بوستان:مثل ها و پندها جلد 1

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از مثل ها و پندها جلد 1)
پرش به: ناوبری، جستجو
مثل ها و پندها جلد 1

محتویات

آثار گناه

سیر خورده و بوی سیر:
آن کس که خود سیر خورده است، دیگر بوی سیر را، نه از خود و نه از دیگران، احساس نمی کند. کسانی این بوی سیر را احساس خواهند کرد که خود سیر نخورده باشند.
گناه نیز بوی بدی دارد که خود گناهکاران به علت ارتکاب گناه، آن بو را احساس نمی کنند؛ اما آن ها که مرتکب گناه نمی شوند کاملاً بوی نا مطبوع آن را استشمام می کنند.

قیامت، گویا کننده باطن ها

نوار ضبط صوت:
هیچ کس با نگاه یا لمس یک نوار نمی تواند درک کند که آن نوار پر است یا خالی، و اگر پر است چه مطلب یا مطالبی در آن ضبط شده است؟ ظاهر نوار هیچگونه نشانی از ضبط صدا یا خالی بودن نوار ندارد؛ مگر اینکه در دستگاه قرار داده شود.
نطق اعضا و جوارح نیز در قیامت مانند نوار ضبط صوت است که در آن دستگاه آنچه دارند آشکار خواهند نمود. و همچنین ظاهر انسان ها، همانند نوارها مشابه یکدیگر است و یک دستگاه خدایی می خواهد که انسان با داشتن آن بتواند از درون و حقیقت انسان ها مطلع شود.

عُجب، عامل رکود

چاقی و رژیم غذایی :
کسی را که غذا چابک تر و قوی تر کند از خوردن غذا منع نمی کنند؛ حتی بیشتر هم می دهند. اما کسی را که با خوردن، گوشت زیاد می کند، از خوردن منع می کنند و ناچار است غذایی بخورد تا از حرکت باز نماند.
حالات معنوی برای عدّه ای سرعت در سیر و چابکی به بار می آورد، از این رو بیشتر به او می دهند. ولی اگر کسی را مغرور و محجوب کرد، خداوند از روی لطف و رحمتی که به او دارد قطع می کند تا چابک شود و از حرکت باز نماند.

دنیا، دام شیطان

قلاب ماهیگیری وگوشت سر آن :
ماهی به طمع گوشت قلاب می آید و در دام می افتد و صید می شود. شیطان قلاب است و دنیا گوشت قلاب. در دنیا به هر چیزی که علاقه مند شوید در قلاب شیطان افتاده اید و با علاقه به هر یک از مظاهر دنیا، شیطان بر شما سلطه پیدا می کند.

عمل، پشتوانه استجابت دعا

چک :
دعا همانند این است که شما می خواهید چکی را بکشید و حواله ای را بگیرید. پس می بایست پولی در حساب داشته باشید.
کارهایی که در طول هفته انجام می دهید، همانند پولی است که به حسابتان واریز می کنید. اگر در طول هفته خدماتی انجام نداده باشید چطور می خواهید چکی بکشید؟!
اعتبار چک شما به میزان موجودی شماست. نه به میزان رقمی که روی چک می نویسید.
مثلاً اینکه می گویید: « خدایا! پرچم اسلام را سربلند نگهدار » این خود همانند یک چک است، پس باید عملی در حسابتان باشد تا این چکی را که کشیده اید، برگشت نخورد. اگر در حسابتان چیزی نباشد و چکی بکشید دستگیرتان می کنند؛ چون چک بی محل کشیده اید. باید محلی برای این چکها، که همانا اعمال ما می باشند، گذاشت.

سپاس نعمت ها

پُستچی و نامه :
وقتی پستچی نامه ای را به شما می دهد با پستچی که سابقه دوستی ندارید، نامه دوست یا پدر یا مادر شماست که پستچی به شما می دهد. پدر یا مادر یا دوستان و نزدیکان هر کدام یک پستچی هستند و آنچه که به ما می دهند، نامه و هدیه الهی است. این صحیح نیست که انسان نامه را بگیرد و فقط از پستچی تشکر کند واین نامه را در جیب خود بگذارد. نامه را به شما می دهند تا بخوانید و پاسخ را به نامه نگار بدهید.

غلبه بر نفس

وزنه بردار و قالی زیر پای او وزنه بردار هر چقدر هم که قوی باشد و حتی بتواند صدها قالی را بلند کند، به هیچ وجه نمی تواند قالی زیر پای خود را که روی آن نشسته است، بلند کند. انسانی که می تواند همه را قانع کند ولی خود را نمی تواند قانع بسازد، بدین جهت است که این « خود » همزاد انسان است، همکلاس و همرتبه اوست، و انسان هر چه را که آموخته « خود » او هم یاد گرفته است. نفس انسان همانند قالی است که زیر پای انسان است.

توبه، تغییر وضعیت نسبت به خدا

تغییر وضعیّت زمین نسبت به خورشید :
خورشید همیشه نورافشانی می کند و زمین یکی از میلیون ها نقطه است که می تواند از نور خورشید استفاده کند. برای اینکه زمین بتواند از نور خورشید بهره برداری کند باید وضعیت خود را در مقابل خورشید تغییر دهد و در مقابل آن قرار بگیرد.
اینکه در شب، قسمتی از زمین از نور خورشید بی بهره است، نه برای این است که خورشید به طرف زمین نمی چرخد و خود را تطبیق نمی دهد، بلکه زمین باید موضع خود را تغییر دهد. « توبه » تغییر وضعیت انسان است نسبت به خدا، نه تغییر وضعیت خدا نسبت به انسان.
انسان باید موضع خود را تغییر دهد، نه خدا. وقتی انسان موضع خود را تغییر داد، از رحمتهای تازه الهی بهره مند می شود. اصولاً معقول نیست که گفته شود خدا وضعیت خود را نسبت به ما تغییر دهد، بلکه ما باید وضعیت خود را نسبت به خدا تغییر دهیم.

آینه ی نفس و عقل

انواع آینه ها :
آینه ها سه نوع هستند: آینه ساده که هر چیزی را همانگونه که هست نشان می دهد. آینه محدب که بعضی قسمت ها را کوچک نشان می دهد و آینه ی مقعر، که بعضی از قسمت ها را بزرگ جلوه می دهد.
عقل، آینه ساده ایست که سعی می کند همه چیز را همانگونه که هست نشان دهد، ولی نَفس، آینه مقعر و محدب است که سعی دارد آنچه را که خود دوست دارد بزرگ جلوه دهد و آنچه را نمی پسندد کوچک نمایش دهد.

عامل قساوت قلب

قطب شمال و قطب جنوب :
خورشید همیشه نورافشانی می کند و هیچگونه تبعیضی در بذل اشعه ندارد، ولی قسمت هایی از زمین مانند قطب شمال و جنوب به خاطر اینکه نمی توانند خود را در معرض نور خورشید قرار دهند، همیشه یخ زده و منجمد هستند و با اینکه خاک و آب قطبین مانند زمین های دیگر مستعد رشد هستند، همیشه در یخبندان به سر می برند.
رحمت الهی دائمی است: « یا دائمَ الفَضلِ عَلَی البَریَّه ». اگر انسان موانع را برطرف کند، می تواند از آن رحمت های واسعه، بهره کامل را ببرد و به هر مقدار که در مقابل این تابش موانعی باشد، دل انسان منجمدتر می شود و این همان قساوت قلب است. وقتی دنیا مانع تابش نور الهی و رحمت های واسعه ی ربوبی گردد، دل انسان یخ می بندد و برای ذوب این انجمادها باید ابتدا موانع را برطرف کرد.

قیامت و بروز آثار گناه

طفل در رحم :
بسیاری از امراض، ممکن است در رحم به انسان وارد شود، ولی در آنجا درد و عذابی برای او ندارد، بلکه پس از تولد است که رنج و عذاب آن مرض به سراغ انسان می آید و باعث درد و اندوه می شود. چرا؟ چون مثلاً پای این جنین نقص و عیبی دارد، یا دستگاه گوارش او ناقص و معیوب است. اما از آن روی که در رحم به آنها احتیاجی ندارد و نمی خواهد مورد استفاده قرار دهد، متوجه مرض و نقص و عذابشان نمی شود. ولی وقتی متولد می شود و می خواهد در این دنیا با پای خود راه برود و با جهاز هاضمه خود، عمل گوارش غذا را انجام دهد، تازه با رنج نقص خود آشنا می شود و عذاب آن نقص و مرض را احساس می کند. به عبارت دیگر، وقوع بیماری در یک زمان و بروز درد و رنج آن، در زمانی دیگر رخ می دهد؛ یا بهتر است بگویم در این مورد، ریشه ی بیماری، درد ندارد، اما آثارش درد دارد.
در مورد تشابه این وضع با مسئله معاد هم باید گفت، آنچه از نقص و ضعف وکمبود یعنی گناه، فتنه، فساد، ظلم و جور نسبت به دیگران در این دنیا از انسان سر می زند، مشابه همان امراضی است که در رحم به سراغ انسان می آید، اما حاصل و آثارش در آن دنیا در مرحله معاداست که احساس می شود و انسان را عذاب می دهد .

دشمن درونی

اسراییل :
هر کس در درون خود اسراییل دارد. اسراییل درون هر کس متعلق به دنیای اوست. این اسراییل بود که آن اسراییل را به وجود آورد.

غرور و عجب

مقصد :
آن کسی که مقصدی در پیش دارد؛ تا آنگاه که در حال سیر به سوی مقصد است، قسمت های طی نشده را می بیند. اما آنگاه که پشت به مقصد نمود، قسمت های طی شده را خواهد دید. مقصدی که شما نیمی از آن را پشت سر گذارده اید و نیمی از آن را در پیش رو دارید، طبیعتاً تا در حال سیر هستید نیمه سیر نشده را می بینید، اما همین که پشت به مقصد نمودید نیمه سیر شده را خواهید دید. همچنین است حال و هوای آن کس که رفته ها و نرفته، کرده ها و نکرده های خویش را می بیند. آن کس که رفته ها و کرده های خود را می بیند باور کند که پشت به مقصد دارد و آن کس که نرفته ها و نکرده ها را می نگرد تردیدی نداشته باشد که رو به مقصد دارد.

آبیاری عمل با نیت

آب شیرین و آب شور :
با آب شیرین می شود کشت کرد، اما با آب شور نمی شود.
آب شور، بعضی درخت ها را می خشکاند. کارهایی که انسان انجام می دهد، همچون درختی است که می کارد و با نیاتش آن را آب می دهد. تا نیات خالص است این درخت ها خرم و باشکوه اند، اما وقتی که نیّات دیگری پا در میان می نهند مثل این است که آب شور با آب شیرین مخلوط شده باشد. طبیعتاً در چنین صورتی پژمردگی و خشکی درخت غیر قابل اجتناب است.

توبه و گناه

آب و کشتی :
شما دیده اید هنگامی که کشتی روی آب حرکت می کند، ممکن است آب موج داشته باشد و این آب در کشتی بریزد. بر اثر آن کشتی سنگین تر می شود و یک مقدار بیشتری در آب فرو می رود، آنگاه، موج که پیش می آید آب بیشتری در کشتی می ریزد و باز دوباره پایین تر می رود و در مرتبه دیگر بر اثر موج، آب بیشتری در کشتی می ریزد. مثلاً اگر بدنه کشتی چهار متر از سطح دریا بالاتر باشد، تا این موجها چهار یا پنج متری بالا نیایند، آب در کشتی نمی ریزد. اما اگر چند موج پنج متری بزند، آب در کشتی می ریزد و بر اثر آن مثلاً کشتی یک متر پایین تر می رود؛ یعنی سه متر ارتفاع پیدا می کند. در قبل، اگر موج چهار متری می آمد آب در کشتی نمی ریخت، اما حال با موج چهار متری هم آب در کشتی می ریزد و همینطور این سیر به هم مربوط می شود که هرچه در کشتی بیشتر آب بریزد، کشتی هم بیشتر در آب فرو می رود و هر چه کشتی بیشتر در آب فرو برود مسلماً آب بیشتری در کشتی می ریزد.
مسائل، اینگونه به هم مربوط می شوند و این از انسان است که علقه و روی علقه و تعلق روی تعلق می آید. دلبستگی روی دلبستگی و تاریکی روی تاریکی می آید و اگر بتوان این آب هایی را که در کشتی ریخته، خالی کرد، سطح کشتی از آب بالاتر می آید.
این انسان هم که در این عالم مادی قرار گرفته، مثل کشتی روی آب است و هر چه آب کمتر در کشتی باشد، این کشتی بر آب مسلط تر است و خطر غرق شدن هم کمتر است و سبک بال تر و سریعتر حرکت می کند.اما هر چه آب همراه خودش بیشتر بردارد، سنگین تر می شود و بیشتر فرو می رود و دیگر دریاها مسلط و مسخرش نیستند؛ بلکه دریاها بر او مسخر و مسلط هستند. یعنی این کشتی اگر از آب دریا خالی شد، دریا مسخرش می شود و به راحتی روی آب حرکت می کند،در مقابل هر اندازه از آب دریا در آن ریخته شده باشد، به همان نسبت دریا بر او مسلط و خطر نزدیکتر می شود.
انسان هم هر چه که محبّت دنیا کمتر پیدا کند، بر دنیا مسلط است و سالم تر می تواند از دنیا عبور کند و هر چه دنیا آمد سنگین تر می شود، دنیا بر او مسلط می شود و ممکن است غرق شود. این دعاهایی که انسان می خواند مثل ابو حمزه، زیارت عاشورا، دعای ندبه، این پمپاژکردن و آب را از کشتی بیرون ریختن است؛ تا این کشتی سبک بشود و بهتر بتواند حرکت کند و به سر منزل مقصود برسد. اینکه هر شب مثلاٌ دستور است انسان هفتاد مرتبه استغفار کند، مثل این است که بگویند بر اثر موج مقداری آب در کشتی شما ریخته شده است و شما باید هفتاد سطل آب بکشید و آنها را از کشتی بیرون بریزید. بیرون که می ریزید، سبک می شوید و حرکتش آسانتر می گردد.
هر کسی که یک «العفو» و «أستَغفرُ الله» در شب می گوید یک مقدار از آب این کشتی را تخلیه می کندو کسی هم نباید بگویدکه مثلاٌدر کشتی من آب نیست. گناهی که صورت می گیرد، آبی است که در این کشتی ریخته شده است و آن أستَغفِرُالله که از روی صدق می گوید، یک مقدار آب را خارج می کند و آزاد می شود.
انسان هر چه که غافل از خداوند می شود، متکبّرتر می شود و هر چه متکبرتر می شود، غافل تر می شود و این دو تا با هم هستند و همین طور هر چه هم که ریا می کند، از خدا دورتر می شود و هر چه که از خداوند دورتر می شود، بیشتر ریا می کند.

روحانی و تصفیه باطن

آب :
همانطوری که آب را در ظرف پاک و جوی پاک باید ریخت و قبلاً می باید جوی را از لجن ها پاک و لایروبی کرد تا آب زلال جریان پیدا کند، همینطور روحانی هم باید خودش را خودسازی و تصفیه کند و با نفس، مجاهده نماید، تا این آب زلال قرآن، از طریق او همچنان صاف و زلال به دست مردم برسد. این که به ما بگویند مثلاً رأی خودتان را در آیات دخالت ندهید و آیات قرآن را تفسیر به رأی نکنید، برای این است که در آب شیرین حیات بخش قرآن، شورآب خودمان را وارد نکنیم، چون آب شور نه تنها رفع عطش نمی کند، بلکه هر کس بیاشامد، تشنه تر و ناراحت تر می شود. آب شیرین و گوارا عطش را خاموش می کند.

توبه

سیگار و سیگاری :
کسی که روزی یک پاکت سیگار می کشیده، و می خواهد یک دفعه در یک هفته سیگار نکشد، بر این بیشتر سخت می گذرد یا بر کسی که سیگاری نیست؟ این که معتاد به سیگار است این یک هفته برایش مجاهده است و آن که عادت به سیگار ندارد، یک هفته عادی است که برایش می گذرد.
کسی که بی پروایی ها و تقلب ها داشته و حالا می خواهد در خط رهبر باشد، این چه زجری باید بکشد تا آن عادت را ترک کند! از این جهت خدا نسبت به این افراد می فرماید: « فَاولئِکَ یُبدِّلُ اللهُ سَیِّئاتِهِم حَسَناتٍ » خدا بدیهای اینها را تبدیل به حسنات می کند. این به دلیل زجرهایی است که می کشند. شما فکر می کنید « حُرّ » چقدر زرنگ بود؟ او که تا شب عاشورا از فرماندهان سپاه ابن سعد است، روز عاشورا یکی از شهدای بزرگ تاریخ اسلام می شود. آیا شما فکر کردید که حُرّ این بیست و چهار ساعت را چطور گذراند؟ خودت را به جای او گذاشتی؟ کسی که بین آنها محترم بود، زن و فرزند داشت، همه گوشتش زیر دندان آنها بود، آیا فکر کردی وقتی حرّ در این طرف شهید بشود آنها خانواده او را در آنطرف به آتش می کشند که آبروی ما را بردی؟
او قید زن و فرزند و تمام تعلقات را زده است، خانه اش را غارت می کنند، همه چیزش را می برند. این بیست و چهار ساعت برایش به اندازه چندین سال زجر گذشته تا توانسته است از تمام این دشواری ها بگذرد و تصمیم نهایی اش را بگیرد. گفت باید با اینها باشم، برگشت.
کار بزرگی کرده. کاری که دیگران در چند سال موفق نمی شوند، همان زجر را یک روزه کشیده است.

زیان برتری طلبی

موش و تله :
آنهایی که به فساد کشیده شدند، جاذبه ی علوّ آنها را به فساد کشید. موشی که در تله گیر می افتد برای آهن که نمی رود، برای اینکه فنر روی گردنش بیاید که نمی رود! برای آن گردویی که خوش بوست و سر تله هست می رود. آن گردو هم که او را نمی کُشد. فلز او را می کشد. از این جهت می گویی گردو را خورد، ضربه بر او وارد شد. گردو و ضربه پشت سر هم است. قرآن هم همین را می گوید: « لا یُریدونَ عُلُوّاً فِی الاَرضِ و لا فِساداً ». فساد و تباهی انسان، نتیجه علو و برتری طلبی اوست. هر کسی این دندان طمعش را برای علوّ کشید، دستش به فساد آلوده نمی شود.

راه نجات از عُجب

چکش و میخ کفش :
اگر از شما خدمتی صادر شد، خودتان را بدهکار بدانید نه طلبکار. بگویید که وسیله ای از خدا بود و من با وسیله ای که مالکش خدا بود، اعمالی برای خودم انجام دادم. مال الاجاره ی این وسایل را هم من بدهکارم. چون انسان با چشمش که کار می کند باید مال الاجاره اش را به خدا بدهد، چون مال خودش که نیست، ملک خودش هم که نیست. شما خودتان اگر با وسایل شخصی دیگری کار کردید، آیا خودتان را ضامن نمی دانید که حتماً از او حلّیت بطلبید؟ گفتی آقا چکشت را بده من دو تا میخ ته کفشم بکوبم. آیا یک منتی سر او دارید که چکشش را به شما داده؟ شما وقتی که میخ را کوفتی، کفش او که خوب نمی شود، کفش خودتان خوب می شود. پس شما با آن عمل صالح که انجام می دهید خیرش به جیب خودتان می رود، نه توی جیب خدا. میخ کفش خودتان را کوبیدید، اما با چکش او این کار را کردید. پس شما وقتی کاری می کنید، احساس کنید که به او بدهکار شدید، نه طلبکار. وقتی این جوری برخورد کردید، متواضع می شوید، دیگر غرور پیدا نمی کنید. اگر همه ی خوبی های عالم هم از شما سر بزند، عُجب پیدا نمی کنید. ریشه ی عُجبِ انسان، خودش را مالک دیدن است؛ «خودمالکی»! اگر تمام حسنات اهل عالم هم از دست و زبان شما صادر بشود و خودتان را شناخته باشید، برای شما هیچ لطمه ای، عَجبی، غروری نمی آورد. « حافظ » خوب می گوید که:
گر موج خیز حادثه سر بر فلک کشد عارف به آب، تر نکند رخت بخت خویش یعنی اگر این موج به فلک هم سر بکشد، برای او که می فهمد خودش هیچ کاره است و هر چه دارد بدهکاری است نه طلب، رخت بختش را به این آب تر نمی کند. می گوید مال من نیست، مال غیر است.

حسنات، عامل رشد

شاخه درخت :
آیا شما گاهی دیده اید که بچّه ها یک شاخه درختی را می گیرند و به آن آویزان می شوند، یا از درخت بالا می روند؟ حَسَنات و سَیِئات اینطور است. نماز شاخه ای است از شاخه های طوبی، یعنی وقتی که شما نماز می خوانید دستتان را به این شاخه از درخت طوبی گرفته اید تا شما را به بهشت ببرد.
روزه، امر به معروف، نهی از منکر، کمک کردن به یتیم و فقیر و کمک و ارشاد کردن ضعیف و از این قبیل کارهای خیر، همگی از شاخه های طوبی هستند و انسان را به طرف بهشت می برند.

فساد اخلاقی

گرگ :
آنها که دست بچّه هایشان را می گیرند و در جاهای فحشاء و مهمانی های فاسد می برند، یعنی چکار کرده اند؟ یعنی اینکه گرگ بسته ای را در درون او باز کرده اند.

