بوستان:مثل ها و پندها جلد 2

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از مثل ها و پندها جلد 2)
پرش به: ناوبری، جستجو
مثل ها و پندها جلد 2

محتویات

کودکان و گناه

سیگار کشیدن:
بچه اگر از همان طفولیت هم غیبت بکند، نباید بگویید هنوز که مکلف نشده است و یا هنوز تکلیف بر عهده اش نمی باشد. نه، عادت می کند .چطور بچه اگر قبل از تکلیف سیگار بکشد و یا معتاد شود قبول نمی کنید که بگویید چون بچه است و هنوز مکلف نیست، چه اشکالی دارد که هروئینی بشود، یا چون هنوز مکلف نیست، تریاکی یا سیگاری بشود اشکالی ندارد، نه ! شما می گویید چه فرقی می کند؟ انسان است وقتی که عادت کند، ضایع می شود. این هم عادت به کار بدی است، بچه که انجام بدهد، دیگر بدتر است. غیبت چه فرقی با آن کارها دارد؟ اگر بچه به یک کار بدی معتاد شد ووقتی هم که بزرگ شد دیگر نتوانست آن کار را ترک کند، چقدر از پدر و مادری که جلوی او را نگرفته اند ناراحت می شود.

جاذبه عبادت

آهن و آهن ربا:
آهن جذب آهن ربا می شود. ولی اگر این آهن زنگ بزند و اکسیده شود و خاصیت خود را از دست بدهد، دیگر آهنربا آن را جذب نمی کند و علت آن پوسیدگی و زنگ زدگی آهن است. گناهان، مانند حجابی بر روی قلب هستند، مانند این است که دور یک سوزن را پارچه و نخ و ریسمان به اندازه ای بپیچید که سوزن دیگر پیدا نباشد، در این حالت ، دیگر قیچی آهن ربا آن را نمی رباید ، ولی اگر این پرده ها و پارچه ها را از روی آن برداشتید و برهنه شد، سوزن با یک پرتاب جذب آهن ربا می شود و قیچی سوزن را می رباید. مومن نسبت به امامزاده ها مثل آهن و آهنربا ، خودش را به سمت آنها پرتاب می کند و خود را به دامان آنها می اندازد ، وقتی که احساس می کند در حرم اینهاست، همه چیز از یادش می رود ، انس پیدا می کند و با آنها صحبت و درد دل و گریه می کند و با آنها مأنوس می شود .
وقتی شما می خواهید سوزنی را از آهنربایی جدا کنید ، چه طور فشار می آورید که سوزن را از آن جدا کنید، فردی هم که می خواهد زیارت یک امام یا امامزاده ای را ترک کند ، مانند جدایی آن سوزن از آهنرباست ؛ که به زور انجام می گیرد. نماز و روزه و زکات و احسان به فقرا انسان را جذب می کنند.
امر به معروف هم انسان را جذب می کند که انسان بی تاب می شود و میل دارد که امر به معروف کند .
نهی از منکر هم همین طور انسان را جذب می کند . وقتی در یک جا منکری است و انسان نهی از منکر نکرده است ، از خودش نفرت دارد و از خودش بدش می آید. همه اینها تأثیرات خودشان را روی قلب دارند . هر چه انسان پاک تر بشود ، بهتر جذب عبادت و محبت خدا می شود.

امر به معروف و نهی از منکر

گربه و جوجه:
یکی از بچه ها جوجه ای داشت . یک روز گربه ای می خواست این جوجه را بگیرد ؛ یک نفر رسید و مانع این کار شد. از آن بچه سوال کردم، چه قدر خوشحال شدی که این آقا نگذاشت جوجه تو را گربه بگیرد؟ گفت: خیلی . بعد به او گفتم : شیطان، مثل گربه است و انسان ها هم مثل آن جوجه تو هستند و افرادی که امر به معروف و نهی از منکر می کنند ، مثل آن آقایند که نگذاشت گربه جوجه تو را بگیرد. خدا هم صاحب انسان ها است . تو وقتی امر به معروف و نهی از منکر کنی و یک نفر را از گناهی نجات بدهی ، مثل این است که جوجه ای را از دهان گربه ای کشیده باشی! انسان ، هر کسی را از دست شیطان نجات بدهد، پیش خدا آن ارزشی را پیدا می کند که آن کسی که آ ن جوجه را نجات داد. اینها درسهایی است که خدا از طریق اعمال و رفتار او به انسان می دهد که نباید امر به معروف و نهی از منکر را آسان بشمارد. بچه را باید به امر به معروف و نهی از منکر کردن عادت بدهند. چون وقتی که خدمت گزار بشود، بزرگ هم که شد ، خدمت گزاری خودش را حفظ خواهد کرد.

نقش امید و اعتماد به نفس

درخت:
درختی را اگر آب ندهند، برگهایش می افتد و افسرده می شود، وقتی به آن آب دادند، برگهایش راست می ایستد. انسان نا امید مانند یک درخت پژمرده است، اما وقتی که امیدوار می شود، مانند درختی است که تازه آن را آب داده اند وسرشار از نشاط می شود، فرد وقتی احساس کرد که توان کار وزندگی وبرخورد با مشکلات را دارد، جرأت پیدا می کند که به سراغ مشکلات برود. انسان گاهی از شنیدن مشکلات سرش به درد می آید. وگاهی آنچنان مشتاق رویارویی با مشکلات است که دلش می خواهد به او به او بگویند بیا و این مشکل را حل کن. گاهی انسان از حل مشکلات خودش عاجز است ولی گاهی اوقات علاوه بر اینکه مشکل خودش را حل کرده است، دستش برای حل مشکل دیگران نیز باز است و می خواهد که یک نفر به او بگوید مشکل مرا حل کن. آدمهایی که مشکل دیگران را حل می کنند، کمتر گرفتار اعتیاد و این گونه مسائل می شوند. بچه را نیز باید به نوعی تربیت کرد که وقتی بزرگ شد نه تنها بتواند مشکل خودش را حل نماید، بلکه یک مقدار وقت را هم برای حل مشکل دیگران صرف کند.

بد بینی، عامل ضد تربیت

تبعیض:
مسئله بد بینی مسئله مهمی است، مادر و پدر و غیره باید توجه داشته باشند که بچه نسبت به آنها بد بین نشود و فکر نکند که مادر دشمن اوست، ممکن است بگویید محال است فرزند فکر کند که مادرش دشمن اوست، خیر، اصلا هم محال نیست. مثلا مادر اگر تبعیضی را بین بچه هایش ایجاد کند، فرزند را نسبت به خودش بد بین می کند. شما اگر چند اولاد داشته باشید،ممکن است یکی از آنها خوش اخلاق تر از بقیه باشد، یا نماز هایش را مرتب تر بخواند و منظم تر یا صالح تر باشد، یا درسش را بیش تر بخواند یا به شکلی از دیگر فرزندان شما مودب تر باشد. از همین جا شیطان برنامه هایش را شروع می کند تا بچه دیگر را به مادر و پدرش بد بین کند،بچه، پیش خودش می گوید:مادرم دیگر آن را دوست دارد و مرا دوست ندارد و اگر زمانی شما بخواهید او را نصیحت کنید، پیش خودش خیال می کند که شما قصد دارید از او بهانه بگیرید. اگر انتقاد سازنده هم به او بکنید، می گوید می خواستید مرا خرد کنید و نمی پذیرید. برادران یوسف به پدرشان بد بین شدند: « قالوُا لَیوُسُفُ وَ اَخوُهُ اَحَبَّ اُِلی اَبینا مِنّا» یوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوب ترند، در حالی که همه زحمتها را ما می کشیم و پدر ما اصولا گمراه است « اِنّ اَبانا لَفی ضَلالٍ مُبین» بچه ها به پدر بد بین شده بودند و دیگر نصیحت پدر بر آنها اثر نمی کرد و پدر هیچ کاری نمی توانست بکند. شما حتی بین بچه ها یتان اگر توجه نداشته باشید، آن بچه ها می گویند که همیشه جانبداری از این یکی می کنید! و این باعث بد بینی می شود. وقتی که بچه فکر کرد شما جانبداری کس دیگری را می کنید، او هم به خودش اجازه می دهد که به شما اعتماد نکند. همینجاست که فرزند از پدر و مادرش کنده و جدا میشود و هر چه که بر سر او می آید از همین بد بینی است. بر عکس، اگر فرزند نسبت به پدر و مادرش خوش بین باشد، هر مشکلی که برایش پیش بیاید با پدرو مادرش در میان می گذارد، پدر و مادر محرم او هستند و هر مسئله ای که برای بچه پیش آید، اینها چاره جویی می کنند و مسئله را حل می کنند. اما اگر بچه ها بد بین شدند، از این که سوال کنند، یا بپرسند و بعد هم عقوبتشان کنند، می ترسند و چیزی نمی گویند، وقتی هم که نگفتند، در انحرافات و ابتلائات و اتفاقات سخت می افتند.
پس این خوش بین بودن فرزند به پدر و مادر امر لازمی است. مثلا گاهی مادر لازم می بیند بچه را تنبیه کند، باید مواظب باشد که در نتیجه ممکن است بچه فکر کند که مادرش فقط دل خودش را خنک کرده، نه اینکه هدف او ساخته شدن من بوده است؛ دقت شود. لذا بچه در این حالت که بد بین است، می گوید مادر می خواسته شعله انتقام خودش را خاموش کند. در نتیجه بد بینی ، نصیحتها بی اثر می شود ، در صورتی که اگر پسر به پدر یا دختر به مادر خوش بین بود، اعتقادات پدر و مادر را می پذیرد و همان ، یک پایه اعتقادی برای او می شود تا بتواند معرفت پیدا کند.
مطلب بعد اینکه « خوش قولی» به « خوش بینی » کمک می کند، مثلاً اگر به بچه تان وعده ای دادید ، به وعده خودتان عمل کنید. او فکر می کند که شما برای قولتان ارزش قائل هستید و اعتماد او به شما بیشتر می شود. تحمل عامل دیگری است. یعنی اینکه گاهی از فرزندش خطایی را می بیند، البته مادرش باید این خطا را در نظر داشته باشد، ولی به این صورت که مداوم مادر به او تذکر بدهد نباشد ، اگر مادر خطایی را از فرزند ببیند و سعی کند که این خطا در پرده ، برطرف شود، فرزند به مادر خوش بین می شود. یعنی بچه می گوید :مادرم آبرویم را نبرده. البته این موضوع فرق می کند ، مثلاً یکبار اگر جلو مهمانی بچه را زدید، احتمال دارد به شما بدبین شود، چون پیش خودش می گوید که مادرم می خواسته آبرویم را ببرد؛ نه اینکه به من تذکر بدهد. اما اگر مادری بخواهد به فرزندش نکته ای یا مطلبی را گوشزد کند، باید در جایی مخفیانه و به صورتی که شخصیت او خرد نشود، به او تذکر دهد و به او بگوید این کار را نکن! بچه در این حالت می بیند که او را به یک جای محرمانه برده و به او تذکر داده اند . مادرش می توانست این تذکر را جلو افراد دیگری به او بدهد، ولی این کار را نکرد و این مطلب باعث خوش بین شدن بچه می شود. از این جهت در روایات داریم که :
« مَن نَصَحَ اَخاهُ سِّراً فَقَد زانَهُ وَ مَن نَصَحَهُ عَلانیّهً فَقَد شانَهُ» یعنی هر کس برادر دینی خودش را پنهانی نصیحت بکند، در این حالت او را زیبا کرده است و هر کس در حضور مردم برادر دینی خودش را نصیحت کند، برادرش را زشت کرده است.
مادر ، در ضمن راه رفتن با فرزند می تواند او را نصیحت کند تا او احساس کند که پدر و مادر آبروی او را از دوست دارند و این باعث خوش بین شدن او می شود، ولی اگر جلوی مردم به او تذکر بدهد، ممکن است بچه بدبین شود.وعده ای که پدر و مادر به فرزندشان می دهند ، باید به آن عمل کنند و این هم باعث خوش بین شدن او می شود.
مسئله بدبینی و خوش بینی مسئله بزرگی است که باید راههای خوش بین کردن را انسان طی کند. اگر مادر به فرزند دلسوزی بکند، خداوند هم به دل بچه می اندازد که مادرش دلسوز اوست. اگر انسان این امور را رعایت کند، اعتماد فرزند به او زیاد می شود و در نتیجه اعتماد، نصیحت هم تأثیر می کند. فرزند باید اول به پدر و مادر خودش اعتماد پیدا کند تا به خدا هم اعتماد پیدا کند، از این جهت در روایت دیگر داریم که اگر وعده ای را به فرزند تان دادید به آن عمل کنید، چون فرزندان، شما را از خود می دانند و این در تربیت آنها اثر می گذارد.

شکوفا کردن استعدادهای درونی کودک

دانه گندم:
دانه گندم را اگر در گلدان بکارید، بعد از مدتی سبز می شود، این سبز شدن دلیل بر این است که یک موجود زنده در درونش بوده است. ممکن است یک ماه، دو ماه، ده ماه، یک سال، ده سال هم یک جا که آن را گذاشته اید ، بی حرکت بماند. اما این دلیل نیست که یک موجود زنده ای درونش نباشد. انسان هم در وجودش یک چنین جوانه حیاتی وجود دارد که اگر محیط مساعد پیدا کند، رشد می کند و بالغ می شود ومربی انسان قرار میگیرد،اگر محیط مناسب نبود، رشد آن متوقف می شود.یعنی همان طور که بدن بچه تان برای اینکه رشد کند،یا وزن زیاد کند غذای مناسب لازم دارد،ورزش ،وداروهائی لازم دارد،تا وقتی که میکروبی به اوحمله می کند ومریض می شود ازان داروها مصرف می کند یا بهداشت او را رعایت می کنید،حالت درونی هم بهداشت دارد، غذائی ومسکنی می خواهد ،همه چیز لازم دارد،ان جوانه حیاتی که در وجود انسان است،بعضی چیزها برایش بد است وبعضی ازچیزها برایش خوب است،همانطوری که بچه برای بدنش بعضی چیزها بد وبعضی چیزها خوب است.دروغ،یک نوع سمی است که برای آن بد است،یعنی اگر کسی دروغ بگوید،این مثل بچه ای است که ابی کثیف مصرف کرده واسهال می گیرد وضعیف ونحیف می شود.یا اگر غذای مسموم خورده باشد،مسموم می شود،یا اگر نفت سر کشیده باشد،مسموم می شود.
برای تربیت درونی انسان هم،چیزهائی وحرفهائی که انسان می زند، حکم همان غذای فاسد یا نفت خوردن بچه،یا مصرف کردن چیز آلوده به میکروب را دارد.
همان طور که اگر بچه مثلا یک لیوان یا استکان نفت بخورد بلافاصله اورا دکتر می برید ، و دکتر می گوید شستشویش بکنید ومدتی تحت مراقبت باشد تا حالش جا بیاید، بچه وقتی هم دروغ می گوید، باید اورا دکتر ببرید و شستشویش بدهید، شستشوئی که مناسب این کار است. اختصاص به بچه هم ندارد، آدم بزرگ هم همین ابتلائات را پیدا می کند،آدم وقتی که غیبت می کند ،یعنی روحش غذای فاسد، مصرف کرده است.حالت مسمومیت پیدا می کند. چطور اگر کسی تریاک خورده باشد، وقتی می بینند که خوابش می برد، سیلی اش می زنند که بیدار شود وخواب نباشد تا تریاک وارد خونش نشود وکار از کار بگذرد وطرف از بین برود، گناه هم اگر وارد خون انسان ودرون انسان شد ، اثرات سوء می گذارد وبه انسان لطمه می زند.
پس باید مادر احساس کند که دو تا بچه دارد؛یعنی یک بچه انسان حکم دو بچه دارد، بدن بچه یک فرزند انسان است وروح او هم یک فرزند دیگر است ومی خواهد که این دو فرزند را با هم بزرگ کند ، یک همزاد دارد که عقلش باشد؛ آن هم فرزند شماست ومی خواهد ان را هم رشد بدهید. همان طورکه اگر دو تا بچه داشته باشید وقتی می خواهید اسباب بازی بگیرید، برای هر دو می گیرید، اگر نوازش می کنید ،هر دو را نوازش می کنید، اگر غذا می دهید ، به هر دو غذا می دهید،یا اگر لباسی بگیرید ، برای هر دو لباس می گیرید، یک بچه هم حکم دو بچه دارد. یعنی روحش یک فرزند شماست وجسمش هم یک فرزند شما.شما باید هم برای جسمش برنامه داشته باشید وهم برای روحش. چه طور اگر شما مثلا از دو تا بچه، یکی را بر دیگری ترجیح بدهید وتبعیض قائل بشوید، یکی رنجور وناراحت می شود وقهر می کند ویکی هم بد عادت پرتوقع می گردد، روح وبدن هم همینطور است.
شما اگر خواستید همیشه صورت بچه تان گل بیندازد ، بسیار خوب ، چیزی بدی نیست و عیبی ندارد که فربه و چابک و فعال باشد ، اما دراین صورت شما تن اورا سالم نگه داشته اید، روحش را که نگاه می کنید می بینید که نه!
دورو ودورنگ است، روح دارد فاسد می شود آن بچه دیگرتان چیز هائی می خواهد وبه او نداده اید. مثلا بدن غذا می خواسته، به او داده اید ، روح طفل غذا می خواسته وبه ان نداده اید.روحش پژمرده میشود ولی بدن او ظاهرش چاق میشود و خوب بار می آید، چون هر چه خواست به حرفش عمل کردید ، نفسانیت های او را هر چه خواست به آن عمل کردید ، روحانیتش یک چیزی می خواسته ، به آن بی اعتنایی کرده ، و تبعیض قائل شدید. نفس و روح را به دو چشم نگاه کردید ، هوای نفس طفل یک چیزی می خواست، به آن داده اید اما عاطفه ،روح و معنویت آن طفل هم احتیاجاتی داشت ، آن احتیاجات را برآورده نکردید. بچه اساسی و فرزند حقیقی شما ،آن روح طفل است و آن روح گاهی می میرد و انسان توجه دارد. بعضی از مادر ها هستند که فکر می کنند اصل و اساس ، بدن طفل است ، برای روح او ارزش قائل نیستند اینها خیلی زود به اشتباه خودشان پی می برند اما وقتی که بچه دارد دیگر از کف می رود و یک بچه هرزه می شود و بدن او تحت اراده یک روح منحرف است. از این جهت مشاهده می کنید که بچه دزدی می کند، دروغ می گوید ، ظلم و غیبت می کند، خلاف مرتکب می شود، پرمدعا و پر توقع است. اینها به خاطر این است که آن روح را به عنوان یک فرزند نگرفته اند که ببینند چه ویتامینی، چه غذایی و چه لباسی و چه نوع بهداشتی لازم دارد.
انبیا می آیند که به انسان بگویند ، ای انسان! تو به بدنت رسیدی، بسیار خوب برای روحت چه کردی ؟ غذای روحت چیست؟ بدن و نفستان هر چه خواست دادید، اما روحتان تشنه چیزهایی بود که به آن ندادید. « عبادت» ،« نماز» ، و محبت انبیا غذای روح است. قصه های انبیا ، مطالعه عالم ، مطالعه موجودات عالم ، مطالعه زمین و آسمان و گذشته و آینده و ... اینها همه غذای روحی هستند؛ که باید برای روح تأمین بشود. اگر این غذاها به روح رسید ، یعنی آن معلمی که در وجود انسان است، معلم با لیاقتی می شود، یک مربی با لیاقت می شود ، خودش انسان را تربیت می کند. به طوری که آن معلم بچه را تعلیم کند و به او آموزش دهد، شما خودتان در زندگی تان همین مسئله را بارها به کار بردید. بچه تا یکسال، یکسال و نیم، وقتی می خواهد مثلاً دستشویی برود خود مادر او را می برد، از آن به بعد معمولاً اینطور نیست، بچه آهسته به مادر خبر می دهد که به دستشویی احتیاج دارم . از دو سالگی دیگر به مادر خبر نمی دهد،خودش تربیت شده است و خودش به دستشویی می رود . همین معنی معلم و مربی است . خودش را دستشویی می برد ، کارش را انجام می دهد در دو سال و نیم تا سه سال خودش را پاکیزه می کند ، لباس خود را می پوشد و بر می گردد . شما تا سه سالگی خودتان لباس را به فرزندانتان می پو شانید ، اما یادش می دهید که به تدریج خودش معلم خودش بشود و خودش لباسش را بپوشد. شما تا مدتی لباس طفل را می شوید اما بعد به او آموزش می دهید که خودش ، را بشوید . این کمال است ، نگوئید که فلان مادر یک مادر بی رحمی است ، رفته ام انجا دیده ام که بچه های 10 تا 15 ساله اش مشغول لباس شستن هستند، نه ، این مادر بی رحم نیست، اتفاقا این مادر رحیم القلبی است ، چون این مادر به روح فرزند رحم می کند؛ می خواهد روح او تنبل نشود. می گوید تو الان که توانائی داری لباست را بشوئی ، چرا نمی شوئی؟ بشوی ، مثلا ظرفتان را می توانید بشویید، پس بشویید شما فکر نکنید این چنین مادری ، مادر بی رحم است.

