دانشنامه:متن درس خارج فقه امر به معروف و نهی از منکر - آقای شب زنده دار -

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
متن درس خارج فقه امر به معروف و نهی از منکر - آقای شب زنده دار -

محتویات

جلسه اول

بسمه تعالی.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
خدای متعال را شاکریم که فرصت دیگری در اختیار گذاشت که دنبال تحصیل علم و انجام وظایف ان شاء‌الله بوده باشیم. این حدیث شریف که از صدیقه طاهره سلام الله علیها است، فرمود به حسب این نقل «سَمِعْتُ أَبِی ص یَقُولُ إِنَّ عُلَمَاءَ شِیعَتِنَا یُحْشَرُونَ فَیُخْلَعُ عَلَیْهِمْ مِنْ خِلَعِ الْکَرَامَاتِ عَلَی قَدْرِ کَثْرَةِ عُلُومِهِمْ وَ جِدِّهِمْ فِی إِرْشَادِ عِبَادِ اللَّهِ حَتَّی یُخْلَعَ عَلَی الْوَاحِدِ مِنْهُمْ أَلْفُ أَلْفِ خِلْعَةٍ مِنْ نُور» پیامبر معظم اسلام حسب این نقل می‌فرمایند علمای شیعه ما محشور می‌شوند در قیامت و بر آن‌ها خلع کرامات پوشانده می‌شود که این خلع از نور هست. ملاک که چه مقدار خلعت به آن‌ها اعطاء بشود دو چیز است؛ «عَلَی قَدْرِ کَثْرَةِ عُلُومِهِمْ» این یک، «وَ جِدِّهِمْ فِی إِرْشَادِ عِبَادِ اللَّهِ»، چه مقدار علم اندوخته‌اند و چه مقدار کوشش کردند در ارشاد بندگان خدای متعال. بنابراین این دو معیار باید مد نظر همه ما باشد که هم در تحصیل علم و رسیدن به حقایق مکتب کوشا باشیم ان شاء‌الله و هم در این که در نشر آن‌ها، تبلیغ آن‌ها و رساندن آن معارف به بندگان خدای متعال کوشا باشیم که آخرت شکوهمندی برای این چنین انسان‌ها مقدر شده است که فرمود بعضی این قدر در این باب موفق هستند که هزار هزار خلعت از نور به آن‌ها پوشانیده می‌شود.
خب ابتدای سال تحصیلی است، تبریک عرض می‌کنم ابتدای سال تحصیلی را، امیدوارم که همه ما با استعانت از خدای متعال و با نام خدای متعال این سال جدید را شروع کنیم که «کل امرٍ ذی بالٍ لم یبدأ ببسم الله فهو ابتر». ان شاء الله با نام خدا و اتکال به خدای متعال همراه با معنویت و توجه و اخلاص، ان شاء الله بتوانیم در راه تحصیل علم کوشش کنیم. همان طور که قبلاً هم عرض کردم و بزرگان علما توصیه فرمودند و ارائه طریق کردند و تجربه‌ها هم نشان داده یک تحصیل موفق سه مرحله دارد. مرحله اول این است که در مثل درس خارج که خب مباحثی از تحصیل را فضلا گذراندند و یک آمادگی معلوماتی قابل توجهی پیدا کرده‌اند، قبل از مراجعه به کلمات خود مسأله را خودشان با اندوخته‌های خودشان محاسبه کنند. الان در فقه از کتاب و سنت مراجعه می‌کنند، وسائل الشیعه یا جامع احادیث شیعه که روایات را جمع کرده به حسب ابواب مختلف، جامع احادیث شیعه خوبی‌اش این هست که آیات مبارکات را در اول هر فصل آورده، این نقیصه‌ای است برای وسائل که ندارد آیات را، خودشان با مراجعه به باب مناسب هر مسأله‌ای حدس می‌زنند که مربوط به چه بابی از ابواب می‌شود. خب فهرست خیلی خوبی دارند این‌ها. حدس می‌زند این مسأله به کدام باب مربوط می‌شود، به آن باب مراجعه می‌کند، خودش روایات را، ادله را، سنداً، دلالةً بررسی می‌کند، به یک نتیجه‌ای می‌رسد. حالا فوقش به نتیجه نمی‌رسد و توقف برای او پیدا می‌شود. این مطالعه قبلی و پیشین بسیار بسیار کارساز است. بعد از این که این کار را انجام داد، به کلمات فقهای معتمد فن مراجعه می‌کند، ببیند آن‌ها آیا آن جوری که او فکر کرده همان جور فکر کردند یا نه غیر از آن که او فکر کرده فرمودند. مواضعِ اشتباه و خطای خودش را با مراجعه به کلمات آن‌ها دریافت می‌کند.
مرحله سوم این هست که بعد از این که مطالعه پیشین خودش را داشت، به کلمات بزرگان هم مراجعه کرد، درس هم آمد و بحث هم کرد، حالا چکیده مطالب را تقریر می‌کند. آن تقریر نهایی که حاصل آن مطالعه قبل، مراجعه به کلمات، حضور در بحث و مباحثه است، آن را حتماً تقریب کند یعنی در ذهن این‌ها حلاجی کند، مرتب کند، منظم کند به قلم بیاورد. این در شکوفا شدن قدرت استدلال و استنباط بسیار مؤثر است. و اگر انسان هفت یا هشت یا ده سال این جوری کار کند غالباً این است که اگر استعداد متوسط هم داشته باشد به نتیجه می‌رسد. این چنین کار کردن چه در فقه و چه در اصول راهی است که توصیه فرمودند بزرگان و تجربتاً هم همین طور است. غالباً این به نتیجه می‌رسد. خب البته مراتب دیگر دارد. ولکن به اصلِ نتیجه رسیدن با این جور کار کردن بعد از هفت یا هشت یا ده سال به این نتایج انسان خواهد رسید که ان شاء الله امیدواریم که به همین شکل فضلای محترم ان شاء الله اهتمام بورزند و پیش بروند. خود درس بسیار مهم است و این مطلب را من عرض کنم که دو هفته پیش شاید بود، خدمت رهبری معظم دام ظله بودیم. ایشان فرمودند من چند سال پیش در اثر کثرت کارها خودم تصمیم گرفته بودم که درسم را تعطیل کنم و این را به کسی نگفته بودم. بین خودم بود، در اثر خستگی و فشار کارها تصمیم گرفته بودم که درسم را دیگر تعطیل کنم. گفتند جناب آقای حجازی که در دفتر ایشان هست رسیده بودند خدمت مرحوم آیت‌الله بهجت رحمة الله علیه. آقای بهجت به ایشان فرموده بود: به فلان بگو درس را تعطیل نکند. و فرمودند خودم که خدمت ایشان رسیدم به من فرمودند درس را تعطیل نکن. و مرحوم آقای بهجت فرمودند که مرحوم قاضی رضوان الله علیه آن شخصیت اخلاقی و عرفانی بزرگ، ایشان می‌فرمود اذا دار الامر بین الدرس و الجماعة؛ نماز جماعت، درس مقدم است. البته نباید آدم بگذارد دوران بشود. اما اگر یک جایی بالضرورة دوران شد، فرموده که درس مقدم است. بنابراین درس بسیار مهم است و یکی از طرق تحصیل رضایت خدای متعال هست. ان شاء الله خدای متعال توفیق خواندن درس مع الاخلاص به همه ما عنایت بفرماید.
خب بحث ما در مطهِّرات بود. مطهِّرات خبثیه. بسیاری از فضلای محترم، جمع غفیری از فضلای محترم این‌ها پیشنهاد فرمودند که مطهِّر دیگری که مطهِّر از ذنوب و المعاصی یعنی امر به معروف و نهی از منکر را امسال شروع کنیم. خب از آن طرف هم عده‌ای می‌گفتند نه، عقیده‌شان این بود که همان مباحث طهارت خبثیه هم و بعد هم حدثیه که وضو و اغسال و این‌ها باشد، آن‌ها هم دنبال بشود. خب یک تردیدی برای بنده بود که بالاخره جمع غفیری آن را می‌فرمایند، عده‌ای هم آن را می‌فرمایند. من استخاره کردم و نتیجه استخاره این شد که به طور کلی مباحث طهارت خبثیه و حدثیه را کنار بگذاریم، این مساعد نبود. جمع بین المطلبین را این کردیم که خب در این بدایة شروع تحصیلی که در آستانه دو ماه شریف محرم و صفر هستیم و ایامی است که مصادف است این ایام تقریباً با حرکت سید الشهداء سلام الله علیه و این ماه‌ها ماه‌های امر به معروف و مقصدی است که حضرت سید الشهداء صلوات الله علیه و ارواحنا فداه دنبال می‌فرموده ما این دو ماه و نیم را بر ابحاث امر به معروف صرف کنیم. حالا اگر این ابحاث تمام شد در این دو ماه و نیم که تقریباً مثلاً سی جلسه شاید می‌شود، خب فبها و نعم. اگر تمام نشد، بعد از صفر وارد مباحث طهارت بشویم البته از باب وضو دیگر شاید. یا حالا آن چند تا مطهِّرات هم که مانده را تکمیل کنیم و آن باقی مانده مباحث امر به معروف را به یک شکلی در بعض ایام سال تکمیل کنیم. بنابراین الان وارد کتاب شریف امر به معروف و نهی از منکر می‌شویم.

کتاب امر به معروف و نهی از منکر

خب محور بحث را چه قرار بدهیم؟ برای این که منبع مطالعاتی خوبی در اختیار فضلای محترم باشد گفتیم شرایع و جواهر باشد. کتاب امر به معروف شرایع و شرحش که جواهر هست این را محور بحث قرار می‌دهیم البته در کنار این، تحریر الوسیلة مرحوم امام، فروعاتی که ایشان در این باب مطرح فرمودند که ممکن است در جواهر نباشد که البته نادر است. جواهر تقریباً کتاب جامعی است و معمولاً فروعات را دارد به یک شکلی. آن‌ها را مطرح می‌کنیم ان شاء الله اگر فرعی را مرحوم امام مطرح فرمودند که در جواهر نیست. پس اساس همان اساس بر شرایع و جواهر می‌گذاریم.
خب این کتاب امر به معروف و نهی از منکر منابع زیادی از متأخرین اصحاب ندارد متأسفانه اما در عین حال منابع خوبی در اختیار هست چه از قدمای اصحاب، چه از متأخرین که آن‌ها را هم مراجعه می‌فرمایید. این قدما که می‌گوییم قدمای نسبی مقصودمان هست. مسالک منبع خوبی است، مسالک شهید ثانی قدس سره منبع خوبی است، مجمع الفائدة و البرهان در این بحث منبع خوبی است برای مراجعه و از متأخرین و معاصرین جامع المدارک محقق خوانساری و قبل از ایشان شرح تبصره آقای آقا ضیاء عراقی در این باب مهم است که مراجعه بشود. ایشان بحمدالله این کتاب امر به معروف و نهی از منکر تبصره را شرح کردند. و از معاصرین هم مثل مبانی منهاج الصالحین یا فقه الصادق یا تفسیر الشریعة شرح تحریر الوسیلة و آیت‌الله خرازی هم یک کتاب امر به معروف همین شرح شرایع دارند. از معاصرین بزرگوار هم این کتاب‌ها می‌تواند مورد مراجعه فضلای محترم واقع بشود.
خب قبل از این که وارد اصل بحث بشویم این عبارت شرایع را توجه می‌فرمایید:
«کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر» دو نکته یا سه نکته در این جا مورد توجه قرار می‌دهیم که خالی از فایده نیست.
بیان چند مطلب:

مطلب اول

مطلب اول این است که فقها و بزرگان در طرح مباحث امر به معروف و نهی از منکر مجموعاً به حسب ما وقفنا علیه چهار منهج دارند.
منهج اول این هست که این مباحث را مندرج کردند در ذیل باب جهاد. عده‌ای از فقهاء اصلاً کتاب امر به معروف و نهی از منکر را به طور مستقل مطرح نفرمودند بلکه این را مقصدی یا بابی یا فصلی از کتاب جهاد قرار دادند. مثلاً مرحوم شیخ طوسی قدس سره در نهایه‌شان منهج‌شان این جوری است، جعلها باباً لکتاب الجهاد. یا خود صاحب شرایع در غیر شرایع، در مختصر النافع آن را قسم رابع از توابعی که برای کتاب جهاد ذکر کرده قرار داده. یا علامه در قواعد و ارشاد الاذهان یا تبصره، شهید اول در لمعه. همه این‌ها ادرجوه فی ذیل کتاب الجهاد و مستقلاً طرح نفرموده. این دأب یک عده از فقهاء است.
منهج دوم این است که آمدند این کتاب را، این مباحث را مستقلاً تحت عنوان کتاب امر به معروف و نهی از منکر مطرح کردند. مستقلاً کتابی را قرار دادند در قبال کتاب جهاد و سایر کتب. کتاب امر به معروف و نهی از منکر و این مسائل را در آن جا طرح کردند. بزرگان فراوانی از فقهاء این کار را کردند، منهم خود صاحب شرایع همین محقق در کتاب شرایع. و این امر در این اواخر، دیگر بیشتر دائر شده و رسم شده که خودش را یک کتاب مستقل قرار داده به عنوان کتاب امر به معروف و نهی از منکر.
منهج سوم این است که آمدند این مباحث را یک کتاب مستقل قرار دادند اما نه به عنوان کتاب امر به معروف و نهی از منکر بلکه به عنوان کتاب الحسبه و الحسبه را مرادف گرفتند با امر به معروف و نهی از منکر.
مرحوم شهید اول در دروس این کار را کرده، کتاب الحسبه. کتاب جهاد که تمام می‌شود، بعد کتابی را عنوان می‌کنند کتاب الحسبة. فقط مباحث امر به معروف و چند تا مسأله مناسب با آن مثل اجراء فقهاء حدود و امثال این‌ها را که تناسب با کتاب امر به معروف دارد در کتاب الحسبة ذکر می‌کنند. این هم منهج سوم.
منهج چهارم این است که باز کتاب مستقلی از جهاد عنوان کردند به نام کتاب الحسبه ولی این کتاب الحسبة را دیگر یک کتاب مفصل شامل هشت باب یا هشت کتاب قرار دادند. حتی کتاب الجهاد را دیگر آوردند تحت کتاب الحسبة. کتاب الجهاد یا باب الجهاد، باب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، باب اقامة الحدود، باب الفُتیا، مسائل فتوا. احکام فتوا را هم این جا آوردند، باب القضاء، باب الشهادة، باب أخذ اللقیط، باب الهجر. این هشت باب که خود این‌ها در کتبِ دیگر هشت کتاب است اما یک کتابی به نام کتاب الحسبة این‌ها قرار دادند و این ابواب را زیر مجموعه آن کتاب الحسبة قرار دادند. این هم دیدن فیض کاشانی قدس سره در مفاتیح الشرایع است. یا در کتاب دیگری ایشان دارد به نام النخبة آن جا هم مسلک ایشان این جوری هست. پس بنابراین در طرح مباحث امر به معروف و نهی از منکر مجموعاً ما چهار مسلک داریم. هر کدام این‌ها هم یک فلسفه‌ای دارد البته که دیگر حالا آن مهم نیست. همین کاری که اخیراً شده یعنی بیشتر رایج هست که این‌ها را کتاب‌های متعدد قرار دادند خب این مأنوس‌تر است. اما آن فلسفه این هست که این‌ها همه کتاب الحسبة می‌گویند کتبی که یک امر و هدف واحدی را استهداف می‌کند، دنبال می‌کند. این‌ها به اعتبار این که همه این کتاب‌ها مثل فتیا؛ فتوا، قضا، حدود، دیات، قصاص، همه این‌ها می‌خواهد تنظیم امور مردم را بدهد و از امور حسبیه حساب می‌شود، از این جهت یک عنوان عام قرار دادند و آن‌ها را زیر مجموعه... ولکن این مسلک مهجور است، خیلی مورد پسند واقع نشده و اتباع نشده است. این مسأله اول و نکته اول راجع به کیفیت طرح این مباحث در کتب فقیه.