پیامبران، طبیبان روح

دندان و درد آن :
شما آنها را که دندانشان درد می گیرد دیده اید که شب تا صبح اشک می ریزند، به خود می پیچند، دستشان روی دهانشان است، گاهی کسی چندین سال است که مبتلا به دندان درد است، این دندانش را می کشد. یکی دیگر شروع می کند، گاهی دوا می خورد خوب می شود، دوباره یک هفته دیگر درد می گیرد. آب سرد می خورد، درد می گیرد و دست می گذارد رویش، بستنی می خورد، درد می گیرد. این دردها را روی هم بسنجید؛ چقدر است؟ و آن لذت را هم نگاه کنید؛ چقدر است؟ عذابی که از گناه برای انسان حاصل می شود به مراتب خطرناکتر است. لذت گناه یک دقیقه است، دو دقیقه، ده دقیقه یا نیم ساعت است؛ اما درد ناشی از گناه، در قیامت طولانی است. روح، یک مرض و درد مهمی پیدا می کند. انبیا آمده اند به انسان بهشت روح را بگویند. همانطور که معلم انسان به انسان می گوید با دندانتان بادام نشکنید، انبیا به انسان می گویند با روحتان دروغ نگویید، روح شکسته و خرد می شود، فهم روح گرفته می شود، همانطور که دکترها دوست انسانند و به انسان می گویند این کار برای انسان ضرر دارد، این دوا برای انسان لازم است و باید مصرف کند، پیغمبرها هم از طرف خداوند متعال دکتر روح انسانند. خدا که روح انسان را خلق نموده است، به وسیله این انبیا با ما سخن گفته، و گفته است که چه چیزی خوب است و چه چیز بد است. پس این اساس برنامه روح انسان است و انسان باید جوری عمل کند که روح فرزندانش شکسته نشود.

پیامبران و درمان روح

فرزندان :
آدم (علیه السلام) یا نوح به عزرائیل گفته بود، هر وقت سراغ من می آیی از قبل به من خبر بده که کی می خواهی بیایی؟ چون وقت مرگ او فرا رسید، عزرائیل آمد، نوح یا آدم گفت: مگر بنا نشد از پیش مرا خبر کنی و به من بگویی که کی وقت مرگ است؟ گفت: گفتم. گفت: چطور گفتی؟ گفت: این موی سر تو که سپید شد، من بودم که با تو حرف می زدم. چین و چروک صورتت من بودم. اینها خبرهایی بود، ضعف بدن علامت بود. همه این امور برای انسان درس است، فرزندان انسان هم برای انسان یک درس است، شما خودتان می بینید وقتی بچّه شما یک عمل انجام داد که در شأن او نبود، ناراحت می شوید، پس قبول کنید که اگر خود ما هم عملی انجام دهیم که در شأن خودمان نباشد، خدا خوشش نمی آید. شما با همه دوستی هایی که به فرزندتان دارید، او را تنبیه می کنید و اگر از تنبیه نتیجه نگرفتید، از او ناراحت می شوید، رنج می کشید و از او نفرت پیدا می کنید. انسان هم با اینکه مخلوق خداست، اگر آن طور که خدا نمی پسندد باشد، و آنچه را که خدا نمی پسندد، انجام بدهد و ادامه پیدا کند، ممکن است به جایی برسد که انسان پیش خدا منفور بشود و محبوبیتش را از دست بدهد.
از رفتار بچّه با خودتان می فهمید که رفتار خدا با خودتان و با خدا چگونه باید باشد. وقتی بچّه به شما اعتماد نمی کند شما بدتان می آید، وقتی بچّه شما قبول دارد که شما او را دوست دارید، خوشحال می شوید که محبّت مرا درک می کند، وقتی بچّه فکر کند که شما دشمن او هستید، خیلی از او ناراحت می شوید. همینطور است نسبت به خدا، وقتی ما به خدا « حسن ظن » داشته و خوش گمان باشیم، نسبت به وعده های او ایمان داشته باشیم، و به او اعتماد داشته باشیم، اینها ما را به خدا نزدیک می کند. گاهی دارو و دوایی که تلخ است به بچّه تان می دهید، یا دکتر می خواهد به او آمپول بزند و شما جز دوستی این بچّه هیچ غرض دیگری ندارید و می دانید که اگر این آمپول تزریق نشود یا آن دوا را فرو نبرد، مرضش شدت پیدا می کند و برایش خطر دارد. و از یک طرف بچّه ناراحت است، از دوا بدش می آید، ولی از طرف دیگر برایش لازم است. خوب، این درسی برای خود ما است.
در رابطه با خدا، مصیبت ها دوای انسان است و گرچه برای انسان این دواها تلخ است اما این برای انسان یک درس است، و باز، به انسان درس می دهد که بچّه گاهی آب نبات دوست می دارد، آدامس و شکلات دوست می دارد، چیزهایی که برای او مضر است، زیادش ضرر دارد، او را بیمار می کند، اما مزه آنها خوب است و اینها را از دست بچّه می گیرید و بچّه ناراحت می شود، یا بهانه می گیرد و از شما می خواهد و شما به خاطر خود بچّه به او نمی دهید. در رابطه با خدا ما هم غیبت می کنیم در حالی که در دهان ما شیرین است؛ ولی برای ما سم است. بچّه ممکن است قند و نفتالین یا نقل و نفتالین را با هم اشتباهی بگیرد، چقدر خطرناک است که کنار دست بچّه باشد! خوب، بچّه می خواهد موسیقی گوش کند، چطور اگر نفتالین را می خواست بخورد، از دست او می گرفتید. اگر نفت را به جای آب می خواست بخورد فوراً از دستش می گرفتید و دور از دست او می گذاشتید، اگر داروی سمی یا چیز دیگری بود، بلافاصله تا طفل مصرف می کرد، شما می بردید و معده اش را شستشو می دادید تا آثار آن سم از بین برود.
این درسی است برای خود انسان که ای انسان اگر گناه کردی، مثل سم است که خورده ای، باید استغفار کنی، استغفار که می کنید، یا گریه و زاری و توبه و انابه ای که می کنید، اینها برای شستشوی انسان است. همانطوری که اگر بچّه چیزی مصرف کرد، او را دکتر می برید تا معاینه کند و می گذارید که دکتر کارش را انجام دهد، بچّه هم هر چقدر می خواهد داد و بیداد کند، محکم دست و پای او را می گیرید. خود انسان هم هر چیزی که او می دهد، دوا و دارویی است که سازنده و احیاء کننده است، چطور است وقتی که بچّه ای نفت می خورد و بی هوش می شود، اگر خوابش ببرد خطرناک است، تریاک خورده خوابش ببرد خطرناک است، همینطور هم وقتی انسان گناهی می کند، اگر مست شود غافل شود، و غفلتش ادامه پیدا کند این خطرناک است و هلاک می شود. باید او را بیدار نگه دارید، حالا اگر این بچّه را به حال خودش بگذارید از بین می رود.
انسان را هم بعد از این که گناه کرد و مبتلا به خلاف و معصیت شد، اگر به حال خودش بگذارند هلاک می شود، همانطوری که شما برای بچّه تان دکتر لازم دارید که به دستور او عمل کنید تا معالجه اش کنید، خدا هم برای ما انبیاء را فرستاده که طبیب ما باشند و به ما بگویند که چه چیزی برای ما حکم نفتالین را دارد و چه چیزی حکم نُقل را؟
ما نقل و نفتالین را مانند بچّه ها تشخیص نمی دهیم، همانطوری که غیبت و افترا و خلاف را، از هم تشخیص نمی دهیم. انبیا می گویند که بدانید اینها برای شما سم است، محبّت دنیا، غیبت کردن، مغرور شدن، مسخره کردن اینها همان نفتالین هایی است که انسان می پندارد نُقل است، گاهی سمی شیرین است و وقتی می خواهند کسی را مسموم کنند، شیرینی مسموم به او می دهند.

تأثیر همنشین

آبله :
اخلاق بد هم مثل میکروب های آبله است که مسری می باشند. مثلاً تکبّر، خودش یک بیماری مسری است. گاهی انسان با متکبّر معاشرت می کند، متکبر می شود، همانطوری که اگر با شخص آبله ای هم غذا شود، آبله می گیرد.
با غافل هم که انسان می نشیند، غافل می شود، با اهل دنیا هم که بنشیند، اهل دنیا می شود. وقتی با کسی که همه چیزش برای تجملات و برای به رخ مردم کشیدن، یا امثال اینها کار می کند، معاشرت کرد یاد می گیرد. بچّه هم اگر با اینها معاشرت کرد، یاد می گیرد. کسی که غیبت می کند، اگر انسان با او معاشرت کرد، اهل غیبت می شود.

تأثیر لقمه حلال و حرام

آهن و آهن ربا :
آهن ربا، ذره آهن را هر کجا که باشد، به سمت خود می کشد. اگر یک مقدار پنبه را از کنار یک آهن ربا عبور دهید، آهن ربا کششی نسبت به پنبه ندارد، اما اگر مقداری خرده آهن را درون پنبه قرار دهیم، در این حالت پنبه به سمت آهن ربا کشیده شده و جذب آن می شود. در این جا خود پنبه جذب نمی شود، بلکه براده های آهنی که با خود آهن ربا هم جنس هستند، به سمت آن کشیده می شوند.
معصیت ها مثل آهن ربا و لقمه حرام مانند ذرات آهن است، وقتی که انسان در وجودش لقمه حرام نباشد، می تواند از کنار معصیت ها عبور کند و خود را نگه دارد. اما وقتی که لقمه حرامی را خورد، از کنار معصیت که می گذرد مجذوب آن می شود، این خاصیت درونی نان و لقمه حرام است. اما لقمه صد درصد حلال که انسان کار صحیح درستی را انجام داده است و اجرت طیّب و صحیح و طاهری را در مقابل آن به انسان داده اند- که البته این کم پیدا می شود- وقتی که این لقمه را انسان مصرف می کند، از کنار عبادات که می گذرد، عبادات او را جذب می کنند، از کنار امامزاده که می گذرد، به زیارت آن میل و گرایش پیدا می کند. میل و گرایش به مسجد و روضه و تربت شهدا پیدا می کند و این جزء خاصیت و ذات لقمه ای است که از همه جهت حلال باشد. هنگامی که انسان آن را مصرف می کند در انسان نوری را ایجاد می کند.
همه طاعات و عبادات، جذابیت و گیرایی دارند ولی همه آنها با لقمه حلال سنخیت دارند، نه تنها با لقمه حلال، بلکه با مسکن و لباس حلال و امثال اینها. در محلی که از راه حلال به دست آورده اید، موقع نماز که فرا می رسد، نسبت به نماز شوق و رغبت پیدا می کنید، اما اگر از راه حرام به دست بیاید، وقتی که در آن محل غیبت انجام شود، نسبت به غیبت میل پیدا می کنید و قوه جلوگیری کم می شود. حلال و حرام وقتی مخلوط شود، طاعات و معصیت هم با هم مخلوط می شود.

مراقبت و تحوّل درونی

دخل و خرج :
طفل دو جنبه دارد. انسان باید هر دو جنبه راملاحظه کند. ممکن است چیزی برای یک جنبه طفل خوب باشد و برای جنبه دیگر طفل خوب نباشد. مثلاً اگر طفلی هم به ناراحتی کبد، هم به ناراحتی معده مبتلا شده باشد، مداوای چنین طفلی مشکل است. طبیب گاهی حیران می شود که چه کار کند، چون داروهایی که برای کبد خوب است برای معده بد است، داروهایی که برای معده خوب است، برای کبد بد است. طبیب در اینجا خیلی مشکل می تواند انتخاب کند، اما اگر فقط درد معده بود راحت بود، اگر درد کبد به تنهایی بود، راحت بود.
در تربیت هم اگر طفل فقط جنبه شیطانی داشت، انسان از راه ترساندن و تهدید کردن و دستگیری وارد می شد و این را کنترل می کرد. اگر هم تنها جنبه فرشتگی و مَلَکی داشت، او را تشویق و ترغیب می کرد و کافی بود. اما مشکل این است که این طفل هم فرشته است، هم شیطان؛ و باید با انسان دو شخصیتی مدارا کرد. اگر انسان توانست شخصیت فرشته ای طفل را به دست بگیرد،کارش راحت تر می شود، چون در این حالت هر چه آرام آرام پیش می رود، طفل احترام پذیرتر می شود، و تذکر که می خواهید به او بدهید، با اشاره های لطیف هم می توانید به او بدهید. یک برخورد کوچک، یک سر درد مختصر او را بیدار می کند و برایش کافی است.
انبیاء اینطور تربیت می کنند، فرزند را چنان پاک و بی آلایش و متوجه بار می آورند که حرف اول لازم نیست به دوم برسد. خودش اشاره را هم متوجه می شود. و دل نوعی است که فرزند، خودش را اداره می کند. تربیت شده های انبیاء به اینجا می رسند که خودشان، خودشان را حساب می کنند: «حاسِبُوا قَبل أن تُحاسِبُوا» خودتان را حساب کنید، قبل از اینکه از شما حساب بخواهند. برنامه محاسبه و مراقبه دارند. شاگردان انبیاء شب، قبل از اینکه بخوابند، حساب کار و روزشان را می کنند. آنچه را که خدمتی، توفیقی، عبادتی، بوده از خدا می دانند، و از خدا تشکر می کنند، خدا را بر اینکه موفقشان نموده که صبری، حوصله ای، حلمی کرده باشند، نصیحتی، خدمتی، احسانی، صدقه ای، دستگیری، یتیم نوازی کرده باشند شکر می کنند و همه ی آنها را از خدا می شمارند. و از آن طرف اگر خطایی، غفلتی، تعدی و بی اعتنایی و هر گونه تجاوزی به حقوق کوچکتر و یا مساوی و یا بزرگتر از خودشان کرده اند، اینها را هم به خاطر می آورند و از خدا طلب عفو و بخشش دارند. سعی می کنند اگر حقوق مردم ضایع شده، همان روز حلال بودی بطلبند و طرف را راضی کنند، نمی گذارند گناه یک روز به روز دیگر بکشد. مثل خود شما که مخارج دستتان است، سیاهه می کنید و آخر شب، دخل و خرجتان را رسیدگی می کنید و سعی می کنید که دخلتان به خرجتان بخورد. اگر امروز یک مقدار زیادی خرج شده، فردا یک مقدار صرفه جویی می کنید تا گرفتار قرض نشوید.
عمر انسان و عباداتی که انسان انجام می دهد، « دخل » انسان است. غذایی که می خورد، از رحمت های خدا که استفاده می کند، وقتش را که به کار می برد، « خرج » کرده است. بعد نگاه می کند، می بیند یک روز خرج کرده به جای اینکه دخلی داشته باشد، ضرر داشته است. ناراحت می شود.
طفل وقتی به اینجا رسید که خودش مراقب خودش باشد و حساب خودش را خودش انجام دهد، خیلی کارهایش آسان می شود. طبیعتش و فکرش، بر می گردد به اینکه از خودش خارج بشود. حتی راه دیگران را هم می خواهد ببندد. این دیگر امر به معروف و نهی از منکر که می کند، خدمتی است که می خواهد به دیگران کند. وقتی خود طفل مواظب خودش است و حالت مراقبه پیدا کرده، مادر دیگر خاطرش آسوده می شود. پدر می گوید من دیگر فکرم از این یکی آسوده است، الحمدلله سرش به کار خودش است و خودش در فکر است که مثلاً اگر خطایی هم کرده بیاید بگوید من اینجا اشتباه کردم، ببخشید. آن وقت مادر و پدر، دور و نزدیک مواظبش هستند که حالا که بارش بسته و دارد به سلامت در راه خدا حرکت می کند، یک اتفاق نیفتد. این فردی است که عقلش بر نفسش غالب شده و فهمش رو آمده است. مثل کشوری که مؤمنش بر فاسقش حاکم بشود، امامش بر شاهش غالب شود، این می شود انقلابی. بچّه انقلابی، بچّه ای است که نور عقل و فهمی که خدا به او داده بر خودخواهی، نفسانیّت، غرور و خودپسندی او غالب شود. یا در یک کلام، امام باطنی او، که نور عقل او باشد، بر شیطان باطنی و شاه باطنی او که خودخواهی و خودپسندی و نفسانیّت اوست، غالب شده باشد. یعنی در درونش بیست و دوم بهمن پیدا شده باشد. پاسبان های نفس را قلب و عقل تصرف کرده باشند، ارتش و نیروهای مسلح نفس را، عقل تسلیم خودش کرده باشد و اینها اعلام وابستگی به عقل کرده باشند. همانطوری که امام در داخل کشور موعظه کرد و موعظه کرد و موعظه کرد تا مردم را از خواب بیدار کرد، جوان ها و خانواده ها را از کارهای نفسانی و خودپسندی نجات داد، تا اینها دست در دست هم دادند، شاه را بیرون کردند و این نیروهای مسلح را تابع خودشان کردند. در وجود انسان هم اگر چنین اتفاقی افتاد، به این می گوییم « انقلاب »؛ یعنی زیر و رو شدن، دگرگون شدن، عوض شدن.
انسان دوره ای دارد که دوره جاهلیت اوست. دوره دیگری هم دارد که دوره منقلب شدن انسان است. آن هنگام که در این فکر است که چه کنم تا پیش مردم احترام بیشتری داشته باشم، مردم فقط برایش مطرح باشد، یا چه کنم تا مردم مرا خوب و پاک و صالح بدانند، این حالت شاهی انسان است. در فکر این است که از همه عزیزتر و محترم تر باشد، حتی به فکر این است که کسی بالاتر از آن نباشد. این می شود شاهی انسان، یا حالت نفسانیّت انسان.
شیطان می خواست پیش ملائکه از همه محترم تر باشد و خدا هم از همه بیشتر احترام به او بگذارد و به او بگویند عبادت تو از عبادت همه مقبول تر است. اما این برای دنیا بود، برای خدا نبود. شش هزار سال عبادت کرده بود، اما برای اینکه بگویند او از همه عابدتر و از همه بهتر است. عبادت کرده بود برای اینکه او را از همه بهتر بدانند، نه برای اینکه مطیع تر از همه به خداوند باشد. پس او اجری ندارد.

گناه، دام شیطان

قلاب و تور :
صیاد وقتی که می خواهد ماهی بگیرد، اگر بخواهد به طور دسته جمعی ماهی بگیرد، تور به دریا می اندازد و اگر بخواهد یکی یکی ماهی بگیرد، قلاب به کار می برد. همین قلابی که صیاد برای صید ماهی به کار می برد برای انسان عبرتی است، صیاد قلاب را در دریا یا رودخانه می اندازد و بر سر قلاب، گوشت یا کِرمی که ماهی بیشتر دوست دارد، قرار می دهد و قلاب را لای آن گوشت پنهان می کند و بعد قلاب را وسط جایی که هستند پرتاب می کند. وقتی که ماهی می خواهد گوشت را بخورد قلاب را هم همراه گوشت می بلعد، قلاب که بلعیده شد، صیاد از تکانی که به نخ قلاب وارد می شود، می فهمد که ماهی را صید کرده است. اگر ماهی بچّه باشد، صیاد با یک ضرب آن را بالا می کشد و اگر ماهی سنگین باشد، صیاد به طور متناوب قلاب را می کشد و رها می کند و با این کار ماهی را خسته و بی جان می کند. وقتی که مطمئن شد که دیگر ماهی توان ندارد، آن وقت آن را از آب بیرون می کشد.
شیطان هم گاهی قلابش به انسانی گیر می کند. قلاب او آرزوها، ریاست طلبی، علاقه به فرزند و کلاً علاقه به هر چیزی است که دنیایی می باشد. ماهی در این دریا می غلتد و تلاش می کند که قلاب را همراه خود ببرد و قلاب هم تلاش می کند که او را همراه خود ببرد. اگر در زیر آب انسان چشمانش را باز کند، می بیند که گاهی ماهی خود را یک مرتبه عقب می کشد و گاهی صیاد آن را یک مرتبه جلو می کشد، و بین صیاد و ماهی یک جنگ و کشمکش است. شیطان هم بعد از اینکه انسان را به امور دنیا عاشق و علاقه مند کرد، بعد آن چیز را می کشد، شل و محکم می کند، یک بار تا حدی که می تواند می کشد، ولی مواظب است که بند قلاب پاره نشود، رها می کند و دوباره می کشد تا آن را بیرون بکشد و به همین صورت شیطان در صدد است که انسان را در دام معصیت ها بیاورد. چندین بار او را می آورد و می برد تا اینکه بالاخره او را از « ذکر الله » خارج می کند.
کسانی که شیاطین بر آنها مسلط شده اند، اینها را شیطان از آب گرفته و صید کرده است و قلب آنها مرده است. همچنان که قلب ماهی در آب زنده هست، قلب انسان هم در عشق به خدا زنده است و حیات دارد، همانطوری که اگر ماهی را از آب بیرون بکشند می میرد، قلب انسان را هم اگر از علاقه به یاد خدا بیرون بکشند، می میرد و دیگر آن قلب، قلب نیست. انسان ظاهراً زنده است ولی دل او مرده، یعنی در حقیقت دل، همچون ماهی آب است، ماهی آبِ محبّت خدا، ماهیِ دریای ذکر خدا است و اگر از دریای ذکر خدا دلی را بیرون بکشند، مانند ماهی از آب بیرون کشیده شده، آن قدر دست و پا می زند تا بمیرد.
دین همان دریاست، که تا انسان در دین است مانند ماهی در دریا است: «المؤمنُ فی المسجدِ کَالسَّمَکِ فِی الماءِ» مؤمن در مسجد مثل ماهی در آب است. یعنی قلب مؤمن نسبت به یاد خدا مانند ماهی است نسبت به دریا. پس این همه انسان های مبتلا به فسق و فجور و امثال اینها را شیطان صید کرده و از دریای محبّت خدا بیرون کشیده است، اینها از دریا خارج شده اند.
شیطان چگونه به وسیله تور ماهی می گیرد؟ در این روش انسان ها را چگونه صید می کند؟ هنگامی که شیطان می خواهد، انسان ها را یکی یکی شکار و صید کند، با قلابِ تعلقاتِ دنیوی و آرزوها، آنها را صید می کند و آنگاه که می خواهد انسان ها را به طور دسته جمعی شکار کند، تور او، یک سلسله شبکه هایی است که ماهی به آن می تواند وارد شود، ولی نمی تواند خارج شود. ماهی ها در آن حبس می شوند، تور تا وقتی که در حال عادی است سوراخ ها گشاد است، ولی وقتی که کشیده می شود، سوراخها تنگ می شود.
فعالیت دسته جمعی شیطان، ایجاد باندها است، یعنی عده ای را به یک عمل و یا یک شخصی متعصب می کند و با این عمل یک توری درست می کند که با آن تور انسان ها را شکار و صیدمی نماید. این باندها و دسته هایی را که امام می گوید: باند بازی نکنید، به خاطر این است که انسان وقتی که باند یا گروهی را تشکیل داد، هدف او حفظ قدرت خودش است و دیگر یاد خدا در کار نیست. تا انسان به یاد خداست مانند ماهی آزاد در آب دریا است، همه جا می رود، اما وقتی به تور افتاد، دیگر نمی تواند فرار کند. پس شیطان برای صید دسته جمعی انسان ها، آنها را گروه گروه می کند. باند، وقتی که برای خدا نباشد به صورت یک شبکه شیطانی می شود که انسان در آن قرار گرفته است. حال چطور شیطان انسان ها را به صورت باند در می آورد؟ شیطان این کار را از طریق خوش بین کردن یک عده و بدبین کردن عده ی دیگر انجام می دهد. اینها اگر حتی کار بدی را از دوستانشان ببینند، آن را توجیه می کنند و اگر کار خوبی را از دشمنانشان مشاهده کنند، آن را هم نمی پذیرند. یعنی وقتی که به صورت باند شدند، خدا مطرح نیست، بلکه خودبینی مطرح است. این باند به وسیله بدبینی ها به وجود می آید. پس این شیطان که انسان ها را یکی یکی صید می کند، با بدبینی است و به صورت دسته جمعی هم که شکار می کند باز به وسیله بدبینی است.