پرهیز از رو دادن بچه

قند:
بچه تان اگر لبهایش خشک وچشمانش زرد بشود وبخواهد قند زیاد بردارد وبخورد ، به او اجازه می0 دهید؟ نه، بلکه ترشی وآبلیمو به او می دهید.چرا؟ چون می گویید گرمی اش شده است . پس باید یک خنکی بخورد تا حالش خوب شود. وقتی که به بچه زیاد رو بدهند و بخندند، مثل قند زیاد است ، همانطور که با قند زیاد ، بچه حرارت می کند ، رو دادن زیاد هم باعث غرور او می شود.

تکیه گاه الهی مومن

جام فلزی و ضربه زدن آن:
اگر به جام فلزی که در حالت رها است ، ضربه ای وارد شود ، مدتها ارتعاش خواهد داشت ، ولی اگر جام را با دست بگیریم و ضربه ای به آن وارد کنیم ، دیگر ارتعاشی نخواهد داشت.
انسانی که تکیه گاهی ندارد و خدا او را نگرفته است ، با یک ضربه آرامش خود را از دست داده و تا مدتها مضطرب و سر در گم و حیران خواهد ماند. اما کسی که متکی به خداست و دلش به او آرام شده و خدا او را گرفته است، در مقابل ضربات، مضطرب نخواهد شد و آرامش خود را حفظ خواهد کرد.

اهل بیت، رابط ما و خدا

ارتباط بچه در رحم با مادر:
ارتباط بچه در رحم با مادر فقط به وسیله بند ناف است. اگر این بند ناف قطع گردد، بلافاصله بچه سقط می شود.
اهل بیت علیهم السلام به منزله بند ناف بین ما و خدا هستند؛ که اگر لحظه ای ارتباط ما با اهل بیت علیهم السلام قطع گردد، سقط خواهیم شد و به وسیله قطع این ارتباط، رابطه ما با خدا هم قطع خواهد شد.

خدا، منشأ قدرتها

آهنربا و سنجاق های متصل به آن :
اگر ده عدد سنجاق را در طول هم قرار دهیم، اینها هیچگونه اتصال و جاذبه ای نسبت به یکدیگر نخواهند داشت ، ولی اگر در رأس اینها آهنربایی قرار داده شود، رشته تسبیح مانندی از سنجاق ها به دست خواهد آمد که هر سنجاقی نسبت به سنجاق های بعدی حالت جذبه خواهد داشت. قدرت جذب هر سنجاق نسبت به سنجاق دیگر لحاظ می شود، اما قدرت اینها نسبت به آهنربا هیچ لحاظ نمی شود، در صورتی که هر چه دارند از آهن ربا دارند.
« لا حول و لا قوة الا بالله » همه مخلوقین همانند سنجاق هایی هستند که قدرت خود را از « الله» گرفته اند و از خود نسبت به خدا هیچ ندارند و فقر محض هستند.

دل، خانه خدا یا شیطان؟

زمین خالی و خطر آن؟
اگر قطعه زمینی، خالی از زراعت و منزل مسکونی باشد بیشتر در خطر تصرف و غصب است و خیلی ها به فکر به دست آوردن آن می افتند، ولی اگر زمینی آباد شد دیگر کمتر کسی به فکر تصرف آن می افتد.
تا زمانی که دل انسان خالی است در خطر تصرف این و آن قرار می گیرد و هر کدام را که از دل ببرد آن دیگری بلافاصله وارد می شود، اما اگر این دل آباد شد و از محبت الهی پر گشت ، دیگر کسی در این دل طمع نمی کند و این دل از خطرات غصب می رهد.

سازندگی آتش عشق

گوشت و کباب:
اگر گوشت را چند روزی در هوای آزاد قرار دهند می گندد و بوی بسیار بدی می دهد، اما اگر روی آتش رود و تحمل کباب شدن را داشته باشد، بوی خوب آن همه جا را می گیرد.
انسان همانند گوشت است و عشق همانند آتش. اگر انسان قرین عشق شود و تحمل آتش عشق را داشته باشد ، بوی خوب او عالم را می گیرد و اگر از عشق فاصله گرفت ، خواهد گندید.

فطرت ، قطب نمای حق

قطب نما:
قطب نما اگر هزاران بار چرخانده شود، باز با چند لرزش ، مسیر اصلی خود را پیدا می کند ، مگر اینکه موانعی ایجاد شود که از حرکت بایستد، یا منحرف شود، یا بکلی از روی میله پایه برداشته شود. در ضمن قطب نما در نشان دادن صحیح ، نیاز به مقتضی ندارد و کافیست که موانع رفع شود. فطرت انسانی همانند قطب نماست ؛ که مسیر صحیح را به انسان نشان می دهد. دنیا و گناه مانند آهن هایی است که فطرت رامنحرف می کند و گاهی موانع و دنیا به قدری غالب می شوند که از حرکت می افتد. رهبری نیز همانند قطب نماست که تابع دیگران نمی شود،بلکه دیگران محتاج راهنمایی اویند و از او خط می گیرند . راه نجات امت در تبعیت از رهبران است ؛ نه اینکه رهبر طبق نظر آنها حرکت نماید.

توحید ، عامل وحدت

قند و چای:
وقتی قند ها را در چای می ریزی، این قند ها ابتدا در چای حل می شوند و بعد در هم حل می گردند. یعنی تا در چای حل نشوند، درهم حل نخواهند شد. انسانها هم تا در فرمان خدا و در دین خدا حل نشوند، در یکدیگر حل نخواهند شد. اول باید در خدا حل شوند تا بتوانند در یکدیگر حل شوند . انسان هایی که ادعا می کنند در هم حل شده اند قبل از اینکه در خدا حل شوند، ادعای دروغی می کنند ؛ اگر چه عاشق و معشوق یکدیگر باشند.

عبادت، مقدمه معرفت

حفاری:
همه معانی معرفت از دل انسان طلوع می کند، منتهی شرط دارد. باید انسان در درونش حفاری کند تا به آب معرفت برسد. در زیر زمین وجود انسان آب معرفت فراوان است ، منتهی زحمت حفاری و زدن چاه دارد. این نمازی را که می خوانید ، همان حفاری و خاکبرداری است تا به آب معرفت برسید. شما هر گامی که در راه خدا بر می دارید به منزله همان حفاری است.

محبت دنیا، حجاب دل

دست ها و چربی بر روی آن :
وقتی که دستتان چرب است ، اگر بخواهید وضو بگیرید، اول باید چربی آن را از بین ببرید و بعد وضو بگیرید. اگر با دست چپ وضو بگیرید وضویتان باطل است.
محبت دنیا همچون چربی است که بر روی دل انسان نشسته است و انس با خدا همچون آب. تا آن چربی محبت برطرف نشود ، این آب انس به دل انسان سرایت نمی کند.

خدا، مبدأ نعمت ها

دیگ و قاشق:
شما وقتی می خواهید غذایی را به طفل بچشانید، دیگ را به دهان طفل نزدیک نمی کنید، بلکه قاشق را به دهانش نزدیک میکنید. محبت مادر به طفل مانند غذایی در قاشق است که هر آنچه در آن است، از او نیست از دیگ است، و انسان اگر نداند که آنچه در قاشق است از دیگ است ، تصور می کند از قاشق است، از این رو عاشق و علاقه مند به قاشق می شود. ولی اگر بداند که آنچه در قاشق است ، در دیگ و از دیگ است ، به جای آنکه شیفته قاشق شود، شیدای دیگ می گردد، یعنی مایل به آن منبع اصلی می شود . انسان هنگامی که دریافت آن همه محبتهایی که در زندگی به او شده از دیگ محبت الهی است که در این ظروف ریخته شده است، به جای آنکه به این ظروف متوجه شود، به آن منبع توجه خواهد نمود.

فانی ، فدای باقی

جراحی صورت:
برای جراحی صورت از گوشت ران استفاده می کنند، اما هیچگاه برای جراحی ران از گوشت صورت استفاده نمی کنند. همچنین به خاطر سلامتی قلب از خوردن دارو جهت تسکین دندان درد خودداری می شود، اما برای سلامتی دندان،از خیر قلب نمی گذرند. به علت اهمیت قلب، انسان در زندگی اولویت ها را باید در نظر بگیرد و « فانی » ها را در مسیر « باقی » ها قرار دهد ، نه اینکه فقط به فکر فانی ها باشد و باقی ها را در مسیر فانی ها قرار دهد!

وحدت در سایه عدم خود بینی

حقیقت کف و حباب :
کف و حباب لایه نازکی از آب است که روی هوا کشیده می شود. اگر هوا به هواها متصل شود ، یگانگی حاصل می شود و اگر این آب هم به آب برگردد، یگانگی به وجود می آید. تمام تعلقات همچون کفی هستند که انسان را از وحدت منفک می کنند و تمام نزاع ها بر سر همین تعیّن هاست که هر کس می خواهد حریم تعیّن خود را حفظ کند و توسعه دهد.

حجاب قرب

نزدیکی به نور و سایه بزرگتر:
شیء هر قدر که به نور نزدیکتر باشد ، سایه اش بزرگتر خواهد بود. هر کس به نور بیشتر نزدیک شد ، بیشتر حجاب ایجاد کرد و جلوی نور را گرفت . رهبران ضلالت و گمراهی کسانی بودند که به نور نزدیک تر بودند. مثلاً ابو سفیان در زمان شرک از نور دور بود ، از این رو حاجب و مانع بودن او بسیار کم بود، ولی بعد از ایمان ظاهری حاجبیت او بیشتر شد . خداوند عده ای را از سلوک محروم می کند ، تا جلو نیایند و باعث انحراف مردم نشوند. البته اگر کسی خود بینی رااز بین برد و تعنیات را فانی کرد، هر چه به نور نزدیکتر شود، بیشتر آن را منعکس می کند و از خود عبور می دهد.

« رضا» نتیجه « معرفت»

چانه زدن با دکتر:
مریض در مقابل دکتر حالت تسلیم دارد و مریضی که با دکتر چانه بزند و اصرار بر نوشتن دارویی خاص بکند، یا به خاطر این است که مریض ، خود را مریض نمی داند و یا اینکه در صداقت و تخصص دکتر ، شک و تردید دارد ؛ و گرنه طبیعتاً مریض در مقابل دکتر تسلیم است.
« عارف بالله » خود را مریض و خدا را دکتر می داند و خود را به خدا می سپارد و تسلیم محض در برابر خداست و حالت رضا به قضا و قدر الهی نیز نتیجه این معرفت می باشد.

خود بینی و خدا بینی

خورشید و ستارگان:
با وجود خورشید ، هیچ ستاره ای دیده نمی شود ، ولی با رفتن خورشید هزاران ستاره جلب توجه می کنند. عارفی که توجه به خدا پیدا کند، دیگر متوجه « ما سوی الله » نمی شود ، اما آنکس که متوجه خدا نیست ، هزاران پدیده زیبا و زشت توجه او را به خود جلب می کند و او را متلون و متغیر الحال می سازد ، اما کسی که متوجه خداست ، دیگر متوجه مردم و کم و زیاد شدن آنها و اعتنا و عدم اعتنای آنها نخواهد بود.

آرامش در سایه ایمان

باد در دریا و در ساحل:
همان بادی که در دریا امواج ایجاد می کند و افراد را مضطرب و متلاطم می نماید ، در ساحل هم می آید ، اما آن اثر را که در دریا دارد در ساحل ندارد و ساحل نشینان آرام زندگی می کنند. حالات مختلفی که به انسان ها رو می آورد ، همانند بادهاست. افرادی که به « وحدت جهت » نرسیده و تکیه گاهی پیدا نکرده اند ، همیشه با حالات مختلف ، متغیر و متزلزل می گردند. اما مومنین که به تکیه گاه مطمئن دست یافته و به وحدت جهت رسیده اند ، در مقابل این حالات مختلف ، هیچ تغییر و تزلزلی پیدا نمی کنند.

ظرفیت برای معارف والا

دارو و غذا:
غذا برای همه مفید است ، اما دارو برای همه مفید نیست ؛ بلکه برای عده خاصی مفید خواهد بود. در این عالم مطالبی هست که ذاتاً مفید است، اما نه برای همه ، بلکه برای عده ای خاص. همانند حکمت و معارف عالیه که برای عده خاصی مفید و برای عموم قابل فهم و درک نیست. عرفا نیز به همین جهت بوده که با رمز صحبت می کردند.

زمینه عرفان

خاموش شدن ماشین و هواپیما:
اگر ماشین در وسط راه خاموش شود ، خطری پیش نمی آید. ولی ا گر هواپیما خاموش شود، سقوط آن حتمی است. احکام « سیر» ،غیر از احکام « طیر» است و همیشه طیر بعد از مقداری سیر انجام می گیرد ، مانند هواپیما که بعد از طی مسیری در زمین ، به پرواز در می آید.
علوم عادی همه سیر است ، ولی عرفان پرواز است . از این رو صلاح نیست کسی که امکان خاموش کردن دارد ، پرواز کند.

رهایی از جاذبه نفسانیت

جاذبه زمین:
خود خواهی انسان مانند جاذبه زمین است و تا انسان از این جاذبه خارج نشود، حرکت او مشکل و محدود خواهد بود. کسانی که وارد دین می شوند و مقید به آداب دینی می گردند، مانند هوا پیما هستند که از خاک « خودیت» بر خاسته اند؛ اما هنوز از جو خودیت خارج نشده اند. اما اگر بتوانند از این جو هم خارج شوند، حرکت فوق العاده خواهد بود.

عالم غیب و شهادت

روکش سیم برق و برق:
سیم برق از نظر ظاهری در حال اتصال و عدم اتصال آن یکسان است، به این جهت با فازمتر می توان فهمید که برق دارد یا نه؟. به لحاظ اینکه در حال اتصال به برق، حامل برق می باشد و خطرناک است، حتما نیازمند روکش است. ظاهر انسانهایی که با عالم غیب و ملکوت ارتباط دارند، با انسانهای دیگر یکسان است، ولی در درون آنها غوغایی است. حقایق عالم غیب همانند برق و این دنیای شهادت همانند سیم برق است و چون عالم شهادت ظرفیت حقایق عالم غیب را ندارند، باید تحت پوشش باشند و پوشش همانند روکش سیم برق است. رمز اینکه عرفا همانند حافظ، با کنایه و پوشش صحبت کرده اند، همین بوده که می خواسته اند حقایق بسیار سطح بالا را مطرح کنند؛ از این رو از پوشش هایی استفاده می کردند و با کنایه حرف می زدند.

اهل بیت، واسطه فیض

قلب و شریان های خون:
قلب فقط توسط دو نوع رگ با تمام سلول های بدن ارتباط دارد: سرخرگ و سیاهرگ. هیچ سلولی دربدن بدون وساطت سرخرگ نمی تواند از قلب خون بگیرد ویا بدون وساطت سیاهرگ به قلب خون بفرستد. توسلات به اهل بیت علیه السلام همانند دست یافتن به قلب هستی خدا می باشد، که از طریق رگ مربوط، انجام می گیرد و برای اینکه از خدا فیوضاتی بگیریم، باید از طریقش، که اهل بیت علیه السلام می باشند، وارد شد.

ظرف دل

لیوان و آب درون آن:
یک لیوان آب را در نظر بگیرید. وقتی مقداری از آب لیوان را خالی کنید، بلافاصله جای آن را هوا پر می کند، یعنی شما نمی توانید مقداری از آب لیوان را خالی کنید و درست همان اندازه هوا به جای آن وارد لیوان نشود. در قلب هم به همان اندازه که توجه به خدا باشد، توجه به دنیا نیست و به همان اندازه که توجه به دنیا باشد، توجه به خدا نخواهد بود.

علما آیینه تجلی علم خدا

گیرنده و فرستنده:
ما گیرنده ایم و خدا فرستنده. ما آیینه ای بیش نیستیم که اگر غبار این آیینه را کنار بزنیم، آنگاه علم خدا، قدرت خدا در آن منعکس می شود. پس مخترعین، مکتشفین، علما غبار آیینه را کنار زده اند.

حب دنیا، عامل محرومیت از فیض

ظرف:
انسان همانند ظرفی است که در وسط باران قرار گرفته باشد.
شما اگر این ظرف را پشت رو بگیرید، به گونه ای که دهانه ظرف رو به زمین و پشت ظرف رو به بالا باشد، از هر طرف باران ببارد از پشت ظرف می چکد و توی ظرف خشک و خالی می ماند.
انسان آنگاه که حب دنیا دارد، مثل آن می ماند که دهانه ظرفش را رو به خاک گرفته باشد. کاسه اش را واژگون کرده باشد.
اگر من کاسه خودم را واژگون بگیرم و از رحمت مستمر و واسع الهی محروم شوم، باران را تقصیری نیست، من ظرف را بد گرفته ام.
حب خدا، رحمت خدا و لطف خدا چیزی محدود نیست، دایم است، جاری است. ما باید توفیق بهره گیری از آن را داشته باشیم.

دل پاک و آلوده

شیر و تمیزی ظرف:
وقتی دل انسان جولانگاه هوا ها و هوس ها شد، طبعا اقبال به امر خیر ندارد. باید پاک و تمیزش کند تا جای آن بنشیند. آیا شما در ظرف کثیف شیر می ریزید، یا اول آن را تمیز می کنید؟ اگر از مغازه شیر می خرید، آیا مغازه دار شیر را در ظرف کثیف می ریزد؟ نه. می گوید، اگر من شیر سالم را در این ظرف بریزم و شیر بریده شود، تو می گویی شیر، خراب بوده و من چنین کاری نمی کنم. اول ظرفت را پاک کن تا شیر در آن بریزم.

فضای پرواز انسان

کرم ابریشم:
کرم ابریشم وقتی که در پیله خودش است، کم کم پیله را می خورد و تبدیل به یک پروانه خیلی زیبا می شود و پرواز می کند. همین پروانه های قشنگی را که می بینید روی درخت ها و گلها و سبزه زارها می نشیند، اینها یک دوره کرمی داشته اند که در آن دوره روی برگ های درخت ها می لولیده اند. اگر گاهی به درخت نگاه بکنید، کرم های سبز درشتی را می بینید که اینها بعدا به پروانه تبدیل می شوند. کدام یک از این حالات، حیات اصلی این موجود است؟ مسلما دوره پروانه ای. پس دوره کرمی برای او یک پوست و یک دوره گذراست و این مقدمه ای برای تکامل او به پروانه شدن است. حیات پس از تحول و انقلاب انسان هم مثل حیات پروانه ای و حیات قبل از تحول و انقلاب، مانند حیات کرمی است.
این کرمی که روی درخت است، همینطور روی شاخه ها می خزد و گوشه برگ های نازک را می خورد و چاق می شود، بعد که حسابی درشت شد، زیر برگ آویزان می شود و بعد مرتب دور خودش تاب می خورد و با این حالت آب دهان او هم دور او پیچیده و تبدیل به یک پیله می شود. این موجود مدتی که در پیله ماند، بال پیدا می کند، چشم پیدا می کند. بعد این پوسته و پیله را سوراخ کرده، از درون آن بیرون می آید و پرواز می کند.
در انسان هم به دنیا آمدن و بزرگ شدن و زن گرفتن و بچه داشتن و شغل داشتن و نان در آوردن و بعد هم صاحب اولاد و نوه شدن و باز داماد آوردن و عروس آوردن و همه اینها دوره کرمی اوست، دوره پروانه ای او همین است که «یا حسین» می گوید، چون چشم پروانه ای انسان می فهمد حسین یعنی چه و چشم کرمی ما نمی فهمد حسین کیست. یک دسته از انسان ها که دوره کرمی آنها تمام می شود، می بینند که برای دوره پروانه ایشان هیچ کاری نکرده اند و فضایی برای پرواز ندارند و فکر می کنند چگونه پرواز کنند؟ کجا پرواز کنند؟ با کدام و یا چه عشقی پرواز کنند؟

در مدار جاذبه الهی

هوا پیما:
وسایلی که بشر از زمین پرتاب می کند، اگر از جو کره زمین خارج شود و به کره ماه نزدیکتر از زمین شود، دیگر حرکتش به طرف ماه نیازی به انرژی ندارد. همان جاذبه ماه آن را می کشد. اما هنگامی که می خواهد از زمین به طرف بالا حرکت کند، باید نیروی شدیدی داشته باشد تا جاذبه زمین را خنثی کند،وگرنه با همان سرعتی که می رود بر می گردد.چون تکیه اش برزمین ا ست.
وقتی انسان می خواهد با فکر وعلم خودش به سوی خدا برود،مثل این است که بخواهد با هواپیما از جو زمین خارج شود.می خواهد با حس خود از محسوس خارج شود؛البته نمی تواند.
هواپیما به هیچ وجه از جو زمین نمیتواند خارج شود ،چون آن سرعت لازم برای زیر پا گذاشتن نیروی فشار راندارد وتکیه اش بر جو است.جو وقتی رقیق شد، زورش کم می شود، نفس نفس می زند ودوباره بر می گردد بجای اولش. چیزی که می تواند انسان را از این جو خارج کند، باید چیزی باشد که خودش اهل اینجا نباشد .یعنی وقتی فرد ازاین جاذبه گذشت ،نیرویی قوی تر از نیروی جاذبه به کمک او می آید .نیروهای کمتر از نیروی جاذبه ، اگر باشد، مسلماً مغلوب نیروی جاذبه خواهد شد.ولذا چون حس انسان است که فرد را به مشهود او جذب می کند وجذبش می کند به کفر، نیرویی قویتر از این حس باید باشد تا فرد را از این جاذبه خارج کند . این نیروی قوی تر فقط تعلق فرد به خداست، که مجذوب خدا شود.
یعنی فرد وقتی که در جو علاقه او قرار گرفت واز این جاذبه خارج شد ، دیگر وقتی دارد به سوی او حرکت می کند، نیرو ابداً مصرف نمی کند.آن وقت دیگر حال طبیعی فرد ، حالت ذکر است. ولذا نماز برای ما، مثل حرکت با هواپیماست در این زمین ونماز برای علی «ع» مثل حرکت یک سفینه است ، در موقعی که فراتر از جو زمین است . نماز به او نیرو می دهد، ولی از من نیرو می گیرد.

