسم و تکوین بافت‌ها و سلول‌های بدن، و غریزه جنسی برای حفظ نوع ... و دیگر بعد، انسانیت انسان است که نیازهایش فراسوی افق مادی است نظیر میل انسان به کنجکاوی از اسرار آفرینش، میل انسان به جمال و زیبائی، میل انسان به کمک به همنوعان خود و بالاخره میل انسان به تخلق یافتن به اخلاق و صفات الهی و درنتیجه جاودانه شدن او.

انسان در جریان حیات خویش با کششهای شدید مادی روبروست که هر آن انسان را بر اشباع و اطفاء خویش دعوت می‌کند و آنی انسان را به حال خود وانمی گذارد، اگر انسان بتواند با اراده خویش در خواسته‌های مادیش غلبه کند و این خواسته‌ها را تا سر حد رفع نیاز - نه بیشتر - ارضاء کند و برای پاسخگوئی به نیازهای انسانیش زمینه را فراهم سازد، می گوئیم این انسان آزاد است.

این آزادی به شرطی حقیقی است که هیچ عامل خارجی در کنترل غرایز او را مجبور نکرده باشد.

این آزادی در صورتی اصالت دارد که تنها خود انسان، آری فقط خود انسان با اراده و خواست خویش - آزادانه - غرایز را مهار کرده و راه را برای رشد و بروز استعدادهای معنویش هموار کرده است. در مسیر کنترل غرایز و میدان دادن به عقل و وجدان انسانی، نه پدر و نه مادر و نه معلم و نه قوانین بشری و نه حتی دین هیچکدام انسان را بر این فعالیت روانی مجبور نمی‌کنند که اگر بکنند، این انسان هر چند مجری قوانین مذهب و وجدان باشند اما چون خود در این زمینه به خود آگاهی و در نتیجه به اجراء آزادانه تمایلات عالیه نرسیده است هیچ ارزشی ندارد.

کوتاه سخن اینکه، آزادی انسان یعنی آزادی از اسارت غرایز، آزادی از اسارت اطرافیان، آزادی از اسارت قوانین بشری و حتی قوانین الهی، آری قوانین الهی (تشریعی) انسان را برای اجرای دستورات مجبور نمی‌کند زیرا:

اولاً لا اکراه فی الدین در (پذیرش) دین اجبار نیست بلکه انسان را بر اجرای فرامین وجدان و فطرتش که از درون انسان سرچشمه می‌گیرد، تشویق می‌کند، و زیرا که قد تبین الرشد من الغی راه رشد و گمراهی تبیین شده است، انا هدیناه السبیل، اما شاکراً و اما کفوراً ما او (انسان) را به راه راست هدایت کردیم (با خودش است) یا شاکر شود یا کافر.

بنابراین آزادی حالتی است برخاسته از عزت نفس که دارنده آن از تمام مصادیق اسارت، حتی دین آزاد است، و دین را که قانون فطرت است یک امر تحمیل کننده تلقی نمی‌کند، بلکه حرف دین را حرف دلش (فطرتش) دانسته و آزادانه و مشتاقانه به قوانینش گردن می‌نهد:

فاقم وجهک للدین حنیفاً، فطرت الله التی فطر الناس علیها... روی دلت را به سوی دین پاک قرار ده، (دینی که) فطرت است و خداوند جمیع انسان‌ها را با آن سرشته است...

ب - آزادی حیوانی لاقیدی

لاقیدی حالتی است برخاسته از جهل انسان نسبت به ارزشهای مطلق و امیال عالی، نظیر، جاودانگی، خدا گرائی، جمال دوستی، نوع دوستی و... که دارنده آن از مقام انسانیت به مرتبه حیوانیت و نیازهای جسمانی تنزل نموده و خرد را یکسره در اختیار و انحصار این تمایلات قرار داده است.

این حالت در حقیقت یک اسارت تمام عیار است، یعنی اسارت وجدان و انسانیت انسان در دست نیرومند غریزه است. اما اینکه چرا این حالت را آزادی نامیدیم بدین جهت است که عده‌ای از فلاسفه و مکاتب بشری تصور کرده‌اند که ماهیت انسان، یک ماهیت مادی و فیزیولوژیکی است. آنها انسان را در حد و شأن حیوان دانسته و توصیه می‌کنند که همانطور که حیوان آزادانه به اعمال غرایز جنسی می‌پردازد و آزادانه خواسته‌های طبیعی خود را به دور از قید و بندهای بشری - نظیر قانون و عرف و مذهب - برآورده می‌سازد، انسان هم دست کمی از حیوان نداشته و باید به تأسیس سیستم تربیتی ای دست زد که انسان در این سیستم بتواند آزادانه به نیازهای غریزیش به دور از هر قید و بندی پاسخ بگوید.

نمونه این طرز تفکر را امروز در مکاتب اروپائی نظیر لیبرالیسم، اندیویدوالیسم اصالت فرد، ناتوالیسم اصالت طبیعی و... می‌یابیم که متأسفانه محتوای این مکاتب از تئوری به عمل در آمده و ما شاهد غوطه ور بودن ملل غرب در مردابی از فحشاء و بی بندوباری هستیم که خبر ضایعات ناشی از این آزادی مثل بیماری ایدز و گسترش طلاق و خودکشی و... هر روز به گوشمان می‌خورد.

ج – اسارت

این حالت ضد حالت اول یعنی آزادی است که برخاسته از جهل نسبت به ارزشهای معنوی انسان و وجود عقده‌های روحی ناشی از این حالت به یک اعتبار، همان حالت دوم (لاقیدی) است. زیرا انسان لاقید در حقیقت اسیر تمنیات لجام گسیخته خویش است که بدترین نوع اسارت است، اما فرقش با حالت دوم این است که، انسان اسیر، یک انسان محروم است، محروم نه تنها از امکانات معنوی و رشد انسانی بلکه از مزایای حیات حیوانی و ارضاء غرایز هم محرومند، نه غذای کافی، نه آب آشامیدنی سالم، نه بهداشت، نه لوازم اولیه زندگی و نه... بینوایانی که مانند کرم بر لاشه نیم خورده گرگهای انسان نما، افتاده و برای دو روز بیشتر زنده ماندن، دست و پا می‌زنند. بیشتر از نصف مردم جهان، این چنین نه از آزادی و حریت انسانی برخوردارند و نه حق استفاده آزاد از طبیعت را دارند، نه دنیا دارند و نه آخرت، نه از معنویت بهره دارند و نه از مادیت، بیچارگانی که حتی حیوانات هم دلشان به حال آنها می‌سوزد. زیرا در حد حیوان هم آزاد نیستند.

این اسارت در صورتی محکوم است که انسان اسیر، بدون هیچ مقاومتی به این اسارت ذلت بار تن دهد اما اگر برای به دست آوردن نان و زمین و... قیام کرد و قیامش به انقلاب مبدل گشت و دست سرمایه دار و چپاولگر را از سرش کوتاه نمود، تازه اول کار است. اگر توانست از رقیت نفس اماره و امیال درونی آزاد گشت یعنی انقلاب سیاستش را به انقلاب فرهنگی تبدیل کرد، می‌توان گفت که ابن اسیر واقعاً به آزادی رسیده است.

و اگر همین اسیر آزاد شده از چنگال غارتگر در فردای انقلاب خود یک غارتگر و جهانخوار شود آیا می‌توان گفت آزاد است؟ روسیه شوروی با انقلابش خود را از اسارت استعمار و استثمار (رژیم تزاری) آزاد کرد اما چون در درون به آزادی نرسیده بود در فردای انقلابش به یک استعمارگر مبدل گشت.

آری، اگر انسان از اسارت فرد، اسارت قانون، اسارت خویش (غرایز) آزادی جست، آزاد است وگرنه به نحوی از انحاء اسیر است.

فضیلت اخلاقی (۳۱)

الف - صدق و راستی بجا

حالتی است برخاسته از پاکی کردار و سلامت نفس که دارنده آن آنچه می‌گوید، در صورتی که گفتنش ایجاد مفسده نکند، با واقع منطبق است. صداقت به دو صورت تحقق می‌یابد، با زبان و با رفتار. اگر سخنی گفته شود و آن سخن با واقعیت انجام شده مطابقت داشته باشد، این عمل صدق گفتار یا راستگوئی است. و اگر عملی انجام شود و این عمل حکایت از نیت و درون عمل کننده کند (یعنی عمل با نیت مطابقت داشته باشد) این حالت را صداقت یا اخلاص در عمل می‌نامیم. بنابراین صدق زیانی و صدق عملی حالتی است برخاسته از قلب سلیم و خلوص نیت:

- امان صادق (علیه السلام) فرمود: هر که زبانش راست باشد، کردارش پاک است.[۱۴۲]

در جامعه‌ای که تمام افرادش راستگو باشند، اعتماد و اطمینان به یکدیگر زیاد می‌شود، وقتی هم اعتماد زیاد شد جامه رو به رشد و کمال می‌رود و بسیاری از رذایل اخلاقی که ناشی از عدم اعتماد است از میان می‌رود.

انسان راستگو، مورد محبت و علاقه مردم است، زیرا مردم با کسی سر و کار دارند که با راستگوئیش قصد کلاه گذاشتن و وارونه کردن واقعیات را ندارد.

انسان راستگو، مورد محبت خداست زیرا خود خدا راستگوست، یعنی آنچه که گفته است عین واقعیت است و آنچه که وعده داده بدون هیچ تخلفی وقوع خواهد یافت.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: نخستین کسی که راستگو را تصدیق می‌کند، خداست که می‌داند او راستگوست.[۱۴۳]

انسان راستگو خودش هم برایش احترام دارد، زیرا می‌داند که کاری کرده است که مورد رضایت و عنایت خداست لذا امام صادق (علیه السلام) در دنباله حدیث فوق می‌فرماید: و خودش هم خودش را تصدیق می‌کند و می‌داند که راستگوست[۱۴۴]. اما به گونه‌ای تصدیق می‌کند که دچار عجب نشود، یعنی در عین خود دوستی از خطر خودخواهی و غلبه کبر و غرور، خوفناک و اندیشناک است.

ب - صدق و راستی بیجا؛ فتنه گری

این حالت گاهی از قلب سلیم و گاهی از روحی خبیث و فتنه جو سرچشمه می‌گیرد. که وقوعش (راستگوئی بیجا) موجب فتنه و آشوب در افراد گشته و پی آمدهای ناگواری را فراهم می‌سازد.

اگر خاستگاه این راستگوئی نابجا، قلب سلیم باشد، دارنده این حالت فردیست نادان و ساده دل (که بحثش قبلاً گذشت) و اگر خاستگاه این عمل یک روح پلید و فاسد باشد دارنده این حالت فردیست سخن چین که قصدش از بیان واقعیت، صداقت نیست، فتنه انگیزی و بهم زدن است. پس راست گفته‌اند که: دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز. هر چند دروغ فی نفسه قبیح است زیرا دروغ یعنی تحریف واقعیت، اما اگر قصد دروغ گوینده جلوگیری از یک مفسده باشد این دروغ، دیگر دروغ نیست، توریه است. بازداشتن یک فاسق است از فسقش و یک مفسد است از جنایت و فسادش.

غیبت یکی از موارد راستگوئی فاسد و فتنه انگیز است. بسیاری از غیبت کنندگان وقتی مورد سرزنش مخاطب قرار می‌گیرند و از آن‌ها خواسته می‌شود که غیبت نکنند، در پاسخ می‌گویند: آنچه که می گوئیم حقیقت دارد می‌توانید تحقیق کنید، این افراد تصور می‌کنند که اگر در غیبت و بیان یک جریان سوء درباره یک مؤمن واقعیت را تعریف کرد، در پیشگاه خداوند و وجدانش مسئولیتی ندارد.

راستگوئی بیجا هم افق با حالت افشاء راز (که بحثش ذیل واژه تقیه گذشت) می‌باشد. از مطالب گذشته این نتایج حاصل می‌گردد.

- انسان راستگوی دانا هر راستی را به زبان نمی‌آورد در حالیه انسان راستگوی نادان هر راست - هر چند فتنه انگیز - به زبان می‌آورد.

- انسان راستگوی دانا برای جلب محبت خدا سخن می‌گوید، انسان راستگوی نادان از ترس عقوبت خدا.

- انسان راستگوی دانا، اعتماد ایجاد می‌کند، در حالی که انسان راستگوی نادان اعتماد را سلب می‌کند، زیرا از افشاء اسرار ابائی ندارد.

ج – دروغگوئی

این حالت ضد حالت اول (راستگوئی) است که برخاسته از ناپاکی قلب و ذلت نفس است. دارنده این حالت از طریق زیان واقعایت را به نفع خویش در رسیدن به اهداف شیطانیش تحریف می‌کند و مقصودی جز این ندارد که از ویرانه‌ای که فراهم آورده خود به آبادی برسد و از آبی که گل آلوده نموده ماهی بگیرد.

خاستگاه دروغ گوئی تنها جلب منافع مادی نیست، کمبود شخصیت هم هست. افرادی که از کودکی مورد تحقیر دیگران بوده‌اند برای جبران حقارت خود و بزرگ جلوه دادن شخصیت خویش خود را بر دروغ گفتن ناگزیر می‌بینند. چنین فردی از شخصیت انسانی تهی است برای اینکه خود را با شخصیت جلوه دهد و فقدان ناشی از آن را به طور کاذب و دروغین پر کند و دروغین پر کند هر عنوانی را که مناسب دانست - چه مادی و چه معنوی - به دروغ به خود نسبت می‌دهد. اگر در میان افرادی دنیاگرا و فریفته تجملات قرار بگیرد خود را یک فرد متشخص ثروتمند معرفی می‌کند. او اگر در جمع افراد علم دوست قرار بگیرد، خود را یک صاحب نظر در مسائل علمی و فلسفی قلمداد می‌کند و خلاصه این فرد زبان را بهترین سرمایه برای کسب آبرو و حیثیت اجتماعی می‌داند.

دروغ هم مانند صدق، هم زبانی است و هم عملی. دروغ زبانی به کذب معروف است و دروغ عملی به دوروئی و ریا، شهرت دارد. همانطور که راستگوئی (البته به جا) موجب رواح اعتماد و حسن نیت در جامعه می‌داند، دروغ بر عکس، موجب ویرانی و آشفتگی می‌شود، که نتیجه اش اشاعه انواع رذائل و مفاسد است، دزدی، تهمت، غیبت، آبروریزی و صدها گناه دیگر معلول دروغگوئی است. اگر شراب ام الخبائت است و فرد مست هر نوع جنایتی را مرتکب می‌شود دروغ خطرش از آن بیشتر است، زیرا مست در حالت مستی گناه می‌کند در صورتی که انسان دروغگو که دروغ ملکه اش شده است - در همه وقت و همه جا - با زبانش همه چیز را به ویرانی می‌کشد.