مطلب دوم

مسأله دوم این هست که از بین کتب فقهیه و مباحث فقهیه مباحث امر به معروف و نهی از منکر حتی در عِداد مباحث کلامیه بیان شده. و غیر واحدی از کتب کلامیه‌ی مهم ما مباحث امر به معروف و نهی از منکر را هم در آن درج کردند. مثلاً خواجه رضوان الله علیه در تجرید در بحث معاد که مقصد سادس از تجرید است و آخرین مقصد هست، در آن جا می‌فرماید فی المعاد و ... و الوعید و ما یتصل بذلک، بعد ذیل این فصل شانزده مسأله طرح کرده و آخرین مسأله که شانزدهمین مسأله باشد فرموده فی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر. بله وجوب این واجب است و شرایطش چه هست و وجوبش عینی است یا کفایی است؟ این‌ها را بحث کرده. یعنی این کتاب امر به معروف و نهی از منکر در دید علمای ما هم سبقه‌ی کلامی دارد، هم سبقه‌ی فقهی دارد حالا چرا سبقه‌ی کلامی به آن می‌دادند؟ این را ان شاء الله در ابحاث بعدی ما در ادله وجوب امر به معروف، یکی از ادله عقل است. طبق استدلال عقل بنابر مسلک آن‌ها خب این یکی از افعال واجبه بر خدای متعال به معنایی که وجوب آن جا معنا می‌دهد که حالا بعد ... کرد، چون جزء آن‌ها شمردند از این جهت این از افعالی است که حتی بر خدای متعال لازم است. از این جهت سبقه‌ی کلامی پیدا کرده و در الهیات مطرح کردند.
یا علامه رضوان الله علیه ایشان هم در باب حادی عشر باز این را مطرح کرده. یا یک کتابی دارد علامه به نام منهاج الیقین فی اصول الدین. کتاب کلامی مستقلی است که ایشان منهاجی قرار داده و منهج ثانی عشر را که گمان می‌کنم آخرین منهجش هم باشد در باب امر به معروف و نهی از منکر قرار داده.
بنابراین ما بخشی از آراء فقها را باید در این مسأله در کتب کلامیه جستجو کنیم. ممکن است یک فقیهی در کتب فقیه‌اش مطرح نکرده باشد، این جاهای فقه را نرسیده باشد ولی کتاب کلامی دارد. همین خواجه نصیرالدین طوسی قدس سره ما کتاب فقهی از او نداریم در این مباحث اما آراء فقهی‌اش در باب امر به معروف و نهی از منکر از تجریدش می‌توانیم استخراج کنیم. یا مرحوم علامه مباحث فقه دارد البته ایشان در قواعدش، در مختلف الشیعه‌اش مطرح کرده مباحث امر به معروف و نهی از منکر اما علاوه بر آن جاها در کتب کلامی‌اش هم مطرح کرده فلذا ممکن است گاهی حرف‌های فقهش با حرف‌های کلامش با هم تفاوت داشته باشد. این هم مطلب دومی است که باید به آن توجه بکنیم.

مطلب سوم

مطلب سوم که باید به آن توجه کنیم این است که مبحث امر به معروف و نهی از منکر دارای ابعاد بحثی فراوانی است، بحث‌های اجتماعی دارد، بحث‌های سیاسی دارد، آثار و ثمرات مختلفی که هم برای استمرار شریعت دارد، هم برای طهارت نفوس دارد، هم برای طهارت جامعه دارد و آثار مهم دیگری که دارد. خب این بحث‌ها بحث‌های اجتماعی، سیاسی و ...، آن‌ها از دایره بحث ما فعلاً خارج است. ما این ابحاثی را که ان شاء الله در کتاب امر به معروف و نهی از منکر می‌خواهیم طرح کنیم مباحث ... فقهی‌اش هست و همان مباحثی که در کتب رسائل عملیه و متون فقهی فعلاً بحث می‌شود، آن‌ها است اما مسائل اجتماعی و سیاسی و امثال آن اگرچه آن‌ها هم مباحث مهمی است و کارآمد است اما آن‌ها برای یک مباحث دیگر و افرادی است که به آن‌ها هم...، چون خود آن‌ها صلاحیت‌های خاصی می‌خواهد، اطلاعات ویژه‌ای می‌خواهد آن‌ها و مبادی خاص خودش را می‌خواهد که بنده آن مباحث و آن مبادی را هم ندارم و باید بروم دنبالش و لذا است که عذر این که اگر ما آن مباحث را طرح نمی‌کنیم این است که بالاخره آن‌ها منهج آخری می‌خواهد و مبادی دیگری می‌خواهد. بنابراین ابحاثی که این جا طرح می‌شود همین ابحاثی است که در شرایع و شرحش که جواهر باشد و تحریر الوسیلة مرحوم امام قدس سرهم اجمعین بیان شده است.
خب مرحوم صاحب جواهر قدس الله نفسه الفیقه الماهر به قول مرحوم امام، خیلی به صاحب جواهر عقیده دارد ایشان. «الفقیهُ الماهر صاحبُ الجواهر». ایشان قبل از این که وارد مباحثی که در شرایع طرح شده است بشود به تناسب بخشی از آیات و روایاتی که در اهمیت امر به معروف و نهی از منکر وجود دارد و از آن‌ها اهتمام شارع و حصّ و ترغیب شارع به این دو امر مهم استفاده می‌شود در ذیل دو یا سه صفحه این‌ها را بیان فرمودند که ما تبرکاً بعضی از آن‌ها را الان عرض می‌کنیم اما کل آن‌ها را دیگر عرض نمی‌کنیم چرا؟ چون آن آیات و روایات همه ان شاء‌الله در ضمن ابحاثی که بعد داریم به عنوان ادله‌ای که بعداً برای هر مسأله هست خواهد آمد. سنداً، دلالةً باید آن جاها ما آن‌ها را بحث بکنیم.
صاحب جواهر قدس سره مسأله را این طور شروع می‌فرمایند:
«کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر الذی قال الله عزوجل فی بیانه اعوذ بالله من الشیطان الرجیم «وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» دو آیه را بیان می‌فرمایند صاحب جواهر. اول این آیه شریفه‌ای بود که خواندیم که آیه 104 از سوره مبارکه آل عمران هست.
سؤال: ...
جواب: جواهر، جلد 21.
این آیه شریفه صدراً و ذیلاً اهمیت امر به معروف و نهی از منکر را دلالت می‌کند. ببینید در ذیل می‌فرماید و اولئک هم المفلحون. کسانی که امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند، این امتی که این چنین هستند، این‌ها تنها رستگارانند. چون ضمیر فصل بین المعرَّفین قرار گرفته. اولئک، خب از موصولات است که معرَّف است. «هم المفلحون» المفلحون هم الف و لام تعریف دارد. ضمیر فصل هم این جا واقع شده که در معانی بیان گفته می‌شود که این‌ها؛ این جمل این چنینی دلالت بر حصر می‌کند. «اولئک هم المفلحون» یعنی فقط این‌ها رستگاراند که خود این بیان منشأ این شده که مفسرین به تکاپو بیفتند که این جمله که می‌فرماید این‌ها تنها رستگاران هستند این را آیا می‌شود تصدیق کرد به حسب سایر آموزه‌های دین و مسلمات دین. مبالغه می‌خواهد بفرماید که مبالغه در دین در کلام خدای متعال راه ندارد یعنی خلاف واقعی به عنوان مبالغه گفته بشود. چه می‌خواهد بفرماید؟ این است که بعضی فرمودند که از این فلاح، فلاح کامل مقصود است. درجه عالی فلاح مقصود است. پس به قرینه عقلیه باید بگوییم در المفلحون تضمین شده معنای کمال تا این که یمکن تصدیقه و با آموزه‌های دیگر جور در بیاید. خب برای این که ممکن است کسی امر به معروف هم نکند، حالا گناه بکند. حالا اگر این گناه را کرد آیا بخشیده نمی‌شود، آیا رستگار نخواهد شد، مشمول شفاعت نخواهد شد، مشمول آمرزش نخواهد شد. «إن الله یغفر الذنوب جمیعاً» پس بنابراین، این که می‌فرماید «اولئک هم المفلحون» یعنی المفلحون الکاملون. این‌ها فقط مفلح کامل هستند که به این دو امر که امر به معروف باشد و نهی از منکر باشد اقدام می‌کنند. در بعض کلمات بزرگان و مفسرین آورده «اولئک هم المفلحون الأحِقّاء» مفلحون حقیقی کسی که وُصله و پینه نمی‌خواهد، شفاعت بخواهد، چه بخواهد، توبه بخواهد، آمرزش بخواهد. این‌ها نه. حقاً این‌ها مفلح هستند به حسب ذات‌شان، بدون احتیاج به امور خارجی. خب این ذیل بالاخره چه آن جور، چه آن جور هر جور شما معنا بکنید از این امور ثلاثه، دلالت بر شدت اهمیت امر به معروف و نهی از منکر می‌کند. این ذیل آیه. خب صدر آیه هم «و لتکن منکم امة» که این لام، لام امر هست دیگر. یعنی «و لتکن» هست که به خاطر این که هر وقت کنار واو قرار می‌گیرد سکون پیدا می‌کند «و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر» این جا هم در این که مفاد این صدر چیست، این صدر این آیه چه می‌خواهد بفرماید، باید بوده باشد از میان شما مسلمین یک امتی که آن‌ها یکون الی الخیر و یأمرن بالمعروف و ینهون عن المنکر. یعنی شما مسلمین باید چه کار کنید؟ بیایید یک سازمانی درست کنید، یک عده‌ای درست کند که آن‌ها امر به معروف کنند و نهی از منکر کنند. یک امتی را تشکیل بدهید که آن‌ها این کار را بکنند. این است مفاد آیه شریفه؟ قد یقال نعم، مفاد آیه این هست. فلذا ان شاء الله تفصیلش را بعداً باید بحث کنیم که گفته می‌شود ما از این آیه شریفه به ضمّ سایر ادله امر به معروف و نهی از منکر دو وظیفه استنباط می‌کنیم. یک؛ وظیفه عمومی و همگانی، هر کسی باید امر به معروف و نهی از منکر بکند. دو؛ این که یک امت باید درست بشود، یک سازمان باید درست بشود، یک جمعیت درست بشود، آن‌ها حرفه‌شان، کار ویژه‌شان امر به معروف و نهی از منکر باشد. این آیه یک تکلیف دارد می‌دهد. آیات دیگر، روایات دیگر تکالیف دیگری را هم فرموده است. خود این مسأله مهم است که این وظیفه قرآنی است که «و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر» این یک احتمال در آیه شریفه. احتمال دوم در آیه شریفه این است که نه، این همان وظیفه همگانی کفایی را دارد بیان می‌کند. چون در باب واجب کفایی تکلیف برای یک عده است. همگان لازم نیست انجام بدهند، وقتی بعضی انجام دادند از بقیه ساقط می‌شود. چون این چنینی است دارد می‌فرماید از بین شماها یک کسانی باید باشند که امر به معروف و نهی از منکر انجام بدهند. این خاصیت واجب کفایی است. این هم یک نظری است. البته این نظریه مبنایش مبنای باطلی است. عده‌ای گفتند اما در رابطه با این کفایی همان طور که در اصول منقح شده تکلیف برای یک عده خاص نیست. در واجبات کفایی تکلیف برای همه است ولیکن اگر انجام دادند بعضی از دیگران ساقط می‌شود.
بیان سوم این است که نه، این آیه شریفه مفروض گرفته مطلقاً یک امر به معروف و نهی از منکر واجبی در شریعت هست که آن امر به معروف و نهی از منکر واجب کفایی است. حالا بر اساس آن قانونِ مثبت دارد می‌گوید یک عده اقدام کنند دیگر. یک امتی اقدام کنند این وظیفه را انجام بدهند که از دیگران هم ساقط بشود. پس بنابراین خودش متعرض وجوب کفایی نیست بلکه مفروض گرفته وجوب کفایی را به حسب تشریعات دیگر، بیانات دیگر و حالا براساس آن دارد ...، مثل این که میتی است که می‌گوید آقا یک عده پا شوند نمازش را بخوانند دیگر، دفنش کنند. این نمی‌خواهد بگوید وظیفه بر یک عده‌ای است، بر کل نیست. نه، براساس این که قبلاً گفته شده این وظیفه کل است، حالا برای انجامش همین که بعضی اقدام بکنند کفایت می‌کند. این هم احتمال سوم.
احتمال چهارم که گفته شده است این «مِن» که در این جا هست «مِن» تبیین است. یعنی می‌خواهد بفرماید «و لتکونوا امة تدعون الی الخیر و تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر» یعنی ای مردم، این مسلمان‌ها، شما امتی باشید که این کار را می‌کنید نه از میان شما عده‌ای این کار را بکنند. امتی باشید که یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر. این چهار احتمال. کدام این احتمالات صحیح و درست است ان شاء‌الله در مقام استدلال بر وجوب. اما این جا به این اندازه خواستیم بگوییم که هر کدام از این‌ها را شما بگیرید دلالت بر چه می‌کند؟ بر اهمیت و اهتمام شارع مقدس بر این فریضه و بر این امر.
یک بحث تفصیلی هم در این جا هست که خودتان دیگر حالا مراجعه بفرمایید و روی آن فکر کنید، شاید بعداً در استنباطات بعدی مؤثر باشد این که این «و لتکونوا» کان تامه است یا ناقصه است. این کان، کان تامه است تا این امت فاعلش باشد یا ناقصه هست تا این که این امت مثلاً اسمش باشد و آن تدعون الی الخیر خبرش باشد. این را هم در ذوق تفسیری خودتان ببینید که به کجا می‌رسید. یکی از کسانی که خوب این مسأله را مطرح کرده تفسیر آلوسی روح المعانی این بخش را متعرض شده. کمتر تفسیری است که این بخش را متعرض شده باشد. این را هم ان شاء الله در آن دقت بفرمایید و للکلام تتمة ان شاء‌الله فردا.
و صلی الله علی محمد و آله.

جلسه دوم

بسمه تعالی.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
بحثی که ابتدائاً صاحب جواهر رضوان الله علیه مطرح کردند، مکانت و عظمت امر به معروف و نهی از منکر در شریعت مقدسه هست کتاباً و سنةً. سنةً هم از رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم و ائمه هدی علیهم السلام.