ایمان و کفر، عصاره و تفاله هستی

آب میوه گیری :
این عالم، عالمی است که انسان ها در آن جدا و از هم دور می شوند. همانطور که در دستگاه آب میوه گیری، عصاره و تفاله از هم جدا می شوند. عصاره و تفاله به صورت هویج با هم اند. هویج را وارد دستگاه می کنی، عصاره به اسم « آب هویج » از یک راه می آید و تفاله از راه دیگر، در غوره هم عصاره و تفاله با هم جمع اند و دستگاه آب غوره گیری، عصاره و تفاله را از هم جدا می کند. عصاره از یک طرف می رود و تفاله از طرف دیگر.
در این عالم مؤمن و کافر با هم می آیند، گاهی در یک خانه و خانواده یک فرزند مؤمن می شود و یک فرزند، کافر. آنکه مؤمن است از طریق عصاره ها می رود و آنکه کافر است از راه تفاله ها. عصاره ها را در شیشه ها به عنوان اشیاء باارزش در جایی نگهداری می کنند، تفاله را هم در جایی جمع می کنند و به خورد حیوانات می دهند. همانطور که لازم است رهبری باشد، تا عصاره ها را به دور خود جمع و جذب کند، دشمنان هم هادی هایی دارند که تفاله ها را به دور خود جمع می کنند، عالَم هم دستگاه عصاره گیری می خواهد و هم دستگاه تفاله گیری.

گناه، ظلم به خویشتن

فرزند :
چند روز قبل یکی از مسئولین سابق پیش من آمده بود و نسبت به تعبیری که بعضی درباره او کرده بودند رنجیده شده بود، خواستم صحبتی برایش بکنم که تسلایی باشد. به او گفتم اینهایی که چنین حرفی به تو زدند، اگر تحقیق کنی و بیندیشی، آنچه دلت از عمل آنها آتش می گیرد، برای ظلمی است که به خودت شده، یا بیشتر از آن می سوزی که ظلمی به آنها شده، آن هم از طرف خود آنها؟ فرض کن تو در یک بلندی نشسته ای و طرف تو می خواهد به تو ضربه ای بزند، دستش به تو نمی رسد. هر چه می کند چیزی گیر بیاورد، زیر پا بگذارد تا دستش به تو برسد، چیزی گیر نمی آورد. بچّه ی شیرخواره خودش را که در آن نزدیکی است، بر می دارد و زیر پا می گذارد تا قدش بالا بیاید و دستش به تو برسد و با مشت به تو صدمه ای بزند. خوب، حالا فرض کن او روی بچّه خودش ایستاد، به اندازه شصت هفتاد کیلو بار روی بچّه شش ماهه فشار آورد تا سه تا مشت هم به تو زد. بعد که این کار تمام شد، پایین آمده نگاه می کند، بچّه زیر پاهایش مرده، ولی تو چه شدی؟ یک یا دو تا مشت خوردی. تو در آن حالت که بچّه او زیر پایش مرده، به فکر این هستی که دستت آزرده یا صورتت زخمی شد، یا آرنج تو درد گرفت، دلت می سوزد از این که بچّه او زیر پایش مرد؟
گفت: واقعش بچّه او که زیر پایش بمیرد، برای من رنج آورتر از دردی است که به من وارد کرده است.
بعد از او پرسیدم: بچّه انسان پیش انسان عزیزتر است یا ایمان انسان؟ بچّه انسان برای انسان قیمتی تر است یا ارتباط و انس با خدا؟
وقتی انسان نسبت به برادر دینی خودش ظلم و تعدی کرد، لذت مناجات با خدا از دلش گرفته می شود و آن از فرزند هم، برای انسان عزیزتر است. برو تحقیق کن ببین آن کس که بدی می کند، یا نسبتی می دهد، آیا در قلب او دیگر لذت مناجات با خدا مانده؟ دیگر از اشک شب چیزی مانده؟ لذت مناجات با خدا که از انسان گرفته بشود، از بچّه انسان که زیر دست و پای انسان بمیرد، برای انسان ضررش بیشتر است. این تقواست. و به او گفتم تو مواظب باش اگر می خواهی از خودت دفاع کنی، مبادا پا روی ایمان، تقوا و ارتباط خودت با خدا بگذاری و چیزی به طرفت بگویی که وظیفه شرعی تو نیست.
قرآن به ما می فرماید: وَ لا یَجرِ مَنَّکُم شنئان قومٍ عَلی اَلا تَعدِلوا اِعدِلُو هُوَ أقرَبُ لِلتّقوی.
دلتنگی، دلخوری و بُغض کسان دیگر شما را بر آن ندارد که از عدالت خارج شوید. نه، عدالت را حفظ کنید، برای تقوای شما عدالت بهتر است: « هُوَ أقرَبُ لِلتّقوی ».
اگر از کسانی دلتنگ و رنجیده اید، یا می خواهید از برادر دینی خودتان دفاع کنید، درباره آنها چیزی بگویید که یقین داشته باشید. من بارها عرض کردم، اگر از من دفاع می کنید نگویید چون نماینده امام است، اگر از او دفاع می کنم، کم و زیاد بگویم. اگر با آن کسی که بد است، حرفی بزنم در قیامت از من سئوال خواهد شد. در وقت دفاع چیزی نگویید که به آن یقین ندارید یا مطمئن نیستید؛ و الا شیطان کلاه سرتان گذاشته و ایمان شما زیر پا رفته و له شده است. انسان وقتی هم می خواهد دعوا کند، باید بچّه اش را یک جای مطمئنی بگذارد و بعد برود تو سینه دیگری و دعوا کند. با بچّه بغل دعوا نکن، بچّه له می شود، صدمه بیشتر می خوری، یعنی ایمانت را توی کار نیاور.

پایان راه تقوا و گناه

پل :
تقوا را می شود به پلی بین دنیا و آخرت تشبیه کرد. آخرت را هم می توان قسمت اصلی زندگی و سرانجام زندگی دانست. یا به تعبیر قرآن که می گوید: « إنَّ الاخِرَهَ لَهِیَ الحَیوان » حیات حقیقی و زندگی واقعی در آخرت است، تقوا یا دین پلی بین زندگی موقت آزمایشی ما و زندگی حقیقی ابدی ماست. شاید بپرسید این پل به چه معناست؟ همه در آخرت زندگی دارند. اختصاص به مؤمن و متقی که ندارد، بله کافر هم زندگی دارد، اما زندگیی که آرزو می کند ای کاش نداشت، حیات دارد، اما حیاتی که التماس می کند این حیات را از او بگیرند. انبیاء ، تقوا و دین پلی بین امنیت موقت انسان و امنیت همیشگی انسان است، بین امکانات موقتی و سرمایه ای دنیایی انسان و زندگی حقیقی و امکانات ابدی است.
شما دو جاده وسیع را در نظر بگیرید که به سمت یک مقصد حرکت می کند و می خواهد از روی رودخانه ای عبور کند. حالا جاده را از وسط، یک خطی در آن کشیدند و مجموعه این طرف و آن طرف خط، همه دنیا است، منتها یک طرف به پل منتهی می شود و از طریق پل از این طرف رودخانه به آن طرف رودخانه منتقل می شود. قسمت دیگر جاده به رودخانه منتهی می شود، اما پل بین رودخانه زده نشده، دو ماشین به موازات هم یکی دست راست و یکی دست چپ که روی یک مسیر کنار هم حرکت می کنند، تا اول رودخانه هم سالم جلو می آیند، انسان ها هم از روی این جاده دست راستی به دست چپی یا از دست چپی به دست راستی حرکت می کنند مستقیم به پل می رسند و از پل به سلامت عبور می کنند و به مقصد و آبادی، به هر جایی که هست می رسند. این که در کنارش می آید پل ندارد به رودخانه نرسیده اند، اینها هم راحت اند و مشکلی ندارند. مشکل وقتی است که به رودخانه رسیدند؛ آنها سقوط می کنند.
حالا یکی یکی این قسمت های مثال را می گویم که به منزله چیست. جاده که به رودخانه نرسیده، این دنیا است، هم برای کافر هست هم برای مؤمن. همچنین تأمین معیشت، زاد و ولد، خانه، قوت و غذا، شغل، روز و شب را گذراندن، تحصیل کردن، اختراع و اکتشاف کردن، همه اینها، هم برای مؤمن و هم کافر، هر دو هست، تا به لبه رودخانه برسند. مرگ به منزله اول پل است. دین و تقوا این پل است. از وقتی که انسان از دنیا می رود، روی مسیر پل دار عبور کرده، از اینجا سالم می گذرد. حساب و کتاب و شفاعت، اینها مجموعه این پل را تشکیل می دهند. با تقوا از قبل در مسیری که به پل منتهی می شود، عبور کرده است. این طرف، پل ندارد. تعبیر قرآن هم عموماً مثال هایی است که این تشبیه را تأیید می کند، مثلاً می گوید: « وَالعاقِبَهُ لِلمُتَّقین ».
جاده ای که پل نداشته باشد تا به آن طرف وصل شود، عاقبت ندارد، ابتر و بی عاقبت است. جاده ای که به پل منتهی می شود و پل او را به محل امن منتقل می کند، این عاقبت و سرانجام دارد. این جاده دست راست است. جاده سمت چپ پل ندارد. در عالم امروز ما چقدر ماشین حرکت می کند، چقدر کاروان می آید، چه تعداد از آنها سمت چپ می روند و در رودخانه سقوط می کنند؟ اگر جمعیت عالم را پنج میلیارد فرض کنیم و اهل تقوای این عالم پنجاه میلیون نفر باشند، پنج میلیارد یک طرف است، پنجاه میلیون هم یک طرف. اگر پنجاه میلیون متقی در عالم داشته باشیم، یعنی یک درصد، و نود و نه درصد در حال سقوط است. انبیاء و اولیاء آمده بودند تا به کسانی که می خواستند به آن جاده دست چپ بروند، بگویند: اینجا پل فرو ریخته است، یک قدری سرعت را کم کنید، به اطراف نگاه کنید، بیایید در این جاده سمت راست. خوب، اینها را سر بریدند که چرا مانع راه ما می شوید، حسین بن علی (علیه السلام) را شهید کردند که چرا به مردم توصیه می کند از این راه که پل دارد بروید. یزید ابن معاویه میلیون ها انسان را از آن وقت تا حالا به سمت دست چپ جاده کشیده و هلاک کرده است. زمامداران شیطانی عالم، قافله مردم را در این راه بردند و سرنگون کردند.
این انقلاب اسلامی در عالم می خواهد مقاومت کند و به آن سمت چپ نرود. می خواهد از مسیری عبور کند که به پل منتهی می شود و حکومتی تشکیل بدهد تا برای خودش این جاده دست راست را امن کند و مزاحم ها را دفع نماید و اگر بتواند این حکومت را توسعه بدهد. یعنی عده بیشتری از کسانی را که در جاده دست چپ می روند، به راه امن و دست راست دعوت کند. اگر خرج می کند، جان می دهد، شهید می دهد، همه برای همین است.
راهی که به رودخانه می رسد و پل دارد، راه اسلام و سلامتی است، راهی که به رودخانه می رسد هر کسی را در آن باشد به کام رودخانه می اندازد و خفه می کند، نا امن است و مردم هلاک می شوند. انبیا آمده بودند که انسان ها را به این امنیت و (سُبُل سلام) ببرند. شیاطین انسان را به آن قسمتی می کشند که پل ندارد و منتهی به سقوط انسان ها می شود. آن وقت انسان می بیند که انبیا چقدر دلسوز بودند. مثل حسین بن علی (علیه السلام) زن و بچّه خودش را سر این راه واداشته است که با زبان این اسرا به مردم بگوید: این راه به سقوط منتهی می شود، نروید. آن وقت به اینها سنگ می زنند و می گوید شما حرفتان را بزنید اگر چه تکه تکه می کنند، تا اتمام حجت شده باشد.
خوب است دو راه را در نظر گرفتید، حالا ممکن است آن جاده دست چپ را که پل ندارد و آخرش هلاکت است، آسفالت درجه یک کنند، قشنگ هم خط کشی و صافش کنند. این جاده دست راستی که آخرش پل دارد، شیطان در آن سنگ بیندازد، تا هر ماشینی که بخواهد بیاید، چپ کند. وسطش را می کند و چاله و حفره در آن ایجاد می کند، خاک در آن می ریزد. کار شیطان تسطیح و هموار کردن و رو به راه کردن وسایل تند و سریع السیر در این جاده ای است که انسان ها را به رودخانه می اندازد، و از آن طرف سنگ انداختن در این جاده ای که آخرش رودخانه دارد. اگر نان حلالی می خواهی بخوری، شیطان جاده اش را سنگ و کلوخ می کند. نان حرام بخواهی بخوری، جاده اش را شیطان آسفالته می کند. اگر انسان یک دروغ بگوید، یا عیب جنسی را به مشتری نگوید و با زبان، حق را ناحق کند، اینها همه اش آسفالتی کردن این جاده است. آن طرف بخواهی راست بگویی، درست عمل بکنی باید یک مقدار کسادی را تحمل کنی.
جاده تقوا، آخر دارد، پل دارد، اما معنایش این نیست که آسفالت و نرم است، و وسیله ماشین تندرو است، نه! راهش هم بسیار صعب العبور است و زحمت و پیچ و خم و مشکلات هم دارد. جاده تقوا صبر و استقامت و ایستادگی می خواهد. اما آن جاده اتوبان، آسفالت درجه یک است، با وسایل بسیار مدرن و همه خوبی ها را هم دارد، اما وقتی به رودخانه می رسد، آنجا دیگر پل ندارد؛ همین عیب برایش کافی است.
باز مثال بزنم. گفتم که این دو تا جاده کنار هم و به موازات هم قرار دارند. یعنی هنوز به پل نرسیده، کسی در جاده دست راست عاقبت به خیر شد، یک متر مانده به آخر پیچیده، خدا راه پیچیدن را هم باز گذاشته است. تا لحظاتی که هنوز مرگ انسان نرسیده و دو چرخ اول در رودخانه نیفتاده، می توانی دور بزنی بیایی در جاده دست راست.
ساحرانی را که فرعون برای رقابت با موسی استخدام کرده بود، نان خدا می خوردند اما عبادت فرعون می کردند. یک عمر هم برای عزت و پیروزی فرعون، همه تلاشها را کرده بودند. موسی (علیه السلام) به اینها گفته بودند شما اول کارتان را بکنید، ما هم آخر کارمان را می کنیم. وقتی اینها برنامه خود را اجرا کردند، موسی (ع) عصایش را انداخت، ناگهان تمام تشکیلات آنها را بلعید و چیزی در صحنه نماند. یک صحرا وسایل سحر و تجهیزات و اینها را جاروب کرد. فهمیدند که این سحر نیست، شهادت به حقانیت موسی دادند. یعنی در آخر جاده بودند و نزدیک بود در رودخانه بیفتند. اما مسیرشان را به سمت راست تغییر دادند، یک ساعت بعد زیر شکنجه شهید شدند. بعضی چهل سال عبادت شیطان کردند، یک ساعت آخر عبادت خدا کردند. اینها خوش اقبالترین آدمهایند، اینها قهرمانان بخت و قهرمان شانس و اقبال اند و الان جزء اولیاء الله هستند.
از آن طرف هم انسان هایی بودند که عمری در جاده دست راست عبور کردند، در لحظات مردن در جاده دست چپ رفتند.
زبیر در شب «اُحد» که علی (علیه السلام) و حمزه بودند و حمزه شهید شد، با چند نفر دیگر استقامت کردند: زبیر آن شب تا صبح ماند و شمشیر زد، در جنگ «حنین» استقامت کرد، در همه ی فتوحات حضور داشت، در جنگ جمل پسرش اغوایش کرد، و رفیق نا اهل خیال کرد که علی (علیه السلام) سوابق و زحمات او را نادیده گرفته است، عارش شد که به رضای علی راضی بشود و با او کنار بیاید و کشته شد. یعنی عمری را همراه پیغمبر و علی و حمزه سپری کرد، ولی در این چند قدم آخر گول شیطان را خورد و به جاده چپ منحرف شد.

راه دشوار تقوا

راه و پل :
من از اینجا به خانم ها و مادرها می گویم که به شوهرشان بگویند نانی را که می خواهی سر سفره بیاوری، اگر کم باشد اما حلال، بهتر از این است که حرام باشد و زیاد و چرب. اگر مختصر باشد و حلال، مثل همان جاده تنگی است که پل دارد و سلامتی. سفره اگر رنگین است و حرام، مثل آن جاده پهنی است که ماشین هم می تواند به سرعت از آن برود، اما پل ندارد و به دره می افتد. تو به شوهرت و به فرزندت بگو از راهی ما را ببر که پل دارد، هر چند خیلی دست انداز داشته باشد. ما گله از دست انداز راه نمی کنیم، نکند شیطان فریب دهد و تو را روی آن آسفالته ببرد، که همه تان با هم به پایین دره می روید.
شوهر یا پدر! خوب بدان که تو راننده ماشین هستی و زن و بچّه ها و اهل و عیال تو، سرنشین ماشین هستند، اگر وسوسه ات کنند که چرا در این سنگلاخها آمده ای، ما یک ساعت در ماشین فلانی نشسته بودیم، کیف داشت، صاف و نرم بود، تو همه اش در این سنگلاخها می آیی ، خوب او متوجه نیست، تو که متوجه هستی به او بگو که او آخر و عاقبت ندارد. الان خود امام راننده است و جامعه ما همه سرنشینان ماشین اند که فرمانش دست امام است. فهد هم راننده ماشینی است که کشور سعودی سرنشین آن است، حسنی مبارک هم همینطور، ملک حسن و ملک حسین همه چنین وضعی دارند. امام راهی را که پل دارد انتخاب کرده و آخرت را در نظر گرفته است، این راه دست انداز دارد. دست انداز آن محاصره اقتصادی است. شیطان راه را می بندد، سنگ انداخته توی جاده و وسط جاده چاله کنده است، دکتر گاهی آن دارویی که می خواهی، نیست، در محاصره است، ارزان نیست.
در عربستان سعودی بگو، هر چه می خواهند نسخه بکنند. اگر یک سفر مکه بروی و وضع بازار و فروشش را ببینی وسوسه ات نکند، اینجا ممکن است تجارتش مشکل پیدا کند، اما در کویت، ابوظبی یا بقیه شیخ نشین ها یا مصر و ... راننده شان روی آسفالته می برد، همه چیز هم از سیر و پیاز سرسفره شان می گذارد، از هیچ نظر هم نمی گذارد اینها تنگنا داشته باشند، اما اتوبانی است که آخرش پل ندارد، سقوط دارد. امام راهی را انتخاب کرده است که آخرش پل دارد، الان سنگلاخ است. اگر امام فرصت پیدا کند همین راه را هم آسفالت می کند که حفره ایجاد نکنند، مین در آن نکارند، یک مقدار که قدرت تشکیل حکومت پیدا کرد، به همه این آرمانها می رسد. کسی نق نزند که ما گفتیم شاه برود، حالا بایستیم توی صف تا نان گیرمان بیاید، بایستیم توی صف برای کوپن و جنس. اگر جنس به اندازه ای باشد که به همه برسد، نیاز ندارد که کوپنی کنند. وقتی می بینند ممکن است یک عده جمع کنند که بعد سه برابر بفروشند، ناچارند سهمیه هر کدامتان را به دست خودتان بدهند و بگویند: این قدر سهم تو می شود، وقتی این کار را می کنند، خوب این راه باریک و پر دست اندازی می شود، صف طولانی درست می شود، بعد هم آن ضد انقلاب داخل می آید تا شایعه پراکنی کند که گفتید شاه برود، حالا بکِشید. خوب ما می گفتیم مرگ بر شاه که راهش پل ندارد، البته شیطان وجود دارد و کارشکنی می کند، سنگلاخ ایجاد می کند.
ممکن است کسی در اداره ای باشد، طرف که ناراحت شد بگوید که خودت گفتی « مرگ بر شاه » بِکِش، دیگری حقوق هم می گیرد، و سمپاشی هم می کند. اینها اگر بفهمند و بدانند خوب به حسابش می رسند. پس راه تقوا راهی است که سرازیر و سربالایی، سنگلاخ و گردنه، تنگنا و معبرهای سخت دارد، اما یک حُسن دارد، آخرش پل دارد. راه بی تقوایی دور بر می دارد، در اتوبان ماشینها دور بر می دارند، روی صد و بیست و دویست هم ممکن است بروند، خوب هر چه سریعتر برود زودتر آنجا می افتد. ولی در این راه،گاهی یک عابر، لنگ لنگان می رود، اما او در راه نجات است، پس به نظر حقارت به آن نگاه نکن.