- امام باقر (علیه السلام) فرمود: خدا برای بدی قفلهائی قرار داده و کلیدهای آن‌ها را شراب قرار داده، و دروغ بدتر از شراب است.[۱۴۵]

- و نیز فرمود: دروغ ویران کننده ایمان است.[۱۴۶]

بنابراین دروغ خطرناک‌ترین رذایل اخلاقی است. حال که چنین است دروغ کوچک هم نباید گفت زیرا موجب جرأت پیدا کردن گفتن دروغ‌های بزرگ - که جامعه‌ای را با ویرانی می‌کشد - می‌گردد.

- امام زین العابدین (علیه السلام) فرمود: از دروغ، کوچک و بزرگش، جدی و شوخیش بپرهیزد، زیرا آن کسی که در چیز کوچک دروغ گفت به دروغ بزرگ نیز جرأت پیدا می‌کند.[۱۴۷]

دروغ گوئی به قدری نزد خداوند مکروه و ناپسند است که قرآن کریم با شدیدترین لحنی علیه آنها سخن گفته است. کافی است که بدانیم فقط در یک سوره نسبتاً کوتاه یعنی سوره المرسلات ده بار آیه ویل یومئذ للمکذبین وای بر تکذیب کنندگان، بکار رفته است.

فضیلت اخلاقی (۳۲)

الف – مزاح

مزاح مشروع حالتی است برخاسته از پاکی قلب و مهربانی و گشاده روئی که دارنده آن با سخنانی که مسرور کننده اما خالی از مسائل ناروا است، شادی را دل اطرافیانش وارد می‌سازد.

حد و اندازه شرعی مزاح این است: اولاً، از حد اخلاق و نزاکت خارج نشود، ثانیاً، به اندازه باشد یعنی حالت جدی انسان نسبت به حالت غیر جدی (مزاح ) غلبه داشته باشد وگرنه کار انسان به حماقت و سفاهت کشیده می‌شود.

- امام علی (علیه السلام) فرمود: کسی که شوخی اش زیاد شود به حماقت می‌گراید.[۱۴۸]

- و نیز فرمود: انسان کامل کسی است که جنبه جدی او به جنبه غیر جدی او غالب باشد.[۱۴۹]

- و نیز فرمود: کسی که هزل (شوخی) بر او غالب شود، عقلش تباه می‌شود.[۱۵۰]

بنابراین شوخی و مزاح برای یک مؤمن لازم است، زیرا خداوند دوست دارد مؤمن بذله گو و خوش برخورد باشد نه ترشو و خشن.

- امام باقر (علیه السلام) فرمود: خداوند دوست دارد کسی را که در میان جمع شوخی و بذله گوست بی آنکه مسائل غیر اخلاقی (و ناروا) در کلامش باشد.[۱۵۱]

چه بسا مؤمنانی که به علت جدی بودن و خشونت موجب فرار اطرافیان گشته و در نتیجه نسبت به دین هم احساس سردی و رمیدگی کردند، پیامبر بزرگوار اسلام با اطرافیان بخصوص با جوانان - متناسب حالشان شوخی و بذله گوئی می‌فرمودند و با این کار جلب محبت می‌کردند. قرآن کریم درباره ایشان می‌فرماید:

- و لو کنت فضاً غلیظ القلب لانفضوا من حولک اگر تو خشن بودی از اطرافت پراکنده می‌شوند.

روایاتی که شوخی به اندازه را تجویز می‌کند، بسیار است که نمونه‌ای از آنها ذیلاً ذکر می‌شود:

- پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: هیچ مؤمنی نیست جز اینکه او را شوخی و مزاحی است.[۱۵۲]

- رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: من شوخی می‌کنم اما جز حق چیزی نمی‌گویم.[۱۵۳]

- و نیز فرمود: مؤمن، گشاده رو و منافق، ترشرو است.[۱۵۴]

- امام علی (علیه السلام) فرمود: کسی که مسرتی در دل مؤمنی ایجاد کند، خداوند در روز قیامت قلب او را مسرور و فرحناک سازد.[۱۵۵]

ب - بیهوده گوئی

بسیاری از شوخی‌ها وقتی از حد می‌گذارد، لغو بیهوده گوئی شمرده می‌شود. بنابراین سخن لغو طرف افراط شوخی است.

شوخی را قطع نظر از افراط و تفریطش می‌توان به دو نوع تقسیم کرد: شوخی با نزاکت (شوخیهائی که مسائل ناروای اخلاقی در آن نیست) که این نوع شوخی اگر به اندازه باشد خوب و لازم است و اگر افراط شود، لغو است و صاحبش را به سفاهت و حماقت می‌کشاند.

و دیگر شوخی زشت، یعنی شوخیهائی که حتی یک کلامش موجب کدورت دل و رنجش طرف مورد شوخی می‌شود. بسیاری از برخوردها و کینه توزیها و... از شوخی بیجا سرچشمه می‌گیرد. همین شوخی است که نه تنها لغو است بلکه مضر و خطرناک هم هست.

در جامعه‌ای که فرهنگ اسلامی و اخلاقیش رشد نکرده باشد، افرادی که زبانشان دائماً برای مسخره کردن دیگران و حرفهای خنده دار اما به دور از عفت باز است، ارزش پیدا کرده است و متأسفانه این جامعه چنین افرادی را شوخ و بذله گو و مهربان و خوش بر خورد می‌نامند و چه بسا دوست دارند که الگویشان چنین افرادی باشند. اینگونه افراد در مجالس عمومی، میدان دار بوده و همه را متوجه خود ساخته و با جوک هائی که محتوایشان غیبت و تحقیر و تمسخر دیگران است می‌خواهند دیگران را بخندانند. بدیهی است که این حالت با حالت اد خال سرور در قلب مؤمن یا مذاکراتی که بر اساس ملاطفت و بذله گوئی صورت می‌گیرد فرق بسیار دارد. بنابراین انسان بذله گو، شادی را در دل مخاطب قرار می‌دهد، در حالی که افراط کننده در شوخی کینه افراد را بر می‌انگیزد و در مخاطبین هم شادی کاذب و حیوانی وارد می‌سازد.

-بذله گوی مؤمن روح خود و مخاطبین را از صفا و محبت الهی پر می‌کند در حالی که بذله گوی غیر مؤمن دلها را می می‌راند.

-بذله گوی مؤمن محبوب خداست، و بذله گوی غیر مؤمن دشمن خداست.

ج - بدخوئی بدخلقی

بدخوئی حالتی است برخاسته از کبر و کدورت قلب و عدم درک عشق و محبت که دارنده آن با دیگران نمی‌جوشد و سخنانش جدی، خشن و خالی از لطف و محبت است.

انسان بدخو درونش شادی و نشاط وجود ندارد که به دیگری منتقل کند لذا بواسطه این حالت هم خود را آزار می‌دهد و هم دیگران را.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر که خوی او بد است خود را شکنجه دهد.[۱۵۶]

لازم به ذکر است که شادی و نشاط بر دو نوع است، شادی برخاسته از نفس ملکوتی و روح پرورش یافته در ایمان و شادی برخاسته از نفس حیوانی و تربیت نشده. مظهر این دو حالت نوع مزاحها و شوخی هائی است که به گوش می‌خورد؛ اولی مزاحمش موجب سرور است و دارای نکات اخلاقی است. بنابراین انسان بدخو، از ایمانی که در آن گرمی و محبت باشد تهی است، ادامه چنین حالتی موجب تباه شدن بسیاری از ملکات اخلاق می‌گردد.

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: بدخوئی کردار (خوب) را تباه سازد، چنان که سرکه عسل را تباه کند.[۱۵۷]

فرد بدخو، مادامی که این حالت را داراست هرگز موفق به توبه نمی‌شود. زیرا به محض اینکه از یک گناه توبه کند، بلافاصله به گناهی بزرگتر می‌افتد و علتش هم - همانطور که در روایت آمد - این است که روح ایمان در آدم بدخو سلب شده است.

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: خدا از صاحب خوی بد توبه نخواسته، عرض شد چگونه باشد؟ فرمود: به جهت اینکه هر گاه از گناهی توبه کند در گناه بزرگتر افتد.[۱۵۸]

حالت بدخوئی - همانطور که اشاره شد - در بسیاری از شبه مؤمنین و مقدس نماها - که حتی در مساجد هم حضور دارند - به چشم می‌خورد. چه بسا جوانانی که اول بار پا به مساجد نهاده، در اثر برخورد تند و نامهربان این تیپ افراد، رنجیده خاطر شده و دیگر رنگ مسجد را ندیدند. اگر می‌خواهیم جامعه ما یک جامعه سالم باشد، اگر دوست داریم که همه افراد جامعه بخصوص نسل جوان در پرتو فرهنگ اسلامی زندگی کنند و به اسلام علاقه مند گردند، باید با محبت روبرو شوند و ابزار محبت هم بیش از هر چیز زبان است. چه مانعی دارد که کلمات را طوری ادا کنیم که موجی از نشاط را به اطرافیان منتقل کند؟ چه مانعی دارد که معلم برای رفع کسالت شاگردانش گاهی لطیفه - به شرط اخلاقی بودن - بگوید؟

فضیلت اخلاقی (۳۳)

الف – علم

قبلاً، تحت عنوان، حرص و طمع نسبت به علم و اقسام آن مطالبی گفته شد، در اینجا دیگر مجالی برای بحث در این باره نیست جز اینکه متذکر شویم که حالت حرص و طمع نسبت به علم با حال عالم بودن تفاوتی دارد و آن نیست که حالت علم یک حالت سکون یافته از کوشش و حرص در تحصیل علم است. به تعبیر روشن تر، انسان حریص به علم، در راه تحصیل نورانیت ناشی از علم است در حالی که شخص عالم، واصل به نور و آرامش ناشی از آن است. در روایت است که علم نوری است که خداوند در دل اهلش می‌افکند. بنابراین علم، قبل از آنکه مجموعه‌ای از معلومات و محفوظات و اصطلاحات باشد، یک حالت است، که دارنده آن همه چیز را با چشم بصیرت می‌بیند و احتمال خطا در شناخت واقعیات برایش، بسیار کم است، چه بسیار کسانی که بسیار خواندند و نوشتند و گفتند، اما کمترین توفیقی در درک حقایق نیافتند و الفاظ و اصطلاحات چونان حجابی بر حجابی دیگر او را از قصد دور نمودند، زیرا اهلیت نداشتند.

علم، یک حالت درونی است که مانند هر حالت دیگر، آثار و نشانه هائی دارد، طبق یک حدیث طولانی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از علم ده چیز منشعب می‌شود: بی نیازی (نسبت به مال و مقام) - وجود و بخشش، هیبت، سلامت (نفس)، نزدیکی (به خدا)، حیا، سروری و عزت، شرافتمندی، حکمت و بهره مندی (از علم).[۱۵۹]

در حدیثی دیگر چنین می‌فرماید: صفت دانشمند این است که:

۱ - در برابر کسی که به او نادانی کند بردبار است.

۲ - از کسی که به او ستم کند گذشت دارد.

۳ - برای زیردستش فروتن است.

۴ - با زیردست خود در جستجوی کار خوب رقابت دارد.

۵ - چون خواهد سخن گوید، تدبر کند، و اگر خوب است بگوید و سود برد و اگر بد است خاموش بماند و سالم بجهد.

۶ - چون فتنه‌ای بر او رخ دهد، به خدا پناه برد و دست و زبانش را نگاه دارد.

۷ - چون فضیلتی بیند، آن را غنیمت شمارد.

۸ - شرم از او جدا نشود.

۹ - آزمندی از او پدید نگردد.[۱۶۰]

ب - فضل فروشی علم نمائی

فضل فروشی، حالتی است برخاسته از کبر و غرور، و محجوب بودن از انوار عالم ملکوت، که دارنده آن از طریق تشبه به دانشمندان و اظهار فضل و کمال، غریزه خودخواهی خود را اشباع می‌کند. چه بسیار کسانی که، علم را برای درک حقایق و وصول به حضرت حق نمی‌خواهند، بلکه مقصودشان کسب ارزشهای مادی - چه مال و ثروت و چه جاه و مقام - می‌باشد.

چه بسیار سخنورانی که هدفشان نشر حقایق و رساندن انسانها به کمال نیست، بلکه هدفشان ارضاء شهوت سخنرانی و کسب و جاهت اجتماعی است نشانه اش همین است که مستمع کمترین تأثری از سخنانش حاصل نمی‌کند. آری، سخن کز دل بر آید، لاجرم بر دل نشیند. اما سخنی که از عمق اخلاص و عشق به خدا بیرون نیاید از پرده گوش تجاوز نخواهد کرد. درباره عالم عامل و واعظ متعظ جناب شیخ جعفر شوشتری اعلی الله مقامه الشریف، گفته شده است که مجلس وعظش به قدری مؤثر و گیرا بوده است که هیچکس از مجلس بیرون نمی‌آمد مگر اینکه تائب شده باشد. حال چگونه است که امروزه بسیاری از سخنرانیها شاید خیلی زیباتر از صورت سخنرانی شیخ جعفر شوشتری - ایراد می‌شود اما با کمترین تأثیر؟ - اگر دست اندرکاران تعلیم و تربیت اسلامی - بخصوص روحانیت معظم حوزه‌های علمی - قبل از فراگیری علم به اولین جلمه جامع المقدمات که فرمود: اول العلم معرفه الجبار، و آخره تفویض الامر الیه توجه نموده و تا آخر آن را فراموش نکنند بی هیچ شک و تردیدی، می‌توان سلامت جامعه و بقای انقلاب را تضمین کرد. و سپاس خدای را که این چنین است.

بنابراین عالم حقیقی و عالم نمای فضل فروش، یک وجه اشتراک دارند و یک وجه امتیاز و افتراق:

وجه اشتراکشان این است که: هر دو در آموختن مطالب و نشر آن یکسانند، اگر اولی تفسیر می‌داند دومی هم می‌داند، اگر از حافظه و هوش قوی برخوردار است، دومی هم همین طور، اگر اولی به مقام اجتهاد و فتوی رسیده است، دومی هم رسیده است و قس علهاذا...، اما تفاوت این دو در این است که: اولی به نور رسیده است و دومی به ظلمت، اولی سخنش از دهان قلب بیرون می‌آید و به گوش دل می‌رسد، اولی علم را برای خدا می‌خواهد، و دومی علم را برای مال و مقام. در یک کلام، اولی امانتدار است العلماء امناء الرسل و دومی خیانتکار، هم به خدا و رسول و هم به خودش و هم به مردم. و اینک چند روایتی در مذمت چنین دانشمندان:

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: کسی که حدیث ما را برای سود دنیا خواهد در آخرت بهره‌ای ندارد....[۱۶۱]

- امام باقر (علیه السلام) فرمود: هر که علم جوید برای اینکه بر علماء ببالد یا بر سفها ستیزد، یا مردم را متوجه کند باید آتش دوزخ را جای نشستن خود گیرد. همانا ریاست جز باری اهلش، شایسته نیست.[۱۶۲]

ج – جهل

جهل، حالتی است برخاسته از کبر و غرور و محرومیت از انوار الهی، که دارنده آن:

۱ - با هر که در آمیزد، بدو ستم کند.

۲ - بر آنکه زیر دستش می‌باشد تجاوز کند.