أما الکتاب

خدای متعال در آیات متعدد و در صور مختلفه متعرض مسأله امر به معروف و نهی از منکر شدند که یک آیه شریفه آیه 104 سوره مبارکه آل عمران را دیروز عرض کردیم.
در همین سوره مبارکه باز آیه 110 که این هم آیه معروفی است در باب امر به معروف.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
«کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ» خب این آیه هم دلالت می‌کند بر اهتمام ویژه شرع مقدس به امر به معروف چه آن که در مقام تمجید و توصیف امت اسلام در زمره خصوصیات و ویژگی‌های این امت، این ویژگی را ذکر فرموده است که تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر. پس معلوم می‌شود این خیلی امر مهمی است، یک ویژگی مورد عنایتی است که در این مقام نام برده می‌شود از آن. البته حالا این دلالت بر وجوب می‌کند یا نمی‌کند مطلبٌ آخر که بعد خواهیم گفت. چون در مقام مدح و توصیف است، از آن در نمی‌آید. لو کنّا نحن و این آیه، وجوب ما از این آیه نمی‌فهمیدیم.
اما دلالت بر اهتمام و عظمت بلااشکال می‌کند. حالا در این آیه مبارکه یک تفسیری مفصلی هم هست که این «کنتم» که صیغه ماضی است، می‌بوده‌اید بهترین امت. این به چه لحاظ است، می‌بوده‌اید. احتمالاتی در این جا داده شده. یکی این که بعضی فرمودند که یعنی «کنتم فی الکتب السابقة» در تورات، در انجیل، در کتب سابقه شما بهترین امتی که این صفات را دارید قلمداد شدید. به لحاظ کتب سابقه سماویه است.
احتمال دوم این است که کنتم فی اللوح المحفوظ. در لوح محفوظ شما این امتی که دارای این صفات هستند قلمداد شدید و حالا یا قلمداد شدید یا مقدر شدید که چنین امتی باشید. خدا تقدیر فرموده در لوح محفوظ که شما چنین امتی بوده باشید.
احتمال سوم این است که «کنتم فی صدر الاسلام». یک گلایه‌ای است که کأنّ خدای متعال دارد از مسلمانان در وفاء می‌کند که قبلاً شما چنین آدم‌هایی بودید، چنین امتی بودید، چرا از آن سجیه و رویه دست برداشتید. و این مطلبی است و مفادی است که علامه طباطبایی قدس سره در المیزان این جور استظهار فرمودند. علی ما ببالی سابقاً ایشان این جور که «کنتم فی اوائل الاسلام، فی صدر الاسلام» یک چنین آدم‌هایی بودید و بعد این رویه، این سجیه، این‌ها، رو به کمرنگی و نقصان گذاشته و لذا خدای متعال گلایه می‌کند که شما این طور بودید. این هم یک احتمالی است که این بزرگوار فرمودند.
احتمال دیگر این است که «کنتم مذ انتم» مقصود است یعنی شما امت اسلام از وقتی پدیدار شدید این سجیه را داشتید. کأنّ تمام امت مِن المنذ الی النهایة به عنوان یک مجموعه دیده شده. امت اسلام چه آن‌هایی که در آن زمان حیات داشتند، چه آن‌هایی که بعد می‌آیند الی یوم القیامة، می‌گوید شما امت من حیث المجموع امتی هستید که منذ البدو و از اول شما همین طور بودید و هستید. فرق این بیان با فرمایش آقای طباطبایی قدس سره این هست که او می‌گوید: فقط شما در حدوث این جور بودید، در بدو این جور بودید. اوائل اسلام این جور بودید. بعد نه، از آن رویه خارج شدید، گلایه دارد می‌کند. این بیان این است که نه، کل امت را؛ چه آن‌هایی که آن موقع بودند، چه بعدی‌ها الی یوم القیامة، امت اسلام را یک کاسه، با یک مجموعه دارد نگاه می‌کند و می‌فرماید شما از اول این جور آدم‌هایی بودید. شما از اول این جور بودید. شما، به همه دارد می‌گوید. این به یک عده خاصی که نیست. به این امت دارد نگاه می‌کند، مثل این که می‌گوید مثلاً یک نفری را در پیری نگاه می‌کند به او و می‌گوید این آدم از اول خوش اخلاق بود. یعنی از اول تا حالا، این خوش اخلاقی برای این روزهایش نیست.
سؤال: ...
جواب: نه دیگر، امت، همه را دارد نگاه می‌کند. کنتم خطاب به هزار نفر، دو هزار نفر، یک میلیون، دو میلیون که نیست. به امت اسلام است، من حیث المجموع، این جمعیتی که گروندگان به اسلام هستند من البدو الی الختم هرچه هستند به این‌ها دارد نگاه می‌کند و می‌فرماید شما ایها المنتهلون بالاسلام از اول شما این حالت را داشتید، این سجیه را داشتید که «تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر» این هم یک احتمالی داده شده.
منتها این احتمال اشکالش این است که خلاف واقع است. خب ما می‌بینیم الان این جوری نیست. چطور بیاید اسلام بگوید همه‌تان، از اول شما این جور آدم‌هایی بودید، این یک سجیه‌ای بوده که از روز اول برای شما بوده و همین طور استمرار دارد و هست. این معنا احتمالش ولو گفته شده است اما اشکالش این است که خلاف واقع است و نمی‌توانیم بگوییم این مراد است.
احتمال دیگر این است که گفتند «کنتم خیر امة للناس» این به معنای تکوّن و حدوث است. یعنی شما متکوّن شدید و پدیدار شدید در نشئه دنیا به این شکل که امتی هستید که امر به معروف می‌کنید، نهی از منکر می‌کنید. و حالا چطور به این امت نسبت داده شده که امر به معروف می‌کنید و نهی از منکر می‌کنید؟ به لحاظ این که یک عده‌شان این کار را می‌کنند. عده‌ای این کار را می‌کنند، از این جهت به این امت نسبت داده شده ولو این که تک تک آن‌ها و تمام آن‌ها این کار را انجام ندهند. از این باب گفته شده باشد. این هم یک احتمالی است که خب گفته شده ولکن قرینه‌ای بر این که حالا ما این جور معنا کنیم وجود ندارد.
سؤال: ...
جواب: بله.
این هم یک احتمالی است که در آیه شریفه داده شده البته در بعضی روایات که شاید معتبر هم باشد که حالا بعداً هم متعرض آن‌ها می‌شویم، این جا به جای امت در بعض قرائات که قرائات منسوب به ائمه علیهم السلام هم هست، «ائمه» هست. و گفته شده «کنتم ائمةً»، مخاطب هم خود ائمه هدی علیهم السلام هستند. شما ائمه هدی کسانی هستید که «تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر». خب حالا این هم به خدمت شما عرض شود که احتمالی است که در این جا داده شده. علی ای‌حالٍ هر چه شما بفرمایید آن مدعایی که ما داریم این است که بالاخره علم اجمالی داریم که یکی از این معانی این جا مقصود است. این آیه که نمی‌شود لامعنا له باشد. این یکی از این‌ها هست. حالا ما مردد هم باشیم که کدام است ولکن می‌دانیم یکی از این‌ها هست. هر کدام باشد آن مطلبی که فعلاً در صددش هستیم که اهتمام شارع و اهمیت مسأله امر به معروف و نهی از منکر باشد از این آیه شریفه استفاده می‌شود حتی آن احتمال اخیر که ائمه باشد. بالاخره می‌خواهد یک ویژگی بارز ائمه علیهم السلام را بگوید دیگر. مثلاً بفرماید ای ائمه، ای علی، ای حسن، ای حسین صلوات الله علیهم اجمعین و این بقیه ائمه شما عالمید، شما معصومید. این معلوم می‌شود عالم بودن ارزش است، معصوم بودن ارزش است. اگر این‌ها ارزش نبود در مقام تعریف چه گفتنی این‌ها داشت. پس بنابراین این آیه علی ای حالٍ دلالت بر عظمت و اهمیت امر به معروف و نهی از منکر می‌کند.
در همین سوره مبارکه آیه 114 «یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ وَ أُولئِکَ مِنَ الصَّالِحین‏» باز به دو وجه این آیه شریفه دلالت بر اهمیت می‌فرماید.
یکی این که باز دارد تعریف اهل ایمان را می‌کند به این که این‌ها «یؤمنون بالله و الیوم الآخر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر» و این که اصلاً امر به معروف و نهی از منکر را در عِداد ایمان به خدا ذکر کرده. هر چیزی که جایش گفتن در هر جایی نیست. این که اولاً امر به معروف را، خود امر به معروف را دارد از صفات این‌ها می‌شمارد و در مقام تجلیل و مدح و ستایش است و این عناصر را در این مقام ذکر می‌کند. این دالّ است بر این که این عناصر، عناصر ارزشمند و مهمی است.
دوم این که؛ این‌ها را در کنار چه می‌شمارد؟ در کنار بالاترین و مهم‌ترین امر که ایمان به خدای متعال باشد.
و سوم این که در نهایت می‌فرماید «و اولئک من الصالحین». این‌ها از صلحاء هستند. بنابراین این آیه مبارکه هم دلالتش بر مطلب تمام است.
این سه آیه مبارکه در سوره مبارکه آل عمران.
باز در سوره مبارکه اعراف آن جا هم باز چند آیه در این باب وجود دارد.
آیه 157 «الَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ...» تا آخر آیه شریفه.
باز این جا در مقام تمجید ستایش رسول خداصلی الله علیه و آله می‌بینید که روی این دو مسأله تکیه می‌فرماید که «یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر».
یا در آیه 165 «فَلَمَّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا الَّذینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذینَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئیسٍ بِما کانُوا یَفْسُقُون‏» که عامل نجات را چه شمرده در این آیه؟ نهی از منکر. پس معلوم می‌شود این خیلی اهمیت دارد، حتی منجی است. «أَنْجَیْنَا الَّذینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ».
در سوره مبارکه توبه آیه 71 « وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ یُطیعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ» باز به دو وجه؛ یک مسأله همین که در مقام ستایش و تمجید و خصوصیات مؤمنین و مؤمنات فرمود «یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر». و این که از آیه استفاده می‌شود این مراعات یکدیگر کردند، امر به معروف و نهی از منکر کردن، این مسبب از این است که «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض» هستند.
و یکی در ذیل آیه شریفه که فرمود: «سَیَرْحَمُهُمُ اللَّهُ»، معلوم می‌شود که این صفات را واجد بودن قابلیت تلقی رحمت این آیات خدای متعال را برای انسان ایجاد می‌کند. پس کَفَی در عظمتش همین که این شرط قابلیت را در انسان ایجاد می‌کند که بتواند اخذ کند رحمت‌های بی‌نهایت خدای متعال را. در این آیه شریفه هم این طور دارد می‌فرماید.
در آیه 112 سوره مبارکه توبه در مقامی که بندگان خاص و ویژه خودش را برمی‌شمارد، می‌فرماید:
« التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ» باز همان دو وجهی که آن جا گفته می‌شد؛ یکی در مقام ستایش این‌ها، این اوصاف را ذکر می‌کند برای آن‌ها و در نهایتش می‌فرماید «و بشّر المؤمنین» یعنی این‌ها مصداق مؤمنین هستند، به این‌ها بشارت بده.
خب ببینید با چه لسان‌هایی، با چه بیان‌هایی و چگونه خدای متعال در سُور مختلف با آیات متعدد.
در سوره مبارکه حج «الَّذینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ» (حج/41).
«إن مکناهم فی الارض»، اگر قدرت به آن‌ها بدهیم کارهایی که می‌کنند این‌هاست. «أقاموا الصلاة، آتوا الزکاة، امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر» بعد التمکین این کار را می‌کنند. این آیه دلالت می‌کند که پس این امر به معروف و نهی از منکر برای حاکمان به طریق أولی نسبت به دیگران است؛ چون تمکین آن‌ها بیشتر است دیگر. آن‌ها می‌شوند مکناهم فی الارض. خب این ویژگی را دارد بیان می‌کند. یعنی مثل این که بگوید مردم اگر می‌خواهید حکومت درست و حسابی باشد این کارها را می‌کند. یعنی این کارها خیلی مهم است. بنابراین، این آیه هم دلالتش بر مسأله واضح است.
آیه شریفه دیگر در سوره مبارکه لقمان آیه 17 :
«یا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلی ما أَصابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ».
این جا حضرت لقمان به فرزندش دارد می‌فرماید اما این که خدای متعال این را نقل فرموده و این که لقمان إما نبی است و إما یک حکیم مورد قبول قرآن است، چه نبی باشد، چه حکیمِ مورد قبول قرآن شریف باشد، خدای متعال هم حرفش را دارد نقل می‌کند، معلوم می‌شود این حرف، حرف درستی است و عظمت دارد، اهمیت دارد و خدای متعال این را دارد تصدیق می‌فرماید.
این‌ها آیاتی است که بالصراحه کلمه امر به معروف و نهی از منکر، هر دو یا یکی از آن‌ها که در یک آیه‌اش فقط نهی از منکر بود، ذکر شده.
آیات دیگر هم هست به عنوان موعظه و به عنوان چه، آن جور عناوین هم داریم که ان شاء الله در بحث‌های بعدی بعضی از آن آیات هم ذکر خواهد شد. اما دیگر آن‌هایی که امر به معروف و نهی از منکر این دو واژه در آن آمده باشد، ظاهراً شاید همین آیات باشد.
بعض آیات هست که نه عنوان امر به معروف در آن هست، نه آن عنوان موعظه و این‌ها در آن هست، ولی در عین حال دارای یک مضامین بسیار بلندی است که به حسب روایات فرمودند مقصود امر به معروف و نهی از منکر است.
این آیه شریفه که در شأن مولی امیرالمؤمنین علیه السلام؛ قال الله تعالی فی سورة البقره /102 «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ» دو حدیث در ذیل این آیه شریفه هست. یکی این حدیث شریف در فقه القرآن راوندی است.
«فِی قَوْلِهِ تَعَالَی وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ رُوِیَ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع أَنَّ الْمُرَادَ بِالْآیَةِ الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ» [۱] در روایت دیگری است در مجمع البیان:
«رُوی عن علی(ع) و إبن عباس فِی قَوْلِهِ تَعَالَی وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ، إنّ المراد فی الآیة الرجل الذی یقتل علی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر» [۲] در راه امر به معروف و نهی از منکر کسی که کشته بشود، این همین است که این آیه می‌فرماید «مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ».
خب این‌ها مجموعه آیات مبارکاتی است که از آن، عظمت و اهمیت این فریضه بزرگ الهی معلوم می‌شود.