عقل، کارخانه خلاق انسان

کارخانه:
چشم شما آنچه را که می گیرد به قوه عقلی خود تحویل می دهد که ازآن چیزی بفهمد . انسان وقتی که بر اثر حب و علاقه به دنیا در « تیه » قرار می گیرد و گم می شود ، معنایش این نیست که چشمش نابینا می شود ، چشمش بیناست؛ اما چشم دلی که باید از دیده های چشم چیز یاد بگیرد، کور می شود . شما دیده اید که کارخانه یک قسمتش مواد اولیه را تبدیل به کالایی می کند و رویش کار می کند، بعد هم همین نتیجه و محصول به یک قسمت دیگر کارخانه می رود. آنجا این را به یک جسم دیگر تبدیل می کند . مثل کارخانه ای که پنبه را می گیرد و پارچه می دهد. قسمت اول، کارخانه نساجی است که پنبه را نخ می کند. بعد این نخ را کارخانه بعدی پارچه می کند.
چشم انسان ، هوش انسان ، درک انسان این قسمت اول دستگاه انسان است، یعنی مثل کارخانه نساجی است که پنبه را نخ می کند . عقل انسان می آید از این نخ ها و ریسمان ها پارچه بافته و چیزی درست می کند . انسان وقتی ضایع می شود معنایش این نیست که کار خانه نساجی اش تعطیل شده، نساجی اش خوب کار می کند ، اما پارچه بافی اش کار نمی کند، نخ ریسی اش فعال است ، اما آنکه می خواهد از این نخ های رشته شده چیزی درست کند ، آن تعطیل است. انسان کارخانه ای پشت سر این کار خانه چشمش و هوشش دارد و آن کارخانه عقل اوست. از این جهت قرآن کریم می گوید« فَِانّها لا تعمی الأبصار» کارخانه اول تعطیل نمی شود و چشم می بیند، اما اشکال چیز دیگری است : « تعمی القلوب التی فی الصد ور » آن دلی که در سینه است ، آن کور می شود، کارخانه درونی تعطیل می شود.

دنیا، مانع رشد معنوی

بچه و شیر مادر:
گاهی می شود که انسان آخرت را فراموش می کند و برای اینکه آخرت را به یادش آورده و آن را تعمیر کنند، مقداری دنیای او را تلخ می کنند. همانطور که مادرها وقتی می خواهند بچه شان را از شیر بگیرند، سعی می کنند که پستان را در دهن بچه زشت کنند، در قدیم مرسوم بود که فلفلی، ذغالی و چیز هایی از این قبیل را به کار می بردند تا طفل از پستان صرف نظر می کرد و غذا خور می شد. این دنیا برای انسان چنین حالتی دارد. مادر بچه می داند که ادامه دادن شیر، بچه را ضعیف بار آورده و هوشش را کم خواهد کرد. اما خود طفل نمی داند، نمی فهمد و لکن همین طفل اگر یک سال از شیر دست کشید و غذاخور شد، دیگر به زور هم پستان را قبول نمی کند. ما هم در دنیا مثل آن طفل شیر خواریم. تا وقتی که محبت های دنیا را می مکیم مثل همان طفل شیر خواریم.

طعم عبادت و احسان

بچه و آبگوشت:
گاهی شما مزه غذا را به بچه تان می چشانید، یک ذره آبگوشت توی دهانش می ریزید که مزه اش را بچشد. خداوند متعال هم، گاهی مزه معنویت را به انسان می چشاند. مثلا وقتی به زیارت حضرت رضا علیه السلام می روی، روز اول،ساعت اول که وارد میشوی وصورت را روی ضریح یا کنار دیوارش میگذاری ومنقلب میشوی ، یک احساس نسیم بهشتی می کنی ، اصلا دنیا در نظرت کوچک می شود نباید تصور کنید این حالت از استحقاق شما است یابه مقامی رسیده اید که این معانی را درک می کند،نه ، خود انها این مقام را تنزل داده اند وبه شما چشانده اند تا بفهمید چه خبر است گاهی خدا، مزه نماز را به انسان می چشاند، گاهی وضو را، گاهی روزه را ،گاهی اکرام به فقیر را ، احسان را ،گاهی خدا جلوه ای از این ارزشها را به انسان می چشاند، مثل آن وقتی است که شما یک ذره نان را توی آبگوشت می زنید توی دهان بچه 6 ماه می گذارید وبه او می چشانید .خداوند در طول زندگی ، گاهی خوبی ها ومناجاتها را به انسان می چشاند.

بینایی دل

نابینا:
بعضی نابینا ها ،نابینایی چشمشان آنقدر زیاد است که چیزی نمی بینند، پیش پایشان را هم نمی بینند، اما اگر چراغ را روشن و خاموش کنی، یک فرقی می فهمند و می گویند روشن یا خاموش شد. یا وقتی که دستشان را گرفته و از آفتاب به سایه و از سایه به آفتاب می برید، متوجه می شوند. بعضی نابینا ها سایه و آفتاب را هم نمی فهمند، تاریک و روشن را هم درک نمی کنند.
ما هم گاهی ، چشم دلمان این قدر نابینا می شود که نمی توانیم تشخیص دهیم که آیا خدا از ما راضی است یا نیست، در حالی که اگر خدا از انسان راضی باشد، قلبش روشن و اگر ناراضی باشد، قلبش تاریک می شود. گاهی انسان هنگام غیبت احساس می کند که دلش گرفته شد؛ این همان اندازه ای است که انسان سایه و روشن را درک می کند. گاهی انسان غیبت می کند، اصلاً دلش هم تاریک نمی شود . تهمت می زند، ابدا رعشه کلام هم پیدا نمی کند؛ خیلی راحت می تواند تهمت بزند. گاهی انسان دروغ می گوید و مضطرب هم نمی شود، بعد هم پشیمان نمی شود. این چیست؟ این یک نابینایی پیدا کرده که سایه و آفتاب هم نمی فهمد. کارش سخت است. گاهی انسان این جور نیست. وقتی مثلا صحبت از خدا و خدمت با او می شود ، واقعاً احساس سبکی می کند. وقتی صحبت دنیا و اینها می شود ، احساس سنگینی می کند و خودش از خودش بدش می آید. این ادم مومن است که اینطور است.
روایت داریم از رسول اکرم ( ص ) که می فرماید : « مَن سَرَّهُ حَسَنَاتُه وَ سائَتهُ سَیّئاتُهُ فَذ ِلکَ المؤمنُ حقّاً».
هر کس بدی هایی که کرده ناراحتش کند و خوبی هایی که کرده دلش را روشن کند، این مومن حقیقی است. پس شکر کنید خدا را، که اگر یک وقت غیبت کردید، احساس می کنید از خودتان بدتان می آید، یا مثلا دفاع از مومنی کردید، احساس می کنید مثل اینکه باری را زمین گذاشتید و سبک شدید. این از علامات مومن است که خوب و بد را بفهمد. گاهی، این چشم ایمان، علاوه بر اینکه تاریک و روشن را می فهمد، رنگها را هم تمیز می دهد، دیده اید مثلا گاهی نا بینایی می فهمد که تاریک و روشن شد، اما پارچه بیاوری جلوش نگاه کند، نمی تواند بگوید این چه رنگی است. سفید و سیاه نمی تواند بکند، سبز و قهوه ای را نمی تواند تمیز بدهد و بین اینها فرق نمی گذارد. گاهی است که بینا یی اش بیشتر از اینهاست، رنگ ها را شناسایی می کند و می گوید این چه رنگ است، آن چه رنگ است.
انسان وقتی که یک مقداری ایمانش قوی تر شد، مومن و غیر مومن برایش فرق نمی کند. مثلا وقتی که مومن می آید دلش شاد می شود، وقتی غیر مومن می آید، یک خورده دلش می گیرد. گاهی بعضی از این هم بالا ترند. مومن تا مومن برایش فرق می کند. بعضی از مومنین هستند که وقتی اینها را می بینند، قلبش روشن می شود. اینها مراتب دارد.

بوی عالم حقیقت

زکام:
آدم که زکام می شود، دیگر هیچ بویی را احساس نمی کند. محبت دنیا برای انسان زکامی می آورد که بوی عالم حقیقت را استشمام نمی کند. آنوقت فکر می کند که آن عالم بو ندارد.

محبت دنیا

شیر و خون:
محبت دنیا یک عفونتی دارد که هر کس به دنیا محبت کرد، بوی آن عفونت را نمی فهمد؛ همچنانکه سیر خورده بوی سیر را نمی فهمد. خداوند می خواهد این انسان ها را که از محبت دنیا چشیده اند، از این عفونت بگیرد. می خواهد طیبات به ایشان بدهد. شما نگاه کنید خود انسان در رحم چه تغذیه می کند و بعد از تولد چه تغذیه می کند؟ وقتی که بچه دررحم است، غذایش خون است. وقتی متولد می شود، غذایش می شود شیر. طعم شیر کجا، طعم خون کجا، آنهم چه خونی! ما وقتی که توی رحم دنیا و محبت دنیا باشیم، غذایمان مثل آن خون است. وقتی ولادت پیدا کنیم و قلبمان زنده بشود و دلمان از دنیا خارج بشود، دلمان از تعلق به دنیا آزاد بشود ، مثل اینکه خون تبدیل به شیر شده و غذامان عوض می شود.

ارتباط با اهل بیت

معلم و کتاب:
اهل بیت ، بین ما و قرآن اند. ما از طریق اهل بیت به قرآن می رسیم . اهل بیت معلم قرآن اند . شاگرد از طریق معلم با کتاب آشنا می شود. پس اول باید با استاد آشنا شد ؛ تا از طریق استاد با کتاب آشنا گردید. اگر معلم را از سر کلاسی بر دارند ، کتاب هیچ کار را نمی تواند بکند .

توجه به خدای جاودانه

ریگزار:
بچه هایی که نزدیک رودخانه و ریگزار زندگی می کنند، ریگ جمع نمی کنند ، اما بچه هایی که دور از آنجا هستند، این چیز ها را جمع می کنند. بچه هایی که کنار دریا زندگی نمی کنند وقتی به کنار دریا می روند و صدفی می بینند، سخت به آن خیره می شوند و آن را بر می دارند. اما بچه هایی که آنجا زندگی می کنند اصلا نگاه هم نمی کنند. آن وقتها که هواپیما کم بود وقتی هواپیما می آمد، بچه ها مدّ تی خیره به آن نگاه می کردند، روستاهایی که هواپیما از بالای سرشان عبور نمی کند، اگر یکدفعه هواپیما عبور کند، یا بروند جایی که هواپیما عبور می کند، سر را بلند می کنند و مدتی به آن نگاه می کنند، اما آنهایی که زیاد دیده اند نگاه نمی کنند.
مومن هم وقتی به خدا نگاه می کند ، دیگر دارائی خودش برایش کوچک می شود، قدرت وسرمایه خودش ، هستی خودش، برایش بی اهمیت می شود و وقتی که به آخرت توجه می کند ، دنیا در نظرش کوچک می شود .اما این زمانی است که انسان رو به خدا کرده وبه فکر اخرت بوده است، دارایی خودش و وجود این دنیا برایش تقلیل یافته، مختصر وکم اهمیت می شود . اما وقتی که پشت به خدا و رو به دنیا کرده باشد ، دیگر جز دنیا چیز دیگری نمی بیند ، جز سرمایه خود چیز دیگری نمی شناسد، طبعا هر چه می فهمد دنیاست ودر این دنیا ، اسباب دنیا برایش مطرح است ، خوردن وپوشیدن ، بالا تر نشستن ، تعریف شنیدن ، مهمتر بودن ، این چیزها برایش مهم است . دلش می خواهد اگر محترم است ، محترم ترش بدانند، مهم است ، مهم ترش بدانند، اگر 4 نفر اسمش را می دانند، بشوند 14 نفر ، دو تا تعریفش می کنند ، بشوند چهار تا ، چهار تا تعریف می کنند ، بشوند هشت تا. فکر و ذکرش این است که مردم در باره ام چه می گویند، و من چه خوردم ، چه پوشیدم؟ چه دارم و چه ندارم. غیر از این هم چیزی نمی بیند. اگر هم مثلاً خدمت به مردم کند، خیلی در ذهنش جلوه می کند، اگر به فقیری صدقه دهد، خیلی پیشش جلوه می کند ، اگر بیماری را پرستاری کند، دائماً یاد آوری می کند . این نظر تنگ می شود ؛ به دلیل این که به جزئی توجه کرده واز یک موضع پایین به مسایل نگاه می کند. وقتی نظر تنگ شد، گذشت کم می شود ، وقتی گذشت نبود ، اختلاف زیاد می شود. هر کس سخت می گیرد ، بر قدرت ودارایی وبر عزت خودش می ترسد. می تر سد مقداری از عزت خودش را از دست بدهد ، می ترسد از اهمیت خودش مقداری سهم دیگری شود ، از شهرتش مقداری نصیب دیگری بشود ، روی عزت دنیا ، شهرت دنیا ، قدرت دنیا وموقعیتش می لرزد . اما ان کسی که رو به خدا دارد و با قدرت ، وجود، علم، رحمت، لطف وبا کرم خدا آشناست ، دیگر این کرمها در ذهنش کوچک می شود، سرمایه ها در نظرش حقیر می شود ، اسم وشهرت هم پیش نظرش بی اعتبار می شود ، چرا؟ چون می بیند افرادی مشهور بودند وبعد گمنام شدند ، الان سنگ قبرشان هم نیست ، اسمشان هم در تاریخ نیست. نه تنها بدها بودند که اسمشان هم نیست ، بلکه خوبان هم بودند که دیگر اسمشان هم نیست. مثلا از حدود صد وبیست وچهار هزار پیغمبر نام چند تن از آنان را در یاد داریم؟ با وجود این که پیغمبر خدا بودند اسمشان نمانده است ، چون عالم ، عالمی است که این چیزها باید درآن محو شود، شما اگر با توجه به خدا عالم را نگاه کنید ، این عالم کوچک میشود.

ذخیره سازی برای آخرت

ریال:
پول کشور ما اسمش «ریال» است ، میدانید که پول سعودی هم ریال است. شما وقتی می خواهید بروید حج، دلتان میخواهد دولت ارز بیشتری بدهد ؛ یعنی ریال ایرانی بگیرد ، ریال سعودی بدهد. ( تبدیل ارز ) ،گاهی مردم گله میکنند که چرا امسال به ما ارز کم دادند، ریال از خودمان کم گرفتند تا تبدیل به ریال سعودی کنند. چون در آنجا ریال ایرانی نمی خواهند، ریال آنجا را می خواهند. اگر توی راه هم بخواهی ریال ایرانی ببری قاچاق است وممانعت می کنند . پس مجبوری که ریال سعودی داشته باشی . اینجا می گوید هر چه ریال سعودی داشته باشم جنس می خرم . حال ما کاری نداریم که اینها نباید در این شرایط، ارز کشورمان را خارج کنند و برای حج به فکر دنیا باشند، از باب مثال می گویم. در آنجا که می رود، مثلا می خواهد سوار ماشین شود، ریال سعودی، آب می خواهد ریال سعودی، هر قدمی که می خواهد بر دارد، ریال سعودی را لازم دارد، چیزی نمی خواهد جزریال سعودی. چون بنای حج دارد، ریال ایرانی را تبدیل به ریال سعودی می کند.
مومن هم چون سفر آخرت در پیش دارد، مانند حاجی که سفر در پیش دارد، دلش می خواهد در آخرت ارز بیشتری داشته باشد، دلش می خواهد ریال دنیوی را به ریال آخرتی تبدیل کنند، شهرت دنیا، ریال دنیایی می شود، وقتی گذشت می کند به راه خدا و از اسم و شهرت صرف نظر می کند، این گذشت، تبدیل به ریال و ارز آخرت، می شود. غیبت نمی کند، جلو خود را می گیرد، صبر می کند، این تبدیل می شود به ریال آخرتی، شکر می کند، مقاومت می کند، می شود ریال آخرت، پرستاری بیمار می کند برای خدا، این می شود ارز آخرت، امر به معروف و نهی از منکر می کند برای خدا، اینها می شود ارز آخرتی، یعنی وقت خود را صرف راه خدا می کند. این وقت که مربوط به دنیاست تبدیل می شود به عمر آخرت. قوت را صرف آخرت می کند، می شود قدرت آخرت. حرفش، عزتش، توانش و آنچه دارد صرف آخرت می کند، اینها تبدیل می شود به ارز؛ چون بنای مسافرت دارد. حالا اگر کسی بخواهد برود مکه بماند و دیگر بر نگردد، می خواهد اینجا یک ذره چیز جا نگذارد، هر چه دارد به ریال سعودی تبدیل کند.
انسان هم می خواهد برود آ خرت و برنگردد. وقتی می خواهد برود، اگر کمترین ارز دنیایی داشته باشد ناراحت است که چرا تبدیل به آخرت نکرده است، و البته تا ریال دنیایی نداشته باشد نمی تواند تبدیل به ریال آخرت کند. بنابر این دل بستن به آخرت لازمه اش این نیست که دست روی دست بگذارد و بنشیند، بیکار و بیعار باشد، سرد و بی حوصله بشود، نه بر عکس این است، مثلا یک فرد می خواسته برای دنیای خودش کار کند بعد فکر می کند می خواهم بروم آخرت، دست خالی است، هر کس به هر کجا دلبستگی داشته باشد دلش می خواهد پول خود را تبدیل به پول آنجا کند، مثلا آنان که زن و بچه هایشان در آمریکا هستند، قبله امیدشان آنجاست، و همه متخصص ها به دولت پیشنهاد کردند پولی که می خواهید به ما بدهید، ریال ندهید، دلار بدهید، این یعنی چه؟ چون آنجا خانه امیدش است. می گوید من که می خواهم آنجا زندگی کنم به من دلار بدهید، اگر ریال هم بدهید، من مجبورم به دلار تبدیل کنم. چون خانه امیدش آمریکاست، می گوید پول آمریکایی به من بدهید.
انسان هم وقتی خانه امیدش آخرت شد، کمک دنیوی هم به کسی بکند، می گوید کسی خبر نشود که من این کمک را کرده ام، تعریف نکن تا این کمک دنیایی نشود. اسمش را نبر، من می خواهم برای آخرت کار کنم، می خواهم خدا بداند، تا بابت این کار فقط اجرم را از خدا بگیرم، شهرت و تشکر هم نمی خواهم.

توجه به خدا، عامل بصیرت دل

رنگ ها:
چه طور انسان در روز، سیاه، سفید، سبز، قرمز و همه چیزرا می بیند و رنگ ها را تشخیص می دهد، پستی و بلندی، چاه و راه را تشخیص می دهد، اما وقتی تاریکی محض شد، شما نمی دانید این قهوه ای است یا سیاه، قرمز است یا سفید. هیچ رنگی را تشخیص نمی دهید، راه و چاه را یکسان می بینید.
توجه به خدا هم مثل نور و روشنایی است. وقتی انسان توجه به خدا کرد چشمش بینایی و نور پیدا می کند، پیش پایش را می بیند، روشن می شود، حق را از باطل و راه را از چاه تمیز می دهد، برایش می شود مثل روز. چون وقتی به آخرت و به عظمت الهی توجه کرد ، کوچکی دنیا را درک می کند و می فهمد که دنیا چاله است ، ارتفاع دنیا سقوط است، همه چیز دنیا تله و دام و دانه است و این دام را گذاشته اند که انسان اگر دل به این دنیا بست ، شکار این دنیا می شود.این را با توجه به خدا می فهمد.
تا آدم یاد خدا نکند عالم برایش روشن نمی شود، و تا پیشش روشن نشود ، پیش پایش را نمی بیند، راه و چاه را از هم تمیز نمی دهد و نمی فهمد که این دانه های دنیا در زیرش دام است. اما وقتی توجه به آخرت کرد، به جای دانه ها دام را می بیند. مثلا شما می بینید هر عزتی که در دنیا دارید، زیرش ذلتی است ، هر امنیتی که دنیایی باشد، زیرش نا امنی است، هر غنا یی در دنیا زیرش فقری است.

عبادت، تقویت کننده انسان

باطری و شارژ آن:
مناجات با خدا انسان را شارژ و تقویت می کند، مثل رادیویی که باطری اش ضعیف شده است صدایش درست در نمی آید، باطری جدید که روی آن می گذاریم یا باطری اش را تقویت می کنیم، صدایش صاف و زلال می شود. خود انسان هم اخلاقش به خاطر مقداری غفلت و مانند آن تحلیل می رود. عبادت یک اثری روی انسان دارد که انسان را نوسازی می کند.