۳ - بر زیر دستش گردن فرازی کند.

۴ - سخنش بی افکر است.

۵ - اگر سخن کند گناهکار شود.

۶ - اگر خاموش بماند، غافل گردد.

۷ - اگر فتنه‌ای بر او رخ دهد، بدان بشتابد، پس او را هلاک کند.

۸ - اگر فضیلتی ببیند رخ بتابد و کندی گیرد.

۹ - از گناهان دیرینش نترسد، و در آینده عمرش از گناهان باز نایستد.

۱۰ - از نیکی سستی کند و در آن کند باشد.

۱۱ - بدانچه که از دستش رفته و ضایع شده اعتنایی ندارد.[۱۶۳]

با دقت در مفاد جملات فوق نتیجه می‌شود که جهل همان حالت فضل فروشی است. و توضیح دادیم که انسان فضل فروش، عالم نیست، بلکه عالم نمائی است جاهل، که علم را به وسیله‌ای برای کسب و جاهت اجتماعی و کسب مال قرار داده است.

تفاوت این دو حالت (جهل و فضل فروشی) در این است که هر جاهلی فضل فروش نیست، ولی هر فضل فروشی؛ جاهل است، بدین توضیح که: فضل فروش ابزار و وسایل جهالت و فعالیتهای خود خودهانه اش، علم و اصطلاحات علمی است. در حالی که جاهل (به معنای عامش ) از هر نوع ابزاری برای پیشبرد اهداف جاهلانه اش استفاده می‌کند، در واقع فضل فروشی نوعی جهالت است.

جهل بر دو نوع است: جهل مذموم و جهل غیر مذموم.

جهل مذموم و نکوهیده، همان جهلی است که در مقابل عقل و تقوی و جنودش مطرح می‌شود، و تعریف آن همان است که گفته شد. این جهل خاستگاهش قلب است، نه ذهنیت انسان. چه بسا افرادی که ذهنشان از معلومات مخلتف سرشار است و حتی عنوان علامه و فیلسوف و دانشمند و دکترا و پرفسور و... را به آنها نسبت می‌دهند، اما چون قلبشان دچار مرض شده و نورانیت خود را از دست داده عالم نیستند بلکه جاهلند.

این نوع جهل را جهل هم می‌نامند. مرکب است، بدین جهت که از دو جهل ترکیب یافته: یکی خود جهل نسبت به حقایق، و دیگر جهل و نادانی نسبت بدین جهل:

آنکس که نداند و نداند که نداند - در جهل مرکب ابدالدهر بماند و دیگر جهل غیر مذموم، که بدان جهل بسیط هم می‌گویند، زیرا دانده آن فقط یک جهل دارد، آن هم نه جهل برخاسته از قلب، بلکه جهلی که از ذهنیتش برمی خیزد.

چنین جاهلی قلبش پاک است اما به حقایق آشنا نیست، زیرا به گوشش نخورده، اگر به حقیقت برسد، جهلش به علم تبدیل می‌شود اگر از چنین کسی بپرسد که آیا فلان مطلب را می دانی؟ اگر نداند می‌گوید نه.

بنابراین، این فرد می‌داند که نمی‌داند او ندانستن را به دانستن تبدیل کند جهلش به علم مبدل می‌شود:

آنکس که نداند، و بداند که نداند - لنگان خرک خویش بمقصد برساند

فضیلت اخلاقی (۳۴)

الف – شکر

شکر حالتی است برخاسته از قلب سلیم و درک خوبی و احسان، که دارنده آن در مقابل نیکی نیکوکار و نعمت منعم، احساس قدردانی نموده و خوبیش را هرگز فراموش نمی‌کند. حالت شکر، عالی‌ترین حالتی است که بیان کننده رشد و کمال انسان است، زیرا مقام بندگی خویش رسیده، و با داشتن این حالت تمام مناسک و آئین بندگی از قبیل نماز و روزه و حج و... را انجام می‌دهد و حاضر نیست که کاری بر خلاف رضایت مولایش انجام دهد.

شکر، تنها رابطه سپاسگذارانه بین انسان و خدا نیست، بلکه رابطه انسان با انسان هم هست. کسی که در قبال خوبی دیگران سپاسگزاری می‌کند در حقیقت ارزش محبت را درک می‌کند، و اگر این حالت در همه افراد جامعه و در مورد هر کار خوب از جانب خوبی کننده، صورت بگیرد دیگر مجالی برای پیدا شدن کینه و دشمنی باقی نمی‌ماند. اگر کسی به کس دیگر توهین روا داشت، فرد توهین شده اگر به سابقه خوبیهای توهین کننده برگردد، هرگز به خودش اجازه نمی‌دهد که پاسخی بدهد، بلکه بر عکس توهین کننده اظهار می‌دارد که: من این حق را در خود می‌بینم که پاسخ بدهم اما به خاطر فلان خوبی که در حق من کردی، این کار را نمی‌کنم، وقتی طرف مقابل متوجه وفاداری او می‌شود، بطور مسلم از کرده خود پشیمان می‌شود.

رابطه محبت آمیز افراد یک جامعه براساس قدردانی و سپاسگذاری از خوبیهای یکدیگر موجب جلب نعمت‌ها و رحمت‌های خداوند می‌شود.

بنابراین سپاسگزاری از مخلوق سپاسگزاری از خداست به دو لحاظ: یکی اینکه این سپاسگزاری به خاطر نفس خوبی صورت گرفته و ملاحظات سوداگرانه (که بحثش خواهد آمد) در آن نمی‌باشد. و دیگر اینکه فرد شکرگزار، خوبی کننده را از جانب خدا دانسته، در عین اینکه از فرد خوبی کننده سپاسگزاری می‌نماید در همان حال خود را مرهون الطاف الهی می‌داند:

- من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق کسی که به مخلوق شکرگزاری نکند به خالق هم شکرگزار نخواهد بود.

شکرگزاری چه مستقیماً در مقابل خدا صورت بگیرد و چه نسبت به بنده با ملاحضه الطاف الهی، موجب فزونی نعمت‌ها می‌شود.

- خداوند در قرآن کریم می‌فرماید: لین شکرتم لا زیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در سپاسگزاری برای بنده‌ای گشوده، نگردد که در افزایش به سویش بسته شود.[۱۶۴]ارزش شکر به قدری والاست که اگر کسی موفق به عبادتی مثلاً روزه مستحبی نشود اما حالت شکر داشته باشد ارزش روزه دار هم ضمیمه ارزش شکرش می‌شود:

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: خورنده سپاسگزار، اجراش مانند روزه دار خداجوست و تندرست شکرگزار اجرش مانند اجر گرفتار صابر است، و عطا کننده سپاسگزار اجرش مانند اجر محروم قانع است.[۱۶۵]

حالت شکر، علائمی دارد:

۱ - فرد شکرگزار محبت خود را به انحاء مختلف در برابر فرد خوبی کننده اظهار می‌دارد.

۲ - فرد شکرگزار از نعمتی که خدا یا بنده به او داده است، به خوبی استفاده می‌کند و آن را مهمل نمی‌گذارد.

۳ - فرد شکرگزار از محرمات دوری می‌کند:

- امام صادق (علیه السلام) در این رابطه فرمود: شکر نعمت دوری از محرمات است.[۱۶۶]

شکری که تمام این مراحل را در برداشته باشد تحققش در ادای قلبی و لفظی این آیه کریمه است:

الحمد لله رب العالمین و لذا امام صادق (علیه السلام) در ادامه حدیث مذکور فرمودند: ...و تمام شکر گفتن الحمد لله رب العالمین انسان است.

ذکر این مطلب نیز خالی از لطف نیست که در میان صفات و ملکات اخلاقی، شکر بهترین حالتی است که انسان راه همواره در پیشگاه خداوند خاضع نگه می‌دارد، زیرا شکرگزار می‌بیند که در مقابل منعمی قرار گرفته که دامنه خوبیهایش به قدری گسترده است که هرگز قادر نخواهد بود در ازاء هر کدام از آنها یک لفظ شکراً را ادا کند. چون بر می‌آید مفرح ذات، پس در هر نفسی دو نعمت موجود و بر هر نعمتی شکر واجب.

از دست و زبان که بر آید - کز عهده شکرش بدر آید

ب - تملق چاپلوسی

قبلاً در ذیل واژه تواضع از این حالت (چاپلوسی) یاد کردیم. آنچه در اینجا لازم به تذکر است این است که حالت اعم از فریبکاری - فریبکاری در مقابل خوبی دیگران و فریبکاری در مواردی که خوبی انجام نشده - اما شخص فریبکار و متملق برای کسب منافع مادی و امتیازات بعدی بساط چاپلوسی را باز می‌کند. به همین جهت چاپلوسی در مقابل تواضع مطرح است. بنابراین بکار بردن الفاظ فریبنده که ظاهراً حکایت از تشکر در مقابل خوبی کننده می‌نماید، خود یک نوع چاپلوسی است.

بسیارند افرادی که در مقابل خوبی دیگران از صمیم قلب سپاسگزاری نمی‌کنند، بلکه از کلمات سپاسگزارانه - آنهم بحد افراط - استفاده می‌کنند. علامت این نوع سپاسگزاری دروغین این است که بلافاصله خوبی فراموش می‌شود و کبر و غرور جایش را می‌گیرد.

به عنوان مثال: امروز شما سر صف نانوائی ایستاده‌اید و برای همکارتان هم نان گرفته‌اید، اما همکار شما که حالت شکر در وجودش ملکه نشده و همیشه نسبت به دیگران حالت متوقعانه و بستانکار داشته است، به ملاحضه اینکه بار دیگر شما این کار و نظیر این کارها را برایش انجام دهید (در حقیقت شما را استثمار کند)، محبت آمیزترین کلمات متواضعانه را نثار شما می‌کند. اما اگر همین آدم خوش در صف نانوائی قرار گرفت اصلاً به یاد شما نمی‌افتد و اگر هم افتاد به فکر جبران خوبی شما نیست.

آری، باز هم به قول سعدی:

این دغل دوستان که می‌بینی - مگسانند گرد شیرینی

از مطالب فوق چنین نتیجه می‌شود که فرد مسلمان - که لذت محبت خداوند را چشیده است با چاپلوسی و نیرنگ و استثمارگری کمترین میانه‌ای ندارد.

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: از ما نیست کسی که با مسلمانی نیرنگ بازد.[۱۶۷]

ج - ناسپاسی کفران

این حالت ضد حالت اول یعنی سپاسگزاری است. حالتی است برخاسته از قساوت و عدم درک خوبیها و نعمتها که دارنده آن در مقابل خوبی به دیگران عکس العمل به خرج نمی‌دهد بلکه آن را (خوبی را) به فراموشی می‌سپارد.

واژه کفران گرفته شده به معنای پوشیدن است، که کاربردش در مسائل اعتقادی به معنای پوشیدن حق و انکار آن است، و در مسائل اخلاقی پوشیدن نعمتها و نشناختن قدر و ارزش آنها است. انسان کفور و ناسپاس یک میهمان ناخوانده بر سر سفره هستی است، وصله ناجوری است در پیکره آفرینش که وجودش جز مزاحمت و دردسر برای دیگران نیست، همواره در پی این است که از دیگران اخذ کند اما خودش کمترین قدمی در جبران خوبیهای دیگران بر ندارد، نه تنها قدمی بر نمی‌دارد دارد، بلکه خوبیهای دیگران هم - روی حسادت و کینه توزی - به بدی یاد می‌کند. انقلاب ما از بین نوع افراد بسیار به خود دیده و می‌بیند، بسا کسانی که از نعمت امنیت و استقلال فراهم شده و از خون شهدا و جانبازی انسانهای شریف، برخوردار شدند اما به علت کمبود بعضی از وسایل و لوازم زندگی - که نتیجه طبیعی جنگ است - چه جسارت‌ها که نکردند و چه ناسپاسی‌ها که ننمودند.

انسان کفور با کفرانش دیگران را به آتش خود می‌سوزاند. آری اگر در جامعه انقلابی ما چنین افرادی نبودند خیلی زود به اهداف انقلاب دست می‌یافتیم، اما افسوس وجود چنین افرادی جامعه ما را هنوز به اهداف و آرمانهای بزرگ انقلاب نرسانده است.

برای اینکه در این مرحله از انقلابمان - سازندگی پس از جنگ - به پیروزی نائل شویم و قدمهایمان هر روز محکم تر از گذشته در شاهراه استقلال اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و... برداشته شود، اولین کاری که باید بکنیم سپاسگزاری از خداوند و سپس تقدیر و تشکر از شهداء و خانواده‌های داغدار آنهاست. سپس دست در دست یکدیگر بگذاریم و نسبت به یکدیگر احساس مدیونیت کنیم و سپاسگزار یکدیگر باشیم، باشد که با پیدایش چنین روحیه‌ای نعمت‌ها و رحمت‌های الهی را جلب نمائیم که چنین فرمود:

لئن شکرتم لا زیدنکم اگر سپاسگزار باشد (نعمتهایم را) برایتان زیاد می‌کنم.

و نیز فرمود: و لو ان اهل القری آمنوا، لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض و لکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون و اگر اهل شهرها (مردم) - ایمان داشته باشند (و در مقابل نعمت‌های ما شکرگزار باشند) هر آینه ابواب برکات و نعمت‌ها را از آسمانها و زمین برایشان می گشائیم ولی آنها تکذیب کردند (کفران نعمت نمودند) پس ما هم براساس عملکردشان آنها را مؤاخذه نمودیم (نعمت‌ها را از ایشان سلب نمودیم).

فضیلت اخلاقی (۳۵)

الف – زهد

زهد در لغت به معنای اعراض کردن و ترک نمودن است. زهد حالتی است برخاسته از صفای دل و درک لذات معنوی، که دارنده آن نسبت به دنیا و لوازم آن بی میل است و از آن اعتراض می‌کند.

زاهد هر چند به دنیا بی رغبت است، اما از آنجا که دنیا را ابزار رسیدن به سعادت اخروی می‌داند، ناگزیر از این ابزار به اندازه‌ای که حاجتش برآورده شود، استفاده می‌کند، اما هرگز به لذات موقتی و زودگذر آنها دل نمی‌بندد، نه اینکه دلش دنیا را بخواهد اما از ترس نرسیدن به لذات اخروی از این لذات چشم پوشی کند، بلکه لذات دنیا برایش کوچک و بی اهمیت است زیرا دلش نمونه هائی از لذات ملکوتی را چشیده و لذا لذات دنیوی در مقابل آن لذات، پوچ و بی ارزش است.

امیرالمؤمنین در توصیف این افراد چنین فرمود: خداوند در نظر آنان بزرگ است، و غیر او (هر چه که هست) در دیده آنها کوچک و یقین و باورشان به بهشت مانند یقین و باور کسی است که آن را دیده که اهل آن به خوشی به سر می‌برند، و ایمانشان به آتش همچون ایمان کسی است که آن را دیده که اهل آن در آن گرفتار عذابند. آری:

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند؟ - فرزند و عیال و خان و مان را چه کند؟ بنابراین حالت زهد، موهبتی است که خداوند آن را به کسی عنایت می‌کند که در مقام بندگی قدم همت نهاده و در مبارزه با کششهای نفسانی و شهوات حیوانی، هرگز تن به خواسته‌های دل نداده و به جائی رسیده است که خداوند او را از جاذبه لذات مادی نجات داده و در مدار ولایت خویش قرار داده است.