و أما الروایات

روایات صاحب جواهر قدس سره مثل بقیه فقهاء بعضی از روایات نبویه صلی الله علیه و آله و سلّم را آوردند که حالا به بعضی از آن‌ها اختصار می‌کنیم. بعضی از روایات نبویه و بعضی از روایاتی که از ائمه هدی سلام الله علیهم اجمعین عرض می‌کنیم.
«قال رسول الله(ص): إِذَا أُمَّتِی تَوَاکَلَتِ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَلْیَأْذَنُوا بِوِقَاعٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَی‏» [۳].
«تواکلت» در لغت به معنای این است که کار را به عهده هم دیگر گذاشتن، این ایکال به آن بکند، آن هم به آن ایکال بکند. یعنی پاس دادن. این معنای تواکلت هست.
در مجمع البحرین فرموده: « تَوَاکَلَ القوم تَوَاکُلًا: اتکل بعضهم علی بعض. و اتَّکَلْتُ علی فلان فی أمری: إذا اعتمدته.» به او اعتماد می‌کنی. خودت انجام نمی‌دهی به او اعتماد می‌کنی. یا امر را به او واگذار می‌کنی.
«تواکل الکلام». در ملاذ الاخیار از نهایه ابن اثیر نقل می‌کند: «أی اتَّکَلَ کلّ واحد منهما علی الآخر فیه.» به یک عده می‌گویند آقا بروید این مطلب را به فلانی بگویید، آن می‌گوید تو بگو، آن می‌گوید نه تو بگو، آخرش هم هیچ کس نمی‌گوید. این می‌شود تواکل الامر، تواکل الکلام.
حالا حضرت این جا می‌فرمایند به حسب این نقل «إِذَا أُمَّتِی تَوَاکَلَتِ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ...» این می‌گوید آن‌ها انجام بدهند، مثلاً مردم می‌گویند: طلبه‌ها انجام بدهند، علما بگویند، علما هم می‌گویند: مردم بگویند. همه‌شان می‌گویند: دولت بگوید، دولت می‌گوید: مردم بگویند، علما بگویند. این به آن پاس می‌دهد، آن به این پاس می‌دهد. اگر این جوری شد «إِذَا أُمَّتِی تَوَاکَلَتِ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ» اگر این کار را کردند «فَلْیَأْذَنُوا بِوِقَاعٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَی».
«وقاع» به دو معنا است. یکی محاربه است، یعنی جنگ. یعنی دیگر اجازه بدهند به خودشان که با خدا محاربه کنند. چون این حالت محاربه با خدای متعال است.
یا «وقاع» به معنای «النازلة الشدیدة» است. یعنی یک رخداد خیلی دردناک و مصیبت‌بار. خب می‌تواند یکی از مصادیقش هم محاربه باشد. اما محاربه، شدیدتر است آن معنا. جنگ با خدا، محاربه با خدا. یا این که نه، وقاع یعنی نازله شدید، مثلا قحطی بیاید، جنگ و جدال قومی و امثال این‌ها که هر ساعت...، یا زلزله بیاید و مشکلات اقتصادی، مشکلات اجتماعی، چه و این‌ها همه النازلة الشدیدة است. حالا حضرت می‌فرماید اگر شما امر به معروف و نهی از منکر را این کار کردید، این منجر به این خواهد شد. دیگر اجازه بدهید به خودتان که گرفتار چنین اموری بشوید.
این روایت هم در کافی شریف هست، هم در تهذیب هست، هم در عقاب الاعمال هست، در تمام این‌ها نقل شده و صاحب وسائل قدس سره، باب اول از ابواب امر به معروف، حدیث پنجم ایشان این حدیث را نقل فرموده و فرموده که شیخ در تهذیب، و رواه الصدوق فی عقاب الاعمال مثله.
اما این حدیث در عقاب الاعمال اگر مراجعه بفرمایید با تهذیب و کافی تفاوت می‌کند. آن جا این جوری است:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِذَا تَرَکَتْ أُمَّتِی الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَلْیُؤَذِّنْ بِوِقَاعٍ مِنَ اللَّهِ جَلَّ اسْمُهُ.» اذا ترکت امتی؛ ترک بکنند. البته لازمه همان تواکل هم گفتیم چیست؟ ترک است. این به عهده آن می‌گذارد، آن به عهده این می‌گذارد، نتیجه‌اش این است که هیچ کس انجام نمی‌دهد. تواکلت لازمه‌اش ترک است اما در این حدیث در عقاب الاعمال خود آن لازم را بیان فرموده که ترک باشد. پس این که صاحب وسائل فرموده: «مثله»، این تمام نیست. این مثله‌های صاحب وسائل قدس سره در بعضی موارد اشتباه هست. یکی از موارد همین جا است که این مثله بالاخره؛ یعنی مثل این لفظاً و معناً باید باشد دیگر. یعنی همین الفاظ را داشته باشد.
سؤال: شاید این قدر حساسیت به خرج نمی‌داده.
جواب: خب باید بدهند دیگر. وقتی می‌گوید «مثله»، مخصوصاً یک جاهایی که در مقام افتاء تفاوت می‌کند مطلب.
سؤال: شاید دأب محدثین این هست؟
جواب: نه این طور نیست.
خب از کتاب ملاذ الاخیار مجلسی قدس سره در جلد نهم، صفحه 469 استفاده می‌شود که باز در تهذیب رایج در زمان ایشان «فلتأذن بوقایع» نه «بوقاع»، فلذا ایشان این را نقل کرده، بعد می‌فرماید: «فی بعض النُسخ بوقاع». این وقاع که صاحب وسائل نقل کرده، صاحب جواهر نقل می‌کند، ایشان می‌فرماید فی بعض النسخ هست. اما آن که ابتدائاً می‌فرماید: «بوقایع»، خب این بیشتر می‌شود دیگر. یعنی مشکله بیشتر می‌شود آن جا که «بوقایع» باشد. یعنی نه یک حادثه و دو حادثه، نه یک مشکله و دو مشکله. حالا علی أی حالٍ این «وقاع» هم محتمل است که مصدر باشد، مصدر واقعه باشد مثل کاتَبَ کتاباً و مکاتبةً، این جا هم باشد واقعَ و وقعاً، و محتمل هست که جمع باشد.
خب علی أی حالٍ این حدیث شریف دلالت می‌کند. منتها مشکلی که این حدیث شریف دارد این هست که در سندش محمد بن عَرَفة هست. و محمد بن عرفه لاتوثیق له. بنابراین سند این روایت محل اشکال هست و طریق التخلص این است که در کافی موجو است، اگر کسی آن مبنا را قبول داشته باشد که هر روایتی در کافی است مشمول شهادت کلینی به صحت است خب تمام می‌شود و الا این روایت از نظر سند محل اشکال است.
و نکته دومی که باید توجه داشته باشیم این است که صاحب وسائل سند این روایت را ارجاع داد به سند روایت قبل. در سند روایت قبل آن جا محمد بن محمد بن عرفه هست. ولی تمام این مواردی که ما مراجعه کردیم، چه کافی، چه تهذیب، چه عقاب الاعمال، آن جا محمد بن عرفه هست. بنابراین این نُسخ موجوده از این سه کتاب، و این سه منبع محمد بن عرفه هست. اما صاحب وسائل آن جور ارجاع داده. آیا این اشتباه است، یعنی خیال کردند همان است یا این که نسخه ایشان از این کتاب که خیلی بعید نیست سه نسخه ایشان؛ هم کافی، هم تهذیب، هم عقاب الاعمال آن باشد.
علی أی حالٍ این هم یک مشکله‌ای است در این روایت از نظر سند ولکن حل مسأله همان است که عرض کردیم. خب نکفتی بهذه الروایة النبویة صلی الله علیه و آله. یا اگر نمی‌خواهید یک روایت معتبر اقلاً که همه قبول داشته باشند از پیغمبر بخوانیم در جلسه بعد، یکی دو روایت هم از ائمه علیهم السلام، دیگر بقیه روایات را مراجعه می‌فرمایید ان شاء الله، وارد ابحاث دیگر بشویم.
و صلی الله علی محمد و آله.

جلسه سوم

بسمه تعالی.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.

ادامه بحث در اهمیت امر به معروف و نهی از منکر

بحث در اهتمام شارع مقدس بر مسأله امر به معروف و نهی از منکر بود که آیات مبارکات دال بر این مطلب هست که ده آیه خوانده شد، بعد صاحب جواهر رضوان الله علیه وارد نقل سنت و روایات می‌شوند. مجموعاً ایشان چهارده روایت را از انبوه روایاتی که در باب هست گلچین فرموده و نقل می‌فرماید.
این روایاتِ پیامبر و ائمه علیهم السلام چند روایت اولی روایات نبویه هست و بقیه از روایات امامیه. یکی از روایات نبویه خوانده شد که «قال رسول الله(ص): إِذَا أُمَّتِی تَوَاکَلَتِ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَلْتَأْذَنْ بِوِقَاعٍ مِنَ اللَّهِ تَعَالَی‏» که راجع به این حدیث شریف صحبت کردیم.

حدیث دوم

حدیث دوم که صاحب جواهر رضوان الله علیه نقل فرموده است باز حدیث نبوی است که صاحب وسائل در باب یکم از ابواب امر به معروف، حدیث دوازده نقل فرموده.
«وَ عَنْ عَلِیّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عطف به قبل هست یعنی مُحَمَّدِ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ص کَیْفَ بِکُمْ إِذَا فَسَدَتْ نِسَاؤُکُمْ وَ فَسَقَ شَبَابُکُمْ...
در بعض نُسخ شُبّانُکُمْ، ولی معنایش فرقی نمی‌کند. شباب هم جمع شاب است، شُبّان هم که معلوم است. «کَیْفَ بِکُمْ إِذَا فَسَدَتْ نِسَاؤُکُمْ وَ فَسَقَ شُبّانُکُمْ یا شَبَابُکُمْ وَ لَمْ تَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ لَمْ تَنْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ فَقِیلَ لَهُ وَ یَکُونُ ذَلِکَ یَا رَسُولَ اللهِ معلوم می‌شود آن موقع که حضرت این فرمایش را فرموده بوده خیلی جامعه پاک و خوبی بوده که در تصورها نمی‌آمده که چنین چیزی اصلاً محقق بشود در جامعه اسلامی. عرض کردند که «وَ یَکُونُ ذَلِکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ » فَقَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیْفَ بِکُمْ إِذَا أَمَرْتُمْ بِالْمُنْکَرِ وَ نَهَیْتُمْ عَنِ الْمَعْرُوفِ فَقِیلَ لَهُ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ یَکُونُ ذَلِکَ قَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیْفَ بِکُمْ إِذَا رَأَیْتُمُ الْمَعْرُوفَ مُنْکَراً وَ الْمُنْکَرَ مَعْرُوفاً.» [۴] آن قبلی این هست که می‌دانید منکَر است اما در عین حال علیرغم این که می‌دانید، قبول دارد منکَر بودنش را امر می‌کنید. یا در عین این که می‌دانند این معروف است ترک می‌کنند. اما آن آخری این هست که این قدر کار خراب می‌شود که اصلاً معروف‌ها منکَر شناخته می‌شود. نماز خواندن منکَر است، حجاب داشتن منکَر است، و هکذا. و منکَرها معروف است. گوش دادن به غناء و موسیقی و قمار و این‌ها معروف است. زنا کاری درسته، بی‌حجابی معروف است. آزادی، مراعات حقوق انسان است و از این چیزهایی که گفته می‌شود.
پس بنابراین در این جا حضرت سلام الله علیه یکی از مفاسد اجتماعی را و انحطاط جامعه را در چه می‌فرمایند هست؟ این که امر به معروف و نهی از منکر نشود. ولو آن دو تای بعدی نباشد، اما سکوت و این که امر به معروف و نهی از منکر نشود این انحطاط جامعه هست، و کیف بکم اگر چنین حالتی برای جامعه پیش بیاید که امر به معروف نمی‌کنند و نهی از منکر نمی‌کنند.
خب این روایت دلالتش بر مدعا که اهتمام شرع و از عظمت مکانت امر به معروف و نهی از منکر باشد خیلی واضح و روشن است که در صورتی که نباشد جامعه منحط است، منتها این روایت سندش مشتمل بر مسعدة بن صدقه هست. مسعدة بن صدقه لاتوثیق له فی الرجال. ایشان توثیق ندارد. تنها راه حل از ناحیه مسعدة بن صدقه یا این است که این روایاتش معمولٌ به عند الاصحاب است و ما از این کشف بکنیم که پس معلوم می‌شود این مورد وثوق اصحاب بوده یا روایاتش مقرون به قرائنی بوده که ولو به دست ما نرسیده که اصحاب به واسطه آن قرائن اطمینان به صدور پیدا کردن که خب این‌ها یک قدری مشکل است، شخصی می‌شود، حالا یک کسی ممکن است اطمینان برای او پیدا بشود یکی نشود. میزان علمی ندارد.
راه دیگری که دارد این است که این مسعدة از معاریف است و دارای روایاتی است که فراوان است و در کتب حدیث و بین روات شخص مشهوری است. آن وقت بنا بر مسلک شیخنا الاستاد مرحوم آقای تبریزی قدس سره کسی مشهور و معروف باشد و قدحی راجع به او نرسیده است، این اماره وثاقت است و موجب اطمینان به وثاقت می‌شود، چرا؟ برای این که فرض این است که رجالیون متعمد بودند و اهتمام داشتند به این که هر که ضعیف است بگویند. خب این آدم با این که مشهور بوده یعنی این جور نبوده که غفلت از او باشد، به نامش توجه نباشد، در اثر شهرت توجه به او بوده در عین حال هیچ کس نگفته این ضعیف است، این معلوم می‌شود که آدم ثقه‌ای است. اطمینان، این مطلبی است که ایشان در کتاب‌هایش نیست، این مطلب را که دلیل‌شان این است که این یوجب الاطمینان، این در کتاب‌های ایشان من ندیدم ولی بعضی تلامذه فاضل ایشان از ایشان نقل می‌کردند. اما آن چه که در کتاب‌شان هست این است که بارها هم عرض کردیم حالا برای کسانی که تشریف نداشتند قبلاً، عرض می‌کنیم یک بار، این است که ضم بین دو امر می‌کند. یک این که این آدمی که مشهور است و کسی قدحی راجع به او نمی‌گوید، عیبی نمی‌گوید، این مشمول روایات عبدالله بن أبی یعفور می‌شود که در باب عدالت این روایت وارد شده که اگر کسی در یک محله‌ای بین جمعیتی زندگی می‌کند و کسی راجع به او بدی نگفت قد ثبتت عدالته. خب این آدم معروفی است، کسی هم قدحی راجع به او نگفته، پس ثبتت عدالته. خب ولی ما در باب حجیت خبر واحد فقط عدالت نمی‌خواهیم، وثاقت می‌خواهیم. یعنی ممکن است یک کسی عادل باشد، گناه نمی‌کند اما حافظه‌اش ضعیف است، کثیر الخطاء است. بلاعمدٍ خطایش زیاد است خب این هم ثقه نیست ولو عادل است، پشت سرش می‌شود نماز خواند ولی به خبرش نمی‌شود عمل کرد. آن جا را هم به این ترتیب درست می‌کنیم که سیره عقلاء در اصل در انسان‌ها چیست؟ سلامت در حفظ است. این اصالة السلامة فقط در باب بیع نیست که اصالة السلامة در متاعی که می‌خریم شرط نمی‌کنیم به آقای بایع که باید این سالم باشد. اصل بر سلامت است. بنابراین عدالتش را از صحیحه عبدالله بن یعفور درست می‌کنیم. ضبط و سلامت حافظه‌اش را به این بنای عقلایی درست می‌کنیم. ضمّ آن به این می‌شود چه؟ می‌شود وثاقت. این آن است که در کتاب‌های ایشان است. خب اگر کسی این مطلب را قبول کند این هم راه دیگری است که ما بگوییم مسعدة بن صدقه موثق است و ثقه هست.
سؤال: ...
جواب: بله، فقط یک شبهه‌ای که هست در بیان اول این است که همان طور که آن‌ها اهتمام به جرح داشتند، اهتمام به توثیق هم داشتند. چرا توثیقش نکردند؟ این هست که یک مقداری آدم را مشکل می‌کند پذیرفتن یعنی اطمینان شخصی که آن طرفش هم بوده پس چرا نگفتند. معلوم می‌شود حالا در مورد این یک غفلتی بوده کما این که این غفلت‌ها را ما در مواردی می‌بینیم. مثلاً در مشیخه من لایحضره الفقیه اگر اشتباه نکنم خب صدوق این مشیخه را نوشته تا این که از ارسال، روایات بیاید بیرون. یکی از کسانی که خیلی نقل روایت از او کرده زراره است ولی سندش را به زراره ذکر نکرده. همه آدم‌هایی که یک بار، دو بار گفته یا خیلی مجهولند، یا خیلی کذا هستند سندش را به آن‌ها ذکر کرده، این زراره‌ای که گل سرسبد روات است غفلت شده. گاهی این چیزها پیش می‌آید، از این جهت جلوی اطمینان انسان را می‌گیرد ولی بیان دوم لایخلو عن قوة که یک کسی واقعاً بین جماعتی باشد آن جا ما اطمینان نمی‌خواهیم، تعبد است. شارع می‌گوید هر که آدم این جوری بود بگو عادل است. آن جهتش را هم با اصالة السلامة درست کنیم. این خالی از قوت نیست.
سؤال: تعداد زیادی مجهول و مهمل ...
جواب: آن‌ها را احوال‌شان را نمی‌دانستند. چون احوالات همه که به دست‌شان نرسیده.
سؤال: قبلی‌ها گفتند که این‌ها ...
جواب: بله آن‌ها را به دست‌شان رسیده و آن‌ها را نقل کردند، آن‌ها را نرسیده. مثلاً هر کسی با یک طایفه‌ای آشنا بوده، در یک محیطی بوده مثلاً در قم بوده قمی‌ها را می‌شناخته، نوشته. حالا راوی‌ای که برای کوفه است خبر ندارد، خب ندارد. در کوفه بوده از قم و از جاهای دیگر خبر نداشته، نگفته. به خصوص آن وقت‌ها که ارتباطات این قدر قوی نبوده خب خیلی کسان بودند. محمد بن یعقوب کلینی اکثر کافی را، شاید هم تمامش را در ری نوشته و بعد رفته بغداد، می‌گویند بغداد هم که رفته، بعد از مدت کمی فوت شده در بغداد. ایشان ری بوده، حالا چه جور وقوف بر همه افراد داشته باشد.
خب این روایت دوم بود که صاحب جواهر ذکر فرموده بود.