یاد خدا ، حیات دل

قلب:
برای زنده ماندن انسان ضربان و حرکت قلب لازم است و اگر کسی قلبش از حرکت بایستد می گویند سکته کرده است، یعنی برای یک زمان خیلی کوتاه ضربان قلب متوقف شده که اگر طول بکشد مرگ حتمی است، اگر مدتش محدود باشد ممکن است منجر به فلج شدن یک قسمت از بدن شود. نتیجه اش این می شود که خون جریان پیدا نمی کند و لخته می شود و در آن قسمتی که خون حرکت نمی کند دیگر عصب زنده نیست که بتواند پیام دهد. خیلی هم اتفاق می افتد که بعد از سکته قلبی، بیمار سکته مغزی می کند، یعنی خون در یک قسمتی از مغزش لخته می شود و از آنجا قسمتی از اعضایش فلج می شود. این قلب گوشتی انسان برای بدنش است؛ که اگر قلب بمیرد تمام حرکات بدن تعطیل می شود.
برای جنبه تربیتی و اخلاقی انسان هم خدا قلبی قرار داده که اگر قلب از حرکت ایستاد، تمام معنویات انسان تعطیل می شود. این است که می گویند: فلانی قسی القلب شده، دلش سخت شده. در روایت داریم کسی که مدتی عبادت خدا نکند، قلبش قسی می شود.
از امام رضا علیه السلام سوال شد که چرا نمازها در پنج نوبت خوانده می شود و چرا در این وقتها خوانده می شود؟ حضرت به تفصیل جواب داد که خداوند خواسته که شروع و خاتمه کار با یاد خدا باشد، مبادا که قلب انسان قسی شود، یعنی دل انسان بمیرد. نماز صبح را وقتی قرار داد که انسان از خواب بر می خیزد و می خواهد به سر کارش برود، یعنی خاتمه استراحت و خواب شب و شروع کار روز به یاد خدا باشد تا به وسیله آن خودش را تنظیم کند، دلش و وجدانش را زنده نگه دارد و متوجه باشد که خدایی هست و روز جزایی و وظیفه ای و انسانیتی. نماز صبح این مسایل را به یاد انسان می آورد و انسان را با حالت توجه به وظایف خودش سر کار می فرستد. وقتی کار ظهر انسان تمام شد و می خواهد برگردد، خدا برایش برنامه نماز ظهر را گذاشته است؛ که هنوز ناهار نخورده کارش را با نماز تمام کند. کار را با نماز صبح شروع کرده و با نماز ظهر تمام کند. عصر هم با نماز عصر شروع می کند و وقتی که کار عصر تمام شد، وقت نماز مغرب است که کار عصرش را با نماز تمام کرده باشد. وقتی شام می خورد و می خواهد استراحت کند، استراحتش را با نماز شروع کرده و کار روزش را با نماز ختم کرده است.
نماز وسیله زنده نگه داشتن قلب انسان است. همان طوری که انسان برای بدنش غذا تامین می کند و وقتی مدتی کار کرد احتیاج به غذا پیدا می کند، وقتی هم که انسان مدتی با مردم سر و کار داشت، دوباره باید ارتباطش را با خدا تجدید کند که خدا از یادش نرود. به او گفته اند هر کاری را با « بسم الله» آغاز کند. برای چه؟ برای اینکه با یاد خدا کار را شروع کرده باشد و خدا را بر خودش ناظر گرفته باشد، به طوری که احساس کند خدا او را می بیند. این است که مستحب است انسان غذا که می خورد « بسم الله» بگوید، حرفی یا کاری را که می خواهد شروع کند با « بسم الله» باشد، تا کارها با یاد خدا شروع شده باشد. کار هم که تمام شد، « الحمد لله» بگوید. با یاد خدا شروع کند و با یاد او تمام کند، تا در حین کار از یاد خدا غافل نشود و دل زنده بماند. پس اساس تربیت در زنده شدن وجدان و زنده ماندن دل انسان است.
دل وقتی با خدا ارتباط برقرار کرد و به خداوند متعال مربوط شد، خود انسان متوجه است که چه کار باید بکند و چه نباید بکند. این دل به انسان امر به معروف و نهی از منکر می کند. چه طور شما به بچه ها یتان امرو نهی می کنید که چه کارهایی خوب و یا بد است، همانطور هم دل وقتی زنده شد، به انسان می گوید چه کار بکن و چه کار نکن. هر لحظه با انسان حرف می زند و او را موعظه می کند. وقتی انسان کار بدی کرد، دل، او را مواخذه می کند. وقتی اشتبا هاتی کرد، دل انسان به او می گویداین کار غلط بوده که کردی، اینکه انسان از کاری که کرده پشیمان می شود، دل، انسان را پشیمان می کند.

گریه بر اهل بیت، بصیرت چشم دل

اشک:
در خانه ای که محبت اهل بیت باشد، دیگر فرزند انحراف پیدا نمی کند. وقتی بچه را به اهل بیت مرتبط کردید، او محفوظ می ماند.
ما این گروهک ها را دید یم که اولین چیزی را که از آ نها گرفته بودند محبت اهل بیت و گریه بر اهل بیت بود. شیطان به اینها گفته بود چرا شما گریه کنید؟ دشمنانتان را به گریه بیندازید. او نمی دانست که این گریه یعنی اتصال به خدا، این گریه یعنی فشار قوی، این گریه یعنی عطش روح را برطرف کردن. این اشکی را که انسان می ریزد، دلش را سیراب می کند. شما وقتی بر اهل بیت گریه می کنید، آن موجود روحانی که در درون شماست و تشنه محبت است، با گریه سیراب می شود. چون گریه از روی سوز و محبت و دوستی به اهل بیت است که انجام می گیرد، آیا ندیده اید که اگر مدتی بر اهل بیت اشک نریزید احساس سنگینی می کنید؟ انسان احساس می کند که از خودش بدش می آید، احساس می کند که سنگین شده، احساس می کند که دل او سخت و سیاه شده است، آن موجود روحانی که در درون انسان وجود دارد، آن هم آب می خواهد، آن هم تشنه می شود. در اینجا آب ، تشنگی او را برطرف نمی کند، بلکه محبت تشنگی اش را بر طرف می سازد، محبت او را زنده نگه می دارد. نمازی را که انسان از روی محبت بخواند، روزه ای را که از روی محبت بگیرد، به فقیری که از روی محبت کمک کند، به مریضی که از روی محبت عیادت کند، به جبهه ای که از روی محبت یاری برساند، بافندگی که از روی محبت برای جبهه انجام دهد ، اینها به آن موجود روحانی که در درون انسان است انرژی می دهد، بر آن اثر می کند و قوت می گیرد. وقتی آن انسان درونی قوت گرفت ، قوت حرف زدن و فهمیدن پیدا می کند، چشمش نور پیدا می کند و می تواند ببیند، زبانش قوت پیدا می کند و می تواند حرف بزند. می گوید در درون من چه کسی است که با من حرف می زند. همان کسی که وقتی آدم غیبت می کند، توی دلش می گوید وای که غیبت شد! و پشیمان می شود، همان کسی که وقتی انسان بی اجازه توی خانه کسی سر می کشد، به او می گوید: چرا بی اجازه؟! همان کسی که وقتی کتاب یک کسی را بی اجازه او باز می کنی می گوید که : شاید یک چیزی در آن باشد که نخواهد بدانی ! وقتی کیف کسی را بی اجازه می خواهی باز کنی جلو شما را می گیرد و حرف می زند و می گوید: نکن! آن موجود چشم دارد و می بیند که چه چیزی بد است و زشت است و زیباست. بد و خوب را آن چشم تشخیص می دهد. این چشم ظاهری که بد و خوب را تمیز نمی دهد، این سیاه و سفید را فقط تمیز می دهد. اما حلال و حرام را ، معصیت و ثواب را ، آن چشم درک می کند. از این جهت کسی که بر اهل بیت گریه می کند، حالت روحانی او قوی می شود و از درون به امر به معروف و نهی از منکر می کند و این یک واعظ و راهنما و یک همنشین خوبی برای انسان می شود. همانطوری که شما در درون خوب وجود این راهنما را احساس می کنید ، بدانید که در درون بچه تان هم این راهنما هست و شما باید آن راهنمای درونی او را تقویت کنید.

تربیت الهی

حیوانات:
شما بچه تان را هر اندازه زحمتش بکشید، هر اندازه لباس هایش را تر و تمیز کنید ، پاک کنید ، پاکیزه کنید، یک کبوتر سفید را که نگاهش می کنید، می بینید که از بچه شما خیلی نظیف تر است. در حالی که کبوتر نه حمام دارد، نه وسایل بهداشتی، نه خانه مرتب و منظم. اما شما در سر تا پای او یک لکه نمی بینید، اینچنین خودش را تمیز ، پاک و نظیف می کند. اما شما خودتان را نگاه کنید، اگر دو روز ، یا حتی یک روز شانه نکنید، سرتان یک جوری می شود، دم به دم باید، یا شانه دستتان باشد، یا حواستان جمع باشد، در حالی که آنچنان هم مو ندارید. اما گربه سر تا پایش پر از مو است ، هیچ شانه و وسیله هم ندارد، گاهی یک گربه را می بینید هیچ کس هم تمیزش نمی کند، از سر تا پایش یک موی کثیف ، یک لکه، یا یک ذره گرد خاک، نیست. حیوانات وحشی به مراتب، از این حیوانات اهلی تمیز ترند. شما مثلا قرقاول را نگاه کنید ، پرهایش منظم، مرتب، از سر تا پایش یک دانه پری که نامرتب باشد، اصلا نمی بینید، مرغابی را نگاه می کنی ، تمیز، پاک، نظیف ، خوب او شغلش این است که توی آب برود. خدا یک جوری پرش را درست کرده که وقتی از آب در می آید، خود به خود خشک است. شما یک گنجشک را بیندازید توی آب، باید سه ساعت لای حوله بگذارید و گرمش کنید، تا این پرهایش خشک شود، ببینید خدا مسایل مرغابی را در خودش گذاشته، که آب در درونش نفوذ نکند. این لجن می خورد ولی اینقدر تمیز است. نوکش را تا آخر منقار می کند وسط لجن ها و کرم را در می آورد و می خورد، خوراکش همین کرم کثیف و آلوده است، اما پرش چقدر نظیف و تمیز است، انسان حظ می کند وقتی نگاه به یک مرغابی می کند، نگاه به راه رفتنش، نگاه به شنا کردنش، نگاه به وقارش، خوب چون اینها خود را به خدا سپرده اند، خدا هم اینها را در دستش گرفته و به خوبی آنها را ساخته است. ما اگر خودمان را به دست خدا بدهیم ، کمتر از یک مرغابی نیستم.

از خود خواهی تا خدا جویی

سوخت:
هر گناهی را که فرض کنید، می بینید مایه خودش را از« خود خواهی » می گیرد، نیروی محرکه برای انجام دادن معصیت، خود خواهی است، همانطوری که ماشین و هواپیما و قطارهم هر کدام مناسب خود ، سوخت مصرف می کنند، انسان نیز برای انجام کارهای خیر و شر، سوخت لازم دارد. کار بد و کار خوب انسان نیروی محرکه و سوخت می خواهد. سوخت شرارت ها، نفسانیت و عشق به خود و خودپسندی است. سوخت کارهای خیر و احسان ها، خدا پرستی و خدا پسندی است. هر چه که انسان کار درست انجام می دهد، این به توجه به خدا برمی گردد. یتیم نوازی، به صغیر کمک کردن، با خوبان همکاری کردن، اینها همه کار های خیری است که انسان با توجه به خدا انجام می دهد.
اصولا چرا انسان کار خیر را انجام می دهد؟ خودیت انسان هیچ وقت انسان را نمی توانددعوت به کار خیر نماید. یک حس دیگری که مافوق آن و غیر خود خواهی است، انسان را دعوت به خوبی می کند.قرآن این دو جنبه خود پسندی و خدا جویی را به «ظلمت» و« نور» تعبیر میکند، خود پسندی را میگوید « ظلمات » و خدا پسندی و خدا جویی را « نور» می نامد. آن حس وجنبه ای را که کار را برای خدا ورضای او انجام می دهد ، عقل می نامند و آن جنبه ای را که کارها را از روی خود پسندی انجام میدهد ، جهل می نامند. از این جهت در روایت داریم که :« العقلُ ما عُّبِدَ بِهِ الرّحمانُ وَاکتُسِبَ بِهِ الجَنان » عقل آن است که به وسیله آن عبادت خداوند انجام بگیرد. انسان با عقلش خدا را عبادت می کند ، آن چیزی که انسان به وسیله آن ، به یاد بهشت می افتد و برای بهشت وکسب رضای خدا کار می کند همان « عقل» است و در مقابلش «جهل » است . انسان به خاطر جهلش عبادت خود وشیطان را می کند وجهنم را برای خودش می خرد، این عقل وجهل چگونه در انسان حاصل می شود؟ چگونه است که هر جا عقل از بین برود، جای خالی آن را جهل پر می کند و هیچ وقت انسان خالی از عقل و جهل نیست وبه هر اندازه که از جهل خالی شود ، جای آن را عقل پر میکند وبر عکس ، هر اندازه که انسان از عقل خالی شود ، جای آن را جهل پر می کند . انسان عقل وجهلش از هم تفکیک می شود. نمی توانید بگو یید که انسان هم از جهل وهم از عقل خالی می شود . نه ! هر چقدر از عقل کم شود ، جایش را جهل می گیرد . شما این زمین را که در عرض 24 ساعت تغییر پیدا می کند وتاریکی و روشنایی مرتبا جابه جا می شوند ، می بینید که نمی شود هم نیمه شب باشد وهم نیمه روز . نمی شود هم ساعت 10 باشد وهم ساعت 11 . هر دو لحظه با هم در یک وقت جمع نمی شوند هر اندازه که نور کم شود، به ظلمت اضافه می شود وهر قدر که از ظلمت کسر شود به نور اضافه می شود. هنگام عصر، نور هست، ظلمت هم هست، موقع ظهر ، نور شدید تر است، هنگام شب نور کمتر و ظلمت بیشتر است. حالات انسان هم مثل شب و روز تغییر پیدا می کند، وقتی که انسان رو به خدا دارد، زندگی او مثل روز روشن می شود و وقتی که به خدا پشت کند و رو به خود دارد، زندگی او مانند شب، تاریک می شود. روشنی و تاریکی انسان به فقر و غنا و به قدرت و ضعف و به داشتن یا نداشتن مال نیست. ممکن است انسان در شدید ترین مصیبت ها قرار بگیرد ولی اگر توجه اش به خدا باشد، در همان شرایط، زندگی او مثل روز روشن است و قلب او مثل خورشید می درخشد، چون در حال فقر اگر توجه به خدا داشته باشد، غنی می شود. به قول حافظ:
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را یعنی انسان در منتهای گدایی ، مانند قارون غنی و بی نیاز و سیر می شود. عشق خدا اگر بیاید و اگر دل به سوی خدا توجه کند و انسان با خدا مأنوس شود در منتهای فقر ، غنی می شود . بر عکس ، اگر انسان قارون باشد و مال او بیشتر از همه باشد، ولی از خدا غافل باشد و به خود توجه کند و« خود خواه» باشد، در آن حالت فقیر است؛ هر چند مال و همه چیز هم داشته باشد.

حیات و مرگ دل

روز و شب:
وقتی که دل زنده شود، مثل روز روشن می شود . انسان در روز روشن، سیاه و سفید برایش فرق دارد، رنگ ها و نقش و نگار ها را تشخیص می دهد و اگر نور نباشد هیچ چیز را تشخیص نمی دهد. وقتی هم دل انسان می میرد، انسان رنگ اعماق را تشخیص و تمیز نمی دهد، یعنی فرق واجب و حرام را نمی فهمد، همان طوری که اگر نور نباشد، سیاه و سفید قابل تشخیص نیست، وقتی هم که دل سیاه شد، فرق بین کار بد و خوب را تشخیص نمی دهد. گاهی اوقات انسان فحش می دهد ولی نمی فهمد، یا به او فحش می دهند ولی می خندد. این نشانه دل مردگی است.

ایمان و ثبات

میزان الحراره:
آدم زنده را بیاورید در جای گرم و میزان الحراره را زیر زبانش بگذارید 37 درجه را نشان می دهد، بگذاریدش در جای سرد، باز 37 درجه را نشان خواهد داد. اما آدم مرده را اگر در جای گرم بگذارید میزان الحراره ، درجه بالا را نشان می دهد در جای سرد بگذارید ، میزان الحراره پایین را نشان می دهد. مرده حرارت بدنش در صفر درجه ، صفر است و در 10درجه زیر صفر 10 درجه زیر صفر است . در 40درجه، حرارت بدنش 40 است در جایی که 50درجه حرارت دارد، درجه حرارت او هم 50 است . چرا؟ چون این مرده است ، اما آدم زنده چنین نیست. شما خودتان هوای تابستان که گرم می شود درجه بگذارید زیر زبانتان ، میبینید گرمای هوا 50 درجه است، اما درجه زیر زبان شما فقط 37 درجه را نشان می دهد. زمستان 10 درجه زیر صفر است ، درجه را می گذارید زیر زبانتان، باز دوباره 37 درجه را نشان می دهد و یکنواخت و ثابت روی یک قرار است . این یک قراری، علامت این است که دستگاهی در وجود این انسان هست و حرارتش را همیشه یکنواخت نگه می دارد. مومن وضعش این طوری است که اگر مثلا فرض کنید زندگی به او تنگ گرفت، صبر می کند . اگر زندگی برایش وسعت پیدا کرد شکر می کند .
صبر یک نوع بندگی است ، شکر یک نوع بندگی است، حرارت بدنش بندگی را نشان می دهد. یعنی درجه که می گذارید زیر زبانش ، می بینید 37 درجه را نشان میدهد، 37 درجه انسان برای ایمانش « بندگی خدا » عشق به خدا و اعتماد به خداست، وقتی انسان همیشه خدا را در نظر دارد، مثل این که است که همیشه حرارت بدن 37 درجه است. گاهی که انسان مغرور می شود مثل این است که گرم شده و گاهی که مأیوس می شود مثل این است که سرد شده است . امام من اگر دنیا به کامش بشود باز احساس می کند بنده خداست وهمه چیز از خداست. هیچ چیز از خودش نیست، مغرور نمی شود. اگر دنیا به کامش نباشد،باز هم می گوید دنیا وهمه چیز مال خداست . مأیوس نمی شود، به او دنیا را بدهند می گوید خدا ، از او بگیرند هم می گوید خدا به هر جانب می غلتاندش باز بر می گردد و می گوید خدا، ودر همه احوالش توجه به خداوند دارد . اگر این توجه به خدا حفظ شود می بینیم آن وقت که نعمتی به او داده می شود، حرارت بدن وحرارت بر خوردش هم همین است. وقتی هم از او میگیرند همین است، بر خوردش هم همین است، اما وقتی ایمان ضعیف است ، هوا که گرم شد ، حرارت بدن هم می رود بالا. معلوم می شود دستگاه بدن خوب کار نمی کند، دستگاه ایمان خوب کار نمی کند.
پس شما باید برای شناختن ایمان افراد ، محک بزنید، چه طور نبض طرف را می گیرند که ببینند نبضش می زند یا نه تا بفهمند زنده است یا نیست . وقتی انسان یک منکر می بیند بدش می آید. این نبض ایمان آدم است که می زند. شما در مجلسی می روید، می بینید کسی دارد خلاف می کند، اینها هم ساکت اند، می فهمی که اینجا اصلا بحث خدا نیست، بحث امر به معروف ونهی از منکر نیست، اگر کسی گفت که چرا این منکر را به جا می آوری، مسخره اش می کنند، این محک را که زدی نبضشان را گرفتی، دیدی اینها اصلا توجه به خدا ندارند.

یاد خدا، حیات قلب

درختان:
اگر درخت را از نور دور کنید پژمرده می شود، اگر درخت را آب بدهید و هوا هم داشته باشد ولی نور نداشته باشد، می خشکد و از بین می رود، حتی اگر همه چیز هم داشته باشد. انسانیت انسان ، مثل درخت است ، همانطوری که درخت نور لازم دارد ، خورشید لازم دارد، رو به خورشید کردن لازم دارد، روح انسان هم رو به خدا کردن لازم دارد. وقتی انسان یاد خدا می کند و آرزوهای آخرتی در قلب او جای گرفته است و توجه و زندگی او برای آخرت است، این انسان حتی بدی هایش هم تبد یل به خوبی می شود.