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مادامی که شما از دنیا (و شهوات آن) اعراض نکرده‌اید، درک شیرینی ایمان بر قلب هایتان حرام است.[۱۶۸]

همانطور که گفتیم زهد بی رغبتی نسبت به دنیاست که از درون انسان سرچشمه می‌گیرد و شکی نیست که درون آدمی، آثارش را قهراً در بیرون آشکار می‌سازد. مثلاً کسی که در قلبش محزون باشد قهراً آثار این حزن در طرز نگاه و در خطوط چهره اش ظاهر می‌گردد، اما از آنجا که انسان ناگزیر است برای رسیدن به کمال اخروی از گذرگاه دنیا و لذات آن عبور کند، انسان متصل به خدا ناچار است مادامی که در دنیا زندگی می‌کند با آن بسازد و از لذات آن در جهت اهداف آخرت استفاده کند، هر چند این لذات برای درک لذات ملکوتی مزاحم و دست و پا گیرند. برای درک اهمیت زهد - که باطنش بی رغبتی به دنیا و ظاهرش پرداختن به دنیا و استفاده از آن است - به ذکر یک تمثیل می‌پردازیم:

فرض کنید کسی می خداهد به ملاقات یک دوست بسیار با فضیلت و دوست داشتنی که در مشهد مقدس (مثلاً) اقامت دارد، برود، لازمه وقوع این ملاقات، سوار شدن بر اتوبوس و طی یک مسیر خسته کننده و آزار دهنده است ممکن است در مسیر سفر با افرادی هم، هم صحبت شود و از غذاهای خوش طعم هم، تناول کند، اما از آنجا که سخت اشتیاق دیدار آن دوست بی نظیر را دارد، هیچکدام از این موارد یعنی: غذاها، مصاحبت با همسفر و... به او لذتی نمی‌دهد و دوست دارد که هر زودتر این سفر به اتمام لذتهای کذائیش پایان پذیرد و به ملاقات دوستش - که تمام لذت است - نائل آید.

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، عالی‌ترین نمونه زهد در تاریخ بشر است. حضرتش وقتی خلافت را - که مناسب‌ترین وسیله بهره مند شدن از لذت دنیا می‌توانست باشد - با وضعیت روحی خودش که تمام اشتیاق به وصال خداوند و عالم ملکوت است، مقایسه می‌فرماید، برایش ارزش حتی یک کفش پاره را ندارد، اما وقتی می‌بیند که همین خلافت - با تمام جاذبه دنیویش - تنها وسیله اعمال عدالت و رسیدن به مقام قرب و رضای الهی است از پذیرفتن آن روگردان است.

بنابراین کسی که مدعی زهد است ولی کوچک‌ترین قدمی در بهره مند شدن از لوازم و ابزار دنیا بر نمی‌دارد به کمال نمی‌رسد، زیرا از ابزار کمال استفاده نکرده است.

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در اهمیت دنیا - برای رسیدن به آخرت - فرمود:

الدنیا مزرعه الاخره دنیا محل کشت آخرت است، یعنی تا دنیا نباشد، آخرت حاصل نمی‌شود.

امام علی (علیه السلام) فرمود: الدنیا دار المجاز و الاخره دار القرار دنیا خانه عبور است و آخرت خانه آرامش. که مفهوم آن این است که انسان ناگزیر است که از دنیا استفاده ببرد تا به آخرت برسد. بنابراین کسی که در دنیا گوشه‌ای را بر می‌گزیند و کاری به کار دنیا ندارد، کسی نیست که از دنیا عبور کرده باشد. این شخص نه تنها عبور نکرده بلکه توقف کرده و با توقفش به آخرت هم نمی‌رسد.

از مطالب فوق این نتیجه به دست می‌آید که اسلام زهدی را تجویز می‌کند که حاصلش سر و کار داشتن با دنیا باشد اما مشروط به اینکه این سر و کار داشتن، منجر به علاقه و دلبستگی به دنیا نشود وگرنه زهد، به رهبانیت (که بحثش خواهد آمد) تبدیل می‌یابد که اسلام آن را مردود می‌داند.

برای درک اهمیت زهد - به معنایی که گذشت - چند روایت ذکر می‌شود:

- امام صادق (علیه السلام) فرمود: همه چیز در خانه‌ای نهاده شد و کلیدش را زهد و بی رغبتی به دنیا قرار دادند.[۱۶۹]

- امام علی (علیه السلام) فرمود: اخلاقی که بیشتر انسان را کمک به دین می‌کند، زهد نسبت به دنیا است.[۱۷۰]

- و نیز فرمود: علامت مشتاق به ثواب آخرت بی رغبتی نسبت به شکوفه (خرم و ثبات) دنیای نقد است، همانا بی رغبتی زاهد نسبت به دنیا، از آنچه خدا برایش از دنیا قسمت کرده کاهش ندهد اگر چه زهد کند، و حرص شخص حریص بر شکوفه دنیای نقد، برایش فزونی نیاورد، اگر چه حرص زند. پس مغبون کسی است که از بهره آخرت خود محروم ماند.[۱۷۱]

ب – رهبانیت

رهبانیت یا رهبه به معنای خوف می‌باشد. اینکه رهبانیت به معنای ترک دنیا مشهور شده است بدین جهت است که راهب ( تارک دنیا)، برای رسیدن به رضای خداوند و خوف از عذاب او، دنیا و متعلقات آن را - که به خیال خودش بازدارنده او در این مسیر و سلوک است، ترک نموده و گوشه خلوت و انزوایی را به نام دیر یا خانقاه و یا... برگزیده است.

رهبانیت اگر در حد خوف از خدا باشد و مانع از حضور در مسائل دنیوی نشود، به هیچ وجه در اسلام ممنوع نیست بلکه یکی از عالی‌ترین حالات و صفات اخلاقیه‌ای است که خداوند بر جعل آن در دلهای مساعد منت نهاده است. در سوره حدید آیه ۲۷ می‌فرماید:

- و جعلنا فی قلوب اتبعوه رأفه و رحمه و رهبانیه ابتدعوها ما کتبناها علیهم الا ابتغاء رضوان الله و نهادیم در دلهای آنانکه پیروی اش کردند (از حضرت عیسی (علیه السلام)) مهربانی و رهبانیت را که خودشان بنای آن را نهادند و ما آن را مقرر نکردیم بر ایشان مگر از پی خشوندی خدا.

اما اگر این رهبانیت موجب ترک دنیا شود و از نعمات خداوند در دنیا در جهت رسیدن به اهداف آخرت استفاده نگردد، از مفهوم خود خارج شده و موجب انحراف می‌گردد. خداوند کریم به دنبال آیه مذکور می‌فرماید:

- فما رعوها حق رعایتها فاتینا الذین امنوا منهم أجرهم و کثیر منهم فاسقون پس رعایتش نکردند حق رعایتش را، پس دادیم بدانان که ایمان آوردند مزد ایشان را و بسیاری فاسقند.

در شأن نزول این آیه ابن مسعود می‌گوید: با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر دراز گوشی سوار بودیم. پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: ای پسر ام عبد (کینه ابن مسعود بود) آیا می دانی قوم بنی اسرائیل از چه موقعی رهبانیت را بنا نهادند؟ پس گفتیم: خدا و رسولش داناترند. پس فرمود: بعد از حضرت عیسی بر آنها جباران و ستمگرانی ظاهر گشت که کارشان ارتکاب گناه بود.

مؤمنین (پیروان حضرت عیسی (علیه السلام)) سه بار با آنها به قتال و جنگ پرداختند و جزء عده کمی از آن‌ها بجا نگذاشتند. آنها (با خود) گفتند اگر این عده کم بر ما ظاهر شوند (روی کینه سختی که با ما دارند) ما را از بین خواهند برد و (در این صورت) اثری از دین - که مردم بدان دعوت شوند - باقی نخواهد ماند. پس بیایید در (سراسر) زمین پراکنده شویم تا خداوند پیامبری را که به عیسی (علیه السلام) آمدنش را وعده کرده است مبعوث فرماید. پس در غارهای کوه‌ها پراکنده شدند و (بدین تربیت) رهبانیت را بنا نهادند...[۱۷۲]

بدین ترتیب می‌بینیم که رهبانیت - که خود یک تاکتیک سازنده برای حفض دین بود و جنبه موقتی داشت - از مسیر سازنده خود، خارج شده مبدل به ترک دائمی دنیا و وانهادن دنیا به جباران و ستمگران گشت. بنابراین رهبانیت در اسلام به معنای ترک دنیا نیست:

- قرآن کریم فرمود: ای پیامبر! چرا آنچه را که خداوند بر تو حلال نموده است حرام می‌کنی؟

جدایی دین از سیاست یا سکولاریسم و به تعبیر دیگر لایتسیته یعنی دین را انزوا دادن و بی دینی را بر جامعه حاکم ساختن، ادامه همان خطی است که قوم بنی اسرائیل پس از حضرت عیسی (علیه السلام) بنیاد نهادند. اسلام یک دین است، آنهم یک دین تمام دنیا عیار دست نخوره، و دین هم منادی فطرت است:

فاقم وجهک للدین حنیفاً فطرت الله و فطرت انسانی هم، همه چیز می‌خواهد هم دنیا را و هم آخرت را، زیرا دنیا مقدمه کمال است و آخرت نتیجه کاربرد صحیح نعمات دنیوی. برای تعیین مرز دنیا گرایی و نظر اسلام درباره توجه به دنیا، ذکر داستان ذیل - که از کتاب داستان راستان برگرفته شده است، خالی از لطف نیست:

گرمی هوای تابستان شدت کرده بود. آفتاب بر مدینه و باغهای مزارع اطراف مدینه به شدت می‌تابید، در این حال مردی به نام محمد بن منکدر - که خود را از زهاد و عباد و تاریک دنیا می‌دانست تصادفاً به مدینه آمد، ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامی افتاد که معلوم بود در این وقت، برای سرکشی و رسیدگی به مزارع خود بیرون آمده، و به واسطه فربهی و خستگی به کمک چند نفر که اطرافش هستند و معلوم است کس و کارهای خود او هستند راه می‌رود. با خود اندیشید: این مرد کیست که در این هوای گرم خود را به دنیا مشغول ساخته است؟ نزدیک تر شد، عجب! این مرد محمد بن علی بن الحسین (امام باقر است) این مرد شریف دیگر چرا دنیا را پی جوئی می‌کند؟ لازم شد نصیحتی بکنم و او را از این روش باز دارم. نزدیک آمد و سلام داد. امام باقر (علیه السلام) نفس زنان و عرق ریزان جواب سلام داد.

زاهد: آیا سزاوارتر است، مرد شریفی مثل شما در طلب دنیا بیرون بیاید، آنهم در چنین وقتی و چنین گرمایی، خصوصاً با این اندام فربه که حتماً باید متحمل رنج فراوان بشوید؟ چه کسی از مرگ خبر دارد؟ کی می‌داند که چه وقت می‌میرد؟ شاید همین الان مرگ شما رسید. اگر خدای ناخواسته در همچو حالی شما را مرگ فرا رسد چه وضعی برای شما پدید خواهد آمد؟ شایسته شما نیست که دنبال دنیا بروید، و با این تن فربه در این روزهای گرم این مقدار متحمل رنج و زحمت بشوید. خیر، خیر شایسته شما نیست.

امام باقر دستها را از دوش کسان خود برداشت و به دیوار تکیه کرد و گفت: اگر مرگ من در همین حالت برسد و من بمیرم، در حال عبادت و انجام وظیفه از دنیا رفته‌ام، زیرا این کار عین طاعت و بندگی خداست. تو خیال کرده‌ای که عبادت منحصر به ذکر و نماز و دعاست. من زندگی و خرج دارم، اگر کار نکنم و زحمت نکشم باید دست حاجت به سوی تو و امثال تو دراز کنم. من در طلب رزق می‌روم که احتیاج خود را از کس و ناکس سلب کنم.

وقتی باید از فرا رسدن مرگ ترسان باشم که در حال معصیت و خلافکاری و تخلف از فرمان الهی باشم، در چنین حالی که، در حال اطاعت امر حق هستم، که مرا موظف کرده بار دوش دیگران نباشم، و رزق خود را خودم تحصیل کنم؟

زاهد: عجب اشتباهی کرده بودم، من پیش خود خیال کردم که دیگری را نصیحت کنم. اکنون متوجه شدم که خودم در اشتباه بوده‌ام، و روش غلطی را می‌پیموده‌ام و احتیاج کاملی به نصیحت داشته‌ام.[۱۷۳]

ج - رغبت به دنیا

درباره این حالت در ذیل واژه حرص و طمع نسبت به علم بحث گردید و در اینجا نیازی به تکرار نیست.

فضیلت اخلاقی (۳۶)

الف - کم گوئی

روح انسانی منشأ تمام فعالیت‌های مثبت (ارزش) و منفی (ضد ارزش) است، اما این روح - همانطور که فلاسفه بزرگوار اسلام بیان کرده‌اند، در عین مجرد بودن از خواص ماده، برای تکاملش از بکار بردن لوازم مادی ناگزیر است. به همین جهت است که خداوند پس از خلقت جسمانی انسان روح بدان می‌دمد: و نفخت فیه من روحی. بنابراین جسم آلت و اسباب روح است، این روح است که با چشم می‌بیند، این روح است که با گوش می‌شنود، این روح است که با زبان تکلم می‌کند و قس علیهذا...

زبان یکی از مهم‌ترین و فعال‌ترین اعضائی است که روح از آن استفاده می‌کند، بدین ترتیب این زبان است که سرنوشت روح را در جهت کمال یا سقوط رقم می‌زند.

اینجاست که برای کنترل روح از انحراف باید بیشترین کنترل (توسط عقل) روی زبان صورت بگیرد، مبادا که سخنی بر خلاف رضای خداوند و مقتضای فطرت از آن خارج شود.

