کتابخانه:مراحل اخلاق در قران کریم ج 1

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
مراحل اخلاق در قران کریم - جلد اول
مشخصات کتاب
Akhlagh dar qoran-javadi.jpg
نویسنده

آیت الله جوادی آملی

گروه تحقیق: حجت الاسلام علی اسلامی
زبان فارسی
ناشر اسراء
محل انتشارات قم
تاریخ نشر 1388
قطع وزیری
شابک ۴-۲۳-۵۹۸۴-۹۶۴-۹۷۸
دانلود PDF

محتویات

تذکر چند نکته

از منظر جهان‌بینی توحیدی، انسان مسافری است که رهسپار لقای خداوند سبحان است.

او در این سیر، عوالمی را پیموده تا به عالم طبیعت و نشئه دنیا، که به تعبیر عارفان «صف‌النعال‏»، یعنی «کفش کن‏» کاخ با عظمت آفرینش است، رسیده:

«لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین‏»(۱)

و عوالمی را در پیش رو دارد، تا به لقای مهر و جمال یا قهر و جلال پروردگار سبحان برسد:

«یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه‏»(۲) .سفر مزبور که سیر به سوی «مکانت‌برتر» است، نه «مکان بالاتر»، و مسافت و مسیر آن در نهان و نهاد آدمی است، نه در بیرون هستی او، منازل و مراحلی دارد که سالکان واصل و پیشگامان تهذیب نفس از آن به «منازل سائران‏» یا «مقامات عارفان‏» و یا «مراحل و منازل سیر و سلوک‏» یاد می‌کنند و محور تنظیم مراحل مزبور نیز یا مشاهده سالکان واصلی است که سفرنامه سلوکی خود را تدوین کرده‌اند، و یا استقراء و استحسان آنان است. همچنین سیر مزبور موانعی دارد که سالکان باید پس از شناسایی آنها و آشنایی با راه مانع‌زدایی، آنها را از سر راه برداشته، پس از «تخلیه‏» حرم هستی خویش از «رذایل اخلاقی‏»، که همان موانع سیر به سوی خداست، به «تحلیه‏» آن به فضایل که همان سیر در مراحل این سفر است، بپردازند.از این رو در بخش یکم کتاب حاضر، موانع نظری و عملی سیر و سلوک، بررسی شده و به راه‌های مانع‌زدایی نیز به اجمال اشاره شده است. سپس، در بخش دوم بر اساس ترتیب کتاب «اوصاف الاشراف‏» خواجه نصیرالدین طوسی (قدس سره)، مراحل مانع‌زدایی از سیر و سلوک، تشریح شده و سرانجام در سومین بخش، مقامات عارفان و مراحل سیر و سلوک تبیین شده است.۲.

مباحث ارزشمند این کتاب، محصول درسهای تفسیر موضوعی حکیم متاله و مفسر ژرف‌اندیش قرآن کریم، حضرت آیة الله جوادی آملی (دامت‌برکاته العالیه) است که در جمع دانشجویان محترم دانشگاه‌های سراسر کشور و سایر اقشار مردمی ملاقات‌کننده با معظم له، در مرکز تحقیقاتی اسراء (در شهر مقدس قم) مطرح شده و ابتدا، از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش، و مورد استفاده شیفتگان معارف و اسرار قرآنی قرار گرفته است و اکنون، پس از تنظیم و ویرایش، توسط «مرکز نشر اسراء» منتشر می‌شود.۳.

مباحث این کتاب بخشی از بحثهای «اخلاق در قرآن‏» است که در مرحله تنظیم، به دو بخش تقسیم شد:

بخشی که بیشتر صبغه مباحث «فلسفه اخلاق‏» و «فلسفه علم اخلاق‏» داشت، در جلد دهم تفسیر موضوعی با عنوان «مبادی اخلاق در قرآن‏» آمده و بخشی که بیشتر، صبغه مباحث اخلاقی داشت‌با عنوان «مراحل اخلاق در قرآن‏» در این جلد آمده است.۴.

به استثنای نکات تکمیلی بحثهای توکل (در ص ۳۷۰) و فنا (در ص ۴۰۴) که از آثار قلمی حضرت استاد (مد ظله العالی) است، سایر مباحث اثر گفتاری معظم‌له است که پس از تنظیم و ویرایش، به قرآن‌پژوهان محترم ارایه می‌گردد.

گرچه کوشش شده است تا از حالت گفتاری مباحث کاسته شود، لیکن هنوز صبغه گفتاری در برخی موارد مشهود است.۵.

در اغلب مباحث کتاب، زمینه غنی‌سازی بحثها وجود داشت، لیکن برای این که به لحاظ کمی، حجم مطالب از میزان کنونی آن فراتر نرود و به لحاظ کیفی نیز، از دسترس فهم و استفاده عموم قرآن پژوهان محترم خارج نگردد، این کار صورت نپذیرفت و تنها، مباحث موجود، آماده نشر گردید. شیفتگان مباحث قرآنی می‌توانند در هر مبحث، به تفسیر «تسنیم‏»(تفسیر ترتیبی حضرت استاد مد ظله العالی) مراجعه کنند.۶.

ترجمه خالص و دقیق آیات و روایات فراوانی که مورد استناد و استشهاد قرار گرفته است، در اغلب موارد ارایه نشده و تنها به شرح مختصر آنها بسنده شده است.

در برخی موارد نیز ترجمه و شرح به صورت مزجی ارایه شده است.۷.

اخلاق از علوم جزئی برهانی است که زیرمجموعه فلسفه الهی محسوب می‌شود و اثبات وجود موضوع و نیز تبیین برخی از مبادی مهم تصدیقی خود را از الهیات فلسفه استنباط می‌کند، و از طرف دیگر، عرفان فوق فلسفه کلی است (به شرحی که در نکات تکمیلی پایان کتاب تدوین شد) از این رو اگر برخی از منازل، یا آثار توحید، اتحاد، وحدت، فنا و بقای بعد از فنا، همتای هم و یا مکرر به نظر آید، با رجوع به تفاوت فن اخلاق و فن عرفان که در پایان کتاب حاضر، یاد شده است، معلوم می‌شود که آنچه را «سالک متخلق‏» می‌یابد با آنچه که «سالک عارف‏» مشاهده می‌کند، همان امتیازی را دارد که اخلاق و عرفان برابر آن از یکدیگر ممتازند، توضیح بیشتر را با تدبر وافی در نکات تکمیلی پایان کتاب حاضر می‌توان یافت.ناشر پی‌نوشتها:

________________________________________

۱.

سوره تین، آیات ۴ ۵٫۲.

سوره انشقاق، آیه ۶.



بخش یکم: موانع نظری و عملی سیر و سلوک

ضرورت آشنایی با موانع سیر

صاحب‌نظران علم اخلاق بر آنند که بخشهای آغازین علم اخلاق را آشنایی با رذایل اخلاقی و راه‌های زدودن آنها تشکیل می‌دهد; انسان، نخست‌باید رذایل اخلاقی و نفسانی را شناسایی و آنها را «دفعا» یا «رفعا» طرد کند; به این معنا که، اگر ندارد، بکوشد به آنها مبتلا نشود و اگر به آنها آلوده است، تلاش کند آنها را برطرف کند.آشنایی با رذایل اخلاقی برای طبیب روح، درست مانند آشنایی با سموم برای طبیب جسم لازم و سودمند است; تا خود به آنها مبتلا نشود و به دیگران نیز هشدار دهد تا به آن دچار نشوند و اگر دچار شدند، راه درمان را به آنان نشان دهد و آنان را درمان کند. از این رو بسیاری از بزرگان علم اخلاق گفته‌اند:

ترک رذایل و اجتناب از آن «تخلیه‏»، یعنی خالی کردن نفس از رذایل اخلاقی است و بر «تحلیه‏»، یعنی آراستن نفس به زیورهای فضایل اخلاقی، مقدم است.این سخن گرچه تام است; ولی باید توجه کرد که «تخلیه از رذایل‏» با «تحلیه به فضایل‏» کاملا فرق دارد; زیرا فضایل در نهاد آدمی ریشه‌دار است، لیکن رذایل، امری عارضی است; در حالی که انسان از نظر علوم حصولی، «نادان‏» به دنیا آمده است:

«و الله اخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا»(۱)

در علوم حضوری و شهودی مانند معرفت‌حق و اسماء و تعینات او با سرمایه «فطرت توحیدی‏» آفریده شده است:

«فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التی فطر الناس علیها»(۲)

در زمینه مسائل عملی نیز چنین است.

هنگامی که روح انسان به بدنش تعلق گرفت، اگر چه منزه از رذایل اخلاقی بود ولی تهی از فضایل نبود; بلکه با فضایل گرایش به حق آفریده شد که از آن به «فطرت توحیدی‏» یاد می‌شود:

«و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها»(۳) .بنابراین، روح انسان در عین حال که ملهم به فجور و تقواست گرایش به تقوا هم دارد; در نتیجه اگر این رذایل عارضی زدوده شود، آن فضایل فطری، شکوفا می‌گردد و خود را بهتر نشان می‌دهد و در عین حال انسان می‌تواند آن را تحصیل و تکمیل کند.اکنون به بررسی موانع سیر و سلوک و راه‌های مانع‌زدایی و مراحل آن می‌پردازیم و در آغاز موانع نظری (غفلت، وسوسه علمی، پندارگرایی و عقل متعارف) و سپس موانع عملی (هوس‌مداری و خودبینی، کمینگاه‌های شیطان و بازیگری و دنیاگرایی) ذکر می‌شود.

اول:بیداری

فصل یکم: غفلت

در فن اخلاق، غفلت‌به عنوان «مانع‏»، و بیداری به عنوان «شرط لازم‏» تهذیب نفس و سیر و سلوک شمرده شده است. مقدمه واجب سیر و سلوک آن است که انسان توجه کند که «ناقص‏» است و باید «کامل‏» شود و «مسافر» است و به زاد و راحله و راهنمانیاز دارد و بدیهی است که اگر کسی غافل باشد و نداند مسافر است، در جای خود می‌ماند، چنانکه جناب مصلح‌الدین سعدی گفته است:

«حرم در پیش است وحرامی در پس; اگر رفتی، بردی و اگر خفتی، مردی‏»(۴) .کسی که عازم سفر است اگر نداند که مسافر است و حرامی و راهزن در کمین اوست، اگر بخوابد، یقینا گرفتار غارت راهزنان خواهد شد و اگر نخوابد و حرکت کند، به مقصد می‌رسد.

شیطان صریحا گفت من در کمینم:

«لاقعدن لهم صراطک المستقیم‏»(۵)

کسی که بداند مسافر است، قهرا به فکر حرکت است و اگر مسافر به فکر حرکت‌باشد، به فکر تحصیل زاد و توشه مطابق با مسیر و مقصد خواهد بود.در تعبیرات دینی از کسانی که اهل سیر و سلوک نیستند به عنوان «خوابیده‏» یا «مست‏» یاد می‌شود.

مست کسی است که «می‏» عقلش را پوشانده است و بنابراین، جوانی و یا مقام و غرور و مال هم از آن جهت که چهره عقل را می‌پوشاند و نمی‌گذارد انسان بیدار شود و حرکت کند مست کننده است.به هر تقدیر، کسی که نداند «ناقص‏» است و کاملی باید او را تکمیل کند و یا نداند «نیازمند» است و بی نیازی باید نیازش را رفع کند و یا نداند «مسافر» است و باید حرکت کند، او در خواب است و سهمی از اخلاق ندارد و در حالت‌خواب هم می‌میرد و در همان حال او را به جایی که نمی‌خواهد، می‌برند; چون حرکت ضروری و یقینی است:

«و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد افائن مت فهم الخالدون‏»(۶)

هیچ کس در نشئه طبیعت، آرام نیست و نمی‌آرمد; زیرا دنیا آرامگاه نیست; چنانکه برزخ و قبر نیز آرامگاه نیست. این که در چهره سنگ قبر، نوشته می‌شود:

«آرامگاه‏» بر اساس نسبت‌برزخ به دنیاست و گرنه قبر یا برزخ نیز نسبت‌به قیامت، آرامگاه نیست، اگر چه برزخیان تلاش اهل طبیعت و دنیا را پشت‌سر گذاشته‌اند; ولی در جوش و خروشند تا به «دار القرار» امن و مطلق که بهشت است‌برسند. در حقیقت‌بهشت آرامگاه است.در مناجات شعبانیه نیز در باره بیداری از خواب غفلت آمده است:

«الهی لم یکن لی حول فانتقل به عن معصیتک الا فی وقت ایقظتنی لمحبتک‏»(۷)

خدایا! من غافل بودم و هیچ توفیق حرکت نداشتم مگر آنگاه که تو مرا بیدار کردی; اما برای این بیداری، تلاش و کوشش لازم است. صدای انبیا وقتی به گوش کسی برسد، او را بیدار می‌کند; حتی اگر خوابیده باشد و انبیا هم آمده‌اند تا مردم خوابیده را بیدار کنند، ولی اگر خواب کسی، سنگین باشد، صدای انبیا هم چنین انسان خوابیده را بیدار نمی‌کند. از این رو ذات اقدس خداوند به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:

«و ما انت‌بمسمع من فی القبور»(۸)

کسی که مرده یا خوابیده است‌سخن تو را نمی‌شنود تا زنده یا بیدار شود.اما اگر کسی بیدار شود، می‌فهمد باید حرکت کند و اگر حرکت نکند و دو لحظه در یک حال بماند، مغبون است.

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

«من استوی یوماه فهو مغبون‏»(۹)

اگر کسی دو روزش یکسان باشد، گرفتار غبن و زیان است; منظور از «روز» هم شبانه روز یا روز در مقابل شب نیست. بنابراین، اگر کسی دو ساعت و حتی دو لحظه‌اش یکسان باشد، ضرر کرده است; زیرا عمر خود را داده و چیزی در مقابل آن نگرفته است، ولی اگر دائما به یاد حق باشد، چنانکه قرآن کریم می‌فرماید:

«و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال ولا تکن من الغافلین‏»(۱۰)

حتی دو دقیقه یا دو لحظه‌اش نیز، همسان نیست و او هر لحظه به ذات اقدس اله نزدیکتر می‌شود و می‌فهمد که هر مرتبه‌ای نسبت‌به مرتبه آینده، نقص و هر مرتبه آینده نسبت‌به گذشته کمال است.

از این رو گفته‌اند:

«حسنات الابرار سیئات المقربین‏»(۱۱) بنابراین، اولین شرط برای سیر و سلوک، بیداری است.

پس از بیداری و عزم بر حرکت انسان سالک در می‌یابد که برای حرکت، زاد و توشه، مرکب، راهنما و شناخت لازم است.

غفلت، چرک جان

غفلت که یکی از موانع سیر انسان به سوی خداست، از نظر فرهنگ دین، رجس و چرک است.

امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

«الغفلة ضلال النفوس‏»(۱۲)

غفلت، گمراهی جان است. از «مناجات شعبانیه‏» نیز استفاده می‌شود که غفلت، چرک جان آدمی است. امامان معصوم (علیهم‌السلام) در مناجات مزبور به خدا عرض می‌کردند:

خدایا! ما از تو شاکریم که دلهایمان را از چرک غفلت پاک کردی:

«فشکرتک بادخالی فی کرمک و لتطهیر قلبی من اوساخ الغفلة عنک‏»(۱۳)

و البته این تعبیرها «کنایه‏» نیست.

بعضی می‌پندارند که تعبیر از فضیلت و رذیلت اخلاقی به «طهارت‏» و «وسخ‏»، کنایه و مجاز است; اما این پنداری باطل است; زیرا انسان، گذشته از این که ظاهری دارد، باطنی هم دارد، و باطنها در قیامت ظهور می‌کند. در قیامت، برخی نورانی، سفید رو و روسفید و برخی دیگر، سیه رو، روسیاه و چرکینند و غسلین (چرکابه) که طعام تبهکاران است:

«فلیس له الیوم ههنا حمیم و لا طعام الا من غسلین لا یاکله الا الخاطئون‏»(۱۴)

از غفلتها نشئت می‌گیرد.منشا هر آفتی که از بیرون دامنگیر ما می‌شود، غفلت درون ماست و اگر در درون ما قلعه اعتقاد و التفات وجود داشته باشد آسیبی به ما نمی‌رسد; چون:

«هر آن غافل زید غافل خورد تیر». در روایات آمده است:

هیچ پرنده‌ای در حال ذکر تیر نمی‌خورد و هر تیری به هر پرنده یا حیوان دیگر در میدان شکار اصابت کند در حال غفلت اوست.

امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:

«ما من طیر یصاد فی بر ولا بحر ولا یصاد شی‌ء من الوحوش الا بتضییعه التسبیح‏»(۱۵) . همچنین آن حضرت می‌فرماید:

صاعقه به ذاکر خداوند اصابت نمی‌کند:

«ان الصاعقة لا تصیب ذاکرا لله عزوجل‏»(۱۶) . این گونه معارف، گذشته از جنبه علمی و اعتقادی برای ما اثری تربیتی دارد تا از خدا و آیات او غافل نباشیم.غفلت از خدا و آیات او با تهذیب روح، سازگار نیست; زیرا روح انسان هر لحظه در برابر خاطرات تلخ و شیرین، حالت تازه‌ای دارد و در برابر هر حالت تازه، حکم جدیدی طلب می‌کند و حکم جدید را فن اخلاق بر عهده می‌گیرد. کسی که از پدیده‌های درون خود غافل باشد، از درک موضوعات اخلاقی عاجز است و آنگاه از تشخیص احکام اخلاقی آنها هم ناتوان است و در این صورت ناخواسته به دام گناه می‌افتد. به همین جهت دستور پرهیز از غفلت‌به ما داده‌اند.امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند:

«ایاکم و الغفلة فانه من غفل فانما یغفل عن نفسه‏»(۱۷)

از غفلت‌بپرهیزید; زیرا به زیان جان شماست.

پرهیز از غفلت‌برای پرهیز از زیانهای جان آدمی است و انسان باید در سود و زیان خود، موضوعات و احکام را یکی پس از دیگری خوب تشخیص بدهد.این حدیث نورانی به منزله آیه

«و من یبخل فانما یبخل عن نفسه‏»(۱۸)

است; اگر کسی بخل ورزد، به زیان خود بخل می‌ورزد و چیزی را که باید برای آینده خود صرف کند صرف نمی‌کند.خدای سبحان در قرآن کریم می‌فرماید:

«و ما تقدموا لانفسکم من خیر تجدوه عند الله‏»(۱۹)

هر کار خیری که برای خدا انجام دهید وقتی به مهمانی خدا برسید، می‌بینید در کنار سفره همان کار خیر نشسته‌اید. هرگز خدا به عهد خود خیانت نمی‌کند:«اوفوا بعهدی اوف بعهدکم‏»(۲۰)

و هیچ کس باوفاتر از خدا نیست:

«من اوفی بعهده من الله‏»(۲۱) .غفلتهایی که در مورد حفظ مال و مانند آن است، ضرر دنیایی دارد; ولی غفلت از تزکیه و نزاهت روح،غفلت از جان است و خسارت بزرگی در پی دارد; چون سرمایه از دست می‌رود. این که خدا عده‌ای را «خاسر» معرفی می‌کند:

«و العصر ان الانسان لفی خسر»(۲۲)

برای همین است که عده‌ای بر اثر غفلت، از خویشتن خویش جدا می‌شوند. شیطان هم با مال و جاه و منصب انسانها کاری ندارد و تنها با ایمان آنها کار دارد. اگر شیطان جان ما را شکار کند و به دام بیندازد، آنگاه دست و پای ما در گرفتن مال حرام و رفتن به جای آلوده باز، ولی در انجام کارهای خیر، بسته می‌شود.

فضول و عقول

یکی از موانع مهم تهذیب نفس و سیر و سلوک الی الله آن است که ما همواره به بیرون از خود می‌نگریم و از خود غافلیم و در حقیقت «فضول‏» هستیم نه «عقول‏»; فرق «فضول‏» و «عقول‏» این است که انسان عقول، ابتدا به درون و آنگاه به بیرون، ولی انسان فضول، همواره به بیرون از خود می‌نگرد و این، مشکل ماست که شرحش در یکی از خطبه‌های مبسوط علی (علیه السلام) که هنگام قرائت آیه مبارکه:

«یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم‏»(۲۳)

ایراد فرمودند، آمده است.آن حضرت می‌فرمایند:

ای انسان چه چیز تو را بر گناه جرئت داده و چه چیز تو را در برابر پروردگارت مغرور ساخته و کدامین عامل تو را بر هلاکت‌خویشتن علاقه‌مند کرده است؟ مگر این بیماری تو بهبود نمی‌یابد و یا این خوابت‌بیداری ندارد؟ چرا همان گونه که به دیگران رحم می‌کنی، به خود رحم نمی‌کنی؟

تو که هر گاه کسی را در آفتاب سوزان بیابی، بر او سایه می‌افکنی و هر گاه بیماری را ببینی که سخت ناتوان گشته، از سر رحم بر او می‌گریی، پس چه چیز تو را بر این بیماریت‌شکیبایی بخشیده و بر این مصائبت صبور ساخته و چه چیز تو را از گریه بر خویشتن تسلی داده؟ در حالی که هیچ چیز برای تو عزیزتر از خودت نیست.

.

.

این خواب غفلتی که چشمت را فرا گرفته، با بیداری برطرف ساز.

.

.

.کسی که با داشتن چندین لباس، برهنه باشد و آنگاه برهنه‌ای را در رهگذر ببیند و به حال او اشک بریزد عاقل نیست. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در این خطبه پس از تبیین «مثل‏» به «ممثل‏» پرداخته، می‌فرماید:

اگر نقصی را در دیگران یا غفلتی را از دیگران مشاهده کنیم، متاثر شده رنج می‌بریم، اما هرگز به درون خود سر نمی‌زنیم که آیا ما هم گرفتار این غفلت و گناه هستیم یا نه:

«یا ایها الانسان ما جراک علی ذنبک و ما غرک بربک و ما انسک بهلکة نفسک؟ اما من دائک بلول، ام لیس من نومتک یقظة؟ اما ترحم من نفسک ما ترحم من غیرک.

.

.

؟»(۲۴) .«فضول‏» کسی است که کار زاید می‌کند; ولی اگر عقل حاکم باشد و انسان خود را اصلاح کند، اصلاح دیگران، جزو حسن خلق می‌شود.ما وقتی موظفیم دیگران را اصلاح کنیم که خود را اصلاح کرده باشیم; اما این، مقدمه‌ای «تحصیلی‏» است نه «حصولی‏» و بهانه به دست تارکان امر به معروف و نهی از منکر نمی‌دهد; هیچ کس حق ندارد بگوید:

چون خود را اصلاح نکرده‌ام نباید جامعه را اصلاح کنم; زیرا انسان، موظف است هر چه سریعتر خود را اصلاح کند.گاهی می‌گوییم:

ما که پزشک نیستیم، حق طبابت نداریم، این سخن، حق است و کسی هم نباید تحصیل پزشکی را بر ما تحمیل کند; چون تحصیل آن، سن، امکانات و استعداد خاصی می‌خواهد و مقدور هر کسی نیست. پس اگر نتوانستیم بیماری را درمان کنیم، عذر ما موجه است، چون مقدور ما نیست; اما اگر کسی مشکل اخلاقی داشته باشد، ما نمی‌توانیم بگوییم چون خود را اصلاح نکرده‌ایم نمی‌توانیم به اصلاح او اقدام کنیم; چون انسان همواره موظف است‌خود را اصلاح کند. اصلاح نفس، مقدور همه ماست وگرنه خداوند آن را بر ما واجب نمی‌کرد. البته در آغاز، دشوار است، ولی سختی آن کاذب است و در درون هر کاذبی، صادقی نهفته است.

چیزی که سختی آن دروغ است، آسانی آن راست است.بنابراین، اصلاح نفس، آسان است و انسان می‌پندارد دشواراست.از این رو وجود مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

«آیا دیده‌اید هیچ عاقلی به حال دیگران گریه کند و به حال خود ننالد؟»

عقل آن است که انسان از طعامی که در سفره دارد هم خود سیر شود و هم گرسنه را سیر کند.

درباره تغذیه روح و تهذیب اخلاق نیز چنین است. انسان موظف است جان گرسنه و تشنه خود را با فضایل و کرایم اخلاقی، سیر و سیراب کند و آنگاه مقداری هم به غیر خود بچشاند; یعنی پس از تهذیب خود به فکر تهذیب دیگران باشد.اگر خود را اصلاح نکرده‌ایم در حقیقت معروف را دوست نداشته و از منکر منزجر نبوده‌ایم و گرنه به معروف عمل می‌کردیم و از منکر باز می‌ماندیم. بنابراین، با این تحلیل علوی (صلوات الله و سلامه علیه) معلوم می‌شود که فضول و عقول کیست.امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) خود نیز می‌فرماید:

پروردگارم به من قلبی عقول و لسانی سئول بخشیده است:

«ان ربی وهب لی قلبا عقولا و لسانا سؤولا»(۲۵)

قلب عقول قلبی است که عاقلانه بیندیشد و لسان سئول لسان پر سؤال است که هرچه را نداند می‌پرسد.

زمینه ساز غفلت

غفلت عوامل گوناگونی دارد و یکی از مهمترین عوامل آن خاطرات ناخوانده است.

برای تشریح این مطلب، مقدمه کوتاهی لازم است:

هرگاه ما بخواهیم کاری را انجام بدهیم، در آغاز کار، بر آن مسلط و در آن مجتهد و متخصص نیستیم و به اصطلاح آن کار برای ما «ملکه‏» نیست. از این رو در آغاز، آن را به دشواری انجام می‌دهیم تا در آن رشته مجتهد و متخصص بشویم و یا به تعبیر دیگر، ملکه پیدا کنیم; انبیا و اولیای الهی به سرعت و سهولت، فضایل دینی را انجام می‌دادند، چنانکه نوح (علیه‌السلام) یا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان بنده شکور معرفی شدند; زیرا شکر خدا به آسانی و وفور از آنان صادر می‌شد.خداوند در باره شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:

«و نیسرک للیسری‏»(۲۶)

ما ترا برای انجام کارهای خیر به خصلت «یسری‏» «میسر» می‌کنیم; به این معنا که، تو برای کارهای خیر آسان شده‌ای، نه این که کارهای خیر برای تو آسان شده باشد. درباره موسای کلیم نیز می‌فرماید:

«و یسر لی امری‏»(۲۷)

و امتیاز وافری است‌بین این که گوهر ذات انسان به گونه‌ای باشد که کارهای خیر به آسانی از او صادر شود و بین این که کارهای خیر برای وی آسان گردد; اولی درباره رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است و دومی درباره موسای کلیم (علیه‌السلام).به هر تقدیر، معنای آیه این است:

تو جوهر شفافی هستی که به آسانی، کار و خصلت‌خیر از تو نشئت می‌گیرد.

.

بزرگان در نثار و ایثار موفقند و به آسانی کارهای خیر انجام می‌دهند. اهل بیت (علیهم‌السلام) نیز این گونه بودند; برای دیگران بسیار دشوار است که بتوانند ایثار کنند و لقمه خاص خود را به مسکین بدهند، اما اهل بیت (علیهم السلام) به آسانی این کار را کردند:

«و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا»(۲۸)

و سیر تحول انسان نیز به این نحو است که ابتدا، کار خیر به صورت عادی انجام می‌گیرد، پس از آن به تدریج اجتهاد و تخصص و ملکه در آن پدید می‌آید و آنگاه کار خیر به آسانی صورت می‌گیرد.

خاطرات نیز چنین است. نخست، با یک سلسله گفتن، شنیدن، شرکت در مجالس، خواندن برخی نشریات و.

.

.به تدریج‌خاطراتی در ذهن ترسیم می‌شود و هنگامی که متراکم و فراوان شد، زمینه شوق را فراهم می‌کند و در نتیجه، «ملکه نفسانی‏» پدید می‌آید که بعد به آسانی خاطره‌ها را در ذهن، زنده نگه می‌دارد و انسان را از یاد خدا و معاد غافل می‌کند. از این رو انسان طبیعی دائما به فکر مسائل لذت بخش مادی است.

تا هنگامی که مشغول کار است، نه تنها بدن، که فکر او نیز مشغول کار است. آن جا ظاهر و باطن، هماهنگ است، یعنی وقتی سرگرم لذت است قلبش متوجه جای دیگر نیست; بلکه قلب و قالب، هر دو متوجه کار لذیذ است. کسی که به مال دل بسته است در حال لذت بردن از مال بدن و دلش، هر دو متوجه مال و لذت از آن است، لیکن هنگام نماز بدنش به رکوع و سجود می‌پردازد، ولی روحش متوجه مال است.

غفلت در عبادت

از چیزهایی که برای همه ما دردآور است و ما را رنج می‌دهد، این است که ما در متن بهترین پایگاه اخلاق یعنی عبادات خود در فکر خارج آن هستیم! در متن عملی که برای ما سازنده است متوجه امور دیگریم; مثلا، انسان در نماز که مناجات عبد با مولا و بهترین وسیله برای ندا و نجوای بنده با خداست، متوجه نیست که چه می‌گوید. او نه تنها از معارف نماز، آگاه نیست و نه تنها مفاهیم آن را در ذهن نمی‌گذراند بلکه به خارج از آن می‌پردازد.گاهی انسان بر طبق شریعت نماز می‌خواند، یعنی واجبات و مستحبات وضو و نماز را رعایت می‌کند، ولی حضور قلب ندارد این نماز گرچه از نظر فقهی باطل نیست، لیکن از نظر اخلاقی و کلامی نمازی بی‌اثر است. تامین حضور قلب در نماز، بسیار مشکل است.

با این که هر نماز چند دقیقه، بیشتر طول نمی‌کشد، این هنر در نمازگزار نیست که موقع نماز خود را ضبط کند. اگر انسان همان چند دقیقه، خود را ضبط کند و بداند با چه کسی سخن می‌گوید، بقیه امور او تامین است; اما چون در همان چند دقیقه، قدرت حضور و ضبط ندارد، سایر امور او هم ناکام است.نماز، «صراط‏» است و صراط با غفلت‌سالک نمی‌سازد; زیرا اگر انسان غفلت کند، از صراطی که از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است، سقوط می‌کند:

«و ان الذین لا یؤمنون بالاخرة عن الصراط لناکبون‏»(۲۹)

غفلت‌زدگانی که به آخرت ایمان ندارند تحقیقا از راه راست افتاده‌اند.البته تلازمی متقابل وجود دارد که نماز درست، انسان را از زشتیها باز می‌دارد و اعمال زشت هم انسان را از انجام صحیح نماز و سایر عبادات باز می‌دارد; کسی که پیش از نماز، مواظب اعضا و جوارح خود یا حلال و حرام نباشد، در نماز هم توفیق حضور قلب نخواهد داشت و نمی‌داند با چه کسی سخن می‌گوید در نتیجه جوابهایی را هم که از او می‌شنود، درک نمی‌کند. در این صورت، بار فقهی چنین نمازگزاری به مقصد رسیده; در حالی که بار کلامی و اخلاقی وی همچنان بر زمین مانده است.

قرآن کریم می‌فرماید:

وای بر نمازگزارانی که از نمازشان غافل هستند:

«فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون‏»(۳۰) .عبادت، آنگاه در تهذیب روح و تزکیه جان مؤثر است که عبادت کننده به مضامینش عارف و معتقد باشد و آنها را در ذهن خود حاضر کند; اما اگر در متن عبادت، غفلت داشته باشد، دیگر راه برای تزکیه او نیست. غفلت‌به تعبیر ائمه (علیهم‌السلام)، چرک روح است (۳۱) . وقتی آینه شفاف دل را چرک بپوشاند، چیزی را نشان نخواهد داد و اگر ما در متن عبادت، گرفتار غفلت و چرک شویم، راهی برای تهذیب روح نداریم.نمازهای پنجگانه شبانه روز برای نجات انسان از غفلت است و چون انسان در نماز هم به دام غفلت می‌افتد، مامور به خواندن نماز «غفیله‏» می‌شود و آن، نمازی است که بین نماز مغرب و عشاء خوانده می‌شود.

چون عده‌ای در صدر اسلام، بین نماز مغرب و عشا، استراحت می‌کردند و در فاصله بین دو نماز از یاد خدا غفلت می‌کردند، خداوند برای نجات از غفلت، این نماز را تشریع کرد و به «غفیله‏» موسوم شد.گاهی انسان در کنار دوستانش می‌نشیند و سخنان عادی می‌گوید و احساس خستگی نمی‌کند; اما هنگامی که به نماز می‌ایستد برای او دشوار است; زیرا با خدا مانوس نیست و سخن گفتن با کسی که انسان با وی مانوس نیست، ملال‌آور است. ما نیز اگر خواستیم ببینیم آیا با خدا مانوسیم یا نه، باید ببینیم از خواندن قرآن که سخن خدا با ماست و از خواندن نماز که سخن ما با خداست، احساس ملال می‌کنیم یا احساس نشاط.

راه حل مشکل

آنچه گفتیم تحلیل درد بود; راه درمان را نیز باید بشناسیم. چون تهذیب روح، بدون شناخت درد و آشنایی با راه درمان آن ممکن نیست.راه حلی که قرآن ارائه می‌دهد یکی «مراقبت از خود»، و دیگری «یاد خدا» است; انسان باید اولا مواظب جلسات، خواندنیها، شنیدنیها، خوردنیها وپوشیدنیهای خود باشد; مواظب باشد چه سخنی را می‌شنود و چه می‌گوید، دقت کند که در کنار سفره غذای حلال می‌نشیند یا حرام؟ لباسی را که بر تن می‌کند باید گذشته از حلال بودن، لباس شهرت نباشد. گاهی شخص لباسی می‌پوشد تا مشهور شود و هنگامی که از کوی و برزن می‌گذرد لباسش جلب توجه کند. این نشان می‌دهد که او گرفتار خود بینی است.اگر انسان، مواظب جلسات علمی خود باشد و سخنی جز برای رضای خدا و به سود جامعه اسلامی نگوید، به تدریج زمینه فراهم می‌شود تا به یاد خدا دل ببندد. وقتی به یاد خدا دل بست، به آسانی خاطره‌های خوب در ذهنش ترسیم می‌شود. از این رو قرآن کریم، ذکر خدا را برای غفلت‌زدایی و قرب به حق به ما می‌آموزد.هر یک از عبادتهای معمولی، حد و نصابی دارد ولی یاد خدا در دل و نام‌خدابر لب، حدی ندارد:

«یا ایها الذین امنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا»(۳۲) .کسی که‌زیاد به یاد خدا باشد، برای وی علاقه به خدا ملکه و او در تعلق به حق وتخلق‌به اخلاق الهی، متخصص، مجتهد و صاحب ملکه می‌شود. در این‌صورت نه تنها در حال عبادت می‌فهمد که با معبود خود سخن می‌گوید، بلکه‌درخارج از عبادت نیز به یاد حق است; آنگاه فرق او با دیگران روشن می‌شود.دیگران در حال نماز، حواسشان نزد خدا، قیامت و معارف نماز نیست و او در غیر حالت نماز نیز به یاد خدا و در نماز است:

«خوشا آنان که دایم در نمازند».ذکر خدا حسنه است و هر کس در این راه مجاهده کند و قدمی بردارد پاداش مضاعف دارد:

«من جاء بالحسنة فله خیر منها»(۳۳)

«من جاء بالحسنة فله عشر امثالها»(۳۴)

هر کس یک ساعت‌برای مراقبت، زحمت‌بکشد، ده ساعت او را حفظ می‌کنند و به پیش می‌برند و قهرا نجات پیدا می‌کند، و حفظ خاطرات در نماز برای او سهل و آسان خواهد شد.=====راه غفلت‌زدایی=====

خدای سبحان همه جهان را با یک فیض اداره می‌کند; هم نظام تکوین را با یک فیض عام تربیتی به کمال راهنمایی می‌کند و هم نظام تشریع را با یک هدایت نورانی به کمال لایق، رهنمود می‌دهد. درباره نظام تکوین، می‌فرماید:

«و ما امرنا الا واحدة‏»(۳۵)

ما با یک امر، همه هستی را می‌پرورانیم. درباره نظام تشریع نیز می‌فرماید:

«قل انما اعظکم بواحدة ان تقوموا لله مثنی و فرادی ثم تتفکروا»(۳۶)

من با یک موعظه و رهنمود، جهان بشریت را تربیت می‌کنم و آن این است که:

برای خدا برخیزید.آنها که در تهذیب روح کوشش کرده‌اند می‌گویند:

اولین قدم، «یقظه‏» و بیداری است. انسان خوابیده، نه می‌ایستد و نه می‌رود. اگر زلزله‌ای بیاید، خانه بر سر او می‌ریزد و اگر سیلی بیاید، جسد او روی آب پیدا می‌شود و طعمه هر حادثه تلخ دیگر خواهد شد. انسان بیدار است که خطر را حس می‌کند و از آن می‌رهد.انسان غافل در خواب است وحدیث پیامبر اکرم‌صلی الله علیه و آله و سلم:

«الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا»(۳۷)

ناظر به همین معناست.همچنین در سخنان نورانی علی بن ابیطالب امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده است:

«نعوذ بالله من سبات العقل‏»(۳۸)

ما از خواب و تعطیلی عقل به خدا پناه می‌بریم.عقل بشر آن جا که نمی‌فهمد، معطل و آن جا که می‌فهمد ولی کاری نمی‌کند خاموش است. عقل، چه عقل نظری و چه عقل عملی، باید کوشا و فعال باشد. اگر کسی بیدار شود، این بیداری با حرکت آمیخته است. اول، بیداری از خواب، آنگاه ایستادگی و آنگاه سیر است.راه غفلت زدایی، چنانکه گذشت، «ذکر» است; کتاب و سنت‌برای غفلت‌زدایی از انسان، اذکار را به عنوان ادعیه و عبادات، مشخص کرده‌اند تا انسان، هنگام صبح، ظهر، شام، قبل و بعد از خواب، هنگام خوردن غذا و پس از آن، هنگام مشاهده مرده یا بیمار یا بعد از بهبودی از بیماری و در روزهای هفته و در ساعات روز و در اعیاد دینی و مانند آن، ذکری مناسب بگوید. (۳۹) به ما دستور داده شده است که در کنار سفره برای هر یک از انواع غذا «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بگوییم و اگر موفق نشدیم، در طلیعه امر بگوییم:

«بسم الله من اوله الی آخره‏» و اصولا گفتند هر کاری که می‌کنید، در آغاز «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بگویید که به این ترتیب، آن کار نمی‌تواند چیزی جز واجب و مستحب باشد.

البته اگر مباح هم باشد می‌شود به آن، صبغه عبادی داد.اولا، نمازهای پنجگانه شبانه روز از بهترین مصادیق ذکر خدا و از مهمترین عوامل غفلت‌زدایی است:

«اقم الصلوة لذکری‏»(۴۰)

و نمازگزار با خدای خود مناجات دارد:

«المصلی یناجی ربه‏»(۴۱)

چون نمازگزار با خدای خود، مناجات می‌کند، شایسته است تمیزترین لباس را در هنگام نماز بپوشد و معطر باشد. ثانیا، پس از این مناجات (نماز) مستحب است نمازگزار سی و چهار بار«الله اکبر»سی و سه بار«الحمد لله‏»و سی و سه بار«سبحان الله‏»بگوید و این ذکری است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به وجود مبارک حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهراء (سلام‌الله‌علیها) آموخت.صدر الدین قونوی از «جامع الاصول‏» ابن اثیر نقل کرده است که رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم با سپاهیانش هر گاه به فرازی می‌رسیدند، هنگام صعود،«الله‌اکبر»و هنگام هبوط،«سبحان الله‏»می‌گفتند و در همان حدیث آمده است که روش نماز نیز بر همین اساس، تنظیم شده است:

«کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و جیوشه اذا علوا الثنایا کبروا و اذا هبطوا سبحوا، فوضعت الصلوة علی ذلک‏»(۴۲) .چون انسان در نماز، هر وقت‌سربر می‌دارد «الله اکبر» و هر وقت‌خمیده می‌شود (رکوع) یا پایینتر می‌رود (سجود) «سبحان الله‏» می‌گوید.در شرح این حدیث، جناب ابوالمعالی می‌گوید:

ذات اقدس اله در سوره «حدید» می‌فرماید:

«هو معکم این ما کنتم‏»(۴۳)

هر جا باشیدخدا با شماست; همچنین در سوره «مجادله‏» می‌فرماید:

«ما یکون من نجوی ثلاثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا ادنی من ذلک و لا اکثر الا هو معهم این ما کانوا»(۴۴)

نجواکنندگان در هر جا و در هر شرایطی باشند خدا با آنهاست. بنابراین، بر اساس این اصل که خدا با همه ما در همه شرایط هست، توهم می‌شود هنگامی که ما بر بلندی صعود می‌کنیم، در کبریایی با خدا شریک شده‌ایم، از این رو برای نفی این توهم تکبیر می‌گوییم و تکبیر بدین معناست که خدا منزه است از این که در کبریایی شریک داشته باشد. همچنین هنگامی که هبوط می‌کنیم، توهم می‌شود که خدای سبحان نیز هبوط می‌کند! پس برای زدودن این توهم نیز در حال نزول،«سبحان الله‏»می‌گوییم (۴۵) ; یعنی، او منزه از هبوط است:

با این که خدا در همه‌جا با ماست در حال رکوع و خمیدگی، سجود و افتادگی، اضطجاع، استلقاء و در اعماق زمین و اوج آسمان، اما«سبحان الله‏»که خود، پایین، خمیده، افتاده مضطجع و مستلقی باشد!

اما وقتی انسان بر فراز بام ساختمانی می‌رود یا به قله کوهی صعود می‌کند یا سر از رکوع یا سجود بر می‌دارد، جلوه کبریایی حق برای او روشنتر می‌شود و بنابراین، «الله اکبر»می‌گوید; یعنی، گرچه خدا در همه حالات با ماست، اما این بدان معنا نیست که وقتی ما سر از رکوع بر می‌داریم، او نیز سر بر می‌دارد! او «اکبر» و برتر از این اوصاف است:

«الله اکبر من ان یوصف‏»(۴۶) .از این جا معلوم می‌شود که دیگران در حال نماز هم غافلند، ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در غیر نماز نیز حالت نماز داشت.بهترین حال برای انسان، همان حالت مناجات با خداست و نماز جلوه گاه این مناجات است:

«لو یعلم المصلی من یناجی ما انفتل‏»(۴۷)

اگر نماز گزار بداند که با خدا مناجات می‌کند و مناجات با او لذیذ و گوارا باشد، هرگز نماز را رها نمی‌کند، چنانکه گفتگو با دوست در کام انسان شیرین است و هر چند طولانی شود از آن احساس ضعف و خستگی نمی‌کند.

اذکار دینی و آموزش معارف

اذکار دینی افزون بر آن که از انسان غفلت‌زدایی می‌کند، معارف الهی را نیز آموزش می‌دهد و ره‌توشه معرفتی مسافران به سوی خدا را فراهم می‌کند، چنانکه ذکر شریف

«لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم‏»

که از گنجینه‌های عرشی است:

قال الله تعالی لنبیه صلی الله علیه و آله و سلم فی لیلة المعراج:

اعطیتک کلمتین من خزائن عرشی «لا حول و لا قوة الا بالله و لا منجا منک الا الیک‏»(۴۸)

معنای بلند و فواید فراوانی دارد; امام باقر (سلام‌الله‌علیه) در تفسیر این ذکر فرمودند:

آن جا که قدرتی را به جا صرف کرده و خدا را اطاعت کرده‌اید، این قدرت بر اطاعت از ناحیه خداست و آن جا که معصیت نکرده‌اید، در حقیقت، عنایت الهی بین شما و آن معصیت‌حائل شده است. پس «لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم‏» یعنی:

«لا حول لنا عن معصیة الله الا بعون الله و لا قوة لنا علی طاعة الله الا بتوفیق الله عزوجل‏»(۴۹) .گاهی انسان را به گناه دعوت می‌کنند، اما مانعی فرا راه او پدید می‌آید. او نمی‌داند راهی که به آن دعوت شده‌است، راه گناه است و نیز نمی‌داند چرا راه بندان شد، اما بعد می‌فهمد او را به مجلس گناه دعوت کرده بودند و این راه بندان، همان «حول الهی‏» بود که بین او و گناه حائل شد. این که ما در نماز می‌گوییم:

«بحول الله و قوته اقوم و اقعد»

به این معنا نیست که فقط در حال نماز که بر می‌خیزیم و می‌نشینیم، «بقوة الله‏» است; بلکه به این معناست که همه حرکات و سکنات ما، در نماز و در غیر نماز به قوت الهی است.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم این ذکر شریف را ذکر فرشتگان حامل عرش معرفی کرده است:

«تسبیح حملة العرش‏»(۵۰)

و در برخی روایات تفسیری آمده است که فرشتگان حامل عرش نیز که ذات اقدس خداوند از آنان به«الذین یحملون العرش‏»(۵۱)یاد می‌کند، هنگامی که حمل عرش الهی، یعنی مقام فرمانروایی خدا، برایشان دشوار بود ذکر«لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم‏»را به آنان آموختند:

«اعلمکم کلمات تقولونها یخف بها علیکم.

قالوا: و ما هی؟ قال: تقولون: «بسم الله الرحمن الرحیم و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطیبین فقالوها فحملوه‏»(۵۲) البته شاید چنین ذکری برای فرشتگان «دفع تعب‏» باشد نه «رفع نصب‏».بنابراین، «بحول الله و قوته اقوم و اقعد» در نماز مصداقی از آن اصل کلی است; زیرا:

«لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم‏»، «نفی جنس‏» است; یعنی، هیچ جا حیلوله و منع و هم چنین قدرت و توانی نیست مگر به عنایت ذات اقدس خداوند و اختصاصی به نماز یا غیر نماز و نیز اختصاصی به انسان و غیر او ندارد. فرشته‌ها نیز در حمل عرش، مشمول این اصل کلی و جامعند.ائمه (علیهم السلام) دستور داده‌اند که ذکر و دعایی را که ما ارائه می‌کنیم بگویید و آن را کم یا زیاد نکنید. این خضوع در برابر وحی، نشانه عقل است; زیرا با برهان فلسفی، ثابت‌شده است که بشر، نیازمند به وحی است و نیاز بشر را جز وحی، چیز دیگری تامین نمی‌کند. آنگاه بشر نمی‌تواند در برابر ره آورد وحی اظهار نظر کرده به دنبال چیزی دیگر برود.

انسان عاقل، نه از این و آن، ذکر طلب می‌کند و نه در برابر خواسته دیگران، به آنان ذکر می‌آموزد، بلکه به همین دستورات دینی عمل می‌کند و آن را به دیگران ارائه می‌کند.

دم مسیحایی «ذکر»

در دستورهای دینی آمده است که اگر سیئه‌ای مرتکب شدید فورا حسنه‌ای انجام دهید تا آن سیئه را جبران کند; زیرا اگر سیئه، متراکم شود، چرک و رینی در جان انسان ایجاد و او را نابینا و ناشنوا می‌کند. برای این کار، ذکر دایمی خدا را توصیه کرده‌اند.برخی دستورهای دینی وقت مشخصی دارد; مانند نماز:

«ان الصلوة کانت علی المؤمنین کتابا موقوتا»(۵۳)

اما ذکر خدا «موقوت‏» نیست و وقت مشخصی ندارد; زیرا در قرآن آمده است:

«یا ایها الذین امنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا»(۵۴)

دائما به یاد حق باشید. این دوام یاد حق نمی‌گذارد انسان غفلت پیدا کند.نقل شده است که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از کنار باغی می‌گذشت; به باغدار که در حال غرس نهالی بود فرمود:

آیا حاضر هستی من تو را از غرس و شت‌سودمندتری آگاه کنم؟ عرض کرد:

آری. فرمود:

درختی که تو می‌کاری، ثمرش موقت است، ولی اگر در هر بامداد و شامگاه بگویی:

«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر»

خداوند برای تو در بهشت، در برابر هر تسبیح درختهای میوه غرس می‌کند که همواره میوه می‌دهد (۵۵) .نیز امام باقر (سلام الله علیه) می‌فرماید:

اگر کسی این تسبیحات چهارگانه را بگوید، خداوند، چهار پرنده از این اذکار می‌آفریند که آنها تا قیامت‌خدا را تسبیح و تقدیس و تهلیل می‌کنند:

«من قال سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر، خلق الله منها اربعة اطیار تسبحه و تقدسه و تهلله الی یوم القیامة‏»(۵۶) .این نشانه تجسم اعمال است. پرندگانی را که خدا با این اذکار چهارگانه می‌آفریند، در آسمان و زمین نیستند، بلکه در فضای جان ذاکر و مسبح پدید می‌آیند و پرواز می‌کنند. آنگاه مؤمن سالک، طیران را در درون خود می‌بیند و به جای این که «طی الارض‏» ظاهری داشته باشد، «طی الارض والسماء» باطنی دارد; یعنی، در عین حال که در یک جا نشسته است، «جهانی است‌بنشسته در گوشه‌ای‏».انسان گاهی مانند عیسای مسیح (سلام الله علیه) مظهر خالقیت‌حق قرار می‌گیرد:

«و اذ تخلق من الطین کهیئة الطیر باذنی فتنفخ فیها فتکون طیرا باذنی‏»(۵۷)

ولی گاهی برای هر ذاکری در درون جان او، بدون گل و خاک پرنده‌ای ایجاد می‌شود تا تسبیح گوی خدا باشد.«خلق‏»، صفت فعل خداست; نه صفت ذات او، و اصل کلی این است که در همه مباحث الهی، دو منطقه ممنوعه وجود دارد و احدی به آن دو منطقه، راه پیدا نمی‌کند:

یکی منطقه ذات خدا و دیگری منطقه اسماء و صفات ذاتی او که عین ذات اوست; ولی خارج از ذات منطقه افعال الهی و جهان امکان است.اگر چه فعل و آفرینش خدا به ذات او متکی است; اما اگر کسی با اوصاف فعلی خدا محشور باشد، او بر «قیوم‏» تکیه می‌کند. به ما گفته‌اند:

«یا حی یا قیوم‏» بگویید که البته حقیقت آن در نیایش، «انشاء» است، نه «اخبار».

بر این اساس، «یا حی یا قیوم‏»، یعنی «احینا واقمنا»; ما را به حیات خود، زنده و ما را به قیومیت‌خود، قائم کن. اگر چنین شود، انسان می‌تواند چون دیگران، فیض الهی را بگیرد:

«مرغ باغ ملکوت‏» را کسی که بالاتر از ملکوت می‌اندیشد می‌آفریند. اگر انسان به جایی برسد که با ذکر او پرنده ملکوتی خلق بشود، او مظهر خالق خواهد شد و این خالقیت، چون صفت فعل خداست، امتناع عقلی و منع نقلی ندارد که در عیسای مسیح و عبد صالح دیگری تجلی کند.از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که:

یحیای شهید (سلام الله علیه) وقتی می‌گفت:

«یا رب یا الله‏»، خداوند می‌فرمود:

«لبیک یا عبدی سل حاجتک‏»(۵۸) .از این جهت‌خدا در قرآن می‌فرماید:

«و حنانا من لدنا»(۵۹)

لطف ما به سوی او تنزل پیدا می‌کرد و او هم «تحنن‏» و مهربانی داشت.