گرفتاری ها، عامل تکامل روح

سوختگی:
رزمنده ای که دستش را در راه خدا داده، دست ابدی پیدا کرده ، پا در راه خدا داده، پای ابدی پیدا کرده است ، از جسم او گرفتند و مشکلات روح او را حل کردند. از جسم او کم کردند، بر روح او افزودند . همانطور که شما خدای نا کرده اگر یک سوختگی در صورت و در دست و پایتان پیدا کنید، از عضوی بر می دارند، به عضو دیگری پیوند می کنند . از پا قسمتی از پوست را وصله می کنند، پیوند می کنند به پوست صورت که در اثر سوختگی از بین رفته، زنده می کنند، یعنی آنکه در ظاهر از دست دادن هست، در حقیقت به دست آوردن است . گاهی انسان روحش بیمار می شود و خود او نمی داند. خدای تعالی جسم او را بیمار می کند برای شفای روح او. گاهی قلب انسان بیمار می شود ، خدا جسم را مبتلا می کند برای رفع بلا از قلب انسان . بیماری قلب چیست؟ گاهی دل انسان سیاه می شود و قساوت پیدا می کند و سخت می شود. موعظه که می شنود در او اثر نمی کند این بیماری دل است. این دل بیمار را خدا مداوا می کند، یا به فقر، یا به دین و بدهکاری ، یا به خوف و نا امنی. گاهی گرفتار نا امنی، مرض، فقر و بیچارگی می شود، یا بچه اش مریض می شود یا خودش. این دلی که سخت شده بود و فکر نمی کرد که نرم شود و موعظه در او کارگر باشد، بعد از اینکه مصیبتی بر او وارد شد، شنوایی پیدا می کند، نرم ، رئوف و متفکر می شود، متوجه می شود.
آیه قرآن می فرماید:« و لنبلونکم بشئی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات» .
ما شما را به ترس، گرسنگی، کمبود مال، بدهکاری و از دست رفتن بستگان خویشان یا از دست رفتن سلامت و راحتی تان مبتلا می کنیم. یعنی جسم شما را گرفتار کمبود می کنیم، تا این دل- که تا خودش را بی نیاز می دید، کامل می دید- بفهمد که بی نیاز نیست و به خدا نیاز دارد، و به خاطر ترس، بدهکاری، و مرض، مجبور می شود رو به خدا بیاورد، تضرع و توجه کند. یعنی با خراب شدن دنیای انسان، قلب او آباد و نرم بشود، انسان ، دل زنده بشود، صدمه ای که به انسان وارد می شود، آن صدمه ها نعمت است. بیماری ها لطف است. مومن می داند که خدا به او لطف کرده ، نخواسته در غفلت بماند. خواسته بیدارش کند. برایش یک مشکل پیش آمده، سرش به دیوار خورده، دستش به دیوار خورده، صدمه به او وارد شده ، هر مصیبتی که برای انسان پیش می آید خرابی برای جسم است، اما اگر انسان ایمان داشته باشد، موجب اصلاح قلب می شود. اما شرطش این است که ایمان داشته باشد. از این جهت در آخر آیه فرموده« و بشر الصابرین» .
آن مجروحی که الان در بیمارستان است، آن جانباز یا آن پدری که پرستاری می کند از مجروحش ، یا آن طبیبی که دو سه شب نخوابیده و بیمار ها را مداوا کرده، یا آن پرستار بیمارستان که به این کار رسیدگی کرده، یا بستگان آن بیمار، اینها بدانند که اگر جسمشان گرفتار مشکلی شد، برای این است که مشکلی از قلب و روحشان برطرف شود؛ و این به نفع انسان است، اصل، قلب انسان است. تقوا، مشکلاتی را که برای جسم انسان وارد می شود ، به مداوای قلب انسان تبدیل می کند. هنر تقوا این است که بدی های ظاهری را خوبی های باطنی تبدیل می کند. حالا اگر تقوا نباشد، انسان وقتی صدمه به او وارد شد، کفر می گوید و بد از بدتر می شود،اگر برایش وارد شد، مواظب کلام و صحبتش نمی شود، لطمه می زند.
تقوا در انسان معجزه می کند، مرض جسم را می کند« دوای روح»، فقر خانه را می کند غنای روح، ذلت ظاهری را می کند، عزت باطنی، اینها معجزات تقواست .
تقوا فقر را به غنا تبدیل می کند.« حافظ» می گوید:
هنگام تنگد ستی، در عیش کوش و مستی -- کاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را اگر تقوا آمد ، فقر را به ثروت تبدیل می کند. و ما- در جامعه خود- این معنا را به طور عینی مشاهده می کنیم. مثلا نفت را بر ما می بندند، کشتی ها را می زنند، برای اینکه ما نفتی نداشته باشیم تا بفروشیم و با پول آن ارزی به دست نیاوریم. با آن ارز نتوانیم اسلحه بخریم ، اسلحه نداشته باشیم که بجنگیم و جنگ مان به درازا بکشد. هدف آنها از زدن کشتیها این است. اما تقوا می آید و معجزه می کند. وقتی که نفت کم فروخته شد و ارزی برای خرید اسلحه به دست نیامد، اگر تقوا نمی بود، آنوقت این ملت می گفت حالا که نفت ندارم که بفروشم، شرف می فروشم، استقلال و آزادی می فروشم و اسلحه می گیرم، با آن اسلحه می جنگم. اما تقوا می گوید: نمی توانی عزت بفروشی، نمی توانی استقلال و شرف را در گرو بگذاری. پس چه باید کرد؟ می گوید خودت درست کن. نبودن نفت عامل اختراع سلاح می شود. این به خاطر معجزه تقواست. اگر این ملت تقوا نداشت ، با همین محاصره های اقتصادی، به اجانب وابسته می شد. اما تقوا بدی را تبدیل به خوبی و فقر را تبدیل به غنا و ضعف را تبدیل به قدرت می کند. این تقوا کار قلب است. قلب در انسان همه کاره است، قلب در وجود انسان، امام امت داخله انسان است. امام داخلی انسان و امام اعضای انسان است.

آثار غفلت از خدا

زمین:
انسان مثل این زمین است. زمین منهای نور خورشید تاریک است. از خودش نوری ندارد. سرد است، و حیاتی هم ندارد، هر جای زمین که نور نیست ، حیات نیست . قطب شمال و قطب جنوب نور خورشید کم می تابد، آثار حیات هم کم است. در مناطق استوایی نور عمودی تر می تابد ، درخت های قوی هیکل بزرگ، انواع مختلف جانوران و از هر نمونه حیات که بخواهید در آنجا وجود دارد.
انسان هم در هر ساعتی از زندگی اش که در توجه به خداست، حیات دارد، فضیلت و کمال دارد. خوبی هایی که از انسان سر می زند، مثل آثار حیاتی است که در زمین است. و آثار حیات زمین از نور خورشید است. خوبی های انسان از آثار توجه به خداست. انسان به یاد خدا می افتد، احسان می کند. به یاد خدا می افتد، انصاف می دهد، خدمت می کند و هر جا که در زمین حیات نیست در اثر این است که تابش آفتاب نیست. انسان هم در هر زمانی که از خدا غافل شود انصاف از یاد او می رود، هوای نفس بر او غالب می شود، شهوت، غضب، فسادها که از انسان سر می زند، در نتیجه غفلت از خداست. پس اگر از انسان خوبی سر زد باید بداند که این خوبی از خود او نیست، بازتاب تشعشع نور الهی بر قلب است. روشنی انصاف، خیر، خدمت و هر چه از انسان سر بزند، مبدأش خداست نه انسان. قرآن می فرماید:
هر خوبی که از تو سر می زند از خداست: « ما اصابک من حسنه فمن الله» هر کار خیری که می کنی خدا مالک و صاحب آن است، فاعل و عامل آن است و مربوط به خدا می شود. « و ما اصابک من سیئه فمن نفسک» هر بدی که از تو سر می زند، از خود توست. زمین اگر تاریک می شود از خود اوست، اگر روشن می شود از خورشید است. ظلمتها از سایه زمین است و نور خورشید است. قساوت ها، سیاه دلی ها از نفس انسان است و خوبی ها از خداست.
مثال بزنم: توی هوا پیما نشستن با توی خانه نشستن فرق می کند. توی خانه که هستی همین سر جای خودت هستی، اما توی هواپیما که هستی، سیر می کنی، مشهد و مکه می روی. کسی که به خطرات هواپیما آشنا نیست می آید توی هواپیما می نشیند، می خوابد تا وقتی که هواپیما نشست، بیدار می شود. آن یک حساب دیگر دارد. یکی هست که چند بار سانحه هوایی برایش اتفاق افتاده و در هواپیما برایش مسئله ایجاد شده است، یا موتوری خاموش شده و به یک شکل معجزه آسایی نجات پیدا کرده و می داند که چیز زیادی نیست، اتفاقات می افتد، این فرد در هواپیما چه حالتی دارد؟ از یک سو این هواپیما او را به مکه می برد وبه آرزویش می رسد، از سوی دیگر این هواپیما چیز مطمئنی نیست ، وضع حساب شده ای ندارد، حال این هواپیماها مطمئن است . هواپیمایی که درجه اطمینان آن پنجاه درصد است و شما در چنین هواپیمایی هستید، چه حالی دارید؟ دلتان می خواهد هر چه زودتر بنشینید. برای سوار شدن به این هواپیما از یک سو دلهره دارید، از یک سو می بینی راه رسیدن به مشهد همین سوار شدن و پریدن است.
دنیا مثل هواپیمایی است که انسان هم ممکن است با آن پرواز کند و به مقصد برسد، هم ممکن است هواپیما سقوط کند و انسان از بین برود. حیات دنیا یک پرواز بیشتر نیست. یا این پرواز به سلامتی انجام می گیرد، یا این پرواز دچار سانحه می شود. اگر انسان با تقوا بود، این پرواز به سلامتی انجام می گیرد، اگر انسان تقوایش را از دست داد، هواپیمای حیات او دچار سانحه شده است. قرآن می گوید:
« و من یشرک بالله فکانما خرمن السماء فتخطفه الطیر اوتهوی به الریح فی مکان سحیق».
هر کس مشرک شود، هر کس توحید خودش را از دست بدهد، مثل این است که از آسمان سرنگون شود؛ که یا نصیب پرندگان هوا می شود، یا اینکه تند بادی او را به دره ای عمیق پرتاب می کند. پس مومن تا زنده است، مضطرب و نگران است، آرامش ندارد، خودش را در خطر می بیند، می بیند نفس اماره دارد، این نفس در کالبدش هست، در وجودش هست، در کنارش هست، برای همه هست، در هر لحظه هست، می بیند عبادت که می کند بعدش ممکن است نفس ، عجب پیدا کند، علم و تقوای او، خدماتی که می کند، بعدش در خطر این ست که مبادا عجب پیدا کند و سقوط کند.

تأثیر نیت در ارزش عمل

قالی:
مسئله تقوا به عنوان باطن دنیا و حقیقت زندگی انسان است. سرمایه های دیگر ، سرمایه های ظاهری است.
تقوا یک سرمایه واقعی است. امام علی (ع) تعبیری دارد:
« الاولیاء هم الذین نظروا الی باطن الدنیا اذا نظر الناس الی ظاهرها».
اولیاء الله و دوستان خدا آنهایند که نگاه به باطن دنیا کردند، وقتی که مردم نگاه به ظاهر دنیا کردند.
« واشتغلوا باجلها اذا اشتغل الناس بعاجلها ».
اولیاءالله آنهایند که مشغول شدند به آینده زندگی، وقتی دیگران به امروزه زندگی مشغول شدند.
باطن دنیا و ظاهر دنیا در این قسمت نقل شده است. باطن دنیا به منزله تارهای پارچه است، ظاهر دنیا به منزله پود پارچه . در پارچه یک سری نخ های طولی از ابتدا تا انتهای پارچه است، یک سری نخ هایی در عرض پارچه. این نخ های عرضی دم به دم عوض می شود، اما آن نخ های طولی تا آخر وجود دارد. قالی باف ها که دار قالی را سر پا می کنند، نخ هایی را به نام « ریشه » و استخوان قالی حفظ می کنند، بعد یکی یکی به اینها گره می زنند و وصل می کنند. عمر انسان را اگر به این قالی تشبیه کنیم، آن نخ هایی که از ابتدا روی دار قالی نصب می کنند و از بالا تا آخر این نخ ها وجود دارد، اینها باطن دنیا است و این رنگ و نقشه و گل و بوته ای که به وسیله پشم، رنگ های مختلف روی این می کارند و گره می زنند، به منزله ظاهر دنیا است. و شما وقتی قالی را می بینید اصلا آن نخ ها دیده نمی شوند، اما تمام استحکام، قدرت و بقاء قالی به آن نخ هایی است که دیده نمی شود، اگر آن نخ ها، نخهای کم دوامی باشند، قالی عمری نمی کند و از هم پاره می شود. گر چه این پشمهایی که روی آن نصب کردیم ، پشم خوبی باشد. زیرا استحکام قالی به آن نخی است که از زیر، اینها را به هم وصل می کند. علت کم دوامی قالی ماشینی این است که در زیر آن یک گونی بیش نیست، جان و توان ندارد. قالی هایی که بیش از سیصد چهارصد سال عمر می کنند، به خاطر آن پشم یا نخی است که محکم تابیده شده و این گره های قالی و پشم ها را به آنها وصل کردند.
علی (ع) می گوید: اولیاء الله آنهایند که به باطن دنیا توجه کردند وقتی که مردم به ظاهر دنیا فکر می کردند. یعنی مردم فکر می کردند که بهتر است نقش این قالی چه طور باشد؟ اولیاء الله می گفتند ببینیم آن نخ قالی که این نقش ها را روی آن وصل می کنیم استحکام دارد یا نه؟ قالی فروش هم وقتی می خواهد قالی را شناسایی کند، پشت قالی را نگاه می کند تا بفهمد که در یک سانتیمتر، چند تا نخ گذاشته، هر چه تعداد این نخها بیشتر باشد، می گوید ظریفتر است، گران قیمت تر است. اگر در یک سانتی متر دو تا سه تا نخ بیشتر نگذشته، این قالی، عمری و دوامی ندارد.
تقوا به منزله درست کردن دار قالی عمر است. در هر کاری باید اول آن نخ زیری را مرتب و منظم کرد و بعد روی آن کار کرد . هر شغلی که انسان می خواهد بگیرد، هر ازدواجی که می خواهد بکند، هر رفیقی که می خواهد انتخاب بکند، هر برنامه جدیدی که می خواهد پیاده کند، اول نگاه بکند به نخ رابطه ها که قسمت های زندگی را به هم وصل می کنند، و بفهمند که اینها بر چه اساسی و پیمانی است؟ آنها که دار قالی شان را از نخ محکم انتخاب نمی کنند، هنوز قالی به آخر نرسیده و از دار پیاده نشده، این نخ ها پاره می شوند. قالی هنوز تمام نشده، لکه شده، تمام ضربات فشارها روی این نخ ها می آید ، تمام پایه های دوام روی همین نخ ها است، اینکه به امام جمعه می گویند راجع به تقوا بگو، یعنی راجع به باطن دنیا بگو که مردم ظاهر زندگی شان را بر چه خطی نصب می کنند؛ ظاهر زندگی ، مهمانی، رفت و آمد و امثال اینها است. نیت انسان از آن کار باطن قضیه است. نیت به منزله آن نخی است که گره های قالی را روی آن وصل می کنند. اگر آن نیت ، نیت سست و ضعیفی باشد، کاری که صورت می گیرد و خدمتی که انجام می شود، دوامی پیدا نمی کند. گروهک ها معتقد به اصالت عملند. ما معتقد به اصالت نیت و اصالت انگیزه ایم. آنها در این فکرند که چه کار هایی کردند و چه کارهایی باید بکنند، ما در این فکریم که این کارها را بر چه نیتی کردیم؟ نیت از دیدگاه ما اساس همه چیز است. استواری و استحکام و سلامت و دوام نیت، اساس کار است.
از این جهت اگر کسی در نمازش به جای یک سوره کوچک، سوره« بقره» بخواند که بزرگترین سوره هاست یا در قنوتش به جای دعای دو سطری، دعای« ابوحمزه » خواند و به جای نماز 5 دقیقه ای یک نماز 5 ساعته بخواند، اول به نیتش نگاه می کنیم. اگر نیتش محبت و عشق خدا بود، می گوییم بسیار خوب ، اگر نیتش این بود که رکورد نماز طولانی را بشکند و بگویند فلانی توی نماز سوره انعام خواند و این رودست او زد و سوره« بقره »خواند و از دیگری جلوتر افتاد و معروفتر شد و بر سر زبان ها افتاد، این نماز 5 ساعته نه تنها ارزش ندارد، بلکه کتک هم دارد. فردا چوب توی آستین انسان می کنند که نمازت را طول دادی برای چه؟ برای اینکه بگویند خوب هستی؟! پس نیت باید درست شود. گروهک ها که عقب افتادند و حتی نتیجه زحمتشان دست و پا گیرشان شد، و نه تنها چیزی به دست نیاوردند، بلکه چیزهای زیادی هم از دست دادند، مسئله در نیتشان بود.
تقوا اساسش تقوای در نیت است و باطن عمل نیت است. علی (ع) که می فرماید: اولیاء خدا آنهایند که به باطن دنیا توجه کردند، وقتی مردم به ظاهر توجه کردند. از جمله باطن، « نیت » است. اولیاء آنهایند که نیتشان را خالص کردند.
علی (ع) می گوید: یک روز رسول خدا (ص) به من فرمود: یا علی! وقتی دیدی مردم بیشتر کار و تلاش می کنند، تو سعی کن خالص تر کار کنی. بیشتر کار کردن ظاهر دنیا است، خالص کار کردن باطن دنیاست. گاهی یکی کم کار می کند، اما خوب کار می کند. مقدار عمل و کارش زیاد نیست، اما همان عمل کم بر پایه نیت محکم و خاصی است. نیت انسان است که عمل انسان را تا آخرت برای انسان حفظ می کند. نیت انسان است که عمل انسان را آخرتی می کند.
بین دنیا و آخرت رودخانه ای است. می خواهید چیزهایی را که دارید از این طرف ساحل رودخانه به آن طرف ساحل رودخانه بیندازید ، یا اینکه نهر بزرگی است و پلی ندارد. نمی توانید به آن طرف ببرید و می خواهید به آن طرف پرت کنید ، باید تمام قوایتان را سر انگشتانتان بیاورید و مثلاً قالی را آن طرف بیندازید که آن طرف بیفتد. اگر یک مقدار سست پرت کردید، قالی را از روی دنیا برداشتید، از این طرف ساحل به آن طرف هم نیفتاده، افتاده وسط رودخانه و آب آن را برده است. حال زندگی خودتان را می خواهید از این طرف منتقل کنید به آن طرف، باید حسابی زحمت بکشید تا آنجایی که می توانید این را به دور پرتاب کنید، هر چه دورتر باشد خطر افتادنش در آب کمتر است. نیت هم همینطور است. نیت اگر این بود که همه ببینند یا بدانند، همان افتادن در وسط رودخانه است.
اما وقتی انسان نظرش این باشد که خدایا این کار را به محض رضای تو می کنم این را پرت کردی تا آن طرف، بعد هم باید مواظب باشی که نیتت بر نگردد و برای کسی تعریفش نکنی، چون دوباره بر می گردد و در آب می افتد. اینکه رفته آنجا دوباره بر می گردد. مشکل انسان در زندگی، مشکل نیتش است.
بزرگترین سرمایه امام، اخلاص است. چون مخلص است ، اعمالش بی ثمر نمی ماند و به نتیجه می رسد. ابر قدرت ها نیتشان فاسد است، از این جهت اعمالشان دوام پیدا نمی کند، بعد از مدتی عملشان، عمل دیگرشان را ضایع می کند. بچه های خودت را وقتی تربیت می کنی حرف تو را گوش می کنند، اما باید مواظب باشی که این بچه بنده تو نیست، بالا خره باید کار کنی که این کار را برای تو انجام ندهد، برای خدا انجام بدهد. بچه را از خودت به خدا منتقل کنی. در تربیت اولاد درست است که آدم باید دخالت کند، امر و نهی بکند، اما پدر باید بداند معبود این بچه نیست و اگر بچه فقط به نیت رضایت پدر این کار را بکند، عادت بکند، کوچک بار می آید . باید بنشیند با بچه اش صحبت کند که: پسرم نماز خواندی برای چه خواندی؟ بعد یادش بدهد که آن کسی که به تو چشم داد به من چشم داد، دست داد، پا داد، زبان داد، به ما علاقه دارد، خوشش می آید صدای ما را بشنود و ما را مورد نوازش و لطف قرار بدهد. به ما گفته بیایید با من حرف بزنید، ما هم در این ساعت معین می آییم با او صحبت می کنیم، رو به او می کنیم. این نیت « لله » باشد. شما باید قصد قربت را در بچه ها ایجاد کنید که وقتی دارند کاری را می کنند واقعا رضای خدا در نظرشان باشد.