این کنترل اگر به صورت یک حالت و ملکه راسخ در آید - به زبان روایت - صمت نامیده می‌شود. صمت را خاموشی ترجمه کرده‌اند که اگر مقصود به کار گرفتن زبان تحت هر شرایطی باشد، ترجمه رسائی نیست و اگر مقصود خاموشی از هر سخن لغو باشد البته ترجمه بجائیست. شاید واژه کم گوئی برای صمت مناسب تر باشد. بگذریم، مؤمن برای اینکه به خطر گناه نیفتد که می‌گوید اما گزیده و حساب شده می‌گوید. این حدیث بر این مدعی دلیل است:

- رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: زبانت را جز از خیر خاموش دار.[۱۷۴]

متأسفانه بسیاری از مردم متوجه گناه زبان نیستند، اگر فعلی قبیح به وسیله عضو دیگر صورت بگیرد، متوجه گناه شده، احساس ندامت می‌کنند اما اگر زبان مرتب دروغ بگوید و غیبت نمایند متوجه گناهکار بودنشان نیستند، زیرا اصولاً کار زبان را فعل نمی‌دانند و همین امر منشأ بدبختی انسان می‌شود:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: کسی که سخنش را از عملش نشمارد، خطاهایش زیاد بشود و عذابش فرا رسد.[۱۷۵]

و نیز فرمود: هر که سخنش را از (جمله) کردارش بیند، سخن گفتنش کم شود، مگر درباره آنچه برایش سودمند باشد.[۱۷۶]

اگر انسان بتواند زبانش از هر چه، که برای فطرتش ناپسند است بازدارد، دیری نمی‌گذرد که درهای حکمت و دانائی به رویش گشوده می‌شود و دلیلش هم این است که: اولاً روح او از بیهوده گوئی به کدورت و قساوت نیفتاده و ثانیاً، در خاموش بودن هم مجال شنیدن سخنان دیگران فراهم می‌شود و هم فرصتی برای تفکر.

- امام رضا (علیه السلام) فرمود: همانا خاموشی یکی از درهای حکمت است. همانا خاموشی محبت می‌آورد و راهنمای هر امر خیری می‌باشد.[۱۷۷]

درباره اهمیت حفظ زبان، احادیث بسیار است که با ذکر حدیثی دیگر این مقال را خاتمه می‌دهیم:

- امام باقر (علیه السلام) فرمود: ابوذر - رحمه الله - می‌گفت ای دانشجو این زبان کلید خیر و کلید شر است پس همچنانکه بر طلا و نقره است مهر می‌زنی، بر زبانت هم مهر بزن.[۱۷۸]

ب - خاموشی ناشی از کم روئی

این حالت که ظاهرش به حالت اول شباهت دارد، حالتی است برخاسته از خود کم بینی و حقارت نفس که دارنده آن از اظهار هر نوع مطلبی - چه حق و چه باطل - وحشت دارد و از اینکه چیزی بگوید و موجب تشدید حقارت او شود از گفتن اباء می‌کند. این حالت یک نوع بیماری است که بسیاری از مردم بدان مبتلا هستند، ریشه این بیماری به دوران کودکی بر می‌گردد که پدر و مادر و اطرافیان از اظهار نظر جلوگیری می‌کردند و هر وقت کودک می‌خواست چیزی بگوید روی ذوقش می‌زدند و احیاناً وی را به باد کتک می‌گرفتند.

از مطالب فوق این نتیجه به دست می‌آید که هر خاموشی و سکوتی مثبت نیست. بسیاری از افراد به علت برخوردار بودن از سلامت روح از بیهوده گوئی و پرتاب کردن الفاظ بیهوده رویگردانند لیکن افراد بی خرد تصور می‌کنند که اینان کم رو و خجالتی هستند قدرت حرف زدن ندارند.

بنابرانی نباید این دو حالت (کم روئی و خاموشی) را یکی شمرد. یکی از سلامت روح حکایت می‌کند و دیگری از حقارت. یکی در پس خاموشی در بحر تفکری سالم غوطه می‌خورد و جواهر حکمت را استخراج می‌کند و دیگری در درونش خود را می‌خورد و در حسرت گفتن یک کلمه حتی یک جک خنده دار و گناه آفرین می‌سوزد و از اینکه چرا نمی‌تواند مانند فلانی مثل بلبل حرف بزند، متأسف است. این حالت آثاری دارد که موجب بازماندن از استیفای حق و کسب کمال می‌گردد.

بسیارند کسانی که به علت کم روئی و عدم قدرت تکلم از گرفتن حقشان صرفنظر کردند.

بسیارند کسانی که به علت جرأت پرسش سؤالی که دانستنش موجب افزایش دانش و در نتیجه کمال انسانی می‌شود، چشم پوشی نمودند. معلمی که می‌خواهد بر مبنای معلومات شاگردان تازه اش سخن بگوید از کجا شروع کند؟ آری:

زبان در دهان ای خردمند چیست - کلید در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند کسی - که گوهر فروش است یا پیله ور

اما همین آدم با همین حالت (کم روئی) و در نتیجه لب فروبستن در مقایسه با فرد پر گوئی که زبانش تحت فرمان عقلش نیست، بهتر است، زیرا شخص کم رو با نگفتنش چیزی را از دست نمی‌دهد (اگر بنا باشد که باطل بگوید) و چیزی را به دست نمی‌آورد (اگر بنا باشد که سخن خیر باشد).

اما پر گو قهراً با بیهوده گوئیش چیزی را از دست می‌دهد و به گناه می‌افتد.

چه خوب گفت سعدی شیراز:

زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم - به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

ج - پر گوئی بیهوده گوئی

این حالت ضد حالت اول است. حالتی است برخاسته از طغیان و سرکشی نفس اماره و عدم کنترل عقل در درون انسان است که دارنده آن هر چه بخواهد بر زبان می‌آورد بدون اینکه آن را به تصویب عقل برساند.

شخص پر گو آنچه که برایش مهم است، ارضای شهوات و تمنیات است و می‌خواهد که روح بی مقدار خویش را به وسیله آئینه زبان به همگان نشان بدهد، و می‌خواهد از رهگذر تحقیر دیگران به وسیله زبانش، روح تحقیر شده خود را بزرگ کند، او می‌خواهد که دیگران را بخنداند تا خود را محبوب آنها کند هر چند به قیمت فرو غلطیدن در منجلاب گناه باشد.

حالت پرگوئی و خاموشی (جنبه منفی آن) خاستگاهش گاهی یکی می‌شود، و آن کم روئی است، زیرا انسان خاموش به خاطر حقارتش از ترس تشدید آن جرأت گفتن ندارد، در حالی که فرد پر گو سد کم روئی را شکسته برای جبران حقارتش تا آنجا که دلش تشفی پیدا کند می‌گوید و دل عقده‌های و خموش مانده خود را با پرتاب هزاران لفظ بی ارزش و نوعاً گناه آلوده از عقده خالی می‌کند.

این درد، درمانش دشوار است و بهترین کار این است که کودکان را دریابیم و قبل از مبتلا شدن به درد کم روئی آنها را در گفتن آزاد بگذاریم و بتدریج بیهوده گوئیشان را تصحیح کنیم.

اما اگر کار از کار گذشت و سنی بر آنها سپری شد، چاره درد را باید خودشان بکنند، با خودشان عهد ببندند که از زبانشان استفاده درستی بنمایند.

آنکس که قدرت گفتن ندارد، با تمرین زبانش را برای ابراز حق بگشاید، و آنکس که زبانشان کنترل ندارد، برای مدتی از گفتن حتی حق باز ایستد تا حد اعتدال را پیدا کند.

آری زبان مهم‌ترین وسیله تکامل انسانی و بالعکس سقوط اوست.

امام صادق (علیه السلام) فرمود:

روزی نیست جز اینکه هر عضوی از اعضاء تن در برابر زبان فروتنی کند و بگویند: (ترا بخدا مبادا به سبب تو عذاب ببینیم) .[۱۷۹]

و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در همین رابطه فرمود:

اگر در چیزی نحسی باشد در زبان است.[۱۸۰]

ضمائم

ضمیمه ۱

توضیح: هدف این است که عنوان فضایل و رذائل همراه با قرینه‌های منفی و اضداد آن‌ها را یکجا در معرض دید و مشاهده خواننده عزیز قرار داده، و او را از تورق کتاب بی نیاز سازد. تفاوتی که این جدول با فهرست مطالب دارد این است که این جدول حاوی فضائل و رذایلی است که در کتاب، به علت چشم پوشی از اطاله کلام و حجیم شدن کتاب، آورده نشده است.

ضمیمه ۲

توضیح: در این جدول سعی شده است که واژه‌های اخلاقی را در کوتاه‌ترین شکل ممکن تعریف نموده تا بهتر در ذهن جایگزین گردد. لذا هر واژه به صورت یک فرمول ریاضی مطرح گشته است.

ضمیمه ۳

توضیح: این جدول حاکی از این است که تمام رذائل به حب الدنیا بر می‌گردد و حب الدنیا هم از دو مجرا روح انسانی را به فساد و تباهی می‌کشاند: خشم (کبر) و شهوت. لذا برای هر کدام ستونی قرار داده شده و رذائل مربوطه فهرست گردیده است.

کبر

۱ - اذیت مسلمین، پدر، مادر، همسایه و...

۲ - بد زبانی: دشنام، فحش و...

۳ – غیبت

۴ - تهمت و افتراء

۵ - ستم کاری

۶ - حمیت (تعصب منفی)

۷ - عجب و خود پسندی

۸ - گمان بد

۹ - حسد

۱۰ – دروغ

۱۱ – نفاق

۱۲ - ریاست طلبی

۱۳ - تظاهر و ریاکاری

۱۴ - سخن چینی

۱۵ - سرزنش (تعبیر)

۱۶ – شماتت

لذت جوئی

۱ - حرص زدن در کسب بیشتر لذت (از لوازم لذات)

۲ - طمع ورزیدن به نعمات دیگران (از لوازم لذات)

۳ - رغبت و میل شدید به مظاهر لذت (از لوازم لذات)

۴ - سفاهت (از لوازم لذات)

۵ - بی حیائی (از لوازم لذات)

۶ - چاپلوسی و خواری (از لوازم لذات)

۷ - چشم چرانی نگاه نامشروع (گناه چشم)

۸ - لذت بردن از مصاحبه با نامحرم (گناه گوش)

۹ - زنا (گناه جنسی)

۱۰ - لواط (گناه جنسی)

۱۱ - استمناء (گناه جنسی)

۱۲ - شرب خمر (لذت شکم)

۱۳ - خوردن غذاهای لذیذ اما حرام یا مکروه (لذت شکم)

۱۴ - خوردن مال حرام (از لوازم لذات)

۱۵ - استماع موسیقی حرام (گناه و لذات گوش)

۱۶ - احتکار (از لوازم لذات)

۱۷ - عیب جوئی

۱۸ - عیب دیگران را دیدن و عیب خود را ندیدن

۱۹ – غضب

۲۰ - فخر فروشی

۲۱ - فریب دادن مردم

۲۲ – قساوت

۲۳ - قطع رحم

۲۴ - قهر کردن و دوری کردن از مؤمن

۲۵ - کفران نعمت و ناسپاسی نسبت به نیکوکار

۲۶ – ناسازگاری

۲۷ - خلف وعده

۲۸ - بی اعتنائی به محرمات

۲۹ - بی اعتنائی

۳۰ - تحقیر مؤمن

۳۱ - بی احترامی به سالخوردگان

۳۲ - پشیمانی نداشتن از کار بد

لذت جوئی

۱۷ - مساحقه (لذت جنسی)

۱۸ - خوردن مال یتیم (از لوازم لذت)

۱۹ - قمار (از لوازم لذت)

۲۰ - بخل (از لوازم لذت)

۲۱ - لمس کردن نامحروم (از لوازم لذت)

۲۲ - پر خوری (لذت شکم)

۲۳ - پر جماع کردن (لذت جنسی)

۳۳ - انصاف ندادن به مردم از خود

۳۴ - کفر اعتقادی

۳۵ - عفو نکردن و گذشت نداشتن

۳۶ - بد خوئی

۳۷ - آشکار کردن راز دیگران

۳۸ - پیروی از هوای نفس

۳۹ - اتکاء بخود و توکل به خدا نداشتن

۴۰ - بد خواه بودن نسبت به دیگران

۴۱ - استنکاف از دعا

۴۲ - دوستی برای خود نه برای خدا

۴۳ - آئین خود نه آئین و دین خدا

۴۴ - خشم و سخط نسبت به رویدادها

۴۵ - رغبت به دنیا

۴۶ - لذت بردن از ستایش دیگران چه راست و چه دروغ

۴۷ - انتظار سلام داشتن

۴۸ - شک و تردید در همه چیز

۴۹ – ناشکیبائی

۵۰ - طمع در رسیدن به مقامات بالاتر

۵۱ - عبودیت نفس، نه عبودیت خدا

۵۲ - مزاح، نه بقصد ادخال سرور، بلکه بقصد تحقیر دیگران

۵۳ - عدم کنترل نفس

۵۴ - خلف وعده (مکرر)

۵۵ - بی اعتنائی به امور مسلمین

۵۶ - بکار نینداختن نیروی عقل و فکر

۵۷ - حقد و کینه

۵۸ - عجله وشتاب

۵۹ - بخل در موارد غیر مالی

۶۰ - بی ادبی

حب الدنیا رأس کل خطیئه

ضمیمه ۴

توضیح: در این جدول هدف این است که جنود عقل را بشناسیم و بدانیم که نظام اخلاقی اسلام، یک نظام سیستماتیک و مرحله‌ای است. کتاب حاضر توضیح بسیاری از واژه‌های مطرح شده در این جدول را رد بر دارد. مدرک استناد این جدول حدیثی طولانی است از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در تحف العقول ذیل عنوان مواعظ النبی و حکمه.

ضمیمه ۵

توضیح: فضائل و رذائل اخلاقی نشانه‌ها و علائمی دارند که تشخیص آنها از عمده هیچ کس جز خاندان عصمت و طهارت (علیه السلام) بر نمی‌آید. دراین جدول تعدادی از مهم‌ترین ارزشها و ضد ارزشها مطرح شده و نشانه‌های آنها به سبک منظمی در مقابلشان توضیح داده شده است. مأخذه این جدول ادامه حدیث ضمیمه شماره ۴ است.

ضمیمه ۶

توضیح: کفر و ایمان و نفاق سه حالت یا ملکه بنیادی روح انسانی است که شناخت اصول و شاخه‌های آن بسیار مهم است و ناگفته پیدا است که تمام فضائل و رذایل تحت این سه واژه است که مطرح می‌شود. در این جدول قصد بر این است که یک تقسیم بندی در قالب منظمی در معرض مشاهده خواننده عزیز قرار دهد. سند این طرح خطبه‌ای از امیرالمؤمنین (علیه السلام) در کتاب شریف تحف العقول تحت عنوان خطبه ایمان و کفر و ستونها و شعبه‌های آنها.

صبر ۱ - شوق ۲ - ترس ۳ - زهد ۴ – مراقبت

- هرکه مشتاق بهشت است، دل به شهوت ندهد.

- هر که از دوزخ بترسد، از حرام بپرهیزد.

- هر که به دنیا زهد ورزد، مصیبتها به او آسان شود.

- کسی که مراقب مرگ است، به کارهای خیر بشتابد.

یقین ۱ - تیز هوشی ۲ - عاقبت سنجی درست ۳ - پند پذیری از آثار عبرت خیز ۴ - توجه به روش گذشتگان

- هر که تیز هوش است، عاقبت درست کار را بسنجد.

هر که دور اندیش است، آثار عبرت خیز را بشناسد.

- و کسی که آنها را بشناسد روش خوب و بد را شناخته.

- و گویا با گذشتگان عمر گذرانیده است.

عدل ۱ - فهم عمیق ۲ - موج دانش ۳ - شکوفه بینش ۴ - بستان بردباری

- هر که خوب فهمید مشکلات علم را شرح می‌کند.