همین کار یحیای شهید را به ما آموخته و گفته‌اند:

شما هم بگویید:

«یا الله‏» و لبیک بشنوید.از امام صادق (علیه السلام) رسیده است که اگر پس از گفتن تسبیح حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) یک بار«لا اله الا الله‏»بگویید، گناهان شما بخشوده می‌شود:

«من سبح الله فی دبر الفریضة قبل ان یثنی رجلیه تسبیح فاطمة الماة و اتبعها بلا اله الا الله مرة واحدة، غفر له‏»(۶۰) .همچنین نقل شده است:

اگر نیازی داشتید، ده‌بار «یا الله‏» بگویید و آنگاه حاجت‌خود را بخواهید که برآورده می‌شود:

«قل عشر مرات: یا الله یا الله یا الله، فانه لم یقلها احد من المؤمنین قط الا قال له الرب تبارک و تعالی: لبیک عبدی سل حاجتک‏»(۶۱) .به این ترتیب، ائمه (علیهم السلام) راه حضرت مسیح (علیه‌السلام) و یحیای شهید (علیه السلام) را به ما آموخته‌اند، تا با پیمودن آن، از امدادهای ویژه روح‌القدس بهره‌مند گردیم.روایاتی که می‌گوید:

از هر قطره آب وضویی که برای عبادت گرفته شود فرشته‌ای خلق می‌شود، راه مسیح را به ما نشان می‌دهد. البته اگر کسی در نماز غافل باشد و نماز او غافلانه انجام گیرد، وضویش نیز غافلانه انجام می‌گیرد و بنابراین، از این وضو و آن نماز، کاری ساخته نیست و در حقیقت، نماز او مصداق

«فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون‏»(۶۲)

خواهد بود و بر همین اساس درباره وضوی او باید گفت:

«فویل للمتطهرین، الذین هم عن طهارتهم ساهون‏». بنابراین، از قطرات آب چنین وضویی، فرشته خلق نمی‌شود.کسی که می‌گوید:

چگونه ممکن است‌بنده‌ای «خالق‏» باشد؟ او هنوز با عقل متعارف نجنگیده و به روایات اهل بیت (علیهم السلام)، ایمان نیاورده است; زیرا از مجموع روایات، که مشتمل بر خبر صحیح و معتبر نیز هست، به خوبی برمی‌آید که با عبادت انسان سالک، فرشته ملکوتی خلق می‌شود; اما چنین شخصی هنوز باور نکرده است که انسان می‌تواند با عبادتهای صحیح خود، راه مسیح را طی کند و بدون این که پیغمبر یا امام بشود، می‌تواند کاری بکند که مسیح کرد و مظهر خالقیت‌حق قرار بگیرد; زیرا برهان عقلی امکان آن را ثابت کرده است و دلیل نقلی از وقوع آن خبر داده است.=====مراتب بیداری=====

انسانی که بیدار می‌شود عاملی در بیداری او نقش دارد و عوامل بیداری انسان غافل گوناگون است; ممکن است این عامل «زنگ خطر دوزخ‏» باشد یا «شوق بهشت‏» و یا «اشتیاق به لقای حق‏».

در مناجات شعبانیه آمده است که:

«ایقظتنی لمحبتک‏»(۶۳)

تو مرا برای محبت‌خود بیدار کرده‌ای، نه برای ترس از جهنم یا شوق به بهشت. بیداری از خواب ظاهری هم همین طور است; مثلا، کسی که در هنگام نماز صبح، خوابیده است و عاملی وی را بیدار می‌کند آنچه که مایه بیداری او می‌شود، نجات از عذاب دوزخ یا اشتیاق به بهشت و یا اشتیاق به لقای حق است.انسانی که اهل معصیت و یا اهل توجه به غیر خداست نیز خوابیده است:

«الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا»(۶۴)

بیشتر انسانها در خوابند و وقتی که بمیرند بیدار می‌شوند; برخلاف فرهنگ رایج‌بین ما که در باره مردگان می‌گوییم:

«به خواب ابد فرو رفته‌اند»، دین می‌گوید:

«مردگان تازه بیدار شده‌اند». انسانی که در دنیاست و معارف الهی را نمی‌یابد در خواب است; اما وقتی می‌میرد بسیاری از مسائل برای او روشن می‌شود و در حقیقت، مرگ سرآغاز بیداری است و اگر برزخ یا قبر را «مرقد» یعنی خوابگاه می‌نامند برای آن نیست که انسان در آن جا در خواب است; چون برزخ نسبت‌به دنیا بیداری است; بلکه برای آن است که برزخ نسبت‌به قیامت کبرا خواب است; زیرا بسیاری از امور بعد از مرگ و در برزخ نیز برای انسان روشن نیست; ولی در قیامت کبرا روشن می‌شود. از این رو انسانهای برانگیخته شده از قبر در روز «بعث‏» می‌گویند:

«من بعثنا من مرقدنا»(۶۵)

چه کسی ما را از خوابگاهمان مبعوث کرده است؟ به هر حال، همان گونه که عوامل بیداری انسان گوناگون و مراتب بیداری وی متفاوت است، زاد و توشه‌ای هم که بعد از بیداری برای سفر خویش فراهم می‌کند مختلف است; کسانی که از همان آغاز، زنگ بیداری را محبت‌حق می‌دانند قهرا زاد و توشه‌ای هم به اندازه همین سفر تهیه می‌کنند.

سوء ظن به خود

پس از نجات از غفلت، باید نسبت‌به آنچه انسان را دوباره به غفلت می‌کشاند، هشیار بود و از این رو انسان باید هم نعمتهای خدا را بشناسد و هم بداند که در همه حالات، در مشهد و محضر الهی است و هم نسبت‌به خود، خوش گمان نباشد; زیرا خوش گمانی باعث می‌شود که انسان کارهای خود را حمل بر صحت و آنها را توجیه کند و توجیه کردن تبهکاریها غفلت‌زاست و با تهذیب روح، سازگار نیست. چنین کسی، دیگر به توبه و مانند آن راه نمی‌یابد تا تبهکاریهای گذشته را ترمیم کند; زیرا کارهای خود را، زشت نمی‌پندارد تا از آنها توبه کند انسان نسبت‌به دیگران نباید سوء ظن داشته باشد; مگر این که شواهدی بر آن دلالت کند، ولی نسبت‌به خود باید سوء ظن داشته باشد. انسان وقتی نسبت‌به خود بد گمان باشد، اصل را بر این قرار نمی‌دهد که انسان خوبی است و کارهای خوب می‌کند، بلکه اصل را بر این قرار می‌دهد که ممکن است گناه و خلاف بکند. از این رو کارهای خود را فورا حمل بر صحت نمی‌کند بلکه می‌کوشد با ترازوی الهی آن را ارزیابی کند.این حالت‌سوء ظن، زمینه‌ای خواهد شد تا انسان یافته‌های خود را بررسی‌کند. گاهی خدا واقعا به انسان نعمت می‌دهد; اما گاهی خدا کسی راامتحان می‌کند نه این که بر او انعام روا بدارد و چنین نعمت دادنی «فتنه‏»، یعنی آزمونی است تا آشکار شود که انسان ناب و خالص است‌یا آلوده و مخلوط. اگرکسی به خود، حسن ظن داشت، فورا یافته‌های الهی را حمل بر اکرام الهی‌می‌کند:

«فاما الانسان اذا ما ابتلیه ربه فاکرمه و نعمه فیقول ربی اکرمن‏»(۶۶)

می‌گوید خدا مرا گرامی داشته است و من نزد خدا کریم هستم; در حالی که خدااورا آزموده است; نه این که به او اکرام کرده باشد. انسان غافل که به خود حسن ظن دارد، خود را برتر می‌بیند و از بزرگورای و کرامتهای درونی دیگران‌نیزخبری ندارد. حسن ظن به خود و غفلت از زشتیها و نواقص خویش مایه فخرفروشی است و فخرفروشی باعث تحقیر دیگران است.

در حالی که امام صادق(علیه السلام) فرموده‌اند کسی که به برادر مؤمنش «اف‏» بگوید، از ولایت اوخارج می‌شود:

«اذا قال المؤمن لاخیه اف، خرج من ولایته‏»(۶۷) .بنابراین، انسان‌حق‏«اف‏» گفتن به برادر مؤمن خود را ندارد. چون همان گونه که منافقان‌ازیکدیگرند:

«المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض‏»(۶۸)

مؤمنان نیز اولیای یکدیگرند:

«المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض‏»(۶۹)

این ولایت متقابلی است که بین مؤمنان برقرار است و انسان، با اهانت‌به برادر ایمانی از آن‌بیرون می‌آید.پس‌غفلت‌نه‌تنهارابطه‌بین‌انسان‌وخداراتیره‌می‌کند،بلکه‌رابطه‌بین انسانها رانیز تاریک می‌کند.

باتیرگی رابطه بین انسان و خدا و تاریکی رابطه انسان با سایر انسانها، هرگز کسی مهذب و مطهر نخواهد شد. ارتباط مؤمنان با یکدیگر به قدری در نزاهت روح، نقش مؤثری دارد که در روایات آمده است:

«ربح المؤمن علی المؤمن ربا»(۷۰)

سودی که در تجارت، مؤمن از مؤمن دیگر می‌برد به منزله رباست.از سوی دیگر، همان گونه که در جهاد اصغر، بیان نورانی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به مردم مصر این است که

«و من نام لم ینم عنه‏»(۷۱)

یعنی اگر کسی بخوابد، هرگز دشمن بیدار نمی‌خوابد و شبیخون می‌زند، درباره دشمن درون نیز این مطلب، صادق و بلکه روشنتر است. اگر کسی به سبات عقل مبتلا گردد و از نظر روح بخوابد، دشمن درونش بیدار است و هرگز نمی‌خوابد و روشن است که تهاجم به انسان خوابیده و پیروزی بر او آسان است. انسان غافل، خوابیده است و چون توجه ندارد، دشمن متوجه بر او می‌تازد. اصولا دشمن از راهی که انسان او را نمی‌بیند حمله می‌کند:

«انه یریکم هو و قبیله من حیث لا ترونهم‏»(۷۲) .مطلب دیگر،آن است‌که اگرکسی رابطه خود را با خدا از طریق غفلت‌زدایی، مستحکم کند، مشمول مهر خداوند خواهد بود و او دلهای جامعه را نیز به سمت وی متوجه خواهد کرد. این که حضرت ابراهیم خلیل به خدا عرض کرد:

«فاجعل افئدة من الناس تهوی الیهم‏»(۷۳)

یعنی، خدایا! دلهای عده‌ای از مردم را به سمت فرزندان من متوجه کن برای همین است که اگر کسی رابطه‌اش را با خدا محکم کند، او دلهای دیگران را هم به سمت وی متوجه می‌کند و این تنها در نتیجه اجابت دعای ابراهیم (سلام الله علیه) نیست; بلکه به عنوان یک اصل کلی در قرآن کریم آمده است:

«ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا»(۷۴)

خداوند، مودت مؤمنانی که دارای اعمال صالحند، در دلهای دیگران مستقر می‌کند.


پی‌نوشتها:

________________________________________

۱.

سوره نحل، آیه ۷۸٫۲.

سوره روم، آیه ۳۰٫۳.

سوره شمس، آیات ۷ ۸٫۴.

گلستان، باب دوم، حکایت ۱۱٫۵.

سوره اعراف، آیه ۱۶٫۶.

سوره انبیاء، آیه ۳۴٫۷.

مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.۸.

سوره فاطر، آیه ۲۲٫۹.

بحار، ج ۶۸، ص ۱۷۳٫۱۰.

سوره اعراف، آیه ۲۰۵٫۱۱.

بحار، ج ۲۵، ص ۲۰۵٫۱۲.

شرح غرر الحکم، ج ۱، ص ۳۶۹٫۱۳.

مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.۱۴.

سوره حاقه، آیات ۳۵ ۳۷٫۱۵.

بحار، ج ۶۱، ص ۲۴٫۱۶.

بحار، ج ۹۰، ص ۱۵۶٫۱۷.

بحار، ج ۶۹، ص ۲۲۷; محاسن برقی، ج ۱، ص ۱۸۱٫۱۸.

سوره محمد صلی الله علیه و آله و سلم، آیه ۳۸٫۱۹.

سوره بقره، آیه ۱۱۰٫۲۰.

سوره بقره، آیه ۴۰٫۲۱.

سوره توبه، آیه ۱۱۱٫۲۲.

سوره عصر، آیات ۱ ۲٫۲۳.

سوره انفطار، آیه ۶٫۲۴.

نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲۳٫۲۵.

بحار، ج ۴۰، ص ۱۵۷ و ۱۷۸٫۲۶.

سوره اعلی، آیه ۸٫۲۷.

سوره طه، آیه ۲۶٫۲۸.

سوره انسان، آیه ۸٫۲۹.

سوره مؤمنون، آیه ۷۴٫۳۰.

سوره ماعون، آیات ۴ ۵٫۳۱.

مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.۳۲.

سوره احزاب، آیه ۴۱٫۳۳.

سوره نمل، آیه ۸۹٫۳۴.

سوره انعام، آیه ۱۶۰٫۳۵.

سوره قمر، آیه ۵۰٫۳۶.

سوره سبا، آیه ۴۶٫۳۷.

بحار، ج ۵۰، ص ۱۳۴٫۳۸.

نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲۴، بند ۱۲٫۳۹.

در عین حال گروهی به دنبال ذکر خاص هستند و دو عامل به این کار دامن می‌زند:

خوی «بدعت طلبی‏» از یک سو و خصلت «بت‌شدن‏» از سوی دیگر.۴۰.

سوره طه، آیه ۱۴٫۴۱.

بحار، ج ۶۸، ص ۲۱۶٫۴۲.

شرح الاربعین، ص ۲۲٫۴۳.

سوره حدید، آیه ۴٫۴۴.

سوره مجادله، آیه ۷٫۴۵.

شرح الاربعین، ص ۲۲، با تصرف.۴۶.

بحار، ج ۸۱، ص ۳۶۶ و ۳۸۰٫۴۷.

بحار، ج ۸۴، ص ۲۴۱٫۴۸.

بحار، ج ۹۰، ص ۱۸۶٫۴۹.

بحار، ج ۹۰، ص ۱۸۷٫۵۰.

بحار، ج ۹۰، ص ۱۹۱٫۵۱.

سوره غافر، آیه ۷٫۵۲.

بحار، ج ۵۵، ص ۳۳٫۵۳.

سوره نساء، آیه ۱۰۳٫۵۴.

سوره احزاب، آیه ۴۱٫۵۵.

محاسن برقی، ج ۱، ص ۱۰۷; بحار، ج ۸۳، ص ۲۵۷٫۵۶.

محاسن برقی، ج ۱، ص ۱۰۶; بحار، ج ۹۰، ص ۱۷۲٫۵۷.

سوره مائده، آیه ۱۱۰٫۵۸.

بحار، ج ۹۰، ص ۲۳۳; محاسن برقی، ج ۱، ص ۱۰۴٫۵۹.

سوره مریم، آیه ۱۳٫۶۰.

بحار، ج ۸۲، ص ۳۳۵; محاسن برقی، ج ۱، ص ۱۰۶٫۶۱.

بحار، ج ۹۰، ص ۲۳۳; محاسن برقی، ج ۱، ص ۱۰۴٫۶۲.

سوره ماعون، آیات ۴ ۵٫۶۳.

مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.۶۴.

بحار، ج ۴، ص ۴۳; اصول کافی، ج ۲، ص ۲۴۰٫۶۵.

سوره یس، آیه ۵۲٫۶۶.

سوره فجر، آیه ۱۵٫۶۷.

بحار، ج ۷۲، ص ۱۴۶٫۶۸.

سوره توبه، آیه ۶۷٫۶۹.

سوره توبه، آیه ۷۱٫۷۰.

بحار، ج ۱۰۰، ص ۸۲; محاسن برقی، ج ۱، ص ۱۸۶٫۷۱.

نهج‌البلاغه، نامه ۶۲، بند ۱۳٫۷۲.

سوره اعراف، آیه ۲۷٫۷۳.

سوره ابراهیم، آیه ۳۷٫۷۴.

سوره مریم، آیه ۹۶.



فصل دوم: وسوسه علمی

سالکی که برای تهذیب روح قدم برمی‌دارد، شیطان رای قوه متخیله سالک را به جای وحی و عقل می‌نشاند و موهوم و متخیل را معقول جلوه می‌دهد. باطل را به جای حق و حق را به جای باطل نشاندن، شیطنت است.هنگام شروع به شناخت مبدء و معاد و سایر بخشهای معارف الهی، شیطان ابتدا در اصل فراگیری علوم الهی رهزنی می‌کند; بدین گونه که یا زرق و برق را به انسان ارایه می‌کند، یا مشکلات را در نگاه او بزرگ جلوه می‌دهد و او را به فقر تهدید می‌کند:

«الشیطان یعدکم الفقر»(۱)

تا او را از اصل فراگیری علوم الهی بازدارد و اگر موفق نشد، آنگاه در علم او خلل وارد می‌کند.وقتی سالک در اصل فراگیری، از گزند شیطان رهایی یافت، می‌پندارد راه باز است و خطری در پیش نیست، ولی هنگام شروع به عمل با وسوسه دیگر شیطان روبرو می‌شود; وسوسه شیطان این است که رایهای خود سالک را به جای وحی یا عقل مبرهن می‌نشاند، توضیح این که:

کار شیطان در درون دستگاه نفس، جابه جا کردن است. در انسان قوه‌ای به نام «قوه متخیله‏» است که وظیفه تجزیه و ترکیب را بر عهده دارد; انسان عاقل معتدل در تعدیل این قوه، ریاضت می‌کشد; ریاضت کشیدن یعنی هوشمندی به خرج دادن و قوای نفس را کنترل کردن و کار را به دست قوه متخیله ندادن. در حالی که قوه متخیله از بهترین نعمتهای الهی است. این قوه نیروی بسیار خوب و بازوی قوی برای نفس در احضار خاطرات است، ولی دخل و تصرفی که خود می‌کند نارواست. گاهی محمولی را که از آن موضوع نیست‌به آن اسناد می‌دهد و گاهی موضوعی را که به این محمول، مربوط نیست، موضوع قرار می‌دهد، در این‌گونه موارد خطا پیش می‌آید.شیطان اگر بخواهد عالم و متفکری دینی را بفریبد، وهم و خیال را به جای عقل، و موهوم و متخیل را در رتبه معقول می‌نشاند و حرف مدعیان دروغین نبوت را به جای سخن انبیا، ثبت می‌کند و در نتیجه فریب خورده به رای خود عمل می‌کند یا به دام مغالطه‌های گوناگون فکری می‌افتد. از این رو هر جا انسان مطلبی را نادرست می‌فهمد بر اثر دخالت‌شیطان و ابزاری است که شیطان در درون جان آدمی دارد; زیرا مغالطه با دخالت وهم تحقق می‌یابد و وهم ابزار نیرومند شیطان است. به همین جهت در جوامع روایی ما بابی گشوده شده است که مستقیما ناظر به اوصاف، احوال و افعال علماست.شیطان وقتی در جبهه درک مطلب ناکام ماند و انسان در مقام درک موفق شد آنگاه می‌کوشد در مراحل بعدی مانند تعلیم، تدریس، تدوین و.

.

.

راه یابد تا عالم را گرفتار غرور کند و در نتیجه به جای دیدن خدایی که معلم حقیقی است، خود را ببیند و برای خودنمایی کار بکند.ائمه معصومین (علیهم السلام) به ما آموخته‌اند:

مبادا با رای و فکر خود چیزی را به عنوان حق تلقی کنید.

بسیار دشوار است که انسان به جایی برسد که در باره حق و باطل فتوا بدهد و سختی آن تنها در تحصیل علم نیست، بلکه یک لحظه به هوس داعیه‌دار «نه‏» گفتن است.به تعبیر مرحوم سید حیدر آملی (رحمة الله علیه) گاهی انسان، غافل است و نمی‌داند که در درون وی چه خواهشهایی مطرح می‌شود; گاهی در درون به طور مرتب، جاه طلبی و مقام خواهی انسان را به امری دعوت می‌کند و او باید دریابد که پیشنهاد از طرف کیست و صدا از گلوی صیاد، بیرون می‌آید و باید به او «نه‏» بگوید.کسی که همه تلاش و کوشش او در ابطال سخن حق رقیب صرف می‌شود و هنگامی‌که نتوانست آن را ابطال کند، به توجیه سخن خودش برمی‌آید، او با خود بازی کرده و به دنیا و لهو و لعب تن در داده است.همان‌طور که در ورزش کشتی به خاک مالیدن پشت رقیب مطرح است، در کشتی درونی نیز به خاک مالیدن بینی رقیب مطرح است و چون ما خود، رقیب خود هستیم و دیگری با ما دشمن نیست، در اسلام به ما گفته‌اند:

بهترین حالات نمازگزار، سجده است و مستحب است‌سجده، طولانیتر از رکوع باشد و نیز گفته‌اند:

گذاشتن هفت عضو بر روی زمین، واجب و گذاشتن عضو هشتم یعنی بینی، مستحب است و این همان «رغم الانف‏» یعنی بینی را در مقابل خدا به خاک مالیدن است.از امام رضا (علیه السلام) پرسیدند:

چرا محل سجده باید یا زمین باشد یا چیزی که از زمین می‌روید، ولی از خوردنیها و پوشیدنیها نیست؟

فرمودند:

برای این که انسان از خوراکی و پوشاکی که معبود دنیازدگان است، چشم بپوشد:

«عن هشام بن حکم قال:

قلت لابی عبدالله (علیه السلام) اخبرنی عما یجوز السجود علیه وعما لا یجوز. قال:

السجود لا یجوز الا علی الارض او ما انبتت الارض الا ما اکل او لبس. فقلت له:

جعلت فداک ما العلة فی ذلک؟ قال:

لان السجود هو الخضوع لله عزوجل فلا ینبغی ان یکون علی ما یؤکل ویلبس لان ابناء الدنیا عبید ما یاکلون ویلبسون والساجد فی سجوده فی عبادة الله تعالی. فلا ینبغی ان یضع جبهته فی سجوده علی معبود ابناء الدنیا الذین اغتروا بغرورها والسجود علی الارض افضل، لانه ابلغ فی التواضع والخضوع لله عزوجل‏»(۲) .بنابراین، گذاشتن بینی بر سنگ یا خاک، برای خاک مالی کردن منشا جاه طلبی و خودخواهی است.در همین زمینه، روایات نورانی فراوانی به این مضمون وجود دارد که این شجاعت و شهامت را در دوران تحصیل داشته باشید تا اگر چیزی از شما پرسیدند و نمی‌دانید بگویید:

نمی‌دانم (۳) ، و این کار هر کسی نیست. در این زمینه، دعا نقش آموزنده‌ای دارد.امام عصر (سلام الله علیه) در دعای افتتاح، به پیشگاه خدا عرض می‌کند:

«فارحم عبدک الجاهل‏»(۴)

و این خیلی شجاعت می‌طلبد.شجاع کسی است که مقام خواهی را به خاک بمالد و چیزی را که نمی‌داند، بگوید نمی‌دانم.امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید:

«و ایاک و خصلتین یهلک فیهما الرجال:

ان دین بشی‌ء من رایک و تفتی الناس بغیر علم‏»(۵)

خود را از دو خصلت هلاکتبار نجات ده:

به چیزی که برای تو، نه با عقل قطعی و نه با وحی مسلم، ثابت نیست، معتقد نشو و برای دیگران نیز آن را به عنوان مطلبی علمی یا دینی نقل نکن.در این صورت بدعت و خودبینی رخت‌بربسته، سنت و خدابینی به جای آن می‌نشیند. از این رو درباره عمار یاسر گفته شده که او از سر تا قدمش غرق در ایمان است:

«ان عمارا ملی‌ء ایمانا من قرنه الی قدمه و اختلط الایمان بلحمه و دمه‏»(۶) .با از میان برداشتن خودخواهی و جاه طلبی، سراسر هستی انسان را در قلمرو عقل، معرفت; و در منطقه نفس، تخلق به اخلاق الهی و در محدوده اعضا و جوارح، عمل به دستورهای الهی تشکیل می‌دهد و چنین کسی مانند عمار یاسر سراسر وجودش غرق در ایمان می‌شود.

قیاس رهزن

گفته می‌شود:

نخستین کسی که بر اساس قیاس و رای خود عمل کرد شیطان بود; در حالی که قیاس کردن مبتنی بر احاطه بر همه جوانب مطلب است و او چنین احاطه علمی نداشت. شیطان گفت من برای آدم سجده نمی‌کنم، چون از او بهترم; زیرا آفرینش من از آتش و خلقت وی از خاک است:

«خلقتنی من نار وخلقته من طین‏»(۷) .شیطان بر اساس حس، طبیعت و تن را مورد ارزیابی قرار داد ولی خداوند بر مدار عقل پاسخ می‌دهد که اولا معیار ارزش به تن نیست.


بلکه به روح است و ثانیا حضرت آدم که مسجود قرار گرفت، برای این نبود که از خاک خلق شد، بلکه برای آن بود که روح الهی در او تجلی کرد.ذات اقدس اله به شیطان و فرشتگان فرمود:

«انی خالق بشرا من طین‏»(۸):

من بشری را از گل می‌آفرینم. یعنی، در این بخش، شما هیچ گونه ماموریت و مسئولیتی ندارید. آنگاه در مرحله دوم فرمود:

«فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین‏»(۹)

وقتی روح «الله‏» در او جلوه کرد به احترام آن تجلی، باید به آدم سجده کنید. اما شیطان بخش دوم را نادیده گرفت و بخش اول را تمام موضوع پنداشت; زیرا خلقت‌خود را با خلقت‌بدن آدم سنجید; در حالی که بدن مورد نظر نبود، چون خدا نفرمود:

«انی خالق بشرا من طین، فاذا خلقته من طین فقعوا له ساجدین‏»

بلکه فرمود:

«فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین‏».پس جنبه «روح‏» را که اساس بحث است اصلا مطرح نکرد و «بدن‏» را که خارج از محل بحث‌بود «تمام الموضوع‏» قرار داد و این همان قیاس باطل است.قیاسهای باطل که پایه بسیاری از انحرافهای علمی و عملی در انسان می‌شود، محصول دخالت قوه متخیله آدمی در محدوده عقل است و سالکان صراط مستقیم معرفت و عمل باید با هوشمندی و ریاضت، کار را به دست قوه متخیله و قوای نفس نسپارند.

عقل عارف و نفس عزوف

از آن جا که قرآن، اهل بیت عصمت و طهارت را از گزند هر گونه خطا و عصیان و نسیان، معصوم و مصون می‌داند، سخنان اهل بیت (علیهم‌السلام) در کیفیت تزکیه نفس و شناخت موانع سیر آدمی به سوی خدا، سهم مؤثری دارد; زیرا اینان، راه‌شناسانی هستند که راه را به خوبی پیموده‌اند و راهنمایانی هستند که سالکان را به درستی رهبری می‌کنند.

یکی از سخنان امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه افضل صلوات المصلین) درباره تهذیب روح و تزکیه نفس، این است:

«لا یزکو عند الله سبحانه الا عقل عارف و نفس عزوف‏»(۱۰)

یعنی، فقط انسان صالحی به نزاهت روح و تزکیه نفس موفق است که دارای دو رکن باشد:

عقل عارف و نفس عزوف.


عقل عارف عقلی است که در تشخیص صدق و کذب، حسن و قبح و حق و باطل، اشتباه نکند و پس از فهمیدن صدق و حسن و حق و تشخیص آنها از قبح و کذب و باطل نیز باید حق و صدق را فراهم کند و از باطل و کذب بپرهیزد و نیک را انتخاب و از قبیح، اجتناب کند.


«عزوف‏» یعنی کسی که نسبت‌به گناه، بی رغبت است و خود را از گناه باز می‌دارد.


گاهی نفس میل به گناه دارد; ولی عقل او را راهنمایی می‌کند; اما گاهی بر اثر هدایت و تدبیر عقل، نفس می‌فهمد که گناه سم است و باید به آن، عازف و بی رغبت‌بود.برای این که عقل، عارف و نفس، عزوف شود شرایطی است و سرانجام همه امور را باید از ذات اقدس خداوند مسئلت کرد و بر او تکیه کرد.


ابوالحسن عامری در رساله «الامد علی الابد» می‌گوید:

جسم را طبیعت، «تحریک‏» می‌کند و حرکت‌بدن ما بر عهده نیروی طبیعی است و آن نیروی طبیعی بدن را نفس «تدبیر» می‌کند و نفس نیز به وسیله عقل «هدایت‏» می‌شود; چون درک معارف کلی بر عهده عقل است; اما عقل را خدا «تقدیر» می‌کند.


پس اگر اعضا و جوارح بدن بخواهد کاری مانند نماز یا جهاد انجام دهد، حرکتها بر اثر تحریک نیروهای طبیعی است و نیروهای طبیعی را نفس، تدبیر می‌کند و هدایت نفس را عقل بر عهده دارد; اما تقدیر و اندازه گیری این هدایتها را خداوند به عقل عطا می‌کند. پس در صورتی کار، رنگ الهی می‌گیرد که به تدبیر نفس وهدایت عقل برسد و در آن جا از تقدیر الهی استمداد کند (۱۱) .این بخش ادراک است که عقل با این کار به عرفان نظری راه پیدا می‌کند; اما بعد از معرفت و فهمیدن حق و باطل، عمل کردن به آن مهم است.


چه بسا انسان عالم باشد ولی توفیق عمل پیدا نکند.=====حرم امن اخلاص=====

شیطان در بخش علمی هرگز انسان را رها نمی‌کند جز این‌که در محدوده علم، جزو بندگان «مخلص‏» باشد; یعنی به مقام عقل مجرد محض بار یابد; زیرا در محدوده عقل محض، وهم و خیال را راهی نیست و تجرد شیطان، تجرد وهمی است.


بنابراین، شیطان به عقل محض بار نمی‌یابد و به کسی که در مرحله عقل صرف به سر می‌برد هرگز دسترسی ندارد و نمی‌تواند در قلمرو تجرد تام، مغالطه‌ای راه اندازد تا عاقلی را بفریبد.

انسان عاقل، از آن جهت که عاقل است، به دام اهریمن وهم نمی‌افتد.


آن کس نیز که به مرحله عقل محض در بعد عمل بار یابد، شیطان را به حرم امن وی، راهی نیست; زیرا آن‌جا برتر از شهوت و غضب است و شهوت و غضب ابزار تیز و تند شیطان است.در قرآن کریم آمده است که اگر کسی جزو بندگان مخلص شود، شیطان به حرم امن او راه ندارد:

«قال فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین‏»(۱۲) .استثنای مخلصین از این جهت نیست‌که شیطان نسبت‌به آنان مهربان است; بلکه از آن روست که در ساحت آن مقام منیع تسلیم است و توان رخنه به آن را ندارد. همان طور که شیطانها به آسمانهای بلند راه ندارند و هرگاه شیطانی بخواهد به مهبط وحی و مخزن علم الهی راه یابد، شهاب «رصد» به حیات او خاتمه می‌دهد:

«فمن یستمع الان یجد له شهابا رصدا»(۱۳) .در فن مغالطه علمی و شهوت و غضب عملی، هیچ شیطنتی به مقام منیع عقل نظر و عقل عمل محض که تجرد تام است، راه ندارد و هرگاه وهم یا خیال بخواهد به منطقه عقل راه یابد، با تیر عقل طرد و رجم خواهد شد و آنان جزو اوحدی از انسانها هستند. البته تا به آن‌جا رسیدن و نیز حفظ و نگهداری آن مقام، بسیار سخت است; زیرا انسان از آن جهت که دارای نفس متحرک و روح سیال است، تنزل او هر لحظه ممکن است مگر این‌که لطف خدا شامل حال او شود.پی‌نوشت‌ها:

۱.

سوره بقره، آیه ۲۶۸٫۲.

علل الشرایع، ص ۳۴۱٫۳.

بحار، ج ۲، ص ۱۱۴ و ۱۱۹; محاسن برقی، ج ۱، ص ۳۲۴٫۴.

مفاتیح الجنان، دعای افتتاح.۵.

بحار، ج ۲، ص ۱۱۸; محاسن بر قی، ج ۱، ص ۳۲۵٫۶.

بحار، ج ۶۶، ص ۳۷٫۷.

سوره ص، آیه ۷۶٫۸.

سوره ص، آیه ۷۱٫۹.

سوره ص، آیه ۷۲٫۱۰.

شرح غررالحکم، ج ۶، ص ۴۲۷٫۱۱.

الامد علی الابد، فصل پنجم، ص ۸۸٫۱۲.

سوره ص، آیات ۸۲-۸۳٫۱۳.

سوره جن، آیه ۹.

فصل سوم: پندارگرایی

زندگی پنداری

یکی از موانع سیر انسان به سوی خدا، پندارگرایی و گمان باطل است; چنانکه ازمهمترین علل و اسباب طهارت روح و صعود آن به سوی حق، معرفت صحیح‌است.

فرق عارف با پندارگرای غافل در این است که عارف، خود را درمشهد و محضر خدای علیم قدیر حکیم می‌یابد، چنانکه هر موجودی را مظهراومی‌داند و پندارگرای غافل، خود را غایب از او می‌پندارد، چنانکه هر موجودی را مستقل می‌پندارد.

هر کس بر اساس معرفت‌یا گمان خود، سود یا زیانی می‌برد.قرآن کریم در ستایش مؤمن عارف می‌گوید:

او خود را در مشهد خدای علیم قدیر حکیم می‌یابد و اهل مراقبت و محاسبت است، ولی در وصف غافل می‌گوید:

او فاقد همه این کمالهاست و با گمان و پندار زندگی می‌کند و در پندار خود، مدفون است.قرآن کریم، گاهی درباره پندارگرایان غافل می‌فرماید:

«الم یعلم بان الله یری‏»(۱)

مگر او نمی‌داند که خدا می‌بیند؟ اگر کسی بداند که خدا او را می‌بیند و در مشهد خدا کار می‌کند هرگز دستش به تباهی و زبانش به بدگویی آلوده نمی‌شود (۲) .گاهی می‌فرماید:

«ایحسب ان لن یره احد»(۳)

آیا می‌پندارد که کسی او را نمی‌بیند؟ خدا شاهد است و شما در محضر و مشهد خدایید.

گاهی می‌فرماید:

«ام یحسبون انا لا نسمع سرهم و نجویهم‏»(۴)

آیا می‌پندارند که ما کارهای پنهان و نجوای آنها را نمی‌دانیم؟ اینها ناظر به بعد علمی است; یعنی انسان غافل فکر می‌کند که کسی او را نمی‌بیند و او تنهاست و چون تنهاست، رهاست.گاهی می‌پندارد بر فرض، کسی او را ببیند قادر نیست جلو او را بگیرد و خود را در مشهد قدیر نمی‌بیند; یعنی می‌پندارد که خدا بر او توانایی ندارد. در این زمینه، ذات اقدس اله آیات فراوانی نازل کرده، می‌فرماید:

«ایحسب ان لن یقدر علیه احد»(۵)

آیا انسان می‌پندارد خدا قدرت ندارد تا همه نعمتهای او را به نقمت و حیات او را به ممات و سلامت او را به بیماری مبدل کند؟

گاهی می‌فرماید:

«ایحسب الانسان ان لن نجمع عظامه‏»(۶)

آیا انسان می‌پندارد که با مرگ نابود می‌شود و ما استخوانهای پوسیده او را دوباره زنده نمی‌کنیم؟ برخی‌چنین می‌پندارند که با مرگ نابود می‌شوند و خداوند بر احیای مجدد آنها قدرت ندارد و برخی‌می‌پندارند که بعد از مرگ، حساب و کتابی نیست و کسی بر حسابرسی اعمال آنها قدرت ندارد و به همین جهت، زبانشان دراز و دستشان به گناه، آلوده است.

گاهی انسان، جاه و قدرت خود را عامل موفقیت‌خود می‌پندارد. از این رو ذات اقدس خداوند می‌فرماید:

«ام حسب الذین یعملون السیئات ان یسبقونا ساء ما یحکمون‏»(۷)

آیا کافران می‌پندارند که سابق و پیشگامند و ما به آنها دسترسی نداریم; قضا و قدر ما آنها را رها کرده است و آنها از قلمرو قدرت ما بیرونند؟ این، حکم و داوری بدی است. گاهی نیز می‌پندارند قدرتهای مالی، مشکل آنها را حل می‌کند:

«یحسب ان ماله اخلده‏»(۸)

آیامی‌پندارد که مال او، او را جاوید می‌کند; چنانکه در جای دیگر می‌فرماید:

«و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد افان مت فهم الخالدون‏»(۹)

در نظام آفرینش، دنیا جای خلود و جاودانگی نیست و هیچ کس در آن، جاوید نمی‌ماند; زیرا دنیا نشئه حرکت است و حرکت‌باید به مقصد برسد و با دوام، سازگار نیست و اگر موجودی دائما در حرکت‌باشد، «عبث‏» می‌شود. معنای دوام حرکت این است که هدفی در کار نیست. از این رو حرکت‌حتما باید منقطع شود و به «دارالقرار» برسد.ذات اقدس خداوند در این مورد می‌فرماید:

«افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون‏»(۱۰)

آیا فکر کرده‌اید نظام آفرینش، یاوه و بیهوده است و این نظام، هدفی نداشته و شما معادی ندارید؟

گاهی انسان خود را در مشهد علیم قدیر حکیم می‌بیند و هیچ یک از بحثهای گذشته درباره او نیست اما خود را «محق‏» می‌پندارد; با این که در برابر وحی ایستاده و هم فکرش تیره و هم کارش تاریک است، می‌گوید:

حق با ماست. در این زمینه، قرآن کریم می‌فرماید:

«و یحسبون انهم مهتدون‏»(۱۱)

آنان می‌پندارند که هدایت‌یافته‌اند در حالی که به بیراهه می‌روند.«و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا»(۱۲)

فکر می‌کنند که کار خوب می‌کنند; در حالی که به بدی مبتلایند.از مجموع این آیات بر می‌آید که عده‌ای از انسانها در جدار پندار، زندگی می‌کنند و در خیال خام خود، غوطه‌ورند و بر اثر پندارگرایی از «مغز» تهی و به «پوست‏» تبدیل می‌شوند و روشن است که پوستها را می‌سوزانند، چنانکه کشاورز، پوست را می‌سوزاند و «لب‏» و مغز را برای غذا نگه می‌دارد. دنیا مزرعه آخرت است و در آخرت، پوستهای مزرعه دنیا خریداری ندارد، چنانکه در آن جا هرگز «اولوالباب‏»، یعنی کسانی که دارای «لب‏» و مغزند، نمی‌سوزند.

تعبیر قرآن کریم درباره پندارزدگان این است:

«و افئدتهم هواء»(۱۳)

دلهای اینان تهی است و چیزی در آن نیست.

چون آنچه به دل اینها راه یافته است، پندارمحض است و پندار هم باطل است، ولی عارف، خود و همه کارهای خود را در مشهد خدای علیم قدیر حکیم می‌یابد و می‌داند که خدا می‌بیند و می‌تواند و پس از مرگ، روز حسابی هست. پس مهمترین راه برای تهذیب و تزکیه روح، همان معرفت صحیح و بدترین عامل برای آلودگی آن، همان گمان و پندار باطل‌است.=====منشا پندارگرایی=====

خدای سبحان هرگز کسی را گرفتار جهل و پندار باطل نکرده، بلکه همه انسانها را با سلاح معرفت، مسلح کرده و هر انسانی را با الهام «فجور» و «تقوا» آفریده است:

«و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها»(۱۴)

ولی اگر کسی این الهام را با الحاد خودش تاریک کند، به دام پندار می‌افتد و از آن به بعد علمش به جهل و الهامش به الحاد، تبدیل می‌شود. هرگز خدا به کسی بد نمی‌کند و برای کسی بدی نمی‌فرستد، بلکه راه توبه را بر روی همگان باز می‌کند و بدیهای آنان را به نیکی تبدیل می‌کند.تا انسان در عالم حرکت و طبیعت‌به سر می‌برد، راهی برای تبدیل سیئه به حسنه دارد.

اگر شراب نجس و حرام سرکه شود، همین نجس و حرام، پاک و حلال خواهد شد و اگر انسانی توبه کند، همین انسان تبهکار آلوده، پاک می‌شود:

«یبدل الله سیئاتهم حسنات‏»(۱۵) .پس کار ابتدایی خدا، افاضه، الهام و انعام است و کسی که نعمتهای الهی را به نقمت تبدیل کند، خداوند راه توبه را بر روی او باز می‌کند تا دوباره آن نقمتها را به نعمت، تبدیل کند. هرگز خدا به کسی بد نمی‌کند.بنابراین،افرادی که در پندار باطل به‌سر می‌برند باید خودشان راملامت کنند، نه خدای خود را و هیچ عاملی جز خود آنان سبب فرو رفتگی در پندار باطل نیست. علل و عوامل بیرونی تنها انسان را به باطل دعوت می‌کند و این انسان است که باید برای انتخاب خیر تصمیم بگیرد و صدای بیگانه را از آشنا جدا کند و ما برای این کار ناچاریم با ذات اقدس خداوند رابطه‌ای داشته باشیم که همواره نعمتهای خود را ادامه دهد و ما را از شر خودمان و بد اندیشان نجات دهد و دعا یکی از مهمترین راه‌هاست. چنانکه نماز که آمیخته با دعاست، از بهترین ارکان دین به حساب می‌آید.=====آثار پندارگرایی=====

یکی از آثار پندارگرایی آن است که انسان به جای این که خود را در مشهد خدای سبحان دیده، به کرامت انسانی خود بیندیشد، به دیگران تبرک می‌جوید و در برابر غیر خدا تذلل می‌کند. البته تبرک جستن و توسل به انبیا و ائمه و اولیاء (علیهم‌السلام) برای دیگران فخر است، اما غیر معصوم چه مزیتی بر ما دارد که ما به او تبرک بجوییم و به کار خود متبرک نشویم؟

ابوالمعالی صدر الدین قونوی از «انس‏» که سالیان متمادی در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سر می‌برد نقل می‌کند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در دعا، دست را برای تضرع و ناله پیش خدا باز می‌کرد و هنگامی که دعایش تمام می‌شد، دست را به صورت خود می‌کشید و به اصحاب نیز می‌فرمود وقتی دعا کردید دست‌خود را به صورت خود بکشید

«.

.

.

ان رسول الله (صلی الله علیه و آله) کان اذا دعی فیرفع یدیه، مسح وجهه بیدیه‏»

وجاء فی روایة:

«لم یضعها حتی یمسح بهما وجهه‏»

وجاء فی روایات اخری:

«انه کان یامر اصحابه بذلک و یحرض علیه‏»(۱۶)

زیرا دستی که به طرف خدا دراز شود، خالی برنمی‌گردد و اگر انسان دست‌خود را به صورت بکشد به این معناست که لطف خدا را با صورت، استقبال کرده است.گاهی انسان، دست انبیا و اولیا و گاهی دست‌خودش را می‌بوسد; انسان وقتی صدقه‌ای می‌دهد و کمکی به نیازمند می‌کند، شایسته است دست‌خود را ببوسد; زیرا دست او به دست‌خدایی که دست ندارد رسیده است.براساس آیه

«الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده و یاخذ الصدقات‏»(۱۷)

خدا صدقه را می‌پذیرد و آن را می‌گیرد و صدقه‌ای که به دست مستمند می‌رسد.

در حقیقت‌به ست‌بی‌دستی خدا می‌رسد. عارف خود را در مشهد خدا می‌بیند و احساس می‌کند دستش به ست‌بی‌دستی خدا می‌رسد و خود، زاهد حقیقی می‌شود، نه زهد فروش و دست زاهد حقیقی را بوسیدن، صواب است، نه خطا :

«که دست زهد فروشان خطاست‌بوسیدن‏». کار پسندیده‌ای نیست که ما خم شویم و دست این یا آن را ببوسیم، اما خیلی پسندیده است که در پیشگاه خدا خضوع و راز و نیاز کنیم، اشک بریزیم، دست نیایش به سوی او دراز کنیم و آنگاه دست‌خود را ببوسیم:

هر که نان از عمل خویش خورد

منت از حاتم طایی نبرد

گفته شده:

بوسیدن دست عارفان، بد نیست، ولی بهتر است انسان خود، عارف باشد و دست‌خود را ببوسد.

حاتم طایی شدن رواست، ولی به کنار سفره حاتم طایی رفتن، کار پسندیده‌ای نیست.

اطعام خوب است، نه استطعام.فغان که کاسه زرین بی نیازی را

گرسنه چشمی ما کاسه گدایی کرد

همان گونه که استقلال اقتصادی، بسیار خوب است، استقلال عرفانی و زهد هم بسیار خوب و بلکه بالاتر است. بنابراین، چرا ما خود را رایگان بفروشیم؟ خدای ما هم سبب ساز و هم سبب سوز است:

«ابی الله ان یجری الاشیاء الا باسباب‏»(۱۸) .

نظام عالم، نظام سبب و مسبب است; اما ذات اقدس اله، مسبب الاسباب است و به همه اسباب، سببیت داده است. او به هر مسببی از سبب او و به هر کودکی از قیم او، نزدیکتر است. او چون قیوم است، گاهی سبب سوز است; یعنی، گاهی بدون دخالت اسباب ظاهری مستقیما از راه غیب، فیضی می‌رساند، یا با سبب ناشناخته و بدون تحقق سببهای عادی شناخته شده، مسبب را می‌آفریند.بیان دیگری که ابوالمعالی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل می‌کند این است:

«کل الناس یغدو فبایع نفسه فمعتقها، او موبقها»(۱۹)

در هر بامداد، مردم به سراغ تجارت می‌روند و در داد و ستدند و هیچ کس بیکار نیست; با این تفاوت که برخی خودفروشند و برخی دیگر، خود را خریداری کرده، آزاد می‌کنند; یعنی، مردم یا خود را از خدای خود می‌خرند و آزاد می‌شوند و در این صورت هیچ گناهی نمی‌تواند آنها را به دام بیندازد و یا خود را به شیطان می‌فروشند و برده می‌شوند.

اگر با خدا معامله کنیم، خداوند «ثمن‏» و «مثمن‏» را به ما برمی‌گرداند و ما را آزاد می‌کند; اما اگر با شیطان معامله کنیم، ثمن و مثمن هر دو از آن اوست:

هم کار ما و هم جان ما را می‌گیرد.امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز می‌فرمایند:

«الدینا دار ممر لا دار مقر و الناس فیها رجلان:

رجل باع فیها نفسه فاو بقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها»(۲۰)

گروهی از مردم دنیا خود را آزاد می‌کنند و عده دیگر، خود را به هلاکت می‌کشانند.تهذیب روح و تزکیه نفس، به انسان فخر و کرامت می‌بخشد و انسان را آزاد می‌کند و در حقیقت، اولین ره‌آورد تهذیب روح، آزادی و استقلال است.بنابراین، اگر ما پندارگرا نبوده، از معرفت صحیح برخوردار باشیم، خود را در مشهد خدای علیم قدیر حکیم می‌یابیم و آنگاه چون متبرکیم، به جای این که دست دیگران را ببوسیم دست‌خود را می‌بوسیم و به جای این که زیر بار منت منعمان برویم ولی نعمت‌خود و غلام همت کسی خواهیم بود که «زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است‏» و با خدای خود در هر بامداد معامله می‌کنیم; خود را می‌خریم و آزاد می‌شویم.ما جلد، اوراق و آیات قرآن را می‌بوسیم. اگر پوست‌یا کاغذ بر اثر ارتباط با کلمات و آیات لفظی قرآن، این گونه متبرک می‌شود، چرا جان ما با معنای قرآن، انس نگیرد تا متبرک شود؟ آنگاه، انسانی که می‌تواند به این کرامت و اوج برسد، چرا خود را به آن حضیض بکشاند و در پندار زندگی کند؟

نمونه‌ای از پندارهای رهزن

یکی از پندارهایی که مانع و رهزن سیر و سلوک آدمی است، آن است که خود را «مالک‏» و «ملک‏» می‌داند و معرفت والا و گرانقدری که دین به ما می‌آموزد و در زمینه حسن خلق و تهذیب روح، سهم مؤثری دارد این است که آنچه در دست ماست «عاریه‏» است و ما مالک و ملک چیزی نیستیم:

«لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیوة و لا نشورا»(۲۱)

«قل من یرزقکم من السماء والارض امن یملک السمع و الابصار و من یخرج الحی من المیت و یخرج المیت من الحی و من یدبر الامر فسیقولون الله فقل افلا تتقون‏»(۲۲) .به چیزی که در دست کسی است و مال او نیست از این جهت عاریه گفته‌اند که آن شخص از آن عریان است. کسی که مالک چیزی نباشد و آن را از دیگری بگیرد، در حقیقت، خود از آن عریان و برهنه است. همه عناوین حقیقی عاریه است. با قدری تامل بیشتر، می‌بینیم نه تنها اموال، اولاد و اعضای خانواده ما عاریه‌اند، بلکه اصل زندگی و «بود» ما نیز عاریه است. حافظ می‌گوید:

این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست

روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم

اصلا این جهان، جهان عاریه است. در این جا جز خلیفةالله کسی مظهرملیک و مالک نیست مگر در حد بسیار ضعیف; ولی در بهشت جاودان، خداوند، مؤمنان صالح را مظهر ملیک و مالک می‌کند. آن جا دیگر انسان، عریان‌یا عاری نیست.

وعده‌ای که به بهشتیان داده شده این است:

«الا تجوع فیها و لا تعری‏»(۲۳)

انسان در بهشت نه گرسنه است و نه عریان و انسان مؤمن‌نه تنها عاری نیست و همواره جامه در بر دارد، بلکه مظهر ملیک و مالک است.

عده‌ای مظهر

«تبارک الذی بیده الملک‏»(۲۴)

هستند و اینان «متوسطان‏» از مؤمنانند و عده‌ای مجلای

«فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی‌ء»(۲۵)

که اینها «اوحدی‏» از مؤمنان هستند. از این رو در بهشت، انسان هر چه بخواهد برای او حاصل است:

«لهم ما یشاؤون فیها و لدینا مزید»(۲۶) .در دنیا هر چه بخواهیم، نصیبمان نخواهد شد خواه متعلق درخواست، متاع دنیا باشد یا آخرت:

«لیس بامانیکم و لا امانی اهل الکتاب‏»(۲۷) .بسیاری از تمنیات ما حاصل نشده و نمی‌شود. ما در راه به ثمر رسانیدن بسیاری از کارها تلاش و کوشش می‌کنیم ولی به مقصد نمی‌رسیم، ولی در بهشت، خواستن همان و تحقق مقصود، همان. خواسته خداوند همیشه محقق است; زیرا هیچ مانعی در برابر حکم او نیست:

«لا راد لقضائه‏»(۲۸)

و در بهشت چون مؤمنان، مظهر «هو الملیک‏» و «هو المالک‏» و مظهر

«تبارک الذی بیده الملک‏»(۲۹)

و

«فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی‌ء»(۳۰)

هستند، ملک و ملکوت هر چیزی به دست آنهاست.

چنین عالمی در انتظار ماست. آنگاه ما خود را به زباله دنیا، سرگرم می‌کنیم!

مرداری که در گوشه‌ای افتاده، شامه‌ای را نمی‌رنجاند، ولی شامه‌ای رهگذر از بوی بد مرداری رنجور می‌شود که بادی وزیده، بوی بد آن را به شامه‌رهگذر می‌رساند. فرستادن بادها به دست‌خداست:

«و هو الذی یرسل الریاح‏»(۳۱)

و ذات اقدس اله گاهی در جوامع انسانی تحولی پیش می‌آورد که مانند باد بوی بد مردار درون انسان ریاکار و سمعه‌گرا را آشکار می‌کند و چنین انسانی، یکباره بی حیثیت می‌شود. قرآن کریم می‌فرماید:

غیبت، خوردن گوشت‌برادر مرده است. انسان وقتی مردار خوار شد، در درون او انباشته می‌شود.

آنگاه بادی می‌وزد و آن بوی بد را ظاهر می‌کند و شخص مردارخوار رسوا می‌شود.با همه بدیهایی که داریم خدا آبروی ما را نمی‌برد.امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‌فرماید:

انسان بد، لحظه‌ای از لطف خدا بیرون نیست:

«بل لم تخل من لطفه مطرف عین فی نعمة یحدثها لک، او سیئة یسترها علیک او بلیة یصرفها عنک‏»(۳۲) .این کلام کسی است که درون‌بین است و از باطن ما خبر دارد.حضرت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‌فرماید:

«و الله لو شئت ان اخبر کل رجل منکم بمخرجه و مولجه و جمیع شانه لفعلت‏»(۳۳)

به خدا سوگند اگر بخواهم همه اسرار شما، یعنی سرگذشت و سرنوشت، ورود و خروج و آغاز و انجام هر یک از شما را بگویم، می‌توانم. گاهی انسان بر اثر احضار و ارتباط با ارواح یا حشر با جنیان خبرهایی می‌شنود. البته این خبرها قطعی نیست و کذب و اشتباه در آنها فراوان است; اما گاهی انسان از زبان مطهر معصوم علیه‌السلام، سخنی می‌شنود که یقین‌آور است. او که از درون انسانها باخبر است، می‌فرماید:

با این‌که شما بد هستید، لحظه‌ای از لطف خدا بیرون نیستید ولی از او حیا نمی‌کنید.انسان در بسیاری از موارد بر اثر نعمت‌بسیار خوب حیا بدی را ترک می‌کند، چنانکه فرزند جوان به مادر و پدر پیر خود احترام می‌گذارند و از آنان اطاعت می‌کنند با این که از آنان ترسی ندارند. حوادث تلخ بسیاری در کمین ماست و ما نمی‌توانیم آنها را برطرف یا کنترل کنیم; اما به لطف خدا از ما برداشته می‌شود ولی ما احیانا خود را طلبکار تلقی کرده و می‌گوییم کار خیری کرده‌ایم که فلان حادثه پیش نیامده، در حالی که آن کار خیر هم مشمول لطف خدا بوده اما خودخواهی نمی‌گذارد که بگوییم خدا ما را حفظ کرده است. اگر ذات اقدس اله ما را این گونه مشمول نعمتهای خاص خود قرار داده است که هر آن، لطفی نسبت‌به ما روا می‌دارد برخلاف حیا و ادب است که انسان از لطف عمیم و ستر صمیم او غفلت کرده گناه کند.در کتابهای اخلاقی بابی با عنوان «الادب مع الله‏» هست که از رعایت ادب با خدا در خلوت و جلوت بحث می‌کند.امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

دنیا شما را فریب نداده و راستگوست; زیرا آنچه را دیگران داشتند به شما عرضه و آنگاه تهدید کرده که:

نیروی چشم، گوش، بازو، پست و میز و مقام را از شما می‌گیرم و گرفت و انسان هر چه بر عمرش افزوده می‌شود قوای خود را یکی پس از دیگری از دست می‌دهد، ولی متوجه نمی‌شود که این قوا عاریه است و چون می‌گیرند معلوم می‌شود از آن او نیست:

«ام متی غرتک؟ ابمصارع آبائک من البلی، ام بمضاجع امهاتک تحت الثری؟.