تعیّن ها و تشخّص های ناپایدار

حباب:
از زیر آب گاهی یک حباب بیرون می آید ، که شخصیتش به آن هوایی است که در اوست، از زیر آب حرکت می کند و بالا می آید و روی آب قرار می گیرد. همین که آمد در روی آب قرار گرفت، از هم باز می شود و آب بر می گردد سر جای خودش، هوا هم بر می گردد سر جای خودش و تمام می شود. تشخّص انسان به اندازه حباب در آب است، هوا به هوا ملحق می شود و آب به آب، و گویا اصلاً هیچ حبابی نبوده است. حباب ها از زیر آب بیرون می آیند بعضی درشت هستند به اندازه یک فنجان و بعضی بزرگترند. بین شان کوچک و بزرگ هست.تا وقتی حباب در زیر آب حرکت می کند، می توان آن را شماره گذاری و حتی اسم گذاری کرد. اما همین که به سطح آب رسید، طبیعتش این است که محو بشود، هوا به منزل خودش برسد و آب هم به منزل خودش ؛ دیگر آنجا اسمی و عنوانی از او نیست. فرض کن از زیر لجن یک ذره حباب متولد شد، این ولادتش. وقتی رسید به سطح آب و محو شد اسم آن را هم بگذار وفاتش و بگو شناسنامه اش باطل شد، تمام شد. آیا زندگیِ اینجوری دعوا دارد؟
انسان که به این صورت بیاید و به آن صورت محو بشود، برایش چه می ماند؟ یک روز حباب بزرگ بود، بزرگتر از همه حباب ها یا حباب کوچک بود، چه شد ؟ این همه انسان ها که آمدند و رفتند، آخرین شناسنامه ای که از آنها ماند، سنگ قبرشان بود. بعد از چهل سال هم قبرها را محو می کنند، عوض می شود، آن قبر هم می رود، آن سنگ هم می رود. دقیقا مثل همان حباب. پس آن چیزی که برای انسان می ماند تعینات و تشخیصات او نیست، کوچک و بزرگی او نیست، «عمل انسان » با انسان می ماند. جنبه نورانیت انسان است که برای انسان می ماند. تعینات انسان مثل حباب است و تمام می شود.

یاد خدا، عامل رشد روح

میوه ها:
منشاء تمام شرور، غفلت از خداست. انسان بر اساس توجه به خداست که انصاف، عدالت، رحم و مروت در او زنده می شود. تمام کارهای خوب را میوه های دل بدان، که این نور یاد خدا موجب پرورش آن میوه هاست. چه طور هر گیاهی در تاریکی می خشکد و برگ هایش می ریزد و ثمراتش از بین می رود. انسان هم در فراموش کردن خدا تمام صفات خوبش از بین می رود. شیطان وقتی می خواهد انسان را به گناه دعوت کند، اول کاری که می کند این است که فکر انسان را از خدا به خود بر می گرداند و به سمت مصالح و منافع و تعلقات خود می چرخاند. وقتی انسان به خود توجه کرد، کوچک و حقیر و ضعیف می شود، همتش پایین می آید، مسایل بزرگ را فراموش می کند، مسایل کوچک برای انسان تلخ می شود به واسطه التفات به خود، یاد خدا را فراموش می کند، دقیقاً با چیزی که برای حفظ خود انجام می دهد صدمه و لطمه می بیند. خداوند متعال چرا مسأله حضرت آدم را در بهشت به طور مکرر در قرآن ذکر می کند؟ برای این است که اول انسان فکر کند که من از حضرت آدم بالاتر نیستم و مواظب و مراقب باشد.

حجاب حافظ ارزش ها

شیشه عطر و سر آن:
تا زمانی که شیشه عطر بسته است، عطر داخل آن هم محفوظ خواهد بود، ولی به محض اینکه چند ساعتی سر شیشه عطر برداشته شود، عطر داخل آن می پرد و تنها شیشه خالی بدون عطر می ماند؛ که کسی بدان میلی ندارد.
حجاب همانند سر شیشه عطر است که بوی خوش و زیبایی و حلاوت و طراوت زنها را حفظ می کند و با برداشتن حجاب آن زیبایی و حلاوت از بین می رود. رمز زیبایی زنهای مسلمان هم همین حجاب است.

حجاب عامل آسایش

دیوار و سیم خار دار:
شما چرا به دور خانه هایتان دیوار می کشید و بر روی دیوارها سیم خاردار نصب می کنید؟ اگر درهای خانه تان چوبی باشد، چرا آهنی می کنید و اگر دیوارها کوتاه باشد چرا بلند می کنید؟ این کارها برای راحتی شماست یا برای ناراحتی؟
حجاب همچون دیوار خانه و همچون سیم خاردار است، حال اگر دیوار خانه هایتان بلند بود و کوتاه کردید، یا سیم خاردار داشتید ، یا در، بسته بود باز کردید، این موجب ناراحتی، آرامش و آسایش شما خواهد بود یا موجب ناآرامی؟ درها، دیوارها و ... برای راحتی و آسودگی بانوان است. پس اگر اسلام برای زن حجاب آورده، برای راحتی است، نه مشقت. مشقت در بی حجابی و بد حجابی است.

عطر حجاب

غنچه و گل:
گل تا باز نشده معطر است، وقتی که باز شد عطر خود را از دست می دهد. زن تا با حجاب است زیباست، و وقتی که این حجاب را کنار زد، آن زیبایی و طراوت خود را از دست می دهد.

وحدت در سایه رهبری واحد

اعضای بدن ما در وجود خود اعضای مختلفی را می بینیم که همه با هم کار می کنند، کارهای همه هم با هم متفاوت است و هیچکدام هم نمی توانند کار دیگری را انجام دهند. چشم می بیند و گوش می شنود. شما چشمانتان را ببندید، با گوشتان چیزی نمی توانید ببینید، یا با چشمتان چیزی را نمی توانید بشنوید. در عین حال می بینید چشم و گوش و دیگر اعضاء هر کدام یار و مدد کار یکدیگرند. چون یک قلب و یک مغز بر هر دو حکومت می کند و تحت لوای یک ولایت قرار دارند. یک ولایتی بودن، اینها را با همه تفاوت هایی که دارند، با هم یگانه می کند.پس تفاوت ها موجب اختلاف نمی شوند، چون وقتی از فرماندهی واحدی دستور می گیرند با هم متحد می شوند؛ با اینکه پست هایشان فرق می کند.

نقش حرکت آفرینی جانباز

کعبه:
هیچگاه یک جانباز این فکر را نکند که مثلا وجود من چه خاصیتی می تواند داشته باشد؟
خاصیت وجودی یک جانباز این است که موجب قیام و انگیزه حرکت دیگران می شود. اگر چه خود ، قیام و حرکتی نداشته باشد؛ یا نتواند داشته باشد. دقیقا همانند کعبه، کعبه چه حرکتی و چه گونه قیامی از خود نشان می دهد؟ ضریحی است ساکت و ساکن، اما درباره همین کعبه، قرآن می گوید: « جَعَلََ اللهُ الکَعبَهً البَیتَ الحَرامَ قِیاماً لِلناس » خداوند کعبه را سبب قیام برای مردمان قرار داده است و اینان با عنایت و اعانت از همین کعبه از جای بر می خیزند و قیام می کنند.

جانباز، پذیرفته حق

قطعه ای نان:
عزیزان جانباز! شما اگر قطعه نانی را به دوست خود تعارف کنید، اگر او بردارد با شما صمیمی است یا اگر بر ندارد؟
برادرانم! دست شما، پای شما، چشم شما مانند قطعه نانی بودند که به خدایتان تعارف نمودید. از آنجایی که شما از سر صدق تعارف نمودید و او هم با شما صمیمی بود، از شما پذیرفت.

دلایل مسوولیت آفرین

وارث و اسناد:
پدری از دنیا می رود و اسنادی از او می ماند. در بعضی از این اسناد، طلب ها و مطالبات پدر و سند بدهکاری های دیگران دیده می شود و در بعضی دیگر مدارک بدهکاری پدر به دیگران مشاهده می گردد. وارثی که دنیا طلب است سعی می کند تمام مدارک بدهکاری پدر را از بین ببرد و مدارک طلبکاری او را به اجراء بگذارد.اما وارثی که برای او حق مهم است و چیزی را که حق خود نمی داند طلب نمی کند، همان قدر که برای به اجرا در آوردن اسناد طلب پدر می کوشد، برای مشخص شدن وضعیت سندهای بدهکاری او نیز تلاش می کند .
در جهان مادی کشفیاتی که منتهی به تسخیر جهان و قوای آن و استفاده از امکانات است، به منزله اسناد طلب، و آیات و نشانه هایی که کشف آنها موجب احساس مسوولیت، احساس وظیفه و احساس تکلیف است، نظیر اسناد بدهکاری ست. کسی که به حیات دنیا قانع شده است، تنها به فکر اسناد طلب است. علوم تجربی ، صنایع، قوانین اقتصادی و مقرراتی که به انسان قدرت و قوت و تسلط و برتری می دهند، همه سندهای طلب هستند و اعتراف به آنها برای کسی دردسر نمی آفریند و همه انسان ها در صحت این دلایل و کشفیات مشترکند.همانطوری که اشخاص مورد بحث در رسمی کردن و به اجرا در آوردن سندهای طلب، همه متحد و متفق القول بودند،اما هر چیزی که صانع عالم را ثابت کند، از نوع اسناد بدهکاریهاست زیرا همین که انسان متوجه شود این خانه صاحب خانه ای دارد، ناچار است دست و پای خود را جمع کرده و احساس مالکیت و ادعا را کنار گذارده و ببیند در برابر صاحب خانه چه کرده و چه می کند، و چه باید بکند؟ بنابراین اعتراف به توحید، انسان را در مقابل خدای یگانه مسوول می سازد. نسبت به چنین دلایلی فقط آنها که به حق خود قانعند و دنبال حقیقتند می توانند به حقیقت اعتراف کنند، چنانکه وارث حق جو در کنار اسناد طلب ، به فکر تعیین وضعیت اسناد بدهکاری نیز بود.
به این ترتیب است که دلایل توحید با دلایل علوم طبیعی برای انسان فرق می کند. چون علوم طبیعی در مقام کشف اسناد طلب است و همه به دنبال آن هستند و اعتراف به آن برای هیچکس دشوار نیست، اما دلایل وحدانیت خداوند و حتی دلایل شعور انسان و اثبات معرفت انسان چون منتهی به مطرح شدن مسوولیت انسان می شود، جزء مسائل خاصی است که فقط حق جویان به کشف آن نایل می شوند. شبهه هایی که در زمینه مسوولیت بندگی و هدفداری خلقت مطرح می شود، شبیه شبهه هایی است که وارث دنیا طلب نسبت به اسناد بدهکاری پدر مطرح می کنند. گاه می گویند این سندها جعلی است، گاه می گویند این خط، خط پدر نیست و گاه در تاریخ آن شبهه می کنند و بالاخره در وقتی که دیگران متوجه نشوند و این اسناد گم شود، مایل نیستند که دیگران از این اسناد سخنی به میان بیاورند، اما اگر ناشناسی تلفن کند که یک سند طلب پیدا شده، بحث روز و نقل مجلس می گردد و چه آرزوها که برای مبلغ و حد و حدود آن در دهن ها پرورانده نمی شود!

حجاب

میوه پوست کنده:
میوه ای که پوست بر تن دارد، مدت زیادی دوام خواهد داشت، ولی وقتی پوست میوه ای گرفته شد، بیش از دقایقی دوام نخواهد آورد و حتی بی احترامی به مهمان است که قبلاًمیوه ای مثلاً سیب را پوست بکنند و بعد در مقابل مهمان بگذارند.
حجاب همانند پوست میوه است که حافظ تازگی و سلامت میوه است و تا زمانی که زنها این حجاب و عفت را دارند از طراوت و زیبایی و تازگی و سلامت بهره مندند، ولی برداشتن حجاب همان و از بین رفتن سلامت و زیبایی هم همان.

جهت گیری صحیح

تیر اندازی و نشانه روی:
تمامی اعمال انسان شبیه به تیر اندازی است و نماز شبیه به نشانه روی در عمل تیر انداختن. می دانیم که اگر نشانه روی ما غلط باشد، چه توپ شلیک کنیم، چه تیر و چه موشک پرتاب کنیم ، نتیجه این شلیک ها و پرتاب ها غلط خواهد بود.حالا هرچه آن چیزی که پرتاب می کنیم مهمتر و بزرگتر باشد، ضررش هم بیشتر است. اما وقتی نشانه روی درست بود، هر شلیکی که به وسیله آن صورت گیرد، نتیجه و اثرش بهتر خواهد بود.
این نمازی هم که انسان می خواند، جهت گیری انسان است، یعنی به حرکت انسان جهت میدهد. نماز اگر صحیح و سالم و مورد قبول باشد، جهت حرکت انسان را درست می کند، اما اگر نمازی صحیح و مقبول نباشد، مثل همان نشانه روی است که هر حرکتی از طرف انسان صورت گیرد به هدف نخواهد رسید. بلکه زیان و خسران به بار خواهد آورد. پس همانطور که در شلیکها اول باید نشانه گیری درست باشد، در تمام حرکات انسان، انسانی که عضو یک نظام اسلامی است، قبل از هر چیز باید نمازش درست باشد و گرنه تمام حرکات دیگر هم بی فایده و بی اثر خواهد بود. یعنی اصلاً به هدف نخواهد رسید تا فایده و اثری هم بر آن مترتب باشد.

انقلاب اسلامی، فجر ظهور مهدی «عج»

سپیده وآفتاب:
چه عنوان زیبا و رسایی است این دهه فجر، چرا که فجر آن است که شب خاتمه یابد و روز آغاز گردد. پس از اینکه همه جا را سپیده فرا گیرد، خورشید طالع و آفتاب ظاهر می شود.
پیش از طلوع خورشید، فجری ظاهر می شود و پس از گذشت لحظاتی خورشید به ظهور می رسد.
امام امت(ره) می فرمود، ما منتظر طلوع خورشیدیم.
پس طبیعتاً امام (قدس سره) سپیده آن خورشید و مطلع فجر آن ظهور است.
اگر توجه نموده باشید فجر در ابتدا یک نقطه سپید در افق است که آرام آرام از شرق به غرب گسترش می یابد، تا آنجا که تمامی افق را فرا می گیرد و آن هنگام هنگامه طلوع و ظهور خورشید است. این انقلاب، فجر ظهور است، و فجر از خورشید است و از خورشید جدا نیست.
همان نور خورشید است که نام آن را سپیده نهاده اند. خورشید را در ابتدا نمی بینیم، سپیده را می بینیم. پیدایش سپیده نوید بخش طلوع خورشید است، همچنانکه پدیده انقلاب، پیام آور ظهور امام زمان( عج ) است.
وقت نماز صبح الان است، چرا که بین الطلوعین است.
آنها که در انتظارند تا آقا بیاید و آنگاه نثار ثار کنند و ایثار مال نمایند و انفاق اندوخته ها، نمازشان قضا خواهد شد و از اجر محروم خواهند شد.
هنگام تلاش و تحرک همین حالا است.
قرآن به صراحت می گوید: آنها که پیش از پیروزی انفاق و جهاد می کنند، با آنها که پس از پیروزی جهاد و انفاق می نمایند برابر نخواهند بود:
« اولئک اعظم درجةً من الذین انفقوا من بعد و قاتلوا...»
امروز که پیش از ظهر است، روز کار و حرکت و روز اقدام و قیام است و گاه تحرّک و تلاش و بیداری امروز هنر است و ارزش محسوب می شود والا در فردای روزگار که ایّام میمون ظهور است، همه اهل حرکت اند و همه پر تلاش و پر تحرک و بیدارند.
باری، بیداری پیش از آفتاب، ارزشمند است، والا با آمدن آفتاب همگان بیدارند. ملامت می کنند آن کسی را که بین الطلوعین بخوابد، خواب بین الطلوعین مکروه است و الان بین الطلوعین است؛ یعنی که هنگام بیداری است.

انقلاب و تحمل سختیها

میهمان و میزبان:
آنکس که گرسنگی را تحمل می کند، میهمان انقلاب نیست، میزبان است، آن را که باید به او رسید و او را سیرو سیراب نمود تا مبادا انتقاد و اعتراضی داشته باشد ، او اجنبی و بیگانه است، او میهمان است.
ای انقلابی ها! انقلاب میهمان دارد. میهمان آن کسانی اند که اگر مخالف انقلاب نیستند، موافق انقلاب هم نمی باشند. چرا که طاقت صدمات و لطمات آن را ندارند.
آن را باید تحمل کرد و به آنان باید رسید و رسیدگی نمود، چون توان تفسیر و تجزیه و تحلیل مسائل را ندارند.
شما که بینشتان کافی است، رخصتی دهید تا آنان که از بینش کمتری برخوردارند بیشتر ببرند.این به صلاح نظام و به مصلحت انقلاب است.حفظ آبروی امام است.
در میهمانیها بشقاب بیگانگان و نا آشنایان همیشه لبریز است. راز این چیست و رمز آن کدام است؟

قدرت یافتن کافر

گردو و پوست آن:
شما گردو را که می خواهید بشکنید، با دست بالا می برید و محکم به زمین می زنید. حال اگر پوست گردو ضخیم بود طبیعتاً بالاتر می برید تا محکم تر به زمین بکوبید. پس باور کنید که اگر کافر در این دنیا بالا و بالاتر می رود تنها و تنها جهتش این است که محکم و محکم تر به زمین بخورد.

نیاز به قانون الهی و مجری

جت و خلبان آن:
از افتخارات مسلمان است که می گوید قانون باید الهی باشد و از افتخارات شیعه این است که می گوید مجری قانون هم باید الهی باشد.
اگر مردم با یک جت حرکت کنند و در این راه برای خلبان حادثه ای پیش آید، آیا هر کسی می تواند جای خلبان را بگیرد؟
پیاده کردن مسائل دشوار دقیق، خصوصاً در زمینه اموری که در سابق سابقه نداشته است، از خلبانی یک هواپیما ساده تر نیست، اما همانگونه که اختیار در پذیرش برنامه هست، اختیار در پذیرش مجری هم هست. باید در نظر داشت که هر انسان بی سوادی نمی تواند از مقداری فرمول شیمیایی، ترکیب یک دارو را بر عهده بگیرد.کار یک مجری که امام باشد، از ساختن یک قرص ساده تر نیست. مسوولیت امام، بردن بشر در یک راه باریک است .به هر حال مهمترین چیزی که در مسیر و حرکت انسان باید در نظر گرفت، این است که بشر در ارائه برنامه ناتوان است.
بزرگترین دروغی که بشر امروزگفته است این است که تصور می کند بی نیاز است و می گوید بی نیازم.

قانون الهی برای انسان

لباس:
آنکس که «انسان» را نشناخته است حق سخن گفتن را نه در اقتصاد دارد و نه در جامعه شناسی و نه در مسائل تربیتی و ایدئولوژی ، درباره هیچکدامشان نمی تواند کمترین حرفی بزند؛ باید در این مورد سکوت کند.
در این نوع مسائل ، اول باید انسان را تعریف نمود و یا تا به انتها سخن را نگفت. چرا که مجموعه این مسائل همچون لباسهایی می باشند که بریده می شوند تا بر اندام انسان پوشانده شوند.
اقتصاد مانند لباس است برای برهنه نماندن و برای حفظ انسان، چگونه ممکن است لباسی با بدنی مناسب باشد و حال آنکه آن بدن را کسی اندازه نگرفته است؟ خیاطی که مشتری خودش را متر نکرده و اندازه آن را نگرفته است، چگونه حق قیچی گذاردن در پارچه او را دارد؟
او که می گوید من هنوز انسان را ندیده ام ، برای انسان نادیده چه طور لباس می دوزد؟

جهل، عامل رشد مکاتب غیر الهی

نخ کبریت و روشنی آن :
رونق مکاتبی همچون کمونیسم ، مارکسیسم و ... مثل روشن کردن یک نخ کبریت در فضای تاریک است که در یک لحظه همانند صاعقه فراگیر می شود. این فراگیری نور کبریت نه به دلیل زیادی نور آن است، بلکه به دلیل غلظت و ازدیاد تاریکی است. درخشش این نوع مکاتب هم نه به جهت قوت اطلاعات و دانش آنهاست ، بلکه به دلیل شدّت جهل و نادانی است.

نقش تئوری و تجربه در علم

چرخ و چراغ ماشین:
اگر « علم » را به یک ماشین تشبیه کنیم، « تجربه » مانند چرخهای ماشین علم است، و تئوری و تجزیه و تحلیل به مثابه چراغهای این ماشین است.
ماشین هنگام حرکت در جاده ها، با چراغ روشن راه میرود. نور چراغهایش ، جاده رو به رو را، تا ده ها متر جلوتر روشن می کند، تا چرخها بتوانند در آن جاده روشن، مسیر خود را ببینند و روی آن پیش بروند. اگر این ماشین فقط چراغ داشته باشد و چرخ نداشته باشد، هر چقدر هم جاده رو به رویش روشن شود، باز از جای خود حرکت نخواهد کرد و قدمی هم به پیش نخواهد رفت. و نیز اگر فقط چرخ باشد و چراغ نداشته باشد، در آن جاده تاریک راه خود را تشخیص نخواهد داد و قادر به پیشروی نخواهد بود.