تقوا، راهنمای زندگی

کشتی :
کشتی ها که بر روی آب حرکت می کنند، بعد از مسافتی که از خشکی دور شدند، به هر طرف که نگاه می کنند آب است و آبها هیچ علامتی ندارند، بالای سرشان را هم که نگاه می کنند یا ابر است یا آسمان، همه جا یک جور. در قدیم از ستاره ها در آسمان برای شناختن راهها استفاده می کردند، اما شبها که همیشه آسمان صاف نیست تا ستاره ها پیدا باشند، و کشتی در حال حرکت به مجرد آنکه هوا ابری شد و کشتی یک چرخ خورد، دیگر نمی داند به کدام سمت می رود، هیچ علامتی ندارد. چینیها عقربه مغناطیسی را که امتحان کردند، دیدند به سمت خاصی می ایستد؛ از اینجا قطب نما را اختراع کردند. با این قطب نما جهت را در کشتیها پیدا می کنند، حالا اگر در آسمان ابر باشد، یا آسمان صاف باشد. اینها با نگاه کردن به آن عقربه می دانند که الان به چه جهتی در حال حرکت اند و با نگاه به نقشه، حرکت شان را به آن مقصد می دانند که الان باید به چه وضعی بچرخند و به چه جهتی حرکت کنند. این عقربه مغناطیسی چیز ارزانی است، همین قبله نماها، که ارزانترین وسیله است، اگر در کشتی وجود داشته باشد، همین قطب نمای اوست. چون یک عقربه مغناطیسی بیشتر نیست، اگر این قطب نما خراب شد و یا این قطب نما را کسی سرقت کرد، کشتی برای جهت یابی خودش متحیر می شود، که از کدام سمت برود.
تقوا قطب نمای انسان است. انسان با تقوا راه هدایت را پیدا می کند. اگر شیطان تقوا را از انسان سرقت کرد، انسان مثل یک کشتی می شود که وسط دریا باشد و بالای سرش ابر، زیر پایش هم آب، همه طرف هم یکسان است. هیچ طرفی با طرف دیگر فرق نمی کند. اگر به سرنشینان چنین کشتی حیران و سرگردانی یک قطب نما بدهند، آن را به گرانترین قیمت ها می خرند و حاضرند نصف قیمت کشتی و مال کشتی را بدهند تا در وسط دریا یک قطب نما به آنها بدهند. انسان هم وقتی گرفتار می شود، موج ناراحتی ها به او روی می آورد، دردسرها، اختلاف ها، سرگردانی ها، طلبکارها، غیض ها، خشم ها، این امواج مثل امواج دریاست که به سمت انسان می آید. مهم این است که انسان بداند باید به کدام سمت حرکت کند. تقوا مثل قطب نما به انسان می گوید راه نجات از چه طریقی است.
این که خطیب جمعه باید به مردم در خطبه ها بگوید « اتقوا الله » مثل این است که به اهل کشتی می گوید قطب نمای خودتان را ضایع نکنید، دستش نزنید، خرابش نکنید، مواظب و مراقبش باشید. یا کسانی که می خواهند به سمت و جهتی حرکت کنند، به آنها می گوید آیا قطب نمایتان را امتحان کردید، درست کار می کند؟ یقین به آن دارید؟ سفارش می کند که قطب نما همراهتان باشد. خدا در وجود انسان عقل را قرار داد. با این تقوا می شود عقل را حفظ و نگهداری کرد تا خوب بتوان از آن استفاده کرد. اگر سنگی به قطب نما بخورد و قطب نما بشکند یا فرسوده بشود، تمام کارها تعطیل می شود. شیطان هم وقتی می خواهد با انسان مبارزه کند، اگر بخواهد این کشتی را معطل کند، نمی آید مال سنگین از او ببرد، تمام هم و غم شیطان این است که قطب نمای کشتی را از کار بیندازد. انسان را وسوسه می کند تا تقوای انسان را از او بگیرد. اگر این تقوا گرفته شد، دیگر علم، درد انسان را درمان نمی کند. مال، دوست، رفیق، آشنا و جمعیت ها، انسان را نجات نمی دهد. هر کسی را که شیطان توانست جیبش را ببُرد و تقوایش را از او بگیرد، مثل آن کشتی است که دشمن قطب نمایش را خراب کرده، سیستم رهبری آن را از کار انداخته است. پس انسان باید به تقوایش اهمیت بدهد، یعنی گاهی حرفی می زند که یقین به آن ندارد، این خلاف تقوا است. گاهی مطلبی شنیده را بدون دقت بیان می کند، اینجا تقوای انسان گرفته می شود. شیطان از طریق غیبت ها، تهمت ها و چیزهای نسنجیده انسان را می شکند، تقوای انسان را می برد. انسان وقتی به زن و بچّه خودش نصیحت می کند، به آنها بگوید که اگر از همسایه حرفی نقل می کنی، شایعه و چیز غیر مطمئن نقل نکن. صحبت ها، مکالماتِ دوستانه، حرفهایی که دور هم زده می شود، شکارگاه شیطان است. شیطان از راه دوستی ها و دشمنی ها وارد می شود تا تقوای انسان را با یک کلمه و چیزی که انسان یقین ندارد، شکار کند.
وقتی که شیطان تقوا را شکارکرد، انسان را به خطا و اشتباهی انداخت. برنامه دومش این است که به او بگوید: اگر تو پذیرفتی که خطا کردی، برای همیشه خرد و کوچک می شوی، اگر پذیرفتی که تو یقین نداشته چیزی را گفتی، دیگر ارزش برای کلامت نمی ماند. پس بیا و خطای اول را بپوشان. این خطای دوم انسان خطرناکتر از خطای اول اوست، و شیطان اکثر انسان ها را وقتی هلاک می کند که می خواهند خطای اول خودشان را پنهان کنند. مثلاً فرض کنید کسی به خانه ای رفته تا یک النگو یا تلویزیونی سرقت کند، اتفاقاً صاحبخانه او را شناخت. خطای دوم از او سر می زند، می گوید برای اینکه اثر جرم من نماند و علامتی در کار نباشد، باید این فرد را از بین ببرم. برای قتل نیامده بود، اما برای این که آثار جرم خودش را محو کند، شیطان دست او را به قتل هم آلوده می کند و یک خطای کوچک را به یک خطای بزرگ تبدیل می سازد، حالا این فرد اگر صاحبخانه را نمی کشت، به عنوان قاتل اعدام نمی شد. اگر چیزی نمی برد و همان وقت به صاحبخانه می گفت: اشتباه کردم، تمام می شد و او را به زندان می بردند. بیشتر از این که نبود!
اما وقتی انسان بخواهد کسانی را که از جرم او اطلاع دارند از بین ببرد، کار به درازا می کشد، مثلاً اگر ده نفر، بیست نفر از جرم او مطلع شدند، می خواهد همه را محو و نابود کند، لذا جرم را گسترش می دهد. تقوا می گوید هر جا رسیدی و به هر حدی از خطا که رسیدی همانجا ترمز کن و در همان حد خطا اعلام کن. یک وقت خدمت امام بودیم، امام صحبت می فرمود، ایشان گفتند: « من اگر در امری اشتباه کنم این شهامت را دارم که بگویم اشتباه کردم ». این هنر و عظمت است. پیش نیامده، اما خودش را آماده کرده برای این که اگر در زندگی، موردی پیش آمد غیر از آنچه فکر می کرد، بگوید: اشتباه کردم.
از این جهت در روایات داریم: « شَرُ الذُّنوبِ مَستَخَفَّ بِهِ » بدترین گناهان، گناهانی است که انسان آن را دست کم بگیرد. یعنی بخواهد توجیهش کند که این خطا نبود. چرا؟ چون تکرار می شود. شما بچّه های خودتان را امتحان کنید، وقتی ایرادی به آنها می گیرید، اگر این ایراد را توجیه کردند، درستش کردند، آماده باشید که این خطا، در یک زمان نزدیکی دوباره از او تکرار شود. اما اگر توجیهش نکرد و صریح گفت این اشتباه بود، محکوم کرد، جلوی تکرارش گرفته می شود. پس تقوا همان راهنما و قطب نمایی است که وقتی همه راهها برای انسان بند آمده، اگر از مسیر تقوا و توصیه های تقوا عبور کند، تمام مشکلات دنیوی و اخروی او حل می شود. اگر تمام راهها بر روی شخص بسته و تمام مشکلات به او متوجه شده باشد، رشته همه چیز از دستش در رفته باشد ولی به تقوا برگردد، تمام سرکلافهای گم شده و رشته های متفرق شده، یکی یکی به دستش بر می گردد.

آمادگی برای سفر آخرت

فرار :
آیه قرآن تعبیری دارد که « فَفَّرُوا الی الله » بیایید و به سوی خدا فرار کنید. فرار از چه و به سوی چه؟ چرا تعبیر به فرار می شود؟ فرار از گناه، ریشه گناه هم محبّت دنیاست: « حُبُّ الدُنیا رَأسُ کُلِّ خَطیئتهٍ » محبّت دنیا سر و ریشه همه گناهان است. پس فرار از گناه یعنی فرار از محبّت دنیا. چون در این آیه کلمه « فرار » آمده ما هم اگر بخواهیم تقوای حقیقی را پیدا کنیم باید در فراری های واقعی مطالعه کنیم. آنها که می خواهند از مملکت فرار کنند، عمل آنها و خود آنها عبرتی برای همه اند. فراری چه کار می کند؟ فراری اگر زمینی، خانه ای از اشیاء غیر منقول داشته باشد، سعی می کند زود اینها را نقد کند، بفروشد، بعد وسائل منقول و سنگین خودش را مثل یخچال، تلویزیون و چیزهای بزرگ را هم نقد می کند. بعد نگاه می کند ببیند به کجا می خواهد برود؟ آن که می خواهد برود آمریکا، ریالهای خودش را هم به دلار وارز تبدیل می کند، چون می خواهد به آنجا فرار کند. شب و روز، وقت و بی وقت همه اش می خواهد اسبابش را که جمع کرد یک روز هم معطل نشود، می گوید یک ساعت هم یک ساعت است. شاید اگر من تأخیر کردم، پرونده ای مطرح شد و من دستگیر شدم، لو رفتم. اگر بتواند بلیط هواپیما و تاریخ خروج خودش را یک روز جلو بیندازد، مبلغی می دهد که جلو بیفتد و یک روز زودتر برود؛ تا خاطرش آسوده بشود. و سعی می کند که هیچ چیزی بعد از خودش نماند.
قرآن وقتی می گوید به سوی خدا فرار کنید، ما باید ببینیم فراری واقعی چگونه است؟ از او یاد بگیریم. او به طور جدی می خواهد فرار کند، ما هم اگر شبیه او شدیم، اگر این فراری که می خواهیم به سوی خدا بکنیم راست می گوییم، شکر کنیم. اگر دیدیم این چنین نیستیم، دیگر نماز و عباداتمان موجب غرورمان نشود، سرشکستگی خودمان را از کف ندهیم. مؤمن اگر خواست به سوی خدا فرار کند، باید مثل همان فراری باشد. وقت و مال و هر چه دارد، همه را نقد کند و نقدش را هم تبدیل به ارز کند، یعنی ارز دنیا فانی است، ارز آخرت باقی است. از این فرصتی که دارد به یک بنده خدا خدمتی و کمکی کند. تبدیل ارز کردنش این است که مسجدی، حسینیه ای می سازد، یا قسمتی از پول حسینیه و مسجدی را می دهد. این تبدیل ارز است. این واقعاً می خواهد از دنیا فرار کند؛ چون که دارد چیزی به آن طرف پیش خدا می فرستد. چون می خواهد پیش خدا و به کشور خدا فرار کند. از این جهت به ارز خدا تبدیلش می کند. آنکه می خواست به آمریکا برود، اموالش را به دلار تبدیل می کرد، چون می خواست آمریکا برود. آن هم که می خواهد پیش خدا برود، باید به ارز خدا تبدیلش کند؛ یعنی به ثواب و احسان.
یکی رفته بود به بنایی که داشت مسجدی را می ساخت، گفت: چقدر در می آید؟ او هم حدسی زد و گفت بیست و پنج هزار تومان، و بیست و پنج هزار تومان آنوقت هم خیلی بود. او رفت بیست و پنج هزار تومان نقد آورد، گذاشت توی دست این بنا، و گفت بساز، این قسمت مسجد را از همین پول خرج کن و بساز. بعد رفت به بچّه هایش گفت که امروز رفتم یک خانه خریدم. هر چه بچّه ها پرسیدند که این خانه را نشان ما بده، آدرسش کجاست؟ سندش کو؟ گفت: یک خانه عالی و مجلل، و بسیار باشکوه خریدم به این قیمت. چند روزی اینها را معطل کرد، بعد آوردشان و آن شبستان را نشان داد، و گفت پول دادم و این را برای آخرتم خریدم.
اینها کسانی اند که واقعاً می خواهند به سوی خدا فرار کنند. آن فراری چطور اگر بعد از آن که همه چیز را مرتب کرده بود، اگر یک روز می توانست هواپیمایش را جلوتر بیندازد، پول زیادتر می داد که یک ساعت، یک روز زودتر پرواز کند، مؤمن هم وقتی کارهایش را برای خدا کرد و تبدیل ارز کرد، حسابهایش را صاف کرد، اگر به او بگویند امروز بیا، راحت تر است تا بگویند فردا. چرا؟ چون همانطور که فراری می گفت، ممکن است توی پرونده ام یک چیزی در بیاید، و ممنوع الخروج بشوم، این مؤمن هم می گوید ممکن است من که تا الان نلغزیدم، یک اتفاقی برای من بیفتد و من سقوط کنم، تا پاک هستم، بروم. پس این که در سوره جمعه می گوید، اگر واقعاً شما خدا را دوست می دارید و از اولیاء الله هستید، این تعجبی ندارد. برای آدمی که می خواهد فرار کند، یک روز پروازش اگر جلوتر بیفتد جزء آرزوهایش است، برای مؤمن هم همینطور. اما چرا ما آرزو نمی کنیم، با اینکه معتقد به آخرتیم؟ چون تبدیل ارز نکرده ایم، چون کارهایمان روی دستمان مانده، خانه آن طرف را نساختیم.
این که خطیب در جمعه ها می گوید تقوا را رعایت کنید، یعنی هر که ارزهایش را تبدیل نکرده، زود تبدیل کند، هر که گذرنامه اش را نگرفته، زود گذرنامه اش را بگیرد، هر که برای فرار به سوی خدا آماده نشده، زودتر خودش را آماده کند، هر که توبه نکرده توبه کند، هر که حلال بودی نطلبیده، حلال بودی بطلبد. چرا؟ چون اجل بی خبر می آید. به انسان قول نداده پیری یا جوانی، سالمی یا مریضی، بازنشستی یا سر کاری، داری نامه را می نویسی تمام کردی یا تمام نکردی، راه می روی به مقصد رسیدی یا نرسیدی، عالم به ما مهلت نمی دهد، به سلیمان هم مهلت نمی دهد. حضرت سلیمان ایستاده بود و به مسجد الاقصی که ساخته می شد نظارت می کرد، عزرائیل آمد. ایشان به عصایش تکیه داده و ایستاده بود. گفت: فرصتی، گفت: نه! گفت: همین؟ گفت: آری! ایستاده قبض روح شد. همینطور ایستاده ماند، تکیه به عصا و تمام خدمه که کار می کردند ادامه دادند. مدتها طول کشید و اینها هم فکر می کردند از معجزات نبی الله است که به طعام و غذایی نیاز نداشته، این قدر ایستادنش طول کشید که موریانه این عصا را خورد و عصا شکسته شد، خود سلیمان افتاد، قانون خدا چنین است! پس ما وقتی فراریها را دیدیم، عبرت بگیریم، تبدیل ارز کردن آنها را دیدیم عبرت بگیریم، بگوییم اینها فراری واقعی اند، ما هنوز فراری واقعی به سوی خدا نشده ایم.

نقش تربیتی مصیبت ها

لجنزار و ماهی ها هنگامی که استخری تبدیل به لَجنزار می شود، برای حفظ ماهی ها آنها را به وسیله صید از لَجنزار به آب زلال منتقل می کنند، ولی دیگر کسی به فکر صید و نجات کرمها نیست.
حقیقت دنیا لَجن است و انسان ها که همان ماهی ها باشند می باید از این لجن به آب زلال منتقل شوند، و کرمها باقی بمانند.
مصیبت ها، وسیله این انتقال هستند.

آثار صبر بر مشکلات

میخ و چکش:
هنگامی که میخ بر روی پایه ای نصب شد، هر چه چکش بر آن ضربه وارد کند، میخ بیشتر در پایه فرو می رود و محکم تر می شود؛ تا جایی که وجودش کاملاً در پایه فانی می شود و دیگر ضربات چکش هیچ تأثیری در آن نمی کند.
مؤمن همانند میخی است که در پایه حق فرو رفته و باطل به منزله همان چکشی است که پی در پی بر مؤمن فرود می آید، و نتیجه آن بیشتر فرو رفتن مؤمن در حق و غرق شدن در حق می شود و هر چه ضربه شدیدتر باشد، مؤمن در وضع خود همانند میخ در پایه، محکمتر و قرص تر می شود، تا آنجا که ضربات دیگر مؤثِّر نمی افتند.
البته گاهی مؤمنین به دلیل ضعف هایی که دارند، مانند بعضی از میخ ها کج می شوند و یا از پایه خارج می گردند و یا به همان اندازه که فرو رفته اند، باقی می مانند و این تقصیر میخ است نه پایه. ضعف اهل حق است، نه حق.

فشارها، عامل رشد

پستان مادر و شیر:
پستان مادر شیر دارد. اما اگر طفل ننوشد شیر از آن تراوش نمی کند. مکیدن فشاری است که موجب جریان شیر می شود. در انسان، علم، استعداد و خلاقیت نهفته است، اما باید تحت فشار قرار بگیرد تا این خلاقیت به جریان بیفتد. فشار، همان مصائب است.

مصیبت ها، عامل رشد

تلمبه و آب آب ها در زیر زمین است. شما برای استخراج آن آب ها ابتدا چاهی حفر می کنید، بعد تلمبه ای می زنید و بعد هم لوله ای می کشید. تا تلمبه ای یا پمپ فشاری در بین نباشد، استخراج ممکن نیست.
انسان منبع علم و فهم است، مصیبت ها پمپ و فشار تلمبه اند، هر چه تلمبه قوی تر باشد، مقدار آبی که بالا می آید بیشتر است، هر چه مصیبت ها بیشتر باشد، میزان خلاقیت ها هم بیشتر خواهد شد.

وابستگی، مانع نجات

چاه و طناب:
قرآن نازل شده است که ما را از رأی خود نجات دهد و با متکی شدن به رأی قرآن، خود را رها کنیم و از زندان رأی خود بیرون بیاییم. مثلاً من توی چاهی هستم و برای اینکه مرا از این چاه بیرون بکشند، باید طنابی بیاورند تا بیرون بیایم. رأی من چاه و قرآن همان طناب است. من اگر بخواهم از این چاه خارج شوم، باید دستم را به این طناب بگیرم تا خود را از چاه آزاد کنم و باید هیچ گیری به این چاه نداشته باشم، تا بتوانند مرا بیرون بکشند. ولی اگر به رأی خودم وابسته باشم، در چاهِ رأی، نظریات، افکار و تعصبات قومی و ... خودم می مانم.