.

. ان الدنیا دار صدق لمن صدقها ودار عافیة لمن فهم عنها ودار غنی لمن تزود منها ودار موعظة لمن اتعظ بها.

.

. فمن ذا یذمها وقد آذنت‌ببینها ونادت بفراقها ونعت نفسها واهلها فمثلت لهم ببلائها البلاء.

.

.

»(۳۴)

«و حقا اقول:

ما الدنیا غرتک ولکن بها اغتررت ولقد کاشفتک العظات وآذنتک علی سواء ولهی بما تعدک من نزول البلاء بجسمک والنقص فی قوتک، اصدق واوفی من ان تکذبک او تغرک.

.

. ولئن تعرفتها فی الدیار الخاویة والربوع الخالیة لتجدنها من حسن تذکیرک وبلاغ موعظتک بمحلة الشفیق علیک والشحیح بک.

.

.

»(۳۵).پی‌نوشت‌ها:

۱.

سوره علق، آیه ۱۴٫۲.

همه تعلیمات قرآن بر اساس تشویق به بهشت و ترهیب از دوزخ نیست، بلکه بخش قابل توجهی از آن، معرفتهای عارفانه و حکیمانه است و ما را به حیای از خدا وامی‌دارد، مانند این که می‌پرسد:

آیا انسان نمی‌داند که خدا او را می‌بیند؟

بنابراین، اگر جهنم نبود، باز هم جا داشت که انسان گناه نکند، چنانکه هیچ انسان باحیایی در کنار سفره مهماندار و دوست‌خود آشکارا در برابر او به خالفت‌برنمی‌خیزد.۳.

سوره بلد، آیه ۷٫۴.

سوره زخرف، آیه ۸۰٫۵.

سوره بلد، آیه ۵٫۶.

سوره قیامت، آیه ۳٫۷.

سوره عنکبوت، آیه ۴٫۸.

سوره همزه، آیه ۳٫۹.

سوره انبیاء، آیه ۳۴٫۱۰.

سوره مؤمنون، آیه ۱۱۵٫۱۱.

سوره زخرف، آیه ۳۷٫۱۲.

سوره کهف، آیه ۱۰۴٫۱۳.

سوره ابراهیم، آیه ۴۳٫۱۴.

سوره شمس، آیات ۷ ۸٫۱۵.

سوره فرقان، آیه ۷۰٫۱۶.

شرح الاربعین، ص ۳۴٫۱۷.

سوره توبه، آیه ۱۰۴٫۱۸.

اصول کافی، ج ۱، ص ۱۸۳٫۱۹.

شرح الاربعین، ص ۴۴٫۲۰.

نهج‌البلاغه، حکمت ۱۳۳٫۲۱.

مفاتیح الجنان، تعقیب نماز عصر.۲۲.

سوره یونس، آیه ۳۱٫۲۳.

سوره طه، آیه ۱۱۸٫۲۴.

سوره ملک، آیه ۱٫۲۵.

سوره یس، آیه ۸۳٫۲۶.

سوره ق، آیه ۳۵٫۲۷.

سوره‌نساء، آیه ۱۲۳٫۲۸.

بحار، ج ۴، ص ۱۶۰٫۲۹.

سوره ملک، آیه ۱٫۳۰.

سوره یس، آیه ۸۳٫۳۱.

سوره اعراف، آیه ۵۷٫۳۲.

نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲۳، بند ۹٫۳۳.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۷۵، بند ۳٫۳۴.

نهج‌البلاغه، حکمت ۱۳۱٫۳۵.

نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲۳، بند ۱۰.====فصل چهارم:عقل متعارف====

عقال عقل

قرآن کریم، برای نزاهت روح، هم راه‌های بهداشتی و هم راه‌های درمانی را ارائه می‌کند تا انسان اولا بیمار نشود و آلوده نگردد; و ثانیا اگر بیمار و آلوده شد، خود را درمان و تطهیر کند.اهل معرفت، چون گناه را سم می‌دانند، توبه، کفارات، حسنات و انجام کارهای خیر را «پادزهر» یا «تریاق‏» معرفی کرده‌اند که زهر را شستشو می‌کند و از بین می‌برد. ممکن نیست انسان مسموم بتواند به مقصد خود راه پیدا کند. به همین جهت قبلا با تنظیم کفاره، توبه، حسنات و.

.

.

، آن زهرها شستشو می‌شود و انسان مطهر و منزه از سم به خدای صمد، راه پیدا می‌کند.چون راه سیر و سلوک به سوی خدا طولانی است، انسان سالک باید در هر مرحله‌ای که در پیش دارد سفر را با شرایط خاص آن مرحله، طی کند و اگر به مقصدی رسید، «نتیجه‏» آن مقصد را به همراه خود ببرد; نه «حد» آن را وگرنه هرگز توان ترقی نخواهد داشت; چنانکه یک پرنده وقتی متولد می‌شود، در آشیانه‌ای زندگی می‌کند تا محفوظ باشد، ولی وقتی پر درمی‌آورد ماندن در آشیانه مایه هلاکت او می‌شود بنابراین، نباید در آن قفس و دام بماند.اهل معرفت، عقل متعارف را برای یک مرحله لازم می‌دانند; اما در مرحله دیگر، همین عقل، «عقال‏» می‌شود.


عقال، بندی است که با آن زانوی شتران سرکش را می‌بندند و به «عقل‏» از این جهت، عقل می‌گویند که جلو غرایز و امیال سرکش را می‌گیرد و زانوی شهوت و غضب سرکش را می‌بندد و «عقال‏» می‌کند، ولی همین عقل مصطلح که همه تلاش و کوشش آن برای حفظ حیات ظاهر است، در مراحل بالاتر، عقال است و باید از دست و پا گرفته شود; مثلا، انسانی که بخواهد به اوج لقای حق راه پیدا کند عقل متعارف، مانع آن است و می‌گوید سلامت‌خود را از دست مده.

اگر بخواهد شهید بشود، عقل متعارف، می‌گوید دیگران هستند; تو فرزندانی داری و مسئول تربیت آنها هستی. به علاوه تو می‌توانی از راه‌های دیگر به جامعه خدمت کنی.اگر ابراهیم (علیه السلام) با عقل عادی می‌اندیشید، همین عقل عادی برای او عقال و پایبند بود و هرگز حاضر نبود تن به آتش بسپارد یا هنگامی که دستور یافت فرزندش را ذبح کند، اگر عقل عادی را معیار عمل خود قرار می‌داد و می‌گفت:

قربانی کردن فرزند، مصلحت نیست; زیرا این جوان، فردا کامل می‌شود و به سود جامعه اقدام می‌کند، چنین برداشت و اندیشه عاقلانه‌ای عقال پای او می‌شد.

جنگ عقل و عشق

اهل معرفت می‌گویند جهاد سه قسم است:

«جهاد اصغر» که انسان در بیرون هستی خود با دشمن مهاجم می‌جنگد. از این بالاتر، «جهاد اوسط‏» است که در صحنه نفس، بین رذیلتها و فضیلتها نزاع و تهاجم وجود دارد و انسان می‌کوشد در جنگ بین فجور و تقوا و حرص و قناعت، و جهل و عقل و.

.

.

، فضیلت را فاتح کند; یعنی، آنچه در علم اخلاق و فن تهذیب نفس، به «جهاد اکبر» موسوم است نزد اهل معرفت، جهاد اوسط است.

اما «جهاد اکبر» نزد اهل معرفت، همان جنگ عقل و عشق است; کسی که عارف و مشتاق لقای حق باشد، جهاد اکبر یا جنگ بزرگتر را بین عقل و عشق می‌داند، نه بین عقل و جهل، و آنگاه می‌کوشد تا عشق و محبت را بر عقل پیروز کند، یعنی عقل در مقابل جهل، عهده‌دار عقال کردن غرایز و اغراض وهمی و خیالی از یک سو و اهداف شهوی و غضبی از سوی دیگر است، لیکن عقل در مقابل عشق، عقال شده عشق است; زیرا عقل مصطلح در ساحت عشق چونان وهم و خیال است در مصاف با عقل مصطلح عاقلان.بسیاری از دانشمندان در جریان انقلاب اسلامی به امام (رضوان‌الله‌علیه) هشدار می‌دادند که نبرد با ارتش قدرتمند پهلوی، کار آسانی نیست و خود را به آب و آتش انداختن است. این هشدار یا نصیحت، عاقلانه بود; اما امام راحل (رحمة الله علیه) عاشقانه قیام کرد; نه عاقلانه.در قیام سالار شهیدان (سلام الله علیه) نیز بسیاری از مؤمنان، علماء، زاهدان و ناسکان، به آن حضرت (علیه السلام)، توصیه می‌کردند تا به استقبال صحنه خونین کربلا نرود; زیرا مرگ، آوارگی و اسارت را در پی دارد. البته اینها انسانهای عاقل بودند و سعی می‌کردند که عقل را بر جهل و فضایل اخلاقی را بر رذایل اخلاقی پیروز کنند، ولی عاشق نبودند.

اگر به زکریای پیغمبر (علیه السلام) می‌گفتند پذیرش شهادت دشوار است، آن را تحمل نکنید، می‌گفت:

من زنده‌ام برای این که توحید را احیا کنم و اگر توحید در خطر باشد حیات برای من، سودمند نیست.

چنین انسانی عاشق و عارف است. انسان آنگاه که به مرحله عشق می‌رسد تازه می‌فهمد که عقل حقیقی همان «عقل برین‏» است که او دارد و دیگران گرفتار عقال و وهمند و آن را عقل می‌پندارند.البته اگر کسی در مسیر مستقیم نباشد; یعنی، بر اساس واجب و مستحب، حرکت و از حرام و مکروه اجتناب نکند، اصلا سالک نیست و قیام و اقدام چنین شخصی از حث‌خارج است; چون راه لقای حق، یکی بیش نیست و آن هم انجام دادن واجبها و مستحبها و ترک حرامها و مکروه‌هاست و بس.====فصل پنجم: هوس‌مداری و خودبینی====

جهاد اصغر، مقدمه جهاد اکبر

بدترین دشمن سعادت و رستگاری آدمی، نفس خودبین و هوس‌مدار اوست:

«اعدی عدوک، نفسک التی بین جنبیک‏»(۱)

و انسان سالک برای دستیابی به مقصد باید این مانع بزرگ راه سیر و سلوک را از میان بردارد.

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) ستیز با هوای نفس را راس هرم دین معرفی می‌کند:

«راس الدین مخالفة الهوی‏»(۲) .قبل از مبارزه با دشمن بیرون، باید در سایه تهذیب نفس دشمن درون را رام کنیم; زیرا جهاد اکبر مقدم بر جهاد اصغر است، گرچه جهاد اصغر، مقدمه جهاد اکبر است; زیرا همان نسبتی که بین تعلیم و تزکیه هست، بین جهاد اصغر و اکبر هم برقرار است. قرآن کریم در برخی موارد، تزکیه را قبل از تعلیم نام می‌برد، مانند:

«یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة‏»(۳)

و در بعضی موارد نیز تعلیم را پیش از تزکیه ذکر می‌کند، مانند:

«و یعلمهم الکتاب و الحکمة و یزکیهم‏»(۴) .علت این تقدیم و تاخیر آن است که تعلیم، «مقدمه‏» تزکیه است و قبل از آن ذکر می‌شود، ولی چون تزکیه هدف است و هدف علت غایی و علت غایی مقدم بر معلول است از این رو تزکیه «مقدم‏» بر تعلیم بوده، در برخی موارد قبل از تعلیم ذکر می‌شود.جهاد اصغر وسیله است تا در سایه آن به هدف عالی و والا، که استقرار نظام اسلامی و تخلق و تعهد جامعه به خلق و عهد الهی است راه یابیم و آن کسی که همواره در فضای جهاد اصغر به سر می‌برد و به فکر جهاد اکبر نیست، عمرش را همیشه در مقدمه صرف کرده و هرگز از آن عبور نکرده است. از این رو، از نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسیده است که هنگام بازگشت‌سپاهیان اسلام از جبهه‌های جنگ فرمودند:

شما از جهاد اصغر فراغت‌یافته‌اید، خود را برای جهاد اکبر آماده کنید:

«ان النبی صلی الله علیه و آله و سلم بعث‌سریة فلما رجعوا قال:

مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقی الجهاد الاکبر. قیل:

یا رسول الله و ما الجهاد الاکبر؟ قال:

جهاد النفس‏»(۵) .از این حدیث نورانی استفاده می‌شود که پیروزی بر دشمن بیرون مقدمه است و مجاهدان این جهاد می‌فهمند که می‌شود دشمن را به زانو درآورد. سر صدور این سخن از نبی گرامی صلی الله علیه و آله و سلم آن است که آنها چون از جنگ با دشمن بیرون فراغت‌یافته، پیروزمندانه از جبهه برگشته بودند به فکر اصلاح نفس نبودند، با گذشت زمان و پدید آمدن حادثه «سقیفه بنی ساعده‏»، این حقیقت روشنتر شد و آنان بر اثر نپرداختن به جهاد اکبر به ولای اهل بیت نرسیدند و به مقام شامخ تولی «ولی الله‏» راه نیافتند.بنابراین، دفاع مقدس در جبهه‌و پشت جبهه مقدمه است، نه هدف نهایی.

انسان مؤمن، بیگانه را از حریم میهن اسلامی خود طرد می‌کند تا در کمال امنیت ایمانش را حفظ کند و در فضایی آزاد، بتواند درست‌بیندیشد، حق را درست درک کرده و به آن معتقد شود و در عمل نیز آن را درست پیاده کند.

پیروزی در جهاد اصغر و اکبر

لزوم مبارزه، بهره‌مندی از نصرت خدا و امدادهای غیبی و یا شکست و حرمان از امدادهای غیبی الهی هیچ یک مخصوص جهاد اصغر نیست، بلکه شامل هر دو جهاد است. پس، این که ذات اقدس اله می‌فرماید:

«و لینصرن الله من ینصره‏»(۶)

یا

«ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم‏»(۷)

اختصاصی به جنگ بیرون ندارد. چنانکه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از دستور ریاضت و جهاد با نفس به آیه دوم استناد می‌کند:

«اسهروا عیونکم و اضمروا بطونکم و استعملوا اقدامکم و انفقوا اموالکم و خذوا من اجسادکم فجودوا بها علی انفسکم و لا تبخلوا بها عنها فقد قال الله سبحانه:

«ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم‏»(۸) .در مسائل درون نیز، گاهی انسان در مسائل فکری، بین دو فکر و در امور گرایشی، بین دو خواهش سرگردان می‌شود.انسان همان گونه که در بخش اندیشه، باید حق را از باطل و صدق را از کذب جدا کند، در بخش گرایش هم باید خواهشهای صحیح را از خواهشهای باطل تفکیک کند. گاهی دو فکر متفاوت در دو انسان وجود دارد; ولی گاهی دو فکر و رای، در یک شخص ظهور می‌کند و شخص واحد، مردد بین دو اندیشه می‌شود.

در این میدان وسیع، اگر هدف انسان این باشد که حق را بفهمد و در این هدف، تیره و تاریک نباشد، ذات اقدس اله او را راهنمایی می‌کند تا «رشد» را از «غی‏» باز شناسد و به مرحله:

«قد تبین الرشد من الغی‏»(۹)

برسد و به حیات طیبه‌ای که بر اثر داشتن بینه حاصل می‌شود، دست‌یابد:

«لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة‏»(۱۰)

زیرا آیاتی مانند:

«ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم‏»(۱۱)

«و لینصرن الله من ینصره‏»(۱۲)

و

«الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»(۱۳)

در میدان جهاد اکبر هم ظهور دارد.مرحله دیگر در جهاد اکبر این است:

هنگامی‌که خواهشهای نفسانی جلو گرایشهای حق را می‌گیرد، باید انسان با آنها مبارزه کند; زیرا همه آیات، و روایاتی که درباره جهاد و پیروزی حق بر باطل وارد شده، شامل این مرحله نیز می‌شود.در این صورت، انسان وارد مبارزه فکری در درون خود می‌شود تا حق را بر باطل پیروز کند.

آنگاه خدای سبحان بر اساس

«بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق‏»(۱۴)

حق را بر سر باطل کوبیده، و آن را مغزکوب می‌کند. پس، اگر کسی بین دو اندیشه مردد باشد، در صورتی که هدفش تشخیص صحیح حق بوده و در تعقیب این هدف مخلص باشد، در تشخیص مطلوب، مصیب خواهد بود.

آثار کوتاهی در جهاد اکبر

اگر انسان در جنگ بیرون ظفرمند شود و در جهاد اکبر که جنگ درون است، پیروز نگردد، با خطر انحراف و ارتداد از ولایت مواجه است. آنچه از ناحیه معصوم(علیه‌السلام) رسیده که«ارتد الناس الا ثلاثة‏»(۱۵) ناظر به همین است.

این ارتداد، ارتداد از اصل دین نیست، بلکه ارتداد از ولایت و رهبری علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) است.از سوی دیگر، خونی که بعد از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از مسلمانان بر زمین ریخت، خیلی بیش از خونی بود که در زمان خود آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم در جهاد با کفار ریخته شد! چون آنان جهاد اصغر کرده بودند و تنها در این فکر بودند که با دشمن بیرونی بجنگند و آنان را از سرزمین خود برانند، ولی جهاد اکبر را فراموش کرده بودند; در حالی‌که مسئله «قاسطین‏» و «ناکثین‏» و «مارقین‏» نیاز به جهاد اکبر داشت.اشخاصی مانند طلحه و زبیر در جنگهای اسلامی و جهاد اصغر شرکت می‌کردند، ولی هنگامی‌که امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) به مقام خلافت رسید، چون دیدند آن حضرت، اهل بذل و بخشش بیجا نیست او را رها کردند و نصیحت امام معصوم در آنان اثر نکرد.امام علی (علیه السلام) پیش از شروع جنگ جمل ابن عباس را برای میانجیگری فرستادند و فرمودند:

با طلحه مذاکره نکن; زیرا اگر با او ملاقات کنی، او را مانند گاو نری می‌بینی که شاخش را بر گرداگرد گوش خود پیچانده است. او بر مرکب سرکش هوا و هوس سوار می‌شود و می‌گوید:

مرکبی رام است. او سخن کسی را نمی‌شنود:

«لا تلقین طلحة، فانک ان تلقه تجده کالثور عاقصا قرنه، یرکب الصعب ویقول هو الذلول‏»(۱۶) .از سوی دیگر، گاهی انسان بر اثر جهاد اکبر به جایی می‌رسد که امام‌معصوم‌سخن او را به عنوان سند نقل می‌کند; چنانکه از امام‌باقر(علیه‌السلام)نقل‌شده است که آن حضرت در جمع شاگردانش سخن ابی‌ذر را نقل کردند:

«عن ابی بصیر، قال:

سمعت ابا جعفر (علیه السلام) یقول:

کان فی خطبة ابی ذر رحمة الله علیه.

.

.

»(۱۷) .اگر چه ابوذر، معصوم نبود و سخن او مانند سخن معصوم‌حجت نیست، ولی چون معصوم سخن او را نقل می‌کند، معلوم می‌شودکه بر کلام او صحه گذاشته است.

گرچه آن حضرت، نیازی نداشت که از ابی‌ذر نقل کند، ولی این کار جنبه تشویقی و الگوسازی داشت; یعنی انسان می‌تواند به جایی برسد که امام معصوم سخن او را برای نصیحت و تعلیم دیگران بازگو کند.اکنون نیز این راه باز است. انسان ممکن است‌بر اثر پیروزی در جهاد بیرون و درون، به جایی برسد که وجود مبارک ولی عصر (ارواحنا فداه) سخن او را برای دیگران نقل کند و به لطف الهی در نظام اسلامی، ابوذر شدن دشوار نیست. چون همه درهای بهشت، باز و همه درهای جهنم بسته است. در نظام گذشته اگر کسی می‌خواست‌به جهنم برود، به آسانی می‌رفت; چون همه راه‌های گناه به روی همه باز بود، اما اکنون اگر کسی بخواهد به جهنم برود، رسانه‌های همگانی، نویسندگان، گویندگان، همه و همه، او را راهنمایی و از گناه نهی می‌کنند و اگر کسی مرتکب خلاف شود، دستگاه قضایی او را به زندان می‌برد تا مانع جهنم رفتن او شود.

حفظ آمادگی در برابر دشمن

وقتی انسان سالک صالح به مقصد می‌رسد که دوست و دشمن راه سیر و سلوک خودرا شناسایی کند و به دوستی دوستان این راه، ارج بنهد و کوشش کند تا دشمنی‌دشمنان یا خود دشمن را از بین ببرد.

برای شناخت دوست و دشمن دو راه‌وجود دارد:

راه برهان و راه جدل.

راه شناخت‌برهانی، همان تحلیل عقلی است‌که انسان، هدف خود را مشخص کند و بر اساس آن بفهمد چه چیزی بااوهماهنگ و چه چیز با او ناهماهنگ است; اما شناخت جدلی آن است که اگریکی از دو مقابل را فهمید، مقابل دیگر هم با مقایسه، ادراک شود; مثلا، وقتی‌از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) پرسیدند عقل چیست و عاقل کیست، فرمودند:

عقل آن است که انسان به وسیله آن چیزی را در جای خود قرار بدهد و عاقل کسی‌است که هر کاری را بجا انجام دهد. آنگاه پرسیدند:

جهل چیست‌یا جاهل‌کیست، فرمودند:

گفتم یعنی :

«تعرف الاشیاء باضدادها»:

«و قیل له:

صف لنا العاقل فقال (علیه السلام):

هو الذی یضع الشی‌ء مواضعه، فقیل:

فصف لنا الجاهل، فقال:

قد فعلت‏»(۱۸)

کسی که عقل را شناخته باشد، جهل را که مقابل آن است می‌شناسد و اگر عاقل را بشناسد، جاهل شناخته‌می‌شود.البته راه اساسی همان راه برهانی است; زیرا چنانکه دشمن‌ترین دشمن‌ها نفس اماره است:

«اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک‏»(۱۹)

بهترین دوستان نیز عقلی است که ما را به عبادت حق دعوت می‌کند:

«احب المحبین الیک عقلک الذی بین جنبیک‏».با این مقدمه، روشن می‌شود که هیچ محبوب و محبی در نهان ما برتر از عقل نیست; چنانکه هیچ دشمنی در درون ما بدتر از نفس اماره‌نیست.قرآن کریم که راه تهذیب روح را فراسوی سالک صالح، نصب می‌کند، درباره‌دفع دشمن بیرون، می‌فرماید:

«و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة‏»(۲۰)

تامی‌توانید برای محفوظ ماندن از تهاجم دشمنان بیرون، مسلح و آماده باشید;دشمنان بیرون را شناسایی و راه نفوذ و کیفیت و کمیت تهاجم آنان را ارزیابی‌و خود را مسلح کنید تا از گزند تهاجم آنها محفوظ بمانید. در میدان جهاداکبر با نفس، آمادگی بیشتری لازم است; زیرا جهاد اکبر با نفس عوبت‌بیشتری دارد; در جنگ بیرون اگر دشمنی مانند حیوان درنده به انسان تهاجم کند وانسان طعامی به او بدهد، حداقل همان چند لحظه‌ای که مشغول خوردن آن‌طعمه است انسان را رها می‌کند و انسان راهی برای فرار می‌یابد، ولی اگر انسان‌به دشمن درون طعمه‌ای بدهد، باید از جان و ایمان خود مایه بگذارد و بادست‌خود دشمن را تقویت و خود را تضعیف کند.از این رو هر لحظه‌ای که‌انسان بخواهد با دشمن درون مدارا کند، در معرض خطر بیشتری قرار می‌گیرد.ما باید هر لحظه مسلح و آماده باشیم تا مبادا دشمن درون، حمله را آغازکند; اما همان‌گونه که دشمن درون، قویتر از دشمن بیرون است و در خواب وبیداری حمله می‌کند و هرگز آتش‌بس نمی‌پذیرد، آمادگی برای دفاع در قبال‌تهاجم این دشمن درون نیز خیلی دشوارتر از آمادگی برای نجات از تهاجم دشمنان بیرون است.کسی که به مرض اخلاقی یا گناه مبتلا و آلوده نشده، نباید به همین مقدار اکتفا کند; زیرا شاید دشمن به او فرصت داده است تا وی را در حال غفلت‌بگیرد و یا این که چون شرایط اغواء، حاصل نبود و امکانات، کم بود حمله نکرده است; اما هنگامی که شرایط اغواء، مساعد و امکانات، بیشتر شود، حمله را آغاز کند. از این رو ملاحظه می‌شود برخی افراد تا هنگامی که مشغول کاری نیستند، سالک گونه‌اند، ولی وقتی به رفاه یا مقامی می‌رسند، آن صلاح و سداد را از دست می‌دهند; زیرا از قبل آماده نشده بودند تا با تهاجم غافلگیرانه دشمن درون مبارزه کنند، چنانکه برخی افراد در دوران تحصیل، در حوزه‌ها و دانشگاه‌ها با صلاح و فلاح به سر می‌برند، چون راه نفوذ شیطان بر اثر مراقبت کوتاه‌مدت بسته است، ولی وقتی وارد جامعه شدند با تطمیع و تحبیب خود را می‌بازند; اما اگر کسی در دوران جوانی و در دوران تحصیل خود را با استمرار مراقبت و محاسبت کاملا بسازد وقتی به سمتی برسد مسلحانه آن سمت را می‌پذیرد و بدین جهت اموری مانند رشوه، وعده و وعید او را تهدید نمی‌کند.

لزوم تحصیل فقه جامع

یکی از سخنان جامع (۲۱) علی بن ابیطالب (علیه السلام) این است:

«من اتجر بغیر فقه فقد ارتطم فی الربا»(۲۲)

کسی که بدون آشنایی با مسایل فقهی وارد تجارت شود حتی به صورت ندانسته و نخواسته، گرفتار ربا شده و در آن، غوطه‌ور می‌شود. بنابراین برای اجتناب از این گناه، ابتدا باید با مسایل فقهی و حلال و حرام، آشنا و آنگاه وارد تجارت شد و این تمثیل است نه تحدید و تعیین. بنابراین، اگر کسی خواست وارد اداره‌ای شود، باید گذشته از احکام عمومی اسلام آشنایی با مسایل اخلاقی و فقهی مربوط به آن را قبلا فراهم کرده باشد تا وقتی که به منصب و پست می‌رسد خود را نبازد و گرفتار رشوه و مانند آن نشود.پس منظور امیرالمؤمنین (علیه السلام) تنها فقه اصغر و دانستن حلال و حرام و ربا نیست; چون بعضی با این که حلال و حرام را می‌شناسند در گودال گناه فرو می‌روند. بنابراین، منظور، مجموع فقه اصغر و اکبر یعنی مجموع دانستن حلال و حرام و تحصیل فضایل اخلاقی است و کسی که بخواهد سمتی را در اجتماع بپذیرد باید قبلا فقیه به فقه اکبر و اصغر یعنی اخلاق، احکام فقهی و مسائل حقوقی بشود.ما برای این که وارد میدان فقه جامع بشویم و خود را بسازیم و آنگاه مسؤولیت اداری و اجتماعی را بپذیریم، چند شرط و راه وجود دارد که باید همه آنها را طی کرد و از همه آنها بهره برد:

یکم: مراقبت و محاسبه.ما باید محاسب و مراقب خود باشیم که نفس آزمند ما از ما چه می‌طلبد.

اگر خواسته معقول و مقبول او را دادیم و آنگاه دیدیم نسبت‌به این خواسته بی اعتناست و چیز دیگر طلب می‌کند، معلوم می‌شود طلب و خواهش او کاذب است.

مثل زر اندوزی که، تلاش و کوشش می‌کند آنچه را ندارد فراهم کند; اما وقتی فراهم کرد نسبت‌به آنچه در دست اوست‌بی رغبت، و نسبت‌به آنچه در دست دیگران می‌بیند راغب است.

او می‌خواهد به طمع دروغینش پاسخ مثبت‌بدهد و آن هم پاسخ دادنی نیست و همواره فریاد:

«هل من مزید» وی بلند است.

مانند تشنه‌ای که آب شور بنوشد و عطش او رفع نشود، معلوم می‌شود نوشیدن کاذب است و او باید آب زلال و شیرین بنوشد.ما وقتی چیزی را نداریم مایلیم آن را به دست‌بیاوریم اما وقتی آن را به دست می‌آوریم چنین دستاوردی به خواست ما پاسخ نمی‌دهد و بنابراین آن را رها کرده، به سراغ چیز دیگری می‌رویم; در این صورت ما در حقیقت انبار دار دیگرانیم و انبار دار هرگز بهره‌ای نمی‌برد.بزرگان علم اخلاق، می‌گویند انبارداری برای دیگران مانند تیز کردن کاردی است که از آن هیچ استفاده نشود; و انباردار مانند کتاب است که علمهای فراوانی را به عالمان دین شناس می‌دهد، اما خودش چون جامد است، از محتوای خود آگاه و به آن عامل نیست; ولی اگر کسی مثل آفتاب باشد که هم خودش روشن است و هم دیگران را روشن می‌کند، خوب است.

انسان باید هم به دیگران خیر برساند و هم خودش استفاده کند; اما اگر کسی زراندوزی پیشه کند، او در حقیقت انبار دار دیگران است و انباردار هرگز لذت نمی‌برد و رنج او زمینه‌ساز گنج دیگران است.

سر این که سلاطین و حاکمان جهان هرگز سیر نمی‌شوند، است که آنان به سراغ عطش کاذب می‌روند.

پس این دو وصف:

رغبت قبلی و زهد بعدی، نشانه کذب طلب است.بنابراین، پس از شناخت دوست و دشمن باید کاملا مراقب خود باشیم و ببینیم پیشنهادی که در نهان ما پیدا شده است پیام دوست است‌یا پیام دشمن; زیرا ما با سرمایه تشخیص، خلق شده‌ایم و کسی نیست که این سرمایه را نداشته باشد:

«و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها»(۲۳)

هر کسی به اندازه خود می‌فهمد راهی که برگزیده حق یا باطل است.یکی از کلمات جامع امیرالمؤمنین (علیه السلام)، این است:

«یا ابن آدم، کن وصی نفسک فی مالک و اعمل فیه ما تؤثر ان یعمل فیه من بعدک‏»(۲۴)

تو خود، وصی خود باش; یعنی، هرگز نگو بعد از مرگ من، این مال را چنین مصرف کنند.

وصیت دو گونه است:

عهدی و تملیکی; وصیتی که مربوط به بعد از مرگ است وصیت عهدی است که از انسان در حال حیات ساخته نیست; مانند وصیتهای مربوط به کفن و دفن.

اینها مربوط به انسان مرده است; اما در وصیت تملیکی، نباید انسان زنده، مانند مرده باشد بلکه باید، وصی خودش باشد. جمله

«کن وصی نفسک‏»

کلمه جامعه و فراگیر است; یعنی، «کن حسیب نفسک‏»، «کن رقیب نفسک‏»، «کن محب نفسک‏»، و .

.

.البته ما در قیامت‌حسابرس خود هستیم:

«کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا»(۲۵) . آن روز که انسان نمی‌تواند دروغ بگوید و کار خود را توجیه کند:

«و لا یکتمون الله حدیثا»(۲۶)

ولی هنر این است که انسان در دنیا حسیب و محاسب خود باشد. اثر تهذیب روح آن است که انسان قبل از مرگ به این مقام رفیع بار یابد.در قیامت، همه انسانها، یکجا زنده می‌شوند:

«قل ان الاولین و الاخرین لمجموعون الی میقات یوم معلوم‏»(۲۷) .در آن جا هیچ کس به فکر دیگری نیست. در این دنیا نیز در یک حادثه تلخ آتش سوزی یا زلزله، هیچ کس به فکر دیگری نیست.

مادر نیز در حادثه آتش سوزی یا زلزله بدون این که به فکر کودکش باشد فرار می‌کند.

در حالی که زلزله قیامت، زلزله معمولی یا «زمین لرزه‏» نیست; بلکه «جهان لرزه‏» است:

«ان زلزلة الساعة شی‌ء عظیم‏»(۲۸)

در آن جا احدی به فکر احدی نیست و کسی هم کسی را نمی‌شناسد. آن صحنه را هم اکنون می‌شود ممثل یا مجسم کرد تا انسان، در همین دنیا حسابرس خود باشد و بفهمد پیشنهادهایی که به او دادند، حق و یا باطل است.دوم: انتخاب دوستان خردمند و فرزانه. دوست عاقل هرگز تبهکاری رفیق خود را توجیه نمی‌کند; بلکه آن را دوستانه تذکر می‌هد.

دوست واقعی کسی است که عیب دوست‌خود را به او بگوید. ائمه معصومین (علیهم‌السلام) فرموده‌اند:

هیچ هدیه‌ای به برادر مؤمن بهتر از بیان عیب او نیست. گرچه نباید عیوب کسی را در حضور دیگران به او گفت; زیرا ارائه عیب در انظار دیگران اثری ندارد و او را می‌رنجاند; چون چنین نصیحتی به منزله سرزنش است، نه نصیحت. بنابراین، باید آن را به صورت خصوصی و آن هم دوستانه و خیر خواهانه به او تذکر داد; نه به صورت عیب جویانه و برای این که تذکر دهنده بخواهد خود را مطرح کند و ضعف او را به رخش بکشد.سوم: حسن استفاده از انتقاد دشمنان خردمند.دشمن بر دوگونه است:

دشمن حسود و عیبجو که فقط می‌کوشد عیب را ببیند گرچه عیبی در میان نباشد، و دشمن خردمند. دشمن حسود و عیب‌جو حشره گونه روی نقاط ضعف می‌نشیند. اما دشمن خردمندی که غرضش بد ولی کارش خوب است، حسن فعلی و قبح فاعلی دارد، چون از یک سو می‌خواهد انسان را از پا در بیاورد; ولی از سوی دیگر کارش خوب است و حساب شده، نقطه ضعفها را گوشزد می‌کند; مثلا، اگر در حضور عده‌ای اعتراض کند و مقصودش ریختن آبروی انسان باشد، از این نظر کارش بد است; ولی تشخیص درست عیب کار خوبی است. عده‌ای سعی می‌کردند انتقاد سازنده دشمنان فرزانه را نیز مغتنم بشمارند. چون آنها به صورت حساب شده‌ای عیب را شناسایی می‌کنند.ضعفهای دیگران را، هم حشره گونه می‌توان دید و هم پزشک گونه. اگر انتقاد حشره گونه باشد، هم قبح فاعلی دارد و هم قبح فعلی و نارواست; اما اگر انتقاد، پزشک گونه باشد، حسن فاعلی و فعلی دارد. کسانی که درصدد تهذیب روح هستند از این شرط و راه سوم هم مدد می‌گیرند.=====نتیجه شناخت دشمن=====

وقتی انسان دوست و دشمن را شناخت، آنگاه بر اساس آیه«و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة‏»(۲۹)خود را مسلح می‌کند و هنگامی که وارد کار اجتماعی شد از گزند تهاجم محفوظ می‌ماند و این محصول تهذیب قرآنی است.امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

این زرق و برق دنیا شما را رها می‌کند، ولی قبل از این‌که او شما را رها کند شما آن را رها کنید:

«و آمرکم بالرفص لهذه الدنیا التارکة لکم، الزائلة عنکم و ان لم تکونوا تحبون ترکها»(۳۰) .انسان همانند گل، گلابی دارد و گلاب او حیثیت اوست. حال اگر گلاب از گل گرفته شد، تفاله بی ارزشی از آن باقی می‌ماند که آن را به دور می‌ریزند.

دنیا گلاب را از انسان می‌گیرد و او را تفاله کرده، رها می‌کند. البته ترک دنیا غیر از ترک خدمت‌به مردم است. انزوا و گوشه‌گیری و ترک خدمت‌به جامعه روا نیست; زیرا خدمت‌به مردم مسلمان عبادت است.

ترک دنیا که مطلوب است همان ترک زرق و برق و رهایی از هوا و هوس است. از این که اگر ما کاری انجام بدهیم، توقع تشکر داریم، معلوم می‌شود که برای رضای خدا آن را انجام نمی‌دهیم. این بیماری در بسیاری از ما هست.امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در عهدنامه مالک اشتر می‌فرمایند:

خویشتن را از خودپسندی بر کنار دار و نسبت‌به آنچه از خودت اعجاب تو را برمی‌انگیزد اعتماد مکن. مبادا ستایش را دوست‌بداری; زیرا که آن مطمئن‌ترین فرصت‌برای شیطان است:

«و ایاک و الاعجاب بنفسک و الثقة بما یعجبک منها وحب الاطرء فان ذلک من اوثق فرص الشیطان فی نفسه لیمحق ما یکون من احسان المحسنین‏»(۳۱)

پرشورترین صحنه تهاجم شیطان وقتی است که دیگران از انسان تعریف می‌کنند; چون انسان در آن حال حب نفس دارد و حب نفس با حب خدا سازگار نیست. در این صورت، این محبوب دروغین که دشمن راستین است «امیر» می‌شود و او هم جز به زشتی امر نمی‌کند.برخی حیوانات از پلیدترین مواد تغذیه می‌کنند و از آنها لذت می‌برند. مانند بعضی از حشرات که گلهای معطر را رها می‌کنند و به سراغ مواد پلید، بدبو و عفن می‌روند و از آنها لذت هم می‌برند.

آیا هیچ احتمال داده‌اید که ما هم احیانا مثل آنها باشیم؟ به هر تقدیر تا انسان، دوست و دشمن حقیقی خود را نشناسد نجات نمی‌یابد.=====حق مداری نه خود محوری=====

همان‌گونه که به حسب ظاهر، کعبه قبله مسلمانان و مطاف زایران است، از نظر باطن هم هر انسانی، قبله و مطافی دارد و قبله هر کسی، هدف خاص اوست که برای نیل به آن هدف، به سمت آن حرکت می‌کند و مطاف هرکسی، چیزی است که در مدار آن می‌گردد. برخی خود محور و خودمدار و برخی دیگر، حق محور و حق مدارند.قبله کسانی که خود مدار و خودمحورند، منافع شخصی آنهاست.

قرآن کریم از انسان خود محور، به «فمنهم ظالم لنفسه‏»(۳۲) یاد کرده و در تعبیرات روایی آمده است که او «یحوم حوم نفسه‏»(۳۳) چنین کسی بر خود ستم کرده است; زیرا قبله اصلی خود را نشناخته و مطاف و مدار اصیل خویش را نیافته است.گروه دیگر، حق محورند و قبله و مطاف و مدار آنها، حق است; خواه به سود آنها باشد و خواه به زیان آنها. البته حق به زیان کسی نیست، چنان که باطل به سود کسی نخواهد بود; چون باطل، نه موافق با نظام آفرینش است و نه موافق با هدف آفرینش انسان.از این رو، امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید:

«ان من حقیقة الایمان ان تؤثر الحق و ان ضرک علی الباطل و ان نفعک، و ان لا یجوز منطقک علمک‏»(۳۴)

از نشانه‌ها و آثار ایمان حقیقی آن است که حق را گر چه به زیان شما باشد بپذیرید و باطل را گرچه به سود شما باشد نپذیرید. سود و زیان در این حدیث، راجع به تشخیص خود شخص و ناظر به خصوص نفع و ضرر مادی است، و گرنه هیچ حقی زیان‌آور نبوده و هیچ باطلی سودمند نیست.این حدیث‌شریف حاوی دو دستور در زمینه تهذیب اخلاق است که یکی مربوط به امور عملی و دیگری در ارتباط با امور نظری و علمی است. حضرت فرمود:

در کارهای عملی، حق را انتخاب کنید و به آن رای دهید گرچه در ظاهر به زیان شما باشد، و باطل پسند نباشید گرچه در ظاهر به سود شما باشد. از نظر علمی، بیش از مقدار دانشتان ننویسید و سخن نگویید.

مبادا استادی در کلاس درس بخواهد از جهل شاگرد سوء استفاده کند، و بیش از نصاب علمی‌خود سخن بگوید یا کسی هنگام تنظیم مقاله‌ای از جهل خوانندگان سوء استفاده کرده بیش از مقدار دانشش بنویسد. برای مؤمن، زبان یا قلم امام نیست، بلکه عقل و علم امام است; یعنی زبان و قلم انسان باید به عقل و علم او اقتدا کند.=====آزمون حق مداری=====

نصیحت پذیری و حق گرایی، نشانه انتخاب راه درست وحق مداری است. اگر نصیحت‌پذیری یا حتی شنیدن نصیحت‌برای ما دشوار باشد و به ذائقه ما تلخ آید، نشانه آن است که بیماریم; چنانکه اگر از میوه یا غذای شیرین احساس تلخی کردیم، باید بدانیم که بیمار هستیم.ضرب‌المثل «حق تلخ است‏»، در حقیقت پیام بیماران است; نه پیام تندرستان! تندرستان حق را شیرین می‌دانند. اگر کسی بگوید قند یا گلابی شاداب تلخ است، از حال خودش حرف زده، نه از حال قند و گلابی و بدین معناست که من بیمارم. گاهی بدن متورم می‌شود و انسان خود را فربه می‌پندارد.

یکی از مثلهای رایج عربی که به صورتهای گوناگون در زبان فارسی هم ظهور کرده است، این است:

«قد استسمنت ذاورم‏»(۳۵) ; یعنی متورم را فربه پنداشتی. آماس که نوعی بیماری است، غیر از فربهی است. گاهی انسان ترقی کاذب را که آماس است، فربهی و رشد اجتماعی یا اقتصادی تلقی می‌کند، در حالی‌که معیار رشد، حق‌پذیری است.تنها حق به حال انسان نافع است و حق را هم جز خدا نمی‌گوید:

«الحق من ربک‏»(۳۶)

حق، یعنی قانون و دستور درست، از خداست و خدا خود حق محض است و حق «از» او نشئت می‌گیرد، نه این که حق «با» او باشد. پس چیزی «با» او نیست، بلکه هر حقی «از» اوست.=====رژیم ارباب رعیتی فرهنگی=====

عالمان الهی، عهده‌دار دو کارند:

یکی براندازی رژیم ارباب رعیتی و دیگری سازندگی و استوار کردن رژیم ربانی مردمی.

رژیم ارباب رعیتی نه تنها در مسائل اقتصادی و اجتماعی مطرود است، بلکه در مسائل سیاسی و نظامی، اعتقادی و فرهنگی نیز محکوم است.در رژیم ارباب رعیتی، مسئول یک بخش داعیه ربوبیت آن را دارد و خودمحور است.

او فکر خود را قانون سعادتمند و حیات‌بخش و مردم را پیرو هوای خود می‌شمارد; همان گونه که در مسائل مالی رژیم ارباب رعیتی بر این اصل استوار است که دیگران باید کار کنند و فقط ارباب، بهره ببرد.کسی که مردم را به خود دعوت می‌کند، در حقیقت‌حامی رژیم ارباب رعیتی است; کسی که صدر طلب بوده، علاقمند است وقتی بر جمعی وارد شد، مردم به احترام او برخیزند، از او تعریف کرده، سخن و رای او را بازگو کنند، او خود را «رب‏» می‌داند و مردم را رعیت وبنده خود تلقی می‌کند. در وصایای پیامبر اکرم‌صلی الله علیه و آله و سلم به حضرت ابی‌ذر نیز آمده است:

«یا اباذر من احب ان یتمثل له الرجال قیاما فلیتبوء مقعده من النار»(۳۷)

کسی که توقع دارد هنگام ورود به مجلسی عده‌ای به احترام او برخیزند، باید جایش را در جهنم مشخص کند.

البته شایان گفتن است که وظیفه داریم به عالمان دین و مردان پرهیزکار، خدمتگزاران و افراد عادل و خیر احترام کنیم; ولی آنها نیز نباید توقع احترام داشته باشند.ذات اقدس خداوند، نه تنها رژیم ارباب رعیتی فرهنگی را برای موحدان اعم از مسلمان و اهل کتاب نمی‌پذیرد، بلکه آن را برای جامعه انسانی سم می‌داند.خداوند در «حوزه اسلامی‏» نمی‌پذیرد که کسی خود را بر دیگران تحمیل کند و از این رو می‌فرماید:

«انما المؤمنون اخوة‏»(۳۸)

مؤمنان، با هم برادر و همه فرزند ایمان به خدایند و به مقتضای ایمان به خدا یکدیگر را آگاه و با یکدیگر، هماهنگ عمل می‌کنند، پس هرگز مؤمنی، «رب‏» مؤمن دیگر نیست.در «حوزه توحیدی‏» نیز می‌فرماید:

«قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون‏»(۳۹)

به اهل کتاب بگو ما اصل مشترکی را به اسم «میثاق بین‌الملل الهی‏» امضا می‌کنیم که هیچ‌یک از ما دیگری را رب خود نپذیرد.

یعنی، نه داعیه ربوبیت داشته باشیم و نه دعوای ربوبیت کسی را امضا کنیم و برای خدا شریک قایل نشویم و یک مبدا را بپرستیم. اگر آنها اعراض کردند، شما بر این محور الهی باقی بمانید. از این آیه شریفه استفاده می‌شود که داعیه یا پذیرش دعوای ربوبیت، در حوزه الهی ممنوع است.

بنابراین، هیچ موحدی حق ندارد مردم را به خود دعوت کند.مرحله سوم که وسیعتر از محدوده اسلامی و الهی است، «حوزه انسانی‏» است.

در این زمینه قرآن کریم می‌فرماید:

«ما کان لبشر ان یوتیه الله الکتاب و الحکم و النبوة ثم یقول للناس کونوا عبادا لی من دون الله ولکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون و لا یامرکم ان تتخذوا الملائکة و النبیین اربابا ا یامرکم بالکفر بعد اذ انتم مسلمون‏»(۴۰)

هیچ بشری از انبیا و مرسلین که خداوند به آنها کتاب و وحی و نبوت عطا کرده است، هرگز مجاز نیست مردم را به خود دعوت کند. معنای «مردم را به خود دعوت کردن‏» این نیست که مثلا بگوید:

مجسمه‌ای از من بسازید و آن را بپرستید، بلکه بدون علم، حکم کردن و نظر دادن نیز از همین قبیل است. بازگشت عمل کسی که ندانسته فتوا می‌دهد، به دعوی ربوبیت است.

سر این‌که صراط مستقیم، از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است، همین است. در مورد محققان گذشته گفته‌اند که آنان «شقو الشعر»، یعنی برخی به گونه‌ای دقیق بوده‌اند که موشکافی کردند. شکافتن چیزی که از مو باریکتر است‌شعوری قوی طلب می‌کند. اصولا وجه تسمیه «شعور» آن است که مثل شعر (مو) خیلی باریک است.

مبنای فرعون که مردم را به خود دعوت می‌کرد، این نبود که مجسمه‌ای از من بسازید و در خانه یا معبد در برابر آن عبادت کنید. داعیه او این بود که:

قانون و خط مشی مردم باید براساس اندیشه من باشد و این همان رژیم ارباب رعیتی فکری و فرهنگی است.

چنین اندیشه نابخردانه‌ای با روح بندگی خدا هماهنگ نیست; زیرا انسان «مستقل‏» را چه رسد که دعوی «مستقل‏» بودن در سر بپروراند و طایر مقصوص‌الجناح را چه سزد که خیال خام طیران در ملکوت را در دل تمنی کند؟ چنین شخص مختال و مختبطی، خدای ظهیر را ظهری قرار داده و عبد آبق را مولای سابغ و سامق ساخته است.=====رژیم ربانی مردمی=====

از سوی دیگر باید کوشید رژیم ربانی، الهی استوار گردد. ربانی بودن، به این معناست که انسان، خود را نبیند، بلکه منسوب به آن «منسوب الیه‏» بداند و رب خود را که خداست، ببیند و نه تنها او را ببیند، بلکه «ذاتا»، «وصفا» و «فعلا» به خدای خود مرتبط باشد. باید راه ربانی شدن را بررسی کرد. همان‌گونه که گذشت، قرآن کریم می‌فرماید:

«کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم تدرسون‏»(۴۱) .از آن‌جا که در این آیه شریفه، فعل به صورت ماضی استمراری به‌کار رفته:

«کنتم تعلمون.

.

.

کنتم تدرسون‏»

معلوم می‌شود ربانی شدن، استمرار طلب می‌کند، به این معنا که چندین سال، خوب دانش‌آموختن و خوب عمل کردن، انسان را ربانی می‌کند; البته کسانی که به این مقام نایل آیند کم هستند.این لطیفه را می‌توان از جمله معروف امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) استفاده کرد:

«الناس ثلاثة:

فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاة و همج رعاع، اتباع کل ناعق، یمیلون مع کل ریح‏»(۴۲)

زیرا در این عبارت، «عالم ربانی‏» و «متعلم علی سبیل نجاة‏» به صورت مفرد، ولی «همج رعاع اتباع کل ناعق یمیلون.

.

.