استحکام انقلاب در سایه شداید و مشکلات

گونی و برنج در آن:
وقتی که شما یک گونی برنج را بخواهید داخل ظرف دیگری خالی کنید، چیزی نمی گذرد که ظرف دوم پر می شود. این به خاطر هواهایی است که در ظرف، بین دانه های برنج قرار گرفته و به نظر می رسد که ظرف پر شده، اما در حقیقت ظرف پر نشده است و زمانی که ظرف را تکان دهیم، این هواها از بین دانه های برنج خارج می شوند و برنجها فشرده ترگردیده و آن سستی سابق از بین می رود . آجر و موزاییک هم که درست می کنند مواظب هستند تا هوا داخل آن نشود ، زیرا اگر مواظب نباشند و هوا داخل شود، پس از مدتی خشک می شود و با کوچکترین ضربه ای می شکند. زیرا فقط لایه روی آن حالات موزاییک دارد و زیر آن هواست و هوا هم که آن استحکام لازم را ندارد.
خداوند متعال هم که می خواهد این انقلاب مثل این موزاییکهای تقلبی نباشد، هر چه حباب هوا داخل این جریان می گردد، از آن خارج می نماید. حال این هواها از قبیل هوی و هوس و محبت دنیا و ...است که فضای خالی ایجاد می کند و مشکلات به وجود می آورد.
آهن هم انواع و اقسام دارد.نوعی از آن استقا متش زیادتر است و بعضی دیگر با اینکه حجمشان زیاد است، ولی آن استحکام لازم را ندارند و این به آن خاطر است که آن فشردگی لازم را ندارند و آن هوای داخل، باعث عدم استحکام آنها می شود.
آهن آب دیده که با آن شمشیر درست می کنند شاید تا پانصد سال هم شده که با آن جنگیده اند و اینها در خزانه های سلطنتی است. شمشیر « عمرو بن معدی کرب» در خزانه هارون بود. وقتی از هند شمشیری برای او آوردند، گفت شمشیر عمرو بن معدی را بیاورید. با شمشیر هندی روی آن کوبید ولی اثری بر آن نگذاشت، اما وقتی با شمشیر عمرو بن معدی روی آن شمشیر زدند ، آن شمشیر را دو نیم کرد و این به علت خارج بودن هوا از مواد ساخته شده آن شمشیر بود. شما دیده اید بچه را زمانی که به او شیر می دهند ایستاده چند ضربه آهسته به پشت او می زنند تا هواهایی که به همراه شیر خوردن وارد معده او شده، همه خارج گردد. چون اگر این هوا بماند بچه دل درد می گیرد و ناراحتی بوجود می آورد.
بعد از پیروزی هم همین طور است، بعد از آن بایستی تکان خورد تااین غرورها خارج گردد و دفع شود و برای این منظور بایستی قدم به قدم جلو رفت تا سالم ماند وگر نه بر اثر پیروزی بزرگ بیماری بوجود می آید. یک ذره حباب که وارد انسان شد بعدها انسان باید دردها بکشد تا بتواند آن را از خود خارج نماید. مانند دل درد بچه که باعث به خود پیچیدن او می شود و گریه و زاری هم به همراه دارد.

نقش حوزه های علمیه

گلبولهای خون و ریه:
جامعه روحانیت به عنوان ریه یک جامعه اسلامی است. یکی از مراکز بزرگ تنفسی برای جامعه ما حوزه های علمیه هستند، همان طوری که در ریه محلی است که هوای گاز کربنیک دار به آنجا می آید و بیرون می فرستد و هوای اکسیژن دار در خون وارد می شود، حوزه های علمیه هم نقش شان این است که شبهه ها، تردید ها، ضعف ها و ابهام ها را از تمام نقاط جامعه جمع می کنند و به حوزه می برند تا در آنجا پاسخ داده شود و بعد از دریافت مطالب صحیح و اصیل دوباره باید به سراسر جامعه منتقل شود. روحانی مثل همان گلبول خونی است که در خون گردش می کند، کارش این است که در بین جوامع برود و برگردد به حوزه ها، در گوشه و کنار جامعه با جوانان تماس بگیرد و ایراد و اشکالها و شک و تردیدهای آنان را مثل گاز کربنیک جمع کند و به همراه خود به حوزه ها ببرد و خارج کند و بعد حرفهای جدیدی از روایات و آیات و استنباط های تازه به عنوان خون اکسیژن دار به جامعه برگرداند.
امام قلب جامعه است که با تلمبه او این جریان در بین مردم جاری می شود.

هنر، آرایش معنی

داروها:
اطباء داروهای مختلف خودشان را با لعابی از شیرینی می پوشانند تا ذائقه انسان آن را دفع نکند، چون از این معنی استفاده کرده و دریافته اند که انسان از مزه قند و شیرینی لذت می برد و خوشش می آید، این است که لعاب را شیرین می کنند تا به مذاق انسان خوش آید. تاکنون هم ندیده اید که برای چیزی از آب تلخ استفاده کنند تا قابل خوردن شود، الا اینکه بخواهند آن چیز خورده نشود و دفع گردد. بارها دیده اید ما درهایی که می خواهند بچه را از شیر بگیرند پستان خودشان را با یک چیز تلخ ، آلوده می کنند تا بچه از آن زده شود و تمایلی به گرفتن پستان پیدا نکند. پس برای جذب، لعاب شیرین به کار می برند و برای دفع نیز ظاهر تلخ و تند.
در نصیحت و کلام هم محتوا، عین واقعیتی است که می خواهد گفته شود، اما بعضی واقعیتها و نصیحتها گاه تلخ است و اگر لفافه ای نداشته باشد انسان ممکن است از مصرف آنها خودداری بکند.
نقش هنر در این است که واقعیتها را در لفافه شیرین و جذّاب چنان ارائه دهد که مصرف کننده از مصرف اینها منصرف نشود، همانطوری که به قرص، لعاب شیرین می دهند تا با اشتیاق مصرف گردد.
باید تذکرات و بیان واقعیتها را لعابی از هنر بر رویشان بپوشانیم تا برای مصرف کننده جذّاب باشد. مثلاً حافظ که انسان را نصیحت می کند، هنرمندانه نصیحت می کند، به گونه ای که انسان واقعاً مجذوب زیبایی کلام او می شود و تلخی محتوا را تحمل می کند. شما دیده اید که انسان وقتی از غیر وجود خودش و از غیر رجوع به باطن خودش می خواهد دریافت معنی بکند، می گوید که باید از درون دل درست بشود تا کار درست گردد، حافظ در این باره می گوید که:
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد - آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد
می گوید که ما از آن معنی بیگانه ایم و دل از ما می خواهد. دل خودش باید دانای به این معنی بشود، نه اینکه از ما بخواهد. یا اینجا که می گوید:
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود - تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
این تلخ است، اما زیبایی هنر، زهر کلام را می گیرد و آن را شیرین می کند تعبیرهایی که ما می کنیم گاهی تند و گاهی ملایم است، گاهی تند است برای اینکه تکان دهنده باشد و گاهی نیز ملایم است برای اینکه زننده نباشد.
داستانی نقل می کنند که دو نفر خواب یکی از خلفا را که ظاهراً هارون الرشید بوده است، تعبیر کردند. خواب دیده بودند که دندانهای هارون الرشید ریخته است. یکی از آنها تعبیر کرد که بستگانت در زمان حیات تو از دنیا می روند و تو داغ همه آنها را می بینی و این مطلب هارون الرشید را رنجاند. معبَّر دیگر گفت که از این خواب فهمیده می شود که در خانواده هارون هیچکس عمرش به طول عمر او نخواهد بود و طول عمر اواز همه افراد خانواده بیشتر است. در این دو تعبیر اگر دقت کنیم، می بینیم که معنی یکی است، اما نفر دوم تعبیری به کار برد که زنندگی نداشت. چون انسان هنگامی که بداند از همه فامیل عمرش بیشتر است نتیجه می گیرد که عمر آنها کوتاهتر خواهد بود و وفات آنها را او درک می کند و داغ آنها را هم می بیند، ولی اظهار معنی با بیانهای مختلف اثرات متفاوتی به جامی گذارد. پس هنر یعنی به کار بردن تعبیرها و فرمهای مناسب برای تبلیغ.

حجاب، حفاظ انسان

سیمهای برق:
هنگامی که روابط زن با مرد فاقد ارتباطات جنسی باشد، باید حفاظ و حجابی در بین باشد. سیمهای مثبت و منفی برق را در نظر بگیرید که هیچگونه اتصال و اصطکاک با هم نمی کنند، چرا؟ چون پوششی از پلاستیک آنها را پوشانیده است . بین دو دسته از سیمهای مثبت و منفی حجاب ایجاد کرده است، اگر صدها سیم از سیمهای مثبت و منفی کنار هم قرار بگیرند، نیازمند به پوشش نمی باشند. اما اگر پای یک سیم منفی در میان باشد، باید پوششی بین این سیم منفی و آن سیمهای مثبت ایجاد شود. آیا حجاب زندان است برای زن؟ من از شما سوال می کنم : آیا این پوششها برای این سیمها زندان است یا حفاظ ؟ شما دفترتان را که جلد می گیرید ، این جلد برای دفتر زندان است؟

استعمار نو

گنجشک و قفس:
در چند جمله استعمار را معنی می کنم. وقتی می گوییم فلان کشور مستعمره آمریکاست ، ممکن است به ذهن شما بیاید که، بیمارستانهایش خراب است، جاده ندارد، مردمش بی سوادند، فقر و بی سوادی کولاک می کند. نه، این استعمار، استعمار قدیم است. استعمار جدید این نیست، استعمار نو این است که بیمارستانش مرتب باشد، خیابانش نظیف باشد، وضع غذایی و تحصیل و همه اینها خوب باشد. حتی بی سواد هم توی آن نباشد، منتهی برای آمریکا، برای آن کشور استعمارگر باشد. پس استعمار یعنی جایی را به نفع خود آباد کردن، سربازش برای منافع آمریکا کشته بشود. بیمارستانش در جهت منافع آمریکا باشد و ... استعمار این است.
استعمار در نتیجه نهائی اش دیده می شود. وقتی یک کشوری جزء اقمار آمریکا و مستعمره آمریکا می شود، مثل گنجشکی است که کسی گرفته باشد. شما وقتی که مثلاً: گنجشکی را توی قفس می کنید، چه کارش می کنید؟ آبش می دهید، نانش می دهید، همه چیزش هم می دهید، قناری را که توی قفس می کنید، استعمار است، آب و دانه اش می دهید. دلتان می خواهد تخم بگذارد. دکتر هم بالای سرش می آورید. همه وسایل بهداشتی او را هم دلتان می خواهد آماده کنید. شرط استعمار کردن این است که مستعمره را خوب و پاکیزه نگهدارند.
پس بعضی که می آیند و می گویند آن وقتها صف نان نداشتیم، اما حلا صف نان داریم، آن وقتها چه مشکلاتی نداشتیم، حالا مثلا مشکلات داریم، این مقداری کم اطلاعی است. آن موقع این مملکت دیگی بود که برای آمریکا بار گذاشته بودند. شما دیگتان را که می خواهید بار بگذارید، ادویه اش را اندازه می کنید، نمکش را اندازه می کنید، چون می خواهید بخوریدش ، می خواهید خوشمزه اش کرده مصرفش کنید، این مملکت دیگی بود ، که برای آمریکا می جوشید. می خواست بهترین گوشت توی آن باشد، و بهترین پلو تویش پخته بشود، چرا؟ چون می خواست این را بخورد. اما امروز این کشور دیگی است که برای آمریکا نمی جوشد. شما خودتان این ضرب المثل را شنیده اید :« دیگی که برای ما نمی جوشد، چه گوشت حلال در آن باشد، چه گوشت سگ».
آمریکا می گوید این مملکت حالا دیگر برای من نمی جوشد، حالا که نمی جوشد، دلش می خواهد آن را از جوشش بیندازد. دلش می خواهد بد غذا بشود. حالا می خواهد خرابش بکند. چون مال خودش بوده است. پس استقلال یعنی از چنگ آمریکا در آوردن. اگر ما دست آموز آمریکا باشیم ، آمریکا ممکن است همه وسایل ما را هم فراهم بکند. شیره ما را هم بکشد، اما سر و صورت بدهد. مثلاً شما می روید مکه، می گویید چه مملکتی! توی بازارش همه چیز هست و هیچ چیز کوپنی نیست. هر اندازه پول ببری توی بازار، همان اندازه به تو جنس می دهند. نان فراوان، غذا فراوان، همه چیز فراوان.
البته در طولیه هم برای حیوان که می خواهند درست بکنند، همه چیزش فراوان است. آخورش را هم درست می کنند، چون می خواهند چاق و چله اش کنند، بعدش هم سرش را ببرند ، برای اینکه یک گوشت حسابی داشته باشد، پرورش می دهند. پس آن موقع اگر کشاورزی و صنعتمان و تجارتمان بهترین بود، اما بهترین برای ما نبود، بهترین برای آمریکا بود چون ما آن وقت خوراک آمریکا بودیم. ببینید چقدر فرق است؟ آن موقع جوانهای ما را امریکا به اصطبل می برد و به آخور می بست. مگر به آخور بستن چیست؟ به آخور بستن اسب یک جور است، به آخور بستن انسان هم یک جور. انسان وقتی هدفش دنیا باشد، هدفش یک ماشین لوکس داشتن و یک وضع زندگی مرتب و یک خانه خوب داشتن باشد و هیچ توجهی به آخرت هم نداشته باشد، این هم می شود یک طویله برای او. پس این شهدا حق بزرگی که به ما دارند این است که افساری را که آمریکا بر ما بسته بود، و ما را سر آخور دنیا نگه داشته بود، آمدند باز کردند. امام باز کرد، اما به دست همین شهدا. شهداء افسار از دهان ما برداشتند. اگر آنها شهید نشده بودند، ما آگاه نمی شدیم و الان هم با این شهیدهایی که این امت می دهد اهل عالم دارند یکی یکی آگاه و بیدار می شوند.

مفاهیم اسلامی

طلا:
قرآن مطالب مهمش را در لفاف قصه ها بیان می دارد، مثلا جامعه شناسی آن در لابلای قصه هایش نهفته است، همچنانکه طلا را نمی توانیم به صورت شمش استخراج کنیم، بلکه باید از بین ترکیبات سنگهای مختلف استخراج شود و از میان آنها بیرون کشیده شود، همینطور طلای جامعه شناسی و یا اقتصاد اسلامی هم از لابلای همین قصه ها باید بیرون آورده شود . این گونه نیست که قران بابی به نام جامعه شناسی و یا اقتصاد اسلامی داشته باشد.

فلسفه غیبت امام زمان ( عج )

چراغ:
چراغ را از جلو بچه بر می داریم تا به آن سنگ نزند، از قدرت بچه نمی ترسیم ، از خطای او می ترسیم. بنابراین غیبت و غائب بودن برای جلوگیری از اشتباه است، اگر ما چراغ را از جلو بچه بر می داریم دلیل ترس و ضعف ما نیست.
البته اگر تعدادی چراغ داشته باشیم ممکن است تا وقتی چراغ داریم از جلو بچه بر نداریم ، ولی وقتی فقط یک چراغ باقی مانده و یازده تا از آنها شکسته باشد، باید این یکی باقی بماند. پس تا احتمال این اشتباه باشد، غیبت باقی است و از ظهور هم خبری نیست که نیست.

نقش ولایت

سوال:
امام برای اهل عالم مثل قلب است برای اعضاء ولایت یعنی این همانطوری که قلب تو بر دست تو ولایت دارد و نمی شود که دستت یک جایش خار بنشیند و نفهمی . در تمام اعضایت جای چند تا سر سوزن وجود دارد؟ بگو، میلیاردها. حالا یک خار بردار فرو کن در یک جای انگشت پایت، فوری دلت می فهمد، یعنی یک سلولش را زخم می کند، فوری اطلاع به قلب داده می شود.
این انسان ها همه شان به امام زمانشان وصل اند. هر انسانی تحت ولایت است. تو خودت یک سلولی از مجموعه مومنین هستی که امام قلب آنهاست. وقتی گناه می کنی، فوری به امام زمان منتقل می شود، وقتی ثواب می کنی به امام زمان (عج) منتقل می شود و می گوید: « وقتی که اینها گناه می کنند، ناراحت می شوم و برایشان استغفار می کنم ». وقتی کار خوب می کنند خوشحال می شوم و دعایشان می کنم. آیا این دست بدون اجازه قلب کاری می کند؟ آیا می تواند دکانی در مقابل قلب باز بکند و بی اراده او کار کند؟ معنایش این است که این دست فلج و بی اراده است. حالا اگر کسی گفت من قطب هستم، من خودم دسته ای ، جمعی ، ولایتی دارم و بدون ربط با امام زمان ( عج ) خواست دکان باز کند، این مثل این است که این دست فلج شده باشد.

بخش خصوصی، بازوی دولت

کشتی:
نظام یک کشور را به یک کشتی بزرگ تشبیه می کنیم که مردم با آن مسافرت می کنند، کشتی ها گاهی یدک کشهایی دارند که کنار آنها حرکت می کنند و گاهی در درون خود کشتی، قایقها و چیزهای مشابه را دارند که از آن استفاده می کنند. کشتی هر چه بارش سنگین تر باشد بیشتر در آب پایین می رود، به طوری که موجهای بلند که با کشتی برخورد می کنند، ممکن است یک مقدار آب را وارد کشتی بکنند. وقتی آب را وارد کشتی شد، کشتی سنگین تر می شود و پایین تر می رود. پایین تر که رفت، موج دومی اگر بیاید، مثل دفعه قبل، آب بیشتری در کشتی ریخته شد، کشتی بیشتر ته نشین می شود موجهای دیگر بیش از مرتبه دوم، آب در کشتی می ریزد. گاهی به جایی می رسد که بی موج، آب در کشتی می ریزد و کشتی را سنگین می کند و از حرکت می اندازد. ناخدای عاقل و فرمانده لایق کشتی در این حالت سعی می کند اشیاء اضافی را از کشتی بیرون بریزد تا کشتی را سبک کند، گاهی بارهای قیمتی را هم بیرون می ریزد تا کشتی از خطر نجات پیدا کند. حالا اگر در درون این کشتی هزارتا کشتی کوچک همین جور توی کشتی گذاشته اند که به خاطر اینها سنگین شده و نمی تواند حرکت کند، فرمانده می گوید اول کاری که می کنی کشتی ها را بیانداز در آب، این کشتی های کوچک را که از توی این کشتی بزرگ می اندازد روی آب ، اول خود کشتی بزرگ سبک می شود، یک قسمت از این بارها را هم می شود در این کشتی های کوچک گذاشت و کشتی را خلوت کرد و از غرق نجات داد.
حالا دولت به منزله کشتی بزرگ است و مردمی که می توانند یک کار تولیدی انجام بدهند، یک گوشه بار را بگیرند و سامان بدهند، به منزله قایقها و کشتیهای کوچکتر. حال این دو نظریه را با هم مقایسه کنید:یک نظر که می گوید همه این کشتیهای کوچکی که در اطراف کشتی بزرگ دارند حرکت می کنند، همه را متوقف کنید و بار آنها را در این کشتی بزرگ خالی کنید و کشتیها را هم بیندازید در این کشتی بزرگ. یک نظر دیگر که می گوید هر چه قایق بیرون است، بگذارید باشد، اینهایی هم که در داخل داریم آزاد کنیم. مقداری بار هم بگذاریم داخل آنها تا کشتی بزرگ سبکتر شود.
امام(ره) که فرمود: این یک بیماریست که می گویند امور را دولتی کنید،و همینطور است این بیماری است که شما بگویید این کشتی که الان سنگین شده هفت هشت تا کشتی کوچک دیگر را هم که دارد کنار می رود اینها را هم بیاورید بیندازیم داخل کشتی بزرگ، واقعاً این بیماری و عدم توجه است. می گوید ما که اطمینان نداریم اینها روی آب چه کار می کنند؟ ما باید اشراف داشته باشیم، اینها گاهی دور می روند، گاهی نزدیک می شوند، با سیاست حرکت ما خیلی تطبیق نمی کنند، فکرمان را راحت کنیم. بریزیمش اینجا، دیگر نخواهیم ببینیم چه می کنند و چه نمی کنند!!
خوب،اگر این کشتیها را ریختیم در این کشتی و سنگین شد، آب در داخل این کشتی می رود. تورم به معنی آب در داخل کشتی رفتن است. تورم، تورم را زیاد می کند، خود تورم، تورم زا است. اگر آب در کشتی برود، خودش باعث این می شود که دفعه دیگر آب بیشتری در کشتی برود، چون شما وقتی چیزی را گران خریدی، بعد کار خودت را هم گران می فروشی. هر کسی دید چیزی برایش گران تمام شد، مجموع هزینه اش را حساب می کند و قرار داد می بندد و مشکل، مشکل تر می شود. پس درنظام اسلامی، بخش خصوصی به منزله بازویی برای دولت است و نباید باری بر روی دولت باشد، بلکه باری را هم از روی دوش دولت بردارد. بخش خصوصی وقتی کارمند می گیرد، مالیات می دهد، دیگر دولت نیاز ندارد برای آن فرد حقوق تعیین بکند و مخارج بدهد. یک مقدار از مخارج دولت را از روی دوش دولت بر می دارد و کار را سبک می کند. در نظام سوسیالیستی بخش خصوصی وجود ندارد، همه چیز آنها دولتی است. یعنی آنها اجازه این که یک قایق کوچک هم بیرون از کشتی حرکت کند نمی دهند، همه اش را می ریزند در داخل کشتی.