حدیث سوم

«وَ قال(ص) بِهَذَا الْإِسْنَادِ ...
یعنی همان سندی که الان خواندیم برای روایت دوم، در روایت سوم هم به همین سند هست.
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَیُبْغِضُ الْمُؤْمِنَ الضَّعِیفَ- الَّذِی لَا دِینَ لَهُ-...
خدای متعال مبغوض دارد مؤمن ضعیف و سستی را که دین ندارد.
فَقِیلَ وَ مَا الْمُؤْمِنُ الضَّعِیفُ الَّذِی لَا دِینَ لَهُ- قَالَ الَّذِی لَا یَنْهَی عَنِ الْمُنْکَرِ.» [۵] پس این روایت می‌فرماید کسی که نهی از منکر نکند یبغض الله تبارک و تعالی. خدا او را مبغوض دارد. پس این معلوم می‌شود یکی از واجبات خیلی مهم است که مبغوض خدای متعال می‌شود. و اهتمام از این روایت باز استفاده می‌شود.
این روایت هم کلام در سندش همان کلامی که در روایت قبل بود چون مشتمل بر مسعدة بن صدقه است.
سؤال: ...
جواب: ما می‌خواهیم اهتمام شارع را به دست بیاوریم. مدعا این هست. می‌خواهیم بگوییم موضعِ شارع موضعِ اهتمام است، اهمیت دادن به این...، فریضه را هم الان نمی‌گوییم چون فریضه ادعایی است که بعداً می‌آید. امر به معروف و نهی از منکر، حالا می‌خواهد فریضه باشد می‌خواهد مستحب باشد.
سؤال: ...
جواب: چرا. بالاخره می‌خواهیم بفهمیم ...، پیامبر هم فرموده مؤکدتر می‌شود.
سؤال: خب تأکید است دیگر.
جواب: بله ولی تأکیدِ ثابت یک حرف است، تأکید محتمل هم یک حرف است. اگر روایات ثابت نباشد می‌شود تأکید محتمل. اما اگر ثابت شد می‌شود تأکید مسلّم. این جور خواهد شد و ما بعداً خواهیم گفت، ما ان شاء الله بعداً خواهیم گفت که اصلاً ...، و این روایات خیلی مهم است، فعلاً به نظر می‌آید هیچ دلیل قرآنی بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر به این معنای متداولش نداشته باشیم. نسبت به حُسنش داریم اما قرآن بگوید واجب است، هیچ آیه‌ای معلوم نیست دلالت بر این مطلب بکند. ان شاء الله بعداً در بحث ادله وجوب آن جا بحث خواهیم کرد. مهم در باب اثباتِ وجوب روایات است. این است که این روایات را فعلاً برای اهتمام می‌خوانیم، می‌خواستیم هم یک قدری تلخیص کنیم. اگر اجازه بفرمایید من زود این روایات را که در باب اهتمام است بخوانم که خود این‌ها دارای هم این است که خودمان به مکانت این مطلب واقف بشویم و هم این که این نکاتش را فعلاً یک توجهی به آن داشته باشیم تا این که بعداً ان شاء الله در مقام استدلال بر وجوب و این‌ها ببینیم چه جور می‌توانیم.

حدیث چهارم

روایت بعدی که صاحب جواهر ذکر فرموده:
«و قال ایضاً .
یعنی قال رسول الله صلی الله علیه و آله ایضاً .
لَا یَزَالُ النَّاس‏...
این نقل صاحب جواهر است. اما در وسائل الشیعه باب 1، حدیث هیجدهم آن جا هست که: «رُوِیَ عَنِ النَّبِیِّ ص أَنَّهُ قَال‏: لَا تَزَالُ أُمَّتِی...» این جا ناس هست، آن جا امتی است.
بِخَیْرٍ مَا أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ....
امر امت من یا مردم به خیر و صلاح است مادامی که این سه حالت را دارند؛ امر به معروف می‌کنند، نهی از منکر می‌کنند و تعاون بر برّ دارند.
فَإِذَا لَمْ یَفْعَلُوا ذَلِکَ نُزِعَتْ مِنْهُمُ الْبَرَکَاتُ وَ سُلِّطَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ نَاصِرٌ فِی الْأَرْضِ وَ لَا فِی السَّمَاءِ.» [۶] این تبعات شگفت‌آور که دارید می‌بینید این دلالت بر اهتمام این امر دارد.
این روایت چهارم هم این جوری است:
«مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ رُوِیَ عَنِ النَّبِی‏» بعد صاحب وسائل می‌فرماید:
«وَ رَوَاهُ الْمُفِیدُ فِی الْمُقْنِعَةِ مُرْسَلًا.» به حسب نقل شیخ طوسی که «روی عن النبی» خب مرسل است. مرسل جزمی هم نیست گفته «روی» اما مقنعه مفید آن جا باید مراجعه بشود ببینیم ایشان چه جوری فرموده. یک مقداری در کتاب‌هایم نگاه کردم مقنعه مفید در اختیارم نبود که حالا خودم مراجعه کنم. حالا آقایان مراجعه بفرمایند خوب هست که آیا این اسناد جزمی دارد شیخ مفید. یعنی فرموده «قال رسول الله(ص)» یا ایشان هم فرموده «رُوی». اگر «رُوی» باشد اشکال ارسالش پابرجا است. اگر اسناد جزمی داده باشد، بنابر مسلک کسانی که مرسلات جزمی آن قدما را کافی می‌دانند، درست خواهد شد.
سؤال: ...
جواب: مقنعه هم «رُوی» است؟
بنابراین خب راه حلی ندارد دیگر. این هم اشکال سندی دارد.

حدیث پنجم

«و جاء رجلٌ مِنْ خَثْعَمٍ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَخْبِرْنِی مَا أَفْضَلُ الْإِسْلَامِ...
این جا یعنی اعمالی که در اسلام هست افضلش چیست؟
فقَالَ الْإِیمَانُ بِاللَّهِ قَالَ ثُمَّ مَا ذَا قَالَ صِلَةُ الرَّحِمِ، قَالَ ثُمَّ مَا ذَا قَالَ الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمُنْکَرِ خب این افضل اعمال اسلام شمرده شده. البته این را باید افضل مثلی معنا کرد نه افضل مطلق. چون مسلّم در اسلام ما چیزهایی داریم که از این افضل است. مثلاً ولایت امیرالمؤمنین. «الایمان بالله»، مگر بگوییم «الایمان بالله و ما یلزمه» و الا اگر ایمان بالله، خب ایمان به پیامبر چه؟ این افضل از امر به معروف و نهی از منکر است. ایمان به ائمه چه؟ افضل است از امر به معروف و نهی از منکر. نماز، عمود دین است. پس این جا که فرموده «ما افضل»، این‌ها را فرموده است، این اگر روایت اشکال سندی نداشته باشد و راوی اشتباه نکرده باشد در نقل مطلب برای ما که این جا مظنون است بگوییم اشتباهی گفته. چون قطعی است که افضل از این‌ها وجود دارد. اول ایمان به خدا، بعد صله رحم شد، بعد امر به معروف شد. نماز کجا رفت، ولایت امیرالمؤمنین کجا رفت، ولایت ائمه کجا رفت، ایمان به پیامبر کجا رفت. آن‌ها قطعی است که افضل هستند.
سؤال: ...
جواب: باشه.
سؤال: ...
جواب: آخر پیامبر وقتی از احکام دین سؤال می‌شود، حضرت عسگری سلام الله علیه در آن صلوات مأثوره از حضرت یکی یکی صلوات‌ها را که فرمودند تا به خودشان رسید، فرمود اگر این نبود که من وظیفه دارم حکم خدا را بیان کنم دوست نداشتم صلوات خودم را برای خودم بگویم. اما چون بیان شریعت است و من مبیِّن شریعت هستم در عصر خودم باید بگویم. بنابراین پیامبر هم ... افضل در اسلام است و اسلام که مجعول خدای متعال است. خب باید بفرمایید که ایمان بالمعروف. نماز، این که دیگر مسلّم است نماز اصل و عمود دین است و افضل از همه آن‌ها است.
حالا علی أی حالٍ خود این یک اشکالی است در این روایت شریفه که به انسان علم اجمالی می‌دهد یا اطمینان اجمالی می‌دهد که یک اشتباهی برای روای این جاها پیش آمده و این خبر ولو صحت سند هم داشته باشد در این موارد فاقد شرط حجیت می‌شود. چون یکی از شرایط حجیت این است که اطمینان به خلاف نداشته باشیم بلکه به حسب فرمایش شیخنا الاستاد در بحث و در حواشی منهاج الصالحین‌شان حتی باید ظن به خلاف نداشته باشیم. حالا ما ظن به خلاف نمی‌گوییم اما علی مسلک کسی که می‌گوید ظن به خلاف نداشته باشیم حتماً این جا ما ظن به خلاف داریم که یا این اشتباهی رخ داده یا این افضل یک افضل نسبی است یعنی بین چند تا چیز خواستند بگویند افضل آن‌ها چیست. حالا آن چند چیزها هم چیست ما نمی‌دانیم. مثلاً پنج یا شش تا چیز بوده، در آن نماز و مسأله امامت و مسأله نبوت و این‌ها نبوده. توی این چند تا افضلش کدام است؟ حضرت فرموده این سه تا است.
سؤال: بسته به اشخاص هم جواب می‌دادند؟
جواب: بسته به اشخاص که نمی‌شود خلاف واقع جواب داد. آن سؤالش این است که افضل اسلام چیست.
سؤال: ...
جواب: عرض کردم مگر شما ایمان به خدا را بگویید با لوازمش. اگر لوازمش بگویید تمام تشریعات هم جزئش می‌شود. مگر بگویید نه، آن لوازمی که ... مثلاً آمده. این جور توجیهات باید بکنید.
سؤال: آن روایاتی که مثلاً احبّ الاعمال، یا افضل الاسلام یا افضل الاعمال هست اگر بخواهیم به این دقت عقلی نگاه کنیم ...
جواب: عقلی نیست. حتی عرفی است. من تعجب می‌کنم شما می‌فرمایید افضل این‌ها است. مگر خودتان بارها نگفتید نماز عمود دین است چطور می‌فرمایید افضل این است. مگر خودتان نفرمودید ولایت افضل است چرا حالا دارید می‌فرمایید افضل این‌ها است. این که عرفی است، این که عقلی نیست، یک چیز مخفی نیست، یک چیز واضح است که حتماً حتماً این جا یا یک توجیه دارد، یا خطایی برای راوی پیدا شده که دارد نقل می‌کند. حال علی أی حالٍ ...
سؤال: حاج آقا در بعضی از روایات دارد که ضامن ... همه واجبات از جمله نماز. یعنی از حیثی مهم‌تر از حتی نماز است ...
سؤال: استاد این صله رحم و ...
جواب: این‌ها دیگر خیلی است. بله یک جایی ببینید این تأویلات که اگر بخواهیم راهش را باز بکنیم دیگر به ظواهر نمی‌توانیم عمل بکنیم. بله تأویل درسته، در آیات یا خود ائمه بیایند بفرمایند یک جایی، بله این معنای مأول مقصود است یا تعارضی باشد که ما به واسطه رفع تعارض بیاییم تأویل بکنیم. ولی ظاهر این، این است که صله رحم یعنی همین فلذا به همین ادله، به همین روایت تمسک می‌شود برای وجوب صله رحم یا استحبابش. علی أی حالٍ این ...
فَقَالَ الرَّجُلُ فَأَیُّ الْأَعْمَالِ أَبْغَضُ إِلَی اللَّهِ تعالی عزّ و جل؟ قَالَ الشِّرْکُ بِاللَّهِ قَالَ ثُمَّ مَا ذَا؟ قَالَ ثُمَّ قَطِیعَةُ الرَّحِمِ، قَالَ ثُمَّ مَا ذَا؟ قَالَ الْأَمْرُ بِالْمُنْکَرِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمَعْرُوفِ.» [۷] خب این ذیل هم باز همان شبهه‌ای که در صدر هست در ذیل هم این جهت هست.
سند این روایت مرحوم مجلسی در مرآت العقول فرموده مجهولٌ. چون این چنینی است:
«حُمَیْدُ بْنُ زِیَادٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ غَیْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّد.» البته این روایت در وسائل باب 1، حدیث 11. صاحب وسائل نقلش با آن چه که در کافی شریف هست تفاوت می‌کند. آن جا: «عَنْ حُمَیْدِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ»، این جا این بود: «عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ عن سَمَاعَةَ».
حسن بن محمد بن سماعة ظاهراً مجهول باید باشد. و شاید به این اعتبار مجلسی فرموده مجهولٌ. علاوه بر این یک اشکال هم دیگر هست که «عن غیر واحد» خب این غیر واحد چه کسانی هستند؟ این را ممکن است برطرف بکنیم به این که وقتی غیر واحد شدند لااقل باید سه نفر باشند، دو نفر، سه نفر باشند بگوییم غیر واحد. آدم جزم پیدا می‌کند به این که این سه نفر آمدند با هم نشستند یک دروغی مثلاً جعل کردند، به خصوص اگر این سه نفر ربطی به هم نداشته باشند. یکی قم هست، یکی مثلاً نیشابور است، یکی فلان جا است. چه جور این‌ها با هم آمدند جعل کذب کردند، متن واحدی، سند واحدی را جعل کرده باشند. به حسب حساب احتمالات خیلی احتمال نیشقولی و در حد صفری است. «عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عن أبی عبدالله».
پس این نقل کافی است. بعد صاحب وسائل فرموده:
«مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَیْدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّه نحوه و حذف صدره» [۸] سند دیگری را ذکر می‌کند، این سند مشتمل بر محمد بن سنان است که محمد بن سنان فیه اختلافٌ عظیم. چون هم جرح‌های محکم دارد، هم توثیقات محکم دارد. آیا چه جور می‌شود بین این‌ها را جمع کرد ان شاء الله یک وقتی که...، قبلاً یک وقت بحث کردیم اما یک جایی امر دائر می‌شود بر این که باید حال ایشان روشن بشود تفصیلاً ان شاء الله در باره‌اش صحبت خواهیم کرد.
«عن طلحة بن زید» پس یک روای مباشر دیگر ما غیر از آن عبدالله بن محمد، طلحة بن زید داریم.
باز وسائل می‌فرماید:
«وَ رَوَاهُ الْبَرْقِیُّ فِی الْمَحَاسِنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَان وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَةِ جَمِیعاً عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَیْدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع مِثْلَه. » [۹] طلحة بن زید عامیٌّ ولی شیخ طوسی در باره‌اش فرموده است که «عامی المذهب إلا أنّ کتابه معتمدٌ» [۱۰] خب می‌شود کتاب کسی معتمد باشد ولی خودش ثقه نباشد. این که کتابش معتمد است که ظاهر این است که معتمد بودن نه به خاطر این که این کتابش را رفتند با روایات یا به امام عرضه کردند و امام فرموده درسته. ظاهر این است که از باب این که خودش آدم ثقه‌ای هست. کتابه معتمدٌ. بعید نیست از این استفاده وثاقت ایشان بشود. علاوه بر این که در رجال کامل الزیاره هم هست بنابر مسلک کسانی که کافی می‌دانند و در تفسیر علی بن ابراهیم هم وجود دارد طلحة بن زید که ما تقویت می‌کردیم کفایت تفسیر علی بن ابراهیم را برای وثاقت، بنابر این دو نفر که یک نفرشان حتماً می‌شود گفت موثق است این روایت را نقل کردند.
علی أی حالٍ به حسب انظار متداول سند اشکال دارد. اما به این شکل ما می‌توانیم سند را تصحیح بکنیم.
سؤال: ...
جواب: نه لازم نیست این از کتابش باشد. کسی که کتابش معتمد است پس ثقه است حالا اگر از غیر کتابش هم بیاید بگوید پس دیگر حرف ثقه است. چون کتابه معتمد، چرا معتمدٌ؟ چون عُرِض علی الامام علیه السلام تصدیق کردند؟ این خلاف ظاهر است چون این یک وسیله غیرمتعارفی است که ما بگوییم بر امام عرضه شده و الا اگر چنین مهمی بود گفته می‌شد. چون خیلی برای یک کتاب شأن هست که بگویند این کتاب را به امام دادند و امام فرمود درسته. پس این راه که محتمل عقلایی و عرفی نیست. اگر عقلاً چرا. این که خودشان رفته باشند تک تک روایات را با ادله دیگر، با روایات دیگر مقایسه کرده باشند و فهمیده باشند، باید حرف‌های این عین روایات دیگران است که ثقات نقل کردند این هم اگر بود در کلمات می‌آمد. راه عادی این که بگویند کتاب معتمد است این است که خودش آدم درستی است. دروغگو نیست ولو مذهبش عام است اما دروغگو نیست.
سؤال: بعضی‌ها در نوشتن دقت دارند ولی در گفتن ندارند.
جواب: نه، آن‌ها دقت‌های کذبی نیست، آن‌ها دقت‌های دیگر هست. بله نوشتار چون می‌خواهد باقی بماند و سند می‌شود و بعد هر کسی می‌آید روی آن چیز می‌کند بله آن جا آدم بیشتر دقت می‌کند اما این که دروغ و راست این نه. از این بعید نیست عرفاً استفاده بشود. حالا علی أی حالٍ این راه تصحیح طلحة بن زید همین است و ما جاهای مهمی فقط روایت مورد استدلال‌مان روایات طلحة بن زید هست در فقه.