عبادت و سازندگی

ماشین ماشین اگر موتورش کار کند، چرخهای آن هم کار می کند. قانوناً باید موتور روشن شود تا چرخها هم کار کنند. البته گاهی هم به عکس می شود، یعنی چرخ ها را به حرکت می اندازند تا موتور روشن شود. در زمستان ماشین را آنقدر هل می دهند تا یکدفعه قلبش بزند و شروع به کارکردن کند. اصولاً انسان باید قلبش کار کند تا دستش کار کند. ولی گاهی شما دست کسی را که حالت خفگی پیدا کرده است حرکت می دهید تا قلبش راه بیفتد، به شُش ها تنفس مصنوعی می دهید و دست ها و سینه اش را حرکت می دهید، تا قلبش شروع به کار کردن کند. ما در ابتدای امر این حالت را داریم. ظواهرمان ساکت شده مانند کسی که در اثر اغماء یا خفگی قلبش از حرکت ایستاده و سکته کرده باشد، شما در چنین صورتی چه می کنید؟ تنفس مصنوعی می دهید. حرکتهای فیزیکی برایش فراهم می نمایید. تغییرات و تمهیداتی ایجاد می کنید تا بلکه قلبش به ضربان بیفتد؛ که البته خیلی ها را به همین ترتیب از مرگ نجات می دهند.
بسیاری از همین دعاها و عبادات حکم همان تنفس مصنوعی را دارند. باید آنقدر دعاهای مصنوعی بخوانیم، تا یک دعای طبیعی شود.

دلبستگی به دنیا

بیهوشی در هنگام جراحی:
تحمل جراحی و دردهای آن در حالت معمولی ممکن نیست و برای عموم محال است. از این جهت، باید قبل از جراحی بیمار را بیهوش کنند تا در حالی که توجه او به موضع درد و خود درد منقطع شده است، معالجه گردد. خروج از «خودی» در حقیقت جان کندن است و تحمل این جان کندن بسیار مشکل و یا محال می باشد و برای این که انسان بتواند سختی جان کندن را احساس نکند، باید در یک حال بی حسی نسبت به دنیا باشد و به عبارت دیگر همان مستی که در عرفان مطرح است برای فرد پیش آید که توجه او نسبت به دنیا منقطع گردد.

بلا، عامل نجات از سقوط

تصادف با نرده های کنار جاده:
راننده ای که با نرده های کنار جاده تصادف می کند، شدیداً از اینکه خساراتی به ماشین او وارد شده، ناراحت می شود و نرده ها را عامل این خسارت می داند، ولی وقتی پایین می آید و آن طرف نرده ها را که دره ای وحشتناک است می بیند، بسیار خوشحال می شود و نرده ها را وسیله نجات خود می داند. مصیبت ها همان نرده های کنار جاده اند؛ که در ظاهر خساراتی وارد می کنند، ولی مانع پرت شدن می شوند.

مصیبت ها، عامل توجه به خدا

شخم زدن زمین و بذرپاشی:
برای این که در زمین بذر بپاشند، لازم است قبلاً زمین را شخم و شیار بزنند تا آمادگی پذیرش تخم را پیدا کند و بدون این شخم زدن و ایجاد شیار، هر چه در زمین بذر بپاشند، بی فایده است. مصیبت ها در زندگی مانند شخم زدن و شیار کردن در زمین است، که بذر توجه به خدا و تضرع به خدا و التجاء و همچنین تخم معرفت در دل انسان کاشته و بارور می شود.

حق گرایی، عامل ثبات انسان

خرمن و جدا کردن کاه از گندم کشاورزان بعد از درو، گندمها را به صورت خرمن جمع کرده و کاملاً می کوبند. بعد از کوبیدن هنوز گندم ها با هم مخلوط اند و جدا کردن اینها با دست ناممکن است، لذا منتظر باد می شوند تا هنگام وزیدن باد، آنها را بر باد دهند. گندم ها به علت سنگینی سر جای قبلی خود بر می گردند و کاه ها به علت سبکی نصیب باد می شوند. انسان ها محصول کشتزار خلقت هستند که درو شده اند و در خرمن جوامع، جمع آوری گردیده اند. پس ابتدا باید کوبیده شوند و این کوبیدن توسط مشکلات و مصائب محقق خواهد شد. و سپس بر باد داده می شوند تا سنگین ها بمانند و سبک ها را باد ببرد. سنگینی همان با حق بودن است، اهل حق گرچه کوبیده می شوند و در مسیر بادهای شهوات و غضبها قرار می گیرند، ولی چون سنگین هستند در موضع خود باقی می مانند. اهل باطل که سبک و پوچ اند، باد آنها را می برد و آنها در دست باد شیطان و شهوات اسیر می گردند.

دنیا گرایی، مانع تکامل روح

پا و شاخ گوزن:
گوزن وقتی به پاهای خود می نگرد آنها را در نهایت زشتی می بیند، ولی به شاخهای خود افتخار می کند و آنها را مایه جمال و زیبایی خود می داند. اما وقتی سگ ها به او حمله ور می شوند، همین پاهای زشت به او کمک می کند تا از دست سگها فرار کند. ولی وقتی به جنگل می رسد، شاخ ها مانع حرکت او می شود. مصیبت ها در ابتدای امر برای انسان زشت جلوه گر می شوند و اقبال دنیا و لذایذ آن زیبا و پسندیده، اما این مصیبت ها پاهای گوزنی هستند که ما را از دست سگ نفسانیّت نجات می دهد و این اقبال دنیا و لذایذ و تعینّات، شاخ گوزنی هستند که مانع از حرکتها می باشند.

دنیا طلبی، زمینه ی سقوط

نردبان:
دنیا چون نردبانی است که در زیر پای انسان ها قرار گرفته است و انسان ها بعضی بر روی پله اول قرار دارند و بعضی بر روی پله دوم آن، و بعضی بر روی پله های دیگر. آنچه مسلم است این است که « عاقبت زین نردبان افتادن است » و عاقبت مرگ، این نردبان را بی خبر و بدون اطلاع قبلی از زیر پای انسان خواهد کشید. طبیعتاً انسان ها هر کدام، به تناسب طی کردن و پشت سر نهادن پله ها، آسیب خواهند دید. آنکه بر روی پله اول است، یک مقدار آسیب می بیند و آنکه بر روی پله دوم، مقدار بیشتری و آن که ...
پس این نکته را باید باور نمود که هر گامی که انسان به سوی دنیا بر می دارد، پله ای از پله های آن را پشت سر نهاده است.

فطرت، عامل ضد فشار

عقربه مغناطیسی:
انسان در چشم انداز اسلام، همچون عقربه ی مغناطیسی است که اگر رهایش کنند، خودش گمشده ی خود را خواهد یافت.
انسان یک موجود ضد فشار است که هر چه بر او فشار وارد کنند، ضد آن را انتخاب می کند.

مصائب، زمینه ی رشد

پنبه زن تربیت، فنون و ریزه کاری هایی دارد. کتک دارد، گرفتن و بستن دارد. بابا، گاهی بچّه اش را می گیرد و چوب و فلک می کند، به طوری هم می زند که از پای او خون می آید. برای چه می زند؟ آیا می زند که دلش خنک بشود؟ یا نه، می زند که بدیها را از این بچّه بیرون کند؟
بعضی چیزهاست که وقتی آن را می زنی پاک می شود. دقت کرده اید که حلاج پنبه زن، پنبه را چگونه پاک می کند؟او وقتی می خواهد تخم پنبه را بگیرد، چه کاری انجام می دهد؟ وقتی می خواهد آشغال و خاکش را بگیرد، پنیه را کتک می زند و با آن چوبی که مثل گوشت کوب است، روی پنبه می زند و پنبه ها را ریش ریش می کند، و لذا به او می گویند « پنبه زن ». آیا او دشمن پنبه است که پنبه را می زند؟ این پنبه در اول یک چیزی به هم چسبیده و خراب شده است که با آن حالت به درد تشک نمی خورد و اگر از آن پنبه زده نشده داخل تشک بکنند مثل آجر، تشک را که زیر کمرت می اندازی اذیت می کند. اما وقتی که پنبه زن آمد و این پنبه را زد و بعد آن را داخل تشک کرد، وقتی می خوابی یک طوری توی آن پنهان می شود که مشخص نیست.
این وجود انسان هم سنگلاخ و سختی هایی دارد که باید این سنگلاخ ها و سختی ها زده و صاف بشوند. همانطور که پنبه زن اگر نصفی از پنبه را بزند و نصف دیگر را نزند، می گویند حلّاج خیانت کرده و پنبه ها را خوب نزده است. به او می گویید یک بار دیگر اینها را بزن. وقتی خوب اینها را زد، می گویی آقا دستت درد نکند. امام حسین (علیه السلام) اول این پنبه وجود تو را می خواهد بزند. تو نباید دردت بگیرد، ریش ریشت می کند؛ تو نباید جیغ بزنی.
یک مثالی دیگر بزنم: شما وقتی می خواهید در زمین گندمی، دانه ای یا چیزی بکارید، چه کار می کنید؟ اول سنگلاخ های زمین را بر می دارید، شیارش می کنید و آن را می کوبید و نرم می کنید و بعد در آن گندم می کارید. وجود ما هم یک وجود سنگی شده، زمینه ی دل ما سنگلاخ شده و امام حسین (علیه السلام) اول می خواهد دل ما را شیار بزند و نرم کند، باید خوب آن را بکوبد. و شیار عمیق بزند تا بتواند در آن تخم محبّت بکارد.

آثار تربیتی رنجها و مصیبت ها

حنظل:
ناکامی ها، شکست ها، مصیبت ها، صبر و ناامنی و ضربه، همه اینها حنظل هایی است که برای جنبه نفسانی انسان دارو و مداواست. هم برای فرد حنظل لازم است و هم برای جامعه، جنگ حنظل است. امّا حنظل لازم است. شکست حنظل است. امّا شکست لازم است. ضربه خوردن یک جامعه و آسیب دیدنش لازم است. این حنظلی است که مداوا می کند. جامعه ای را که به غرور افتاده ضربه ی جنگ او را از غرور خارج می کند. جامعه ای که به غفلت افتاده ضربه جنگ بیدارش می کند. جامعه ای که گرفتار تفرقه شده، ضربه جنگ او را متحد می کند. چرا؟ چون تفرقه نتیجه خفتگی و نتیجه توجه به مسایل جزئی است، نتیجه درگیری در مسائلی است که زیاد جای توجه نیست. اینها همه اش نتیجه مدهوش بودن، خواب رفتن و از هوش رفتن است. وقتی که می خواهی کسی را که از هوش رفته؛مثلاٌ بچّه ات را که از هوش رفته بیدار کنی، او را می بوسی یا نیشگون می گیری؟ آتش سیگار بر پشت لبش می گذاری، یا او را نوازش می کنی؟
زلزله حنظل است. اما وقتی شما می خواهی کسی را بیدار کنی با او چه می کنی؟ زلزله به جانش می اندازی، متزلزلش می کنی. و اگر نکنی به هوش نمی آید. خدا وقتی می خواهد مرا که در نعمت امنیت از هوش رفته ام، به هوش بیاورد، چه می کند؟ اگر تو به جای او بودی، چه می کردی؟ جامعه از هوش رفته را با چه چیزی می توان به هوش آورد؟ شما چرا برای زلزله نماز آیات می خوانید؟ این معنایش این است که این آیه ای است که از حکیمی صادر شده برای بیداری من و توجه من صادر شده ، برای التفات من، برای این است که بگویی آنجا که زلزله آمد، نشان می داد این زمینی که اینقدر آرام و رام است، در حرکت سریعی است که یک ضربه او، می تواند تمام ویرانی ها را به بار بیاورد. یعنی این زمین که تا این حد آرامش دارد، اگر یک لحظه این آرامش را از او بگیرند، چنین ویرانی به بار می آورد. پس این نعمت و این سکون را فراموش نکن! لحظاتی را که در اضطراب نیستی، در غفلت مباش. این برای این است که بیدار باشی، این حنظل است. اما این حنظل کاری می کند که صد کوزه نبات نمی کند.
زلزله گاهی به انسان درسی می دهد که رشد اقتصادی نمی دهد. اگر جایی بارانش خوب بارید و از نظر رشد اقتصادی کاملاً تأمین شد اینها همه اش شکر و کوزه های نبات است. اما آیا این کوزه های نبات می تواند یک غافلی را بیدار کند؟ و یا مدهوشی را به هوش بیاورد؟
ولی می بینیم ضربات یک سیلیِ زلزله که بر جامعه انسان ها می نوازد، جامعه را به هوش می آورد. و اگر آن چنان بنا بود انسان باشیم و همه خودمان را از یک پیکر بدانیم، وقتی سیلی بر جای دیگر می خورد ما درد را حس می کردیم.
شما می گویید من غفلت می کنم، به او سیلی می زنند؟ از نظر آن کسی که مربی همه انسان هاست، همه شما از یک پیکرید. بنی آدم را اعضاء یک پیکر می داند. از این جهت به یک جا می زند تا جای دیگر درد بگیرد. شما وقتی بچّه ات را تنبیه می کنی، به همان دستی می زنی که با آن خطا کرده یا هر جا را که رسید می زنی؟ یا اینکه با دستش خطا کرده به کف پایش می زنی. با زبانش بد گفته، اما پشت دستش می زنی. چون متحد است و یکی است. فرقی نمی کند. درد را همگان احساس می کنند.
ما توجه نداریم که یک پیکر باشیم که وقتی به او سیلی می زند، من درد را احساس کنم و بفهمم به من هم می زند و فقط به او نیست. پس صدماتی که در عالم بر انسان وارد می شود، همان حنظل است که این حنظل برای نفسانیّت انسان مداواست، داروی شفابخش است.
من اگر غرق در نفسانیّت باشم، زلزله می تواند مرا بیدار کند. ضربه و جنگ و آتشفشان و مصیبت می تواند مرا بیدار کند. مَرَض ها و طاعون ها می توانند مرا بیدار کنند. دوای جنبه ی نفسانیِ انسان صدمات، ضررها و رنجهاست. پس این جنبه ای است که رنج، او را بیدار می کند و به هوش می آورد.

شرط تأثیر موعظه

گندم:
بسیاری ا ز پدران بچّه ها را بهانه ای می دانند برای اینکه برایشان بنشینند حرف بزنند و می گویند می خواهم نصیحت کنم. خوب پدر! این حرفی که می زنی دانه است و فکر او زمین است. تو ببین در این زمین چند تا تخم باید کشت؟ اگر تو در یک متر زمین یک کیلو گندم فرو ریختی، هیچ کدامش گندم نمی کند و سبز نمی شود. خیلی همت کنی دو برگه هم می کند، اما همدیگر را خفه می کنند. موعظه و اندرز زیاد، حرف زیاد در یک فضای کم، همدیگر را لِه می کنند، همدیگر را می پوسانند.

آموزشهای الهی

کبوتران:
حیوانات بچّه های خود را وابسته به خود نمی کنند. بله، تا وقتی که بچّه ضعیف و ناتوان است و بال پرواز ندارد، او را نوازش می کنند و مورد محبّت قرارمی دهند؛اما همین که آهسته آهسته بال و پری درآورد و آرام آرام قوه ی پرواز پیدا کرد، سعی می کنند او را از وابستگی خارج کنند. شاید دیده باشید که کبوتر به فرزند خود نوک می زند و او را وادار به پرواز می کند؛ یا مثلاً جلوی فرزندش حرکت می کند و یک مرتبه در یک فاصله دو متری پرواز می کند. بعد بچّه هم به هوای او می پرد تا به او می رسد، دوباره چهار متر آن طرف تر پرواز می کند. اینها راه و رسم زندگی را به فرزندشان اینگونه یاد می دهند. پس کبوتر راه و رسم زندگی اش این است که چگونه بپرد و چگونه دانه پیدا کند و چگونه آشیانه داشته باشد. همه این امور را خدا به حیوانات تعلیم داده است. و چون خدا اینها را به حیوانات تعلیم داده است، پس اینها می توانند بزرگترین منبع معلومات برای ما باشند، چون معلم شان خداست. ما نگوییم از یک کبوتر درس می گیریم، نه! ما از خدا درس می گیریم، برای خدا کار می کنیم و از خدا چیز یاد می گیریم.

تربیت اخلاقی

خط:
فرزند پیش پدر و مادر عزیز است. خصوصاً اینکه فرزند، فرزند شهید و یادگار شهید باشد؛ که البته در پیش مادر و بستگان خود بسیار ارزشمند است. اما با همه این حرفها،« اخلاق » از بچّه عزیزتر است، اسلام و تقوا از بچّه عزیزتر است. مبادا تقوای بچّه را فدای خود بچّه کنید. چون اگر چنین شد، مثل بسیاری از بچّه ها که خراب شدند، این هم خراب خواهد شد. باید از دور و نزدیک مراقب بچّه بود و به طوری که بفهمد و نفهمد او را زیر نظر گرفت. در موقع لزوم باید با او صمیمیت و محبّت کنید، اما خوب محبّت کنید. اگر کسی زیاد چیز بنویسد، خطش خوب نمی شود و الا باید اکثر دکترها خطشان خیلی خوب باشد؛ پس کم بنویسید اما خوب بنویسید.
کتابی است به نام « قابوس نامه »، خطی از قابوس مانده که بسیار خط زیبایی است. از قابوس سؤال کردند که خط شما چه طور شد که خوب شد؟ گفت: کم می نوشتم، اما خوب می نوشتم. هر وقت که حواسم جمع بود می نوشتم، هر وقت که هنوز خسته نشده بودم، دست از نوشتن برمی داشتم. شما هم وقتی می خواهید نصیحت به فرزندتان بکنید، کم نصیحت کنید، اما خوب نصیحت کنید، در بهترین حالات به او نصیحت کنید، چون انسان در حال عصبانیت بر خود کنترل ندارد، حرفی که می خواهد بزند گاهی روی حساب نیست. گاهی کنترل از دست آدم در می رود، در حال خشم اگر انسان صحبت کند صحبتهایی می کند که دلش را خنک کند، نه صحبتی که بچّه را اصلاح نماید. پس باید در این حالات انسان خود را کنترل کند.

میزان محبّت

میوه:
محبّت خود را ارزان به بچّه نفروشید، چون اگر هر چه محبّت داشتید به صورت رایگان به بچّه دادید، بچّه از محبّت شما وازده می شود. مثل غذا که اگر زیادی در اختیار او گذاشتید، او تف می کند؛ هر چند هم که خوشمزه باشد.اگر نان را زیاد به او بدهید، مقداری را می خورد و بقیه را زیر دست و پا می ریزد، میوه ی زیادی اگر به او بدهید، مقداری را گاز می زند و باقی را توی دست و پا می ریزد، نه! بچّه را طوری تربیت کنید که وقتی به او غذا می دهید آن را خوب بخورد، کم توی ظرفش بریزید که ته ظرفش نماند و اگر خواست، دوباره به اندازه ای که می خواهد برایش بریزید که یک دانه برنج- مثلاً- اضافه نیاید. محبّت هم که می خواهید به او بکنید یکدفعه توی ظرفش خیلی محبّت نریزید که وازده بشود. نصفی از محبّت شما را جلب کند، نصف دیگرش را دور بریزد و به شما بی اعتنایی کند. نه، او را همیشه تشنه محبّت خودتان نگهدارید. اینجور نباشید که مثلاً بچّه را شما نوازش کنید و ببوسید و بگذارید توی بغل و او را فشار بدهید. چون انسان یک دفعه می خواهد بچّه را تربیت کند. یک دفعه انسان از بچّه خوشش می آید، می خواهد خودش را آرامش ببخشد. این ساختن بچّه نیست، این ویران کردن بچّه است. انسان باید محبّتش توی مشتش باشد، توی قلبش باشد، وقتی یک کار خوب از بچّه دید، یک ذره از این محبّت را روانه کند، ظهور بدهد، یک خورده در نگاهش، آثار محبّت باشد.