- هر که به حکم داناست گمراه نشود.

- و هر که بردبار است در کار خود کوتاه نیاید.

- و در میان مردم خوشنام زندگی کند.

جهاد ۱ - امر به معروف ۲ - نهی از منکر ۳ - پایداری در جبهه‌ها ۴ - دشمنی با فاسقان

- هر که امر به معروف کند، پشتیبان مؤمن است.

- هر که نهی از منکر کند، کفار را زبون کرده.

- هر که در جبهه‌ها بیاید، هر چه بر عهده دار پرداخته.

- و هر که با فاسقان دشمن است برای خدا غضب کرده، و هر که برای خدا غضب کرد، خدا برایش خشم گیرد.

کفر

فسق ۱ - جفا کاری ۲ - کوری ۳ - غفلت ۴ – سرکشی

- جفا کار حق مؤمن را خوار کند، و فقهاء را دشمن دارد و گناه بزرگ ورزد.

- و هر که کور دل است، قرآن را فراموش کند و بی شرم باشد و با خالق خود ستیزد و شیطان بر او ملازم باشد.

- و هر که غافل است، بر خود خیانت کند و گمراهیش را رهجوئی پندارد و آرزوهایش وی را فریب دهند، و چون کار از کار گذشت دچار افسوس شود. و پرده از پیش او برگیرند و از طرف خدا آتش پدید آید که گمان نمی‌برد.

- هر که از فرمان خدا سرکشی کند، به شک افتد و هر که اندر شک کند، خدا بر سرش آید و سپس به سلطنت خود خوارش کند...

سرکشی خورده گیری ۲ - ستیزه جوئی ۳ - کج دلی ۴ - تفرقه اندازی

- هر که خورده گیری کند بحق نرسد و جز غرقه شدن در گردابش سودی ندهد؛ از فتنه‌ای بدر نیفتد جز آنکه فتنه دیگرش را فرا گیرد...

- هر که مردمی با هم ستیزه کردند و خصومت ورزیدند، گسیختگی میان آنها جدائی اندازد و کارشان در طول لجبازی پوشیده گردد.

- و هر که کج دل شد خوبی را بد دارد و بد کرداری را نیک شمارد و سرمست گمراهی شود.

- و هر که تفرقه انداخت، راهش نامعلوم گردد و کارش پریشان شود و در تنگنا افتد و محروم است که از کیش خود دست بردارد، کسی که بجز راه مؤمنان رود.

شک ۱ - جدال ۲ - هراس ۳ - تردید ۴ - خود باختگی

- به کدام نعمتهای پروردگارت جدال کنند، اهل جدال؟

- هر که از آنچه در پیش دارد بهراسد سرنگون گردد.

- هر که در دین خود تردید کند (در راه بماند) تا آنکه گذشته‌ها از پیش افتند و آینده‌ها به او برسند و زیر سم شیاطین خود شود.

- و هر که به هلاکت دنیا و آخرت تسلیم شود، در هر دو هلاک گردد. و هر که از آن نجات یابد به فضل یقین باشد.

شبهه ۱ - خود بینی به آرایش ۲ - وسوسه نفس ۳ - تأویل کجی ۴ - جلوه دادن باطل به صورت حق - آرایش مانع واقع است / وسوسه نفس به شهوت پرتاب کند.

- کجی صاحبش را سخت از راه بدر ببرد.

جلوه دادن باطل بهت صورت حق، تیرگی هائی است که روی هم بر آیند.

نفاق

هوی پرستی ۱ - بغی ۲ - عدوان ۳ - شهوت ۴ - عصیان - هر که تجاوز کند، گرفتاریهای بسیار دارد و تنها بماند و بر او پیروز شوند.

- هر که تعدی کند، از سوء سرانجامش آسوده نماند و دلش پاک نباشد.

- هر که خود را از شهوت بر کنار نکند، به دریای افسوس افتد و در آن شناور گردد.

- هر که نافرمانی کند به عمد گمراه شده، و عذر و دلیل ندارد.

سستی ۱ - هیبت ۲ - غرور ۳ - تعلل در کار ۴ - آرزو

و این برای است که:

- هیبت و ترس از حق برگردانیدن است.

- گول خوردن (غرور) به دنیای نقد، تقصیر در امر آخرت است.

- و تعلل در کار افتادن در پرتگاه کوری است.

- و اگر آرزو نبود، انسان حساب آنچه در آن است می‌دانست، و اگر می‌دانست حساب آنچه را در آن گرفتار است از ترس و هراست سکته می‌کرد. طمع ۱ - شادی ۲ - خوشگذرانی ۳ - لجبازی ۴ - تکبر

- شادی نزد خداست، بدنماست.

- و خوشگذرانی بخود بالیدن است.

- و لجبازی بلائی است برای کسی که او را بیچاره کند به گنه کاری.

- تکبر، لهو لعب و سرگرمی است و آنچه خوب است بدهد و بد را بجای آن بستاند.

کینه ۱ - تکبر ۲ - فخر ۳ - حمیت ۴ – عصبیت

- هر که بزرگی به خود بست، عقب نشست.

- هر که بخود بالید، آبرو درید.

- هر که حمیت ورزید، سنگین بار شد.

- و هر که تعصب گرفت بر خلاف رفت.

ضمیمه ۷

توضیح: رساله‌ای است تحت عنوان: رساله الحقوق از امام چهارم، حضرت سجاد (علیه السلام) که به دو منظور به عنوان حسن ختام در این کتاب آورده شد: یکی اینکه مانند ضمائم گذشته از نظم و هندسه خاصی برخوردار است، و دیگر اینکه به خواننده کمک می‌کند که قلمرو و فضایل را در قالب رعایت حقوق ذوی الحقوق بشناسد تا زودتر به مقصودش، که چیزی جز قرب الهی نیست، دست یابد انشاء ا.... مدرک این رساله نیز کتاب تحف العقول و همچنین بحارالانوار می‌باشد.

حقوق

حق خدا بر انسان

بزرگ‌ترین حق خدا بر تو این است که: او را بپرستی چیزی را شریک او ندانی. و چون از روی اخلاص این کار را کردی خدا در عهده گرفته که کار دنیا و آخرت تو را کفایت کند، و آنچه از آن بخواهی برایت نگه دارد.

حق انسان بر خویشتن داری (۱)

حق انسان بر خودش

این است که کاملاً آنرا در طاعت بخدا بگماری، به زبانت حقش را بپردازی و به چشمت حقش را بپردازی، و بدست خود خلقش را بپردازی و حق فرجت را بپردازی، و از خدا در این کار یاری جوئی.

حق زبان

این است که آنرا از دشنام، ارجمندتر بدانی و به سخن خوب عادتش بدهی و مؤدبش داری. و آنرا در کام داری مگر در محل حاجت، و برای سود دین و دنیا، و آنرا از پر گوئی و یاوه سرائی کم فایده که ایمنی زیانش نیست و در آمدنش کم است، معاف داری. زبان گواه خرد و دلیل بر آن شمرده شود. و آراستگی مرد به زبور عقل و خوش زبانی اوست.

لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

حق گوش

پاک داشتن اوست زیرا او راه دلت می‌باشد مگر برای خبر خوبی که در دلت خیر پدید کند، و یا خلق کریمت نصیب کند، زیرا گوش دروازه دل است، هر نوع معنای خوب یا بدی را بآن می‌رساند.

لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

=حق چشم

این است که از هر چه روا نیست آن را بپوشانی و مبتذلش نسازی مگر برای محل عبرت آوری که در آن بینا شوی یا دانشی بدست آوری، زیرا دیده وسیله عبرت است.

حق انسان بر خویشتن (۲)

حق پاها

این است که با آنها به جائی که روا نیست نروی و آنها را به راهی که باعث سبکی راهرو نکشانی زیرا آنها ترا تحمل می‌کنند و ترا به راه دین می‌برند و پیش می‌اندازد.

لا حول و لا قوه بالله العلی العظیم.

حق دست‌ها

این است که آنرا به ناروا دراز نکنی تا بدست اندازی، گرفتار عقوبت آخرت خدا شود و گرفتار سرزنش مردم در دنیا. و آنرا از کاری که بر تو واجب کرده نبندی ولی آنرا احترام کنی به اینکه از محرمات بسیارش ببندی و به بسیار از آنچه هم که بر او واجب نیست بکار اندازی و چون دست تو دراین دنیا از حرام باز ایستاد و خود را شریف داشت یا با عقل و شرافت بکار رفت، در آخرت ثواب خوب دارد.

حق شکم

این است که آنرا ظرف کم و یا بیش از حرام نکنی، و از حلال هم به اندازه اش بدهی، و از حد شکم خواری و بی مروتی نرسانی وهر گاه گرفتار گرسنگی و تشنگی شد او را ظبط کنی، زیرا سیری بی اندازه شکم را بیاشوید و کسالت آورد، که مایه بازماندن و دور شدن از هر کار نیک و ارجمند است ، و نوشابه‌ای که صاحبش را مست سازد مایه سبکسری و نادانی کردن و بی مروتی است.

حق دامن

نگهداری آن است از آنچه حلال نیست برایت. و کمک گرفتن بر آن است بچشم پوشی از نامحرم زیرا که آن بهتر یاور است و نیز با بسیار یاد مرگ کردن و خود را تهدید نمودن از خوف خدا، و از دست خداست عصمت و تأئید.

لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

حقوق افعال انسان (۱)

حق نماز

این است که بدانی نماز ورود به درگاه خداست و تو در نماز در برابر خدا می‌ایستی و چون بدین عقیده مند باشی، شایسته است که چون بنده ذلیل در نماز بایستی که راغب و راهب و خائف و امیدوار و گدا و زاری کننده است. و آنچه که در برابرش ایستاده. بوسیله آرامی و سر به زیری و خشوع اعضاء و فروتنی تعظیم می‌کند و از دل به خوبی یا او راز می‌گوید و می‌خواهد که گردن او را زیر بار خطاها که تو را فرا گرفتند و گناهانی که به پرتگاه نابودیت کشاند، آزاد کند.

و لا قوه الا بالله.

حق روزه

آن است که بدانی، روزه پرده‌ای است که خدا بر زبان و گوش و چشم و فرج و شکمت افکند تا ترا از آتش دوزخ حفظ کند، و همچنین در حدیث آمده که روزه سپری است از دوزخ و اگر اعضایت در پس پرده آن آرامند، امیدواری که محفوظ شوی و اگر بگذاری در پرده خود پریشانی کنند و اطرف آنرا به کنار زنی و بدانجا که نباید سرکشی کنی نگاه شهوت خیز و پیروی از خارج از حد خودداری داشته باشی، در امان نیستی که پرده دریده شود و از آن بدر شوی.

و لا قوه الا بالله.

حق افعال انسان (۲)

حق صدقه

این است که بدانی این صدقه، پس انداز توست نزد پروردگار و امانتی که بی نیاز از گواه توست. و چون بدین عقیده مند شوی، بدانچه در نهانی بسپاری، بیشتر اعتماد داری تا به آنچه آشکار باشد. و تو را سزد که بخدا نهانی بسپاری هر چه می‌خواهی عیان کنی، و این میان تو و او باشد در هر حال، و در آنچه به او سپاری از گواهی گوشها و دیده‌ها بر علیه او پشتیبانی نخواهی، به حساب اینکه باینها بیشتر اعتماد داری نه به حساب اینکه در پرداخت سپرده به خدا اعتماد نداری، سپس به صدقه خود بر احدی منت منه، زیرا که آن برای توست و اگر بدان منت نهادی، زیرا این خود دلیل است که تو آنرا برای خود نخواستی و اگر برای خود می‌خواستی بر احدی بدان منت نمی‌نهادی.

و لا قوه الا بالله.

حق قربانی

این است که با قصد خاص برای پروردگارت باشد و تنها به منظور رحمت او و قبول او باشد و برای جلب نظر مردم نباشد. و اگر چنین باشی، خود فروش و ظاهر ساز نیستی و همانا قصد خدا را داری. و بدان که با آنچه میسور است باید خدا را خواست و نه بدانچه دشوار است چنانچه خدا هم به خلق خود تکلیف آسان کرده و تکلیف دشوار نکرده، و همچنین فروتنی برای تو اولی است از خود نمائی و خان منشی زیرا خانها هستند که خود فروشی، و بر خرجی می‌کنند و اما فروتنی و درویش مآبی نه رنج دارد و نه خرج، زیرا موافق سرشت آفرینشند و در طبیعت مخلوقند.

و لا قوه الا بالله.

حق پیشوایان:

حق پیشوای حکومت

این است که بدانی تو برای او وسیله آزمایش شدی و او هم به تو گرفتار است به خاطر تسلطی که خدایش به تو داده، و باید خیر خواه او باشی و با او در نیفتی زیرا که بر تو نفوذ دارد و سبب هلاک خود و او گردی و خوار شوی و برای او فروتنی و نرمش کن تا آنجا که رضایت او را به اندازه‌ای که زبانش به تو نرسد بدست آوری و زیان بدین تو نرسد و در این باره از خدا یاری جوئی و با او مبارزه و عناد کنی، زیرا اگر چندین کردی او را و خود را ناسپاسی کردی و خود را به بدی کشاندی و او را هم از جهت خود به هلاکت رساندی و تو سزاواری که کمک او شمرده شوی و بر ضرر خود و شریک او باشی در هر چه با تو کند، و لا قوه الا بالله.

حق پدر علمی

حق پدر علمی تو و استادت، تعظیم او و احترام مجلس اوست که خوب به او گوش کنی، و بدو رو کنی و به او یاری رسانی برای خودت، تا آن چه را نیاز داری به تو بیاموزد، به اینکه عقل خود را خاص او سازی و فهم و هوشت را به او بپردازی و دل خود را به او دهی و خوب چشمت را به او اندازی، به سبب ترک لذات و صرف نظر نمودن و کم کردن از شهوات، و بدان که، اینکه در هر چه به تو آموزد باید رسول او باشی و آنرا به نادانان برسانی و بر تو لازم است که این رسالت را به خوبی از طرف او ادا کنی و در ادایش خیانت نورزی و خوب بدان بپردازی که عهده دار هستی. و لا قوه الا بالله.

حق مالک[۱۸۱]

و اما حق مالک تو به مانند حق همان حکومت توست، جز این مالک اختیار بیشتری نسبت به تو دارد و طاعت آقای مالک در هم کم و بیشی بر تو لازم است مگر اینکه بخواهد تو را از حق واجب بیرون برد و میان تو و حق خدا و حقوق خلق حایل شود. و چون حق خدا را ادا کنی نوبت حق مالک می‌شود و باید بدان مشغول باشی. و لا قوه الا بالله.