حدیث ششم

روایت بعدی که صاحب جواهر نقل فرمود.
«وَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع مَنْ تَرَکَ إِنْکَارَ الْمُنْکَرِ بِقَلْبِهِ وَ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَهُوَ مَیِّتٌ بَیْنَ الْأَحْیَاءِ.» این روایت در تهذیب هست. شیخ در تهذیب نقل فرموده. فرموده قال امیرالمؤمنین این مطلب را در یک کلامی که آخرین فرمایش این هست.
این هم مرسل هست اما مرسل جزمی است یعنی به طور جزمی شیخ رضوان الله علیه نسبت داده که قال امیرالمؤمنین علیه السلام. و کسانی که مرسل جزمی را حجت می‌دانند بنابراین اشکالی نیست.
«و رواه المفید» بعد صاحب وسائل می‌فرماید:
«وَ رَوَاهُ الْمُفِیدُ فِی الْمُقْنِعَةِ أَیْضاً مُرْسَلًا» [۱۱] اگر مقنعه هم به طور جزم باشد خب خیلی عالی می‌شود دیگه، نورٌ علی نور می‌شود. هم شیخ طوسی جزماً نسبت داده و هم قبل ایشان شیخ مفید.

حدیث هفتم

«خَطَبَ ع یوماً فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ...
یعنی امیرالمؤمنین، یک روزی صحبت فرمود و ثنای خدا و حمد خدا را به جا آورد و بعد فرمود:
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّهُ إِنَّمَا هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ حَیْثُمَا عَمِلُوا مِنَ الْمَعَاصِی وَ لَمْ یَنْهَهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبَارُ عَنْ ذَلِک أحبار جمع حِبر یا حَبر هر دو به فتحها و کسرها به معنای علما است. به عالم یهود، حبر گفته می‌شود.
ربّانیون: منسوب به ربّ است یعنی علمایی که اهل عمل و الهی هستند. بعضی‌ها هم گفتند از تربیت است. ربّانی یعنی مربیان مردم. علما چون مربی مردم هستند از این جهت به آن‌ها گفته می‌شود ربّانیون. پس این ربّی که در این جا مورد اسناد واقع شده یا یعنی پروردگار و چون این‌ها الهی و ربانی هستند از این جهت به آن‌ها گفته ربانیون یا از ربّ از باب تربیت است. از آن ماده هست، از این جهت به علمایی که تربیت کننده مردم هستند می‌گویند ربانّی.
خب علت این حرف که این جا می‌فرماید می‌دانید آدم‌های قبل، امت‌های قبل چرا هلاک شدند؟ چون کار خلاف می‌کردند، علمای‌شان هم نهی نمی‌کردند آن‌ها را.
وَ أَنَّهُمْ لَمَّا تَمَادَوْا فِی الْمَعَاصِی وَ لَمْ یَنْهَهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبَارُ عَنْ ذَلِکَ نَزَلَتْ بِهِمُ الْعُقُوبَاتُ...
این بود. این داستان امم سابقه. هم مردم هم علماء. مردم گناه کردند، خلافکاری کردند، علما ساکت شدند، حرف نزدند، این باعث شد که عقاب و بلا نازل شد بر آن‌ها. حالا که این جوری است؛ فَأْمُرُوا....
این فاء، فاء تفریع است.
بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ...
بعد حضرت عواملی که ممکن است مانع بشود که انسان امر به معروف و نهی از منکر بکند، این‌ها را می‌شمارند. می‌گویند این‌ها خیال است، این‌ها بی‌خود است. امر به معروف و نهی از منکر، لَنْ یُقَرِّبَا أَجَلًا....
می‌ترسی اگر امر به معروف و نهی از منکر بکنی عمرت کوتاه بشود. نه امر به معروف و نهی از منکر عمر را کوتاه نمی‌کند.
وَ لَنْ یَقْطَعَا رِزْقاً.
خیال می‌کنی روزیت کم می‌شود یا جلوی روزیت گرفته می‌شود؟ نه این کار نمی‌کند.
فَإِنَّ الْأَمْرَ یَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ إِلَی الْأَرْضِ کَقَطْرِ الْمَطَرِ إِلَی کُلِّ نَفْسٍ یمَا قَدَّرَ اللَّهُ مِنْ زِیَادَةٍ وَ نُقْصَانٍ.» [۱۲] عمر، روزی، این‌ها مثل قطره‌های باران است که از آسمان می‌آید. آن هم همین جور است. خدا باید دید چه جور مقدّر کرده. طویل مقدّر کرده، طویل است، امر به معروف بکنی یا نکنی. قصیر کرده، قصیر است، امر به معروف بکنی یا نکنی. «لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُون‏» (اعراف/34) این‌ها را در محاسبات‌تان نیاورید در باب امر به معروف و نهی از منکر.
خب این هم این راویتی بود که مجلسی قدس سره فرموده ضعیفٌ. این روایت روایت ضعیفی است. چرا؟ یکی از علت‌هایش این است که لااقل من این که «یحیی بن عقیل» در آن هست و این «یحیی بن عقیل» لا توثیق له، لا عام و لا خاص. مجهولٌ، بنابراین سند می‌رسد به یحیی بن عقیل عن حسن که این حسن هم کیست، و الله عالم.
این روایت را در محاسن نقل کردند، می‌گوید یحیی بن عقیل عن حبشی. به جای حسن در محاسن حبشی است. حالا کفی در این که این سندش حجت نباشد همین که یحیی بن عقیل حالش معلوم نیست.

حدیث هشتم

این روایت یُروَی عن علی:
«اعْتَبِرُوا أَیُّهَا النَّاسُ بِمَا وَعَظَ اللَّهُ بِهِ أَوْلِیَاءَهُ مِنْ سُوءِ ثَنَائِهِ عَلَی الْأَحْبَارِ...
که خلاصه مذمتی که خدای متعال نسبت به علماء کرده که در آیات مبارکات بعدش می‌خوانیم که:
اذ یقول «لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ» وَ قَالَ «لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ عَلی لِسانِ داوُدَ وَ عیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُون‏ * کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ»...» [۱۳] روایت طولانی است. خلاصه مطلب این هست که از این آیات عبرت بگیرید. اما این روایت چون دارد «رُوی عن علی(ع)» باز ارسال دارد.
خب یک یا چند تا روایت دیگر هم باقی ماند. وقت گذشته. ان شاء‌الله این بقیه روایات هم با آن نکته‌های سندی و دلالی که دارد فردا عرض می‌کنیم. آیا در مقابل این روایت باید چه گفت ان شاء الله فردا.
و صلی الله علی محمد و آله.

جلسه چهارم

بسمه تعالی.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
در آستانه شهادت مولایمان امام محمد بن علی الجواد صلوات الله علیهما و علی آبائهم الطاهرین و ابنائهم المعصومین هستیم. این شهادت مظلومانه را خدمت حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه و عمه معظمه‌شان فاطمه معصومه علیها السلام و همه شیعیان و موالیان آن بزرگواران تسلیت عرض می‌کنیم و امیدواریم که همه ما جزء شیعیان راستین و وفادار آن بزرگواران بوده باشیم و در دنیا و آخرت دست‌مان از دامان‌شان کوتاه نشود و نباشد.
این صلوات خاصه آن بزرگوار را خدمت‌شان تقدیم می‌کنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی عَلَمِ التُّقَی وَ نُورِ الْهُدَی وَ مَعْدِنِ الْوَفَاءِ وَ فَرْعِ الْأَزْکِیَاءِ وَ خَلِیفَةِ الْأَوْصِیَاءِ وَ أَمِینِکَ عَلَی وَحْیِکَ اللَّهُمَّ وَ کَمَا هَدَیْتَ بِهِ مِنَ الضَّلَالَةِ وَ اسْتَنْقَذْتَ بِهِ مِنَ الْحَیْرَةِ وَ أَرْشَدْتَ بِهِ مَنِ اهْتَدَی وَ زَکَّیْتَ مَنْ تَزَکَّی فَصَلِّ عَلَیْهِ أَفْضَلَ مَا صَلَّیْتَ عَلَی أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ و بقیة اوصیائک إِنَّکَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ.» خب روایاتی را بحث می‌کردیم که صاحب جواهر رضوان الله علیه برای اثبات اهتمام شارع به مسأله امر به معروف و نهی از منکر افاده فرموده است. رسیدیم به حدیث هشتم.
ادامه بحث در اهمیت امر به معروف و نهی از منکر:

حدیث هشتم

این حدیث را صاحب جواهر می‌فرماید: «و قال ایضاً». حدیث قبل این بود: «و خطب علیه السلام»، قبلش «و قال امیرالمؤمنین علیه السلام». پس بنابراین «و قال ایضاً» یعنی قال امیرالمؤمنین علیه السلام.
این روایت در تحف العقول هست که صاحب وسائل در باب دوم از ابواب امر به معروف، حدیث نهم نقل فرموده.
«الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ شُعْبَةَ فِی تُحَفِ الْعُقُولِ عَنِ الْحُسَیْنِ ع قَالَ وَ یُرْوَی عَنْ عَلِیٍّ ع ...
خود منبع و مصدر ابتدائاً از امام حسین علیه السلام نقل فرموده. بعد می‌فرماید همین مطلب یروی عن علی علیه السلام. حالا صاحب جواهر رضوان الله علیه این را اسناد داده ابتدائاً به امیرالمؤمنین علیه السلام.
اعْتَبِرُوا أَیُّهَا النَّاسُ بِمَا وَعَظَ اللَّهُ بِهِ أَوْلِیَاءَهُ مِنْ سُوءِ ثَنَائِهِ عَلَی الْأَحْبَارِ إِذْ یَقُولُ «لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ» وَ قَالَ «لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ عَلی لِسانِ داوُدَ وَ عیسَی ابْنِ مَرْیَمَ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُون‏ * کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ»...
خب این آیه دوم دلالت می‌کند بر این که این بنی‌اسرائیلی‌ها که «لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنکَرٍ فَعَلُوهُ» این‌ها ملعون هستند عَلی لِسانِ داوُدَ وَ عیسَی ابْنِ مَرْیَم علیهما السلام و «لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ»، این لولای تحذیریه است. یعنی چرا نهی نکردند. چرا احبار یعنی علمای یهود و ربانیون یعنی علمای ربانی یا علمای مربیِ ناس، چرا این‌ها نهی نکردند، امر به معروف نکردند، نهی از منکر نکردند.
وَ إِنَّمَا عَابَ اللَّهُ تعالی ذَلِکَ عَلَیْهِمْ....
این تتمه کلام امیرالمؤمنین یا سید الشهداء است.
وَ إِنَّمَا عَابَ اللَّهُ تعالی ذَلِکَ عَلَیْهِمْ....
عیب گرفته خدای متعال این مطلب را بر احبار و ربانیون.
لِأَنَّهُمْ کَانُوا یَرَوْنَ مِنَ الظَّلَمَةِ الذین بین اظهرهم الْمُنْکَرَ وَ الْفَسَادَ....
در علما، پیش روی آن‌ها، در محضر آن‌ها، در شهری که هستند، در کشوری که هستند، می‌دیدند که فساد و منکر انجام می‌شود....
فَلَا یَنْهَوْنَهُمْ عَنْ ذَلِکَ چرا؟
رَغْبَةً فِیمَا کَانُوا یَنَالُونَ مِنْهُمْ...
چون می‌دیدند اگر نهی از منکر بکنند رابطه‌شان با آن فاعلین منکر یا تارکین معروف، شکر آب می‌شود و دیگر آن فوائدی که از ناحیه آن‌ها به آن‌ها می‌رسد، نمی‌رسد. خب تجار هستند، کارخانجات دارند، فلان دارند، یا دولت است، یا هر که، می‌بیند اگر بخواهد امر به معروف و نهی از منکر بکند، این روابط به هم می‌خورد، آن فواید مالیه‌ای که قبلاً بوده، دیگر یا قطع می‌شود یا کم می‌شود.
وَ رَهْبَةً مِمَّا یَحْذَرُونَ...
علت دوم و جهت دوم برای ترک این بود که می‌ترسیدند که آن چیزهایی که از آن ترس دارند دامنگیرشان بشود. زندان‌شان بیندازند، بکشندشان، و امثال ذلک.
وَ اللَّهُ یَقُولُ...
این‌ها این جوری بودند و حال این که خدای متعال به علما چه می‌فرماید؟ به همه که یکی از آن‌ها هم علماء باشند می‌فرماید:
فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ...
با این که خداوند می‌فرماید به مردم نترسید «و اخشون» ولی...
وَ قَالَ الْمُؤْمِنُونَ....
خدای متعال فرموده است:
الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَبَدَأَ اللَّهُ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ....
حضرت باز این جا می‌فرماید ببینید خدای متعال وقتی می‌خواهد توصیف مؤمنون و مؤمنات را بفرماید «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض یأمرون بالمعروف»، ابتداء می‌فرماید به این صفت. این که ابتداء می‌فرماید به این صفت به خاطر چیست؟ به خاطر عظمتش هست. امام علیه السلام به حسب این نقل این جا، تقدیم در ذکر برای این است که خدای متعال می‌خواهد بفهماند که پیش من خیلی عظمت دارد فلذا اول نام این صفت را می‌برد، نام این خصوصیت را می‌برند.
بعد حضرت حالا یا سید الشهداء، یا امیرالمؤمنین علیهما السلام می‌فرماید:
الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ فَرِیضَةً مِنْهُ...
یک فریضه و واجبی است از طرف خدای متعال. چرا خدای متعال این را واجب کرده؟
لِعِلْمِهِ بِأَنَّهَا إِذَا أُدِّیَتْ وَ أُقِیمَتِ اسْتَقَامَتِ الْفَرَائِضُ کُلُّهَا هَیِّنُهَا وَ صَعْبُهَا...
برای این که خدای متعال می‌داند اگر امر به معروف و نهی از منکر؛ این فریضه اداء بشود و اقامه بشود، به آن پرداخته بشود در جامعه همه فرایض، چه فرائض مشکله و چه فرائض آسان، همه آن‌ها استقامت پیدا می‌کند در جامعه. یعنی همه آن‌ها برافراشته می‌شود، پابرجا می‌شود در جامعه. چون خدا این مطلب را می‌داند که در این امر به معروف و نهی از منکر چنین اثر مهمی است از این جهت واجب فرموده است.
وَ ذَلِکَ أَنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ....
حالا چرا با انجام امر به معروف هم فرائض هینها و صعبها، همه انجام خواهند شد؟ می‌فرماید زیرا امر به معروف و نهی از منکر، دُعَاءٌ إِلَی الْإِسْلَامِ...
این دعوت مردم به اسلام است. به اوامر و نواهی خدای متعال است.
مَعَ رَدِّ الْمَظَالِمِ...
فقط دعوت به اسلام نیست. مظالم هم برگردانده می‌شود به اصحاب و صاحبان حق.
وَ مُخَالَفَةِ الظَّالِمِ...
امر به معروف و نهی از منکر در حقیقت مخالفت نمودن با ظالم هست.
وَ قِسْمَةِ الْفَیْ‌ءِ وَ الْغَنَائِمِ....
جلوی این را می‌گیرد که فیء و غنائم همین جور به تاراج برود، در غیر مواردش مصرف بشود. نه، قسمت صحیح می‌شود همان طور که خدا فرموده.
وَ أَخْذِ الصَّدَقَاتِ مِنْ مَوَاضِعِهَا وَ وَضْعِهَا فِی حَقِّهَا.» [۱۴] امر به معروف و نهی از منکر اخذ صدقات است از آن مواضع و محالی که باید گرفته بشود و قرار دادن آن‌ها است در همان مواضعی که خدا فرموده قرار داده بشود و مصرف بشود. پس امر به معروف و نهی از منکر این‌ها است. خب این‌ها هم غیر از اسلام چیزی نیست. خب پس وقتی امر به معروف شد همه این‌ها برافراشته می‌شود و اقامه می‌شود پس بنابراین مساوی است امر به معروف و نهی از منکر با اقامه شریعت و دین.
الی آخره.
این خطبه و این کلام طولانی است، بخشی‌اش را هم صاحب وسائل تا همین «و وضعها فی حقها» آوردند، صاحب جواهر هم به همین مقدار بسنده فرموده است.
خب آیا این روایت معتبر است یا معتبر نیست؟ این روایت مدرکش چیست؟ تحف العقول است. کتاب تحف العقول اسانید در آن ذکر نشده است. خود صاحب تحف العقول هم فرمود است که «و حذفت اسانیدها»، در مقدمه این چاپی که من دارم که چاپ نجف اشرف هست، صفحه چهار. فرموده است:
«و اسقط الاسانید تخفیفاً و ایجازاً و إن کان اکثره لی سماعاً» [۱۵] اگر چه بیشتر این‌ها را از راه سِماع، نه وِجداه. یعنی پیش استاد، پیش مشایخ تلقی کردم، از آن‌ها تلقی کردم با حضور در جلسات قرائت و سِماع، و وِجداه نبوده که همین طور در یک کتابی ببینم. اما در عین حال حذف کردم ایجازاً و تخفیفاً.
سؤال: ...
جواب: نه، می‌گوید من این جوری نبوده که نگفتنِ من به خاطر این باشد که سند درست و حسابی نداشتم. داشتم، اما ایجازاً و تخفیفاً حذف کردم.
سؤال: ...
جواب: خب می‌خواهد اعتبار هم بدهد. می‌خواهد در عین اعتبار هم بدهد.
خب پس سند ندارد. فلذا است معمول بسیاری از فقهای عظام روایات تحف العقول را به ضعف سند لارسال می‌گویند حجت نیست. یعنی مرسل است دیگر، سند ندارد. از این جهت می‌فرمایند که حجت نیست و این مسلک بسیاری از اعاظم است که می‌فرمایند حجت نیست. بله اگر یک جایی، یک متنی باشد که شواهد درونی داشته باشد بر این که این کلام را غیر از امام نمی‌تواند بگوید، خب آنجا می‌گوییم امام فرموده. اما جایی که ممکن است حالا دیگری گفته یا یک چیزی اضافه کرده باشد، گاهی به حافظه‌ها یک چیزی کم و زیاد می‌کنند، یک امری را اضافه می‌کنند، نمی‌شود نسبت بدهیم بگوییم کل این کلام به تمام خصوصیاته و جوانبه از امام علیه السلام صادر شده. آیا راه حلی برای آن داریم؟ این مسأله خودش مسأله بسیار مهمی است چون مشتمل بر روایات مهمی است این کتاب و بعضی‌هایش به درد مباحث بسیار مهمی می‌خورد. آیا راهی برای اعتبارش وجود دارد یا نه؟
دو راه برای اعتبارش وجود دارد.
راه اول این است که بعد از این که ما، حسن بن علی بن شعبه که ایشان از قدمای اصحاب است. یعنی همزمان شیخ طوسی و قبل از آن و آن جاها است. برای آن ازمنه است ایشان. ایشان این خبرهایی که نقل می‌کند، بعد از این که ما اطمینان به وثاقت خودش و عظمت خودش داریم. اگرچه بعضی در این جهت هم مناقشه کردند گفتند ما اصلاً علی بن شعبه را نمی‌شناسیم که کیست. ولکن اگر کسی به کتب تراجم مراجعه بکند و به کلمات خودش در این کتاب مراجعه بکند که چه سوز و گدازی دارد ایشان و در این هم مقدمه سوز و گدازهایش روشن است. و این که تألیفش بسیار تألیف هدفمند است. مطالعه که بفرمایید همین مقدمات را می‌فرماید که این مطالبی که از ائمه علیهم السلام، از پیامبر و ائمه صلوات الله علیهم اجمعین رسیده است، چه در احکام، چه در معارف، چه در اخلاق. همه این‌ها، این جا معادنی و مخازنی از علوم هست اما چون اصحاب در ابوابِ احکام کتاب نوشتند و آن‌ها جمع‌آوری کردند و آن را در اختیار گذاشتند، من دیدم این قسمت که قسمت اخلاق و آداب باشد، این زمین مانده فلذا آمدم تحف العقول را نوشتم در این باب. و روایات این باب را. چون آن را دیدم انجام شده. این خودش یعنی این که در باب انتخاب تألیف به نیازها توجه کردن و این که چه باقی مانده، چه به زمین مانده، وقت را صرف آن بکنند. و چه اسم زیبایی هم؛ تحف العقول، انتخاب کرده که این فرمایشات، این‌ها تحف‌هایی است به عقول و اندیشه‌های انسان‌ها.
آدم وقتی مجموع کتاب را می‌بیند و حرف‌هایی که علما در باره ایشان زدند، توثیقاتی که کردند علما، به خصوص توثیق شهید ثانی که می‌فرماید مشایخ معروف از عهد کلینی الی زماننا هذا این‌ها ثاقت هستند و احتیاجی به توثیق ندارند. چرا؟ چون ایشان می‌فرماید جیلاً بعد جیل در حوزه‌ها و اساتید و مشایخ احوالات این‌ها برای‌شان روشن بوده و این‌ها را توثیق می‌کردند الی زماننا هذا. مثل این که الان واسطه بین ما و میرزای قمی چند سال است؟ حدود سیصد سال است. ولی ماها شک داریم در وثاقتش؟ نه، چون در حوزه‌های علمیه از وقتی که وارد شدیم، جامع المقدامات خواندیم، مکررا عظمت ایشان را برای ما گفتند، مکررا که آمدیم همین طور جیلاً بعد جیل گفتیم. شیخ انصاری چقدر فاصله ما با ایشان است؟ حدود دویست سال فاصله ما با ایشان است. شکی در عظمت علم و متانت تقوایی ایشان داریم؟ نه. احتیاج داریم برویم در کتب تراجم ببینیم؟ در کتب رجال ببینیم؟ نه. چون جیلاً بعد جیل، استاد به شاگرد، شاگرد به استاد همین طور و همین طور در سینه‌ها، در حوزه‌های علمیه،... شهید ثانی می‌فرماید این آدم‌های معروف از عهد کلینی الی زماننا هذا این جور هستند. یعنی در حوزه‌ها معروف بوده، مشهور بوده، اساتید به تلامذه می‌گفتند، این تلامذه می‌شدند اساتید و دوباره به تلامذه می‌گفتند. آن تلامذه همین جور و همین جور تا به دست ما رسیده. خب خود جناب مؤلف ثقةٌ.
بعد از این که ایشان ثقه شد این روایاتی که نقل می‌کند همه را اسناد جزمی می‌دهد. می‌گوید قال الصادق، قال الباقر، قال رسول الله صلی الله علیه و آله، خودش اسناد جزمی دارد می‌دهد. جایی که آدم ثقه اسناد جزمی بدهد ولو سند ذکر نمی‌کند ولی خودش می‌گوید: فرمود، نمی‌گوید روایت شده، نمی‌گوید نقل شده. بلکه اسناد جزمی می‌دهد. می‌گوید: فرمود. این جا عده‌ای از اعاظم منهم شیخ بهایی در حاشیه من لایحضره الفقیه و منهم مرحوم امام در بیع‌شان در بحث ولایت فقیه به خصوص آن جا این را مطرح کرده. منهم مرحوم محقق خویی در بعضی از ادوار اصول‌شان در دراسات، این‌ها می‌گویند اسناد جزمی اگر داد حجت است. لماذا؟ این‌ها دلیل‌های مختلف دارند.

دلیل اول

مرحوم امام می‌فرماید چون وقتی اسناد جزمی می‌تواند بدهد که قطع داشته باشد. و الا اگر کسی شک دارد که درست هست یا نیست، برای امام هست یا برای امام نیست حق ندارد بگوید، حرام است، قول به غیر علم است. باید بگوید حسب نقل. پس این جا که صدوق می‌گوید قال الصادق یا این جا بحرانی می‌فرماید «قال» در تحف العقول، این معلوم می‌شود یقین دارد، جزم دارد. فلذا چون یقین و جزم دارد حجت می‌شود. این بیان مرحوم امام در بیع.
این بیان را ما قبلاً مناقشه کردیم که اگر می‌خواهید بفرمایید جزم او یوجب جزمنا، خب این هر کس برایش جزم صادر شده. این قدر عقیده داشته باشیم به صدوق و مثلاً ابن شعبه و این‌ها که او که دارد می‌گوید من یقین دارم، این آفرینش یقین در قلب ما هم بکند. خیلی خب اگر کسی آفرینش یقین برایش بشود اشکالی ندارد. یا اطمینان برایش لااقل پیدا بشود. کما این که مرحوم استاد آقای حاج شیخ مرتضی حائری قدس سره وقتی سؤال شده از ایشان که به چه دلیل شما قول شیخ طوسی را در رجال، قول نجاشی را در رجال حجت می‌دانید؟ چون یکی از معضلات همین است که به چه دلیل این شهادت این‌ها حجت است. ایشان جواب می‌دهند: من وقتی شیخ می‌گوید ثقةٌ، اطمینان پیدا می‌کنم و الاطمینان حجة. خب یک کسی به شیخ طوسی این جور عقیده دارد. می‌گوید او گفت ثقةٌ من اطمینان پیدا می‌کنم. نجاشی گفت ثقةٌ اطمینان پیدا می‌کنم. حالا این جا هم از اطمینان آن‌ها، از قطع آن‌ها، جزم آن‌ها برای ما قطع یا اطمینان پیدا بشود. این یک راه.