» به صورت جمع ذکر شده که ناظر به اقلیت گروه اول و دوم ولی اکثریت گروه سوم است.=====خود بینی یا خدابینی=====

انسان بر سر دوراهی قرار دارد، یا حقیقت‌خود را می‌یابد و بر کمال آن می‌افزاید; یا آن را گم کرده سرمایه را از دست می‌دهد.کمال انسان در این است که خود را به «اصل‏» برساند و رسیدن انسان به اصل خود، که کمال اوست‌با خودبینی جمع نمی‌شود و از این جهت از کمال انسانی به «مقام فنا» یاد می‌کنند; پس کسی که خود را نبیند و به فکر خود نباشد و اصل خود را شناسایی کند و مطیع او باشد به کمال می‌رسد.این مرحله، بحث اخلاقی روشنی دارد که خود بینی با کمال، سازگار نیست; اما مهم این نیست که انسان «خودبین‏» نباشد; مهم این است که انسان «خدابین‏» باشد; زیرا خود بینی مانع، ولی خدابینی، شرط رسیدن به کمال است و بین این دو مطلب، فرق بسیار است. اگر گفتیم:

«باید از خود بینی نجات پیدا کنیم چون مانع کمال است‏»، بحثی اخلاقی است. در این صورت حداکثر این است که انسان، متواضع و خدمتگزار باشد و بکوشد که از جهنم برهد و به بهشت‌برسد، ولی اگر گفتیم:

«خود بینی مانع کمال و خدابینی شرط آن است‏»، بحث صبغه عرفانی می‌یابد. بنابراین، «کامل‏» کسی نیست که خود را نبیند، بلکه کسی است که خدا را ببیند; یعنی تکبر و مانند آن مانع کمال است و شرط اساسی کمال، خدابینی است.=====آثار خدابینی=====

وقتی خدا بینی، محور کمال قرار گرفت، انسان سالک نه تنها خود را نمی‌بیند و به خود اعتماد و اعتنایی ندارد; بلکه به دیگران نیز اعتنا ندارد و علوم، اموال و حتی فضایلی که فراهم کرده نیز نمی‌بیند و به آنها اعتماد ندارد; زیرا در این دیدگاه وسیع تنها شرط کمال، خدابینی است و خدابینی با غیربینی جمع نمی‌شود. خدابین مجموعه جهان آفرینش را آیات، ابزار و مظاهر فیض خدا می‌داند و هر چه یا هر شخصی را که می‌بیند به عنوان بنده و مجرای فیض خدا می‌بیند. آنچه شاعر می‌گوید:

گرچه تیر از کمان همی گذرد

از کماندار بیند اهل خرد

اختصاصی به تیر و کمان و تیراندازی ندارد و این سخن بلند مثال است و بدین معناست که هر کار خیری از کسی به انسان برسد، انسان سالک، خدا را منشا آن اثر، و آن شخص را وسیله می‌دانسته، می‌گوید:

«خدا را شکر که به این وسیله، مشکلم را حل کرده است‏» و نمی‌گوید:

«این شخص، مشکل مرا حل کرده‏» تا «ملحد» شود و نه می‌گوید:

«اول خدا و دوم فلان شخص، مشکل مرا، حل کرده‏» تا «مشرک‏» گردد; نه تفکر قارونی دارد تا بگوید:

«من خودم زحمت کشیده و این علم یا مال را فراهم کرده‌ام‏» و نه تفکر قبطی و نبطی، که گاهی فرعون و گاهی‌هامان را مرجع و ملجا حل مشکلها بداند.علت این‌که خدابینی، شرط کمال و خودبینی، مانع آن است این است که اگر کسی خودبین نباشد، غیر را می‌بیند و باز در بین راه می‌ماند; ولی اگر خدا بین باشد، غیر را نمی‌بیند. چون خداوند، هستی کامل و نامتناهی است و علم، قدرت، جود و سخا، حیات و احیا را به طور نامتناهی دارد. پس هر چیزی که در هر گوشه عالم پیدا شود، آیت و علامت افاضه خداست.چون سراسر جهان آفرینش، فیض خداست، خدابین همه جهان را مجرای فیض خدا دانسته خود را ابزار دست‌خدا می‌یابد و برای خود، استقلالی قایل نیست، بنابراین، فانی می‌شود. البته «فانی‏» شدن که یکی از کمالات انسانی است‌به معنای نابود شدن نیست; بلکه به معنای ندیدن ماسواست. انسان فانی، نه خود را می‌بیند و نه غیر خود را، جهان را نیز فانی شده می‌یابد. وقتی خود را در اختیار ذات اقدس خداوند قرار داده، از خود خواسته‌ای نداشت، همه شئون او را خدا اداره می‌کند، و این مقام منیع همان ولایت الهی است که بنده تحت ولایت مولا اداره می‌شود.=====حمق خودبینی=====

در آثار ادبی آمده است که انسان احمق از ستایش و مداحی لذت می‌برد. پس آن کس که از ستایش لذت می‌برد گرفتار «حمق‏» است; زیرا ستایش در برابر کمال است و کمال واقعی از آن خداست:

«الحمد لله رب العالمین‏».انسانی که آیینه دار کمال و جمال و جلال حق است ذاتا مستحق مدح و ثنا نیست و اگر کسی از مدح و ثنا خوشحال شود، می‌پندارد این کمال، از آن خود اوست و او سزاوار مدح و ثناست از این رو باد می‌کند:

«احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبش دمی فربه نماید»(۴۳) .برای این که پوست گوسفند ذبح شده را آسانتر بکنند، از طریق کعب (نی) در آن می‌دمند.

آنگاه رهگذر ناآگاه، می‌پندارد گوسفند فربه است. این تمثیل، برداشتی اخلاقی است.همین مطلب، برداشتی عرفانی نیز دارد; می‌گویند انسان اگر خودبینی را رها و خود را در خدای سبحان فانی کند، مانند گوسفندی است که بمیرد. وقتی گوسفند بمیرد صاحب گوسفند از دم و نفس خود در آن می‌دمد; یعنی، تا کنون گوسفند با نفس حیوانی مانوس بوده است و با آن دم برمی‌آورد، ولی اکنون نفس انسانی در آن دمیده شده است. همچنین اگر کسی خود را ببیند، با نفس خودی و انسانی زندگی می‌کند، ولی اگر به مقام فنا برسد، خود نفسی نمی‌کشد و فقط با نفس الهی زنده است، کسی که به مقام فنا می‌رسد، همه کارهای او را خدا اداره می‌کند.

ولایت‌خدا و ولایت‌شیطان

خداوند برخی انسانها را به حال خودشان وامی‌گذارد و بعضی را تحت ولایت‌شیطان اداره می‌کند; کسی را که خدا را ببیند و نفس الهی در او دمیده شود، خدای سبحان خود، کارهایش را بر عهده می‌گیرد و این همان مقام «ولایت‏» است که خدا ولی و مسئول تدبیر و اداره انسان باشد:

«الله ولی الذین امنوا».چنین انسانی در مسیر بد نمی‌اندیشد و در راه بد، قدم بر نمی‌دارد. این راه، مخصوص انبیا و ائمه (علیهم السلام) نیست، گرچه آنها راهیان موفق این راهند; بلکه برای شاگردان انبیا و اولیا هم باز است.اثر ولایت‌خدا که متولی کار انسان است، این است که انسان را از تیرگیها خارج و به سوی نور می‌برد:

«یخرجهم من الظلمات الی النور»(۴۴) .چنین انسانی در مسائل علمی، گرفتار تیرگی جهل و در مسائل عملی، گرفتار ظلمت ظلم و ضلالت نمی‌شود، ولی اگر کسی خدا را نبیند و خود را ببیند، به ناچار، جهان را هم می‌بیند و برای آن اصالتی قایل است و معبود او همان زرق و برقی است که برایش فریبا و زیباست. در نتیجه چنین انسانی به ناچار خود را گم می‌کند که از آن به «ضلالت‏» یاد می‌شود. ضال یعنی گم‌شده کسی است که راه را از دست داده است و هرگز به مقصد نمی‌رسد. انسان گم‌شده، ابزار دست‌شیطان است. اهل معرفت و عالمان اخلاق کوشیده‌اند تا در چهره مثلهایی بازگو کنند که گم شده، تحت ولایت‌شیطان است. نمونه‌هایی از مثلهای مزبور بدین شرح است:

۱.

مرحوم شیخ بهائی می‌گوید:

مردی که نشانه سجده، همچون دیناری مدور بر پیشانی او نقش بسته بود بر در بارگاه سلطانی به انتظار «صله‏» نشسته بود; زاهد صاحبدلی به این داغدار گفت:

تو که آن سکه را بر پیشانی داری، چرا در آستانه سلطانی؟ زاهد دیگری گفت:

این سکه (داغی که بر پیشانی داشت) قلب و مغشوش است و خریدار ندارد.از سوی دیگر، امام سجاد و سایر امامان(علیهم السلام) به این فضیلت، موصوف بودند که پیشانی آنان نشانه سجده داشت و اصولا یکی از نقصهای مردم با ایمان این است که پیشانی آنان صاف باشد. در گذشته، مؤمنان یا صحابه به یکدیگر می‌گفتند:

«مالی اراک جلحاء»; چرا پیشانیت صاف است؟ کنایه از این که چرا تنها به نماز واجب اکتفا می‌کنی و نمازهای نافله نمی‌خوانی! امام امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) نیز می‌فرماید:

مکروه می‌دارم که پیشانی آدمی صاف باشد و هیچ گونه اثر سجده بر آن نباشد:«انی لاکره للرجل ان تری جبهته جلحاء لیس فیها شی‌ء من اثر السجود»(۴۵) .این سکه، سکه مقبول است; چون در بازار الهی خریدار دارد، اما آن سکه، مغشوش است و مانند اسکناس جعلی خریدار ندارد.

۲.

به ژنده پوشی که لباس مندرسی در بر داشت، گفتند:

آیا این خرقه را نمی‌فروشی؟ گفت این، دام من است.

اگر دامم را بفروشم، به چه وسیله شکار کنم؟ اگر کسی از راه حق گم شود شیطان او را این چنین می‌خرد و به دام می‌اندازد.همان طور که بعضی خریداران تنها لباس‌های کهنه و ظرفهای شکسته را می‌خرند، در بازار انسان فروشی نیز شیطان فقط گم شده‌ها را می‌خرد و کاری با انسانهای صالح ندارد. چون انسانهای صالح او را «رجم‏»و به سوی او تیراندازی می‌کنند. نه تنها به زبان می‌گویند:

«اگعوذ بالله من الشیطان الرجیم‏»، بلکه واقعا به سوی او تیراندازی می‌کنند. هر قطره اشکی که از چشم بنده صالح فرو می‌ریزد سیلی بنیان کن برای شیطان و شیطنت است، هر قدم خیری که عبد صالح بر می‌دارد، تیری به سینه و چشم اوست.۳.

وعاظ السلاطین و تحصیل کرده‌های دربارها مانند انبر آتش بودند که صاحبان زر و زور، به وسیله آنان، آتش را جابه جا می‌کردند (۴۶) .=====سرانجام خودبینی و خودستایی=====

ذات اقدس خداوند خودستایی را وصف گروهی از اسرائیلیها دانسته، می‌فرماید:

«الم تر الی الذین یزکون انفسهم بل الله یزکی من یشاء و لا یظلمون فتیلا»(۴۷)

آیا نمی‌نگرید کسانی را که خودپسند و مغرورند و خویش را می‌ستایند!

مدح و خودستایی سه حالت دارد:

گاهی انسان دروغ می‌گوید و ادعای بی‌جایی دارد. چنین کسی که در باره او گفته شده:

«هلک من ادعی و خاب من افتری‏»(۴۸)

گذشته از خودبینی مذموم، سخنش کذب و حرام است; اما گاهی سخن و ستایش او کذب نیست; یعنی حقیقتا درجه‌ای علمی یا کمالی عملی دارد; اما همین عجب و غرور، زشت است. خودستایی به این معنا که من این کمال را دارم، تکبر، غرور، عجب است و مذموم.گاهی کسی کمال علمی یا عملی را دارد و ضرورت هم اقتضا می‌کند که خودرا به داشتن آن معرفی کند که ازباب عجب و خودستایی و خودپسندی نیست;بلکه از باب اتمام حجت و از باب

«اما بنعمة ربک فحدث‏»(۴۹)

است،چنانکه امیرالمؤمنین (علیه السلام) گاهی در نامه‌هایی که برای امویان‌می‌نگارد خود را به عظمت معرفی می‌کند و آنگاه می‌فرماید:

«لولا ما نهی‌الله عنه من تزکیة المرء نفسه لذکر ذاکر فضائل جمة‏»(۵۰)

اگر خداوند ازخودستایی نهی نکرده بود، فضایل فراوان خود را برمی‌شمردم. غرض آن که، اگرانسان توفیق خدمتی یافت و آنگاه آن را به رخ دیگران کشید، عمدا سعی خودراهدر داده است و اگر خدا به ما توفیقی داده، علمی آموخته و عملی اندوخته‌ایم باید معتقد باشیم نعمت الهی است و آن را به خدا نسبت‌بدهیم نه به‌خود.خودستایی، کار اسرائیلیها و برخی از ترسایان است که به دروغ گفتند:

«نحن ابناء الله و احباؤه‏»(۵۱)

یا گفتند:

«لن یدخل الجنة الا من کان هودا او نصاری‏»(۵۲)

بهشت مخصوص یهودیها یا ترساهاست که این نیز دروغ است; یا گفتند:

«لن تمسنا النار الا ایاما معدودة قل اتخذتم عند الله عهدا فلن یخلف الله عهده‌ام تقولون علی الله ما لا تعلمون‏»(۵۳)

ما در قیامت، بیش از چند روز معذب نیستیم. خداوند می‌فرماید:

آیا شما از خداوند عهد و میثاقی گرفته‌اید؟ این خودستاییها برای چیست؟

خودبینی و خودستایی، بسیار زشت است و اگر به صورت بیماری واگیرداری درآید و به جامعه ستایی و گروه ستایی تبدیل گردد، بلای عظیمی می‌شود و خطر نژاد پرستی مانند نژاد پرستی اسرائیلیها، را در پی دارد; از این رو قرآن و سنت معصومین (علیهم السلام) خودستایی فردی را تحریم و منع کرده‌اند تا به نژاد پرستی منجر نشود.=====فیض الهی=====

قرآن کریم تزکیه را در عین حال که لازم می‌داند، دسترسی به آن را محصول فیض خدا شمرده، می‌فرماید:

کسی که توفیق تهذیب روح پیدا کرد، باید بداند که نعمت الهی نصیبش شده و باید حق و قدر این نعمت را با استمرار مجاهده با شیطان درون، حفظ کند. در سوره مبارکه «نور» می‌فرماید:

«لولا فضل الله علیکم و رحمته ما زکی منکم من احد ابدا»(۵۴)

اگر فضل و لطف الهی نبود، هیچ یک از شما به نزاهت روح راه نمی‌یافتید.

گرایشی که در دل پیدا می‌شود، فیض خداست.گرچه غیر از انبیا و اولیای الهی (علیهم السلام) دیگران هرچه دارند فیض «با واسطه‏» است، ولی راه نزدیکی را علی (علیه السلام) ارائه کرده و به ما فرموده است:

شما کریمانه زندگی کنید; هرگز دستتان به جیب و کیف کسی نباشد. انسان همان طور که می‌تواند مستقیما روزی خود را از خدا دریافت کند، می‌تواند تهذیب روح، معرفت و «عزوف‏» شدن نفس را نیز از خدا دریافت کند. کسی که همواره سعی می‌کند شاگرد دیگران باشد همیشه صدقه خور این و آن است! انسان باید به جایی برسد که نیازی به استاد و کتاب نداشته باشد. کسی که در محضر درس دیگری یا در کنار کتاب مصنفی قرار می‌گیرد در حقیقت، مهمان فکر اوست; ولی اگر کوشید این فیض علمی را بی‌واسطه یا با واسطه کمتری از ذات اقدس خداوند دریافت کند، علم او کریمانه است.

بیان نورانی علی (علیه السلام) که فرمود:

«و ان استطعت الا یکون بینک و بین الله ذو نعمة فافعل‏»(۵۵)

ناظر به همین است، یعنی اگر کریمانه کوشیدی تا بین تو و خدایت کسی فاصله و واسطه نباشد تا به وسیله او، روزی به دست تو برسد، این کار را بکن. چون خدا با شما از همه ما سوا نزدیکتر است.پس هر تزکیه‌ای فیض الهی است. کسی که این راه‌ها را پیمود، در مصاف با شیطان شرکت و بر اثر مخالفت‌با او پیروزمندانه و سرافراز از صحنه جهاد اکبر بیرون آمد و در نتیجه به تعبیر امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام)، عقل عارف و نفس عزوف پیدا کرده:

«لا یزکو عند الله سبحانه الا عقل عارف و نفس عزوف‏»(۵۶)

باید این راه را ادامه بدهد. مبادا بگوید:

من آنم که زحمت کشیدم و خود را مهذب کردم; زیرا این تفاخر مذموم، مایه سقوط اوست.شیطان همین که گفت:

«انا خیر منه‏»، خداوند به او فرمود:

«فاهبط منها فما یکون لک ان تتکبر فیها»(۵۷)

این منزلت، منزلت تکبر نیست; پایین برو. این اصل برای همیشه هست. شیطانی که سالیان متمادی عبادت کرد و منزلتی یافت، خودستایی و غرور، مایه هبوط او شد و دیگران نیز مانند او خواهند بود; زیرا در نظام کلی هیچ فرقی بین انسان و غیر انسان نیست. در این نظام، سنتهای الهی حاکم است، نه سنتهای قبیله‌ای و نژادی و روابط قوم و خویشی.امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

خداوند بهشت را جای پاکان قرار داده و کسی را که اندک لغزشی داشته از بهشت‌بیرون کرده است پس دیگر، اهل لغزش را به بهشت راه نمی‌دهند. چون بهشت جای لغزشکار نیست. اگر لغزشکار در بهشت جایی می‌داشت، پس چرا آدم را بیرون کردند؟ خدایی که لغزشکار را از بهشت می‌راند، هرگز لغزشکار را به آن‌جا راه نمی‌دهد و این اصلی کلی است:

«ما کان الله سبحان لیدخل الجنة بشرا بامر اخرج به منها ملکا.

ان حکمه فی اهل السماء و الارض لواحد»(۵۸) .کسی که تلاش و کوشش علمی یا عملی کرده و مهذب شده است، اگر خودستایی کند از همان جا سقوط می‌کند.پی‌نوشت‌ها:

۱.

بحار، ج ۶۷، ص ۳۶٫۲.

شرح غررالحکم، ج ۴، ص ۵۳٫۳.

سوره آل عمران، آیه ۱۶۴; سوره جمعه، آیه ۲٫۴.

سوره بقره، آیه ۱۲۹٫۵.

بحار، ج ۱۹، ص ۱۸۲٫۶.

سوره حج، آیه ۴۰٫۷.

سوره محمد صلی الله علیه و آله و سلم، آیه ۷٫۸.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۸۳، بند ۲۰٫۹.

سوره بقره، آیه ۲۵۶٫۱۰.

سوره انفال، آیه ۴۲٫۱۱.

سوره محمد صلی الله علیه و آله و سلم، آیه ۷٫۱۲.

سوره حج، آیه ۴۰٫۱۳.

سوره عنکبوت، آیه ۶۹٫۱۴.

سوره انبیاء، آیه ۱۸٫۱۵.

بحار، ج ۲۲، ص ۳۵۲ و ۴۴۰٫۱۶.

نهج‌البلاغه، خطبه ۳۱٫۱۷.

بحار، ج ۲، ص ۵۱; محاسن برقی، ج ۱، ص ۳۵۷٫۱۸.

نهج‌البلاغه، حکمت ۲۳۵٫۱۹.

بحار، ج ۶۷، ص ۳۶٫۲۰.

سوره انفال، آیه ۶۰٫۲۱.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

«اعطانی جوامع الکلم واعطی علیا جوامع العلم‏»(بحار، ج ۸، ص‏۲۸); خداوند به من کلمات جامعه و به علی (علیه‌السلام) علم جامع داده شده است.

بنابراین، هر آیه از قرآن یک قانون اساسی وهر حدیثی از احادیث عترت طاهره (علیهم‌السلام) یک کلمه جامع است.۲۲.

نهج‌البلاغه، حکمت ۴۴۷٫۲۳.

سوره شمس، آیات ۷-۸٫۲۴.

نهج‌البلاغه، حکمت ۲۵۴٫۲۵.

سوره اسرا، آیه ۱۴٫۲۶.

سوره نساء، آیه ۴۲٫۲۷.

سوره واقعه، آیات ۴۹-۵۰٫۲۸.

سوره حج، آیه ۱٫۲۹.

سوره انفال، آیه ۶۰٫۳۰.

بحار، ج ۸۶، ص ۲۳۷٫۳۱.

نهج‌البلاغه، نامه ۵۳، بند ۱۴۵٫۳۲.

سوره فاطر، آیه ۳۲٫۳۳.

بحار، ج ۲۳، ص ۲۱۴٫۳۴.

بحار، ج ۶۷، ص ۱۰۶٫۳۵.

المنجد، فراید الادب، ص ۹۹۲٫۳۶.

سوره بقره، آیه ۱۴۷٫۳۷.

بحار، ج ۷۴، ص ۹۰٫۳۸.

سوره حجرات، آیه ۱۰٫۳۹.

سوره آل عمران، آیه ۶۴٫۴۰.

سوره آل عمران، آیات ۷۹-۸۰٫۴۱.

سوره آل عمران، آیه ۷۹٫۴۲.

نهج‌البلاغه، حکمت ۱۴۷٫۴۳.

گلستان سعدی، باب هشتم در آداب صحبت.۴۴.

سوره بقره، آیه ۲۵۷٫۴۵.

بحار، ج ۶۸، ص ۳۴۴٫۴۶.

کشکول شیخ بهائی، ج ۱، ص ۴۹۲ و ۳۵۹٫۴۷.

سوره نساء، آیه ۴۹٫۴۸.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶، بند ۸٫۴۹.

سوره ضحی، آیه ۱۱٫۵۰.

نهج‌البلاغه، نامه ۲۸، بند ۱۰٫۵۱.

سوره مائده، آیه ۱۸٫۵۲.

سوره بقره، آیه ۱۱۱٫۵۳.

سوره بقره، آیه ۸۰٫۵۴.

سوره نور، آیه ۲۱٫۵۵.

نهج‌البلاغه، نامه ۳۱، بند ۸۸٫۵۶.

شرح غررالحکم، ج ۶، ص ۴۲۷٫۵۷.

سوره اعراف، آیات ۱۲-۱۳٫۵۸.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۹۲، بند ۱۱.====فصل ششم: کمینگاه‌های شیطان====

صف آرایی در برابر شیطان

قرآن کریم که عهده‌دار تزکیه روح و تهذیب جان آدمی است، شیطان را به عنوان‌دشمن سعادت انسان معرفی کرده، دستور مراقبت و هوشیاری در برابر کید و مکر او داده، ما را به مبارزه‌ای همه جانبه با او فراخوانده است:

«ان الشیطان للانسان عدو مبین‏»(۱)

«و لا تتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین‏»(۲)

«افتتخذونه و ذریته اولیاء من دونی و هم لکم عدو»(۳)

«ان الشیطان لکم عدو فاتخذوه عدوا»(۴) .قرآن کریم در آیات فراوانی گونه‌های مختلف اغواء، فریبکاری، کید و مکر شیطان‌را تبیین و راه حضور در مصاف دشمن قسم‌خورده بشر را به او نموده است.در بیانات نورانی امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز آمده است:

«صافوا الشیطان بالمجاهدة و اغلبوه بالمخالفة تزکو انفسکم و تعلو عند الله درجاتکم‏»(۵)

در برابر شیطان که مانع و رهزن سیر آدمی به سوی خداست، صف‌آرایی کنید و با همه ساز و برگ نظامی خود به جنگ او بروید.

اگر چنین کردید، جان شما تزکیه می‌شود و درجات شما بالا می‌رود.مشکل ما این است که ما نه به طور دقیق می‌دانیم که او چه می‌طلبد و نه این‌که اگر بدانیم، توان مخالفت‌با او را داریم، ولی او روانشناس ماهری است که می‌داند ما چه می‌طلبیم. از این رو حرامها و زشتها را به صورت همان مطلوب، در برابر ما تزیین می‌کند و به ما ارائه می‌دهد و ما هم آن را حق می‌یابیم و به آن عمل می‌کنیم.شیطان ابتدا، «مسول‏» است و سپس اماره به سوء.

اول به عنوان دستیار، کمک می‌کند و پیشنهاد می‌دهد; یعنی زشت را زیبا و زیبا را زشت جلوه می‌دهد و وقتی انسان را اسیر کرد، فرمان می‌دهد و آنگاه انسان، دانسته و از روی عمد گناه می‌کند; یعنی می‌داند این کار بد است، اما چون به دام شیطان افتاده و مبتلا شده است آن را انجام می‌دهد.

بنابراین، در مقابل شیطان باید با تمام نیرو صف آرایی کرد و در این مصاف، خدا، وحی، فرشتگان و عقل، معین و ناصر انسان هستند و در این صورت یعنی با اعانت و نصرت خدا و اولیای او، اگر انسان ببازد، جای تعجب است.حضرت سجاد (علیه‌السلام) می‌فرمود:

اگر کسی هلاک شود، جای تعجب است.

خدایی که این همه مهربان است که یک گناه را یک کیفر می‌دهد ولی یک ثواب را ده برابر پاداش می‌دهد، در این صورت،

«ویل لمن غلبت آحاده اعشاره... فنعوذ بالله ممن یرتکب فی یوم واحد عشر سیئات و لا تکون له حسنة واحدة فتغلب حسناته سیئاته‏»(۶)

وای به حال کسی که یکیهای او بر ده‌های او غالب شود! هیچ کس نمی‌تواند بگوید من کاری به مسائل اخلاقی ندارم.

برخی حکیمان سخن بسیار عمیقی در باره برخی مسائل فلسفی دارند، که در باره مسائل اخلاقی نیز جاری است.

آنان می‌گویند:

«بعضی می‌گویند:

ما با مسائل فلسفی کاری نداریم، ولی باید به آنان یاد آور شد که گرچه شما با آن مسائل کاری ندارید ولی آنها با شما کار دارند».

در مسائل اخلاقی نیز چنین است; ممکن نیست در خاطرات و اوصاف نفسانی ما فرشته یا شیطان، نفوذ نداشته باشند.

آن سرمایه اولیه، یعنی

«فالهمها فجورها وتقویها»(۷)

که الهامات الهی است، درنهان ونهاد هرکسی ذخیره شده و فرشته‌ها و انبیا می‌کوشند آن را شکوفا کنند:

«و یثیروا لهم دفائن العقول‏»(۸) .نقش انبیا و فرشتگان، شناسایی گنجهای معدنی دل و عرضه به بازار معرفت و معدلت است و کار شیاطین دفن کردن آنهاست:

«و قد خاب من دسیها»(۹) .

اعتقاد به جدایی دین از سیاست، آتش بس مظلومانه و یک طرفه افراد ناآگاه، منزوی و یا رفاه طلب است; زیرا سیاستمداران یا سیاست‌بازان قهار نمی‌گویند:

سیاست از دین، جداست.

آنها همه امور را در کام خود می‌کشند و حتی دین را به سود خود تفسیر می‌کنند.در هر صورت اگر شما با شیطان کاری نداشته باشید، او با شما کار دارد و طولی نمی‌کشد که شما را می‌رباید و تصاحب می‌کند.

در مسائل علمی نیز بعضی می‌گویند:

ما کاری با معارف الهی، فلسفه و عرفان نداریم و به همان ایمان سنتی اکتفا می‌کنیم، که باید گفت:

گرچه شما با شبهات، کاری ندارید، ولی آنها با شما کار دارند.

شما چه بخواهید یا نخواهید در درون جانتان سؤالی پدید می‌آید، ممکن است‌سخنی نگویید ولی آن شبهات، شما را جذب می‌کند و آگاهانه یا ناآگاهانه بر اساس آنها می‌اندیشید.پس چاره‌ای جز این نیست که انسان در معارف دین، بنیان مرصوصی داشته باشد و در فضایل اخلاقی نیز سدی بسازد که نفوذ در آن میسور کسی نباشد:

«و ما استطاعوا له نقبا»(۱۰)

دیوار فلزی که «ذوالقرنین‏» برای صیانت از یاجوج و ماجوج ساخت، به قدری مستحکم و مرتفع بود که نه کسی می‌توانست‌بر بالای آن برود ونه از میان آن، نقبی بزند.

ما هم ناچاریم بنیان مرصوصی در نهان خود بنا کنیم که شیطان از هیچ طرف به آن راه نیابد.خداوند برای این که انسان را درست‌بپروراند و او را به «کون جامع‏» برساندوشامل همه «حضرات‏» کند، گذشته از «تعبد» او را به «تعقل‏» و «شهود»رهبری می‌کند.

تعبد آن است که انسان در مقام عمل، بنده خدا باشدوکارهای خود را براساس وحی الهی انجام دهد.

تعقل نیز آن است که انسان‌درمقام‌فکر و اندیشه، معارف الهی را با برهان تحلیل کند و با یقین بفهمدوبپذیردو شهود بدین معناست که حقایق جهان ربوبی و خلقی را آن گونه‌که‌هست،با دل و بدون وساطت لفظ و مفهوم و دلیل مفهومی و بدون استمداداز پای‌چوبین استدلال مشاهده کند.

قرآن کریم، این سه راه را فراسوی انسان نصب کرده است و شیطان راهزن در همه این مقاطع سه‌گانه در کمین انسان‌است:

نخست در بخش عبادات و «حوزه تعبد»، در کمین است تا انسان را از تعبد خارج سازد و انسان اعمالش را بر اساس وحی انجام ندهد، بلکه به میل خود عمل کند.دومین مقطع راهزنی شیطان، «حوزه تعقل‏» است.

او کاری می‌کند تا انسان در هنگام اقامه برهان و دلیل به دام مغالطه بیفتد.

این‌که انسان برهان نما را به جای دلیل و برهان واقعی می‌نشاند، بر اثر رهزنی شیطان است که در محدوده اندیشه متفکر راه پیدا می‌کند تا او را از تعقل ناب محروم سازد (۱۱) .مقطع سوم و نهایی، رهزنی در «مقام شهود» است تا انسان واقع را آن طور که هست نبیند یا چنین راهی را انکار کند یا بر اثر سختی آن بعد از قبول از اصل راه، آن را طی نکند.ابراهیم خلیل (سلام الله علیه) درباره معارف الهی، به ویژه بخش توحیدی فرمود:

«و انا علی ذلکم من الشاهدین‏»(۱۲)

من از شاهدانم; یعنی نه تنها در مسائل دینی عابد و عاقلم، که در جهان‌بینی نیز عارف و شاهدم و ملکوت اشیا را به ارایه الهی می‌بینم.این سه مقطع، گرچه ترتیب آن به صورت «تعبد» و «تعقل‏» و «شهود» ذکر گردید، ولی واقعیت آن است که نخست‌شهود و آنگاه اندیشه و بعد عمل قرار دارد; زیرا انسان با سرمایه شهود، خلق شده و خدای سبحان، قلب انسان را بینا و بیدار آفریده است.

از این رو در بعضی از احادیث آمده است که خداوند سبحان به موسای کلیم (سلام‌الله‌علیه) فرمود:

بهترین کار نزد من دوست داشتن کودکان و نوجوانان است; زیرا آنان بر فطرت توحیدی باقی هستند و هنوز فطرتشان آلوده نشده است:

«قال موسی بن عمران:

یا رب ای الاعمال افضل عندک؟ فقال:

حب الاطفال فان فطرتهم علی توحیدی...

»(۱۳) .به هر تقدیر، در نهان و نهاد آدمی، چشمی هست که حق را می‌بیند و دلی که گرایش به حق پیدا می‌کند.

اولین کار شیطان، این است که با غبار دنیا دوستی، آن چشم نهادینه الهی را نابینا می‌کند.

او نخست، انسان را «احول‏»، بعد «اعور» و آنگاه «اعمی‏» می‌سازد، گاهی انسان یک چیز را دو چیز می‌بیند یا آن را منحرف می‌نگرد و گاهی هم به جایی می‌رسد که اصلا چیزی را نمی‌بیند.وقتی شیطان، شهود واقعیت را از انسان گرفت، با الفاظ و مفاهیم مانوس می‌شود و پیداست که مفهوم توان ارایه عین واقع را، که منزه از هرگونه صورت است، ندارد.

خدا صورت و ماهیتی ندارد تا با علم حصولی در جان کسی ظهور کند.

وقتی علم شهودی‌خدا در جان کسی ظهور نکند، سراسر جهان بدون

«نور السموات و الارض‏»(۱۴)

دیده خواهد شد و قهرا انسان اشتباه می‌بیند و اشتباه می‌کند و به بیراهه می‌رود.هنگامی‌که اولین هدف شیطان، که کور کردن چشم دل است، حاصل شود، در کمین عقل او می‌نشیند تا عقل را نیز در مسائل برهانی به دام مغالطه بیندازد تا حتی مفهوم صحیح را نیز درک نکند.

وقتی در بخش تعقل، شیطان موفق شود انسان را به دام توهم و تخیل بیندازد و به تعبیر قرآن کریم، انسان آلوده را «مختال‏» یعنی خیال زده کند، آنگاه در مقام عمل و عبادت او کاملا نفوذ می‌کند.

چنین انسانی یا اصلا عبادت نمی‌کند یا عبادت او ریاکارانه، منافقانه و سودجویانه خواهد بود.تعبیر قرآن کریم از این مقاطع گوناگون این است که شیطان صریحا گفت:

«لاقعدن لهم صراطک المستقیم ثم لاتینهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم‏»(۱۵)

من بر سر راه راست می‌نشینم و انسانها را از جلو می‌رانم و از پشت تعقیب می‌کنم و از طرف راست و چپ گرفتارشان می‌سازم (۱۶) .منظور از جلو، پشت‌سر، طرف راست و طرف چپ، جهات چهارگانه جغرافیایی نیست.

زیرا حوزه وسوسه که کار شیطان است، دل آدمی است و دل نیز از اقلیم جغرافیایی منزه است.شیطان از راه القائات باطل، گاهی انسان را از آینده می‌ترساند، گاهی نسبت‌به گذشته اندوهگین می‌کند و گاهی از جهت «یمین‏» و قوتش و گاهی از جهت «شمال‏» و ضعفش، وی را می‌فریبد.کسی که مقام و منزلتی در جامعه پیدا کند، که نقطه قوت اوست، شیطان از همین راه او را می‌گیرد.

از این رو، چنین شخصی از مقام و جاه خویش، سوء استفاده می‌کند در حالی‌که مقتدرتر از او به کمترین جرم و در کوتاهترین مدت به روز سیاه مبتلا شده است.

قوت هیچ کسی نباید وسیله غرور او را فراهم کند

چون قوت، تنها از ناحیه خداست و انسان، امین قدرت حق است و امین نباید در امانت‌خود خیانت کند.ذات اقدس خداوند در قرآن کریم می‌فرماید:

«و ما بلغوا معشار ما اتیناهم‏»(۱۷)

ما از کسانی انتقام گرفتیم وآنان را به گور بردیم که سرمایه‌داران و مقتدران کنونی حجاز، یک دهم قدرت آنان را ندارند.

بنابراین، آنان باید با تاریخ و سیره آشنا شوند و از فضای بسته، بیرون بیایند و محدوده باز تاریخ را بنگرند و ببینند چه مقتدرانی بودند و به چه روز سیاهی افتاده‌اند.گاهی شیطان، انسان را از نقطه ضعف او می‌گیرد; مثلا می‌گوید:

تو که ضعیف هستی چرا امر به‌معروف و نهی از منکر می‌کنی؟در حالی‌که انسان وقتی در مسیرحق قرار گیرد،هیچ ضعفی ندارد; زیرا باقدرت‌لایزال الهی مرتبط است و چنین قدرتی پشتوانه اوست.

شیطان حتی در خواب هم انسان را رها نمی‌کند.

خوابهای باطل شیطانی، و دیدن«اضغاث احلام‏»(۱۸) بر اثر نفوذ و شیطنت‌شیطان است.آزادی شیطانی برای صیانت از گزند این راهزنی که از هر راه می‌آید، ذات اقدس خداوند ما را راهنمایی کرده و فرموده است:

همه شئون آنچه از طرف خداست،حق است و آنچه از طرف شیطان است‌باطل.

نور، هرگز پیام دروغ نمی‌دهد و بر هر جا بتابد آن را روشن می‌کند، اما ظلمت و تاریکی، همواره با اشتباه، همراه است.خدای سبحان چون «نور السموات و الارض‏» است، هر چیزی را به جای خود و آن‌گونه که هست.

ارائه می‌کند; اما شیطان، هر چیزی را وارونه نشان می‌دهد و در همه امور به انسان دروغ می‌گوید، چون تیرگی و تاریکی است.

خدا به انسان می‌گوید:

مرا بپرستید و درست می‌گوید و راه‌ها را هم، نشان می‌دهد; اما شیطان به انسان می‌گوید:

آزاد باشید و کسی را نپرستید! او دروغ می‌گوید.

چون انسانی که هوا پرست است، از شیطان تبعیت می‌کند و به حرف او گوش می‌دهد.بنابراین، شیطان رهایی و بی‌بندوباری پلید را به نام آزادی پاک تلقین می‌کند و در همین پیام نیز دروغ می‌گوید; زیرا مخفیانه می‌خواهد انسان را بنده خود قرار دهد و گروهی نیز بندگی وی را پذیرفته، تحت ولایت‌شیطانند:

«و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت‏»(۱۹)

«کتب علیه انه من تولاه فانه یضله و یهدیه الی عذاب السعیر»(۲۰) .خودکامگان، تابع شیطانند و به دستور او حرکت می‌کنند، ولی شیطان آنها را فریب می‌دهد و می‌گوید:

شما آزادید و تابع کسی نیستید.آیا کسی را می‌شناسیم که نتواند گناه کند؟ از پست‌ترین حیوانات گرفته تا انسان عادی، به آسانی قادر بر گناه، درنده‌خویی و زشتی است; چون گناه محفوف به شهوتها و لذتهاست:

«و ان النار حفت‌بالشهوات‏»(۲۱) .ز این رو قدرت بر ارتکاب گناه کمال نبوده، آلودگی به آن هنر نخواهد بود; زیرا کاری که از هر انسان درس خوانده و درس نخوانده و از هر حیوان وحشی و اهلی برمی‌آید، هنر نیست.نشانه پیروزی در مصاف با شیطان

امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

«صافوا الشیطان بالمجاهدة و اغلبوه بالمخالفة، تزکو انفسکم و تعلو عند الله درجاتکم‏»(۲۲)

راه تشخیص شکست و پیروزی در جهاد اصغر روشن و آسان است، اما نشانه تشخیص پیروزی و شکست در نبرد با دشمن درون موافقت و مخالفت است.اگر شیطان دستور داد و انسان را به گناهی تحریک کرد و او انجام داد و به جایی که نباید نگاه بکند، نگاه کرد، مالی را که نباید بگیرد، گرفت‌یا سخنی را که نباید بگوید، گفت و با این که می‌داند این کار، گناه است‌با او موافقت کرد و خواسته‌های او را برآورد، زمینه پیشروی او و شکست‌خود را فراهم کرده‌است.

اگر کسی دستی به گناه دراز کرد، پایی به جای حرام گشود، و زبانی به دروغ و تهمت و افترا و مانند آن باز کرد، همان لحظه شروع گناه لحظه پیشروی شیطان است، چنانکه لحظه‌ای که دارد مقاومت می‌کند، لحظه عقب نشینی شیطان و اسیر کردن وی است، اما وقتی کاملا گناه را ترک می‌کند لحظه پیروزی او و شکست‌شیطان است.شیطان مانند دزدان هراسناک به هنگام حمله آماده فرار است و آن قدر قوی نیست که در هنگام تهاجم، مقاوم باشد:

«ان کید الشیطان کان ضعیفا»(۲۳)

کید شیطان همیشه ضعیف بوده و هست و این اختصاص به زمان معینی ندارد; زیرا تعبیر «کان‏» در این آیه، دلالت‌بر استمرار می‌کند.

از اول هم شیطان در برابر عقل و وحی الهی ضعیف بود.

بنابراین، اگر کسی در جنگ با شیطان شکست‌بخورد، در حقیقت در جنگ با دشمنی ضعیف شکست‌خورده و باید خیلی ضعیف النفس باشد تا دشمنی ضعیف او را شکست دهد.حال اگر دشمن، ضعیف است چرا به این نبرد، جهاد اکبر گفته‌اند؟ پاسخ این است که چون میدان جهاد با شیطان و ابزار اغوای او، یعنی هوای نفس بسیار وسیع است و غنیمت‌یا غرامتی که در این جنگ نصیب یا دامنگیر انسان می‌شود بسیار مهم است.

هر جنگی در جهان طبیعت رخ دهد هم غنیمتهایش محدود است و هم غرامتهایش، ولی غنیمتهای جهاد با شیطان و نفس اماره نامحدود و غرامتهایش نیز جبران‌ناپذیر است; زیرا انسان در نبرد با شیطان، یا شرف و شرع را حفظ می‌کند یا آنها را از دست می‌دهد، از این جهت جنگ، جنگ اکبر است و برای انسانی که ورزیده نیست، جنگ با دشمن درون، گرچه ضعیف باشد، دشوار است.

و گرنه به لحاظ دشمن اگر سنجیده شود، جنگ، بزرگی نیست.

انسانی که عقل دارد و به وحی تکیه کرده و به رکن وثیق عنایت الهی وابسته شده شکست نمی‌خورد.از این رو امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) فرمود:

شما در برابر شیطان صف‌آرایی کنید.

مسائل علمی و برهانی را در جبهه مغالطات و ترس از خدا را در جبهه تهدید او و ترس از دنیا و امید به وعده و بهشت الهی را در جبهه زرق و برق فریبای شیطانی قرار بدهید; یعنی او از سه راه، حمله می‌کند پس شما هم در سه جبهه دفاع کنید.او برای این که کسی را فریب داده بگوید، قیامت و پیغمبری نیست; بلکه محدوده هستی همین طبیعت است، مغالطه‌های وهمی را ردیف می‌کند! و شما در جبهه فکری در برابر مغالطه‌های وهمی او خود را به براهین عقلی مسلح کنید، تا با آن از مغالطه‌های وهمی شیطان برهید و این، کاری فکری است.در جبهه دوم، شما را از بسیاری از امور می‌ترساند.

شما هم در مقابل بگویید من اگر برای ترس وهمی، تن به تباهی بدهم، جهنم را چه کنم؟ من که باید بترسم، فقط از جهنم و عذاب خدا می‌ترسم نه از غیر او، چنانکه ذات اقدس اله می‌فرماید:

«الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله‏»(۲۴)

مبلغان الهی، تنها از خدا هراسناکند.

پس اگر شیطان خواست کسی را تهدید، و با وعید مرعوب کند، او می‌گوید:

من فقط از خدا می‌ترسم، نه از غیر او.در جبهه سوم، شیطان اگر بخواهد کسی را با زرق و برق فریب دهد، این شخص می‌گوید من فقط به رزق الهی امیدوارم; نه این که بر زرق و برق شیطانی تکیه کنم.

بنابراین، جاهل و نیز عالم غیر مهذب، زود فریب می‌خورد.

تنها گروهی موفقند که دو رکن اساسی عقل عارف و نفس عزوف را تحصیل کرده باشند:

«لا یزکو عند الله سبحانه الا عقل عارف و نفس عزوف‏»(۲۵) .شایان ذکر است که گر چه کید زنان در قرآن کریم به وصف بزرگی موصوف شد:«...ان کیدکن عظیم‏»(۲۶)

لیکن هر عظیمی در قیاس با عنایت پروردگار بزرگ، حقیر و زبون است از این رو هم کید شیطان جنی و هم کید شیطان انسی با اعتماد بر لطف خداوند، ضعیف و اندک است.خاطرات شیطانی

قرآن برای تهذیب جان آدمی خاطرات روح را تحلیل و راه افول و غروب، صدق و کذب و سود و زیان آنها را بازگو و نیز راه درمان آنها را ارائه داده کسانی را که درمان شده‌اند و کسانی را که بر بیماری خود افزوده و علاج نشده‌اند معرفی می‌کند تا انسانها راه تهذیب روح را بشناسند و آن را بپیمایند.یکی از خاطراتی که انسانها با آن روبرو هستند «وعده‏» و «وعید» است.

انسان به بعضی وعده‌ها دل می‌بندد و از برخی وعیدها هراسناک و نگران می‌شود.

مرعوب بودن انسان از چیزی که هراس و رعب آور است و امیدوار بودن او به چیزی که زمینه رفاه را فراهم می‌کند، در هر کسی هست ولی همین امید و ترس یا وعده و وعید، به دو قسم تقسیم می‌شود:

وعده‌ها و وعیدهای دروغ، وعده‌ها و وعیدهای راست.

اولی، سراب گونه انسان را به سوی خود فرا می‌خواند و دومی، مانند چشمه‌ای زلال، انسان را به سمت‌خود دعوت می‌کند.در قرآن کریم از هر دو قسم سخن به میان آمده است.

شیطان از بیرون و نفس اماره که ابزار دست‌شیطان است از درون، انسان را به اموری سراب گونه وعده می‌دهند و از اموری که واقعیت ندارد می‌ترسانند; اما ذات اقدس خداوند از راه وحی، رسالت انبیا، فرشته‌ها و نیز از راه عقل، وعده‌ها وعیدهای درست را فراسوی انسان سالک نصب می‌کند.قرآن کریم درباره وعید دروغین شیطان، می‌فرماید:

«الشیطان یعدکم الفقر و یامرکم بالفحشاء»(۲۷)

شیطان شما را از تنگدستی می‌ترساند و تهدید می‌کند که اگر در راه خدا انفاق کنید خود نیازمند خواهید شد.

از سوی دیگر، ذات اقدس اله وعده می‌دهد که:

«یمحق الله الربا و یربی الصدقات‏»(۲۸)

خداوند ربا را در محاق قرار داده و آن را محو می‌کند و صدقه را می‌پروراند یا می‌فرماید:

«و ما اتیتم من زکوة تریدون وجه الله فاولئک هم المضعفون‏»(۲۹)

به صدقات، خیرات و نفقاتی که منظورتان از آن، تقرب به خداست دو چندان پاداش داده می‌شود.بنابراین، در باره انفاق، تعاون، انجام کار خیر و ارائه خدمات به امت اسلامی، دو پیام در گوش انسان، طنین انداز است:

پیام دروغین شیطان که می‌گوید:

اگر انفاق کنید، خود، فقیر می‌شوید و پیام راستین احسان از ذات اقدس خداوند که می‌فرماید:

اگر با انفاق مشکل دیگران را بگشایید خود، دوچندان استفاده می‌کنید.

قرآن کریم درباره وعده‌های دروغین شیطان، از زبان‌وی می‌گوید:

«و لاضلنهم و لامنینهم‏»(۳۰)

من آنها را از راه تمنی و آرزو فریب‌می‌دهم.

بنابراین، آنچه را که شیطان به عنوان وعده، به انسان ارائه می‌کند نیرنگی بیش نیست و آنچه را که ذات اقدس اله وعده می‌دهد واقعیتی مصون از هرگونه دروغ است.

چون:

«و من اصدق من الله قیلا»(۳۱):

چه کسی از خدا راستگوتر است؟

در قیامت، که ظرف ظهور همه حقایق است، شیطان می‌گوید:

«ان الله وعدکم وعد الحق و وعدتکم فاخلفتکم‏»(۳۲)

خدا به شما وعده داد و خلف وعده نکرد، ولی من به شما وعده دادم و خلف وعده کردم.

بنابراین، اگر کسی خواست از امر هراسناکی بترسد باید ببیند آیا عقل و وحی آن را به عنوان منشا مرعوب شدن می‌پذیرند یا نه؟

قرآن کریم و روایات اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) به ما می‌گویند:

از گناهتان بترسید، و عقل می‌گوید:

نافرمانی در برابر حق، قهرا کیفری دارد; زیرا محکمه و حسابرسی خدا حق است و از این حسابرسی باید هراسناک بود; ولی می‌بینیم انسان تبهکار، گناهش را فراموش می‌کند و ترسی از آن ندارد; اما نسبت‌به وعیدهای دروغین شیطان در هراس است.امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

«رحم الله امرء راقب ربه و خاف ذنبه‏»(۳۳)

رحمت الهی و حیات طیب بهره انسانی است که مراقب پروردگار خود باشد و از گناه خود بترسد.زندگی دروغین

ما از گناهی که کردیم ترسی نداریم، ولی از تهدیدهای دروغین شیطان می‌ترسیم; از این جا معلوم می‌شود حیات ما، حیاتی کاذب است; چون حیات هر کسی را اندیشه‌هایش تامین می‌کند و اندیشه‌های او با وعده و وعیدهای مؤثر در او بسته می‌شود.

اگر وعده و وعید سراب گونه و دروغ باشد، پس اندیشه‌ها ناصواب است و اگر اندیشه‌ها ناصواب باشد، حرکتها ناصواب خواهد بود; چون کارهای تحریکی ما را مجاری ادراکی بر عهده دارد و اگر مجاری ادراکی با وعده و وعید دروغین تنظیم شود، مجاری تحریکی هم با وعده و وعید دروغین رهبری می‌شود.

بنابراین، ما با حرکت و اندیشه دروغ زندگی می‌کنیم.همان گونه که در مراحل علمی، عقل و عاقل و معقول، و درمراحل عملی صحیح، عمل و عامل و معمول با هم متحد است، در مسایل دروغین نیز چنین است.

آنگاه خود انسان، مجموعه‌ای از سراب می‌شود و روز قیامت، در مرحله توزین بسیار سبک و تهی است.قرآن کریم در باره عده‌ای می‌فرماید:

«و افئدتهم هواء»(۳۴)

اینها تهی دلند.

از این دقیق‌تر آیه‌ای است که می‌فرماید:

«فلا نقیم لهم یوم القیامة وزنا»(۳۵)

ما برای کافران، در قیامت وزن و ترازویی اقامه نمی‌کنیم;

زیرا ترازو برای سنجش عمل است و کسانی را می‌سنجند که کار بد و خوب کرده‌اند، ولی کسانی که جز بدی و تباهی، چیزی دیگر ندارند خودشان سراب شده‌اند وسراب را نمی‌سنجند! پس آنچه در قرآن کریم آمده که:

اگر عمل به اندازه ذره‌ای باشد ما حساب می‌کنیم:

«و ان کان مثقال حبة من خردل اتینا بها و کفی بنا حاسبین‏»(۳۶) .مربوط به کسی است که کارهای خیر هم داشته باشد; اما اگر حرکات و اندیشه‌های کسی سراب محض شد، توزین او محال است; زیرا «لاشی‌ء» است.از سوی دیگر، آنان بار سنگینی بر دوش دارند; زیرا همه وعده‌ها و وعیدهای دروغ، افکار و اندیشه‌های باطل و حرکتهای ناصواب، «اوزار» و بارهای سنگین و توانفرسا بر دوش آنان می‌شود:

«ان تدع مثقلة الی حملها لا یحمل منه شی‌ء و لو کان ذا قربی‏»(۳۷)

اگر کسی را دعوت کنند تا مقداری از این بار را ببرد اگر چه از بستگان آنان باشد هرگز قبول نمی‌کند.

در قیامت هیچ کسی بار دیگری را نمی‌برد:

«کلا لا وزر»(۳۸)

و هیچ باربری هم نیست; بدان گرفتار بار سنگین خود هستند و خوبان منزهند از این که بار بد بدان را بکشند.

بنابراین، برای شخص در قیامت از آن جهت که اصلا فضیلتی ندارد، ترازوی توزین نصب نمی‌شود و از آن جهت که درکات فراوانی دامنگیر او شده وزنهای فراوانی خواهد داشت.حیات طیبه از آن کسی است که مراقب پروردگار خود باشد و از گناه خود بترسد.

هیچ کس از افراد عادی توان ادعای عصمت را ندارد.

پس یقینا بر اساس احتمال رعب‌آور، گناهی دارد و برای هر گناه هم کیفری هست.

از این امور یقینی باید هراسناک بود; اما آن وعیدهای شیطان، چون دروغ است، در حقیقت ترس آور نیست.روح وعید و تهدید الهی

ترس از غیر خدا عذاب و ترس از خدا رحمت است.

امیرالمؤمنین (علیه افضل صلوات المصلین) می‌فرماید:

«اذا خفت الخالق، فررت الیه‏»، «اذا خفت المخلوق، فررت منه‏»(۳۹)

فرق ترس از خدا با ترس از غیر خدا این است که اگر از غیر خدا ترسیدید، از آن فرار می‌کنید; مثلا انسان از مار و عقرب می‌ترسد و از آنها فرار می‌کند یا از افراد شرور می‌هراسد و از آنها فاصله می‌گیرد، ولی وقتی از خدا بترسد، فاصله خود با خدا را کم می‌کند و به او نزدیک می‌شود تا مشکلش را حل کند و این ترس، رحمت است.با این بیان، روشن می‌شود که درون تهدید و وعید الهی وعده است; چون اگر انسان بر اثر وعید الهی هراسناک شود، به خدا نزدیک می‌شود.

درون هر قهری، مهری تنیده شده، مانند این که، کودک وقتی از پدر یا مادر تهدیدی می‌شنود خود را به آنان نزدیک می‌کند تا از گزند آن تهدید، مصون باشد پس درون تهدید پدر و مادر، وعده و جاذبه نهفته است.

در درون دافعه‌های الهی نیز، جاذبه، تزریق شده و فقط روکشی از دافعه و تهدید دارد و گرنه گوهر فرمان خدا وعده و جاذبه است نه وعید و دافعه.

از این جهت، گفته شده است:

«یا من سبقت رحمته غضبه‏»(۴۰)

ای کسی که لطف و رحمتش بر غضبش سبقت گرفته است.

طبیب که داروی تلخ می‌دهد، در درون داروی تلخ، شفای شیرین هست، برای آن که طبیب، کاری جز درمان و شفا بخشیدن ندارد.

بنابراین، در درون قهر طبیب مهربان، مهر تنیده شده.

پس وعده‌ها و جاذبه‌های الهی اصل، و وعیدها و دافعه‌ها فرع است.شاگرد و استاد شیطان

ممکن است‌شاگردی در اوایل امر، نزد استادی درس فرا گیرد، ولی سرانجام از استاد خود ماهرتر گردد.

انسان در دو حوزه خیر و شر و در دو قوس صعود و نزول، از معلمان خود برتر می‌شود.بیان مطلب این است که غیر انسان یا اصلا حرکتی ندارند یا سقف حرکتش محدود است.