حق رعیت (زیر دست) (۱)

حق رعیت

و اما حقوق رعیت تو در حکومت بر آنها این است که همانا تو با نیروی فزون خود آنها را رعیت گرفتی و همانا ناتوانی و زبونیشان آنها را رعیت تو کرده پس چه سزاوارتر است کسی که ضعف و ذلت او بر او نافذ کرده تا به عزت و نیروی خود در برابر تو نتواند ایستاد و بر آنچه اش بر تو بزرگ و ناگوار آید بجز (بخدا) به ترحم و حمایت و صبر و انتظار یاری جوید، و چه اندازه برای تو سزاوار است که چون بفهمی که چه چیز خدا به تو داده از فزونی این عزت و نیروئی که بوسیله آن غلبه کردی بر دیگران بر دیگران که برای خدا شکر کنی و هر که شکر نعمت خدا کند بژبه او نعمت بیشتری عطا کند. و لا قوه الا بالله.

حق شاگرد

و اما حق زیر دست علمی و شاگردت این است که بدانی خدا بوسیله علمی که به تو داده و خزانه حکمتی که به تو سپرده، ترا سرپرست شاگردانت ساخته و اگر در این سرپرستی که خدایت داده، خوب کاری کنی و بجای یک خزانه دار مهربان و خیر، مولا باشی نسبت به بنده‌هایش که صابر و خودخواه است وقتی نیازمندی بیند از اموالی که بدست اوست به او دهد، سرپرست درستی باشی و خادم با ایمانی هستی وگرنه بخدا خائن و به خلقش ظالمی و متعرض سلب او (این نعمت را از تو) و عزتش شده‌ای.

حقوق رعیت (زیردست) (۲)

حق همسر

و اما حق زیر دست زناشوئی تو که همسر توست این است که بدانی خدا او را آرامش جان و راحت باش توان و انیس و نگهدار تو ساخته، و نیز هر کدام از شما زن و شوهر باید که به نعمت وجود همسرش حمد کند و بداند که این نعمت خداست که به داده، و لازم است که با نعمت خدا خوشرفتاری کند و آن را گرامی دارد و با او بسازد، و گر چه حق تو بر زنت سخت تر و طاعت تو بر او لازم تر است نسبت به بهر خواه و نخواه تو، تا آنجا که گناه نباشد، ولی آن زن هم حق دلنوازی و انس و حفظ مقام آسایش در دامن او را دارد برای کامیابی و لذت جوئی که باید انجام شود، و این خود حق بزرگی است. و لا قوه الا بالله.

حق مملوک

این است که بدانی او هم آفریده پروردگار توست و گوشت و خون تو است و تو اختیار دار او شدی نه اینکه در برابر خدا او را آفریدی و نه اینکه گوش و چشم به او دادی و نه اینکه روزی بخش او هستی، بلکه خدا است که همه اینها را کفایت کرده، برای کسی که تو را بر او مسخر ساخته و تو را بر او امین کرده و او را به تو سپرده تا وی را درباره او مراعات کنی و به روش او با وی رفتار کنی. پس باید از هر چه خود پوشی بدو بپوشانی و به او تکلیف بیش از توان او نکنی و اگر نخواستی خود را از مسئولیت الهی نسبت به او بیرون بری و با دیگری عوضش کنی و خلق خدا را شکنجه و آزار نکنی، و لا قوه الا بالله.

حق خویشاوندی (۱)

حق مادر

این است که بدانی او تو را در درون خود برداشته که احدی را در آنجا را ندهد. و از میوه دلش به تو خورانیده، که احدی از آن به دیگری نخوراند. و اوست که تو را با گوشش و چشمش و دستش و پایش و مویش و سراپایش و همه اعضایش نگهداری کرده و بدین فداکاری خرم و شاد و مواظب بوده و هر ناگواری و دردی را و گرانی و غمی را تحمل کرده تا دست قدرت او را از تو دفع نموده و تو را از او بر آورده، تو را به روی زمین آورده، و باز هم خوش بوده است که تو سیر باشی و او گرسنه و تو جامه پوشی و او برهنه باشد، تو را سیراب کند و خود تشنه بماند، تو را در سایه بدارد و خود در زیر آفتاب باشد و با سختی کشیدن تو را به نعمت اندر سازد، و با بی خوابی خود،، تو را خواب کند، شکمش ظرف وجود تو بوده و جانش فدای تو و به خاطر تو و به حساب تو گرم و سرد روزگار را چشیده، به این اندازه قدرش بدانی و این را نتوانی جز به یاری توفیق خدا.

حق پدر

و اما قدر پدر را باید بدانی که او بن تو است و تو شاخه او هستی، و بدانی که اگر او نبود، تو نبودی. پس هر زمانی در خود چیزی دیدی که خوشت آمد، بدان که از پدرت داری و خدا را سپاس گزار و بهمان اندازه شکر کن. و لا قوه الا بالله.

حق خویشاوندی (۲)

حق فرزند

و اما حق فرزندت، بدان که او از توست و در این دنیا به تو وابسته است خوب باشد یا بد و تو مسئولی از سرپرستی او با پرورش خوب و راهنمائی او به پروردگارش، و کمک او به طاعت وی درباره خودت و درباره خودش و بر عمل او به ثواب برسی و در صورت تقصیر کیفر شوی، پس درباره او کاری کند که در دنیا حسن اثر داشته باشد و خود را به آن آراسته کنی و در نزد پروردگارش نسبت به او معذر باشی به سبب سرپرستی خوبی که از او کردی و نتیجه الهی که از او گرفتی، و لا قوه الا بالله.

حق برادر

بدان که او دست توست که با آن کار می‌کنی و پشت توست که به او پناه می‌بری، و عزت توست که به او اعتماد داری و نیروی توست که با آن یورش می‌بری، مبادا او را ساز و برگ نافرمانی خدا بدانی و نیز وسیله ظلم به حق خدا، و او را درباره خوش یار باش و در برابر دشمنش کمک کار، و میان او و شیاطینش حائل شو و حق اندرز او را به جای آور و به او رو کن برای رضای خدا اگر منقاد پروردگارش شد و به خوبی از او پذیرا گردید، وگرنه نزد تو مقدم باشد و از اویش گرامی تر بدا.

حق خویشاوندی (۳)

حق احسان کننده

این است او را شکر کنی و احسانش را یاد کنی و گفتار خیر درباره او منتشر کنی و میان خود و خدای سبحانه، برایش دعای خالص بکنی، زیرا چون این کار را کردی او را در نهادن و عیان قدرانی کردی و سپس اگرت میسر شود به او عوض بدهی وگرنه در صدد آن باشی و خود را بر آن عازم کنی.

حق مؤذن

این است که بدانی تو را به یاد پروردگارت می‌آورد و به بهره ات دعوت می‌کند، و بهترین کمک کاران توست و بر انجام فریضه‌ای که خدا بر تو واجب کرده و او را بر این خدمت بمانند کسی که بر تو احسان کرده قدردانی کنی، تو اگر در کار خود در درون خانه ات بدو بد بینی، نباید در کار او که برای خداست بدبین باشی. (رنجش شخصی نباید مانع قدردانی از کارش بشود) و باید بدانی که او بی تردید یک نعمت خدا داده است و با نعمت خدا خوشرفتاری کن و خدا را در حال بر آن حمد کن. و لا قوه الا بالله.

حق خویشاوندی (۴)

حق پیشنماز

و اما حق پیشنمازت این است که بداین (ایلچی) میانجی میان تو و خداست و نماینده توست به درگاه پروردگارت، او از طرف تو سخنگوست و تو از او او سخن نگوئی، او برایت دعا کند و تو برای او دعا نکنی و او برای تو خواست و تو برای او نخواستی و مهم ایستادن برابر خدا و خواهش کردن از او برایت کفایت کرده و تو برای او کاری نکردی، اگر در اینها تقصیری باشد به گردن اوست نه تو، و اگر گناهی کند تو شریک او نیستی و او را بر تو برتری نیست، او خود را سپر تو کرده و نمازش را سپر نماز تو کرده و باید برای این قدرش را بدانی، و لا قوه الا بالله.

حق همنشینی

این است که او را به خوبی بپذیری و به او خوشامد بگوئی و در گفتگو با او به انصاف رفتار کنی و یکباره دیده از او بر نگیری و قصدت از گفتن با او فهماندن او باشد و اگر تو رفتی و همنشین او شدی. مختاری که هر گاه نمی‌خواهی برخیزی و اگر او آمده بر تو نشسته، اختیار با اوست و از جا بر نخیز جز با اجازه او، و لا قوه الا بالله.

حق اصناف (۱)

حق همسایه

حفظ اوست هر گاه در خانه نباشد، و احترام او است در حضور و یاری و کمک به اوست در هر حال، عیبی از او وارسی نکن و از بدی او کاوش منما که بفهمی، و اگر او را نفهمیدی بی قصد و رنج باید برای آنچه فهمیدی چون قلعه محکمی باشی و چون پرده ضخیمی، تا اگر نیزه‌ها دلی را برای یافتنش بشکافند بدان نرسند که بر آن پیچیده است، از آنجا که نداند سخن علیه گوش مگیر (بدون اطلاع او درباره اتهامی که به او می‌بندند گوش نده و اگر شنیدی به اطلاعش برسان) و در سختی او را وامگذار، و در نعمت بر او حسد مبر، از لغزش در گذر، و از گناهانش صرفنظر کن و اگر بر تو نادانی کرد، بردباری کن و به مسالمت با او رفتار کن. و زبان دشنام را از او بگردان. و اگر ناصحی با او دغلی کرد جلوگیری کن، و با او به خوبی معاشرت کن، و لا قوه الا بالله.

حق رفیق

این است که تا توانی به او احسان کنی، و اگر نتوانی لااقل با انصاف باشی و او را به اندازه‌ای که احترامت می‌کند احترام کنی و چنانت که نگه می‌دارد، نگاهش بداری. و در هیچ کرمی بر تو پیشدستی نکند واگر پیشدستی کرد، به او عوض بدهی وتا آنجا که شایدش در دوستی او کوتاهی مکنی. بر خود لازم دانی که خیر خواه و نگهدار و پشت و پناه او باشی و در طاعت پروردگار او، و کمک او بر خودش در اینکه قصد نافرمانی پروردگارش را نکند. سپس بر او رحمت باشی و عذاب نباشی، و لا قوه الا بالله.

حق اصناف مردم (۲)

حق شریک

اگر غائب باشد، کار او را بکنی، و اگر حاضر است با او برابر کار کنی، و به نظر و رأی خود بدون مشورت او تصمیم نگیری و مالش را نگهداری و در آن کم یا بیش خیانت نکنی، زیرا به ما رسیده است که دست خدا بر سر هر دو شریک است مادام که بهم خیانت نکرده‌اند، و لا قوه الا بالله.

حق مال و دارائی

این است که آن را نگیری مگر از راه حلال، و صرف نکنی مگر در جای حلال، بیجا خرج نکنی و از راه درست آن را بجای دیگر نبری، و چون خدا داده آن را جز به به راه خدا و آنچه وسیله راه خداست بکار نبری و به کسی که بسا قدردانی از تو نکند با وجود نیاز خودت ندهی. و سزاست که درباره آن ترک اطاعت خدا نکنی تا به جای تو میراث بماند برای دیگران، و کمک به وارث کنی که از تو آن را بهتر منظور دارد، در طاعت خدا به مصرف رساند و غنیمت را او ببرد. بار گناه و افسوس و پشیمانی و عقوبت بدوش تو بماند، و لا قوه الا بالله.

حق اصناف مردم (۳)

حق بستانکار

این است که اگر داری به او بپردازی و کارش را راه بیندازی و غنی و بی نیازش کنی، و او را ندوانی و معطل نکنی زیرا رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: نپرداختن توانگر بدهکاری خود را ستم است و اگر نداری او را به خوش زبانی خشنود کنی و از او به آرامی مهلت بخواهی و او را به خوشی از خود برگردانی و با اینکه مالش را بردی با او بدرفتاری نکنی، زیرا این پستی است. و لا قوه الا بالله.

حق معاشر

این است که او را نفریبی و با او دغلی نکنی، و به او دروغ نگوئی و غافلش نسازی و گولش نزنی و برای او کار شکنی نکنی، ماند دشمنی که برای طرف خود ملاحضه‌ای ندارد. و اگر به تو اعتماد کرد هر چه توانی برای او بکوشی که مغبون کردن کسی که به تو اعتماد کرده مانند ریاست. و لا قوه الا بالله.

حق اصناف مردم (۴)

حق مدعی

و اما با حق طرفی که به تو اعتماد دارد، این است که: اگر درست می‌گوید دلیل او را نقض نکنی و دعوت او را ابطال نکنی، و با خودت طرف شوی و برای او به نفع او حکم کنی و بی شهادت شهود گواه او باشی زیرا که این حق خداست بر تو، و اگر ادعای او باطل است یا او نرمش کنی و او را بترسانی و به دینش قسم دهی، و با تذکر بخدا از تندی او بکاهی و پر و نارواگوئی که تجاوز دشمن او را از تو برنگرداند بلکه به گناه او گرفتار شوی و شمشیر دشمنی او به این سبب بر تو تیز گردد، زیرا سخن بد شرانگیز است و سخن خوب شر برانداز، و لا قوه الا بالله.

حق مدعی علیه (طرف دعوا)

و اما حق طرفی که نسبت به او دعوی داری، این است که اگر آنچه ادعا می‌کنی درست است در گفتگوی برای خروج از دعوی آرام باشی، زیرا ادعا در گوش طرف گویندگی دارد و دلیل روشن و لطف کامل، و به سبب ستیزگی او با قیل و قال دست از دلیل خود برنداری تا دلیلت از دست برود و جبران آنرا تنوانی کرد، و لا قوه الا بالله.

حق اصناف مردم (۵)

حق کسی که مشورت می‌خواهد

و اما کسی که با تو مشورت کند، این است که اگر نظر روشنی در کار او داری در نصیحت او بکوشی، و هر چه ندانی به او بفهمانی و بگوئی که اگر بجای او بودی آن را بکار می‌بستی، و این برای آن است که از طرف تو مورد مهر و نرمش باشد زیرا نرمش وحشت را ببرد و سخت گیری انس را به وحشت کشاند و اگر نتوانی به او نظری بدهی ولی کسی را بشناسی که اعتماد و رأی او داری و برای مشورت خودت او را می‌پسندی وی را بدان راهنمائی کنی ارشاد نمائی، و درباره او کوتاهی نکنی و از نصیحت او کم نگذاری، و لا قوه الا بالله.

حق مشاور

و اما حق کسی که به تو مشورتی دهد این است که او را در رأی ناموافقی که به تو دهد متهم نسازی وقتی ترا بدان اشاره کند، زیرا در مرحله نظریات مردم جور به جورند و اختلاف دارند و اگر در رأی او بدبینی داری مختاری، ولی نبایدش متهم سازی در صورتی که اهل مشورت است، و برای اینکه به تو نظر داده و به خوبی وارد شور شده باید او را از برادرت قدردانی کن و در مقام (در صدد) باش که اگر روزی با تو مشورت کرد به او پاداش بدهی، و لا قوه الا بالله.