نظم و برنامه ریزی

پارچه و قیچی:
گاه می شود که بد کار کردن با طفل، طفل را ضایع می کند، درست کار کردن و منطقی با طفل برخورد کردن، طفل را زنده و احیاء می کند. مثال بزنم از زندگی خود شما. اگر پارچه ای را دارید و می خواهید با آن لباس بدوزید، قیچی روی لباس نمی گذارید. حالا اگر یکی که کم فکر می کند، زود قیچی دست می گیرد و پارچه را ضایع می کند، پارچه کم هم می آورد. یک تکه های بی هدفی را هم زیاد می آورد، یعنی هم کم می آورد، هم زیاد. کم می آورد چیزهایی را که لازم دارد، زیاد می آورد چیزهایی که لازم ندارد. اما آن که فکر می کند از کجای پارچه من این را کسر کنم که کمتر رفت و ریز بشود، نتیجه اش این می شود که انسان درست الگو را روی پارچه نصب کند.
درآمد یا شهریه ای که دارید، مثل پارچه است. اصل پارچه یک متر و دومتری کنار احتیاجات و مخارجی که دارید، مثل آن مقدار الگوست که روی پارچه است. اگر چنان الگو را بگذارید که نه زیاد بیاورید نه کم، این می شود « تقدیر المعیشه ». این می شود خیاطی که استاد و ماهر است و فکر می کند.
در زندگی هم کسی است که مخارج ماهیانه اش را طوری تنظیم کند که کم نیاورد، همین مطلب را در وقت و در فعل آن فکر کنید. کاری که می کنیم الگو است، وقتی که داریم پارچه است. کار را چنان در این وقت بگنجانیم که نه وقت زیاد بیاوریم و نه کم بیاوریم. اما کسی که درست مسلط به کارش نیست و منظم نشده است، هم برای کارهای اساسی وقت کم می آورد و برای کارهای بی نتیجه هم وقتهایی به دست می آورد که نمی تواند صرف کاری کند. نظم یعنی اینکه کار را به دقت اندازه گیری کنید.
شما در شیر دادن بچّه اگر نظم را رعایت نکنید و تا گریه کرد پستان به دهانش بگذارید این نظم ندارد، این بچّه با یک دو تا مک زدن، یا خوابش می برد، یا پستان را رها می کند. اما اگر وقتی که گرسنه بود به او شیر دادید و سه ساعت دیگر یکبار، این برای او در این سن نظمی می شود و هر چه سنش بالاتر رفت، آن فاصله را بیشتر می کنید و روی این برنامه بار می آید.
اگر خوراک بچّه روی نظم باشد، می دانید که میوه را کی به او بدهید، یک بیسکویت را کی به او بدهید، یک چای را کی به او بدهید. وقتی به او می دهید که بدنش احتیاج دارد و تنوعی هم هست، خستگی او هم برطرف می شود و خودش را برای برنامه جدیدش آماده می کند. این نظم است. خودتان هم که یک غذایی را در وقت مناسبش مصرف می کنید، جذب بدن می شود. رفع خستگی و کسب انرژی و قوت هم هست، لذت حلال هم هست، چون وقتی انسان گرسنه باشد، غذا هم برایش لذیذ می شود. وقتی سیر باشد، آن غذا نه تنها لذیذ نیست، خوب هم جذب نمی شود؛ حتی ممکن است مسئله هم ایجاد کند.
برای انسان حرف زدن هم همین طور است. وقتی انسان کم گفت، یا مدتی سکوت ومکث داشت، وقتی حرف می زند حرفش انرژی و محتوا دارد. شما می گویید فلانی کم حرف می زند، اما هر وقت حرف می زند حرف هایش به موقع وبه معنا ست. این نظم در سخن است. زیاد صحبت کردن، بی موقع غذا خوردن، بیجا رفت وآمد کردن، بی مورد نگاه کردن، معنایش این است که چشم و گوش رها شده است، آن وقت مجموعاً می گویید بچّه رها شده است، بچّه اگر این طور شد، وقتش و عمرش هرز میرود. آب وقتی هرز برود، نه تنها محصول ندارد، بلکه لجن می شود. وقتی پای یک گلدان بی موقع آب ریختی، کرم می زند و لجن و عفونت می کند، پس این نظم، یعنی اینکه بچّه عادت کند غذایش را سر وقت، حرف زدنش در وقت مناسب، راه رفتنش، خوابیدنش، بازی و تفریح و مطالعه کردنش، تلویزیون نگاه کردنش، رادیو گوش کردنش همه روی برنامه باشد.
حال ممکن است بگویید: من بچّه را چه طوری تربیت می کنم تا منظم شود و روی برنامه پیش برود! شما خودتان را منظم کنید، بچّه خودش خودبخود منظم می شود. اگر شما جلوی بچّه بلند شوید و بی موقع بروید بیسکویت بخورید، بچّه هم هوس می کند. اگر یک روز داشتی و زیادتر خوردی، یک روز نداشتی کمتر خوردی، آن هم یاد می گیرد. یک پول توجیبی که به او دادی یکدفعه خرجش می کند. نظم، نظم می آورد، بی نظمی، بی نظمی می آورد. انسان می بایست مدتی روی خودش کار کند.

عادت به نظم

لغزندگی:
انسان به سمت آن چیزی می لغزد که به آن عادت کرده است. کسی که عادت به خنده کرد، به این سمت می لغزد. با زور نمی شود این مسئله را اصلاح کرد. چاره باید کرد، آرام آرام باید با این قضیه برخورد کرد تا درست بشود. برای به نظم رسیدن هم چاره همین است که آرام آرام انسان پیش برود. پس کسی نمی تواند یک مرتبه تصمیم بگیرد که از فردا سر وقت غذا بخورد، سر وقت بخوابد، سر وقت بیدار بشود، باید یک قسمت از بی نظمی گرفته بشود، بعد یک قسمت دیگرش و همین طور تا همه ی بی نظمی ها مرتفع شود. وقتی می خواهید اتاقی را جاروب کنید، اول جمع آوری می کنید، بعد جاروب. اول چیزهایی را که روی زمین است بر می دارید و سر جای خودش قرار می دهید، بعد آن ذره های آشغالش را با جاروب جمع می کنید. انسان هم باید آن بی نظمی های درشت و خیلی خطرناک را از بین ببرد تا بی نظمی های کوچک، خود بخود رها شود.

شرایط تأثیر نصیحت

لحیم و آهن:
نصیحت کردن موقع مخصوص به خود دارد. اگر در موقع خودش انسان نصیحت کرد، این نصیحت اثر دارد و اگر بی موقع بود، روی بچّه اثری ندارد. وقتی بچّه به شما عقیده مند است او را نصیحت کنید، نه اینکه وقتی که به شما بدبین است. چون در این هنگام، بدبینی او نمی گذارد که نصیحت شما را بپذیرد. مثالی بزنم:
لحیم گران وقتی که می خواهند یک ظرف مس یا آهنی را لحیم کنند، اول به آنجا که می خواهند لحیم کنند، اسید می مالند. من یک وقت می خواستم چیزی را لحیم کنم، هر کاری که کردم دیدم لحیم کنده می شود و نمی گیرد، از استاد پرسیدم، گفت اگر اسید نباشد، ذرات چرک و چربی که روی فلز است، مانع از جوش خوردن لحیم با آن چیز می شود. ولی اگر اول با سمباده پاک کنیم و بعد از آن اسید روی آن بزنیم تا پاک شود آنوقت است که این دو لحیم به هم جوش می خورد و دیگر کنده نمی شود.
حالا، اگر انسان هم می خواهد به فرزند خودش نصیحت کند، باید این نصیحت به او جوش بخورد و حرف انسان به فرزندش پیوند بخورد، برای این کار، اول باید اسید باشد تا چرکهایی مثل بدبینی، سوءظن، ناراحتی، غیظ و غضب که مانع از چسبیدن نصیحت می شود، با اسید شستشو شود. خوب، آن اسید چیست؟ غروری که انسان دارد، نمی گذارد نصیحت ها به انسان جوش بخورد. یأس هم که داشته باشد همین طور. راجع به آخرت صحبت کردن و توجه به قیامت و خوف از آن پیدا کردن، یک اسید است و نفس انسان را شستشو می کند. یعنی وقتی که انسان اشکی از ترس خدا ریخت، آن موقع اگر نصیحتی را به او کردند، نصیحت به او می گیرد و می چسبد و بر او اثر می گذارد. شما می بینید این آیات کلی قرآن همگی در مورد خوف و عذاب جهنم است، این آیه های عذاب مانند اسید است و این اسیدها برای این است که چیزهایی مثل غرور، خودپسندی، خودخواهی ... را از روی فکر انسان بر می دارد و وقتی که انسان شسته شد، می توان که به او لحیم کنند، یعنی به او نصیحت کنند و به او حرف بزنند، با او صحبت کنند. در این حالت صحبت ها به دل می نشیند و چون دل پاک شده است روی آن اثر می گذارد.
مثال دیگر اینکه: شما اگر بخواهید روی کاغذی که با مداد روی آن چیزی نوشته باشند، چیزی را بنویسید، اول آن را پاک می کنید و بعد کلمات را روی آن می نویسید. تا کاغذ پاک نباشد، انسان نمی تواند روی کاغذ چیزی بنویسد.

زبان قلب و تربیت

قلب:
اساس تربیت انسان به زنده شدن قلب او برمی گردد. این نماز و عبادت که امر کرده اند وگناهانی که نهی کرده اند، برای این است که قلب از کار نیفتد. گناهان موجب مردن قلب انسان میشود؛ می میراند. کار به منزله ی غذای قلب است. اگر کار لغو باشدمضر است، مثل غذای فاسد و مسموم، و روی قلب اثر می گذارد. اگر کار صحیح و سالمی است مثل غذای مناسب برای قلب اثر تقویت کننده دارد. بیکاری مانند غذا نخوردن است، چطور وقتی انسان غذا نخورد،قلبش ضعیف می شود ومی میرد. بیکاری هم دل انسان را می میراند.از این جهت اخلاق بچّه ها را باید به کار صحیح زنده کرد. بچّه باید زندگی اش از کار پرباشد و بزرگ هم همین طور است. شما وقتی یک، دو یا چندساعت بیکار بنشینید، فکر می کنید انرژی از دست نداده اید. از این جهت قوای شما از بین نرفته و خسته نشده اید. اما برعکس، دل و روح از بیکاری خسته می شود و بیکاری مانند بی قوتی برای روح انسان است.
روح انسان آفریده نشده که بیکار باشد. این است که گاهی انسان در نتیجه بیکاری دیوانه می شود و عقل از بین می رود. و حتی اگر به دیوانه ای کار مناسب بدهند، بتدریج ممکن است عقلش به او برگردد و احیاء شود. کارخودش غذایی برای روح است و انسان بتدریج با کار رشد می کند و جان می گیرد و زندگی جدید پیدا می کند. پس شما باید برای بچّه هایتان کار مناسب داشته باشید. بازی یک نوع کار برای بچّه است و اسباب بازی وسایل کار است. فرمان که به بچّه می دهید، به بچّه کمک می کند. وقتی بچّه در منزل جارو می کند، گاهی از روی ترس است، گاهی از روی نشاط قلب. باید کاری کرد که بچّه در خود احساس نیاز کند. بعضی از کارهای خانه را خود بچّه از روی تشویق و علاقه به عهده بگیرد.
انبیاء وقتی می خواهند انسان را به کاری دعوت کنند، سعی می کنند با دل انسان صحبت بکنند و به دل فرمان دهند. دشمنان انبیاء وقتی می خواهند با انسان حرف بزنند، با نفس انسان و با نفسانیّت انسان صحبت می کنند. چرا؟ چون نفس زبان نفس را می فهمد و قلب هم زبان قلب را. نفس انسان یک لهجه و زبانی دارد، قلب انسان هم یک لهجه و یک زبان دیگر. گوش دل، آشنا با زبان دل است. گوش نفس، آشنا با زبان نفس. فرض کنید یک نفر انگلیسی زبان می شنود گوشش تیز می شود و گوش می گیرد ببیند چیست و بعد زبانش هم که صحبت می کند، با همان زبان و لغت صحبت می کند. دو تا انگلیسی زبان وقتی با هم صحبت می کنند، مطالبشان را با آن مبادله می کنند و دو تا عرب هم وقتی می خواهند صبحت کنند، به وسیله همان زبان مقصودشان را به هم می رسانند. همینطور دو نفر که اهل شهوت اند وقتی می خواهند صحبت کنند، از چه قماش صحبت می کنند؟ حتی اگر روزنامه هم بخوانند، نگاه می کنند ببینند کدام تصویر شهوانی است، کدام قصه و رمان شهوانی است، سراغ همان قسمت می روند. یعنی هر کسی دنبال گمشده اش می گردد.
فرض کنید که خواننده ای و نجاری و نقاشی با هم به باغی بروند و بنشینند. نقاش یک دفعه به یاد گل ها و نقش آنها می افتد و خیره به آنها نگاه می کند و در آن بخش دقت می کند. نجار نگاه به چوب درخت می کند که ببیند کدامش رسیده، کدامش هنوز بچّه است، کدام به درد نجاری می خورد و کدام نمی خورد. خواننده فوری اگر پرندگان یا بلبلی صدایی بدهد، دقت می کند در صدای آنها و هماهنگ بودن و نت هایی که در صدای آنها هست. حال اگر از آنها که یک ساعت آنجا نشسته اند، سؤال کنید شما در این باغ چه دیدید، و چه فهمیدید؟ هر کدام دریافت های شغل و صنف و حرفه ی خود را بیان می کنند، و از هر کدام سؤال غیر صنف خودش را بکنید، بی اطلاع است..
از نجار بپرسی در این باغ که رفتی درختی که به درد نجاری بخورد، بود؟ می گوید بود یا نبود. اما اگر بگویید که مثلاً بلبل یا قناری بود یا نبود؟ می گوید، من توجه نداشتم. به نقاش بگویید راجع به چوب ها صحبت کن، چیزی ندارد که بگوید. اگر از نجار راجع به گل ها و نقش آنها سؤال کنی، چیزی قابل توجه ندارد. چون هر کدام دررشته خودشان توجه دارند ونکته ای که مربوط به شغل و زندگی خودشان است دستگیرشان می شود، از مطلب دیگر چیزی نمی فهمند.
شغل انسان، خوردن، شهوترانی، ریاست طلبی، استثمار، فریبکاری، ریاکاری و خودپسندی است. شغل روح انسان، خودسازی، خداشناسی و اصلاح خود است. از این جهت اینها دو تا زبان دارند متناسب با خود. یک آدم نفسانی وقتی که می خواهد مطلبی را ادا کند، از راه همان نفسانیّتش بیان می کند، چون نفس در فکر آقایی کردن خودش است. و اگر فرمانی به یکی بدهد، می خواهد به وسیله این فرمان بر او سوار شود، یک جوری مطلب را ادا می کند که نفسانیّت خود را هم ارضا کند، نفس وقتی هم که می خواهد نصیحت کند، با ریاست طلبی نصیحت می کند. سعی می کند خودش را نشان بدهد و در ضمنِ نصیحت کردن، آقایی کند. نفس اگر بخواهد امر به معروف و نهی از منکر کند، سعی می کند ضمن این کار بر دیگران سلطنت و حکمرانی کرده باشد. از این جهت با پرخاش حرف می زند. یعنی به وسیله امر به معروف و نهی از منکر می خواهد بر انسان تسلط پیدا کند.
اما قلب چون برای سازندگی، احیاء و آزاد کردن خود و انسان ها کار می کند، به گونه ای امر به معروف می کند که طرف خود شکسته نشود. حالا گاهی قلب می خواهد نفس را بردارد تا بتواند با قلبی که زیر آن نفس است، حرف بزند. از این جهت می خواهد نفس را برطرف کند که بتواند با قلب صحبت کند. جنگ هایی که پیامبران با کفار می کردند، جنگ با نفس کفار می کردند تا قلب آنها را آزاد کنند. مثلاً جوانان ما که می جنگند، با مردم عراق می جنگند یا با رژیم عراق؟ با رژیم عراق! چون مردم عراق قلب عراق و رژیم نفسِ عراق است. ما می خواهیم این نفس را از بین ببریم تا قلب عراق آزاد شود. امام که صحبت می کند، مردم عراق حرف امام را می فهمند، اما رژیم عراق حرف امام را نمی فهمد و امام با قلب صحبت می کند. این چند سالی که با این رژیم می جنگیدیم، این مجاهده با نفس بود. همانطوری که شاه نفس بود، بنا بود با آن نفس جهاد کنیم، در وجود انسان هم شاه هست. در وجود انسان هم رژیم سلطنتی هست. اینهایی که بی چادر به کوچه می آیند، یا خودنمایی می کنند، یا اهل معصیت اند، یک معصیتی بر آنها غالب است. اینها هر چند در مملکتی زندگی می کنند که رژیم، رژیم عقل و نور است، اما در وجودشان هنوز تغییر رژیم حاصل نشده است؛ یعنی انقلاب که در مملکت شده، هنوز رژیم شاهنشاهی در وجودشان است. نفس، به عنوان رژیم شاهنشاهی بر آنها حاکم است، همینطور که در رژیم شاهنشاهی، « امام » یا زندانی بود یا تبعید یا محدود و یا تحت نظر بود. آنهایی هم که نفسانیّت دارند، نفسشان مثل رژیم شاهنشاهی در وجودشان حاکم است، قلب و عقلشان یا در تبعید یا محدود یا تحت نظر است، اینها واقعیاتی است. قلب انسان حرف امام را می فهمد و نفس انسان حرف شاه را. بنابراین دو جریان در وجودشان است، بعضی جریان قلب، عقل و نورشان بر آنها حاکم است و برخی، جریان نفس و ظلمت و هوی بر آنها غالب است. نفس مانند شاه حرف می زند. شاه متکبّرانه حرف می زد (ما اراده کرده ایم) یا وقتی می خواست درباره دیگران صحبت کند، حتی درباره علماء می گفت مانند کرمها هستند که در نجاست اند و آفتاب به آنها خورده باشد. اصلاً حرفهایش توهین بود، توهین، اهانت یا با زور و تهدید سخن گفتن، همان زبان نفس است. افراد را پاایمال می کند تا بتواند با آنها حرف بزند. اما قلب با قلب حرف می زند و به قلب شخصیت می دهد، تا بتواند گوشش باز شود و حرف بزند. زبان نور، روشنگری و آگاه کردن و صمیمیت نشان دادن است، و زبان نفس، زور گفتن و تحمیل کردن و تهدید کردن، خفت دادن و سبک کردن است. یک آدم نفسانی وقتی می خواهد یک نفر را تحت فرمان خود قرار دهد، اول شخصیت او را خُرد می کند، بعد به او نصیحت می کند، یک آدم روحانی وقتی می خواهد با قلب به قلب انسان دیگر حرف بزند، اول به او احترام و محبّت می کند و بعد حرف می زند. اگر ما بخواهیم چیزی را شکل دهیم، اول باید گرم و نرمش کنیم تا بتوانیم در قالب بگنجانیم و در آن قالب به آن شکل دهیم. همین طور هم وقتی انسان می خواهد نصیحت کند، نفس وقتی که می خواهد نصیحت کند در کوره تحقیر و اهانت، انسان زیر دست خود را نرم می کند، بعد او را در قالب نصیحت می ریزد تا او را در آن جا بدهد، اما عقل وقتی می خواهد نصیحت کند، در آتش محبّت و احترام طرف را نرم می کند، بعد به او خط می دهد و نصیحت می کند.

خط حیا و حریم

کاسه چینی:
سعی کنید بین شما و بچّه شما یک رودربایستی وجود داشته باشد و این رودربایستی را سعی کنید حفظ شود. خجالت و شرم حضوری را حتماً در میان داشته باشید و در این صورت اگر حرکت نا خوشایندی از او دیدید به او مستقیماً نگویید، چون بچّه احساس می کند که پرده حیا پاره شده و شما از عیوبش باخبر شده اید و او پیش شما شکسته و کوچک شده است و دیگر حرمت و شخصیتی ندارد. وقتی احساس کرد پیش شما شخصیتی ندارد؛ دیگر برای حفظ کردن شخصیت خود پیش شما ارزشی قایل نخواهد بود. اعتبار او پیش شما شبیه به کاسه چینی است، که او دوست دارد، این کاسه چینی نشکند. حال اگر شما به او نشان دادید که با این ریگی که زدید، این کاسه شکست، دفعه دیگر با بی احتیاطی بیشتری ریگ می اندازید، چون دیگر کار را تمام شده می بینید. چون می خواسته که این کاسه نشکند، این هم شکست.
مثال دیگر: فرض کنید یک ظرف شیر از مغازه گرفته اید و دارید به خانه می آورید؛ ظرف هم یک مقداری لبریز و پر است. طبیعی است که شما احتیاط می کنید که این تکان نخورد و نریزد. حال اگر کسی به شما تنه زد و نصفی از این کاسه شیر شما ریخت و این کاسه پر شده نصف شد، آیا شما وقتی می خواهید به خانه بیایید، با آن احتیاط اولی می آیید؟ نه ، چون می دانید کاسه الان نصفه است، این را یک دستی می گیرید و دیگر ترس از اینکه بریزد ندارید، چون دیگر به اندازه کافی از سرش ریخته. پس شما سعی کنید که طفل فکر کند کاسه شخصیتش پیش شما لبریز و پر است. فکر کند که پیش شما از یک احترام والایی برخوردار است، فکر کند محتوای این کاسه مال اوست. لذا سعی می کنید تنه به او نزنید واین رودربایستی را حفظ کنید. پس تذکری که می خواهید به طفل بدهید، خیلی باید عاقلانه باشد.

روش نصیحت

رژیم شاهنشاهی:
شما وقتی می خواهید به بچّه نصیحت کنید، نگاهی به خود بکنید و ببینید الان این حرفی را که می خواهید بزنید، از روی نفس است یا از روی عقل، شاه وجودتان دارد حرف می زند یا امام وجودتان صحبت می کند؟ اگر شاه وجود انسان است، خوب شاه اگر در جایی کشورگشایی کرد، چه رژیمی را در آن کشور به وجود می آورد؟ آیا رژیم جمهوری اسلامی به وجود می آورد؟ نه! بلکه رژیم شاهنشاهی به وجود می آورد. نفس شما اگر بر نفس طفل مسلط شد، یک رژیم نفسانی در طفل به وجود می آورد. از این جهت طفل مؤمن زیر بار مادری که نفسانی شده نمی رود، زیر بار پدر نفسانی نمی رود. و پدر می گوید بچّه من حرف من را نمی شنود، نافرمان است. و او نمی داند که این بچّه عقل دارد، عقل، زیر بار نفس نمی رود. پس وقتی می خواهید به بچّه نصیحت کنید، اول ببینید که این صحبت کننده کیست؟ نفس است، یا عقل؟ این حرف را از روی خشم و ناراحتی می خواهید بزنید، یعنی تاریکی خشم بر شما مسلط شده، یا نور عقل روشن شده و می خواهد راه او را روشن کند؟ اگر از روی غیظ می خواهید صحبت کنید، صبر کنید و در آن حال که ناراحت هستید، حرف نزنید. خودتان را مشغول کنید و هیچ چیز نگویید بگذارید وقتی آرام گرفتید و آسوده شدید، و به حال طبیعی برگشتید، و عقلتان بر نفستان مسلط شد، آن موقع از روی بینایی بنشینید و با او حرف بزنید، تا حرفتان هم نتیجه مثبتی به دنبال داشته باشد.