مرحله تجرد فرشتگان که معلم علوم و اعمال خیر انسانی هستند و از راه الهام و امداد غیبی به او کمک می‌کنند، ثابت است:

«و ما منا الا له مقام معلوم‏»(۴۱)

ولی انسانی که خلیفة الله است، در ابتدای امر از معلمان فرشته خوی خود، مدد می‌گیرد تا از ملک پران شود; زیرا ملک مقامی دارد و انسان مقامی برتر و می‌تواند از قلمرو فرشته‌ها بگذرد; یعنی نسبت‌به او در پیشگاه خداوند مقربتر گردد.

شیطان نیز چون جن است، مکر و حیله‌اش در محدوده خیال و وهم است نه در محدوده عقل، ولی انسان می‌تواند از نظر عقل نظری خردمند و فرزانه، ولی از نظر عقل عملی منحرف باشد چنین انسانی معلم شیطان خواهد بود.بنابراین، انسان از یک سو به جایی می‌رسد که فرشتگان از او علم می‌آموزند و خدمتگذار اویند:

«و ان الملائکة لخدامنا و خدام محبینا»(۴۲)

و از سوی دیگر به جایی می‌رسد که شیطان مقلد او می‌شود و از او مکر می‌آموزد.

برتر شدن انسان از فرشته که «غنیمت گیری‏» است، مکرر در نظم و نثر فارسی و عربی آمده، اما سقوط انسان که «غرامت‌دهی‏» است، کمتر مطرح شده است; که گاهی انسان در قوس نزول، چنان تنزل می‌کند که از ابلیس بدتر می‌شود.انسان از آن جهت که دارای گوهر روح متحرک است، اگر عقل و هوش فراهم کند ولی عقل نظری وی با عقل عملی، هماهنگ نباشد بدین معنا که دانشهای گوناگونی فراهم کند و علوم بسیاری بیندوزد، ولی فضیلتی نیندوزد، این علوم بی شمار در اختیار وهم، شهوت و غضب او قرار می‌گیرد و روح او را به طرف نزول و درکات می‌کشاند.

در اوایل امر، شیطنت او در حد «حال‏» است و سپس در حد «ملکه‏» و او جزو

«شیاطین الانس و الجن‏»(۴۳)

می‌شود و آنگاه کاری می‌کند که شیطان نکرده است و نمی‌کند.شیطان یا همان ابلیس معروف، به خدا معتقد بود.

او گرچه دیگران را به بت‌پرستی فرا می‌خواند ولی خود، بت پرست نبود.

از این رو به خدا عرض کرد:

«فبعزتک لاغوینهم اجمعین‏»(۴۴)

به عزت تو سوگند، من فرزندان آدم را فریب می‌دهم (۴۵)؛

از این‌که شیطان به عزت حق، سوگند یاد کرد معلوم می‌شود به خدا و عزت او معتقد است; ولی کسانی که شاگردی شیطان را به عهده گرفته‌اند، چون دارای روح قوی و قابلیتی بیش از قابلیت‌شیطانند، در تنزل و سقوط از شیطان هم پایینتر می‌روند.

از این رو به جایی می‌رسند که ملحد خواهند شد و اصلا خدا را قبول نخواهند داشت تا به او سوگند یاد کنند.

پس از نظر غرامت، انسان به جایی می‌رسد که از شیطان پایینتر می‌رود و سقوط می‌کند.به همین جهت اختلاف مراتبی که در بین انسانها راه دارد در انواع دیگر وجود ندارد; مثلا، بین سیبهای خوب و بد فاصله محدودی وجود دارد و به طور کلی در گیاهان، جمادات و حیوانات، تفاوت میان دو طرف خوب و بد، محدود و کم است; اما فاصله میان دو نبش انسانیت از بی‌کران تا بی‌کران است و چون موجودی ابدی است، اگر فاتح شود غنیمت ابدی و اگر ببازد غرامت ابدی در انتظار اوست.پی‌نوشت‌ها:

۱.

سوره یوسف، آیه ۵٫۲.

سوره بقره، آیه ۱۶۸٫۳.

سوره کهف، آیه ۵۰٫۴.

سوره فاطر، آیه ۶٫۵.

شرح غررالحکم، ج ۴، ص ۲۱۷٫۶.

بحار، ج ۶۸، ص ۲۴۳٫۷.

سوره شمس، آیه ۸٫۸.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱، بند ۳۷٫۹.

سوره شمس، آیه ۱۰٫۱۰.

سوره کهف، آیه ۹۷٫۱۱.

شرح این مطلب در فصل دوم (ص ۴۹) گذشت.۱۲.

سوره انبیاء، آیه ۵۶٫۱۳.

بحار، ج ۱۰۱، ص ۱۰۵٫۱۴.

سوره نور، آیه ۳۵٫۱۵.

سوره اعراف، آیات ۱۶ ۱۷٫۱۶.

نقل شده است:

هنگامی که شیطان به خداوند گفت من از چهار طرف (جلو، پشت، راست و چپ) انسان را گرفتار و گمراه می‌کنم، فرشتگان پرسیدند:

شیطان از چهار سمت‌بر انسان مسلط است، پس چگونه انسان نجات می‌یابد؟ خداوند فرمود:

راه بالا و پایین باز است; راه بالا نیایش و راه پایین سجده و بر خاک افتادن است.

بنابراین، کسی که دستی به سوی خدا بلند کند یا سری بر آستان او بساید، می‌تواند شیطان را طرد کند (بحار، ج ۶۰، ص ۱۵۵).۱۷.

سوره سبا، آیه ۴۵٫۱۸.

سوره یوسف، آیه ۴۴٫۱۹.

سوره بقره، آیه ۲۵۷٫۲۰.

سوره حج، آیه ۴٫۲۱.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۷۶، بند ۲٫۲۲.

شرح غررالحکم، ج ۴، ص ۲۱۷٫۲۳.

سوره نساء، آیه ۷۶٫۲۴.

سوره احزاب، آیه ۳۹٫۲۵.

شرح غررالحکم، ج ۶، ص ۴۲۷٫۲۶.

سوره یوسف، آیه ۲۸٫۲۷.

سوره بقره، آیه ۲۶۸٫۲۸.

سوره بقره، آیه ۲۷۶٫۲۹.

سوره روم، آیه ۳۹٫۳۰.

سوره نساء، آیه ۱۱۹٫۳۱.

سوره نساء، آیه ۱۲۲٫۳۲.

سوره ابراهیم، آیه ۲۲٫۳۳.

نهج‌البلاغه، خطبه ۷۶٫۳۴.

سوره ابراهیم، آیه ۴۳٫۳۵.

سوره کهف، آیه ۱۰۵٫۳۶.

سوره انبیاء، آیه ۴۷٫۳۷.

سوره فاطر، آیه ۱۸٫۳۸.

سوره قیامت، آیه ۱۱٫۳۹.

شرح غررالحکم، ج ۳، ص ۱۲۷٫۴۰.

مفاتیح‌الجنان، دعای جوشن کبیر، بند ۱۹٫۴۱.

سوره صافات، آیه ۱۶۴٫۴۲.

نورالثقلین، ج ۴، ص ۵۱۱٫۴۳.

سوره انعام، آیه ۱۱۲

۴۴.

سوره ص، آیه ۸۲٫۴۵.

اصطلاح «دشمن قسم‌خورده‏» از همین جا نشئت گرفته است.

او نسبت‌به آدم‌و حوا(علیهماالسلام) سوگند یاد کرد که جزو نصیحت‌کنندگان باشد:

«و قاسمهما انی لکما لمن الناصحین‏»(سوره اعراف، آیه ۲۱)

با این وجود، با آنان کاری کرد که معروف است; در این صورت با ما که سوگند یاد کرد تا فریبمان دهد، چه خواهد کرد؟!

فصل هفتم: بازیگری و دنیاگرایی

از بهترین راه‌هایی که قرآن کریم برای تهذیب دل، به انسان ارائه می‌دهد، پرهیز از بازی، بازیگری و بازیچه است و افزون برآن، به عنوان بیان مصداق دنیا را بازیچه معرفی می‌کند:

«انما الحیوة الدنیا لعب و لهو»(۱) .از ضمیمه این دو اصل به هم، استنتاج می‌شود که توفیق نزاهت روح و تزکیه نفس، و سپس سیر به سوی خدا نصیب اهل دنیا نمی‌شود.

و ممکن نیست اهل دنیا مهذب یا مهذب دنیا زده باشند.قرآن، دنیا را به عنوان «بازیچه‏» معرفی می‌کند و در سخنان معصومین به ویژه علی (علیه‌السلام) آمده است که دنیا سرگرمی است و شیطان و نفس اماره می‌کوشند تا انسان را به دنیا سرگرم کنند.

نشانه این که دنیا بازیچه و سرگرمی است آن است که اگر کسی به آن مبتلا شود، به آن عادت می‌کند و زمامش به دست آن وسیله سرگرمی می‌افتد و در نتیجه تا او را فرسوده و خسته نکند و از پا درنیاورد رها نمی‌کند.

بازیگری نیز چنین است، در حقیقت‌بازی بازیگر را به بازی می‌گیرد; نه این که بازیگر، بازی را; میدان بازی، بازیگر را به خود مشغول و سرگرم می‌کند و تا او را خسته نکند وی را رها نمی‌سازد.

کسی که معتاد به مواد مخدر است مواد مخدر بر او تسلط دارد و او تحت‌سلطه اعتیاد است.

اگر کسی گرفتار دنیا و زرق و برق، مقام، القاب و پست و میز شود، این عناوین او را به بازی می‌گیرند، می‌خندانند و می‌گریانند، او را عصبانی می‌کنند، یا راضی نگه می‌دارند.پرهیز از آب شور

انسان تشنه هنگامی که آب زلال و گوارا می‌نوشد بر آن مسلط است و آن را جذب،هضم و تبدیل می‌کند، ولی اگر آب شور بنوشد، گرفتار آن آب شور خواهدشد، چون چنین آبی در حقیقت، دستگاه گوارش او را در اختیار می‌گیرد وبر عطش وی می‌افزاید و او ناچار است‌بار دیگر قدحی از آب بنوشد که آن نیزاگر شور باشد عطش او را افزونتر می‌کند.

دنیا بسان آب شور است;

از این‌رو امام موسی بن جعفر (علیه‌السلام) به هشام بن حکم می‌فرماید:

«مثل الدنیا مثل ماء البحر کلما شرب منه العطشان ازداد عطشا حتی یقتله‏»(۲)

و در یکی ازنامه‌های امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آمده است که

«فان الدنیا مشغلة عن غیرها»

دنیا بازیچه است و انسان را از غیر دنیا باز می‌دارد

و اصولا هر چه انسان را از غیردنیا (خدا) باز دارد، معلوم می‌شود بازیچه و «لهو» است و او را سرگرم کرده است.آنگاه حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید:

دنیا زده سیر نمی‌شود، بلکه هر اندازه که انسان از دنیا بهره‌مند باشد، معادل آن یا بیش از آن، درهای حرص و ولع بر روی او باز می‌شود:

«و لم یصب صاحبها منها شیئا الا فتحت له حرصا علیها ولهجا بها»(۳) .اگر گرسنه غذای لذیذی مصرف کند، دیگر میل یا احتیاج به غذا ندارد، ولی اگر چیزی که گرسنگی وتشنگی می‌آورد بخورد یا بنوشد، هرگز سیر یا سیراب نمی‌شود و

«هل من مزید»(۴)

می‌گوید.

اگر ما آنچه را در حداکثر عمر خود، مثلا صد سال، نیاز داریم فراهم کنیم، باز می‌بینیم سیر نیستیم.

از این جا معلوم می‌شود آنچه را که فراهم کرده‌ایم غذای لذیذی برای ما نیست; چون اگر غذای لذیذی بود، ما سیر می‌شدیم، بلکه مانند آب شوری است که بر عطش ما می‌افزاید.آن حضرت در ادامه می‌فرمایند:

«و من وراء ذلک فراق ما جمع و نقض ما ابرم، و لو اعتبرت بما مضی حفظت ما بقی‏»(۵)

مشکل دیگر آن است که انسان همه آنچه را به زحمت، جمع کرده است‌باید با درد و رنج از دست‌بدهد.

ممکن است کسی عمری زحمت‌بکشد تا چیزی را تهیه کند و ممکن است همان ره آورد شصت‌ساله را در چند ثانیه از دست‌بدهد، ولی دردش برای همیشه می‌ماند و این همان لهو است، ولی اگر کسی این لهو را رها کند، اهل فلاح و تهذیب می‌شود.

بنابراین، تهذیب با سرگرم شدن سازگار نیست.دنیا ابزار سرگرمی است و هرچه انسان را از خدا باز می‌دارد مایه سرگرمی اوست و انسان دنیازده، مهذب نیست; خواه این دنیا «مال‏» دولتمند باشد یا «علم‏» دانشمند; گاهی علم، هم دنیاست! انسان، تلاش و کوشش می‌کند تا چیزی یاد بگیرد اما اگر بر سخن او اشکالی کنند، عصبانی می‌شود و این نشان می‌دهد که او در حقیقت، خودخواه است; زیرا علم در انحصار کسی نیست و دیگران نیز حق اظهار نظر دارند.کسی که بخواهد مهذب باشد، باید با دنیا بجنگد; زیرا انسان در میدان بازی و چهار سوق دنیا قرار دارد و ناچار است زندگی، کار، معاشرت و معامله‌ای داشته، علمی فراهم کند و همه اینها دو چهره الهی یا دنیایی دارد، ناچار به مبارزه برمی‌خیزد تا خود را از لهو و لعب، بازیگری و بازیچه برهاند و برای رهایی از پنجه بازیجه و بازیگری هم ناچار است که بازیچه را بشناسد و مسلح نیز باشد تا بتواند در برابر بازیچه به مبارزه برخیزد.به همین جهت، هر لحظه باید کارش را بر میزان الهی عرضه کند که آیا دنیاست‌یا آخرت؟ کاری که اکنون دارم انجام می‌دهم اگر دیگری انجام می‌داد باز هم خوشحال بودم یا می‌خواهم فقط خودم آن را انجام دهم؟ اگر کار، کار خوبی است و من نمی‌گذارم یا راضی نیستم دیگری آن را انجام دهد، معلوم می‌شود که من خودم را می‌خواهم، نه آن کار خوب را.کسی که هنگام نماز، مشغول درس و بحث است و به نماز اول وقت اعتنا نمی‌کند، ممکن است عالم بشود، اما عالم ربانی و نورانی نمی‌شود.

از این رو پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم همواره نزدیک اذان، به بلال حبشی (رضوان الله علیه) می‌فرمود:

«ارحنا یا بلال‏»(۶)

بلال! ما خسته شده‌ایم اذان بگو تا استراحت کنیم.معلوم می‌شود نماز بهترین روح و ریحان، برای انسان موحد است که خستگی را می‌زداید; زیرا انسان در غیر نماز با دوست نیست و وقتی که با دوست نباشد خسته است.بزرگترین مانع سالک مهمترین و بزرگترین مانعی که بر سر راه انسان سالک قرار دارد، تعلق به دنیاست، تا دل غبارروبی نشود و مانع برطرف نگردد، خورشید کمال نمی‌تابد و وصل نمی‌درخشد.امیرالمؤمنین (علیه السلام) که هم «امیرالمؤمنین‏»، هم «امیر الاتقیاء»، هم «امیرالعرفاء»، هم «امیرالحکماء» و هم «امیرالمتخلقین‏» است، بعضی از وظایف را گاهی بازگو می‌کرد ولی بعضی از تکالیف را مکرر گوشزد می‌فرمود.قرآن هم بعضی از مناقب و فضایل را به صورت گذرا ذکر می‌کند، ولی بعضی از امور را مکرر یادآوری می‌کند.

آنچه را که قرآن به طور مکرر یادآوری می‌کند پرهیز ازدنیاست; زیرا ما هر چه فریب و نیرنگ بوده از دنیا خورده‌ایم و هر خطری که‌دامنگیرمان شده از تعلق به دنیا بوده است.

هر کس آبروی خود را از دست داده، بر اثر دنیازدگی و هر کس آبرویی به دست آورده بر اثر نجات از فریب دنیا بوده است.چون خدای سبحان خطر دنیا را مکرر بازگو کرده و در قرآن کریم، بسیاری از آیات، ما را از دنیا طلبی پرهیز می‌دهد، باعث‌شده که در سخنان علی (علیه السلام) از دنیا زیاد سخن به میان بیاید.هر چه که ما را از خدا دور و به غیر حق مشغول کند دنیاست.

بعضی به مال،مشغولند و دنیای آنها مالشان است و بعضی به علم، و دنیای آنهاعلم‌آنهاست.

تکاثر، در ارتباط با مال باشد یا علم، دنیاست.

کسی که‌درس‌می‌خواند تا علم زیادی فراهم کند برای این که بگوید من اعلم از دیگران‌هستم، مانند کسی است که تلاش و کوشش می‌کند تا مالی فراهم کندبرای‌این که بگوید من سرمایه‌دارترم:

«هم احسن اثاثا و رءیا»(۷)

«ان تکون امة هی اربی من امة‏»(۸)

«انا اکثر منک مالا و اعز نفرا»(۹) .

گاهی انسان رنج‌عبادتهای زیادی را تحمل می‌کند، نه برای رضای خدا، بلکه برای این که بگوید من زاهدتر یا عابدترم که این هم دنیاست.

انسان سالک باید از تکاثر دنیابپرهیزد و به کوثر آخرت دل ببندد تا مانع بزرگ سیر و سلوک الی الله از سر راه او برداشته شود.آمادگی برای سفر آخرت

هر گرفتاری که بر خود تحمیل کرده‌ایم از طریق نیرنگ دنیاست و چون این خطر زیاد است، امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن را بیش از خطرهای دیگر یادآور شده است، چنانکه می‌فرماید:

حریم قلب خود را از غبار دنیاگرایی پاک کنید و شیفته زندگی جاوید اخروی باشید:

«کونوا عن الدنیا نزاها و الی الاخرة ولاها»(۱۰) .همچنین آن حضرت، هر شب پس از نماز عشاء و پیش از آن که نمازگزاران پراکنده شوند با صدای رسا می‌فرمود:

«تجهزوا رحمکم الله فقد نودی فیکم بالرحیل و اقلوا العرجة علی الدنیا و انقلبوا بصالح ما بحضرتکم من الزاد»(۱۱)

آماده مسافرت باشید; زیرا ندای مرگ برای شما سرداده شده است.

اما این منادی کیست و چرا ما ندای رحیل را نمی‌شنویم؟ آیا ندای رحیل،همان کلمات طیبه تکبیر و تهلیل است که در تشییع جنازه گفته می‌شود؟ و آیا این ندا به لسان مقال مردم ست‌یا به لسان حال خود انسان و یا به لسان مقال ملائکه موکل قبض ارواح؟ به هر تقدیر، فرمودند:

کم معطل شوید و خود را سرگرم نکنید; بالاخره چیزی باید پشتیبان و پشتوانه شما در این سفر باشد.

آن زاد و توشه را به عنوان پشتیبان، حمل کرده همراه ببرید; زیرا احدی به کمک شما نمی‌آید.

البته درک این معنا بسیار سخت است.ما می‌پنداریم همان گونه که در دنیا به فرزندانمان علاقمندیم و آنها دشواریهای ما را برطرف می‌کنند، پس از مرگ نیز این علاقه‌هست و آنان هم مشکل ما را حل می‌کنند; در حالی که چنین نیست.

عده ناشناسی را فرض کنید که از شرق و غرب و شمال و جنوب زمین به مکه مشرف شده‌اند و هر یک به زبان خاصی سخن می‌گوید.

اینها که از چهار اقلیم با چهار فرهنگ و زبان آمده‌اند در اتاقی، دوستانه با هم در دوران حج، به سر می‌برند، و با پایان یافتن مناسک و مراسم حج هر کس به دیار خود می‌رود و شاید در همه عمر نیز یکدیگر را نبینند.

سرنوشت کسانی هم که در خانه‌ای به عنوان پدر، مادر، برادر و خواهر جمعند چنین است.

خانه دنیا، مسافرخانه‌ای بیش نیست.مسافرخانه را «خان » می‌گفتند و خان که در روایات و کلمات عرب آمده، همان خانه یا مسافرخانه است.

در این مسافرخانه، چند نفر کنار هم جمع شده،موقتا زندگی می‌کنند و بعد هم که مرگ آنان فرا می‌رسد از یکدیگر جدا می‌شوند و هیچ کس به فکر دیگری نیست.

از این رو هر شب حضرت علی (علیه السلام) می‌فرمود:

بارها را ببندید و آماده مسافرت باشید.

هم‌اکنون نیز مناسب است در هر مسجدی بعد از نماز عشاء، هنگام تفرق نمازگزاران از مسجد، جمله «تجهزوا رحمکم الله‏» یا ترجمه آن به گوش آنان برسد.فرشته خویی

اگر خداوند، فقط فضایل فرشته‌ها را ذکر می‌کرد و آن را در وصف اولیای صالح سالک نمی‌گفت، ممکن بود گفته شود که اگر فرشته، شایسته آن فضایل شده تعجب‌آور نیست; زیرا او خوی درندگی ندارد، ولی مهم این است که همان فضایلی که برای فرشته‌ها ذکر شده برای انبیا، اولیا، صدیقین، صلحا، و شهدا نیز یاد شده است; یعنی آنان نیز به مرز فرشته‌ها رسیده‌اند; زیرا انسان چون بالقوه «کون جامع‏» است آن خصیصه را دارد که اگر میل به طبیعت کند بر اثر سرمایه فراوانی که در اختیار اوست از هر موجود طبیعی، بدتر شود و اگر میل به ملکوت کند، از هر موجود ملکوتی برتر شود.خداوند درباره اموری که امتداد و مقاطعی دارد، حکم مقطع نهایی و ابتدایی را ذکر می‌کند تا حکم مقطع میانی نیز، مشخص شود; مثلا می‌فرماید: هر جا باشید خدا با شماست.

اگر سه نفر باشید، خدا چهارمی شما و اگر چهار نفر باشید، خدا پنجمی شماست; آنگاه می‌فرماید:

چه کمتر و چه بیشتر:

«ما یکون من نجوی ثلاثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا ادنی من ذلک و لا اکثر الا هو معهم‏»(۱۲) .درباره درجات انسانی نیز چنین است.

گاهی حکم حیوانات و گاهی حکم جمادات را ذکر می‌کند و درباره انسان می‌فرماید:

انسانی که طبیعت زده و فریب دنیا خورده است اگر میل حیوانی کند، از هر حیوان و اگر خوی سختی و سرسختی و جمادی را در خود احیا کند، از هر جامدی فرومایه‌تر است; اما مقطع وسط را که گیاه و نبات است ذکر نمی‌کند.

درباره عده‌ای که همه تلاش و کوشش آنان «بهیمه‏» شدن یا «سبع‏» و درنده‌شدن است، می‌فرماید:

«اولئک کالانعام بل هم اضل‏»(۱۳)

اینها مانند حیوان بلکه بدترند.اولین مقطع از درجات انسانی، مرحله جماد، آنگاه مرحله نبات و سپس مرحله حیوان است.

خداوند مرحله جماد و حیوان را ذکر می‌کند، ولی در قرآن از مرحله نبات، سخنی نیست، مثلا نمی‌گوید انسان دنیازده، از درخت، فرومایه‌تر است.

چون مشخص است.

وقتی اول و آخر یک مسیر متصل و ممتد مشخص شد، حکم وسط هم معین می‌شود.

درباره جماد می‌فرماید:

«فهی کالحجارة او اشد قسوة‏»(۱۴)

بعضی از دلها از سنگ، سخت‌تر است; زیرا از درون سنگ، گاهی چشمه آبی زلال و شفاف می‌جوشد، اما از دلهای سخت، هیچ اثر خیری نشئت نمی‌گیرد.

بنابراین، اگر انسان سرمایه کلانی را که در اختیار دارد به سمت‌حیوانی ببرد، از حیوان، پایینتر و اگر آن را به سمت جمادات ببرد، از هر سنگی سخت‌تر خواهد شد.

حال اگر آن را به سمت فرشته شدن ببرد، از فرشته‌ها نیز مقربتر خواهد شد.گرچه در قرآن کریم این سخن به میان نیامده که جبرئیل به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت:

شما به سیرتان ادامه دهید، زیرا من توان همراهی شما را ندارم اما در جوامع روایی نقل شده است که در معراج جبرئیل (علیه السلام) به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد:

من نمی‌توانم از این مقام تجاوز کنم و شما در جایی قدم گذاشته‌اید که احدی قبل از شما قدم نگذاشته و پس از شما نیز قدم نخواهد گذاشت:

«فقال له امض یا محمد، فقال له:

یا جبرئیل تدعنی فی هذا الموضع؟ قال:

فقال له:

یا محمد لیس لی ان اجوز هذا المقام، ولقد وطئت موضعا ما وطئه احد قبلک و لا یطاه احد بعدک‏»(۱۵)

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نه تنها به جایی می‌رسد که فرشته‌ها به آن مقام منیع بار نیافته‌اند، بلکه همه آنها در برابر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خاضعند! و بسیاری از فرشتگان خدمتگزار بنده صالح سالک خدایند.در سوره مبارکه «نحل‏» به صراحت ذکر شده که هنگام مرگ فرشتگان به استقبال برخی انسانها می‌آیند و سلام می‌کنند:

«الذین تتوفیهم الملائکة طیبین یقولون سلام علیکم ادخلوا الجنة بما کنتم تعملون‏»(۱۶) .روشن است که عالی، خدمتگزار دانی یا همتا، خدمتگزار همتا نیست.

این دانی است که خدمتگزار عالی است.

در حال مرگ، ملائکه به استقبال برخی مؤمنان می‌آیند و هیچ تلخی و سختی برای آن مؤمن در هنگام مردن نیست و او آسان جان می‌دهد، و ملائکه به آنان سلام می‌کنند; یعنی سلامت اهدا می‌کنند و به بهشت فرا می‌خوانند.میلاد و زندگی جدید

ما دو مشکل داریم:

اول این که واقعا مرگ را فراموش کرده‌ایم.

گویا اصلا مخاطب به رحلت نیستیم و بلندگوی مرگ با ما سخن نمی‌گوید! با این که مرتب می‌بینیم روزانه عده‌ای به گورستان می‌روند، اصلا خیال نمی‌کنیم که ما هم باید برویم.

دوم این که خیال می‌کنیم مرگ رهایی از دنیاست; در حالی که مرگ، تنها رهایی از دنیا نیست، بلکه میلادی جدید و هجرتی نو است.

انسان در جهان آخرت، زنده است و زنده نیاز به غذا و لباس دارد و غذا و لباس آن جا را باید در دنیا فراهم کرد و گرنه در آن جا لباس و غذایی کسب نمی‌شود.

مشکل این است که در آن جا این نیازها هست، بازاری هم نیست و کالایی را به کسی عرضه نمی‌کنند.

بنابراین، انسان باید همه چیز را به همراه خود ببرد.

اگر مسافرت به سرزمینی باشد که چیزی در آن جا نیست، انسان عاقل با دست‌خالی به آن جا نمی‌رود.

به هر تقدیر، اگر این دو مطلب را باور داشته باشیم، آنگاه می‌فهمیم امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) چرا موضوع مرگ و هجرت به آخرت و لزوم تجهیز برای رفتن را هر شب تکرار می‌کردند.برخی می‌پندارند یاد مرگ عامل رکود است; در حالی که یاد مرگ عامل حرکت است و آن کس که به یاد مرگ است، تلاش و کوشش دارد; چون کار نافع برای جامعه انسانی عبادت است.

در بعضی از نصوص آمده که ساعت‌بیکاری انسان از حالاتی است که مورد عنایت فرشته‌ها نیست.پیامبر اکرم‌صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

در قیامت، اعمال انسان را به صورت بیست و چهار مخزن برای او می‌گشایند و او این مخازن را می‌بیند که بعضی خالی، بعضی پر از نور و سرور و بعضی تاریک و بدبو است:

«انه یفتح للعبد یوم القیامة علی کل یوم من ایام عمره اربعة و عشرون خزانة عدد ساعات اللیل و النهار فخرانة یجدها مملوءة نورا و سرورا... و هی الساعة التی اطاع فیها ربه ثم یفتح له خزانة اخری فیراها مظلمة منتنة مفزعة... و هی الساعة التی عصی فیها ربه.

ثم یفتح له خزانة اخری فیراها فارغة لیس فیها ما یسره و لا ما یسوؤه و هی الساعة التی نام فیها او اشتغل فیها بشی‌ء من مباحات الدنیا...»(۱۷).

این بیست و چهار خزانه همان بیست و چهار ساعت‌شبانه‌روز است.

در آن ساعتی که ما به عبادت و کار حلال، خدمت‌به نظام اسلامی و مردم و حل مشکلات آنان مشغولیم، مخزن پر از غذاهای شیرین، و ساعتی که به بطالت‌یا به گناه می‌گذرانیم پر از غذاهای سمی است.یاد مرگ، عامل حرکت است.

چون توجه به آن، احساس آدمی را بر تهیه زاد و توشه برمی‌انگیزد.

انسانی که به یاد معاد خود باشد، با کسب حلال، مشکل مردم را حل و مال پاکی فراهم و مقداری از آن را صرف خود و عایله می‌کند، و بقیه را نیز در راه خدا، صرف می‌کند.

در مقابل کسی که از جامعه منزوی و از خدمت‌به امت‌شانه تهی کرده و پیوسته در کناری مشغول عبادت است، به یاد مرگ نیست و گرنه کار می‌کرد.

انزوای از خلق و اشتغال به عبادت ظاهری در مراکز عبادی و بیکار بودن و روزی خود را از دست مردم گرفتن، فراموش کردن مرگ است.امام صادق (علیه السلام) در باره مردی که در خانه به عبادت پرداخته بود پرسیدند:

زندگی او را چه کسی تامین می‌کند؟ عرض کردند:

دوستان او.

فرمود:

به خدا سوگند کسانی که هزینه زندگی او را تامین می‌کنند از او عابدترند:

«انه سئل عن رجل فقیل:

اصابته الحاجة.

قال:

فما یصنع الیوم؟ قیل:

فی البیت‌یعبد ربه، فقال:

فمن این قوته؟ قیل:

من عند بعض اخوانه، فقال (علیه السلام):

والله، الذی یقوته اشد عبادة منه‏»(۱۸) .اگر مرگ، خوب تفسیر شود ما از آن نمی‌ترسیم، ولی چون بعد منفی مرگ برای ما معنا شده، می‌پنداریم که باید از مرگ ترسید; در حالی که چه ما بترسیم و چه نترسیم مرگ قطعی است.

نه ترس ما از مرگ، آن را از ما دور و نه اشتیاق ما به آن، آن را به ما نزدیک می‌کند:

«هو الذی خلقکم من طین ثم قضی اجلا و اجل مسمی عنده‏»(۱۹) ،

«و ما تدری نفس بای ارض تموت‏»(۲۰)

کسی نمی‌داند در چه زمین و یا در چه زمینه‌ای می‌میرد.

پس چه بهتر که مشتاق مرگ باشیم و از آن نترسیم; زیرا امری یقینی است.امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌فرماید:

«و اعلموا ان ملاحظ المنیة نحوکم دانیة و کانکم بمخالبها و قد نشبت فیکم‏»(۲۱)

گوشه چشم مرگ همیشه به طرف شما و چنگالهای آن بر شما اشراف دارد.در تشییع جنازه فکر تشییع‌کنندگان فقط به «دنبال‏» جنازه است که چه افرادی در تشییع او، شرکت کرده‌اند; اما میت‌به فکر «جلو» جنازه است که چه تعداد فرشته به استقبال او می‌آیند.

این هم از خیالات دامنگیر بشر است که شخصیتها و افراد معنون، برای تشییع جنازه بیایند و همین اوهام انسانها را گرفتار کرده است.علی (علیه السلام) می‌فرماید:

هنگامی که کسی می‌میرد، مردم درباره او می‌گویند:

چه بر جای گذاشته؟ ولی ملائکه می‌گویند:

چه پیش فرستاده است.

مقداری از مال خود را پیش خدا فرستید تا در پیشگاه خدا برایتان باقی بماند و همه را وامگذارید که پاسخ‌گویی قیامت را برای شما خواهد داشت:

«ان المرء اذا هلک قال الناس:

ما ترک؟ و قالت الملائکة ما قدم؟ لله آباؤکم! فقدموا بعضا یکن لکم قرضا، و لا تخلفوا کلا فیکون فرضا علیکم‏»(۲۲) .مشکل ما این است که نمی‌دانیم بعد از مرگ، ارتباط ما از همه امور دنیا قطع می‌شود جز با عملی که پیش فرستادیم یا «باقیات الصالحات‏» که به یادگار گذاشتیم.

باقیات صالحات عبارت است از فرزند صالحی که به فکر ما باشد، صدقات جاریه مانند «وقف‏» که خیر مالی آن به دیگران برگردد، کتاب خوبی که نفعش به همه برسد یا سنت‌خوبی که در جایی از خود به یادگار بگذاریم که مردم به آن سنت‌حسنه عمل کنند و خودشان فیض ببرند و ما هم مستفیض شویم، و بالاخره اثری سودمند، مادی یا معنوی که از ما به جا مانده باشد تا بر اساس آیه کریمه:

«و نکتب ما قدموا و آثارهم‏»(۲۳)

ثمره جاودانه آن عاید ما گردد.قطع علایق از غیر خدا

قرآن مهمترین راه نزاهت روح را سلامت دل از محبت غیر خدا می‌داند و می‌فرماید:

تنها کسانی در قیامت از گزند عذاب آن روز مصونند که با قلب سالم وارد صحنه قیامت‌شوند:

«یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم‏»(۲۴)

در قیامت معلوم می‌شود که نه تنها مال و فرزند، بلکه غیر از قلب سلیم و مطهر از غبار ماسوا هیچ چیزی نافع نیست.در باره ابراهیم خلیل (سلام‌الله‌علیه) نیز می‌فرماید:

«اذ جاء ربه بقلب سلیم‏»(۲۵)

و قلب سلیم قلبی است که به تعبیر برخی روایات محبت هیچ کس جز خدا در آن نباشد:

«القلب السلیم الذی یلقی ربه و لیس فیه احد سواه‏»(۲۶) .پس معیار سلامت قلب تنها محبت‌خداست.در جوامع روایی بحثی با عنوان «نیت‏» آمده است و نیت‌بر دو گونه است:

نیت فقهی و نیت کلامی

نیت فقهی همان است که در رساله‌های عملی و کتب فقهی ذکر شده و یت‌برتر نیت کلامی است که در قلب انسان احدی جز خدا نباشد.راهی که طی آن مایه تزکیه نفس و نزاهت روح است و انصراف از آن مایه تیرگی روح.

راه، قطع علایق از ماسوای خداست.

جمع بین محبت‌یا تعلق به غیر خدا و بین نزاهت روح، میسور و ممکن نیست; زیرا هر علاقه‌ای که به غیر خدا باشد غباری بر روح است و جان غبارآلود، راهی به حریم خدا ندارد.راهنمایی قرآن کریم برای تطهیر روح از این جا شروع می‌شود که انسان، نیازمند به پناهگاه است.

اصل نیاز انسان برای او مشهود است

هر کس می‌داند کنترل علل و عوامل رخدادهای جهان، از قدرت او خارج است، همان گونه که فقر و غنا، سلامت و مرض، نشاط و اندوه ظاهری و جسمی در اختیار خود انسان نیست; زیرا پیش‌بینی حوادث و تعدیل و کنترل آنها در اختیار او نیست.

بنابراین، توانگری و تهیدستی، اندوه و نشاط، سلامت و بیماری و مانند آنها مقدور او نیست، گرچه او می‌کوشد ولی برابر خواسته خود موفق نمی‌شود.

فقر و غنا، سلامت و بیماری، نشاط و اندوه روح هم مقدور او نیست.

انسان می‌خواهد سالم، مسرور و توانگر و توانمند روحی باشد، لیکن تعدیل حوادث و پیشامدهای جهان مقدور او نیست.

قهرا تهیه این اوصاف هم در اختیار او نخواهد بود; زندگی در خانه امن برای این که انسان از هر خطری رهیده تا حد امکان، ملکات فاضله را فراهم کند، خدای سبحان به او راهی نشان داده، می‌فرماید:

تعلق و دلبستگی به ذات اقدس اله، پناهگاهی امن، و تعلق و دلبستگی به غیر او خانه‌ای سست و نا امن است.

کسی که در خانه‌ای امن باشد، نه می‌توان چیزی را از او گرفت و نه چیزی را بر او تحمیل کرد; زیرا او در قلعه‌ای امن به سر می‌برد، ولی اگر کسی در خانه‌ای ناامن به سر ببرد، هم می‌توان چیزهایی که دارد از او گرفت و هم می‌شود چیزهایی را بر او تحمیل کرد.تعبیرات دینی در مورد خانه امن این است که خانه امن، «عروه وثقی‏»، «حبل متین‏» یا «حصن حصین‏» خداست و قرآن خانه ناامن، را به خانه عنکبوت تشبیه کرده، «اوثق البیوت‏» و «اوهن البیوت‏» را مشخص می‌کند:

«فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی لا انفصام لها»(۲۷)

کسی که به طاغوت کفر بورزد و به الله، مؤمن شود، به دستگیره مستحکمی دست‌یازیده است.

ایمان به خدا دسترسی به دستگیره ناگسستنی است و شرطش تبری از غیر خدا و تولی خداست.

ذات اقدس اله همین مطلب را با تعبیر دیگر در سوره «لقمان‏» بیان می‌کند:

«و من یسلم وجهه الی الله و هو محسن فقد استمسک بالعروة الوثقی و الی الله عاقبة الامور

»(۲۸)

کسی که چهره جانش را به سوی خدا متوجه کند و خود انسانی مؤمن و معتقد باشد، به آن دستگیره‌ای ناگسستنی دست‌یازیده و پایان کار هم به سوی خداست.شرایط زندگی در خانه امن

زندگی در خانه امن دو شرط دارد:

یکی این که کار انسان، خوب باشد و به اصطلاح «حسن فعلی‏» داشته باشد و دیگر این که خود انسان هم شخص مؤمنی باشد و «حسن فاعلی‏» داشته باشد.

بنابراین، انسان مؤمن اگر کار خوبی انجام ندهد، دستاویز خوبی ندارد یا اگر کار خوبی انجام دهد ولی معتقد به خدا نباشد، چون این کار از روحی ناپاک، نشئت گرفته باز دستاویز ناگسستنی را از دست داده است.

وقتی انسان به چنین دستاویز محکم و ناگسستنی، دست می‌یازد که هم خود مؤمن باشد و هم براساس ایمان، کارهای سودمندی ارائه کند.انسان باید چهره‌جانش، یعنی قلبش را که ناصیه هستی اوست، به سوی خدا متوجه سازد و چشمش به برنامه‌های الهی باشد که خدا کدام را می‌پسندد و کدام را نه؟ یا چه چیزی را حلال کرده و چه چیزی را حرام؟ کسی که چهره جانش را به سمت دین خدا متوجه کند و خود نیز معتقد به این معارف باشد، دستاویزی ناگسستنی دارد و اگر به ذات اقدس اله و دین او متکی نباشد و به هر چه غیر خداست تمسک جوید، غیر خدا مانند خانه و تار عنکبوت سست‌بنیاد است:

«مثل الذین اتخذوا من دون الله اولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت‏»(۲۹) .اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی سابق، که نامش دهان پرکن بود، در کوتاهترین مدت متلاشی شد و هیچ بعید نیست که در آینده نزدیک، نظم نوینی هم که استکبار جهانی امریکا داعیه آن را در خیال خام خود می‌پروراند، متلاشی بشود و سر آن فروپاشی این است که:

«فماذا بعد الحق الا الضلال‏»(۳۰) ; از حق که بگذری، جز ضلالت چیزی نیست و ضلالت، مانند خانه عنکبوت سست است.

از این رو طاغیان منحرف هر لحظه نگرانند; چون تکیه‌گاهی ندارند.کسی که بخواهد روح خود را منزه کند باید از تار عنکبوتها برهد; زیرا تار عنکبوت غیر از دست و پاگیر بودن اثر دیگری ندارد.

این تار عنکبوت است که به انسان می‌چسبد; نه این که انسان به تار عنکبوت بچسبد.

به عبارت دیگر، تار عنکبوت می‌خواهد به همراه انسان بیاید; نه این که انسان را به همراه خود ببرد.

تعلقات غیر خدایی می‌خواهند به همراه انسان بیایند و انسان را سنگین‌بار کنند; نه این که انسان را به همراه خود ببرند و او را سبکبار سازند; قلعه توحید، یعنی کلمه «لا اله الا الله‏» با حفظ شروط آن که یکی از آنها ولایت اهل‌بیت (علیهم‌السلام) است، قلعه مستحکمی است که انسان را در درون خود حفظ می‌کند.

وقتی روح انسان، منزه می‌شود که تعلقات غیرالهی را بزداید وگرنه هیچ پناهگاهی ندارد و هر روز نگران است و به شانس و بخت و فال‌بینی پناه می‌برد.منشا وابستگی به غیر خدا نکته قابل توجه در این بحث آن است که منشا همه اینها از درون، زرق و برقهای شیطان یا نفس اماره و از بیرون، دنیاست.

البته از نظر تحلیل مسائل اخلاقی، هر دو منشا، درونی است.

قرآن کریم با نقل داستان آموزنده انبیا (علیهم‌السلام) به ما تعلیم می‌دهد که در درون انسانهای عادی، فرمانده فاسدی هست.

از زبان یوسف صدیق (علیه السلام) می‌گوید:

«و ما ابرء نفسی ان النفس لامارة بالسوء»(۳۱)

من جان خود را تبرئه نمی‌کنم و نمی‌گویم از آلودگی مبرا و منزه است; زیرا نه تنها از آلودگی مبرا نیست، بلکه به آلودگی، امر می‌کند; او «امارة بالسوء» یا «امیر الفحشاء» است و در نهان همه انسانها به جز مهذبین هست.تا نبرد و جنگ مستمر وجود نداشته باشد و ما فرمانده زشتی و گناه را به اسارت نگیریم، همواره گرفتار آن هستیم; هر روز از عمر ما کوتاه و برگذشته‌ها افزوده می‌شود و چیزی هم در دست نداریم.

امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

انسان، با هر نفسی یک قدم به مرگ نزدیکتر می‌شود:

«نفس المرء خطاه الی اجله‏»(۳۲) .اگر هر نفس کشیدن، یک قدم به مرگ نزدیکتر شدن است، ما گذشته را که بررسی کنیم می‌بینیم چیزی نیاموخته و نیندوخته‌ایم.

آینده نیز چنین است و هر لحظه نگرانیم.

از این رو از مرگ می‌ترسیم و علتش سختی سفر با دست‌خالی است.

پس، از درون، گرفتار فرمانده زشتی هستیم و از بیرون هم جاذبه دنیا ما را به سمت‌خود می‌کشاند، گرچه جاذبه‌های بیرونی از راه عامل نفوذی خود (نفس اماره) اثر می‌گذارند.توحید، قطع علایق از غیر خدا

همان گونه که اشاره شد مهمترین و اصلی‌ترین راه تهذیب روح، قطع علاقه از غیر خدا و حصر علاقه به خداست که این، همان توحید است، یعنی انسان از نظر دانش، جز خدا چیزی را مبدا اثر نداند و از نظر گرایش نیز فقط به او ایمان بیاورد.

مرحوم فارابی در ذیل آیه«و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون‏»(۳۳)

نقل می‌کند که مشاهیر اهل تفسیر می‌گویند:

منظور از «الا لیعبدون‏»، «الا لیوحدون‏» است (۳۴) .

بنابراین، جن و انس برای توحید آفریده شده‌اند.

پس باید گفت وقتی هدف، موحد شدن ست‌سایر کارها وسیله خواهد بود.در قرآن کریم، عبادت به عنوان وسیله رسیدن به مرحله یقین شناخته شده، می‌فرماید:

«و اعبد ربک حتی یاتیک الیقین‏»(۳۵):

و این، فایده عبادت است نه حد آن.

بنابراین، کسی نمی‌تواند با استناد به آیه مزبور بگوید:

اگر کسی به مرحله یقین رسید، می‌تواند عبادت را رها کند.

چون هدف به فعل وابسته و مقصد به راه تکیه کرده.

طی راه برای رسیدن به مقصد است و با وصول به مقصد نباید منکر راه شد:

«نیاز بورز ولی منکر نماز نباش‏».

انکار نماز انکار راه است و انکار راه به بیراهه رفتن و به جای رسیدن به مقصد و مقصود به «تیه‏» ضلالت مبتلا شدن.

بنابراین، عبادت، مقدمه یقین است و با این بیان، هم تکیه‌گاه یقین و هم ضرورت عبادت مستمر، مشخص می‌گردد; یعنی یقین را بدون عبادت نمی‌شود به دست آورد.وسوسه شیطان و ایجاد شک و شبهه در انسان برای آن است که انسان در همه شئون الهی متعبد نیست و بهترین راه برای رهایی از وسوسه شک و تردید، عبادت است و اگر کسی به یقین برسد، ارزش عبادت را بهتر می‌داند و این راه عبادی را بهتر طی می‌کند.

پس معنای «الا لیعبدون‏»، «الا لیسلکون‏» است; یعنی، ما جن و انس را نیافریدیم جز برای آن که به سمت‌یقین حرکت کنند.

یقین به این که خدا تنها مبدا و محبوب عالم است.

بنابراین، عبادت، تطرق، و سیر و سلوک هدف متوسط آفرینش و یقین به وحدانیت‌حق هدف والاست.

البته یقین مراتبی دارد که صعود از هر مرتبه‌ای به مرتبه برتر در سایه ادامه عبادت و حفظ مرتبه قبلی یقین خواهد بود.استادان ناشناخته انسان

یک موحد، غافل نیست و همه آنچه را که به سود «سالک الی الله‏» است پیام خدا می‌داند.

البته پیام خدا گاهی نشان دارد و گاهی بی‌نشان است.

ذات اقدس اله گاهی به صورت صریح به وسیله انبیا (علیهم السلام) با تعابیری مانند:

«یا ایها الناس‏»، «یا ایها الذین امنوا»، «یا اهل الکتاب‏» و گاهی به صورت ناشناس پیام می‌دهد.گاهی شخصی به دیگری حرفی آموزنده می‌زند و شخص سوم آن را می‌شنود و از آن نتیجه‌ای می‌گیرد; مثلا گاهی بدون این که قصد خاصی داشته باشد و فقط برای تکریم شهادت و تعظیم شهید، در مجلس یا تشییع شهیدی شرکت می‌کند و در آن جا صحنه‌ای اتفاق می‌افتد که آموزنده است.گاهی نیز کسی مطلبی می‌پرسد و سؤالش تحولی در نهان انسان ایجاد می‌کند.

همه اینها ماموران الهی هستند که از راه غیب، پیام خدا را به انسان موحد سالک می‌رسانند.علم بر دو گونه است:

علم صوری و ظاهری و علم غیبی و معنوی.

علمهای صوری و ظاهری، استاد صوری طلب می‌کنند; اگر کسی بخواهد فقه، اصول، تفسیر، فلسفه، ادبیات و غیره فرا بگیرد، هر کدام از این علوم کتاب و استاد مشخصی دارد; اما گاهی انسان، تشنه و به دنبال گمشده است.

او هم استاد می‌خواهد; اما همیشه استاد تهذیب و سیر و سلوک، کتاب مشخصی را در ساعت و مکانی معین، تدریس نمی‌کند، گاهی معلم غیبی از راه‌های گوناگون، پیامش را به گوش «سالک الی الله‏» می‌رساند و اهل سیر و سلوک باید پیام شناس باشد.اشاره شد که گاهی سؤالی از کسی مطرح می‌شود و این سؤال، آن مسئول را بیدار می‌کند; گاهی دیدن منظره‌ای تحولی در انسان ایجاد می‌کند; گاهی سالک غیر غافل با شنیدن شعری یا برخورد با انسانی مهذب، عوض می‌شود.

همه اینها اساتید ناشناخته انسان هستند.گاهی شخصی مسئله‌ای اخلاقی از انسان می‌پرسد; مسئله‌ای که خود انسان هم به آن مبتلاست و با همین سؤال، متنبه می‌شود و حالت «یقظه‏» و بیداری به او دست می‌دهد، این سائل نیز رسول و فرستاده خداست و خدا او را به عنوان معلم برای ما فرستاده است; مثلا، اگر شخصی به انسان دنیازده و دل بسته به زرق و برق که توانگران را بر تهیدستان ترجیح می‌دهد مراجعه کند و بپرسد:

من چه کنم تا توانگر و تهیدست را یکسان ببینم؟ گر چه این سخن به ظاهر سؤال است، ولی در حقیقت تعلیمی برای آن متمکن مغرور است.درس اخلاق را ولی خدا می‌دهد و او مانند «لیلة القدر»، در بین انسانها مستور است و نیز راه‌های تعلیم و تزکیه مثل نزول آیات الهی، مستور و تنها شرطش بیداری و آمادگی است.

بنابراین، همه ما خواهان تعلیم مسائل اخلاقی هستیم، ولی نباید توقع داشته باشیم استادی مشخص در زمان و مکان مشخص به ما درس اخلاق بدهد; گرچه این گونه درسها همانند دروس کلاسیک دیگر، سودمند و تذکره است و از نفعش باید بهره برد، ولی راه اساسی چیز دیگری است.دنیای ناپایدار

بهترین هنر برای انسان، فرزانگی و عقل اوست.

در فضیلت عقل همین بس که حتی کسانی که آن را ندارند می‌کوشند خود را فرزانه و عاقل معرفی کنند.

هیچ کسی غیر از عقل آفرین، با حقیقت عقل، آشنا نیست.

خداوند، هم عقل را معرفی و هم عاقل را به عنوان الگو ارائه کرده است; چنانکه هم جهل را معرفی کرده و هم جاهل را به منظور پرهیز از او به ما شناسانده است.قرآن کریم که مفسر انسانیت انسانهاست می‌گوید:

عاقل کسی است که به موجود دایم و پایدار، دل می‌بندد و برای آن جهاد می‌کند و در راه آن از نثار و ایثار دریغی ندارد و از بذل نفس و نفیس، مسامحه نمی‌کند.

در مقابل، جاهل کسی است که ناپایدار را اصیل می‌پندارد و برای آن کوشش می‌کند و نثار و ایثارش در راه امری زایل شدنی است.

آنگاه ذات اقدس اله خود را به عنوان اصلی ثابت و پایدار معرفی کرده، می‌فرماید:

«توکل علی الحی الذی لا یموت‏»(۳۶) .بنابراین، خداوند کسی را که الهی می‌اندیشد و آنچه را که نزد خداست می‌شناسد و همان را که می‌طلبد اثبات کرده و برای آن دفاع می‌کند، عاقل معرفی کرده است و کسی را که از خدا و آنچه نزد اوست گریزان است و به غیر خدا تکیه می‌کند، جاهل می‌داند.خدای سبحان می‌فرماید:

«ما عندکم ینفد و ما عند الله باق‏»(۳۷)

خدا و آنچه نزد خداست، ماندنی و شما و آنچه نزد شماست، از بین رفتنی هستید.

از این رو عاقلان را به آخرت ترغیب کرده و فرموده است:

«و ما الحیوة الدنیا الا لعب و لهو و للدار الاخرة خیر للذین یتقون افلا تعقلون‏»(۳۸)

دنیا با همه زرق و برقش جز بازیچه، چیز دیگری نیست.

بازی، مخصوص کودکان است، اما برخی خلق و خوی کودکی را تا سنین سالمندی حفظ می‌کنند و اگر به هشتاد سالگی هم رسیده باشند در حقیقت، کودکی هشتاد ساله‌اند یعنی، هشتاد سال بازی کرده‌اند.در گذر از کوی و برزن وقتی کودکان و نوسالانی را سرگرم خاک بازی یا سنگ بازی می‌بینیم به کارشان، لبخندی می‌زنیم که چه می‌کنند؟ زیرا در پایان روز، سنگها را در کنار کوچه، رها می‌کنند و دست و دامن می‌تکانند و با دستی خالی، و بدنی خسته، از بازی به منزل می‌روند.

عده‌ای هم از بالا به حال ما می‌نگرند و به کار ما لبخند می‌زنند که اینها برای میز و پست و مقام چه می‌کنند؟ در اواخر عمر، روز بازنشستگی و درماندگی، باید میز و پست را رها کرده، خسته و فرسوده بازنشست‌شوند!

معیار دنیاگرایی

کسی که تلاش و کوشش می‌کند تا نظام اسلامی را از وابستگی به بیگانه برهاند یا کشورش را از تهاجم بیگانگان نجات دهد و یا برای حفظ حیثیت‌خود و عائله‌اش، کوشش اقتصادی دارد، عصاره اینها آخرت است نه دنیا.روزی جوانی از حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌گذشت.

عده‌ای که در محضر آن حضرت بودند دیدند این جوان نیروی قابل توجهی دارد عرض کردند:

«ویح هذا لو کان شبابه و جلده فی سبیل الله‏»

ای کاش او در راه خدا قدم بر می‌داشت! آن حضرت فرمود:

اگر این شخص حرکت کرده تا عائله خود را از راه صحیح و حلال، تامین کند و یا می‌کوشد تا پدر و مادر پیر خود را از راه صحیح، حفظ و اداره کند و یا تلاش می‌کند تا سربار جامعه نباشد و خود را از نیازمندی به این و آن برهاند، این راه، راه خداست، ولی اگر متکاثرانه می‌کوشد تا بر ثروت خود بیفزاید، این راه، راه شیطان است:

«لا تقولوا هذا.

فانه ان کان یسعی علی نفسه لیکفها عن المسالة و یغنیها عن الناس فهو فی سبیل الله و ان کان یسعی علی ابوین ضعیفین او ذریة ضعاف لیغنیهم و یکفیهم فهو فی سبیل الله و ان کان یسعی تفاخرا و تکاثرا فهو فی سبیل الشیطان‏»(۳۹) .بنابراین، اگر کسی در متن دنیا کارماندنی می‌کند، این کار، کار آخرت است.کاری که برای رضای خداست، کار آخرت است و اثر آن در آخرت ظهور می‌کند قرآن کریم در همه کارها، حتی در لذیذترین کارهای حسی، نقش آخرت را بازگو کرده است.

به جوانی که می‌خواهد ازدواج کند می‌گوید:

«نساکم حرث لکم فاتوا حرثکم انی شئتم و قدموا لانفسکم‏»(۴۰)

اگر ازدواج کرده و همسر گرفته‌اید، به فکر نسل آینده باشید و فرزند صالح بپرورانید و آن را برای خودتان مقدم بدارید و به امت اسلامی تقدیم کنید.

پس چیزی در جهان طبیعت نیست که صبغه آخرت آن را همراهی نکند.تجارت پرسود

اگر برای انسان «پایدار» و «ناپایدار» معلوم شود و سپس او، ناپایدار را رها کرده، پایدار را بگیرد، در تجارت سود می‌برد.

قرآن کریم در باره تجارت انسان، دو پیام دارد:

۱. انسان، همواره در صدد داد و ستد است اگر چه خود را بیکار می‌پندارد.

انسان همواره یا هدایت و آخرت می‌خرد و ضلالت و دنیا می‌فروشد و یا برعکس.

اگر، هدایت و عقل را بخرد و ضلالت و جهالت را بدهد، در حقیقت، چیزی را که سراب است و برخی آن را واقعیت می‌پندارند رها کرده و ماندنی را می‌گیرد و آنگاه با این کالای ماندنی سفر می‌کند و در قیامت‌برای او میزانی هست، چون بار وزینی به همراه دارد، ولی اگر هدایت و آخرت را از دست‌بدهد و ضلالت و دنیا را بگیرد، در قیامت‌برای او میزانی نیست; چون بار وزین و ارزنده‌ای به همراه ندارد تا سنجیده شود، چنانکه قرآن می‌فرماید:

«فلا نقیم لهم یوم القیامة وزنا»(۴۱)

ما ترازویی برای کافران اقامه نمی‌کنیم.۲.

کسی که هدایت را بخرد واقعا چیزی را می‌گیرد و سراب را از دست می‌دهد; ولی کسی که هدایت را بفروشد و ضلالت را بخرد، آنها که ضلالت را به او می‌فروشند، هدایت را زیر پای خود می‌گذارند و آن را حفظ نمی‌کنند.

در هر خرید و فروشی، خریدار مثمن و فروشنده، ثمن را که می‌گیرند حفظ می‌کنند، ولی کسانی که کالای ضلالت و گمراهی را به جاهلان می‌فروشند و جاهلان، ضلالت را از آنان می‌خرند:

«اولئک الذین اشتروا الضلالة بالهدی و العذاب بالمغفرة‏»(۴۲)

آنان هدایت را پشت‌سر می‌اندازند، نه این که آن را در جایی ذخیره کنند.

از این رو تعبیر قرآن کریم این است که:

«فنبذوه وراء ظهورهم‏»(۴۳)

آنان کتاب خدا و دین الهی را پشت‌سر می‌اندازند.

هدایت را از دست جامعه می‌گیرند، و جامعه انسانی را از هدایت، تهی می‌سازند.شرط آسایش در جهان پر آشوب

همه ما می‌خواهیم همیشه اهل نشاط و سرور باشیم.

گروهی می‌گویند خوشحالی مستمر در دنیا ممکن نیست; زیرا دنیا پیچیده به درد و رنج است:

«دار بالبلاء محفوفة‏»(۴۴) .این سخن، حق است، اما آیا می‌شود انسان در جهانی که پیچیده به درد و رنج است آسوده باشد؟ عارفان گفته‌اند:

آری، آسودگی در جهان پر آشوب ممکن است.

حال چگونه زندگی کنیم که در دنیا راحت و آسوده باشیم؟ جواب:

به آنچه ماندنی است دل ببندیم.توضیح این که:

ما همواره به بسیاری از چیزها دل می‌بندیم; به آنچه نداریم علاقه پیدا می‌کنیم و با از دست دادن آنچه داریم می‌رنجیم; چون شناخت ما ناقص و قدرت انتخاب و دوست‌یابی ما ضعیف است، همیشه در رنج هستیم.

آنچه ماندنی است‌باید مطلوب و محبوب ما باشد.

از این رو قرآن کریم می‌فرماید:

اولیای الهی، نه ترسی دارند و نه اندوهی:

«الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون‏»(۴۵)

چون چیزی که محبوب اینهاست از بین رفتنی نیست و چیزی که از بین رفتنی است محبوبشان نیست.اما از این مرز الهی یا محدوده عقل که بگذریم، مرز جهل شروع می‌شود.

آنها که جهلشان بیشتر است، دشمنهای بی‌شماری مانند حسد، بخل، خوف، حزن و ... در درون خود فراهم کرده‌اند.

اگر کسی بداند دنیا تنها برای ما خلق نشده و دیگران هم در آن سهیمند و بداند به عنوان آزمون و امتحان الهی، هر روز مقداری از آن در دست کسی است، اگر به مقامی برسد، خوشحال نمی‌شود و یا اگر چیزی از دست او رفت، نگران نیست.

دنیا اگر از دست دادنی نبود که به ما نمی‌رسید.

و چون به دست ما رسیده معلوم می‌شود از دست ما هم می‌رود.

پس چه بهتر که ما هم اکنون به آن دل نبندیم.

اگر به دنیا دل بستیم، باید بدانیم که هنگام رفتن، رنجی داریم که از جهل ما بر ما تحمیل شده است.

از این رو اولیای الهی همیشه راحتند.

پس، عاقل، راحت و جاهل، در عذاب است.رذایل اخلاقی واقعا آتش است و آتش، از خود سوزی شروع می‌کند و سپس دیگران را می‌سوزاند.

قوه غضبی که رذایلی مانندحسد از شعب فرعی آنهاست ماده منفجره بی خاصیتی است.

اصل قوه غضبیه را به منظور حمایت از دین و دفاع در برابر بیگانگان باید حفظ کرد; اما آن را در درون جان نباید جای داد.

این که گفته‌اند سگ را به خانه راه ندهید; زیرا خانه‌ای که سگ در آن باشد، فرشته به آن در نمی‌آید، معنای ظاهری دارد که سگ آلوده است و در خانه‌ای که در آن سگ هست فرشته‌ها وارد نمی‌شوند.

سگ جای مشخصی دارد.

سگ را در اتاق مخصوص و شخصی جا نمی‌دهند.

به همان معیار هم گفته‌اند به خانه دلی که در آن سگهایی مانند حرص، هوس و حسد باشد فرشته فضیلت راه پیدا نمی‌کند.

بر همین اساس گفته‌اند:

محرم دل نیست جای صحبت اغیار

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

بنابراین، هر جاهلی در صدد انتحار است، ولی نمی‌فهمد که سرگرم خودکشی خویش است و اصولا ممکن نیست جاهل با مرگ طبیعی از دنیا برود.

حرص، حسد، بخل، کینه، تکبر و برتری طلبی، کشنده است و همه اینها از جهل نشئت می‌گیرد.مشکل بعدی آن است که ما چیزی را که باید از دست‌بدهیم رها می‌کنیم; ولی او ما را رها نمی‌کند.

کسانی که معتاد به مواد مخدر هستند، اگر مجبور به ترک آن بشوند، اعتیاد به مواد مخدر آنان را رها نمی‌کند.

مشکل ما از مردن به بعد شروع می‌شود; زیرا اولا ما ناچاریم این لذتها و محبوبها را ترک کنیم و ثانیا اعتیاد به اموری که مورد علاقه ماست ما را ترک نمی‌کند و عذاب از این جا شروع می‌شود; زیرا علاقه موجود است و متعلق آن مفقود.

از این رو رنج دامنگیر می‌شود پس چه کنیم که معذب نباشیم؟ راه حل این است که خود را به فضایل عادت دهیم و به چیزهایی دل ببندیم که هنگام مرگ همراه ما بیاید و هرگز ما را رها نکند.پی‌نوشت‌ها:

۱.

سوره محمد صلی الله علیه و آله و سلم، آیه ۳۶٫۲.

بحار، ج ۱، ص ۱۵۲٫۳.

نهج‌البلاغه، نامه ۴۹٫۴.

سوره ق، آیه ۳۰٫۵.

نهج‌البلاغه، نامه ۴۹٫۶.

بحار، ج ۷۹، ص ۱۹۳٫۷.

سوره مریم، آیه ۷۴٫۸.

سوره نحل، آیه ۹۲٫۹.

سوره کهف، آیه ۳۴٫۱۰.

شرح غررالحکم، ج ۴، ص ۶۱۴٫۱۱.

نهج‌البلاغه، خطبه ۲۰۴٫۱۲.

سوره مجادله، آیه ۷٫۱۳.

سوره اعراف، آیه ۱۷۹٫۱۴.

سوره بقره، آیه ۷۴٫۱۵.

بحار، ج ۱۸، ص ۴۰۳٫۱۶.

سوره نحل، آیه ۳۲٫۱۷.

بحار، ج ۷، ص ۲۶۲٫۱۸.

فروع کافی، ج ۵، ص ۷۸٫۱۹.

سوره انعام، آیه ۲٫۲۰.

سوره لقمان، آیه ۳۴٫۲۱.

نهج‌البلاغه، خطبه ۲۰۴٫۲۲.

نهج‌البلاغه، خطبه ۲۰۳٫۲۳.

سوره یس، آیه ۱۲٫۲۴.

سوره شعراء، آیات ۸۸ ۸۹٫۲۵.

سوره صافات، آیه ۸۴٫۲۶.

بحار، ج ۶۷، ص ۲۳۹٫۲۷.

سوره بقره، آیه ۲۵۶٫۲۸.

سوره لقمان، آیه ۲۲٫۲۹.

سوره عنکبوت، آیه ۴۱٫۳۰.

سوره یونس، آیه ۳۲٫۳۱.

سوره یوسف، آیه ۵۳٫۳۲.

نهج‌البلاغه، حکمت ۷۴٫۳۳.

سوره ذاریات، آیه ۵۶٫۳۴.

الملة، ص ۹۵٫۳۵.

سوره حجر، آیه ۹۹٫۳۶.

سوره فرقان، آیه ۵۸٫۳۷.

سوره نحل، آیه ۹۶٫۳۸.

سوره انعام، آیه ۳۲٫۳۹.

المحجة البیضاء، ج ۳، ص ۱۴۰٫۴۰.

سوره بقره، آیه ۲۲۳٫۴۱.

سوره کهف، آیه ۱۰۵٫۴۲.

سوره بقره، آیه ۱۷۵٫۴۳.

سوره آل عمران، آیه ۱۸۷٫۴۴.

نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲۶، بند ۱٫۴۵.

سوره یونس، آیه ۶۲.

بخش دوم: مراحل مانع‌زدایی از سیر و سلوک

سامان‌دهی مباحث اخلاقی

در بخش یکم کتاب، موانع نظری و عملی سیر و سلوک آدمی به سوی خدای سبحان بررسی شد و به اجمال، راه‌های مانع‌زدایی نیز تبیین شد.

در این بخش نیز بحث در باره مانع‌زدایی از سیر و سلوک است، لیکن مراحل این مانع‌زدایی که بر اساس ترتیب کتاب ارزشمند «اوصاف الاشراف‏» مرحوم خواجه نصیر الدین طوسی (قدس سره) تنظیم شده، تبیین می‌شود.محقق طوسی در کتاب «اوصاف الاشراف‏» باب اول را به «مقدمات و مبادی سیر و سلوک‏» اختصاص داده و در باره ایمان، نیت، صدق، انابه و اخلاص بحث می‌کند و باب دوم را به بحث مانع‌زدایی از سیر و سلوک اختصاص داده و نخست از توبه و سپس از زهد، فقر (۱) ، ریاضت، مراقبت و تقوا سخن می‌گوید.

این روش قابل نقد است; زیرا، چنانکه گذشت، بخشهای ابتدایی علم اخلاق آشنایی با رذایل اخلاقی و راه‌های زدودن آنهاست.

بنابراین، مباحث‌باب دوم باید در آغاز مباحث‌سیر و سلوک مطرح شود.تنظیم مطالب در باب دوم کتاب اوصاف‌الاشراف نیز قابل نقد است; چنانکه نظم تدوینی برخی ادعیه نیز قابل تامل است; مثلا، اولین مناجات از «مناجات خمس عشرة‏»(۲) که از امام سجاد (صلوات‌الله‌علیه) نقل شده، در ترتیب کنونی آن، «مناجات تائبان‏» و آخرین آن، «مناجات زاهدان‏» است; در حالی که اگر این پانزده مناجات پانزده مرحله، یا منزلت‌باشد، مناجات زاهدان، در ردیف مناجاتهای اولیه است ، نه آخرین مناجات; یعنی، انسان، نخست توبه می‌کند و زهد می‌ورزد و از رذایل می‌رهد و سپس به فضایل بار می‌یابد که عالیترین فضیلت، «حب لقاء الله‏» و بالاتر از آن، «حب الله‏» است.همان طور که فقیه کارشناس یا اصولی صاحب نظر، مسائل فقهی یا اصولی را سامان می‌بخشد و مرتب می‌کند، عالم اخلاق نیز باید با بررسی‌های کارشناسانه، درجات سیر و سلوک را از ادعیه و مناجاتها کاملا استنباط کند.

پس همان طور که عالمان اخلاق باید آیات، روایات و سیره معصومین (علیهم السلام) را سامان ببخشند، ادعیه و اذکار را نیز باید سامان بدهند; زیرا تبیین مراحل و مراتب ادعیه نیاز به بحثهای علمی دارد.اما حکیم سبزواری در کتاب «منظومه‏» به تبعیت از صاحبان «حکمت متعالیه‏» راهی را پیموده است که از روش خواجه نصیر دقیقتر است.

وی در بخش اخلاق که آخرین بخش منظومه ایشان است، «توبه‏» را به عنوان اولین شرط ذکر کرده است; زیرا تا انسان به این فکر نباشد که برای نیل به مقصد راهی هست و او باید این راه را طی کند، دیگر سخن از اخلاص، انابه، صدق و... بی مورد است.

اگر کسی در مسیر مستقیم نباشد; یعنی بر اساس «واجب‏» و «مستحب‏» حرکت نکند و از «حرام‏» و «مکروه‏» اجتناب نداشته باشد، اصلا سالک نیست و قیام و اقدام چنین انسانی از بحث‌خارج است; چون راه لقای حق یکی بیش نیست و آن هم انجام واجبها و مستحبها و ترک حرامها و مکروها و توبه از آنهاست.

از این رو اگر مشرک، فاسق و نیز انسان خوب بخواهند موحد، عادل و خوبتر بشوند، اولین وظیفه آنان توبه است که خواجه طوسی آن را به عنوان اولین مرتبه در باب دوم ذکر می‌کند.پی‌نوشت‌ها:

۱. محقق طوسی بعد از مرحله زهد، مقام فقر را که یکی از اوصاف سالکان کوی حق است، ذکر می‌کند.

فقر به معنای نخواستن است، نه نداشتن و تهیدستی بر اثر تنبلی و کار نکردن.

بنابراین، روح فقر به زهد برمی‌گردد.

پس کسی که تن‌پرور است و کار نمی‌کند و یا این که برای مال، حرمت قائل نیست‌سالک نیست.

چون قرآن کریم، مال را مایه «قیام‏» جامعه می‌داند:

«و لا تؤتوا السفهاء اموالکم التی جعل الله لکم قیاما و ارزقوهم فیها و اکسوهم و قولوا لهم قولا معروفا»(سوره نساء، آیه ۵)

سالک الی الله می‌کوشد مال را از راه حلال فراهم سازد و در راه حق صرف کند و نیز کمبود دیگران را، برای خدا ترمیم کند; که در این صورت قهرا از خطر

«و تحبون المال حبا جما»(سوره فجر، آیه ۲۰)

و

«الذی جمع مالا و عدده یحسب ان ماله اخلده‏»(سوره همزه، آیات ۲-۳)

نجات می‌یابد.

پس فقیر کسی است که مال‌دوست نیست، ولی بر اثر تلاش و کوشش، مال را تحصیل و با آن، مشکلات خود و جامعه را برطرف می‌کند، انفاق و صدقات دارد و روح اقتصادی جامعه را تقویت می‌کند، ولی خود همانند امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) با بهره‌ای اندک زندگی می‌کند.

فقر و درویشی اهل سیر و سلوک به این معناست و فقر و درویشی به این معنا، به تعبیر محقق طوسی، رفع و ازاله مانع از سیر و سلوک است

۲. مفاتیح الجنان

فصل یکم

توبه (۱)

سیر و سلوک الی الله درجات و مراتب گوناگونی دارد که باید یکی پس از دیگری پیموده شود; اما پیش از پیمودن آن مراحل باید با توبه مانع را برداشت.

اولین مرحله از مانع‌زدایی برای سالکان راه، گناه‌زدایی است; چون گناه نه تنها مایه ورود به جهنم است، بلکه مانع انجام کار خیر در دنیا نیز خواهد شد.امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:

اثر گناه این است که انسان را از عبادت، محروم می‌کند.

گاهی انسان، در روز به گناهی مبتلا می‌شود و بر اثر آن از شب زنده‌داری و نماز شب محروم می‌گردد; گناه در کارهای خیر، مانند کارد تیز در گوشت اثر دارد:

«ان الرجل لیذنب الذنب فیحرم صلاة اللیل و ان عمل السیی‌ء اسرع فی صاحبه من السکین فی اللحم‏»(۲) .همان گونه که کارد در گوشت نفوذ کرده، آن را قطعه قطعه می‌کند، گناه نیز اطاعت را قطعه قطعه می‌کند.

البته گاهی انسان، گناه می‌کند و با کار خیر و اطاعت، آن گناه را ترمیم می‌کند، ولی این در صورتی است که روح ایمانی شخص، قوی و آن گناه، ضعیف باشد; اما در حال عادی برای توده مردم، گناه مانع انجام کار خیر می‌شود.

در نتیجه خود گناه رشد می‌کند و آنگاه نه تنها برکات معنوی بلکه برکات مادی هم از انسان گرفته می‌شود.آنچه در قرآن کریم آمده است:

«و لو ان اهل القری امنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض و لکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون‏»(۳)

این دو مطلب را به همراه دارد و یک نوع تلازم وجودی و عدمی را بازگو می‌کند; یعنی، بین ایمان و تقوا از یک سو و بین نزول برکات الهی از سوی دیگر، تلازم وجودی و بین ترک تقوا از یک سو و بین قطع رحمت و برکات الهی از سوی دیگر تلازم عدمی برقرار است.امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:

خداوند هر سال باران را به اندازه لازم می‌فرستد، ولی اگر مردم سرزمینی، تبهکار باشند، دستور می‌دهد که این باران در مناطقی فرو بریزد که به حال آنها سودمند نباشد:

«ما من سنة اقل مطرا من سنة ولکن الله تعالی یضعه حیث‌یشاء، ان الله تعالی اذا عمل قوم بالمعاصی، صرف عنهم ما کان قدره لهم من المطر فی تلک السنة الی غیرهم و الی الفیافی و البحار و الجبال... »(۴).

سرباز شیطان

شیطان، نخست، ماموریت دارد در حد وسوسه عده‌ای را به گناه دعوت کند; اما اگر انسان دعوت او را پذیرفت و به گناه آلوده شد، به تدریج مسموم می‌شود و تحت ولایت او قرار می‌گیرد و شیطان در جهاد اکبر بر او پیروز می‌شود و در نتیجه او را جزو ستاد و سپاه خود قرار می‌دهد; چنانکه در قرآن آمده است:

«و اجلب علیهم بخیلک و رجلک‏»(۵) .بر اساس همین بیان قرآنی، امام صادق (علیه السلام) درباره گناهکاران می‌فرماید:

«اذا اخذ القوم فی معصیة الله فان کانوا رکبانا، کانوا خیل ابلیس و ان کانوا رجالة کانوا من رجالته‏»(۶)

آنان اگر سوارند، از واحدهای سواره نظام شیطان و اگر پیاده‌اند، از واحدهای پیاده نظام او هستند.

از همه بدتر، عالم بی‌عمل است; قرآن کریم می‌فرماید:

«یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون کبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون‏»(۷)

مقت و عذاب خدا نسبت‌به عالم بی‌عمل و واعظ غیرمتعظ، زیاد است.

چنانکه در حدیث نورانی امام باقر (علیه السلام) آمده است:

کسی که مردم را به عدالت و فضیلت و تقوا دعوت کند و خود، عادل نباشد، حسرتش در قیامت، زیاد و مشمول آیه:

«یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله‏»(۸)

است و اظهار تاسف می‌کند که چرا من در مورد فرمان خدا تقصیر و کوتاهی کردم:

«ان اشد الناس حسرة یوم القیامة الذین وصفوا العدل ثم خالفوه و هو قول الله...»(۹) .

حجاب گناه

در تطبیق و تفسیر گناه با دقت و تامل بیشتر، معانی لطیف‌تری نصیب انسان می‌شود.

به گونه‌ای که مکروهات و حتی مباحات را هم گناه، تلقی می‌کند; البته نه گناهی که مایه سقوط از عدالت فقهی و سقوط در جهنم باشد; بلکه به این معنا که اگر آن را انجام بدهد و به آن مبتلا شود، از فضایل عقلی، محروم می‌شود.

چنین انسانی گاهی فضایل را هم حجاب می‌داند; نه برای این که اینها شرعا نارواست; بلکه چون رؤیت و سرگرمی به اینها نمی‌گذارد انسان به «ام الفضائل‏» راه پیدا کند و به طور کلی هر مرتبه پایین نسبت‌به عالی، حجاب می‌شود تا به اسماء و اوصاف الهی برسد که در آن‌جا سخن از حجاب نوری است; به این معنا که، اسماء و صفات فعلی، حجاب اسماء و صفات ذاتی و اسماء و صفات ذاتی، حجاب خود ذاتند.

البته ذات، حجاب محض است و کسی به آن جا راه ندارد.توبه عام و خاص

توبه در لغت‌به معنای رجوع است; وقتی «بنده‏» به مولای خود بر می‌گردد، می‌گویند «توبه‏» کرده است.

ذات اقدس اله در قرآن کریم به همه مؤمنان دستور توبه می‌دهد:

«و توبوا الی الله جمیعا ایه المؤمنون لعلکم تفلحون‏»(۱۰)

یعنی، ای مؤمنان! به سوی حق توبه کنید تا فلاح و رستگاری، نصیب شما بشود.البته باید توجه داشت که توبه، بین معنای لغوی و معنای اصطلاحی و همچنین بین مراحل سه گانه‌ای که برای آن ذکر کرده‌اند، مشترک معنوی است، نه لفظی و همه اینها مصادیق آن معنای جامع است:

توبه چون به معنای رجوع است، گاهی رجوع از معصیت‌به اطاعت، گاهی رجوع از مخالفت‌به موافقت، گاهی رجوع از «ترک اولی‏» به «اولی‏» و گاهی رجوع از غیر خدا به خداست.مرحله اول توبه که توبه عمومی و به اصطلاح، «توبه عوام‏» است آن است که انسان معصیت کار از تبهکاری خود دست‌بردارد.

گناهکار اگر چه عالم باشد، در حقیقت از «عوام‏» به‌شمار می‌آید.

چون «عوام‏» در این جا در مقابل «علما» نیست; بلکه در مقابل «عقلا» است.

بنابراین، کسی که اهل گناه باشد، عامی است گرچه تحصیل حوزوی یا دانشگاهی داشته باشد.

به هر تقدیر، توبه عوام آن است که از گناه بپرهیزند; اما توبه خواص، پرهیز از «ترک مستحب و اولی‏» است; یعنی، اگر بعضی از امور مستحب مانند نماز شب و صدقه اول ماه را ترک کرده باشد از آن توبه کند و از این رقیقتر آن است که انسان از ترک کاری که مستحب شرعی نیست ولی محبوب ارشادی است توبه کند و از اینها رقیقتر هم آن است که او هیچ خلافی نکند، بلکه همه احکام الهی را بشناسد و انجام دهد، ولی در عین حال از توجه به ماسوی الله توبه کند که بعد توضیح داده می‌شود.شیطان در کمین انسان است و هرگز او را در خواب و بیداری رها نمی‌کند و می‌کوشد تا انسان از فضیلت‌باز بماند.

اگر بتواند، او را به حرام و اگر نشد به ارتکاب مکروه سرگرم کند و اگر موفق نشود کسی را به مکروه مبتلا کند، او را سرگرم می‌کند تا واجب را ترک کند، و اگر در این زمینه هم توفیقی نیافت، او را به ترک مستحب مبتلا می‌کند، و اگر این گونه از امور هم در دسترس شیطان قرار نگرفت، سعی می‌کند تا انسان را به بعضی از واجبها یا مستحبهای مهم، مشغول کند تا او از واجبها یا مستحبهای مهمتر باز بماند; همچنین گاهی تلاش می‌کند تا انسان، سرگرم مباح بشود تا با گذراندن وقت در مباح از مستحب و «اولی‏» باز بماند، و اگر در این امور هم موفق نشد، می‌کوشد تا انسان را از توجه به الله باز دارد; یعنی، او را به غیر خدا مشغول کند; مانند انجام عبادت برای پرهیز از جهنم یا اشتیاق به بهشت; زیرا برای سالکان کوی حق، این نجات از جهنم و یا اشتیاق به بهشت هم خار راه است.توبه و ترمیم گذشته

پس، توبه افراد عامی به این است که مستحب را بشناسند و انجام بدهند و حرام و مکروه را بشناسند و انجام ندهند و نسبت‌به گذشته جدا پشیمان باشند و آن را ترمیم کنند و نسبت‌به آینده هم عزم قطعی بر ترک خلاف داشته باشند که البته ترمیم گذشته، کار آسانی نیست; زیرا ترمیم تنها به پشیمانی از گذشته زشت، نیست، بلکه حقوق فراوانی دارد که آنها را هم باید ترمیم کرد و آن این است که اگر کسی در گذشته، کار بدی کرده، اگر آن کار، حق الله باشد، به دو شخص و اگر حق الناس باشد، به سه شخص ظلم کرده است:

۱. کسی که حق، عرض یا مال او تلف شده و از بین رفته است.

۲. امر خدا که اطاعت نشده است; چون خدا تضییع حقوق دیگران را تحریم کرده است.

۳.خود گناهکار; زیرا او با این کار، روح خویش را آزرده و به آن آسیب رسانده استگ و با توجه به این که روح و بدن، چند صباحی مجاور و همسایه همند ولی به تدریج، روح همسایه خود را ترک و به دیار خود سفر می‌کند، بنابراین، بدن نباید بر اثر اشتیاق به لذایذ، همسایه خود را آزرده خاطر کند; اما ترمیم حق دیگران چندان دشوار نیست، ولی تامین رضای الهی و تطهیر قلب آلوده کار آسانی نیست.شستشوی دل کار دشواری است; از این رو در ادعیه، به ما آموخته‌اند تا بگوییم:

«اللهم طهرنی فیه من الدنس و الاقذار»(۱۱)

پروردگارا! ما را از پلیدیها و آلودگیها پاک کن، یا بگوییم:

«اللهم اغسلنی فیه من الذنوب و طهرنی فیه من العیوب‏»(۱۲)

خدایا! ما را از گناهان و عیبها، شستشو بده.ما باید این حقیقت را دریابیم که گناه واقعا چرک و «رین‏» است و روح را تیره می‌کند.

انسان بر اثر گناه، نه خواب خوبی دارد تا در رؤیا معرفتی نصیب وی شود و نه بیداری خوبی دارد تا بتواند علم درستی را کشف و تعلیم صحیحی را نصیب دیگران کند.

بنابراین، اگر روح تیره شود، بسیاری از اسرار از او نهفته است.

روحی که خدا آن را منبع الهام قرار داده و به آن سوگند یاد کرده است:

«و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها»(۱۳)

چنانکه به خورشید، ماه، روز، شب، آسمان و زمین سوگند یاد کرده است:

«و الشمس و ضحها و القمر اذا تلها و النهار اذا جلها و اللیل اذا یغشها و السماء و ما بنها و الارض و ما طحها»(۱۴)

همان گونه که خورشید و تابش آن، ماه و فروزش آن، روشنایی روز، تاریکی شب و برپایی آسمان و زمین، از سوی ذات اقدس اله اموری دایمی است، الهام به نفس از ناحیه او نیز دائمی است، ولی شنونده این صدا کم است; زیرا ما از خودمان آن قدر صدا به گوش جانمان می‌رسانیم که صدای حق شنیده نمی‌شود، و گرنه او همواره با جان ما سخن می‌گوید.این که گفتند سالک، کم سخن و مواظب خوراکش باشد، برای همین است که صدای الهامهای الهی را بشنود; چون اگر کسی بخواهد صدای دوری را بشنود، ناچار است که خود ساکت‌باشد و حرف نزند.

به هر تقدیر توبه برای عوام همین است و توبه «خواص‏» هم پرهیز از «ترک اولی‏» است; به این معنا که، انسان ترک اولی را نسبت‌به گذشته، جبران و نسبت‌به حال ترک کند و نسبت‌به آینده تصمیم بگیرد که مبتلا نشود.

توبه اخص

اما توبه «اخص‏» توبه از توجه به غیر خداست; چنانکه پیغمبر اکرم‌صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

«انه لیغان علی قلبی و انی لاستغفر بالنهار سبعین مرة‏»(۱۵) .گاهی انسان در صحنه قلب خود، نوعی گرفتگی مشاهده می‌کند، مثل این که ابری فضای دل را پوشانده است و نمی‌داند چگونه آن را بزداید.

از این رو به فکر می‌افتد تا در مزرعه یا در پارکی قدم بزند; در کنار رودی بنشیند و یا با دوست‌خودسخن بگوید.

آنگاه خیال می‌کند آن ابر، برطرف شده است; در حالی که چنین نیست و آن ابر غلیظ شده و جلو دید او را گرفته است و دیگر تشخیص نمی‌دهد که در فضای تیره زندگی می‌کند.

گاهی انسان خیال می‌کند که با جلسات انس و فکاهیات، ابر زدایی یا غبار روبی می‌شود; در صورتی که چنین نیست.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:

من در هر روز هفتاد بار استغفار می‌کنم; یعنی «خلیفة الله‏» و «انسان کامل‏»، هر روز هفتاد بار استغفار می‌کند که مبادا این ابرها فضای دل را بگیرد.

البته استغفار برای انسان کامل در حقیقت، «دفع‏» است نه «رفع‏»; او استغفار می‌کند تا ابر، جلو دید دل را نگیرد; نه این که بخواهد ابرهای موجود را برطرف کند; زیرا توجه به غیر خدا مانند توجه به فرشته‌ها یا توجه به خود وحی و یا نبوت، حجاب است و به فرموده مرحوم سید حیدر آملی اگر پیامبران به مقام شامخ رسالت، نبوت، خلافت و یا ولایتشان توجه بکنند، این خود، حجاب است (۱۶) .

زیرا محضر امن خدا جز شهود او چیز دیگری را نمی‌پذیرد.

بنابراین، همواره استغفار انبیا برای این است که آنان این گونه از توجهات را دفع کنند.تذکر:

دفع حجاب که هدف استغفار انسان کامل است اعم از حجاب ظلمانی و حجاب نورانی است، آنان از حجاب ظلمانی منزهند و از این رو همان طور که رفع حجاب ظلمانی برای آنان مطرح نیست، دفع آن هم مورد اهتمام آنها نخواهد بود; چون با ورود در حصن توحید ناب از گزند حجاب ظلمانی مصونند و عمده کوشش آنان دفع حجابهای نورانی است.توبه، بازگشت‌به صراط مستقیم

سخن نورانی امام علی (سلام الله علیه):

«الیمین و الشمال مضلة و الطریق الوسطی هی الجادة‏»(۱۷)

راه تائبان و همچنین توبه عوام، خواص و اخص را مشخص می‌کند:

توبه عوام این است که آنان از چپ و راست که معصیت است، به وسط راه که صراط مستقیم است‌برگردند.توبه خواص این است که فعل مکروه یا ترک مستحب را «مضله‏» و گمراهی بدانند و آن را رها کنند و «وسطی‏» که فعل مستحب و ترک مکروه است، «جاده‏» و صراط مستقیم بدانند و به آن توجه کنند.توبه اخص توبه از توجه به غیر خدا مانند توجه به جلال و جمال حق و یا توجه به نجات از جهنم و شوق به بهشت است که نزد گروه سوم «مضله‏» و گمراهی به‌شمار می‌رود و «وسطی‏» که توجه به «الله‏» است «جاده‏» و صراط مستقیم است.کمیت و کیفیت توبه

توبه، کمیت و کیفیتی دارد.

کمیت توبه آن است که قرآن کریم به همه مؤمنان دستور آن را می‌دهد:

«توبوا الی الله جمیعا ایه المؤمنون‏»(۱۸)

و کیفیتش هم عبارت از «نصوح‏» یعنی خالص بودن است که در این زمینه نیز قرآن کریم می‌فرماید:

«یا ایها الذین امنوا توبوا الی الله توبة نصوحا»(۱۹) .اگر توبه، فراگیر باشد و انسان از همه خلافها توبه کند و نصوح یعنی خالص باشد، آنگاه لغزشهای گذشته بخشوده می‌شود و انسان تائب به منزله بی‌گناه است:

«التائب من الذنب کمن لا ذنب له‏»(۲۰)

چون به گناه، «ذنب‏» می‌گویند و معنای «ذنب‏» با «ذنب‏» نزدیک است.

ذنب دنباله یا دم است و گناه را نیز چون «ذنب‏» یعنی دنباله دارد و انسان را رها نمی‌کند و عقوبت‌به بار می‌آورد ذنب گفته‌اند، و چون عقوبت، نتیجه کار است و در آخر آن، تحقق پیدا می‌کند از این جهت‌به آن عقوبت می‌گویند.

اما با توبه، دنباله گناه قطع می‌گردد.

به هر تقدیر گناه، مانع راه و اولین مرحله از مانع‌زدایی برای سالکان راه، گناه زدایی است.

هماهنگی تشریع و تکوین

قرآن کریم، راه‌های تشریعی را همانند راه‌های تکوینی، به صورت باز و مبسوط بیان می‌کند; یعنی راهی را که انسان بدون اختیار باید در نظام تکوین طی کند، مشابه و معادل آن را به او ارائه می‌کند تا از راه صحیح و با اختیار خود در نظام تشریع طی کند; مثلا، یکی از راه‌هایی که در نظام تکوین، هر انسانی آن را طی می‌کند رجوع به خداست; انسان بداند یا نداند و بخواهد یا نخواهد با مرگ، به سوی خدا رجوع می‌کند و

«انا لله و انا الیه راجعون‏»(۲۱)

اصل کلی حاکم بر حیات بشری است; همان گونه که

«کل نفس ذائقة الموت‏»(۲۲)

اصل حاکم بر همگان است.برای این که انسان، قبل از مرگ «طبیعی‏»، به موت «ارادی‏» بمیرد و قبل از «ارجاع طبیعی‏»به «مراجعه ارادی‏»، رجوع کند قرآن کریم راه‌های تهذیب روح را از نظر تشریع، تبیین کرده است.

«توبه‏» و «انابه‏» نوعی مرگ و رجوع است

کسی که توبه می‌کند، در حقیقت از شهوت و غضب می‌میرد و آنها را «اماته‏» می‌کند و می‌می‌راند.

اماته شهوت و غضب، همان تعدیل این دو خوی سرکش است.

اگر چنین شد، انسان از شهوت و غضب و همچنین جهل می‌میرد و برای این که این راه را ادامه دهد و به صرف مرگ شهوت و غضب، اکتفا نکند، می‌کوشد آنچه را که عقل دستور می‌دهد همان را بفهمد و عمل کند; یعنی از لذایذ عقلی، طرفی ببندد.این که به ما گفتند:

«موتوا قبل ان تموتوا»(۲۳):

یعنی قبل از این که به مرگ طبیعی بمیرید، به موت ارادی بمیرید یا امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) می‌فرماید:

«عباد الله، زنوا انفسکم من قبل ان توزنوا و حاسبوها من قبل ان تحاسبوا»(۲۴)

یعنی قبل از این که شما را به محاسبه دعوت کنند، حسابرس خود باشید، از همین آیات قرآن کریم مدد گرفته‌اند.

وقتی انسان رجوع می‌کند، هجرتش آغاز می‌شود.از سوی دیگر، رجوع تکوینی، مراتب و درجاتی دارد:

برخی تا به اوج رجوع می‌رسند و برخی دیگر در وسط راه می‌مانند; مانند، آبها که به ابر و آنگاه به باران تبدیل می‌شود و دوباره به دریا بر می‌گردد; اما آبهایی که به دریا برمی‌گردد بر دوگونه است; قسمتی از آنها در نهرهای کوچک به سمت دریا حرکت می‌کند و چون فشار و شتاب آن زیاد نیست، در کرانه‌ها به دریا ملحق می‌شود و آن قدرت را ندارد که به عمق دریا راه پیدا کنند، ولی رودخانه‌های بزرگ خروشان است و هنگامی که به دریا می‌رسد، آبهای کنار دریا را می‌شکافد و خود را تا به عمق دریا می‌رساند.بازگشت انسانها به «لقاء» خدا هم چنین است; گرچه همه انسانها به لقای حق بار می‌یابند:

«یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه‏»(۲۵) اما معنای «لقاء الله‏»، این نیست که همه به مرحله«دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی‏»(۲۶)برسند.

در مرگ و رجوع طبیعی، همگان یکسان نیستند; چنانکه در مرگ و رجوع اختیاری نیز چنین است و از این رو بین تائب و منیب فرق گذاشته‌اند و انابه را بالاتر از توبه دانسته‌اند.

گاهی انسان از معصیت و مخالفت‌به اطاعت و موافقت رجوع می‌کند و گاهی از دیدن غیر حق به دیدن حق رجوع می‌کند و در این حالت دوم به چیزی جز حق علاقه نخواهد داشت و این رجوع تام است.

بنابراین، همان گونه که رجوع، در نظام تکوین درجاتی دارد، در نظام تشریع نیز درجاتی دارد که از توبه، شرو ع و به مراحل عالی انابه ختم می‌شود.نمونه‌ای از هماهنگی

نمونه‌ای از هماهنگی تکوین با تشریع این است که خدای سبحان همان گونه که در نظام تشریع، اموری را بر ما مقرر کرده است; مانند:

«کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم‏»(۲۷)

یا

«کتب علیکم القتال و هو کره لکم‏»(۲۸)

مشابه این، راه‌هایی را هم در نظام تکوین به ما ارائه کرده است مانند:

«اولئک کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه‏»(۲۹) .در بخش اول، اصل را تکوین دانستیم و نظام تشریع را از آن استفاده کردیم; در حالی که در بخش دوم به عنوان تبیین هماهنگی بین تکوین و تشریع، اصل را تشریع قرار دادیم و تکوین را هماهنگ با آن می‌دانیم; یعنی، می‌گوییم همان گونه که خداوند، تحصیل روح ایمان و حیات جدید را بر ما واجب کرده است، می‌فرماید:

اگر کسی راه‌های صحیح را طی کند، خداوند در نظام تکوین، روح ایمان مؤید و مقدس را بهره او می‌کند (۳۰) .بنابراین، «کتب فی قلوبهم الایمان‏»، کتابتی تشریعی، مانند

«کتب علیکم الصیام‏»

نیست، بلکه کتابت تکوینی است.

از این رو دلهای یک عده، با ایمان به خدا نقش بسته است‌به گونه‌ای که چیزی نمی‌تواند آنها را از ایمان به خدا جدا کند; به عبارت دیگر بر اثر توفیقات الهی و پیمودن راه راست، این جایزه را خدا به آنها داده است که در صحیفه دل آنان، کلمات تکوینی ایمان را نگاشته و بنابراین، قلب آنان «مؤمن‏» است.

چنین کسانی از روح خاصی برخوردارند که در افراد دیگر نیست.توضیح این که، خدا دو گونه روح به افراد، افاضه می‌کند:

روح عادی; که در آیاتی مانند:

«و نفخت فیه من روحی‏»(۳۱)

و

«نفخ فیه من روحه‏»(۳۲)

مطرح شده است.

هر انسانی از این روح نفخی بهره‌مند است و روح خاص که از همان «روح القدس‏» نشئت می‌گیرد و این درباره مؤمنان خاص است; همان گونه که می‌فرماید:

«و ایدهم بروح منه‏»(۳۳) .که این، «روح تاییدی‏» است، نه «روح نفخی‏» و چنین انسانی مؤید است و با قدرت الهی تایید می‌شود و بنابراین، چیزی او را از پا درنمی‌آورد; نه حوادث سخت روزگار او را از پا درمی‌آورد و نه شیطان، توان آن را دارد که او را بفریبد; زیرا شیطان گرچه ماهر و مقتدر است و خدای سبحان درباره قدرت او می‌فرماید:

«و لقد اضل منکم جبلا کثیرا افلم تکونوا تعقلون‏»(۳۴)

او بسیاری از افراد را فریب داده است، ولی در عین حال، شیطان در برابر قدت خدا بسیار ناتوان است:

«ان کید الشیطان کان ضعیفا»(۳۵)

یعنی، همواره کید شیطان در برابر ذات اقدس خداوند و حمایت و هدایت او ضعیف است.اصولا ذات اقدس اله، هنگامی که اجزای جهان را با یکدیگر می‌سنجد، به گونه‌ای سخن می‌گوید و هنگامی که مجموعه نظام کیهانی را با قدرت خود می‌سنجد، به گونه‌ای دیگر سخن می‌گوید:

وقتی اجزای جهان را نسبت‌به هم می‌سنجد، کوه‌ها را خیلی استوار می‌داند و می‌فرماید:

کوه، از گزند اضطراب مصون است و زمین را هم از اضطراب و نوسان حفظ می‌کند; مثلا، در سوره «نحل‏» می‌فرماید:

«و القی فی الارض رواسی ان تمید بکم‏»(۳۶)

ما کوه‌ها را بلند قرار داده‌ایم تا مبادا زمین، شما را به اضطراب و به حرکت تند، متحرک کند.امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز می‌فرماید:

«و وتد بالصخور، میدان ارضه‏»(۳۷)

خداوند با کوه‌ها، زمین را میخکوب کرده است و با آنها اضطراب و نوسان را از زمین گرفته است.

پس کوه‌ها چنین قدرتی دارد که کره زمین را از اضطراب برهاند; اما همین کوه‌های سربه فلک کشیده و قدرتمند، در برابر قدرت خدا صلابتی ندارد:

«و یسئلونک عن الجبال فقل ینسفها ربی نسفا فیذرها قاعا صفصفا لا تری فیها عوجا ولا امتا»(۳۸)

یعنی از تو در باره کوه‌ها می‌پرسند.

در پاسخ آنها بگو که خدای من چنان کوه‌ها را از بنیاد برکند که خاک شود و آنگاه پستی و بلندیهای زمین، صاف و هموار گردد.بنابراین، سلسله جبال گرچه متصلب است، ولی در برابر قدرت الهی ناتوان است.

کید شیطان نیز چنین است.

گرچه او توان آن را دارد که بسیاری از افراد را بفریبد و فریب هم داده است، ولی اگر فردی مشمول عنایت‌خاص خدا قرار گرفته، از آن روح تاییدی، مدد بگیرد، شیطان نمی‌تواند او را فریب دهد.

پس اگر ما در نظام تشریع، ایمان بیاوریم و مقداری این راه را ادامه بدهیم، آنگاه خدا تکوینا آن گرایش الهی را در دلهای ما می‌نگارد و ما را با روح خاص خود تایید می‌کند.

به این ترتیب، اصل، تشریع خواهد بود و تکوین، تابع آن است.

البته در هر کاری تشریع، تابع تکوین است; ولی در تقریر و بیان مطلب که مقام اثبات است نه ثبوت، گاهی تکوین اصل و تشریع تابع آن قرار می‌گیرد و گاهی برعکس عمل می‌شود.فرار به سوی قلعه امن

در قرآن کریم از رجوع و هجرت انسان به سوی خدا به «فرار» نیز تعبیر شده، می‌فرماید:

«ففروا الی الله‏»(۳۹)

به طرف خدا فرار و هجرت کنید.

بیش از یک قلعه امن در عالم نیست و آن قلعه امن همان توحید است و انسان برای این که از گزند حوادث درون و بیرون برهد باید به طرف قلعه امن فرار کند.

دستور فرار به سوی خدا، متوجه همه حتی معصومین (علهیم السلام) است و اختصاص به مشرکان، اهل کتاب و مسلمانان عادل یا فاسق ندارد.

البته آنها که خیلی دورند باید خیلی تلاش کنند تا خودشان را نزدیک کنند و کسانی که در قلعه امن توحید هستند خیلی باید تلاش کنند تا خودشان را به آن هسته مرکزی قلعه امن برسانند.

در بعضی از دعاهای ماه مبارک رمضان آمده است:

«و اسکنی فیه بحبوبات جناتک‏»(۴۰)

همچنین حضرت امام سجاد (علیه السلام) به خدای سبحان عرض می‌کند:

«و احللنا بحبوحة جنانک‏»(۴۱)

یعنی، ما را در هسته مرکزی بهشت، که امن‌ترین جای بهشت است، جای بده، و آنان که در هسته مرکزی جنت لقای حق قرار دارند می‌کوشندتا مشمول قهر نگردند و از آن مقام رفیع هبوط نکنند.فرار به طرف خدا چندین درجه و مرحله دارد.

جاهلان باید از جهل به علم فرارکنند و احکام و حکم الهی را فرا گیرند و وقتی از جهل رهیدند و به علم‌رسیدند، باید از علم حصولی و مفهومی فرار و به علم شهودی و حضوری راه‌پیدا کنند و هنگامی که از علم حصولی به علم شهودی راه یافتند; یعنی معلومشان، مشهود شد و «علم الیقین‏» آنان، «عین الیقین‏» شد، باز هم این فرارراادامه دهند تا از عین‌الیقین به «حق‌الیقین‏» برسند و همچنین فرارشان را ادامه‌دهند تا این که چیزی را جز حق، مشاهده نکنند (وحدت شهود، نه وحدت وجود).روزی سلمان (رحمة الله علیه) از قبرستانی عبور می‌کرد.

پس از سلام به مردگان آن گورستان، از آنان پرسید:

آیا شما می‌دانید که امروز، جمعه است؟ پس از آن، در عالم رؤیا یکی از مردگان قبرستان را دید و به سلمان گفت:

آری ما می‌دانیم امروز، جمعه است; زیرا روز جمعه پرندگان ذکر مخصوصی دارند (۴۲) .

بنابراین، جهان و انسان موجود هستند و حمد آنان نیز هست; اما انسان «حامد» به ماسوای حق، توجهی ندارد و «ندیدن‏» غیر از «نبودن‏» است.

این مرحله نهایی «فرار الی الله‏» در بخش علمی است.مقام عمل هم مراتبی دارد که عبارت است از فرار از معصیت‌به اطاعت، فرار از اطاعت‌بردگانه و تاجرانه (اطاعت‌برای ترس از جهنم یا شوق به بهشت) به طاعت‌شاکرانه و عاشقانه (اطاعت‌برای شکر و محبت‌خدا)، و از این مرحله هم فرار کردن و اطاعت و شکر و محبت را هم ندیدن و فقط غرق در شهود محبوب شدن.

البته مراحل پایانی بخش عمل با بخشهای علم یکی می‌شود; یعنی، پایان عمل همان شهود است; عمل تمام شدنی است، ولی علم و معرفت‌حق، پایان ناپذیر است.تکیه‌گاهی مطمئن

مهمترین راهی که قرآن برای نزاهت روح فرا راه سالکان کوی لقای حق ارائه می‌کند این است که سالک از شهود غیر خدا مبرا و تائب شود.

حکم خدا این است که از غیرخدا کاری ساخته نیست; چنانکه در سوره «قصص‏» می‌فرماید:

«کل شی‌ء هالک الا وجهه له الحکم و الیه ترجعون‏»(۴۳)

هر چیزی جز خدا و وجه او، «هالک‏» است و اگر هلاکت آن، امروز برای افراد عادی، روشن نیست، فردا که پیشگاه حقیقت، ظاهر می‌شود برای همگان مشهود خواهد شد.خدای سبحان پس از این که در این کریمه، یک قضیه سلبی، یعنی «کل شی‌ء هالک الا وجهه‏» را ذکر می‌کند، می‌فرماید:

«له الحکم‏»; اگر غیر خدا هالک است، پس حاکم نیست و اگر حاکم نبود، هیچ کس تحت‌حکومت او نیست و اگر باید به محکمه حاکم، مراجعه کرد و غیر از خدا احدی حاکم نیست، پس باید به محکمه خدا رجوع کرد.

از این رو می‌فرماید:

«والیه ترجعون‏» و این، مهمترین عامل نزاهت و آرامش روح است.علت ناآرامی افراد عادی آن است که به چیزی تکیه می‌کنند که خود تکیه‌گاهی ندارد.

به همین جهت‌به عنوان ضرب‌المثل می‌گویند:

«الغریق یتشبث‌بکل حشیش‏»; انسان غرق شده، به هر گیاهی تکیه می‌کند و دست می‌اندازد تا نجات پیدا کند; زیرا خیال می‌کند آن گیاه، در دریا ریشه دارد و قوی است.

کسانی که در محبت دنیا غرق شدند، دست و پا می‌زنند و هر لحظه، احساس خطر می‌کنند و به این و آن متمسک می‌شوند و به زرق و برقها تکیه می‌کنند تا از اضطراب برهند، ولی نمی‌توانند.قرآن کریم درباره افرادی که گرفتار آتش دوزخ می‌شوند، می‌فرماید:

«و رضوا بالحیوة الدنیا و اطمانوا بها»(۴۴)

اینها به دنیا بسنده کرده، راضی و مطمئن شدند، در حالی که دنیا متاع فریب است:

«و ما الحیوة الدنیا الا متاع الغرور»(۴۵)

دنیا متاع فریب است و انسان را می‌فریبد و اگر غریق به فریبگاه تکیه کند، قطعا نمی‌آرمد.این که مردان الهی مطمئنند برای آن است که به حق متکی هستند و حق، ثابت مطلق است:

«ذلک بان الله هو الحق‏»(۴۶) .برای رسیدن به این مقام والا، باید از هر گناهی توبه کرد.

انسان گناهکار، شرمنده است; زیرا با این که چیزی مانع قدرت خدا نبود، خداوند به او مهلت داد تا گناه کند و فورا او را کیفر نکرد و آبروی او را هم نزد دیگران نبرد.اگر چنین حالتی برای انسان رخ دهد، از گناه پشیمان می‌شود و این اولین قدم است.

آنگاه سعی می‌کند گناه نکند و گناه گذشته را جبران کند و اگر همین راه را ادامه دهد، به جایی می‌رسد که دیگر نام گناه را بر لب جاری نمی‌کند و یاد گناه را در دل خطور نمی‌دهد و آنگاه که به بارگاه خداوند بار می‌یابد، اصلا توجه به این ندارد که قبلا گناه کرده است، چنانکه بهشتیان بعد از ورود به بهشت، گناهان گذشته را به خاطر نمی‌آورند; زیرا همین تذکر گناه، خود شرم‌آفرین است و در بهشت هیچ اندوه و شرمی نیست.مردان الهی نیز تذکر گناه را عیب می‌دانند.