زندگی و هدفداری

پدر:
توجه به آخرت بادهایی را که در سر انسان است بیرون می کند، توجه به خدا انسان را مودب می کند. شما به فرزندان خودتان نگاه کنید، وقتی از یکجا مثلاً دریچه و روزنه ای به رفتار آنها نگاه می کنید و آنها خبر ندارند که شما آنها را می بینید، گاهی به هم می زنند، گاهی آن بزرکتر به کوچکتر تحمیل و اعمال قدرت می کند، کوچکتر به بزرگتر پرخاش متقابل می کند، وقتی شما به اتاق پا می گذارید و آنها را می بینید، ماجرای آنها تمام می شود.چرا بچه تا پدر را ندیده، نوعی عمل می کند، وقتی پدر را دید، نوعی دیگر عمل می کند؟ چون او رب خودش را می شناسد. در روایت داریم به بچه هایتان اگر وعده ای دادید عمل کنید، چون آنها شما را رازق خود می دانند. رازق حقیقی خداست. بچه هایی که پدری برای خودشان احساس نمی کنند و نمی شناسد و رسمیت برایش قائل نیستند، شرق و غرب هم مثل بچه های ولگرد و تربیت نشده اند. بچه های تربیت نشده و ولگرد اگر بیفتند در راه دزدی ، قهرمان دزدی می شوند و اگر در شرارت بیفتند، قهرمان شرارت می شوند.
حسین بن علی ( ع ) در حرکت عاشورا می گوید، من برای کسب قدرت یا برای دعوا بر سر دنیا و امثال آن قیام و خروج نکردم:« ما خرجت اشراًولابطراً » من برای اصلاح در دین خدا قیام کردم، منظور من این نبود که درخششی پیدا کنم، در عالم بدرخشم و معروف و مشهور بشوم، حتی محبوب مردم بشوم. منظور من این بود که این مأموریت حیات دنیا را که خدا به من داده و مرا به این دنیا فرستاده و بعد، من برای ادای گزارش به سوی خدا برمی گردم، بتوانم در حضور خداوند گزارش قابل قبولی از مسافرت به دنیا ارائه بدهم، چون حسین بن ( ع ) مسافر و مأمور است، و باید گزارش خودش را از این مسافرت موبه مو به فرمانده خودش ارائه کند. همه انسانها مأموران الهی اند و این حیات دنیا مأموریتی برای همه اهل عالم است که به دنیا بیایند و مأموریت خودشان را تمام کنند، بعد گزارش سفر و کار و مأموریتشان را به خداوند که فرمانده آنهاست، ارائه بدهند.
مسلمان خود را در این حیات دنیا در حین مأموریت احساس می کند. احساسش این است که من مو به مو آنچه را در این سفر انجام می دهم باید گزارش کنم و اگر من گزارش نکنم، آنها به من ارائه می دهند. من اگر آنچه را که انجام داده ام پنهان کنم، آنها به من نشان می دهند. یک مأمور وقتی به سفری می رود با فردی که احساس مأموریت نمی کند، فرق دارد. یکی احساس می کند این سفر، سفر تفریحی تفرج است ، یکی فکر می کند سفر، سفر تحقیق است، یکی فکر می کند سفر، سفر تنوع هست. اینها هر کدامشان یک جور عمل می کنند. آنکه برای مأموریت آمده در هر جا می خواهد توقف کند، به حکم مأموریت خود نگاه می کند که به او گفتند کجا توقف کن، چقدر توقف کن و در حین توقف چه بکن، با که حرف بزن،با که تماس بگیر، منزل دوم کجاست و باید کجا توقف کنی و باید آنجا چگونه مأموریت را انجام بدهی. این سفر فرد مأمور است. اما کسی که سفرش سفر مأموریت نیست، هر جا باصفاتر بود همانجا توقف می کند و تا هر اندازه که برایش کیف و تازگی داشت، در آن محل می ماند و هر چیزی را که برایش لذت بخش بود، انجام می دهد. آزاد است و احساس می کند که آنچه را که دوست می دارد باید انجام بدهد.
شرق و غرب به این حیات دنیا به عنوان سفر تفریحی نگاه می کنند و به خودشان به عنوان فرد آزاد و مختار و بی مسوولیت نگاه می کنند. برنامه آنها خوشی هر چه بیشتر و قدرت هر چه قویتر است. این قدرت چگونه به دست بیاید و این لذت از چه راه حاصل بشود، برایش مطرح نیست. اقتصاد شرق و غرب متناسب با آن ایدئولوژی، عقیده و برداشتشان از حیات دنیاست، چون می خواهند لذت ببرند و لذت مجانی نمی شود. چون می خواهند خوش باشند، خوشی خرج دارد. چون می خواهند مقتدر باشند، قدرت داشتن زحمت دارد. تلاش شرق و غرب برای اینست که در نظر گرفتند مصرف کنند. آنها زندگی می کنند تا زنده باشند. مأموریت نهایی را برای خودشان این می دانند که این حیات چگونه تمام بشود.

تکالیف اجتماعی _ سیاسی

گرداب:
فرض کن دریایی است و در وسط آن گردابی، گرداب شهرت. چون فردی که دست شنا دارد، از کنارآن می گذرد و می آید زمام امور در دست می گیرد. امام مسلط بر امواج است و غریق را می آورد و نجات می دهد. اگر آن کس که دست شنایش زیاد خوب نیست، در مسابقه هایی که می دهند که چه کسی زودتر به گرداب برسد، در این میان افرادی هستند که موج زیر پایشان می زند و به ساحل پرتابشان می کند و فقط افرادی هستند که می توانند به گرداب نزدیک شوند. یعنی کسی که دست شنا ندارد غرق می شود، چون آنجا گرداب است. مجلس برای کسی که نداند چه می کند، گرداب است. اگر کسی رفت و در آنجا غرق شد، چه خواهد کرد؟ اگر کسی احساس کند که برای نمایندگی بهترین است، اما مردم او را قبول نکردند و رأی نیاورد، این رأی نیاوردن مثل موجی می ماند که این نماینده را به ساحل پرتاب کرده است و موفق به نجات شده است، چنین فردی تکلیف شرعی خود را انجام داده است.
گاهی خدا به انسان کمک کند، ولی انسان نمی داند که خدا کمکش کرده است. خضر کشتی را سوراخ می کرد، موسی گفت کشتی مردم را سوراخ کردی، الان سرنشینان کشتی غرق می شوند، جواب خدا را چه می دهی؟ کار خضر به خیر اینها بود. پس اگر انسان را کنار زدند، باید احساس کند که به ساحلش انداختند تا ان شاءالله شناگر خوبی بشود و بعد با درایت بیشتری بیاید و گرداب را مهار کند.
برای کسی که می تواند بر گرداب مسلط بشود، بر جوّ مسلط بشود، حضور در صحنه، و آمدن در این مسوولیتها مبارک است. امام فرمود:« خدا نکند قبل از آنکه انسان خودش را ساخته باشد دنیا به او رو کند» این یک دعا است برای کسی که هنوز نتوانسته برای شناوری در گردابها سلطه داشته باشد.

علوم جهت دار

حوزه و دانشگاه:
دانشگاه منهای حوزه و علم منهای دین غذاست، اما غذای کرمی و جانوری انسان است. مثل برگ درخت توت که خوراک کرم ابریشم است، رشد می کند، قد می کشد، اما با « وجود کرمی» قد می کشد، آن شعور پروانه ای غذای دیگری می خواهد. غذای روحانی می خواهد. اگر کسی می خواهد وحدت دانشگاه و حوزه را مطرح کند، باید رابطه علم و دین را با هم مطرح کند، حوزه مظهر دین است و دانشگاه مظهر علم. دانشگاه منهای حوزه، علم منهای دین را به وجود می آورد. علم منهای دین مربوط به« بشریت» انسان هست، اما مربوط به « انسانیت» انسان نیست. دست و پای جانوری انسان رشد می کند، اما دست و پای انسانیت انسان کوتاه و کوچک می ماند. قلب، روح، عقل، رشد نمی کند، اما هوش رشد می کند. فرق است بین نور و هوش. هوش مکانیکی و تکنولوژی با علم منهای دین رشد می کند، یعنی این انسان با علم منهای دین ترقی می کند، اما ترقی در اسباب ظاهری، فهم رشد کرده اما فهم در مسائل دنیایی؛ قدرت زیاد شده اما در مسائل دنیایی؛ این انسان جانور پیچیده ای شده، بخش جانوری انسان را این علم، پیچیده تر می کند، اما بخش انسانیت انسان را رشد نمی دهد، خفه می کند. انسان در این حالت به چه صورتی در می آید؟ به صورت همان پیله ای که پروانه در آن نتوانسته رشد بکند.یعنی پیله را گرفتی ریختی در آب جوش، از آن ابریشم می گیری. این دانشگاه ابریشم می دهد. رشد صنعتی، ابریشمی است که از دانشگاه می گیرند. رشد اقتصادی از آن می گیرند، شعور رشد نمی کند، اما مال رشد می کند. این همه انسان که در علم منهای دین مصرف شدند، مثل پیله هایی بودند که از آنها ابریشم گرفته شد. اگر کتابهایی که این دانشمندان نوشتند بخواهند در شبستان این مسجد جا بدهند و زمین تا سقف را پر کنند،جا نمی شود. منتهی همه اینها ابریشمی است که از این دانشمندان گرفته اند. خودشان خفه شدند، اما ابریشمشان گرفته شد .
دستگاه خلقت، دستگاهی است که انسان اگر حرفش را گوش نکرد، کار از انسان می کشد. خدا بیکار ننشسته که مخلوق درست کند که کار از او نگیرد. تا آخر از او کار می کشد. شیطان در مقابل خدا مقاومت کرد. اما بدبخت نمی داند که خدا دارد صبح و شام از گرده اش کار می کشد. مخلوقاتش را با این شیطان تصفیه می کند. نخود لوبیاهاشان را پاک می کند، خبیث و طیبشان را جدا می کند. این شیطان عمله بی مزد و مواجب خداست که در آخر چوب هم خواهد خورد.
هر کس به جایی رسید، از مبارزه با شیطان رسید. شیطان می گوید من رفتم سر به سرشان گذاشتم، با من مقاومت کردند به این مقاومت رسیدند. خدا اینجوری مخلوق را ول نمی کند. شما خیال می کنید همین جوری مفتی به شیطان گفت:« انک لمن المنذرین الی یوم الوقت المعلوم» تو مهلت دادی تا روز وقت معلوم عمر داشته باشی.
نه، شیطان نمی فهمد، اما خدا می فهمد. اصلاً گفت ما برنامه تصفیه داریم، برو هر کار می خواهی بکن. نه این که اینها را تفکیک می کنی خوب و بدش از هم جدا بشود، اصلاً ما این عالم را خلق کردیم که خوب و بد از هم جدا بشود، اصلاً ما این عالم را خلق کردیم که خوب و بد از هم جدا بشود. تو خیال کردی سر به سر ما گذاشته ای؟ رسماً به شیطان می گوید برو در مالشان شریک شو، در اولادشان شریک شو، برو هر کاری از دستت می آید کوتاهی نکن. این است دستگاه خلقت. این است که به انسان می گوید: ای انسان! از این راه برو، انبیاء می آیند می گویند از این راه برو.اگر انسان لج کرد و گفت نمی روم، خلقت از او کار می کشد تا لحظه ای که بخواهد بمیرد. از چنگیز خدا کار کشید، از هیتلر و فرعون کار کشیده، خودش می گوید:« و جعلناهم ائمة یهدون الی النار» اینها را قطب دعوت به سوی آتش قرار داده و کار کشیده است. گفتیم نکنید این کار را و کردند. شدند دستگاه خبیث جذب کن. شما فرض کنید هم کهربا و هم آهن ربا دارید. ظرفی از کاه و آهن به هم مخلوط شده دارید. کهربا را می گیرید کاهها را برمی دارد. آهن ربا را می گیرید، آهنها را بر می دارد. انبیاء پاک اند و پاک ربا، هر پاکی به آنها وصل می شود. شیاطین خبیث اند و خبیث ربا، هر خبیثی به آنها وصل می شود.
وحدت حوزه و دانشگاه، یعنی اینکه دانشگاه مثل دانشگاه اروپا و آمریکا نشود و فارغ التحصیل دانشگاه در پیله خودش نمیرد و دلش خوش باشد که از او ابریشم گرفتند، از او معلومات گرفتند. نه! از پیله تعلقات و آرزوها پرواز کند و انسان بشود و دانشگاه جایگاه انسان سازی بشود. فرق بشر و انسان همین است، بشر دوره کرمی انسان است و انسانیت دوره کمال و پروانگی است. دانشگاه را به حوزه وصل می کنند تا رشد روح و رشد حیات به آن منتقل بشود. علم باشد، اما در خدمت تقوا، مثل دانشگاههای خارج نباشد که علم در خدمت هوا و هوس و توسعه طلبی است. علم وقتی در خدمت توسعه طلبی شد، دانشمندان و دانش، وسیله هلاکت مردم می شوند. با دانشگاهها بمب اتمی به وجود می آید، با دانشگاهها جنگ بوجود می آید و شهرها خراب می شود. وحدت حوزه و دانشگاه این است که دانشگاه دانش کشور اسلامی را رشد بدهد، سلاح بسازد برای جلوگیری از جنگ، برای اصلاح دادن به هم. قدرت پیدا کند برای گرفتن قدرت از دست اشرار، تا آنها که می خواهند انسانها را به جنگ همدیگر بیندازند از بین بروند. فتنه انگیزان و فتنه در عالم از بین بروند. « و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه» جنگ، جنگ، تا رفع فتنه، این شعار قرآن است. دانشگاهی، راه رفع فتنه و راه اصلاح انسانها و آشتی انسانها با هم را بیاموزد. انسانها در دوره کرمی شان همدیگر را می خورند. در دوره پروانه ایشان با هم پرواز دسته جمعی می کنند. تا انسانها پروانه نشوند، با هم صلح نمی کنند. قلب انسانها با هم در صلح است، اما نفسانیت انسانها با هم در جنگ است. قلب از عالم روح است، از پیش خداست، از یک جا آمده و همه را به یک جا دعوت می کند. تا بشرها به مقام انسانیت نرسند دعوا هایشان تمام نمی شود. امام مگر نفرمود اگر این شهر تهران را پر کنند از انبیا، اینها با هم دعوا نمی کنند، حوزه می خواهد بیاید در دانشگاه تا صلح و آشتی و وحدت و حیات را به دانشگاه عرضه کند، پس هم باید از طریق دانشگاه، تخصص را کسب کرد و هم از طریق حوزه، تعهد را کسب نمود و با آن ضمیمه کرد.

چشم دل

غذا:
وقتی انسان غذای مشتبه و حرام وارد دهان کرد، کلام مشتبه و حرام از دهان خارج می کند. صادرات و واردات دهان با هم مناسب است و سنخیت دارد. شخصی که می خواهد زبانش در مهارش باشد، باید دهانش در اختیارش باشد. لقمه مشتبه و حرام نخوردن زحمت و رنج دارد.
پس وقتی انسان غذای مشتبه مصرف کرد، کلام مشتبه هم از دهانش صادر می شود. کلام که خراب شد، عمل ضایع می شود. این زبان، زیر آب عمل انسان است. شما وقتی شیر آب را باز می کنید تا حوض پر بشود، اگرشکافی زیر این حوض داشته باشد، یا زیر آبش باز باشد، هر چه شما از بالا آب بریزید، از زیر می رود. آن وقت ها که چاه و منبع بود، با زحمت از صبح تا عصر آب می کشیدند، می ریختند توی حوض. اگر حوض سوراخ بود، تا صبح همه آبها رفته بود. باید اول شکاف حوض را بگیری و زیر آب حوض را ببندی، آنگاه آب در حوض بریزی. زبان، زیر آب عمل است. اگر این چاک دهان درست مسدود نبود، اگر زیپ دهان خوب بسته نشده بود، اعمال صالحی که در سالیان دراز انجام می دهی، مثل آب حوض است. مدتها جمع می کنی، یکدفعه خالی می شود. اینها را می گوییم« حبط عمل» کرم ابریشم بعد از اینکه دوره کرمی خودش را به کمال رساند، منزوی می شود، در خود فرو می رود و آب دهان خودش را به دور خودش می پیچد و در داخل آن محفظه یا آن پیله، خلقت او عوض می شود. یک چرخنده و خزنده تبدیل به یک پرنده می شود. اندام جدید پیدا می کند، چشم دوره کرمی یک دید دارد، چشم دوره پروانه ای یک دید دیگر. دست و پای دوره کرمی یک تحرکی، حرکتی، نقل و انتقالی دارد، بالهای دوره پروانه ای یک نوع پرواز و سیر و حرکت دیگری دارد. معده دوره کرمی، سبزی خوار و برگ خوار است، معده دوره پروانه ای، شهد گل مصرف می کند، چیزی غیر از شهد گلها در شأن او و مناسب با او نیست.
عالم، با زبان مثال با ما صحبت می کند. خدا با زبان مخلوقات خودش به ما درس و تعلیم می دهد. یک درسی که به ما می دهد این است که موجوداتی قابل تبدیل به وجود بالاترند، از یک دوره پایین به یک رده بالا ترقی می کنند. این جور نیست که کرم که از تخم متولد شده، باید در همین کرمی بماند و از دنیا برود. نه، می تواند تبدیل به یک عالم و دوره دیگری بشود. به ما انسانها می گوید ای انسان! تو اگر محتاج به چشم و گوش و دست و زبان از مادر متولد شدی، این دلیل آن نیست که تو به همین صورت بمانی و عوض نشوی. ممکن است تو در این دوره چشم جدید، گوش جدید، فهم جدید، دست و پای جدید پیدا کنی. فکر نکن که تنها همین دست و پا و چشم و زبان است که با آنها متولد شده ای و با این اعضاء از دنیا می روی. چشم و دست و پا و زبان دیگری در انتظار توست، سعی کن از این فرصت حیات دنیا نروی بلکه پروانه از دنیا بروی. دوره حیات را طی کنی و رویش خودت را به دست آوری.
انبیاء آمدند به انسان بگویند ای انسان! بدن تو پیله توست. در این پیله باید پروانه انسانیّت تو شکل بگیرد. قلب تو، روح تو در اینجا چشم پیدا کند. از قرآن شاهد بیاورم.
خداوند می فرماید:« افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها او اذان یسمعون بها» آیا اینها در این زمین سیر نمی کنند؟ سیر یک معنایش گردش سیاحت و بررسی است، یک معنایش هم سیر و ترقی است. یعنی در این زمین سیر تکاملی داشته باشند، در این دوره حیات درجا نزنند، متوقف نشوند، برای آنها قلبی پیدا بشود که با آن تعقل کنند. یعنی ای انسان تو بعد از سیر، قلب پیدا می کنی، قلبی که با آن فهم و عقل پیدا کنی. دستگاه قلبی تو به وسیله عبرت گرفتن از عالم و مطالعه روی خلقت شکل می گیرد، قلب رویش پیدا می کند، جوانه می زند و مرحله جدید حیات تو بعد از مطالعه و عبرت گرفتن بر تاریخ و بر روی هستی آغاز می شود. بروند و در خلقت بگردند، تا گوشی پیدا کنند که با آن بشنوند. یعنی این گوشی که تو داری، گوش حیوانی است و شنوایی ندارد. باید گوش روحانی پیدا کنیم و با چشم معنوی ببینیم.
در آخر آیه می فرماید:« فانها لاتعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور».
چون این چشم سر نیست که نابینا می شود، چشم دل است که نابینا می شود. نا بینایی از چشم نیست، نابینایی از دل است. آنکه رویش دل پیدا کرده به چشم دل بینا شده است. آنکه در همان مرحله جانوری مانده، نابیناست، چشم دلی ندارد، گوش دلی ندارد، هوش دلی ندارد.
از قرآن می فرماید:« مثل الفریقین کالاعمی والاصم والبصیر والسمیع هل یستویان مثلاً»
از این دو فریق، عده ای در زمین سیر کردند، دقت کردند، از گذشته ها عبرت و درس گرفتند. عده ای هم سر را زیر انداختند، به دنیا و حیات دنیا مغرور شدند. این دو فریق فرقشان فرق نابینا و ناشنوا با بینا و شنواست. آنکه قلبش رویش پیدا کرده، بینا و شنوا شده است، آنکه قلبش رویش پیدا نکرده نابینا و ناشنوا مانده است. برای آنکه چشم دل باز بشود زحمت و رنج لازم است. جهاد با نفس و دل کندن از دنیا لازم دارد. با مشقتها عادت کردن برای خدا لازم است. وقتی انسان عملی را برای خدا انجام می دهد، آن دل زنده می شود، کرم به پروانه تبدیل می شود، جانور به انسان تبدیل می شود.
قرآن می فرماید:« من عمل صالحاً من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیاة طیبة» هر کس عمل صالحی را از روی اخلاص انجام بدهد و قصد خود و دنیای خود در دلش نباشد، ما او را زنده می کنیم به حیات پاکیزه ای، یعنی ای انسان! یک حیات دیگر در انتظار توست که آن حیات طیب است. طیب در مقابل خبیث، یعنی این حیات جانوری صرف، یک حیات خبیث است.
اگر انسان فقط برای دنیا کار بکند ، زندگی است اما یک زندگی خبیث. اگر کار برای خدا بکند، این حیات طیب است، دوره پروانه ای است. در قایسه حوزه و دانشگاه به همین مناسبت این را عرض بکنم.

بازگشت به گلشن پیام