قاطعیت در اصلاح اخلاق

قطع انگشتان:
جراحی که می بیند ا نگشت کسی سیاه شده و این سیاهی جلو می رود، به او می گوید که یک بند انگشت شما باید قطع شود، مریض می گوید که من با دو بند انگشت، همه جا انگشت نما می شوم؛ این برای من زشت است. چقدر درد می کشم؟ چگونه کار کنم؟ کی خوب خواهد شد؟ این فکرها را می کند. دکتر می گوید فکرهایت را بکن و بعد به من بگو. در آخر که نتوانست تصمیم بگیرد که این انگشت قطع شود، بعد از مدتی می بیند که به بندهای دیگر هم سرایت کرد، دوباره به سراغ دکتر می رود و می گوید که من موافق شدم. پس قطع کن. دکتر معاینه می کند و می گوید دیگر دیر شده، امروز باید این دو بند انگشت تو را قطع کنم؛ راضی نمی شود و می رود، بعد که می بیند درد ادامه پیدا کرد، می گوید به قطع دو بند انگشت راضی شدم. پزشک می گوید نه، اصل انگشت را باید قطع کنیم، همانطور او می گوید دکتر راضی نمی شود. این جریان ادامه پیدا می کند تا دست قطع می شود. در بعضی اخلاقیات بچّه ها، گاهی فسادی پیش می آید و این پیش می رود و مادر باید قاطعیت داشته و جراحی کند، مثلاً می بیند فرزندش دیر آمده و در وسایل او عکس و علایمی می بیند که یک رفیق جدید به زندگی بچّه اش وارد شده و به بچّه می گوید با او معاشرت نکن. بچّه گریه می کند که این دوست و رفیقم است، چه کنم؟ مادر در این صورت نباید ترحم کند و عاطفه به خرج دهد و همینطوری صبر کند و بگوید تا ببینم چه می شود و صبر و انتظار پیش گیرد تا فردا که یک رفیق، دو رفیق می شود. پس فردا دو تا می شود سه تا و دیگر اگر بخواهد قطع کند، باید سه رفیق را جدا کند و بتدریج بچّه های خوب نیز با او قطع رابطه می کنند، چون می بینند او با رفیق بد معاشرت می کند.

محاسبه ی ظرفیت در نصیحت

لباس:
شخصیت داشتن، لباس تمیز است. شما چطور وقتی لباس نو و تمیز را به تن کرده اید مواظبید تا کثیف نشود، با آن رخت شویی نمی کنید. چرا؟ چون می گویید ممکن است ترشح شود و لباس آلوده گردد. اما وقتی این لباس آلوده و کثیف می شود. دیگر پروایی ندارید، گاهی حتی با گوشه اش دیگ را بر می دارید، یا با آن آئینه ای را پاک می کنید. شیطان می گوید این دیگر لباس کار شده است.
طفل هم وقتی به او هتک کنند، به او اهانت کنند، شخصیت او خُرد می شود. مثل لباس ظرفشویی، یعنی بی قابلیت می شود. لذا شروع می کند به حرف زشت، به بی عاری و بی تفاوتی. یعنی مسائل برایش بی تفاوت می شود. اگر احترامش کنند، همین است. هتکش کنند، همین است. بدش بگویند می خندد، بی اعتنایی به او بکنند، باکش نمی شود. بچّه اگر بی تفاوت شده باشد، آن عذاب است. بچّه ای که با کمترین چیز ناراحت می شود، این خوب است؛ چون دلیل بر این است که اهل درک و احساس و توجه است. بچّه ای که توی سرش بزنند و بی اعتنایی به او بکنند اصلاً حالیش نشود که چه کسی او را مسخره کرد و چه کسی به او احترام کرد و چه کسی دستش انداخت و چه کسی برایش ارزش قایل شد، این کم فهمی است.
شما نگاه کنید این دستتان را وقتی خیلی زیاد به ریگ داغ نان سنگک زدید و خواستید ریگش را بردارید، هی با دستتان آن ریگ را پس می زنید. دفعه اول دستتان تاول می زند، می سوزد، یواش یواش یک قشر مرده ای از پوست روی این پوست را می پو شاند، این پوست را اگر شما به ریگ داغ بزنید، نمی سوزد. و حساسیتش بتدریج از بین می رود، خیلی ها به خاطر اینکه برق آنها را زیاد گرفته، موقع کار خیلی احساس برق گرفتگی نمی کنند.
موضوعات بگونه ای است که انسان بتدریج به آنها عادت می کند. مثلاً اگر شما به بچّه بد گفتی و به این بدی عادت کرد، دیگر سهمیه هر روزش را می داند که باید چهار تا بشنود. اگر شما سه تا به او گفتی، مثل اینکه پیمانه اش را این دفعه پر نگذاشته اید. مثلاً هر وقت می خواهید به او فرمان بدهید چاشنی اش، چهار تا حرف زشت هم به او بگویید. وقتی که سه تا حرف زشت چاشنی اش کردید، کار را انجام نمی دهد، مزدش کم است. مثل اینکه قرارداد می بندد برای خودش که اگر شنید انجام می دهد، نشنید انجام نمی دهد. نه، نه اینگونه نباشد باشد که با حرف زشت برود و یا اینکه چهار دفعه التماس کنی، اگر سه دفعه التماس کردی،کاری انجام ندهد. باید به فهم و تشخیصش، تکیه کند به احساس وظیفه اش، یعنی در تشخیص خودکفا شود. به این ترتیب که شما تذکر به او می دهید، اما او را وابسته به تذکر نکنید. لازم نباشد تذکر خرجش کنید. بگذارید که از تذکر شما مستغنی شود و بی تذکر کار کند. هر وقت دیدید بی تذکر کار کرد، آن موقع سجده ی شکر کنید که بچّه ام در وجودش یک مذکری است. یعنی همانطور که شما پدر و مادر او هستید، و دلتان چیزهایی می فهمد، و برای او می سوزد، این را بدانید که خداوند در وجود او از تو بهتری را گذاشته و نوری را آفریده، که اگر او زنده شود و رشد کند، خود او موعظه اش می کند، این عقل آتشی است زیر خاکستر، اگر خاکستر برطرف بشود، این شعله می کشد.
خداوند در وجود انسان شجره ی طیبه ای آفریده که این باید از زیر خاک سر در بیاورد و روی انسان سایه بیندازد. عقل انسان مثل درختی است. خداوند در وجود فرزند شما این تخم عقل را کاشته است. شما نصیحتی که می کنید باید مثل آبیاری کردن این درخت باشد. حرفی که می زنید، قصه ای که برای بچّه تان می گویید مثل این باشد که آن درخت را آبیاری می کنید. شما یک گلدان دارید و این گلدان را هر روز صبح آب می دهید. حال اگر همسایه عصر بیاید آفتابه بردارد و آبش بدهد، شما می گویید: من صبح آبش دادم، شما آبش نده. می خواهد دلسوزی کند برای گلدان، چون گلش زیبا و با طراوت است، اما شما می گویید آب نده، چرا؟ چون اگر آب زیاد به او دادید، کرم می زند، پایش لجن می شود. پس نصیحت که می خواهید بکنید، درست است که نصیحت آب حیات است، اما همین آب، زیادش مایه سلب حیات می شود؛ پس باید نوبت بگذارید. باید بگذارید این آب که در آن می چکد آن آب را بمکد. وقتی قوه مکیدن پیدا کرد، آن وقت تشنه است. آن موقع باید آبش داد وآنوقت است که گواراست و موجب طراوات آن می شود. شما وقتی که به این گل فروشها نگاه می کنید، از گلش واز برگش لذت می برید ، اما وقتی که می خرید و می آورید به خانه، هنوز یک هفته نمی گذرد که پژمرده می شود. می گویید نمی دانم این گل فروشها چه کار می کنند؟ این گل توی گل فروشی آنقدر زیبا و با طراوت است، اما توی خانه ما که می آید، از آب و تاب می افتد و پژمرده می شود. مگر سحر می کنند؟ نه، سحر نمی کنند، بلکه روی اصول کار می کنند. شما گلی را که دوست دارید، دائماً آبش می دهید. یا مثلاً چیزی که باید کودش بدهند، دائماً کودش می دهید. کود زیاد که دادید، می سوزد. آب زیاد دادید، کرم می زند. اما گل فروش، گلدان را در جایی می گذارد که نور، به اندازه کافی، حرارت به اندازه کافی و رطوبت به اندازه کافی باشد و همه چیز را روی اصول می دهد. آن وقت می بینید گلش شفاف و زنده است.
حالا عقل این بچّه درختی است که باید تشویقش کرد، اما به اندازه، والا اگر زیاد تشویقش کردید مثل این است که کود زیادی ، به پای درختی بریزید. ارشاد و تذکر و نصیحت مثل آب دادن است، اگر زیادی به او تذکر دادید به لجن کشیده می شود، یعنی حرف شما پیش او منفور می شود، نمی گیرد. بچّه ای را که زیاد غذا به او بدهید بالا می آورد؛ نصیحت زیاد هم همینطور است. نمی تواند بپذیرد، رد می کند. باید وقتی که می خواهید نصیحتش کنید، تشنه اش کنید. نصف مطلب را بگویید، نصف دیگر را نگویید تا این اِصرار کند که برایم بقیه اش را هم بگو.

زمینه سازی در تربیت

نارنج:
نارنج را دیدید که افکنه می کنند، یعنی یک شاخه خوب و به درد بخور را که دوساله یا سه ساله باشد، توی باغچه قرار می دهند. از این طرف می برند زیر زمین و از آن طرف سرش را می آورند بیرون و روی آن خاک می ریزند. مدتی که زیر خاک ماند، این ساقه در زیر خاک می پوسد و در زمین ریشه می زند. بعد این قسمت خم شده را که به مادر وصل است، مقداری زخمی می کنند و سرش را می برند. همینطور ماهی یک مقدار، تا شش ماه یک سال که می گذرد، دیگر حسابی قطعش می کنند که از آن جدا بشود.
شما این بچّه را باید در اجتماع قرار دهید و بتدریج باید آن سلسله رابطه اش را با خود کم کنید. اگر راضی نشوید که از شما بتدریج بریده شود، آن روزی که خود می بُرد، هم شما زخم می شوید، که مادرید، هم خود او خشک خواهد شد؛ چون متصل به شما است. یعنی بچّه قبل از اینکه بخواهد ازدواج کند، باید یواش یواش خودش را به خودش واگذار کنید، که خودش وظیفه و تکلیفش را احساس کند. بعد تذکراتتان را روز به روز کم کنید، و بعد به او بگویید نباید که اینجوری باشی که اتاقت نظیف نباشد، باید تمیز باشی، و اگر دیدید جلویش کاغذ افتاده، آن را بردارید و بعد به او نگاه کنید تا او بفهمد که نباید در اتاقش کاغذ افتاده باشد. گاهی انسان با حرف نزدن بهتر از حرف زدن می تواند، مطلب را جا بیندازد، و وقتی می خواهید بچّه تان را تربیت کنید، سعی کنید از صحبت کردن و از تذکر دادن مستغنی اش کنید. تذکر عملی نسبت به تذکر قولی اثر بیشتری خواهد داشت.
برای اینکه انسان، با حرف، بچّه را نسازد، بلکه با عمل، باید روی خودش کار کند، خودش را بسازد، تا بتواند بچّه اش را بسازد. بر نفس خودش مسلط شود، تا بتواند بر نفسانیّت بچّه اش اثر بگذارد وسلطه پیدا کند. پدر و مادر هر چه بهتر خودسازی کنند، بچّه شان را راحت تر می توانند تربیت کنند. اما خودسازی چگونه است؟ خودسازی این است که، انسان بر اعصابش مسلط باشد، حواسش جمع باشد، حرفی را که می خواهد بزند، ببیند لازم است، یا لازم نیست؟
مطالبی که می خواهد بگوید، روی اصول باشد، تا این زبان در اختیار بگردد، کم صحبت کند، به موقع صحبت کند، خوب صحبت کند، وقتی کلام انسان کم شد، اثرش زیاد می شود، آدم های کم حرف، سنجیده حرف می زنند. وقتی انسان کم صحبت کرد، حساب می کند که آن کلمه ای که می گوید، اگر لازم است، می گوید. بعد، همین اثر می گذارد. کلام هر چه که دیرتر گفته شود، پخته تر می شود و بهتر اثر می گذارد.
من از آنچه در تلویزیون گاهی می بینیم نکته ای می گویم. شما گاهی دقت کرده اید درباره حیوانات دریا که نشان می دهند که این ماهی زنده زا است، یعنی بچّه ماهی از مادر متولد می شود. و می بینید که وقتی از مادر، ده تا بیست تا ماهی متولد می شود؛ خود بچّه ماهی ها هم بلافاصله شروع به گردش و غذا جستن و برنامه ریزی می کنند؛ مثل یک ماهی کامل. کسی که صحنه را تشریح می کند، می گوید با اینکه اینها ده تا پانزده تا بچّه بیشتر نمی آورند، نسلشان بیشتر می شود، اما بعضی از آن ماهی ها، می بینی که یک میلیون کرم می ریزند. چون آن یک میلیون، گاهی پنج تا ده تایش ماهی بالغ می شود. اینها آیت و درس است، درسی که خدا به انسان می دهد، بدون صبحت کردن. یعنی به ما می گوید: اگر هم کلامِ در شما مانده از یک میلیارد کلمه تبدیلش بکنی به ده کلام، اما ده کلام کامل، این اثر و کارآیی اش بیشتر از هزار میلیون صحبت است که آنها مثل لارو کرم ماهی باشد، کرم ماهی بریزد و همه از بین برود، و هیچ کدامش به عرصه نرسد.
وقتی انسان زیاد حرف بزند حرفش مثل کرم ماهی می شود، اگر حرف بی موقع بزند مثل این است که تخم نابالغ ریخته شود. در مغز این طفل که تلف می شود. در گوش طفل می رود، اما آنجا جا نمی گیرد که نطفه یک کلام بشود. اما وقتی که یکی باشد، کلمه بالغه، و کلمه کامله و آبداری خواهد بود و تذکر اگر به موقع باشد اثر می گذارد.
اگر زمین را شیار نکنی شخم نزنی، آماده نکنی و دانه بکاری، این دانه ها را گنجشکها می آیند و می خورند. پس زمینه در ابتدا باید جور باشد تا کلام بیاید. مثلاً درباره قرآن سؤال شده که:
« لَو لا نُزِّلَ عَلَیهِ القُرآنُ جُملهٍ واحدهً کَذلکَ لِنُثَبِّتَ بهِ فُؤادَکَ وَ رَتَّلناهُ تَرتیلاً » چرا قرآن یک دباره و به صورت یک کتاب، یا یک سخنرانی، یا یک سلسله مطلب بر زبان پیغمبر (صلی الله علیه و آله) جاری نشد؟ چرا بیست و سه سال طول کشید تا این کلام آمد؟ قرآن می گوید برای اینکه قلب تو را با آن محکم کنیم، این را تدریجاً نازل کردیم. یعنی چه؟ یعنی شأن نزول داشته باشد. وقتی اصحاب و مؤمنین در شرایطی قرار می گیرند که احتیاج به یک رهنمود دارند، یک آیه نازل می شود و راهنمایی شان می کند که چه باید کرد و چه نباید کرد. هر روزی یکی دو تا آیه، هر وقتی، هر اتفاقی که می افتد، یک سری آیاتی می آید. در آن موقع، اینها دهان باز می کنند، و مطلب را می بلعند و جذب می کنند، چون تشنه آن هستند.

آثار محبّت اهل بیت

حلوا:
کسی که محبّت «اهل بیت» را چشیده است دیگر محبّت دیگران برایش مزه ای ندارد. مثلاً شما وقتی خرما خورده باشید دیگر روی آن، حلوا مزه نمی دهد. پس، مادر و پدر باید فرزندشان را چنان از محبّت به آنها چشانیده باشند که آن فرزند بی نیاز از محبّت دیگران باشد. یکی از راههای تربیت انسان ها، این است که خدا محبّت خودش را به اولیاء و انبیاء خودش می دهد. انبیاء هم به اوصیاء می دهند. اوصیاء آن محبّت را به جانشینان خود می دهند، این رشته محبّت به همین ترتیب تا درون خانه های شیعیان و مسلمین وارد می شود. پدری که علاقه مند به اهل بیت است با محبّت «اهل بیت» فرزندان خودش را قوی و غنی و بی نیاز از محبّت دیگران می کند. مادری که عشق به اهل بیت دارد، به وسیله همین محبّت، فرزندان خودش را از محبّت دیگران بی نیاز می کند. همین گریه ای که برای اباعبدالله (ع) می کنید، اتصال به رشته محبّت آنهاست. کسی که به اهل بیت انس دارد، از کارخانه برق محبّت آنها یک سیم و رشته ای به او وصل می شود و از آن استفاده می کند. همچنین هر کس که به اهل بیت علاقه دارد، همانند کسی است که یک کنتور برقی را در خانه داشته باشد، همانطور که اگر کسی برق در خانه اش باشد باید عوارض آن را هم بدهد و هزینه برق را بپردازد، همینطور کسی که برق محبّت اهل بیت را به خانه اش کشیده و مشترک می باشد، باید مال الاجاره این محبّت را بدهد. همچنین اگر کسی بهای برق را نداد بعد از گذشت مدتی برق او را قطع می کنند و خانه اش تاریک می شود، کسی هم که محبّت اهل بیت را داشته باشد و عوارض را نپردازد و اجاره آن را ندهد، آن هم قطع می شود. این شهید دادنها، مجروح دادن، بچّه در راه خدا دادن، مال به جبهه دادن و کمک به جبهه کردن، کمک به فقیر و بندگان خدا کردن، همه اینها مال الاجاره آن چیزی است که انسان دارد. مال الاجاره سلامتی این است که انسان به مریضها رسیدگی کند. اگر در بین اهل و عیال خود است و غریب نیست، مال الاجاره اش این است که به غریب ها رسیدگی کند. اگر فقیر نیست، مال الاجاره آن این است که به فقیر رسیدگی کند. اگر در قید حیات است و زنده است، مال الاجاره دارد. مال الاجاره و حق اشتراک این است که مردگان را از یاد نبرد، برای آنها دعا کند و استغفار نماید و به یاد آنها باشد.

محبّت و پیوند دل ها

آب کُر:
وقتی که محبّتی در انسان هست، انسان تلاش و فعالیت می کند و در نتیجه فعالیت، بصیرت ها و آگاهی هایی را به دست می آورد، مانند آبی که به جریان می افتد و شما به آن آب جاری می گویید، هم پاک است و هم پاک کننده.
عقل که جنبه نور و فهم انسان است، یک مدد، کشش، کمک و تغذیه ای را لازم دارد. محبّت باعث می شود که عقل بتواند تغذیه کند و ارتباط پیدا کند. فرض کنید، دو انسان وقتی نسبت به هم محبّت و ارتباط دارند فهم های آنها به هم مربوط می شود و این دو مفهوم به یکدیگر کمک می کنند. از این جهت در روایات داریم که :
« مَن شاوَرَ النّاسَ شارَکَهُم فی العُقُول » یعنی کسی که با مردم مشورت کند، در عقل مردم شریک شده است. وقتی مردم با او حرف می زنند مانند این است که عقلشان را روی عقل او گذاشته اند. اگر چند نفر که غذایشان را به همراه دارند، غذاهایشان را در سفره بگذارند و بین همدیگر قسمت کنند، غذاها متنوع می شود، یعنی هر کدام که یک جور غذا به همراه آورده؛ انسان می تواند غذای کاملی را از مجموعه اینها به دست آورد.
غذای همه کامل می شود و کسی هم کسر نمی آورد. مثلاً یکی مواد گوشتی آورده، یکی ترشی آورده، دیگری مواد شیرینی آورده و خلاصه هر کسی چیزی آورده است، همه اینها برای بدن لازم است. هر کسی که فقط یک نوع از این غذا را خورده، فقط یک نوع از احتیاج بدنش تأمین شده است. مثلاً با آن غذا قند او، یا گوشت او، یا چربی او، یا ترشی او تأمین شده است. اما وقتی که همه غذایشان را در این سفره گذاشتند و همه هم از این غذاها خوردند، به اندازه کافی احتیاجات غذایی همه تأمین شده است.
وقتی درباره یک مطلب با چند نفر مشورت می کنند، از ابعاد مختلف قضیه را می بینند و قضیه روشن تر می شود. مشورت موجب زیاد شدن عقل است، چون عقول را به یکدیگر مربوط و متصل می کند. هر چقدر که این عقول ارتباط، اتصال و انسجام شان بیشتر باشد، همه آنها قوت و نیرو می گیرند. نیروی هر یک مثل نیروی مجموع می شود، چون به هم متصل و مربوط اند. اگر قوای همه بالا می آید، به خاطر وحدتی است که بین آنها بوده است. حال، این محبّت است که زمینه مشاوره را فراهم می کند. وقتی دو انسان با هم دوست هستند، با یکدیگر مشورت می کنند و عقل هایشان را روی هم می گذارند و وقتی که عقول آنها روی هم قرار بگیرد، قوی می شود.
گاهی اوقات چشمه ای را که آب باریکی دارد و با آن نمی شود کشاورزی کرد، به چهار تا، پنج تا چشمه دیگر وصل می کنند تا یک نهر درست کنند. در این حالت با این نهر می شود کشاورزی کرد. محبّت باعث می شود که عقل ها به هم اعتماد و ارتباط پیدا کنند و به هم وصل شوند.
یک مثال برای شما می زنم: فرض کنید صد تا، دویست تا لیوان آب به صورت جدا، جدا داشته باشید، حالا اگر دست شما نجس شد، در هر کدام از این لیوان ها که دستتان را فرو ببرید، یکی یکی این لیوان ها نجس می شود. اما اگر آمدید و این لیوانها را در یک ظرف ریختید تا به حد «کُر» برسد، حالا اگر دست نجس را در این ظرف بزنید، دست شما پاک می شود و آب هم نجس نمی شود. این همان آب است. اگر شما یک میلیون لیوان یا دلو داشته باشید و دستتان هم نجس باشد، در هر کدام که دستتان را قرار بدهید، نجس می شود، اما اگر به اندازه آب کر، دلو، دلو روی هم بریزید، دستتان پاک می شود و آن را هم نجس نمی کند.
انسان ها هم وقتی که به یکدیگر محبّت دارند، به آبهایی می مانند که روی هم ریخته اند و آب کر شده است. وقتی که به هم اعتماد ندارند، مثل دلوها و لیوانهای جدا جدا هستند، دلوها اگر جدا جدا باشند نجس می شوند، ولی وقتی تبدیل به آب کر شوند، نه تنها نجس نمی شوند بلکه نجاست را هم رفع می کنند. پس این اتصال انسان ها به یکدیگر، موجب این می شود که طاهر و مطهر بشوند و سازنده باشند. محبّتی که چند انسان با هم پیدا می کنند، این چند انسان را تبدیل به یک انسان قوی می کند و مانند همان آب کر است که اگر انسانی به آن برخورد کند نه تنها آلوده نمی شود، بلکه آلودگی او هم برطرف می شود.