حق اصناف مردم (۶)

حق جوینده نصیحت

و اما حق کسی که از تو نصیحتی جوید این است که به اندازه استحقاقش و تحملش به اندرز دهی و از راهی وارد سخن شوی که به گوشش خوش آید، و به اندازه عقلش با او سخن گوئی زیرا هر عقلی را یک نحو سخن باید که آن را بفهمد و درک کند، و باید روشت مهربانی باشد. و لا قوه الا بالله.

حق ناصح

و اما حق کسی که به تو نصیحت کند این است که نسبت به او تواضع کنی، به او دل بدهی و گوش فرا داری تا اندرز او را بفهمی، و سپس در آن تأمل کنی و اگر درست گفته خدا را بر آن حمد کنی و از او بپذیری و نصیحت او را قدر بدانی، و اگر درست نگفته، به او مهربان باشی و او را متهم نسازی و بدانی که در خیر خواهی تو کوتاهی نکرده جز اینکه خطا کرده، مگر اینکه در نظر تو مستحق تهمت باشد که به هیچ سخن او اعتناء مکن در هر حال، و لا قوه الا بالله.

حق اصناف مردم (۷)

حق سالخورده

و اما حق کبیر است که سن او را احترام کنی و اسلامش را تجلیل نمائی اگر او از اهل فضیلت در اسلام باشد به اینکه او را مقدم دانی، و با او طرفیت نکنی و در راه، جلو او نروی و از او پیش نیفتی و به او نادانی نکنی، و اگر به تو نادانی کرد تحمل کنی و او را گرامی داری برای حق مسلمانی و سن او، زیرا حق سن به اندازه مسلمانی است، و لا قوه الا بالله.

حق خردسال

مهر روزی است به او، و پرورش و آموزش و گذشت از او، و پرده پوشی و نرمش با او، و کمک او و پرده پوشی خطاهای کودکی او زیرا آن سبب توبه است، و مدارا کردن با او تحریک نکردن او زیرا این به رشد او نزدیک تر است.

حق اصناف مردم (۸)

حق سائل

این است که اگر صدقه آماده‌ای داری به او بدهی، و نیاز او را بر طرف کنی و برای رفع فقرا او دعاء کنی، و بخواست او کمک کنی، و اگر در صدق او شک کنی و او را متهم بدانی ولی بدان یقین نداری بسا که شیطان برایت دامی نهاده و می‌خواهد تو را از بهره ات باز دارد. میان تو و تقرب به پروردگارت حایل شود. او را به حال خود واگذار و به خوشی جواب کن و اگر هم با این حال به او چیزی بدهی، کار به جائی است.

حق مورد در خواست

و اما کسی که از او چیزی می‌خواهند این است که اگر چیزی داد با تشکر از او پذیرفته شود و قدردانی گردد، و اگر نداد او را به خوشی معذور دار و به او خوشبین باشد و بدان که اگر دریغ کرد، مال خود را دریغ کرده، و نسبت به مال ملامتی ندارد و اگر چه ظالم باشد، زیرا انسان ظلوم کفار است.

حق اصناف مردم (۹)

حق کسی که شادی وارد نموده

این است که اگر مقصود او شادی تو بوده، خدا را حمد کنی به اندازه‌ای که سزد و او را پاداش بدهی و در مقام عوض به او باشی و اگر مقصود او (شادی تو) نبوده، خدا را حمد کنی و شکر کنی و بدانی که از اوست و او مایه شادی تو شده و او را به عنوان اینکه یکی از اسباب نعمت‌ها خدا برای تو شده دوست بداری و خیر او را بخواهی، زیرا اسباب نعمتها برکت است هر جا باشند و اگر چه او قصد نداشته باشد، و لا قوه الا بالله.

حق کسی که بدی کرده

این است کمه اگر عمدی کرده بهتر است از او درگذری تا کدورت از او ریشه کن شود، و با اینگونه مردم با ادب رفتار کرده باشی زیرا خدا می‌فرماید: و هر آینه کسی که به او ستم شده و انتقام جوید مسئولیتی ندارد تا آنجا که می‌فرماید: این از کارهای پابرجا و درست است اگر کیفر دادید به همان اندازه باشد که زخم خوردید، واگر صبر کنید و بگذرید برای صابران بهتر است. این در مورد بدی عمدی. و اگر بدی او تعمد نباشد، تعمداً در انتقام به او ستم مکن تا او را عمداً به بدی عوض داده باشی بر کار خطا، و با او تا توانی نرمی و ملاطفت کنی. و لا قوه الا بالله.

حق اصناف مردم (۱۰)

حق هم میهنان

و اما حق اهل ملت تو به طور عموم: حسن نیت و مهربانی به همه و نرمش با کردارشان و تألیف قلب و اصلاح آنهاست، و تشکر از خوش کردارشان به خودش و به تو، زیرا بخودش هم که خوبی کند به تو کرده چون از آزار تو خودداری نموده و زحمت به تو نداده و خودش را حفظ کرده. پس برای همه دعا کن. و همه را یاری کن و از هر کدام نسبت به خود، مقامی منظور دار. بزرگتر را پدر خود بدان، و خردسال را فرزند، و میانه سال را چون برادر، و هر کدام نزد تو آمدند، با لطف و رحمت از آن‌ها دلجوئی کن، و با برادرت به حقوق برادری رفتار کن.

حق اهل ذمه (نصاری و...)

این است که از آن بپذیری آنچه را خدا پذیرفته، و آن ذمه و عهدی است که خدا برای آنها مقرر داشته، به آن وفادار باشی و آنها را بدان حواله کنی در آنچه خواهند و بدان مجبورند. و در معامله با آنها به حکم خدا عمل کنی و به مراعات اینکه در پناه اسلامند و برای وفاء به عهد خدا و رسولش به آنها ستم نکنی زیرا به ما رسیده است که فرمود: هر که به معاهدی ستم کند من طرف او و خصم او باشم، از خدا بپرهیز. و لا قوه الا بالله.

پانویس

  1. ممکن است این رذیله گاهی ناشی از خودخواهی باشد ولی معمولاً منشاء آن نداشتن شهامت کافی و گرفتاری به صفت ترس و امثال آن باشد (حجت الاسلام رازینی).
  2. اصول کافی.
  3. اصول کافی، باب تواضع، حدیث ۴.
  4. همان، حدیث ۶.
  5. اصول کافی.
  6. همان، باب کبر، حدیث ۶.
  7. محجه البیضاء
  8. بحار الانوار، باب غضب.
  9. وسائل الشیعه.
  10. بحارالانوار.
  11. نهج البلاغه.
  12. اصول کافی، باب غیبت.
  13. همان
  14. وسائل الشیعه.
  15. بحارالانوار، باب غیبت.
  16. غرر الحکم.
  17. اصول کافی، باب حیا.
  18. همان
  19. اصول کافی، باب حیاء.
  20. همان
  21. فتح، آیه ۲۶.
  22. اصول کافی، باب تعصب.
  23. اصول کافی، همان.
  24. می‌توان گفت که انسان که دارای سه مرتبه و درجه است: مرتبه عقل که جایگاهش روح اندیشمند و قوه فکری انسان و ابزارش مغز است، مرتبه جسم و لذات جسمانی که جایگاهش غرایز و ابزارش بافتهای مربوطه است و مرتبه دل که جایگاهش احساسات و ابزارش قلب است.
  25. به کتاب اخلاق اسلامی مهندس سادات از انتشارات جهاد دانشگاهی مراجعه فرمائید.
  26. اصول کافی، باب نفاق و دوروئی.
  27. اصول کافی، باب نفاق و دوروئی.
  28. اصول کافی، همان.
  29. داستان راستان، مرتضی مطهری.
  30. تحف العقول.
  31. اصول کافی، همان.
  32. اصول کافی، باب ریاست طلبی.
  33. اصول کافی.
  34. اصول کافی.
  35. اصول کافی، باب همت گماشتن با امور مسلمین.
  36. اصول کافی، همان
  37. اصول کافی، باب تقیه.
  38. اصلول کافی، همان باب.
  39. اصلول کافی، همان باب.
  40. اصلول کافی، همان باب.
  41. عوامل فرعی این حالت عبارتند از عوامل سیاسی، اقتصادی، خودخواهی و اظهار اطلاع بر اسرار و نمایش معلومات.
  42. اصول کافی، باب تقیه.
  43. نازعات، آیه ۴۰ و ۴۱.
  44. سوره ۱۲، آیه ۸۷.
  45. به کتاب ارزشمند گناهان کبیره شهید آیت الله دستغیب مراجعه فرمائید.
  46. سوره ۷، آیه ۹۷.
  47. سوره ط، آیه ۹۸.
  48. سوره ۷، آیه ۱۸۳.
  49. اصول کافی، باب خوف و رجا.
  50. سوره بقره، آیه ۱۵۵.
  51. به کتاب معارف اسلامی (۱) از انتشارات جهاد دانشگاهی مراجعه فرمائید.
  52. اصول کافی، باب صبر.
  53. اصول کافی، همان باب.
  54. اصول کافی، همان باب.
  55. اصول کافی، همان باب.
  56. مقصود از سکوت در برابر ظلم، خونسردی و بی تفاوتی در مورد چاره جوئی مشکلات است که ظاهراً با صبر مشتبه می‌شود.
  57. اصول کافی، باب توکل.
  58. سوره روم، آیه ۷.
  59. اصول کافی، باب توکل.
  60. اصول کافی، همان.
  61. سوره طلاق، آیه ۳.
  62. قوله تعالی: و شاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله خداوند در مرحله اول دستور مشاورت و همفکری می‌دهد و در مرتبه دوم عزم را که همان تصمیم گیری در کاری است مطرح می‌کند، بعد یادآور می‌شود که بعد از آنکه مشاوره نمودی و با توجه به صلاح اندیشی مشاوران و بر اساس عزم و اراده خود تصمیم گر فتی در طول اینها از توکل غافل مباش و حول و قوه پروردگار از یاد مبر این ترتیب که در آیه ذکر شده، یعنی: ۱ - مشاوره ۲ - عزم ۳ - توکل. نکته جالب توجهی است (حجت الاسالم رازینی)
  63. اصول کافی، باب رضا.
  64. زلزال، آیه ۶ و ۷.
  65. اصول کافی، باب رضا.
  66. اصول کافی، همان باب.
  67. اصول کافی، همان باب.
  68. در مدینه طیبه پس از تظاهرات برائت از مشرکین، از یکی از اعراب بومی پرسیدم نظر شما درباره آمریکا چیست؟ با عصبانیت گفت: شما از جان آمریکا چه می‌خواهید، ما هر چه داریم از آمریکاست، حتی ماست و کره بسته بندی شده مان ...!
  69. سوره ۴۸، آیه ۶.
  70. وسائل الشیعه.
  71. شکی نیست که مؤمن حقیقی هیچ مرتبه‌ای از مراتب ظلم را ندارد، مقصود از مؤمن ظالم مؤمن غیر محض است.
  72. حجرات، آیه ۱۰.
  73. سوره مؤمنون، آیه ۹۶.
  74. سوره فصلت، آیه ۳۵.
  75. اصول کافی، باب حلم.
  76. همان
  77. غرر الحکم.
  78. وسائل الشیعه.
  79. غرر الحکم.
  80. سوره فتح، آیه ۲۹.
  81. سوره فلق، آیه ۵.
  82. اصول کافی، باب حسد.
  83. اصول کافی.
  84. همان
  85. همان
  86. همان
  87. اصول کافی، ج ۴.
  88. سوره بقره، آیه ۱۴.
  89. اصول کافی.
  90. جامع السعادات.
  91. غرر الحکم.
  92. همان
  93. غرر الحکم.
  94. غرر الحکم.
  95. همان
  96. همان
  97. اخلاق اسلامی، مهندس محمد علی سادات.
  98. جامع السعادت.
  99. سوره بقره، آیه ۱۷۹.
  100. اصول کافی، باب ظلم.
  101. اصول کافی، باب حسن ظن به خدا.
  102. اصول کافی، باب سفاهت و بلاهت.
  103. اصول کافی، همان باب.
  104. غرر الحکم.
  105. همان
  106. سوره یوسف، آیه ۷۲.
  107. سوره طه، آیه ۱۱۴.
  108. سوره نمل، آیه ۱۵.
  109. اصول کافی، باب علم.
  110. همان
  111. همان
  112. همان
  113. اصول کافی، باب حب الدنیا.
  114. اصول کافی، همان باب.
  115. همان.
  116. غررالحکم
  117. غررالحکم
  118. وسایل الشیعه.
  119. بحارالانوار، ج ۷۲.
  120. بحار، ج ۶۹.
  121. خصال
  122. خصال
  123. غرر الحکم.
  124. غرر الحکم.
  125. امام علی (علیه السلام)، نهج البلاغه.
  126. بحارالانوار.
  127. کنز العمال.
  128. وسایل الشیعه.
  129. بحارالانوار.ج74
  130. بحارالانوار.
  131. همان مدرک
  132. اخلاق محتشمی.
  133. ضیق صدر و حالت عصبانیت و ضعف نفس حالاتی است که واسطه بین کبر و خودخواهی و بدرفتاری است.
  134. اخلاق محتشمی.
  135. اصول کافی، باب خرق.
  136. اصول کافی، همان.
  137. اصول کافی، باب انصاف.
  138. جامع السعادات.
  139. داستان راستان، ج ۱۰.
  140. اصول کافی، باب ظلم.
  141. اصول کافی، همان.
  142. اصول کافی، باب راستگوئی.
  143. همان
  144. همان
  145. اصول کافی، باب کذب.
  146. اصول کافی، همان باب.
  147. اصول کافی، همان باب.
  148. غرر الحکم.
  149. همان مدرک.
  150. همان مدرک.
  151. اصول کافی، همان باب.
  152. بحارالانوار.
  153. بحارالانوار.
  154. همان
  155. وسائل الشیعه.
  156. اصول کافی، باب بدخلقی.
  157. اصول کافی، همان باب.
  158. اصول کافی، همان باب.
  159. تحف العقول.
  160. تحف العقول.
  161. اصول کافی.
  162. همان مدرک.
  163. از تحف العقول، برگرفته از یک حدیث نبوی.
  164. اصول کافی، باب شکر.
  165. اصول کافی.همان باب
  166. اصول کافی.همان باب
  167. اصول کافی.
  168. اصول کافی، باب زهد.
  169. اصول کافی، باب زهد.
  170. اصول کافی، همان باب.
  171. اصول کافی، همان باب.
  172. به مجمع البحرین ج ۹ مراجعه شود.
  173. داستان راستان، اثر استاد شهید مرتضی مطهری، ج ۱.
  174. اصول کافی، همان باب.
  175. اصول کافی، همان باب.
  176. اصول کافی، همان باب.
  177. اصول کافی، همان باب.
  178. اصول کافی، همان باب.
  179. اصول کافی، باب خاموشی.
  180. اصول کافی، همان باب.
  181. این مطلب را امروزه می‌توان بر اسراری جنگی و کسانی که به نحوی بطور دائم یا موقت اجیر کارفرمایان هستند انطباق داد. لازم به تذکر است که نظام بردگی بهیچ وجه مورد علاقه اسلام نبوده و اگر در این رساله حقی برای مالک و مملوک قاتل شده است جنبه موضوعی دارد