چون مایه شرم است و آنان هم اکنون به حضور اله، بار یافته‌اند.

البته در ابتدا و اواسط راه، تذکر گناه، فضیلت است; زیرا انسان را وادار به توبه و انابه می‌کند، لیکن در پایان راه که مشمول لطف ویژه الهی شده‌اند، گناه قبلی مورد نسیان قرار می‌گیرد و منشا این نسیان هم انساء الهی است و این انساء هم از بارزترین نمادهای عنایت‌خدا به عبد تائب است; زیرا اگر نسیان ذنب نباشد، هماره بنده تائب با تذکر گناه پیشین شرمنده است و همین شرمندگی رنج توانفرساست.پی‌نوشت‌ها:

۱.

مباحث این بخش بر اساس ترتیب باب دوم کتاب «اوصاف الاشراف‏» محقق طوسی تنظیم شده است.۲.

محاسن برقی، ج ۱، ص ۲۰۵٫۳.

سوره اعراف، آیه ۹۶٫۴.

محاسن برقی، ج ۱، ص ۲۰۷٫۵.

سوره اسراء، آیه ۶۴٫۶.

محاسن برقی، ج ۱، ص ۲۰۶٫۷.

سوره صف، آیات ۲ ۳٫۸.

سوره زمر، آیه ۵۶٫۹.

محاسن برقی، ج ۱، ص ۲۱۲٫۱۰.

سوره نور، آیه ۳۱٫۱۱.

مفاتیح الجنان، دعای روز ۱۳ ماه رمضان.۱۲.

مفاتیح الجنان، دعای روز ۲۳ ماه رمضان.۱۳.

سوره شمس، آیات ۷ ۸٫۱۴.

سوره شمس، آیات ۱ ۶٫۱۵.

بحار، ج ۲۵، ص ۲۰۴٫۱۶.

جامع الاسرار، ص ۲۷٫۱۷.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۶، بند ۷٫۱۸.

سوره نور، آیه ۳۱٫۱۹.

سوره تحریم، آیه ۸٫۲۰.

بحار، ج ۶، ص ۲۱ و ۴۱٫۲۱.

سوره بقره، آیه ۱۵۶٫۲۲.

سوره آل عمران، آیه ۱۸۵٫۲۳.

بحار، ج ۶۹، ص ۵۹٫۲۴.

نهج‌البلاغه، خطبه ۹۰٫۲۵.

سوره انشقاق، آیه ۶٫۲۶.

سوره نجم، آیات ۸ ۹٫۲۷.

سوره بقره، آیه ۱۸۳٫۲۸.

سوره بقره، آیه ۲۱۶٫۲۹.

مجادله، آیه ۲۲٫۳۰.

قرآن کریم، توحید را گاهی به صورت دعوی غیبی ذکر می‌کند که افرادی که اهل استدلال نیستند می‌توانند بر اساس ایمان به غیب، آن را بپذیرند و این ایمان تقلیدی است.

گاهی هم برهان اقامه می‌کند; مانند:

«لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا»(سوره انبیاء، آیه ۲۲) که این ایمان تحقیقی یا نظری و حصولی است که نصیب افراد خاص خواهد شد.

مرحله بالاتر، ایمانی است که به وسیله‌علم شهودی، نصیب سالک شاهد می‌شود; چنانکه می‌فرماید:

«وعلمناه من لدنا علما»(سوره کهف، آیه ۶۵).

گر چه، هر علمی که انسان دارد بر اساس تعلیم الهی است:

«علم الانسان ما لم یعلم‏»(سوره علق، آیه ۵)، اما این، علم خاص است که از ناحیه قدس خدا، نصیب مؤمن مؤید می‌شود و چنین علمی اولا تحقیقی است نه تقلیدی و ثانیا حضوری و شهودی است نه حصولی و تحقیقش هم تحقیق بصری است، نه نظری.

چنین ایمانی، تزلزل‌ناپذیر است، ولی ایمانهای عادی گاهی هست و گاهی نیست.در روایات آمده است که شخص گناهکار در حین گناه، مؤمن نیست (محاسن برقی، ج ۱، ص ۱۹۲) ; یعنی، آن روح ایمانی را که باید داشته باشد ندارد; چون ایمان، انسان را از تبهکاری در برابر خدا بازمی‌دارد.

این ایمان متوسط یا ضعیف است که گاهی ثابت و گاهی متغیر است، ولی آن ایمان الهی که در آیه «کتب فی قلوبهم الایمان‏»(سوره‌مجادله، آیه ۲۲) مطرح است، همواره ثابت است و هرگز زوالی ندارد.

پس این روح که مقدس از جهل، تغیر و تحول است، نصیب انسان سالک می‌شود و خدا هم آن را با ست‌خود در جان انسان سالک می‌نگارد.۳۱.

سوره حجر، آیه ۲۹٫۳۲.

سوره سجده، آیه ۹٫۳۳.

سوره مجادله، آیه ۲۲٫۳۴.

سوره یس، آیه ۶۲٫۳۵.

سوره نساء، آیه ۷۶٫۳۶.

سوره نحل، آیه ۱۵٫۳۷.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱، بند ۳٫۳۸.

سوره طه، آیات ۱۰۵ ۱۰۷٫۳۹.

سوره ذاریات، آیه ۵۰٫۴۰.

مفاتیح‌الجنان، دعای روز ۲۲ ماه رمضان.۴۱.

مفاتیح‌الجنان، مناجات خمس عشر، مناجاة المطیعین.۴۲.

بحار، ج ۱۰۱، ص ۲۷۹٫۴۳.

سوره قصص، آیه ۸۸٫۴۴.

سوره یونس، آیه ۷٫۴۵.

سوره حدید، آیه ۲۰٫۴۶.

سوره حج، آیه ۶۲.

فصل دوم:زهد

برای رسیدن به «ما عندالله‏»، چاره‌ای جز ترک متاع فریب نیست و این ترک، «زهد» نام دارد که به تعبیر مرحوم محقق طوسی از مراحل مانع‌زدایی از سیر و سلوک است.

البته زهد، به معنای ترک متاع فریب نیست، بلکه به معنای بی‌رغبتی است، و چون بی‌رغبت‌بودن، تمرین طلب می‌کند، نخست انسان باید متاع نیرنگ را ترک کند، آنگاه کم کم در آن بی رغبت‌شود و برای بی‌رغبتی، معرفت لازم است.

اگر انسان بداند چیزی مایه فریب است و او را بعد از سلب حیثیت رها می‌کند آن را ترک می‌کند; مانند این که شخص معتاد، مواد مخدر را ترک می‌کند و نسبت‌به آن زاهد و بی‌رغبت می‌شود تا به زیانش آگاه باشد و بداند که این مواد، انسان را ترک می‌کند; یعنی انسان را به جایی می‌رساند که دیگر تحمل آن را ندارد.

بنابراین، زهد، صرف ترک نیست، بلکه ترک آمیخته با بی‌رغبتی است و ترک، اولین قدم زهد است.در قرآن کریم در قصه حضرت یوسف (علیه السلام) آمده است:

«و کانوا فیه من الزاهدین‏»(۱)؛

آنان، در خرید یوسف، بی رغبت‌بودند.

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز می‌فرمایند:

«زهدک فی راغب فیک، نقصان حظ و رغبتک فی زاهد فیک ذل نفس‏»(۲)

بی‌رغبتی تو نسبت‌به کسی که به تو علاقه‌مند است دلیل کمی بهره توست و رغبت تو به کسی که او نسبت‌به تو بی میل است،عامل خواری توست.

پس زهد در یک شی‌ء به معنای بی رغبتی به آن است.تعلق به دنیا برای سالک، رهزن و پایبند است و قدرت را از وی سلب می‌کند.

از این رو تلاش قرآن کریم این است که انسان را نسبت‌به دنیا بی رغبت کند و بگوید در عین حال که دنیا جلال و جمال فراوانی دارد، ولی جز ابزار چیز دیگری نیست و بنابراین، اگر کسی به این ابزار دل ببندد، خود را «متعلق‏» می‌سازد و با دست‌خودش، پای خود را می‌بندد و از سلوک باز می‌ماند.قرآن کریم به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:

«لا تمدن عینیک الی ما متعنا به ازواجا منهم زهرة الحیوة الدنیا لنفتنهم فیه و رزق ربک خیر و ابقی‏»(۳)

به شکوفه‌هایی که در دست دیگران است و ما به آنان داده‌ایم، چشم مدوز; زیرا ما می‌خواهیم آنان را با آن شکوفه‌ها بیازماییم ولی رزق پروردگار تو بهتر و ماندنی‌تر است; زیرا شکوفه‌های دنیا برای کسی میوه نخواهد شد.

عالم طبیعت چنان سرد است که تا این شکوفه بخواهد به بار بنشیند و به ثمر تبدیل شود سرمای زودرس طبیعت از راه می‌رسد و شکوفه می‌ریزد.نشانه زهد

نشانه زهد در سوره «حدید» آمده است:

«لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتکم‏»(۴) .اگر کسی خواست‌بفهمد به مقام زهد رسیده و به قرارگاه آن بار یافته است‌یا نه، نشانه آن این است که نه هنگام آمدن متاع دنیا خوشحال و نه هنگام رخت‌بر بستن آن نگران خواهد شد.گاهی انسان، در حقیقت، سوداگر است ولی خود را زاهد می‌پندارد و این روا نیست; یعنی چون طمع نعمتهای بهشت دارد، در دنیا زاهد است مانند مهمانی که کم بخورد تا در سفره مهمانی بتواند پرخوری کند که این، زهد نیست‌بلکه فرومایگی روح و یک سوداگری مذموم است; یعنی، گاهی کسی دنیا را برای دنیا یا ستایش مردم، ترک و خود را به این اوهام سرگرم می‌کند و او در این صورت، سوداگر و به تعبیرمحقق طوسی فرومایه است (۵) .

ولی گاهی انسان ازمسائل‌دنیا می‌گذرد و زاهدانه زندگی‌می‌کندتادرآخرت به آتش جهنم نسوزدیابه‌بهشت‌برود(نه برای خوردن).

در این صورت نیز گرچه امید بهشت‌خوب است ولی درجه عالیه کمال انسانی نیست.زهد راستین آن است که انسان نسبت‌به غیر خدا زاهد یعنی بی رغبت و نسبت‌به خدا راغب باشد و «ماسوی الله‏» را برای «الله‏» ترک کند; آن خدایی که همه چیز است و در اعماق هستی انسان، حضور و ظهور و بر آن، احاطه دارد و همه هستی انسان را لذیذ و کامیاب می‌کند; لذتی که قابل وصف نیست.در باره امام سجاد (علیه السلام) نقل شده است که در دل‌شب می‌فرمود:

«این الزاهدون فی الدنیا این الراغبون فی الاخرة‏»(۶)

یا فرشتگانی که زاهدان را ندا می‌دهند، ناظر به همین قسم از زهد است.

البته در اوائل امر، سخن از

«و الاخرة خیر و ابقی‏»(۷)

است، ولی در مراحل نهایی

«و الله خیر و ابقی‏»(۸)

مطرح است.خیر ماندگار

چنانکه گذشت، نزاهت روح با تعلق به غیر خدا هماهنگ نیست.

به همین جهت، قرآن کریم گاهی دستور می‌دهد شما دنیا را ترک کنید و زهد بورزید و گاهی ترک دنیا و لزوم زهد را با تحلیل عقلی، بیان می‌کند.

عصاره آن تحلیل عقلی به صورت قیاس اقترانی شکل اول است که به عنوان صغرای قیاس می‌فرماید:

«ما عندکم ینفد و ما عند الله باق‏»(۹)

و به عنوان کبرای قیاس می‌فرماید:

«بقیت الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین‏»(۱۰)

و نتیجه، آن که:

«ما عندالله خیر»; آنچه نزد خداست، همان باقی و خیر است.البته این «خیر» به آن معنا نیست که آنچه نزد شماست‌خوب و آنچه نزد خداست‌بهتر است; زیرا خیر، «افعل تعیینی‏» است نه «تفضیلی‏»، به عبارت دیگر، «خیر» مانند لفظ «اولی‏» در آیه:

«اولوا الارحام بعضهم اولی ببعض‏»(۱۱)

برای تعیین است نه تفضیل; یعنی فقط آنچه ماندنی یا آنچه نزد خداست‌خیر است.بر اساس آیه شریفه

«و ما الحیوة الدنیا الا متاع الغرور»(۱۲)

هر چه صبغه غیر الهی دارد فریب است و دیگر معنا ندارد که گفته شود آنچه نزد خدا یا به نام آخرت است، از دنیا بهتر است; زیرا دنیا اصلا «به‏» نیست تا آخرت «بهتر» باشد.نتیجه قیاس منطقی که گفته شد این می‌شود که:

«ما عند غیر الله فان و ما هو الفانی شر لکم‏»

پس

«ما هو عند غیر الله شر لکم‏»

که به این ترتیب، یک «قیاس صریح‏» و یک «قیاس مطوی‏» به دست می‌آید.زندگی جاودانه!

انسان زندگی جاوید می‌خواهد و این خواسته‌اش حق است; زیرا انسان مردنی نیست; او هم‌اکنون زنده است و اگر حجاب تن را بیفکند زنده‌تر می‌شود و نیز خواهان شرکت در سعادت گذشتگان و آیندگان است و این خواسته نیز حق و امکان‌پذیر است; اما اگر بخواهد تلاش و کوشش کند تا جلو مرگ تن را بگیرد و در عالم طبیعت، به مدت نامحدود به سر ببرد، سودی ندارد و راه باطلی است.در تعارفهای مردم ایران هنگام دید و بازدید عید نوروز سابقا گفته می‌شد:

«هزار سال بمانی!».

این تعارف باطل که هم اکنون نیز کم و بیش در برخی از نقاط هست، از ایران به حجاز رفت و آنها هم در برخوردها به یکدیگر می‌گفتند:

«عش الف نیروز»; یعنی، هزار سال ماندگار باش که در این زمینه آیه نازل شد:

«یود احدهم لو یعمر الف سنة و ما هو بمزحزحه من العذاب‏»(۱۳)

یعنی گروهی مانند یهود و مشرکان علاقمندند هزار سال بمانند و بر فرض این‌که هزار سال بمانند و این تمنی باطل جامه عمل بپوشد، از عذاب الهی رهایی ندارند و هزار سال زندگی کردن، مشکل آنها را حل نمی‌کند.حد معمول و متوسط عمر عده‌ای بین شصت تا هفتاد سال است و در روایات نیز آمده است که بین شصت و هفتاد سال صحنه کارزار مرگ است:

«ما بین الستین الی السبعین معترک المنایا»(۱۴) .پیغمبر اکرم و امیرالمؤمنین (صلوات الله علیهما) نیز شصت و سه سال زندگی کردند.

ما وظیفه داریم در این مدت کوتاه دل خود را از غبار تعلق به غیر حق پاک کنیم و برای تابش نور خدا درآن زمینه را فراهم کنیم; چون کار بدنی و ارزش آن محدود است ولی ارزش کار قلب، که به تولی و تبری برمی‌گردد و آن را معرفت صحیح تامین می‌کند، نامتناهی است; زیرا قلب و روح مجرد است و مجرد، محدود به زمان و مکان نیست.چنانچه ما دوست ابرار و محب بالاتر از آنان بوده و، خودمان جزو ابرار باشیم، کم‌کم به مقام مقربین راه پیدا می‌کنیم.

و اگر از نظر درک و گرایش درونی صحیح نباشیم و فقط علاقمند به ابرار باشیم، بهره کافی نخواهیم برد.

باید از کسی که می‌گوید:

«احب الصالحین و لست منهم‏»، پرسید چرا از آنان نیستی و چرا سعی نکرده‌ای که از آنان باشی؟ با این‌که راه باز و شرایط حاصل است.در روایتی از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که:

«حب الابرار للابرار ثواب للابرار و حب الفجار للابرار، فضیلة للابرار و بغض الفجار للابرار زین للابرار و بغض الابرار للفجار خزی علی الفجار»(۱۵)

محبت ابرار (نیکان) به ابرار فضیلتی برای ابرار است; محبت فجار نسبت‌به ابرار نیز فضیلتی برای ابرار است، ولی مشکلی را برای فاجر حل نمی‌کند.

و کینه‌توزی فاجر نسبت‌به ابرار زینتی برای مردان نیک است، بدون این‌که از عظمت آنها بکاهد، ولی اگر مردان نیک که تبری آنان حق است، نسبت‌به فاجران کینه داشته باشند، این مایه رسوایی آن فاجران است.

این چهار جمله نورانی که از امام صادق (علیه‌السلام) نقل شده، روشنگر معیار ارزش اخلاقی است که بر اساس تولی و تبری تنظیم می‌گردد.بهترین راهی که قرآن کریم برای تهذیب روح ارائه می‌دهد، این است که پس از شناخت تجرد روح، آن را به چیزی جاودانه علاقمند کنیم و اصرار بر زندگی جاودانه در دنیا نداشته باشیم; زیرا هر انسانی حتی پیامبران در این جهان جاودانه نیستند:

«انک میت و انهم میتون‏»(۱۶)

بلکه اصرار داشته باشیم که آثار ما جاودانه باشد.

چنانکه قرآن کریم می‌فرماید:

«و نکتب ما قدموا و اثارهم‏»(۱۷) .آثار جاودانه را روح جاوید بر جای می‌گذارد و این کار هم شدنی است.

مراتب زهد

برای زهد، مراتبی است:

زهد در حرام، زهد در مشتبهات و زهد در مباحات.اولین قدم زهد در حرام ترک حرام است; اما صرف ترک حرام برای نزاهت روح کافی نیست.

کسی که مایل است معصیت کند ولی برای ترس از جهنم یا رسیدن به بهشت معصیت نمی‌کند اهل سیر و سلوک نیست، اضافه بر ترک معصیت‌یا حرام، باید انسان نسبت‌به آن متروک، زاهد یعنی بی‌رغبت‌باشد.سالک پس از گذراندن این مرحله، باید نسبت‌به شبهات زاهد باشد.امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

«انما الامور ثلاثه:

امر بین رشده فیتبع و امر بین غیه فیجتنب و امر مشکل یرد علمه الی الله‏».پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز فرمودند:

«حلال بین و حرام بین و شبهات بین ذلک فمن ترک الشبهات نجا من المحرمات و من اخذ بالشبهات ارتکب المحرمات و هلک من حیث لا یعلم....

فان الوقوف عند الشبهات خیر من الاقتحام فی الهلکات‏»(۱۸)

بعضی از امور، حلال روشن و بعضی حرام روشن و بعضی مشتبه، و بین حلال و حرام است; نیز از امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل شده است که گناهان به منزله «قرقگاه‏» خداست; کسی که در اطراف قرقگاه قدم بزند، ممکن است در آن داخل شود:

«و المعاصی حمی الله، فمن یرتع حولها یوشک ان یدخلها»(۱۹) .زهد در زهد

کسانی که «منازل السائرین‏» را تنظیم کرده‌اند می‌گویند:

زهد، برای توده مردم «قربت‏»، و برای سالک «ضرورت‏»، و برای خاصه مردم، «خشیت‏» است.

توده انسانها اگر زاهد باشند، به خدا نزدیک می‌شوند و همین مایه بهشتی شدن آنهاست، ولی کسانی که اهل سیر و سلوکند، گرچه این زهد برای آنها مایه تقرب است ولی آن را ضرورت می‌دانند و می‌گویند چاره‌ای جز این نیست.اگر کسی بخواهد به «باقی‏» برسد، باید از دام «فانی‏» برهد، نه تنها از نظر عمل بلکه از نظر رغبت هم باید از آن فاصله بگیرد.

پس زهد برای سالکان، ضرورت است; اما برای کسانی که در اواخر سیر و سلوکند همین زهد خشیت است‌یعنی مایه هراس است که مبادا در حد زهد، بمانند و فریب زهد را بخورند و گرفتار خودخواهی و غرور شوند و بگویند ماییم که زاهدانه به سر می‌بریم.از سوی دیگر، انسان وقتی در زهد تمرین کرد برای این که از قربت و ضرورت و شیت‌برهد و به مرحله والاتر برسد، کم‌کم در خود زهد، زهد می‌ورزد.

در اوایل و نیز اواسط راه، زاهد به زهد که وصفی کمالی است علاقمند است; اما در پایان راه می‌بیند این وصف هم برای او دام است; چون اگر وصف را می‌خواهد معلوم می‌شود اولا موصوف را هم می‌خواهد، یعنی به خودش نیز توجه دارد و خود را هم می‌خواهد و ثانیا به وصف خود توجه دارد و آن را مایه کمال خود می‌داند و هیچ‌یک از اینها با «سلوک الی الله‏» سازگار نیست.

چون در سیر و سلوک الی الله، مقصود نهایی «لقاء الله‏» است.

بنابراین، توجه به زهد و عنایت‌به خود زاهد، رهزن است.

به همین جهت‌سالک آگاه در پایان راه، در خود زهد هم، زهد می‌ورزد، یعنی در بی‌رغبتی، زاهد است و از آن اعراض می‌کند.تا دل کسی، اهل تسبیح و تقدیس نباشد به لقای «سبوح قدوس‏» راهی ندارد و آن دلی مسبح و مقدس است که خودش، مظهر سبوح قدوس باشد.

پس اگر به خود و به کمال خود توجه دارد، سبوح و منزه از نقص نیست و وقتی خود، مبرای از عیب و منزه از نقص نباشد، مظهر سبوح و قدوس بالذات هم نیست.

بنابراین، وقتی مظهر سبوح و قدوس می‌شود که خود و کمال خود را نبیند:

«یک نکته‌ات بگویم:

خود را مبین که رستی‏».اثر غبارروبی دل

زهد، غبار روبی‌دل است.

صحنه دل، چون آیینه، مایل به سوی حق است و هر علاقه‌ای به غیر خدا غباری است‌بر آیینه دل.

جان غبار آلوده و گرد گرفته راهی به حریم خدا ندارد و غبارروبی ضریح دل و گردگیری رواق جان شرط لازم تابش نور حق در آیینه دل است.

ذات اقدس اله برای قلب، کعبه‌ای قرار داده که قلب فطرتا به آن متوجه است و تعلق به غیر خدا جلو دید قلب را می‌گیرد.فرشتگان که دائما به یاد حقند و هرگز از عبادت او، خسته نمی‌شوند، بر اثر این است که آنان متوجه کعبه مقصودند و غباری جلو دید آنها را نمی‌گیرد و اولیای الهی هم که در غبارروبی مجربند، در حد فرشته‌زندگی می‌کنند.امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) درباره فرشته‌ها و همچنین اولیای الهی سخنی دارند که نشان می‌دهد هم فرشتگان و هم اولیای الهی، مبرا و منزه از تعلق به غیر خدا هستند; در وصف ملائکه می‌فرمایند:

«لم تطمع فیهم الوساوس فتقترع برینها علی فکرهم‏»(۲۰)

وسوسه، طمع و شیطانی که در دل انسان و جن وسوسه می‌کند، درحرم امن دلهای فرشتگان راه ندارد و به همین جهت ذات اقدس اله، منقطه نفوذ شیاطین را فقط محدوده انسان و جن می‌داند و در سوره فلق و ناس به ما می‌آموزد که بگوییم:

«قل اعوذ برب الفلق من شر ما خلق...»(۲۱)

«قل اعوذ برب الناس ملک الناس اله الناس من شر الوسواس الخناس... »(۲۲) .

بنابراین، به فرموده امام علی (علیه‌السلام) وسوسه‌ها در ملائکه، طمع نکرده‌است تا چرک شک بر دل آنها سلطه یابد و آن را غبار بگیرد; یعنی وسوسه «رین‏»، غبار و چرک است وشیاطین در فرشته‌ها این نفوذ را ندارند و بنابراین، دلهای آنان منزه از غبار تعلق به غیر خداست.در نامه حضرت علی (علیه السلام) برای معاویه نیز آمده است:

«و قد دعوت الی الحرب، فدع الناس جانبا و اخرج الی و اعف الفریقین من القتال لتعلم اینا المرین علی قلبه و المغطی علی بصره‏»(۲۳)

ای معاویه! تو به جنگ فرا خوانده‌ای.

بنابراین، مردم را به یک سوی رها کن و آنان را به میدان جنگ نفرست و خودت بیا تا بفهمی که در قلب کدام یک از ما «رین‏» یا تعلق به غیرخداست;یعنی

«کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون‏»(۲۴)

دامنگیر تو شده و رین و چرک، قلبت را آلوده کرده و جلو دید تو را گرفته است و هم از این روست که خدا را نمی‌بینی، ولی قلب من مبرای از رین و غبار و تعلق به غیر خداست.در این نامه، امیرالمؤمنین (علیه السلام) همان وصفی را که برای ملائکه یاد می‌کند برای خودش نیز یاد می‌کند و این، خاصیت ولایت است; زیرا آلودگی دل، از وسوسه شیطان نشئت می‌گیرد و منشا وسوسه از درون، نفس اماره و از بیرون، ابلیس است.

از این جا معلوم می‌شود که انسانهای مهذب که دل را دفعا یا رفعا غبارروبی کرده‌اند، با فرشتگان، محشورند.حکیم ابونصر فارابی (رضوان الله علیه) که از حکمای بزرگ اسلامی به شمار می‌رود، در باره سر نامگذاری ابراهیم (علیه السلام) به خلیل می‌گوید:

«وقیل:

سمی «خلیلا» باربعة اشیاء، ببذل نفسه للنیران و قلبه للرحمن و ولده للقربان و ماله للاخوان‏»(۲۵)

سر این که ابراهیم (علیه السلام) به «خلیل‏» ملقب شد، این است که او قلب خود را به خدا و جانش را به آتش سپرد; فرزندش را قربانی کرد و مال خود را به دوستان بخشید.اولین کار ابراهیم خلیل، این بود که قلبش را به خدا داد; یعنی چهره جانش را متوجه کعبه لقای حق کرد و چیزی به عنوان تعلق به غیر خدا در حرم قلب او، راه پیدا نکرد و مهم هم همین است که انسان قلبش را متوجه خدا کند.

در این صورت اگر تن را به آتش بدهد، مهم نیست; چون اگر چه تن می‌سوزد ولی جان رنج نمی‌برد.

احساس، از آن روح است و اگر روح متوجه جای دیگر باشد، انسان واله در حب خدا احساس عذاب ندارد و درد را نمی‌یابد.

از این رو خلیل حق در مقابل

«حرقوه و انصروا الهتکم‏»(۲۶)

کاملا ایستادگی کرد; آنها دستور دادند بدن ابراهیم خلیل را بسوزانید و بتهای خود را یاری کنید، ولی خلیل حق، مقاومت کرد.اگر چه این نظم و ترتیب، در کتاب «الملة‏» فارابی نیامده است; اما نظم منطقی همین است که گفته شد.

بنابراین، اول، بذل بدن به آتش نیست‌بلکه بذل قلب به خدا و آنگاه بذل بدن برای آتش و تقدیم فرزند برای قربانی و مال به دوستان است.

این کارها بعد از آن کار اول، دشوار نیست.

چون محور اصلی تصمیم‌گیری، قلب است.حکایتهای فراوانی از انبیا، اوصیا و اولیا (علیهم السلام) نقل شده است که از مجموع آنها می‌توان اصل مشترکی را استنباط کرد و آن این است که گاهی آنان کارهای سخت را در حال نماز انجام می‌دادند و رنج آنها را احساس نمی‌کردند.

چون قلب آنان متوجه کعبه حقیقی بود.

پس معلوم می‌شود که اگر صحنه قلب مبرای از تعلق به غیر خدا باشد، همه کارها سهل است.شاهد دیگر، تکلیف دشوار و سنگینی است که خدای سبحان متوجه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم کرد و فرمود:

«لا تکلف الا نفسک‏»(۲۷)

تو مؤمنان را به جنگ با دشمنان و دفاع از حریم دین، ترغیب کن و اگر کسی به ندای تو پاسخ مثبت نداد، تو خود، مکلف هستی که صحنه را ترک نکنی.

افراد عادی می‌توانند بر اثر ترس یا تقیه، وظیفه خود را ترک کنند; اما رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم موظف است تا آخرین لحظه برای حفظ دین مقاومت کند و چنین ایستادگی بسیار دشوار است.

آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم از مکه به طائف رفت و در آن جا به پاهای مبارک او سنگ زدند تا خونین شد و در حقیقت پای او را رجم کردند; همان گونه که برخی از انبیا را تهدید به رجم می‌کردند و می‌گفتند:

«لئن لم تنتهوا لنرجمنکم‏»(۲۸)

اما او از ابلاغ پیام الهی دست‌برنمی‌داشت.از سوی دیگر، ذات اقدس اله به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید که ما کارها را برای تو آسان کرده‌ایم:

«الم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک الذی انقض ظهرک و رفعنا لک ذکرک‏»(۲۹)

«و نیسرک للیسری‏»(۳۰)

ما تو را برای انجام کار خیر، میسر می‌کنیم; یعنی، نه تنها کار را برای تو آسان می‌کنیم بلکه تو را برای انجام کار خیر، میسر می‌کنیم که این فوق میسر کردن کار برای انسان است.

خدای سبحان در پاسخ حضرت موسای کلیم که به او عرض کرد:

«یسر لی امری‏»(۳۱)

می‌فرماید:

این خواسته تو همراه با خواسته‌های دیگر، مستجاب شده است:

«لقد اوتیت‌سؤلک یا موسی‏»(۳۲)

اما خدای سبحان به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، با وجود این که آن حضرت دشواریها را تحمل کرد، می‌فرماید:

«و نیسرک للیسری‏»(۳۳)

ما تو را برای انجام کارها و عاقبت‌خیر و کمال، آسان می‌کنیم.علت، آن است که صعوبت و سهولت را جان درک می‌کند، نه تن و اگر جان، متوجه «الله‏» باشد، همه کارها برای او سهل است; چون چیزی به عظمت و ارزش لذت لقای حق نیست; چنانکه مرحوم فارابی می‌گوید:

«در بهشت، نعمتهای فراوانی هست ولی بالاتر از نعمتهای بهشتی، زیارت انبیا و اولیا و بالاتر از همه، «لقاء الله‏» است (۳۴) .

هم‌نشینی با بیماردلان

دستور قرآن حکیم و عترت طاهرین به ما این است که وقتی به عیادت بیمار رفتید، زیاد ننشینید و زود برخیزید.

برای این که او خسته است و رنج می‌برد.

حکیم بزرگ اسلام جناب فارابی نقل می‌کند:

از حکیمی پرسیدند بهترین موعظه‌ها چیست؟ گفت:

با مردم عادی نباید زیاد نشست.

چون آنان نوعا بیمارند و انسانهای سالم در اقلیت هستند:

«اذا دخلت علی مریض فلا تطل القعود عنده، والناس کلهم مرضی، فاعلم وافهم‏»(۳۵) .خداوند درباره ابراهیم خلیل (سلام الله علیه) می‌فرماید:

«اذ جاء ربه بقلب سلیم‏»(۳۶)

و کسانی در قیامت، طرفی می‌بندند و از عذاب می‌رهند که در آن روز با قلب سلیم، وارد شوند:

«الا من اتی الله بقلب سلیم‏»(۳۷) .همچنین عیسای مسیح و یحیای زاهد (سلام الله علیهما) دارای قلب سلیمند; زیرا قرآن کریم با دو تعبیر، سلامت این دو بزرگوار را بیان کرده است:

درباره حضرت یحیی می‌فرماید:

«و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث‌حیا»(۳۸)

و از زبان حضرت عیسی می‌فرماید:

«و السلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث‌حیا»(۳۹) .اینها دارای قلب سلیم هستند; زیرا سلامت دوران حیات و سلامت‌حال موت حتما به معنای سلامت قلب است و گرنه انسانی که می‌میرد در حال مردن قطعا سلامت‌بدن ندارد.اما از انبیا، اولیا و «اوحدی‏» از مؤمنان که بگذریم، تحصیل قلب سالم از غبار و رین، دشوار است و بنابراین، بسیاری از انسانها بیماردلند.

قرآن منافق را «مریض‏» می‌داند:

«فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا»(۴۰)

«فتری الذین فی قلوبهم مرض یسارعون فیهم یقولون نخشی ان تصیبنا دائرة‏»(۴۱)

کسانی را که قلبشان مریض است می‌بینی که با بیگانه رابطه سری دارند و می‌گویند شاید نظام اسلامی شکست‌بخورد و مشرکین برگردند.نیز قرآن، عده‌ای را مریض می‌داند که منافق نیستند ولی ایمانشان ضعیف است و بر اثر ضعف ایمان، مریضند; چنانکه در سوره «احزاب‏» می‌فرماید:

«لئن لم ینته المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض و المرجفون فی المدینة لنغرینک بهم‏»(۴۲) .در این آیه، منافقان، بیماردلان و نیز کسانی که اراجیف، اکاذیب و شایعات دروغ‌پخش می‌کنند جدای از یکدیگر ذکر شده‌اند; یعنی، یک عده با این که منافق نیستند، مریضند.

البته ناشران اراجیف یا از منافقانند یا از افراد ضعیف‌الایمان.

بنابراین، بسیاری از مردم، مریض هستند و فارابی می‌گوید انس با آنان روا نیست.

نشست و برخاستی که عالمانه و زاهدانه نبوده و در مدار تعلیم و تعلم نباشد روا نیست.

کسی که بخواهد رشد کند، باید مواظب نشست و برخاست‌خود باشد.کسی که در مجلسی بنشیند و در آن علمی فرا نگیرد، حق آن مجلس را ادا نکرده و به همان نسبت از خدا دور شده است، بنابراین، در دید و بازدیدها و جلساتی که سود علمی و معنوی ندارد باید نشستها کوتاه شود.

البته اگر جلسه، عالمانه و در آن، مسائل علمی و سودمند مطرح است انسان هر چه بنشیند رواست.راه تمحیص دل

قرآن، همان گونه که هدف وحی را نزاهت روح آدمی می‌داند، راه تهذیب روح را هم ارائه کرده، می‌فرماید:

«و لیبتلی الله ما فی صدورکم و لیمحص ما فی قلوبکم‏»(۴۳)

جهاد اکبر، اوسط و اصغر و هرگونه دستور الهی، برای آزمون دل است.

اگر دلی تیره باشد، خداوند با افاضه‌های متوالی آن چنان فیض مستمر و متنوع را از راه وحی و عقل یا از راه آزمونهای علمی و عملی ادامه می‌دهد تا این تیرگی را برطرف کند.تمحیص، به معنای تطهیر است و تادیب ظریفی را نیز به همراه دارد:

معلوم می‌شود گناه، آلودگی است و گنهکار، آلوده است و آلوده به حریم کبریای خدا، راه ندارد.

خداوند وقتی ناخالصی را زدود، صفا در قلب می‌نهد.

البته شفافیت و صفا مراتبی دارد:

اگر به اوج خود برسد، معرفت‌خود را به آن قلب، تا آن جا که ظرفیت دارد، عطا می‌کند و اگر به اوج شفافیت نرسد، بعضی از مراحل وسط و پایین علوم و الهامها را بهره او می‌کند; اوصاف ملائکه، آخرت، بهشت و گوشه‌ای از اسرار نهانی و غیب را به او می‌فهماند.برای «تمحیص‏»، دو نمونه در سوره مبارکه «رعد» آمده است که یکی در امور طبیعی و دیگری در امور صنعتی است.

در زمینه امور طبیعی می‌فرماید:

«انزل من السماء ماء فسالت اودیة بقدرها فاحتمل السیل زبدا رابیا»(۴۴)

خداوند از آسمان، بارانی نازل کرده است که این بارانهای متراکم، سیل می‌شود و این سیل خروشان، کفی را به همراه دارد.در زمینه امور صنعتی نیز می‌فرماید:

«و مما یوقدون علیه فی النار ابتغاء حلیة او متاع زبد مثله‏»(۴۵)

اگر فلزی مانند طلا را گداخته و ذوب کنید، کفی بر روی آن قرار می‌گیرد که زرگرها برای استحصال طلای ناب آن کف را می‌زدایند و به این کار «تمحیص‏» می‌گویند.رودخانه‌های کم آب، در مسیر رسیدن به دریا، به مصارف گوناگون کشاورزی، صنعتی و مانند آن رسیده یا وارد شن‌زاری می‌شود و در شنها فرو می‌رود و به دریا نخواهد رسید.

این سیل است که از قله کوه، ریزش می‌کند و به سینه و دامنه آن می‌رسد و چیزی جلو آن را نمی‌گیرد و خود را به اقیانوس می‌رساند و به مقصد می‌رسد اما عباب سیل را حباب و زبد همراهی می‌کند و آنچه ماندنی است همان عباب است که به مقصد می‌رسد.چنانکه برای تشخیص طلای خالص از ناخالص و زدودن ناخالصی از آن، کوره حدادی و گداختن لازم است.

اگر کسی بخواهد مشکلات اخلاقی خود را برطرف کند باید خلق خالص را از خلق ناخالص جدا کند و این، تنها با موعظه و درس و بحث، حاصل نمی‌شود، بلکه باید یا سیل گونه اشک بریزد و بنالد و ضجه بزند و یا بر اساس علل و عواملی باید جان گداخته و دل سوخته‌ای او را بسوزاند و به تعبیر استاد ما مرحوم «الهی قمشه‌ای‏» بگوید:

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم، پخته شدم، سوختم

بنابراین، اگر کسی بخواهد پاک شود و به بهشت راه پیدا کند، باید گداخته شود.

اگر خود، گداخته نشود، گدازندگان او می‌گدازند:

«کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیرها»(۴۶) .پی‌نوشت‌ها:

۱.

سوره یوسف، آیه ۲۰٫۲.

نهج‌البلاغه، حکمت ۴۵۱٫۳.

سوره طه، آیه ۱۳۱٫۴.

سوره حدید، آیه ۲۳٫۵.

اوصاف الاشراف، ص ۸۰٫۶.

بحار، ج ۴۶، ص ۷۶٫۷.

سوره اعلی، آیه ۱۷٫۸.

سوره طه، آیه ۷۳٫۹.

سوره نحل، آیه ۹۶٫۱۰.

سوره هود، آیه ۸۶٫۱۱.

سوره احزاب، آیه ۶٫۱۲.

سوره آل عمران، آیه ۱۸۵٫۱۳.

سوره بقره، آیه ۹۶٫۱۴.

بحار، ج ۶، ص ۱۱۹٫۱۵.

محاسن برقی، ج ۱، ص ۴۱۴٫۱۶.

سوره زمر، آیه ۳۰٫۱۷.

سوره یس، آیه ۱۲٫۱۸.

وسائل، ج ۲۷، ص ۱۵۷٫۱۹.

وسائل، ج ۲۷، ص ۱۶۱.

«قرقگاه‏» همان منطقه‌ممنوعه است; اطراف مناطق باتلاقی یا دره‌های هولناک را «قرق‏» می‌کنند تا کسی به خطر نیفتد.۲۰.

نهج‌البلاغه، خطبه ۹۱، بند ۴۸٫۲۱.

سوره فلق، آیات ۱ ۲٫۲۲.

سوره ناس، آیات ۱ ۴٫۲۳.

نهج‌البلاغه، نامه ۱۰، بند ۷٫۲۴.

سوره مطففین، آیه ۱۴٫۲۵.

الملة، ص ۱۰۰.

فخر رازی این تعبیر ادبی و ظریف را بدون اسناد به فارابی در تفسیر خود آورده است.۲۶.

سوره انبیاء، آیه ۶۸٫۲۷.

سوره نساء، آیه ۸۴٫۲۸.

سوره یس، آیه ۱۸٫۲۹.

سوره انشراح، آیات ۱ ۴٫۳۰.

سوره اعلی، آیه ۸٫۳۱.

سوره طه، آیه ۲۶٫۳۲.

سوره طه، آیه ۳۶٫۳۳.

سوره اعلی، آیه ۸٫۳۴.

الملة، ص ۹۶٫۳۵.

همان.۳۶.

سوره صافات، آیه ۸۴٫۳۷.

سوره شعراء، آیه ۸۹٫۳۸.

سوره مریم، آیه ۱۵٫۳۹.

سوره مریم، آیه ۳۳٫۴۰.

سوره بقره، آیه ۱۰٫۴۱.

سوره مائده، آیه ۵۲٫۴۲.

سوره احزاب، آیه ۶۰٫۴۳.

سوره آل عمران، آیه ۱۵۴٫۴۴.

و ۴۵.

سوره رعد، آیه ۱۷٫۴۶.

سوره نساء، آیه ۵۶.

فصل سوم: ریاضت

مرحله بعد مقام «ریاضت‏» یعنی تمرین است.حضرت علی (علیه‌السلام) می‌فرماید:

«و انما هی نفسی اروضها بالتقوی‏»(۱)

من نفس خود را با تقوا ریاضت می‌دهم.

همچنین آن حضرت می‌فرماید:

«لاروضن نفسی ریاضة تهش معها الی القرص اذا قدرت علیه مطعوما و تقنع بالملح مادوما و لادعن مقلتی کعین ماء نضب معینها مستفرغة دموعها»(۲)

چنان نفس خود را ریاضت و تمرین می‌دهم که به قرصی نان، هرگاه به آن دست‌یابم، کاملا متمایل شود و به نمک، به جای نان خورش قناعت کند و چنان از چشمهایم اشک بریزم که همچون چشمه‌ای خشکیده، دیگر اشکم جاری نگردد.

کسی که با تمرین بخواهد حیوان سرکشی را رام کند می‌گویند آن را ریاضت می‌دهد و «رائض‏» کسی است که با تمرین حیوان سرکش را رام می‌کند.ریاضت‌برای سالکان الهی این است که نفس سرکش خود را رام کنند تا به طرف «بهیمیت‏»، «سبعیت‏» و یا «شیطنت‏» حرکت نکند و فقط راه چهارم را که راه «فرشته منشی‏» است طی کند و مطیع عقل عملی (۳) باشد.به هر تقدیر، ریاضت‌یعنی تمرین دادن.

انسان وقتی نفس اماره را تمرین بدهد، آن را از اماره بالسوء بودن می‌رهاند و از تمرد و سرکشی بیرون می‌آورد و مطیع عقل عملی می‌کند و در این اطاعت هم آن را ثابت قدم و راسخ می‌گرداند که در نتیجه، اطاعت از عقل عملی برای آن ملکه می‌شود.پیروز در دو جبهه

امیرالمؤمنین (علیه السلام) که در نبرد درونی و بیرونی، پیروز شده درباره نفس اماره می‌فرماید:

«و انما هی نفسی اروضها بالتقوی‏»

من نفس خودم را با تقوا ریاضت می‌دهم.ما موظفیم که نفس را تمرین بدهیم.

نفس اگر از ما کار حرامی را بخواهد، مانند این است که اسب زیر پای انسان بخواهد به بیراهه برود که باید لجامش را گرفت و آن را به راه آورد.

اگر ما به خواسته‌های نفس پاسخ ندهیم، کم کم عادت می‌کند تا در سختیها صبر کند.

این کار مبارزه با نفس است.

از نظر جنگ با زرق و برق بیرون نیز آن حضرت می‌فرماید:

«یا دنیا...اعزبی عنی‏»(۴):

ای دنیا از من دور و غایب شو و خودت را به من نشان مده که خریدار تو نیستم.

آن حضرت (علیه السلام) این سخن را در بحبوحه قدرت و حکومت می‌فرمود، نه در دوران انزوا.ممکن است کسی منزوی باشد و زاهدانه به سر ببرد و به دنیا چنین خطاب کند; اما کسی که منزوی نیست، بلکه شهرت جهانی دارد، اگر زاهدانه به سر ببرد کار هنرمندانه‌ای کرده است.

خود آن حضرت در نامه‌ای به عثمان بن حنیف انصاری که کارگزار آن حضرت در بصره بود می‌فرماید:

اگر بخواهم، می‌توانم بهترین غذاها را فراهم کنم; ولی این کار را نمی‌کنم.

شاید در دورترین مناطق این کشور، گرسنه‌ای به سر ببرد:

«و لو شئت لاهتدیت الطریق الی مصفی هذا العسل و لباب هذا القمح و نسائج هذا القز ولکن هیهات ان یغلبنی هوای و یقودنی جشعی الی تخیر الاطعمة و لعل بالحجاز او الیمامة من لا طمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع او ابیت مبطانا و حولی بطون غرثی و اکباد حری‏»(۵) .آن حضرت در همین نامه می‌فرماید:

شما مثل من نمی‌توانید زندگی کنید، ولی از حلال خدا نگذرید و وارد مرز حرام نشوید:

«الا و انکم لا تقدرون علی ذلک ولکن اعینونی بورع و اجتهاد و عفة و سداد»(۶) .

امیرالمؤمنین(علیه السلام) در باره بهره‌وری از حلال نیز می‌فرماید:

«اسهروا عیونکم و اضمروا بطونکم... و خذوا من اجسادکم فجودوا بها علی انفسکم و لا تبخلوا بها عنها»(۷):

چشمهای خود را به کم‌خوابی و بی‌خوابی عادت دهید تا بتوانید در آخر شب بیدار باشید، شکمهای خود را هم لاغر کنید.

عقل، نقل و علم، پرخوری را بد می‌داند; زیرا مقدار زیادی از غذاهایی که می‌خوریم مورد نیاز بدن نیست و بدن وادار می‌شود برای تبدیل آن تلاش و کوشش و بعد آن را دفع کند در نتیجه روح که باید به فرزانگی نایل شود، سرگرم زباله‌روبی می‌گردد.

مانند این که مهندسی که می‌تواند نقشه‌ای جامع برای شهری تهیه و اجرا کند به زباله‌روبی وادار کنیم.

روح می‌تواند معمار و مهندس بسیار خوبی باشد، ولی ما بر اثر پرخوری او را به زباله‌روبی وادار می‌کنیم و این جفای به روح است.کسی در جبهه جنگ، کامیاب است که اهل ایثار و نثار باشد.

از این رو آن حضرت فرمودند:

شما در جنگ با هوس و لهو و لعب درون و بیرون باید سخاوتمندانه از جسمتان بکاهید و به سود جانتان حرکت کنید.دنیا از راه نفس اماره انسان را فریب می‌دهد، که باید آن را در صحنه جهاد اکبر سرکوب کرد و اگر منزه شویم، تعلقات ما کم می‌شود.

آنگاه وارد قلعه امنی می‌شویم که هیچ کس به ما دسترسی ندارد، و از گناه به آسانی می‌گذریم.نقش تمرین در مسایل اخلاقی

تمرینهای عادی، تنها از یک نظر کار سخت را آسان می‌کند و آن، عادت کردن است; اما تمرینهای معنوی، از دو جهت کار سخت را آسان می‌کند:

یکی اعتیاد و دیگری درون بینی.توضیح این که:

اگر ناتوانی بخواهد بار سنگینی بردارد برای او دشوار است، ولی اگر سالهای متمادی زورآزمایی و تمرین کند، عادت کرده، قوی می‌شود و آن بار سنگین را به آسانی برمی‌دارد.

اگر چه بار، همان بار سنگین قبلی است، ولی چون تمرین کرده حمل همان بار سنگین برای او آسان شده است.اما در امور معنوی اگر کسی کاری واجب را مکرر انجام دهد، بعدها برای او عادی می‌شود و سخت نیست، یا اگر حرامی را مکرر ترک کرده، ترک این حرام برای او عادی می‌شود و عامل دیگر برای آسان شدن انجام واجبات و ترک محرمات، عارف شدن است.

کسی که طی سالهای متمادی، اهل فضیلت‌باشد; یعنی کارهای واجب را انجام دهد و از کارهای حرام بپرهیزد، درون کار واجب را که شیرین و شکوفاست و درون کار حرام را که بدبو و متعفن است می‌بیند و به این ترتیب، این معرفت‌بر آن عادت افزوده می‌شود.

اگر کسی بخواهد کاری لذید و گوارا انجام دهد، چون به گوارا بودنش علم دارد آن را به آسانی انجام می‌دهد; مثلا، خوردن غذا زحمت دارد، ولی لذت این غذا آن زحمت را جبران می‌کند.تمرین بر انجام واجبات و ترک محرمات، انسان را درون‌بین می‌کند و درون کارهای واجب، که شهد و روح و ریحان است، برای انسان متعبد، آشکار می‌شود و از این رو کارهای واجب را به آسانی انجام می‌دهد; چنانکه پیغمبر اکرم‌صلی الله علیه و آله و سلم هنگام نماز به بلال می‌فرمود:

«ارحنا یا بلال‏»(۸)

اذان بگو تا خستگی ما برطرف شود.

پرهیز از محرمات نیز همین گونه است; کسی که سالیان متمادی تمرین و در نتیجه عادت کند که کار حرام نکند، معرفت الهی نصیبش می‌شود و درون‌بین خواهد شد; یعنی درون گناه را که بد و متعفن است می‌بیند.

آنگاه از این کار متعفن، به سرعت و آسانی می‌گذرد.به همین جهت، خدای سبحان می‌فرماید:

«اما من اعطی و اتقی و صدق بالحسنی فسنیسره للیسری‏»(۹)

کسی که حقوق الهی را رعایت و به واجبها عمل کند و به آنچه که مربوط به اصول و فروع است تصدیق داشته، ایمان بیاورد و عمل کند; یعنی این تمرین را داشته باشد، ما او را برای انجام کارها و عاقبت‌خیر «آسان‏» می‌کنیم و در نتیجه، او به آسانی به طرف خیر می‌رود.سر این که عده‌ای انفاق در راه خدا را «غرامت‏» می‌دانند و عده‌ای آن را «غنیمت‏» می‌شمارند نیز همین تمرین و درون‌بینی است.

قرآن کریم این دو دید را نقل کرده، می‌فرماید:

«و من الاعراب من یتخذ ما ینفق مغرما»(۱۰)

عده‌ای انفاق در راه خدا را غرامت می‌دانند; مثلا می‌گویند:

این چه مالیاتی است که اسلام از ما می‌خواهد؟ در حالی که انفاق مالی برای رفع نیاز نیازمندان نظام، عبادت است; اما مؤمنان این انفاق و تعاون را غنیمت می‌دانند; چون مال، ماده شهوات و تعلق به آن، غبار دل و انفاق در راه خدا غبارروبی است.مؤمن می‌داند درون انفاق، روح و ریحان بهشت است و خداوند در دنیا هم چند برابر به او عطا می‌کند:

«و یربی الصدقات‏»(۱۱) .

از طرف دیگر، مؤمن چون تمرین کرده و عارف و درون‌بین شده، به آسانی انفاق می‌کند; اما کسی که معتقد نیست‌یا تمرین نکرده، انفاق را غرامت می‌داند.در مسائل عبادی نیز چنین است; فرد غیر مؤمن مسائل عبادی را تکلیف یعنی کلفت و رنج می‌داند; در حالی که مؤمن، آن را تشریف و شرافت می‌داند.امام صادق (سلام الله علیه) می‌فرماید:

«شرف المرء صلاته باللیل و عزه کف الاذی عن الناس‏»(۱۲)

شرافت هر کسی به نماز شب و عزتش در این است که کسی را نیازارد.جوان متشرع، به آسانی چشم و گوش خود را از حرام می‌بندد; آهنگ حرام را نمی‌شنود و منظره حرام را نمی‌بیند.امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در پایان قصه عقیل می‌فرماید:

رشوه خوردن، مانند آن است که کسی قی یا لعاب دهان مار را بخورد (۱۳)

و این همان درون‌بینی است و هیچ گونه اغراق و مبالغه در این کلام نیست.

هیچ عاقلی حاضر نیست آب دهان مار را بخورد و واقعیت‌حرام نیز همین است.اگر شرافت را در قناعت‌بدانیم، راحتیم.

امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) قناعت را به عنوان ملک و سلطنت، و از مصادیق حیات طیب می‌شمارد که در آیه شریفه

«من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینه حیاة طیبة‏»(۱۴)

آمده است:

«کفی بالقناعة ملکا و بحسن الخلق نعیما و سئل (علیه السلام) عن قوله تعالی «فلنحیینه حیاة طیبة‏» فقال:

هی القناعة‏»(۱۵) .ما اگر این هنر را داشته باشیم که هر لباسی بر تن دیگران بود، هر فرشی در خانه دیگران و هر چیزی را که در دست دیگران دیدیم نخواهیم، راحتیم.

باید معیار ارزشها را هم خوب تشخیص بدهیم.

حکما گفته‌اند:

«اختر من الثیاب ما، یخدمک لا ما تخدمه‏».

کسی که لباس نو و فاخر بر تن کرده‌است و همه فکرش متوجه حفظ زیبایی آن است، او خدمتگزار آن لباس است نه لباس، خدمتگزار او.