سعادت در سایه عشق به خدا

آب و لیوان:
از نظر ادیان الهی همه مسایل تربیت در یک کلمه به نام «سعادت» خلاصه می شود و تمام فاسد شدن ها و منحرف شدن ها هم در یک کلمه به نام «شقاوت» خلاصه می شود. سعادت و ساخته شدن و موفقیت انسان، در عشق به «خدا»ست و شقاوت انسان در عشق به «خود» می باشد. اصولاً انسان بدون عشق نمی تواند باشد، یا عشق به خود دارد و یا عشق به خدا. آبی که در لیوان است، هر اندازه که از سر لیوان خالی کنیم، جای آن را هوا پر می کند، شما نمی توانید لیوانی داشته باشید که در این شرایط نه آب در آن باشد و نه هوا، حتماً یا یک مایع و چیزی در لیوان است. یا اگر آن مایع یا آن چیز خالی شود، جای آن را هوا پر می کند.

زنده شدن دل، اساس تربیت

عصب:
آن چیزی که به انسان امر و نهی می کند، دل انسان است. وقتی بچّه حرف زشت می زند، دقت کنید که خودش ناراحت می شود یا نمی شود؟ اگر کار زشت می کند، پشیمان می شود یا نه؟ اگر ناراحت شود، مادرش باید بداند که این بچّه هنوز ایمان دارد و دلش زنده است. معلم تربیتی هم وقتی می خواهد بچّه را معاینه کند، ببیند که آیا قلب او کار می کند یا نه؟
دکترها وقتی می خواهند ببینند آیا عصب این مریض از بین رفته است یا نه، به همان ناحیه، یک سوزن فرو می کنند، اگر برای او هیچ فرقی نکرد، دلیل بر مردن عصب است و بدین خاطر است که دستور مالش و ماساژ می دهند. دوباره بعد از مدتی به دکتر مراجعه می کنند تا معاینه شود. اگر در حالتی که سوزن را به پا فرو می کنند پای خود را کنار کشید، مشخص می شود که عصب سالم و خوب شده و دارد احیاء و زنده می شود.
همین حالات را انسان دارد. اگر جلوی انسان غیبت کردی و او بدش آمد، مثل همان کسی است که سوزن را در پایش فرو می بری و پایش می سوزد و درد می گیرد، و می گویید که پای او سالم است.
اگر جلوی کسی غیبت کردی و ناراحت شد، بدان که دل او زنده است، دل است که از غیبت بدش می آید و اگر جلوی او به کسی تهمت زدی و عصبانی شد که چرا به یک بنده ی خدا تهمت می زنی؟ نشان دهنده ی این است که دل او، ایمان او زنده است، یعنی این شخص نور، قلب، روح و عقل دارد. اما اگر برای او فرقی نکرد، یعنی اگر جلوی او غیبت کردید و تهمت زدید و او عکس العمل نشان نداد و اعتراضی نکرد، مثل این است که دکتر به پای آن مریض سوزن زده است و در صورت او نگاه می کند و مشاهده می کند که هیچ عکس العملی نشان نداد و نتیجه می گیرد که عصب مرده و از کار افتاده است. اگر جلوی انسان مرتکب گناه شدند و انسان بی تفاوت ماند، علامت این است که دل انسان مرده است.
چرا امر به معروف و نهی از منکر را خدا وظیفه قرار داده است؟ چون این مسئله عکس العمل حیات و علامت آن است که آن قلب زنده است. اگر کسی سوزنی را به پای شما فرو کند، شما به او می گویید: نکن! این همان نهی از منکر است و اگر کسی سوزن را از پای شما بیرون بکشد، شما به او می گویید خدا اجرت بدهد! یا به او می گویید: این خار را از پای من بیرون بیاور! این همان امر به معروف است. انسان وقتی که عصبش زنده شد، کسی را که بخواهد خار یا سوزنی را در پا یا دست او فرو کند، فوراً مانع می شود و هر کس که خاری را از دست او بیرون آورد، او را دعای خیر می کند. اما اگر انسان عصبش مرده باشد، چه خار را در پایش فرو ببرید و چه از پایش بیرون آورید، برای او هیچ فرقی نمی کند.
شما خواهران می بینید که یک نفر مو هایش پیدا است و دارد با مردی صحبت می کند و یا اینکه مردی به او متلک می گوید، اگر شما ناراحت نشدید و حالت امر به معروف و نهی از منکر در شما پیدا نشد، به خدا پناه ببرید، که قلب شما عیبی دارد. شاید مرده باشد، که فسق و گناه را می بیند و ناراحت و برآشفته نمی شود. هر چقدر که انسان عصبش سالمتر باشد، خاری را که در پایش فرو می رود بهتر حس می کند. مثلاً گاهی یک خار خیلی کوچک که در پای کسی فرو می رود، متوجه می شود؛ این علامت سالم بودن او است.
یک نفر گناهی را می بیند، عصبانی و متغیر می شود این دلیل بدی او نیست، بلکه علامت این است که قلب ایمان او ضربان دارد وکار می کند و هنوز سکته نکرده است. اما کسی که بزگترین گناهها را هم مشاهده کند و برایش فرقی نکند، این نشانه مردن اوست. پس خواهرانی که می خواهند فرزندشان را تربیت کنند بدانند که اساس تربیت، زنده شدن دل است.
حالا فرض کنیم یک نفر دچار سکته شد، در اینجا باید چه کار کرد؟ بایستی قلب او را ماساژ داد تا دوباره ضربان خودش را پیدا کند. ایمان انسان هم وقتی که از کار بیفتد، باید قلب ایمان او را ماساژ بدهند تا دل زنده شود و دوباره روی ضربان بیفتد. گاهی یک دل مرده است و با یک موعظه، زنده می شود، ماساژ قلبی که سکته کرده و شما می خواهید آن را احیاء و زنده کنید چیست؟ ماساژ او کار خیر است: « مَن عَمِلَ صالِحاً مِن ذَکَرٍ أَو اُنثی فَلَنُحِییَنَّهُ حَیاهً طَیِّبهَ » هر کسی عمل صالحی انجام دهد و با قصد خوب و صحیحی برای خدا باشد، خدا او را به یک حیات پاکیزه زنده می کند. از این جهت انسان اگر بخواهد گرسنه ای را سیر کند، باید بگوید، خدایا من این عمل صالح را به خاطر این انجام می دهم که قلب من دوباره به کار بیفتد و ضربان پیدا کند. قلب باطنی و ایمانی من که خوب و بد را از هم تشخیص بدهد، زنده می شود، مدتی است که بی تفاوتی و محو و مبهوت و بی حس و بی درد شده ام، خدایا دل مرا دوباره زنده کن! وقتی به قصد کمک به یتیمی می رود، باید بگوید خدایا این عمل به عنوان ماساژ قلبم باشد، تا قلبم از این حالت سکته خارج شود و نجات پیدا کنم.

تربیت با عمل

لباس:
این بدن فرزند، لباسی برای روح فرزند است. شما اگر مثلاً مواظب باشید لباس طفل پاک و تمیز باشد، اما بدن طفل کثیف و آلوده باشد، اشتباه است. همینطور اگر بدن طفل تمیز باشد اما روحش کثیف باشد. به قول مرحوم سعدی:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت بدن که یک لباس زیباست، نشان آدمیت نیست، جان، باید درست شود. پس برنامه ای باید مادر به کار ببرد تا بتدریج که طفل بر هر کاری توانا می شود، دیگر مادر آن کار را انجام ندهد. چون اگر طفل توانا بود، و مادر انجام داد، بدن تواناست، اما روح ناتوان می شود. برای توانا شدن روح باید بتدریج که رشد می کند به او مسئولیت و مأموریت بدهد.
شما می گویید بچّه کار را خوب انجام نداده است چه کارش کنید؟ باید از او قهر کنید تا انجام بدهد، یعنی محبّت مُفتی به او ندهید، محبّتتان را قیمتی کنید، لطف و عنایتی که به او دارید در مقابل درستکاری او باشد، و شما لطف خود را تنظیم کنید. وقتی دیدید درست کار می کند، بر این لطف بیفزایید، وقتی دیدید درست کار نمی کند، این لطف را کم کنید، با کم و زیاد کردن لطف و محبّتتان نسبت به طفل، طفل را به کمال نزدیک می کنید. با زیاد و کم کردن، می فهمد که کدام کار بد بود، که انجام ندهد، چون احساس کرد که با او سرد برخورد کردید و کدام کار خوب بود، همان کار را انجام بدهد. آدمی که حکیم نیست، ازروی احساس و عواطف کار می کند. گاهی ممکن است خیلی اشتباه کند. بچّه گاهی خیانت و خطا کرده، مادر از او خنده اش می گیرد و این ضعف است. تبسمی که در این حالت می کند به آینده طفل لطمه می زند. مثلاً بچّه فحش داده است، مادر با یک خنده ای می گوید: نگو! این با زبان می گوید نگو، اما در عمل کارش را تأیید می کند. یا مثلاً دو دستی توی سر مادر می زند، مادر به خنده می گوید: نزن! با خنده گفتی بزن، ولی با زبان گفتی نزن!!
آن چیزی که روی بچّه ی انسان اثر می گذارد، نحوه ی قیافه و صورت انسان و چین و شکن پیشانی انسان و نگاه چشم انسان است، که با بچّه حرف می زند. حرف اساسی از زبان چشم گفته می شود و چشم گویاتر از زبان انسان است. آیا شما ندیده اید مثلاً گاهی کسی برایتان حرفی می زند، نگاه به حرکاتش می کنید، به حرفش مشکوک می شوید، چون آن حرکات به شما حرفی می زند و یک جور سخن می گوید که از خود زبان آن لحن کلامش می فهمید که یک حرفی دارد، از دست پاچگی او می فهمید که اشکالی درونش هست! از ضد و نقیض حرف زدنش می فهمید که یک اشکالی در کار اوست، این قسمت ها را انشاءالله مواظبت کنید.

عقل و هدایت الهی

اسب بی صاحب انسان باید بداند که اگر نماز نخواند، شرارت و فساد بر او غالب خواهد شد، نماز به انسان کمک می کند که بر هوای نفس خودش غلبه پیدا کند و دیگر مغلوب هوی و هوس خود نشود. انَّ الصَّلاهَ تَنهی عَنِ الفَحشاءِ و المُنکَر نماز انسان را از فحشاء و منکر نهی می کند. یعنی نماز به انسان می گوید این کار زشت است، نکن! این کار،کار درستی نیست، ترک کن. اما اگر انسان نماز نخواند، دیگر در وجودش کسی نیست که به او بگوید که این کار را نکن و این کار را بکن.
انسان مثل مرکب و حیوانی می شود که سوار و صاحبی ندارد. اگر شما اسبی را که صاحبی ندارد، رها کنید، سر توی چمن می کند، سر توی علوفه می کند، چون بی صاحب است. حیوانات وحشی چون بی صاحب اند هر جا برسند فساد و خرابی می کنند. گراز می آید و توی علفها می زند و مزرعه ها را خراب می کند، اما سگی که صاحب دارد، هیچ وقت چنین کاری نمی کند. گوسفندی که صاحب دارد، صاحبش کنترلش می کند و نمی گذارد کسی را اذیت کند.
انسان وقتی که از خدا غافل شد، عقل، دیگر بر او مسلط نمی شود. وقتی عقل بر انسان مسلط نبود، انسان یک موجود بی صاحبی می شود، مثل اسب بی صاحب. وقتی اسبی بی صاحب بود، هر دزدی سوار بر این اسب می شود. مثل ماشینی که دزد برده باشد. مثلاً گروهکها سوار یک ماشین دزدی می شدند و می رفتند و با آن آدم می کشتند، می رفتند با آن دزدی می کردند. ماشین از هر کسی که بود، اگر صاحبش در آن نبود، اینها می دزدیدند و می بردند.
انسان وقتی که نماز خواند، دیگر نمی شود او را دزدید، خودش، خودش را صاحبداری می کند، خودش، خودش را صاحبخانگی می کند. وقتی انسان نماز را رها کرد و به نماز اهمیت نداد، فکرش مثل خانه بی صاحب می شود. شیطان می آید و صاحبش می شود. وقتی خدا در دلی نبود، شیطان می آید. هر کسی که می خواهد در دلش شیطان نفوذ نکند، با خدا ارتباط پیدا کند تا شیطان از او دور شود. وقتی بچّه می گوید چرا نماز بخوانم، بگو برای این که شیطان صاحبخانه فکر و عقلت نشود، عقلت را به دست شیطان و هوی و هوس و ریاست نسپاری، وقتی انسان با خدا آشنا می شود و با خدا راز و نیاز می کند، عقل در وجود انسان رشد می کند. نماز عقل و نور را زیاد می کند، نور وقتی زیاد شد، انسان می فهمد و می بیند، نور وقتی کم می شود، انسان اول رنگها را نمی بیند.
فرض کنید من الان این چراغ را خاموش کنم، هوا هم مقداری تاریک شود، شما دیگر رنگهای این گلیم را تشخیص نمی دهید که کدامش زرد است، کدامش قرمز و کدامش سبز و ... اما چراغ که روشن می شود، مشخص کرده می گویید: این زرد است، آن قرمز است، آن سبز است. وقتی هم نور عقل در وجود انسان بود، به انسان می گوید این کار بد است، آن کار خوب است، این کار زشت است، آن کار زیبا. وقتی نور عقل در انسان کم شد، مثل شب می شود و دیگر بد و خوب را از هم تشخیص نمی دهد. نمازی که می خوانی این نوع اشتباهات را از انسان برطرف می کند، چون نماز نور فهم را زیاد می کند، نور فهم که زیاد شد، وقتی انسان می خواهد کار بد کند عقل می گوید این کار بد است، نکن. از این جهت فرمود: نماز انسان را از فحشاء بر حذر می دارد و از کار زشت نهی می کند. اینها اثراتی است که نماز بر انسان می گذارد. انسان اگر نداند چه چیز خوب است و چه چیز بد،کارهای بد را مرتکب می شود به جای خوب. می بیند این کار ضرر دارد، سعی می کند که این فهم را زیاد کند. آیا شما می توانید از داروخانه همین طوری دارو بردارید و ندانسته بخورید؟ نه، پس باید بدانید که چه دارویی برای چه دردی خوب است، همان را بخورید. کارهایی که انسان در زندگی انجام می دهد مثل داروخانه است. زندگی ما یک داروخانه است و آدم باید با نظر دکتر از دارو استفاده کند. انبیا مثل دکترند، دنیا هم داروخانه است و هر کاری که می کنیم دارو است.
بعضی داروها سمی اند، وقتی انسان خورد از بین می رود، اگر انسان دارو را اشتباهی بخورد از بین می رود، کارهایی که انسان می کند همینطور است.
دزدی، یک کار سمی است و انسان را مسموم می کند، از بین می برد. ظلم انسان را مسموم می کند. دروغ، غیبت، حسد، بخل، اینها برای انسان چیزهای سمی اند. انبیاء داروخانه چی یا دکتری هستند که به انسان می گویند چه کار بکن که برایت خوب است و ویتامین دارد، چه چیزهایی خاصیت غذایی برایت دارد. از اینجاست که انسان متوجه می شود که چرا لازم است خدا ما را تربیت کند، چرا لازم است خدا انبیاء را برای تربیت ما بفرستد و چرا لازم بوده که ما نماز بخوانیم!

هماهنگی پدر و مادر در تربیت فرزند

بچّه ها و سرود :
بچّه هایی را که سرود می خوانند دیده اید. وقتی که کارگردان و مربی اینها می خواهد آنها را به خواندن یک سرود دعوت کند، رو به روی آنها می ایستد. این کودکان نگاه توی چشم و دهان و دست مربی می کنند، به اینها تعلیم داده که وقتی من دستم را می برم بالا، یعنی صدایتان را ببرید بالا، دستم را می آورم پایین، یعنی صدایتان را بیاورید پایین، اگر دستم را سریع حرکت دادم، شما هم تن صدایتان را سریع تغییر بدهید. همه اینها نگاه به حرکات آن مربی می کنند. آن وقت در یک لحظه این آهنگها در یک حرف و یک اندازه بیان می شود و بعد شما می گویید یک سرود موزون بود. بچّه ها هماهنگ خواندند و صدا توی صدا نیامد و انسان احساس می کند که با هم هماهنگ بودند و خوب از عهده آن برآمدند. اگر ما به این مربی بگوییم شما بیایید کنار، و به بچّه ها بگوییم سرود بخوانید، بچّه ها یک، دو، سه که نگفتند که با هم هماهنگ باشند، می بینید یکی شروع کرده یکی هنوز تصمیم نگرفته شروع کند. یکی دارد بیت اول را می خواند، یکی بیت دوم را. مربی وقتی واحد شد، سرود موزون و هماهنگ می شود. حالا اگر دو مربی بود که یکی دستش را می برد بالا، یعنی صدایتان را ببرید بالا، یکی دستش را می آورد پایین، یعنی صدایتان را بیاورید پایین، یکی داشت تن ها و آهنگها را برای بیت اول و قسمت اول سرود اجرا می کرد، دیگری این قسمت را کار کرده بود و داشت از بیت و شعر دوم کار می کرد، این طفلهای معصوم در مقابل این دو مربی که قرار می گیرند، حیران می شوند که به حرف این یکی گوش کنند، یا به حرف آن یکی، چون آن دو با هم هماهنگ نیستند، سرود بچّه ها خراب در می آید و آهنگشان توی هم می رود و چیز زشتی از آب در می آید.
پدر و مادر هم وقتی با هم هماهنگ نبودند، این طفل معصوم می بیند مادر یک چیز می گوید، پدر چیز دیگری. مثل بچّه ای که دو مربی، سرود یادش می دهند و دو نفر دارند هماهنگ می کنند. حالا اگر آن دو تا را یکی هماهنگ می کرد عیبی نداشت. اما آن دو بدون اینکه با هم هماهنگ شوند، می خواهند او را هماهنگ کنند. پس باید اول پدر و مادر با هم هماهنگ بشوند، تا بتوانند بچّه ها را با هم هماهنگ کنند.
پدر و مادر هم باید مثل آن بچّه ها که نگاه روی دست آن کارگردان می کنند و سرود می خوانند، همینطوری عمل کنند. خدا و پیغمبر و امام و مرجع تقلید با هم هماهنگ اند. مرجع تقلید، هر چه امام زمان خواسته می گوید. امام ها هر چه قرآن و سنت خواسته می گویند؛ قرآن و سنت همان چیزی را که خدا خواسته است، می گوید. پدر و مادر وقتی روی رساله عمل می کنند، با هم هماهنگ می شوند. هماهنگ که شدند، بچّه ها با هم هماهنگ می شوند، مثل نماز جماعت که همه به امام جماعت اقتدا می کنند، وقتی او رکوع می رود، همه رکوع می روند، او تکبیر می گوید، همه تکبیر می گویند. اگر کسی قبل از امام سر از رکوع برداشت و دید امام سر از رکوع بر نداشته، وظیفه شرعی اش این است که رکوع دیگر برود و نمازش هم باطل نیست. رکوعی که سهوش در نماز فرادی، نماز را باطل می کرد، در اینجا دو رکوع است و عمدش هم باطل نمی کند، چون حالا یقین دارد که وقتی یک بار دیگر رکوع می رود، دو تا رکوع یک رکوع به حساب می آید. اینها به خاطر اهمیت هماهنگی است. اما وقتی که مردم دارند نماز مستحبی یا نماز فرادی می خوانند، یکی ایستاده، یکی نشسته، یکی در حال سجود است، یکی در حال رکوع ، یکی بلند بلند می خواند، یکی آهسته آهسته، یکی در قنوتش گریه می کند، یکی اصلاً نماز نمی خواند و دارد با دیگری حرف می زند.

بازگشت به گلشن پیام