سایر لوازم زندگی نیز همین طور است.

بعضی خدمتگزار لباس و فرش خود هستند ولی نمی‌دانند که لباس و فرش و مانند آن، لذت وهمی انسان را تامین می‌کند و رفتن در پی لذات وهمی رفتن به دنبال سراب است; اما او کار خارجی و عینی درباره آن کالاها دارد و تمام وقت‌خود را صرف می‌کند که باغ وراغ را تزیین کند.پی‌نوشت‌ها:

۱.

نهج‌البلاغه، نامه ۴۵، بند ۱۰٫۲.

نهج‌البلاغه، نامه ۲۵، بند ۲۶٫۳.

محقق طوسی در این بحث عقل عملی را بر «نیروی اجرایی و عملی‏» اطلاق کرده است.

گرچه در اصطلاح، عقل عملی بر قوه‌ای که حکمت عملی را درک می‌کند اطلاق می‌شود، ولی اگر ما اصطلاح را چنین قرار دهیم، بهتر است:

عقل عملی یعنی نیروی مدبر، مدیر و نیروی اجرایی که «عبد به الرحمن واکتسب به الجنان‏»(اصول کافی، ج ۱، ص ۱۱); نه نیرویی که مسائل و حکمت عملی را درک می‌کند; زیرا درک همه مسائل، خواه نظری و خواه عملی، بر عهده عقل نظری است.۴.

نهج‌البلاغه، نامه ۴۵، بند ۲۶٫۵.

نهج‌البلاغه، نامه ۴۵، بند ۱۱٫۶.

نهج‌البلاغه، نامه ۴۵، بند ۵٫۷.

نهج البلاغه، خطبه ۱۸۳، بند ۲۰٫۸.

بحار، ج ۷۹، ص ۱۹۳٫۹.

سوره لیل، آیات ۵ ۷٫۱۰.

سوره توبه، آیه ۹۸٫۱۱.

سوره بقره، آیه ۲۷۶٫۱۲.

بحار، ج ۷۲، ص ۵۲٫۱۳.

نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲۴، بند ۸٫۱۴.

سوره نحل، آیه ۹۷٫۱۵.

نهج‌البلاغه، حکمت ۲۲۹.

فصل چهارم:مراقبت و محاسبه

بعد از مرحله ریاضت، مقام «مراقبت‏» و «محاسبه‏» است.

وقتی نفس اماره انسان، مطیع عقل عملی او شود و دیگر امر به سوء نکند، او فراغتی برای مراقبت و محاسبه پیدا می‌کند.مراقبت این است که انسان کاملا «رقیب‏» باشد.

«رقیب‏» یعنی کسی که «رقبه‏»(گردن) می‌کشد تا اوضاع را زیر نظر داشته باشد.

انسان باید رقیب و مراقب خود باشد و بر اعمال خود، اشراف داشته باشد که چه می‌کند; به این معنا که، اگر تصمیم گرفت کار خوبی انجام بدهد، زود این تصمیم را اجرا کند و اگر تصمیم گرفت کار بدی انجام دهد، فورا از آن برگردد و البته هر تصمیمی را هم که گرفت و هر کاری را انجام داد، ثبت کند تا در محاسبه سودمند باشد.در کنار مراقبت، «محاسبه‏» مطرح است.

انسانی که سیر و سلوک دارد، اهل حساب است و اعمال ثبت‌شده خود را حسابرسی می‌کند; امیرمؤمنان (علیه السلام) می‌فرماید:

«عباد الله زنوا انفسکم من قبل ان توزنوا و حاسبوها من قبل ان تحاسبوا»(۱) .قبل از این که انسان را در روز توزین و حساب، وزن کنند یا او را به محاسبه فرا خوانند او باید خود را توزین و به حسابرسی، دعوت کند.

اگر او «حسنات‏» و «سیئات‏» را به خوبی شناسایی و ثبت کند، در محاسبه معلوم خواهد شد که طاعات او بیشتر ست‌یا سیئات او.

اگر سیئات او بیشتر بود باید جدا متاثر باشد و توبه و ترمیم کند و اگر سیئات و حسنات او مساوی است، باید بکوشد که حسنات را بیشتر از سیئات کند; زیرا محاسبه در دو بخش تنظیم می‌شود:

در بخش اول انسان بین حسنات و سیئات، محاسبه می‌کند.

اگر در نتیجه محاسبه، خوبیهای او بر بدیهای وی فزونی داشت، آنگاه خوبیها و طاعات خود را در برابر نعمتهای الهی می‌شمارد و نعمت و کمالات هستی و حتی نعمت توفیق بر اطاعت را از خدا می‌داند و قهرا خود را مقصر می‌بیند و در برابر نعم بی پایان الهی می‌بیند هرگز طاعات او قابل ارزیابی و محاسبه با آن نعمتها نیست; آنگاه به تقصیر خود اعتراف می‌کند و همواره مانند فرشتگان می‌گوید:

«سبحانک ما عبدناک حق عبادتک‏»(۲)

خدایا! آن طور که شایسته عبادت توست ما تو را نپرستیده‌ایم.انسانی که اهل محاسبه باشد، خود را بدهکار می‌بیند; وقتی بدهکار ببیند، هرگز اهل تمرد، غرور، تکبر و مانند اینها نیست و خاضع و خاشع می‌شود و نتیجه‌اش نیز در همه شئون زندگی او مخصوصا در نماز ظهور می‌کند:

«قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون‏»(۳) .لزوم محاسبه از دیدگاه قرآن

قرآن کریم در باره محاسبه چنین هشدار می‌دهد:

«و ان تبدوا ما فی انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله‏»(۴)

آنچه را در دل دارید یا اظهار می‌کنید همه مورد محاسبه خداست.

ممکن است علم فقه، اهتمام بر گناه را گناه و منافی با عدل معتبر در برخی از شئون دینی همانند امامت نماز جماعت نداند، ولی از نظر علم کلام اهتمام بر گناه یقینا اثر دارد; یعنی اگر کسی تصمیم بگیرد کار زشتی انجام دهد، گرچه به آن دست نیابد، همین تصمیم زشت روح او را تیره می‌کند; چنانکه قرآن در بخش دیگر می‌فرماید:

«و اعلموا ان الله یعلم ما فی انفسکم فاحذروه‏»(۵)

بدانید آنچه را در دل دارید خدا می‌داند; پس، از آن حذر کنید.کسی که «خاطرات‏» خود را جزو «اعمال‏» خویش بداند، یقینا مواظب صحنه نفس خواهد بود.

نتیجه آن که سالک محاسب همان طور که مواظب زبان خویش است مواظب نشستن و برخاستن، خوردن و آشامیدن، امضا کردن و اندیشیدن خود نیز هست.

نیز مواظب است که در مسائل علمی به مغالطه نیفتد و دیگران را به غلط نیندازد و هم می‌کوشد که در مسائل عملی به ضلالت مبتلا نشود و دیگران را گمراه نکند و این از بهترین دلایل بر لزوم محاسبه است.انسانی که سالک طریق حق است، باید اهل محاسبه بوده، خود را بیازماید که آیا در مسیر و مصعد خیر و سعادت خویش حرکت می‌کند یا در مهوای شر و شقاوت.

گاهی انسان کار خیر را نمی‌شناسد و چیزی را خیر می‌پندارد، ولی وقتی اندیشه خود را بر وحی الهی عرضه می‌کند به اشتباه خود پی می‌برد و با این حال در همان مهوای باطل سقوط می‌کند و آن را تکامل می‌پندارد.

در حالی که، وحی خدا میزان حق است و انسان موظف است اندیشه خود را بر میزان الهی عرضه کرده و با آن توزین کند.

بنابراین، گاهی انسان در تشخیص خیر و شر و گاهی بعد از تشخیص، در گرایش به خیر و گریز از شر، لرزان است.وقتی انسان از نظر دانش و پذیرش سالم باشد، درتشخیص و گرایش، متحیر و لرزان نیست.

دست لرزان نمی‌تواند از آتش فاصله بگیرد; زیرا اگر کمی از آتش جدا شود، دوباره بی‌اختیار به طرف آتش می‌رود یا اگر دست مرتعشی بخواهد از سم دور بماند، به همان اندازه که از آن جدا می‌شود، یا احیانا بیشتر از آن به سمت‌سم حرکت می‌کند، چون دست لرزان در اختیار صاحب آن نیست.فکر و دل لرزان هم چنین است، گاهی انسان در بخش اندیشه، فلج است.

از این رو، به جای جزم، شک دارد و اگر گاهی به سمت تشخیص حق حرکت کند، معادل آن به سمت تشخیص باطل می‌رود; یعنی باطل را حق می‌پندارد و بدین جهت همواره در تحیر و شک به سر می‌برد.

در بخش گرایش نیز اگر چیزی را خوب و مقابل آن را بد، تشخیص داد و عزم بر حرکت‌به سمت‌خیر و خوبی و پرهیز از قبیح و شر کند یک قدم به سمت‌خیر و قدم دیگری به سمت‌شر برمی‌دارد.

چون از نظر گرایش، مرتعش و لرزان است.آزمون تشخیص صحیح و گرایش سالم

ارزیابی ثبات و لغزش اندیشه یا گرایش باید با میزان حق باشد.

اگر چیزی را «حق‏» تشخیص دادیم و بدان عمل کردیم، اگر به سرعت و سهولت، صحت و دقت آن را انجام دادیم، باید خد را شاکر باشیم که هم از نظر اندیشه سالم هستیم و هم از نظر گرایش، فلج نیستیم، ولی اگر چیزی را خوب، تشخیص و تشخیص خوب داده و فهمیدیم که آن چیز حق است، اما در عمل، گاهی به سمت آن مایلیم و گاهی از آن فاصله می‌گیریم، باید بدانیم عقل عملی که گرایشهای ما را تنظیم می‌کند، واقعا فلج و مرتعش است و عضو فلج را باید معالجه کرد; مثلا، کسی که می‌داند اعتیاد به مواد مخدر بد است ولی توان ترک آن را ندارد، در تشخیص اشتباه نکرده است، لیکن گرایش او فلج است.در این صورت، باید ارتعاش را بر طرف کند یا گرایش فلج را سالم سازد.

البته اگر احساس کردیم که در بعضی از موارد، از نظر تشخیص و گرایش، مستقیم هستیم، صرف این توفیق مقطعی و موردی برای تشخیص سلامت‌یا مرض ما کافی نیست.در کتب بزرگانی که قرنها قبل از میلاد مسیح زندگی می‌کردند مانند افلاطون و ارسطو آمده است که اگر کسی خواست‌ببیند سالم است‌یا نه، با آزمونهای موضعی نمی‌تواند آن را بفهمد.

آنگاه آنان این مثل را ذکر می‌کردند که خواندن بلبل یا اعتدال هوا دلیل بر فرارسیدن فصل بهار نیست; نظیر مثل معروف فارسی زبانها که می‌گویند:

«با یک گل، بهار نمی‌شود».

به هر تقدیر، اگر کسی در یک مورد علمی یا عملی موفق شود، نباید نتیجه بگیرد که به‌گونه‌ای بنیادین سالم است; چون هنوز آزمایشهای فراوانی در پیش دارد.برگزاری انتخابات درونی

در ارزیابی تربیتی اعضایی که در قلمرو حیات ما زندگی می‌کنند، این قافله طولانی و پر جمعیتی از اندیشه‌ها و بینشهای علمی از یک سو و از خواسته‌ها و گرایشهای عملی از سوی دیگر که هستی ما را تشکیل می‌دهند، در مدت عمر، باید انتخابات آزادی در درون جان خود برگزار بکنیم و گزینش اعتقادی و رفتاری آنها را جویا شویم.تا این صحنه آزمون را پشت‌سر نگذاریم، موفقیت‌خویش را در گذر از نشئه طبیعت احراز نمی‌کنیم; زیرا هر کس و هر چیزی را انتخاب کنیم، با همان همسفریم و سرانجام با او محشوریم.امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نوف بکالی فرمودند:

«یا نوف! من احبنا کان معنا یوم القیامة و لو ان رجلا احب حجرا لحشره الله معه‏»(۶)

هر کسی با محبوبش محشور می‌شود; حتی اگر کسی به سنگی علاقمند باشد، با همان سنگ محشور می‌شود; چنانکه بت پرستها همراه با بتهایشان به جهنم می‌روند.

اگر بشر را هم به حال خود رها کنند، آنان بدون انبیا و اولیا راه‌های تباهی را طی می‌کنند.اکنون که عصر پیشرفت علم است، همان جاهلیتی که چندین قرن قبل در جهان حکومت می‌کرد که مردم در برابر سنگ و خاک خضوع می‌کردند، هنوز هم در برخی از نقاط جهان ادامه دارد.

در میان هندوهای افراطی، گفتن «لا اله الا الله‏» و ساختن خانه خدا جرم محسوب می‌شود و از این رو مسجد «بابری‏» را تخریب کردند و در برابر یک سنگ، خضوع، و گاو را تقدیس می‌کنند و بدون شک در میان بت‌پرستان، افراد تحصیل‌کرده‌ای هم یافت می‌شود.پس، ممکن است کسی در علوم طبیعی، ترقی کرده باشد، ولی در معارف الهی تنزل کند.

بنابراین، انسان باید خود را بیازماید و اندیشه و کردارش را بر وحی الهی که میزان است، عرضه کند اگر کسی نخواهد در حوزه جانش انتخاباتی داشته باشد، بلکه بر اساس انتصاب رفتار کند، باید ببیند چه کسی را نصب می‌کند; آیا زمام کار را در بخش عمل، به دست‌شهوت و غضب و در بخش اندیشه، به دست‌خیال و وهم می‌سپارد یا به دست عقل و اراده، و کدام نیرو را فرمانده سایر نیروها می‌کند.حاصل این‌که، خودآزمایی یک ضرورت است و پیش از آن، ما از حال خود ناآگاهیم و انسان نادان را به جایگاه علم، راه نیست.

بهشت، جایگاه علم و شهود، و جهنم، جایگاه جهل است; زیرا اهل جهنم نمی‌دانند که غذای بهشتی بر آنها حرام است و بدین جهت، هوس خام در سر می‌پرورانند و از اهل بهشت آب و غذای بهشتی درخواست می‌کنند.

قرآن کریم از جهنمیها نقل می‌کند که به بهشتیها پیشنهاد می‌دهند:

مقداری از آب و غذای بهشت را به ما برسانید; آنگاه بهشتی‌ها می‌گویند:

«ان الله حرمهما علی الکافرین‏»(۷)

خداوند، آب و غذای بهشت را بر کافران، حرام کرده است (۸) .

کودک هشتاد ساله

بسیاری از بزرگان اخلاق گفته‌اند:

«ما بخشی از فضایل عالیه اخلاق را در این کتابها ذکر می‌کنیم تا آنها که عمری را در طی مسائل اخلاقی گذرانده‌اند بهره ببرند و گرنه، نوسالان از آنها طرفی نمی‌بندند».

مراد از نوسالان، نوسالان سنی نیستند، ممکن است کسی جوان باشد و در دوران نوسالی و جوانی همه این راه‌ها را یک شبه طی کرده باشد، بلکه منظور نوسال فکری است.

ممکن است کسی هفتاد سال عمر کند، اما کودک هفتاد ساله باشد; زیرا نه فکرش فکر عاقل و نه گرایش او گرایش خردمند است.از طرف دیگر گفته‌اند:

از پیرانتان کمک بگیرید; ولی منظور از پیر، پیر روزگار نیست:

«پیر گردون نی، ولی پیر رشاد».

پیر و جوان، مانند تیر و کمانند، در ادبیات تازی و فارسی به صورت نثر و نظم آمده است که اگر تیری بخواهد به هدف برسد، نباید مغرور تندی، تیزی، استقامت و صلابت‌خود بشود.

تیر اگر چه تیز، صاف، مستقیم، ستبر و مستحکم است، ولی هرگز به هدف نمی‌رسد; مگر این که کمانی منحنی او را راهنمایی کند.

جوان، مثل تیر تیز و تند، صاف و مستقیم، با صلابت و سرعت است، و پیر مثل کمانی است که تیر در سایه تقویت و ارشاد آن به مقصد می‌رسد.

از این رو گفته‌اند:

جوانا سر متاب از پند پیران

که رای پیر از بخت جوان، به

همان گونه که گفته شد، منظور از پیر، «پیر رشاد است، نه پیر گردون‏»; زیرا کسی که گذشت و تغیر روزگار را می‌بیند و متنبه نمی‌شود، در حقیقت، کودک است.

زیباترین خوبی دنیا همین تغیر و دگرگونی آن و بهترین مدرسه، مدرسه تغیر پذیری آن است که انسان بداند آنچه امروز در دست اوست، ماندنی نیست.

به هر تقدیر، اگر کسی روزانه در کنار سفره طبیعت آموزنده بنشیند و پند نگیرد، «پیر گردون‏» است و «پیر رشاد» نیست.نشانه انتخاب درست

ما باید، نه در اندیشه فلج‌باشیم تا شک و حیرت، دامنگیر فکر ما شود و نه در گرایش و انتخاب به بیراهه برویم و نه در انتصاب، راه باطل را بپیماییم.

همین که لذت معارف الهی را بچشیم، معادل آن، بوی بد عالم طبیعت‌به مشام ما می‌رسد.

اگر شامه دل باز شد، از ریاست، ثروت، تکاثر، شهرت، حب جاه، مدح و ستایش و کرنش، بوی بد به مشام ما می‌رسد.امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند:

«تعطروا بالاستغفار لا تفضحنکم روائح الذنوب‏»(۹)

خود را با استغفار معطر کنید تا بوی بد گناه شما را رسوا نکند.روشن است انسانی که دارای شامه بسته ومزکوم است، بوی بد تباهی را استشمام نمی‌کند.علی بن ابیطالب (علیه افضل صلوات المصلین) می‌فرماید:

عالم بی عمل، مرده‌ای در میان زنده‌هاست:

«... فالصورة صورة انسان و القلب قلب حیوان...و ذلک میت الاحیاء»(۱۰)

و ما می‌دانیم که مردار، متعفن است; یعنی عالم بی عمل، بد بوست; اما برای احساس این بوی بد، شامه علوی لازم است.

اگر شامه‌ای مانند شامه یعقوب (علیه السلام) باشد که فرمود:

«انی لاجد ریح یوسف لولا ان تفندون‏»(۱۱)

و از هشتاد فرسنگی بوی یوسف را از پیراهن وی استشمام می‌کرد، بوی بد تباهی را می‌فهمد.

همچنین او بوی بد دغلکاران و گناهکاران را استشمام می‌کند، گرچه «مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز».

از این رو، آن حضرت، بوی خوش یوسف را ابراز کرد، اما بوی بد مصریها را ابراز نکرد.تقوا در مراقبت و محاسبه

قرآن کریم افزون بر دستور مراقبت و محاسبه، رعایت تقوا در این دو را نیز از ما می‌خواهد.در هر دو امر مراقبت و محاسبت، انسان باید «تقوا» را رعایت کند; چنانکه در سوره مبارکه «حشر» آمده است:

«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا»(۱۲) .در این آیه کوتاه، قبل و بعد از محاسبه، کلمه «تقوا» یاد شده است; یعنی، انسان قبل از محاسبه باید تقوا را رعایت کند.

انسان در مراقبت‌باید متقی باشد تا هر چیزی را در جای خود ثبت کند و چنین نباشد که حسنات را ضبط و سیئات را فراموش کند.

چون محاسبه صحیح بدون ثبت‌حسنات و سیئات، میسر نیست.

همچنین در محاسبه باید مراقب باشد که حب نفس، او را وادار نکند تا به سود خود داوری کند.

چون «حبک للشی‌ء یعمی و یصم‏»(۱۳) ; یا بغض نسبت‌به شیطان در داوری او اثر کند.پی‌نوشت‌ها:

۱.

نهج‌البلاغه، خطبه ۹۰، بند ۸٫۲.

صحیفه سجادیه، دعای ۳٫۳.

سوره مؤمنون، آیات ۱ ۲٫۴.

سوره بقره، آیه ۲۸۴٫۵.

سوره بقره، آیه ۲۳۵٫۶.

امالی صدوق، مجلس ۳۷، ح ۹٫۷.

سوره اعراف، آیه ۵۰٫۸.

این حرمت، تکوینی است، نه تشریعی; زیرا در بهشت تشریع نیست، بلکه نتیجه عمل به شریعت‌یا ترک عمل به آن در دنیاست:

«ان الیوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل‏»(نهج‌البلاغه، خطبه ۴۲)

امروز روز کار و تکلیف و فردا روز حساب است و تکلیفی نیست.

بنابراین، «حرمهما» بدین معناست که خداوند کافران را از نعمتهای بهشتی محروم کرده است.۹.

بحار، ج ۹۰، ص ۲۷۸٫۱۰.

نهج‌البلاغه، خطبه ۸۷، بند ۱۲٫۱۱.

سوره یوسف، آیه ۹۴٫۱۲.

سوره حشر، آیه ۱۸٫۱۳.

بحار، ج ۷۴، ص ۱۶۵.

فصل پنجم:تقوا

محقق طوسی، راه دیگر مانع‌زدایی از سیر و سلوک را «تقوا» و تقوا را دارای سه ضلع و رکن معرفی کرده است:

ترس از خدا و تحاشی از کار زشت و قصد قربت در آن ترس و این تحاشی.

در باره تقوا آمده است:

«بلی من اوفی بعهده و اتقی فان الله یحب المتقین‏»(۱)

متقین، محبوب خدا هستند.

البته همان طور که تقوا مراتبی دارد محبوبیت الهی هم درجاتی دارد.

مهم، آن است که انسان در تقوا سه رکن آن را رعایت کند:

رکن اول این که از خدا بترسد و این خوف، خوف ساده باشد و بر اساس ترس از خدا تحاشی داشته باشد.رکن دوم «تحاشی‏» از گناه است، بدین معنا که اگر گناه در وسط باشد، انسان خود را به حاشیه بکشد تا به آن آلوده نشود; مثل این که، گفته می‌شود:

«از گناه اجتناب کنید»; یعنی، شما دریک جانب قرار گیرید و گناه در جانب دیگر قرار گیرد; یعنی، سعی کنید با پروا از متن که گناه است‌به حاشیه صفا و نجات قدم بردارید.رکن سوم این است که چه در آن ترس و چه در این حاشیه رفتن، منظور، نزدیک شدن به خدا باشد.

برخی افراد از ترس زندان یا برای حفظ آبروی خود و هراس از ریختن آبرو، گناه نمی‌کنند و از آن تحاشی دارند و البته اینها خوب است.

چون دوری از گناه، «توصلی‏» است; اما نشانه سیر و سلوک نیست.

«سالک الی الله‏» خود را در مسیر خدا می‌بیند و مسیر هم مستقیم و زمام این سالک در این مسیر مستقیم به دست‌خداست; چنانکه می‌فرماید:

«ما من دابة الا هو اخذ بناصیتها ان ربی علی صراط مستقیم‏»(۲) .کسی که گفت:

«ایاک نعبد و ایاک نستعین‏»

قهرا خود را در تحت زمام حق می‌بیند:

«یا من بیده ناصیتی، یا علیما بضری و مسکنتی، یا خبیرا بفقری و فاقتی‏»(۳)

و مشابه این مضمون در «مناجات شعبانیه‏» چنین آمده است:

«بیدک لا بید غیرک زیادتی و نقصی و نفعی و ضری‏»(۴) .بنابراین، انسان سالک خود را در راهی می‌بیند که زمام راهیان آن به دست‌خداست.

از این رو پرهیز و ترس او «قربة الی الله‏» است; زیرا اگر چنین نباشد، او برای خود می‌ترسد; نه برای رضای خدا و بنابراین، اهل سیر نیست.اگر انسان از گناه توبه کند و به جایی برسد که از توبه نیز توبه کند، در فضایل، مخلص است و هرگز ریا نمی‌کند.

تقوا که از بهترین اوصاف انسان سالک است، گاهی انسان آن را به این انگیزه، تحصیل می‌کند که در دنیا و آخرت عزیز باشد.

چنین انسانی اخلاص ندارد; زیرا کار را برای تحصیل رضای خود کرده است، نه رضای خدا و در حقیقت او با تقوا نیست; زیرا او لباس تقوا را در بر کرده است تا در قیامت، جامه زرین جاه و عزت را بپوشد.این که می‌گویند صراط مستقیم، از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است، نمونه‌هایش در این بحثها ظهور می‌کند.

گاهی تشخیص وظیفه، از تشخیص یک موی باریک، باریکتر است.

آنها که موشکافی می‌کنند توان این را دارند که این مسائل را به طور دقیق ارزیابی کنند.توضیح و تحلیل مطلب این است که مراتب اهل تقوا متفاوت است; زیرا:

۱.گاهی کسی برای عزت و جاه‌مند شدن نزد جامعه، جامه تقوا را در بر می‌کند.

این صبغه ریائی دارد و از بحث‌خارج است.

۲. گاهی برای عزیز شدن نزد خدا و اولیای الهی پرهیزکار می‌شود، این عمل نیز، خوب ولی ابتدایی یا متوسط است و بنابراین، باید آن را هم رها کرد.

۳.گاهی انسان می‌داند که خدا او را عزیز می‌کند ولی او برای عزیز شدن با تقوا نمی‌شود.

این هم کمال خوبی است.چون او برای عزیز شدن، جامه تقوا را در بر نکرده است.

۴.گاهی این دانستن را هم از یاد می‌برد; بلکه به عنوان وظیفه بندگی، با تقواست; یعنی عزیز شدن نه تنها «مطلوب‏» او نیست، بلکه «معلوم‏» او هم نیست و این خود، فضیلت است و تملک دل طلب می‌کند و چنین انسانی بنده خالص خداست.راه تحریم غیر خدا راه‌هایی را که در شبانه‌روز به ما ارائه‌کرده‌اند، برای رسیدن به این مقصود سهم مؤثری دارد.نماز تنها کار سلبی به عنوان «نهی از فحشا و منکر» ندارد; چنانکه قرآن کریم می‌فرماید:

«ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر»(۵)

بلکه آثار اثباتی فراوانی نیز دارد.

ما نباید در حدی باشیم که نماز را برای «پرهیز از گناه‏» بخوانیم، بلکه باید بکوشیم آن را برای «لذت لقای حق‏» اقامه کنیم.

گرچه توجه به لذت هم نقص است; ولی ما را به آن مراحل نهایی، راهنمایی و نزدیک می‌کند.نخستین چیزی که در مورد نمازبه ما آموخته‌اند این است که نماز بدون طهارت، نماز نیست:

«لا صلوة الا بطهور»(۶)

و ما هم باید درست تحصیل طهارت کنیم.

آنگاه به ما گفته‌اند:

وقتی وارد نماز می‌شوید، چهره جان خود را متوجه ذات اقدس و خداوند کنید تا خداوند نیز به شما رو کند.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

«اذا قمت الی الصلاة فاقبل علی الله بوجهک یقبل علیک‏»(۷)

امام صادق (علیه السلام) نیز فرمودند:

«انی لاحب للرجل المؤمن منکم اذا قام فی صلاة فریضة ان یقبل بقلبه الی الله تعالی و لا یشغل قلبه بامر الدنیا، فلیس من عبد یقبل بقلبه فی صلاته الی الله تعالی الا اقبل الله الیه بوجهه و اقبل بقلوب المؤمنین الیه بالمحبة بعد حب الله ایاه‏»(۸) .نمازگزاری که به معانی نماز توجه و حضور قلب نداشته باشد، خدا از او، اعراض می‌کند.

وقتی خدا از نمازگزار اعراض کند، در حقیقت او پشت‌به قبله نماز می‌خواند.

بنابراین، به مقداری که نمازگزار معانی نماز را می‌داند و گناهان خود را احضار و از ذات اقدس اله توبه و نزاهت روح، طلب می‌کند، نماز او مقبول است; زیرا نماز گرچه از نظر فقه اصغر، «واجب ارتباطی‏» است، لیکن در فقه اکبر با تحلیل هر جزء «واجب استقلالی‏» خواهد بود.سفارش پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه (علیهم السلام) در مورد اصل نماز، نماز جماعت، نماز جمعه، نماز شب و... فراوان است و این نشانه آن است که نماز بهترین راه برای سیر و سلوک انسان به سوی خداست.امام صادق (علیه السلام) در بیماری پیش از ارتحال خود دستور دادند بستگان جمع شوند و پس از اجتماع، به آنان فرمودند:

«ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلوة‏»(۹)

شفاعت ما اهل بیت‌شامل حال کسی که نماز را سبک بشمارد نمی‌شود.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز در بیماری متصل به رحلت فرمودند:

شفاعت من شامل کسی که نمازش را از وقت آن تاخیر اندازد نمی‌شود:

«لا ینال شفاعتی من اخر الصلاة بعد وقتها»(۱۰)

که این در حقیقت، یکی از مصادیق سبک شمردن نماز است.نیز رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که مشاهده کردند نمازگزاری در مسجد رکوع و سجودش را با سرعت انجام می‌دهد، فرمودند:

اگر او با همین وضع بمیرد به دین من، نمرده است:

«دخل رجل مسجدا فیه رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فخفف سجوده دون ما ینبغی و دون ما یکون من السجود، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم نقر کنقر الغراب، لو مات علی هذا مات علی غیر دین محمد»(۱۱) .در مورد جدا شدن از جماعت مسلمانان نیز امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

کسانی که در جماعت‌شرکت نکنند و به این وسیله، مقداری از جماعت مسلمین فاصله بگیرند، از بند ایمانی جدا می‌شوند:

«من خلع جماعة المسلمین قدر شبر خلع ربقة الایمان من عنقه‏»(۱۲) .نیز پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

منافقان که قصد توطئه دارند و هنگامی که اذان گفته می‌شود به مسجد نمی‌آیند، دستور می‌دهم علی بن ابیطالب (علیه السلام) خانه‌های آنان را ویران کند:

«اشترط رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم علی جیران المسجد شهود الصلاة و قال لینتهین اقوام لا یشهدون الصلاة او لامرن مؤذنا یؤذن ثم یقیم ثم آمر رجلا من اهل بیتی و هو علی فلیحرقن علی اقوام بیوتهم بحزم الحطب لانهم لا یاتون الصلاة‏»(۱۳) .این نشان دهنده عظمت نماز جماعت است.درباره نماز جمعه نیز امام باقر (علیه السلام) فرمودند:

کسی که سه جمعه، پی‌در پی بدون عذر در نماز جمعه شرکت نکند، دلش بسته می‌شود:

«من ترک الجمعة ثلاثا متوالیات بغیر علة طبع الله علی قلبه‏»(۱۴) .سر عدم تاثیر موعظه در بعضی دلها همین است که عده‌ای عمدا با دست‌خود به وسیله گناه، در دل را بسته‌اند.

چون گاهی دل، قفل می‌شود و کلید آن به دست‌شیطان است:

«افلا یتدبرون القران ام علی قلوب اقفالها»(۱۵) .درباره نماز شب، در حدیثی آمده است که انسان یک یا دو بار در شب، بیدار می‌شود و در ذهنش می‌گذرد که برخیزد و نماز شب بخواند، ولی شیطان وسوسه می‌کند که هنوز زود است.

اگر او به وسوسه شیطان فریفته شد گوش وی در اختیار شیطان است، و شیطان آن گوش را آلوده می‌کند (۱۶) .پس اگر تنها حاکم خداست و حکم او هم این است که از غیر او کاری ساخته نیست، این راهی دارد و آن پرهیز و توبه از گناه و آنگاه توجه به عبادات به ویژه نماز است.

ما وقتی وارد نماز می‌شویم،

«الله اکبر»

می‌گوییم و این «تکبیرةالاحرام‏» و به منزله احرام ماست.نمازگزار با تکبیرة الاحرام احرام می‌بندد و بسیاری از امور بر او حرام می‌شود; اما با سلام نماز، از احرام بیرون می‌آید.

اصولا نوع عبادتها چنین است.

در ماه مبارک رمضان، هنگام اذان صبح، انسان با نیت روزه، احرام می‌بندد و هنگام پایان روز که افطار می‌کند از احرام بیرون می‌آید، چنانکه در عمره و حج معتمران و حج‌گزاران احرام می‌بندند و با تقصیر یا حلق از احرام خارج می‌شوند و اگر کسی به جایی برسد که دائما در نماز باشد، او دائما در حال احرام است و «لبیک‏» می‌گوید; زیرا دائما توجه به غیر خدا را بر خود، حرام کرده است; چون از غیر خدا هیچ کاری ساخته نیست; غیر خدا هالک است و تکیه بر هالک، مایه هلاکت است و قرآن می‌خواهد ما به هلاکت نرسیم.

آنها که به هلاکت رسیده‌اند بعد از روشن شدن ادله و براهین بوده است نه قبل از آن:

«لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حی عن بینه‏»(۱۷) .قرآن می‌کوشد ما را زنده کند و بالاترین زندگی، همان ارتباط با

«حی قیوم‏»

است.

اگر انسان با حی قیوم رابطه پیدا کند، نه تنها زنده و قائم می‌شود بلکه قیوم و برپادارنده موجودات بهشتی نیز خواهد بود.تقوای تن و تقوای دل

برترین مرحله تقوا، تقوای دل و خضوع آن در پیشگاه ذات اقدس خداوند است که از خضوع دل در برابر اوامر و نواهی الهی شروع می‌شود و به آ ن جا ختم می‌شود که دل فقط در پیشگاه خدا خاضع باشد.

وقتی به آن بارگاه امن راه یافت همه آنچه را که خدا تقدیس کرده و بزرگ داشته، مقدس و بزرگ می‌شمارد.

قرآن کریم می‌فرماید:

«و من یعظم شعائر الله فانها من تقوی القلوب‏»(۱۸)

پرهیزکاران از نظر تعظیم شعایر سه گروهند:

گروه اول کسانی که در مقام عمل، متقی هستند.

اینان از جهنم، نجات پیدا کرده به بهشت می‌رسند; اما «تقوای دل‏» چیز دیگری است.

گاهی انسان خود را بزرگ دانسته و محبوب می‌دارد و برای نجات جان خود از عذاب، دست‌به آلودگی دراز نمی‌کند.

چنین شخصی گرچه اوامر الهی را انجام داده، و از نواهی پرهیز کرده اما در حقیقت او خود را بزرگ می‌دارد; نه دستورهای الهی را.

او متقی است اما تقوای بدنی دارد نه تقوای دل و در مرحله عمل، با تقوا و طهارت است.گروه دوم که از گروه اول بالاترند، کسانی هستند که شعایر الهی را بزرگ می‌شمارند; یعنی آنچه را که خدا به آن امر کرده، چون فرمان الهی است گرامی می‌دارند و به آن عمل می‌کنند و از آنچه خدا نهی کرده، چون نهی خداست پرهیز می‌کنند.

این گروه نیز از دوزخ می‌رهند و به بهشت می‌رسند و تقوای آنان نیز «تقوای قلب‏» است; زیرا دستور الهی را، از آن جهت که دستور الهی است، گرامی می‌دارند نه از آن جهت که ضامن نجات از دوزخ و مایه وصول به بهشت است.کسی که برای نجات از جهنم تلاش و کوشش می‌کند «عبدالنجاة من النار» و آن کس که برای رسیدن به بهشت کوشش می‌کند «عبدالفوز بالجنة‏» است نه «عبدالله‏»! او پس از نجات از جهنم و ورود به بهشت، مانند مزدوری است که اجرتش را بعد از کار از کارفرما می‌گیرد، دیگر رابطه‌ای با کارفرما ندارد.انسان باید شعایر الهی را، از آن جهت که دستور خداست، بزرگ بشمارد گرچه اجرت می‌گیرد ولی احترام امر خدا و تکریم نهی وی مهم است.

او مانند اجیرهای دیگر نیست‌بلکه بالاتر از آنهاست، ولی بالاخره امر و نهی الهی محدود است.

چون بهشت جای تکلیف نیست، و وقتی تکلیف و امر و نهی نبود، سخن از تعظیم احکام تشریعی الهی مطرح نیست و در نتیجه آن تعظیم برای چنین شخصی حاصل نیست.گروه سوم که از گروه اول و دوم بالاترند، کسانی هستند که اوامر و نواهی الهی را تکریم می‌کنند، واجبها و مستحبها را انجام می‌دهند، حرامها و مکروه‌ها را ترک می‌کنند; نه برای رهیدن از جهنم و رسیدن به بهشت و نه برای این که امر و نهی خداست، بلکه از این جهت که خدا محبوب بالاصاله و عظیم و اعلای بالذات است، آنچه از ناحیه او و به او منسوب باشد نیز از عظمت و حرمت، برخوردار است.

چنین انسانی که در رکوعش

«سبحان ربی العظیم و بحمده‏»

و در سجودش

«سبحان ربی الاعلی و بحمده‏»

می‌گوید در حقیقت، به

«الله‏»

تعظیم می‌کند; او در دنیا، برزخ و قیامت و مراحل نهایی آن، که بهشت است، بنده داست‌خدا را بزرگ می‌دارد، از این رو دستورهای الهی را، «بالتبع‏» و به عنوان «محبوب بالغیر» گرامی می‌شمرد تا خود را از هر خطری برهاند.چون جان انسان، امانت الهی است و نه از آن خود انسان، همان‌گونه که انسان حق ندارد به جان دیگری آسیب برساند، مجاز نیست‌به جان خود صدمه وارد کند; زیرا هیچ‌کس مالک جان خود نیست، چنانکه مالک مال خود هم نیست.

اگر مالک مال خود می‌بود، می‌توانست در آن، اسراف کرده آن را در راه باطل مصرف کند.

او مالک وقت‌خود هم نیست; بلکه فقط امین و وکیل است و نفوذ او وابسته به محدوده وکالت اوست.

ذات اقدس خداوند به هر کسی وکالت‌خاص داده و محدوده وکالت او نیز مشخص است.

از این رو تصرفش در جان، عمر، مال و مانند آن در محدوده جواز شرعی است.

چنین انسانی همواره به خدا تعظیم کرده به اوج تقوا می‌رسد.تذکر:

کسانی مانند جناب خواجه عبدالله انصاری که «منازل السائرین‏» رانوشته و یا چون مرحوم عبدالرزاق کاشانی که آن را شرح کرده است، معمولا برای‌سیر و سلوک، نوعی «بدایات‏» و «اوایل‏» قایل هستند.

البته برهان عقلی‌برضرورت و تحتم این روش اقامه نشده چنانکه دیگران، منازل راه را به‌گونه‌ای دیگر ارایه کرده‌اند، و محور مهم این گونه تبویبها، یا مشاهده سالک‌است که سفرنامه خود را تدوین می‌کند، یا «استقراء» و «استحسان‏».

به هرتقدیر، این راه برای سالکانی باز است که در مراحل ابتدایی از تقوای تن، به تقوای دل برسند و آنگاه به اوج تقوای دل، که فقط تعظیم خداست، راه پیدا کنند.

وقتی خدا پیش آنها عظیم بود، غیر خدا عظیم بالذات نیست.حضرت علی(علیه‌السلام) در باره پرهیزکاران می‌فرماید:

«عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم‏»(۱۹)

غیر خدا هرچه هست در چشمان آنان، عظمتی ذاتی‌ندارد.آیینه اسرار الهی

برای پرورش انسان، چیزی مهمتر از توجه مستمر، به دل; یعنی معرفت، مراقبت و محاسبت نفس نیست.

کسی که حقیقت و ارزش خود را بشناسد، می‌داند که ارزش جان آدمی به معارف الهی است.

دلی که معرفت‌خدا و اولیای او در آن نیست، «گل‏» است نه «دل‏»، و آن کس که دارای چنین گوهری نباشد، انسان نیست.امام سجاد (علیه‌السلام) وقتی انسانیت انسان را تشریح می‌کند، ستایش خدا را به منزله فصل مقوم انسان می‌داند و می‌فرماید:

اگر راهنمایی انبیا و اولیای الهی نباشد، مردم نعمتهای خدا را بدون حمد و ثنای او مصرف می‌کنند و اگر کسی بدون حمد و ثنای خدا زندگی کند، از محدوده انسانیت تنزل کرده به حریم حیوانیت می‌رسد و آنگاه مشمول:

«ان هم الا کالانعام بل هم اضل‏»(۲۰)

خواهد شد (۲۱) ، بر این اساس انسان «حیوان ناطق حامد» است نه «حیوان ناطق‏».

پس اگر حقیقت‌خود را بشناسد چیزی در حقیقت‌خود جز یاد و نام حق، که ولی نعمت اوست، نمی‌یابد.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

«من اصبح من امتی و همه غیر الله فلیس من الله‏»(۲۲):

اگر برنامه زندگی انسان، چنین تنظیم شود که آنچه برای او مهم است مسائل غیر خدایی باشد، او از خدا نیست.

در نظام تشریع، با خدا رابطه ندارد گرچه در نظام تکوین، همه از خدا و به سوی او روان هستند:

«لله ما فی السموات و ما فی الارض‏»(۲۳)

ولی چنین انسانی، آن شرافتی را که برخی از موجودات دیگر دارند ندارد.

از این جا معلوم می‌شود که ارزش انسان به همت اوست و هر کسی به جز خدا بیندیشد و همتش جز او باشد، از خدا محسوب نیست; پس دیگر بنده خدا نیست آنگاه یقینا بنده غیرخداست.معنای مقابل حدیث مذکور این است که:

«من اصبح و همه الله فهو من الله‏»؛

کسی که همتش خدا باشد از خداست و چیزی یا کسی که از خدا بود، هم باقی و هم مؤثر است، باقی است، زیرا:

«کل شی‌ء هالک الا وجهه‏»(۲۴)

و موثر است، زیرا به قدرت لایزال الهی تکیه می‌کند.در شرح همین مطلب، ابو بصیر که از شاگردان سابقه‌دار امام صادق (سلام‌الله علیه) است از آن حضرت پرسید:

معنای آیه

«اتقوا الله حق تقاته‏»(۲۵)

چیست؟ امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

«یطاع فلا یعصی و یذکر فلا ینسی و یشکر فلا یکفر»(۲۶)؛

خدا در بخشهای عقیده، اخلاق و اعمال، اطاعت‌شود و معصیت نشود; خدا در یاد بنده باشد و بنده وی را فراموش نکند و شکر خدا به جا آورده شود و کفران نعمت او نشود.ما اگر خواستیم بدانیم وجیه و مقرب «عندالله‏» هستیم یا نه، و کارهایی که با نیت

«قربة الی الله‏»

انجام دادیم قبول شده است‌یا نه؟ راهی دارد که آن را صاحبدلان معصوم(سلام الله علیهم) به ما آموخته‌اند، چنانکه امام صادق (سلام الله علیه) می‌فرماید:

«من اراد ان یعلم ما له عند الله، فلینظر ما لله عنده‏»(۲۷)

کسی که خواست‌بداند پیش خدا وجیه و محبوب است‌یا نه، به آیینه دل خود بنگرد; اگر خدا در دل او محبوب و وجیه است، بداند که او نزد خدا محبوب است و اگر خدا در قلب او محبوب نیست، معلوم می‌شود عندالله محبوب نیست.این حدیث، تحلیلی دارد و آن این که همه اسرار و رموز، نزد خدا حاضر و ذات اقدس خداوند هستی محض و شفاف است; از سوی دیگر قلب انسان وارسته، به منزله آینه شفاف است.

اگر این آینه، روبروی ذات اقدس اله قرار گیرد، آنچه در نزد خدا مربوط به این شخص است در آن منعکس می‌شود.

شما اگر آینه شفافی را به سمت صورتی نگه دارید، آن صورت با همه خصوصیاتش در آن منعکس می‌شود; قلب انسان به منزله آینه است و هرآینه‌ای به اندازه خود، صورتهای روبرو را نشان می‌دهد.

طبق این بیان نورانی، امام می‌فرماید:

قلب شما به منزله آینه شفاف است.

بنابراین، اگر شما آن را در برابر شهود ذات اقدس خداوند قرار دهید، به مقدار وسعت آن قلب، اسرار الهی در آن می‌تابد.رابطه تقوا و عمل

ایمان، به اعتقاد، و اخلاق و عمل، وابسته است.

همه انسانها موظفند این سه رکن اصیل را تحصیل کنند.قرآن کریم می‌فرماید:

«یا بنی ادم قد انزلنا علیکم لباسا یواری سؤاتکم و ریشا و لباس التقوی ذلک خیر»(۲۸)

خداوند برای مرغان پر و برای آدمیان جامه پرهیزکاری مقرر کرده است و انسانی که قدرت پرواز ندارد، آیه سوره «فاطر» بر او صادق نیست که:

«الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه‏»(۲۹):

اعتقاد خوب، پر و بال انسان صاعد است و او بدون این پر و بال، توان صعود ندارد; چنانکه در مورد قربانی در مناسک حج، می‌فرماید:

«لن ینال الله لحومها و لا دماؤها ولکن یناله التقوی منکم‏»(۳۰)

گوشت و خون قربانی به سوی خدا صعود نمی‌کند، بلکه روح این عمل که تقواست‌بالا می‌رود.پرواز برخی از آدمیان ویرانگرانه و در حد پرواز شاهین و کرکس است; نه پرواز طوطی و بلبل.

مایه طیران آدمی پرهیزکاری است که بدون معرفت، تخلق و عمل صالح، میسر نیست.امام صادق (سلام الله علیه) می‌فرماید:

«لا یقبل الله عز و جل عملا الا بمعرفة و لا معرفة الا بعمل فمن عرف دلته المعرفة علی العمل و من لم یعمل فلا معرفة له، انما الایمان بعضه من بعض‏»(۳۱) .این حدیث، مشتمل بر چند جمله است:

۱.خداوند هیچ عملی را بدون معرفت نمی‌پذیرد; زیرا معرفت، روح عمل است.

اگر در قرآن آمده:

«انما یتقبل الله من المتقین‏»(۳۲)

عمل از غیر پرهیزکار پذیرفته نمی‌شود.

به این معناست که معرفت، در متن تقوا نقش تعیین کننده‌ای دارد.

.۲ اگر کسی عارف و عالم باشد، حق را بشناسد ولی به معرفت‌خود عمل نکند علم او اثر نداشته در حکم معدوم است.

گرچه چنین شخصی علم دارد ولی‌در قیامت نه در صف علماست و نه از کیفر تلخ و دردناک جاهلان در امان است.

جمله

«لا معرفة الا بعمل‏»

از یک نظر، نفی کمال و از نظر دیگر، نفی حقیقت است; نفی کمال است، زیرا کمال معرفت در تاثیر گذاری آن در عمل است و نفی حقیقت است، زیرا چنین شخصی در قیامت، در صف جاهلان محشور می‌شود.

۳. علم و عمل رابطه مستقیم دارد:

«فمن عرف دلته المعرفة علی العمل‏»

اگر کسی عمل کند، معرفت او را به مراحل بالاتر عمل راهنمایی می‌کند، چون هر درجه‌ای از عمل، مایه شکوفایی معرفت و دانش، و شکوفایی دانش مایه تحقق عمل خالصتر است هر اندازه معرفت‌بیشتر باشد، عمل خالصتر است و هر اندازه که عمل خالصتر باشد عرفت‌شکوفاتر می‌گردد.

.۴دلیل این پیوند این است:

«انما الایمان بعضه من بعض‏»

درجات و مراتب و عناصر ایمان، ابعاض یک پیکر است.

ایمان واقعیتی است که بخشی از آن در قلب جا دارد، بخشی در مرحله نفس ظهور می‌کند و قسمتی در اعضا و جوارح نمودمی‌یابد.

این که گفته می‌شود:

ایمان اعتقاد و تصدیق به قلب، اقرار به زبان‌وعمل به ارکان و اعضاست:

«الایمان معرفة بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالارکان‏»(۳۳)

از همین باب است; یعنی حقیقت ایمان چیزی است که هم عقل آن را می‌پذیرد، هم نفس به آن متخلق می‌شود و هم اعضا و جوارح به آن عمل‌می‌کند.همچنین از امام صادق (علیه‌السلام) نقل شده است:

«لم یکلف الله العباد المعرفة و لم یجعل لهم الیها سبیلا»(۳۴)

خداوند هرگز کسی را به چیزی که راه شناخت‌به سوی آن نیست مکلف نمی‌کند; زیرا چنین تکلیفی، «تکلیف مالایطاق‏» و فوق طاقت‌بشر است.تقوا، مایه ریزش روزی

قرآن کریم «ثمرات اخلاق‏» را مانند «مقدمات اخلاق‏»، بیان کرده است; یک متخلق الهی، مقدمات فراگیری اخلاق را از قرآن یاد می‌گیرد و بهره‌ها و ثمرات اخلاق را هم از آن استنباط می‌کند و بنابراین، می‌داند که سیر و سلوک خود را از کجا شروع کند و برای چه هدفی کوشش کند و سرانجام بهره‌ها و ثمرات آن چیست.

ذات اقدس خداوند، ایمان و تقوا را به عنوان اولین سبب و مایه ریزش روزیهای آسمانی، معرفی می‌کند که یکی از بهترین این روزی‌ها معارف الهی است:

«و لو ان اهل القری امنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض‏»(۳۵)

اگر مردم منطقه‌ها اهل ایمان و تقوا باشند، درهای برکات الهی را به روی آنان باز می‌کنیم.

و در جای دیگر می‌فرماید:

«و لو انهم اقاموا التوراة و الانجیل و ما انزل الیهم من ربهم لاکلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم‏»(۳۶)

اگر آنان کتابهای آسمانی را برپا دارند روزیهای خود را از بالا و پایین، دریافت می‌کنند.

ایمان و تقوا با انجام دادن واجبها و مستحبها و پرهیز از حرامها و مکروه‌ها که در کتاب و سنت معصومان (علیهم السلام) بیان شده است تحقق می‌یابد و این اصلی کلی است و اختصاص به عصر پیامبر اسلام‌صلی الله علیه و آله و سلم ندارد.

پی‌نوشت‌ها:

۱. سوره آل عمران، آیه ۷۶٫۲.

۲. سوره هود، آیه ۵۶٫۳.

۳. مفاتیح الجنان، دعای کمیل.۴.

۴. مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.۵.

۵. سوره عنکبوت، آیه ۴۵٫۶.

۶. بحار، ج ۴۲، ص ۲۴۵٫۷.

۷. وسائل، ج ۵، ص ۴۷۲٫۸.

۸. وسائل، ج ۵، ص ۴۷۵٫۹.

۹. بحار، ج ۴۷، ص ۲٫۱۰.

۱۰. بحار، ج ۸۰، ص ۲۰٫۱۱.

۱۱. بحار، ج ۸۱، ص ۲۳۴; محاسن برقی، ج ۱، ص ۱۵۹٫۱۲.

۱۲. بحار، ج ۸۵، ص ۱۳٫۱۳.

۱۳. بحار، ج ۸۵، ص ۸٫۱۴.

۱۴. بحار، ج ۸۹، ص ۱۹۲٫۱۵.

۱۵. سوره محمد صلی الله علیه و آله و سلم، آیه ۲۴٫۱۶.

۱۶. محاسن برقی، ج ۱، ص ۱۶۷٫۱۷.

۱۷. سوره انفال، آیه ۴۲٫۱۸.

۱۸. سوره حج، آیه ۳۲٫۱۹.

۱۹. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۹۳، بند ۵٫۲۰.

۲۰. سوره فرقان، آیه ۴۴٫۲۱.

۲۱. صحیفه سجادیه، دعای اول.۲۲.

۲۲. بحار، ج ۶۷، ص ۲۴۳٫۲۳.

۲۳. سوره بقره، آیه ۲۸۴٫۲۴.

۲۴. سوره قصص، آیه ۸۸٫۲۵.

۲۵. سوره آل عمران، آیه ۱۰۲٫۲۶.

۲۶. بحار، ج ۶۷، ص ۲۹۱٫۲۷.

۲۷. بحار، ج ۶۷، ص ۲۲٫۲۸.

۲۸. سوره اعراف، آیه ۲۶٫۲۹.

۲۹. سوره فاطر، آیه ۱۰٫۳۰.

۳۰. سوره حج، آیه ۳۷٫۳۱.

۳۱. بحار، ج ۱، ص ۲۰۶; محاسن برقی، ج ۱، ص ۳۱۵٫۳۲.

۳۲. سوره مائده، آیه ۲۷٫۳۳.

۳۳. نهج‌البلاغه، حکمت ۲۲۷٫۳۴.

۳۴. بحار، ج ۵، ص ۲۲۲; محاسن برقی، ج ۱، ص ۳۱۵٫۳۵.

۳۵. سوره اعراف، آیه ۹۶٫۳۶.

۳۶. سوره مائده، آیه ۶۶.

پانویس