دلیل دوم

راه دوم این است که محقق خویی فرموده، دیگران هم فرمودند در اصول که عند العقلاء خبر محتمل الحس و الحدس حجت است به شرط این که آن مخبَرٌبه یک امر حدسی نباشد، حسی باشد. مخبَرٌبه یک چیزی است که با حواس قابل ادراک است، قابل علم پیدا کردن به اوست. امر حسی است، نه امر حدسی. مثلاً مسائل فلسفی، فرمول‌های علوم، آن‌ها حدسی است، حسی نیست. اما این که فلانی آدم درستی بود، راستگو بود، یا فلان عمارت فلان جور بود، مصالحی که در آن به کار گرفته شده بود فلان چیز بود. مسافت بین فلان شهر و فلان شهر چقدر است؟ فلان کوه ارتفاعش چقدر هست؟ این‌ها مسائلی است که مخبرٌ‌به‌ها آن‌ها، مخبرٌبه‌هایی است که حسی است. یا امام صادق این حرف را زدند یا نزدند؟ خب با گوش آدم می‌شنود دیگر، حدسی که نیست. آن‌ها حسی است. حالا فرمودند اگر یک خبری که خودش از امور حسیه است، نمی‌دانیم این گوینده این را از راه حس به دست آورده یا از راه حدس به دست آورده. نشسته یک صغری و کبراهایی را به هم بافته و حدس زده که این آقا این حرف را زده. گفتند بنای عقلاء این است که تفحص نمی‌کنند. در چه صورتی؟ در صورتی که راه حسی برای گوینده متوفر باشد. احتمال معتنابهی داشته که بله این راه دارد که از این راه بگوید. یک وقت هست که یک امر حسی است ولی ما می‌دانیم که الان یک راه عادی برای این شخص نیست، یک راه نیشقولی‌هایی است، مثل این که الان یک کسی بگوید من از حضرت بقیة الله ارواحنا فداه شنیدم فلان امر را فرمود. خب شنیدم که حسی است ولی در زماننا هذا کسی از حضرت بخواهد بشنود احتمالش یک در میلیارد هم شاید بتوانیم بگوییم نیست. خیلی خیلی خیلی به تعبیر استاد بعید المنال است حضرت. خب یک آدم‌های خیلی ویژه، آن‌ها را هم با احتیاط باید گفت. حالا بحرالعلوم‌هایی این جوری. فلذا اگر کسی گفت از حضرت شنیدم باید تکذیبش کرد. اما اگر یک جایی محتمل الحس و الحدس شد که یکی از مثال‌های محتمل الحس و الحدسش که آقای خویی از آن استفاده فرموده همین قول رجالیون است. شیخ که می‌گوید ثقةٌ از کجا گفته؟ نشسته محاسبه کرده و صغری و کبراهایی را به هم جفت کرده، حدس زده ابن ابی‌عمیر ثقه است. یا نه، احتمال دارد سینه به سینه، کابرٍ عن کابر به او رسیده باشد. یا این قدر کتاب‌های زیادی که به قول آقا بزرگ در مصفل المقال فی مصنفی علم الرجال، می‌گوید تا زمان شیخ طوسی...، من یادم نیست می‌گوید هزار تا یا می‌گوید صد تا، کتاب رجالی وجود داشته. خب پس یک منبعی این جوری است. هزار کتاب رجالی یا صد کتاب رجالی وجود داشته که این از آن جا می‌توانسته بفهمد. بنابر این محتمل است شیخ طوسی که می‌گوید ابن ابی‌عمیر ثقةٌ حدس زده باشد و محتمل است از این راه‌ها به دست آورده باشد که این‌ها حسی است. از شیخ یا از کتاب‌های متوفر فراوان به دست آوردن این‌ها حسی است دیگر. فلذا است که فرموده: نِعْمَ ما قال که بله همین طور است، احتمال حسیت در إخبار شیخ طوسی وجود دارد و فی کل العالم و فی کل الادیان شما نگاه کنید چرا مردم حرف علما را می‌پذیرند، چرا یک عالم مسیحی وقتی می‌گوید قال عیسی بن مریم مسیحی‌ها می‌پذیرند. تو کجا و عیسی بن مریم کجا، قرن‌ها بین شما فاصله است، تو از کجا می‌گویی عیسی بن مریم فرمود. ولی می‌پذیرند وقتی آدم ثقه‌اش بدانند. یهودی‌ها؛ علمای‌شان وقتی می‌گویند حضرت موسی گفته یا حواریون این جوری گفته می‌پذیرند. در همه ادیان همین جور است. مردم مسلمان هم شما منبر می‌روید می‌گویید قال الصادق، نمی‌گویند آقای شیخ شما از کجا می‌گویید امام صادق گفت، شما کجا بودی امام صادق گفت. می‌گویند آقایان لابد یک راه‌هایی دارند. همین که در ذهنش هست که آقایان لابد یک راه‌هایی دارند، احتمالش را می‌دهند، این برای‌شان کفایت می‌کند که بپذیرند اگر آدم درستی باشد. فلذا اگر یک نفر بیاید بگوید امام صادق گفته این جوری می‌گوید تو از کجا می‌گویی. اوباما بیاید بگوید امام صادق فرموده، از کجا می‌گویی امام صادق گفته. یکی زندان بوده سالیان دراز، هیچ جور به او کتاب نمی‌رسیده، بگو امام صادق گفته. تو از کجا می‌توانی بگویی امام صادق گفته.
بنابراین، این جنابِ مؤلف این کتاب که می‌گوید امام صادق فرموده است این خبرش محتمل الحس و الحدس است، حدس را می‌گوییم فرمایش امام صادق است یا نه؟ طرق معنعنه، طرقی که رواتش صحیح بودند، شیخی از شیخی که این ثقه بوده از ثقه دیگر، از ثقه دیگر، این جوری به دستش رسیده. این در کتاب‌های فراوان بوده، این جا احتمال وجود طرق بیش از باب توثیقات و تضییقات است. چون روایات، متعارف بوده که با سند ذکر بشود، طرقش بیان بشود. اما در باب رجال این جور متعارف نیست که حالا به سند بیایند بگویند. گاهی مثل کشی به سند می‌گوید ولی آن جا تعارف ندارد. اما در روایات تعارف داشته این مسأله. بنابراین وقتی این بزرگوار که خودش دارد می‌گوید این‌ها اسانید هم داشته و من حذف کردم. این که اسانید هم داشته را دارد خودش می‌فرماید. خب از راه این اسانید به دست آورده و ما نَسْتَنِدُ الی خود ایشان. این را ثقه می‌دانیم، دارد می‌گوید امام صادق فرمود، خبرش محتمل الحس و الحدس است و لذا چه می‌شود؟ حجت می‌شود. این مبنا، مبنای بزرگان حتی آقای آخوند در کفایه فرموده، اما جاهای استفاده یعنی اصل کبری را قبول دارد، تطبیقاتش گاهی یا غفلت شده یا مثلاً اشکال دارد.
در بحث اجماع منقول بیشتر این‌ها بحث شده، آن جا این که محتمل الحس و الحدس است. آقای آقا ضیاء عراقی می‌گوید اجماعات عصر غیبت صغری حجت است. چرا؟ می‌گوید چون مجمعین در آن جا احتمال دارد راه وصول به حضرت باز بوده، سفرای اربعه عصر آن‌ها است، از طریق آن‌ها می‌توانستند. مثل زمان غیبت کبری نیست. بنابراین، این‌ها چون نمی‌توانستند بگویند ما از امام زمان سلام الله علیه داریم، این اجماع‌ها محتمل الحس و الحدس است. از راه محتمل الحس و الحدسی ایشان آن جا هم تطبیق فرموده. حالا این حرف در آن جا درسته یا درست نیست فی محله ان شاء الله یک وقتی. اما می‌خواهم بگویم این بزرگان هم...
پس یک راه این هست. این سرنخ این بود که شما در این باب تدقیق کنید و این ینفتح منه در فقه برای شما ابواب زیادی را. خیلی از روایات از این راه می‌تواند حجت بشود.

دلیل سوم

راه سوم این است که خود این بزرگوار فرموده است که این روایات را ثقات نقل کردند. إخبار کرده. ایشان در ادامه کلامش می‌فرماید:
«فتأملوا ...
خیلی عباراتش زیبا است، مطالبش زیباست، وقت می‌گیرد. مراجعه می‌فرمایید. من این قسمتی که الان می‌خواهم استشهاد کنم می‌خوانم. بعد از این که می‌گوید من این کتاب را نوشتم، این کتاب مشتمل بر فرمایشات ائمه علیهم السلام و این‌ها هست می‌فرماید:
فتأملوا معاشر شیعة المؤمنین ما قالته ائمتکم و اندبوا الیه و حضوا علیه...
این مطالبی که ائمه‌تان گفتند، شما را دعوت کردند به آن‌ها، تحریض و تشویق کردند به آن‌ها.
و انظروا إلیه بعیون قلوبکم و اسمعوه بآذانها .
یعنی به آذان القلوب .
و عوه بما وهبه الله لکم....
و بفهمید آن‌ها را.
و احتج به علیکم من العقول السلیمة و الأفهام الصحیحة و لا تکونوا کأنداکم الذین یسمعون الحجج اللازمة و الحکم البالغة صفحاً...
آن‌هایی که از کنار این‌ها می‌گذشتند مثل آن‌ها نباشید.
و ینظرون فیها تصفحاً و یستجیدونها قولاً...
بله کارشان این است که تصفح می‌کنند، حدیث جمع‌آوری می‌کنند و می‌گویند خیلی چیزهای خوب هست.
و یعجبون بها لفظاً...
بله از نظر لفظی هم مثلاً جهات الادبی و این‌هایش را بیان می‌کنند ولکن به محتواها کار ندارند، به عمل کار ندارند. شما این جوری نباشید.
فهم این آدم‌هایی که این جوری هستند.
بالموعظة لا ینتفعون...
این‌ها از موعظه نفعی نمی‌برند. مثل این که آدم کتاب نهج البلاغه را مکررا بهترین چاپ بکند ولی کاری به آن نداشته باشد. خب این چه انتفاعی می‌برد. می‌گوید شما این جوری نباشید.
و لا فیما رغبوا یرغبون و لا عما حذروا ینزجرون فالحجة لهم لازمة...
چرا حجت بر آن‌ها لازم است؟ چون همه این‌هایی که آن‌ها دارند چاپ می‌کنند، می‌نویسند، نشر می‌دهند این‌ها همه حجت هست دیگر. خب شما که در اختیارتان است.
فالحجة لهم لازمة و الحسرة علیهم دائمة...
این‌ها دیگه حسرت‌شان پیوستگی دارد، همیشگی است در آخرت که ما هم این کتاب‌ها را چاپ کردیم. این‌ها را به مردم رساندیم اما خودمان از آن بهره‌ای نداریم. این‌ها برای ما طلاب هست که ما بگوییم این حرف‌ها را به مردم بالای منبر گفتیم، در سخنرانی‌هایمان گفتیم اما خودمان چه. اگر خدای نکرده روز قیامت ببینیم این‌هایی که پای منبرهای ما بودند، پای سخنرانی‌های ما بودند، از ما شنیدند، کتاب‌های ما را خواندند، آن‌ها مقامات عالیه پیدا کردند در اثر عمل به آن‌ها. ما خودمان که این‌ها را گفتیم نداریم، آن وقت وا حسرتا. این همان است که می‌گوید و الحسرة دائمة.
بعد می‌فرماید:
بل خذوا....
این جا دقت بفرمایید. حالا این جا محل استشهاد است.
ما ورد إلیکم عمن فرض الله طاعته علیکم‏...
خذوا ما ورد إلیکم، از چه کسی وَرَدَ؟ عمن فرض الله طاعته علیکم که پیامبر و اهل بیتش سلام الله علیهم اجمعین باشند.
و تلقوا ما نقله الثقات عن السادات بالسمع و الطاعة و الانتهاء إلیه و العمل به» [۱۶] و تلقی کنید ما نقله الثقات عن السادات، تلقی کنید این‌ها را به چه؟ بالسمع؛ به این که بشنوید و اطاعت کنید و الإنتهاء الیه و العمل به.
خب پس ایشان این جا شهادت داد به چه؟
سؤال: ....
جواب: بله بله. این مقدمه کتاب خودش است.
سؤال: ....
جواب: بله بله. بعد می‌گوید. چون بالا گفته من نقل کردم و بعد هم می‌فرماید.
خب «فتلقوا ما نقله الثقات». خب این کتاب سند که ندارد که ما بتوانیم از آن سند بفهمیم. اگر می‌خواست بگوید این مشتمل بر مانقله الثقات است ولی همه‌اش ثقات نیست، خب چه فایده داشت، همه‌اش شبهه مصداقیه می‌شد که ما نقله الثقات کدام است که شما دارید به ما توصیه می‌کنید که دبما نقله الثقات بروید عمل بکنید. این دعوت، این مطلب نمی‌شود جز این که ایشان می‌خواهد بفرماید تمام آن چه من نقل کردم در این کتاب مما نقله الثقات است، تا شبهه مصداقیه ما نقله الثقات پیدا نشود و کتاب از آن هدفی که دارد نیفتد.
به این بیان هم بعضی از بزرگان مثل صاحب الولایة الالهیة، آیت‌الله مؤمن حفظه الله، به روایات این کتاب به این بیان استناد می‌کند ایشان نه آن بیان اول. این بیان ثانی برای ایشان است. ایشان می‌گویند روایات این کتاب حجت است به خاطر این جهت که خود مؤلف دارد می‌گوید این‌ها را ثقات نقل کردند.
حالا این بحثش در اصول عنوان شده به خصوص در اصول یک قدری قبل از زمان معاصر ما. یک عده از مباحث بسیار لازم و خوب در قوانین و فصول و این‌ها مطرح است و در معالم که این اصول بعدی آن‌ها را حذف کردند و حال آن که آن‌ها خیلی به درد می‌خورد. یکی همین است که اگر ثقه‌ای گفت أخبرنی الثقة ولی نامش را نمی‌برد. می‌گوید أخبرنی الثقة آیا این کافی است، حجت است یا حجت نیست. این جا هم دارد این آقای ثقه می‌گوید: ثقات این حرف‌ها را برای من گفتند. صاحب معالم این مسأله را طرح کرده در معالم، بعد در فصول و قوانین هم بالتبع آمده. این یک مبنای اصولی دارد. یک عده می‌گویند نه حجت نیست. چرا؟ چون نام آن ثقه را نبرده ما احتمال می‌دهیم شاید یکی دیگر جرحش کرده باشد. دو؛ می‌گویند نه، چون ما باید فحص از معارض کنیم. ایشان دارد می‌گوید ثقةٌ. اماره بعد از فحص از معارض برای ما حجت می‌شود. خب این آقا امارةٌ علی وثاقة است. اما الان این جا ما قدرت فحص نداریم. مثل این می‌ماند که ما در زندان باشیم و کتاب کافی را بدهند دست ما فقط. خب یک روایتی که در کافی دیدیم نمی‌توانیم به آن فتوا بدهیم در زندان. چرا؟ برای این که می‌گوییم شاید یک خبر معارضی در تهذیب داشته باشد. شاید در من لایحضره الفقیه باشد و الان من دسترسی ندارم نمی‌توانم. این‌ها می‌گویند این جا هم همین جور است. وقتی می‌گوید أخبرنی الثقة یا ثقات به من گفتند این‌ها می‌گویند نمی‌شود به خاطر این. عده‌ای هم می‌گویند نه، این‌ها حجت است، بنای عقلاء است. وقتی می‌گوید ثقه به من گفت...، مثلاً یک کسی به شما می‌آید می‌گوید: رفته بودم مسافرت یکی از دوستان که خیلی ثقه هست این جور حرفی به من زد. شما نمی‌گویی آقا اسمش را بگو، من باید بروم فحص بکنم، شاید یک کسی بگوید ثقه نیست. این جور می‌کنید؟ در بنای عقلاء این است؟ می‌گوید آقا یک آدم بسیار خوبی به من گفت حالا نمی‌خواهم نامش را ببرم. می‌گویی فایده‌ای ندارد، باید نامش ببری و من بروم فحص کنم، ببینم این چه جور آدمی است. شاید یک کسی بگوید نه، این خیلی خوب نبوده. تو داری می‌گویی خیلی خوب است.
سؤال: اگر مهم باشد ....
جواب: نه، ببینید این خیلی مهم‌ها ...، حالا این سرنخ است. این جای بحثش در بحث حجیت خبر واحد است و این بحثی که حالا من دارم فقط آدرسش را می‌دهم.
این جا عرض می‌کنم کسی که این مبنای ثانی را هم قبول داشته باشد بنابر این هم، کتاب تحف العقول زنده می‌شود. تمام روایات این کتاب می‌شود حجت. و این بحث بسیار بحث مهمی است یعنی یک منبع بسیار مهم اضافه می‌شود.
سؤال: ....
البته ما بیشتر به خاطر آن حرف اول عرض می‌کنیم که بعید نیست حجت باشد. اتفاقاً اخیراً این تفصیل الشریعة آیت‌الله فاضل که تدریجاً چاپ می‌شود، این جلدی که مربوط به مکاسب محرمه شرح تحریرالوسیله هست، این که اخیراً چاپ شده، اخیراً که می‌گویم یعنی یکی یا دو سال است که چاپ شد، من دیدم آن روایت اول باب مکاسب محرمه که شیخ هم نقل می‌کند از همین تحف العقول است دیگه، آن روایت طویله. ایشان هم آن جا می‌گوید این حجت است چون اسناد جزمی داده است. حالا ایشان آن بیانش همان بیان مرحوم امام است؟ این جا دیگر توضیح ندادند، فقط به این بیان. ایشان هم قائل است. از معاصرینی که قائل است به این که اسناد جزمی یکفی از این جور آدم‌ها با آن شرایطی که عرض کردم ایشان است.
سؤال: ببخشید این که خدشه‌ای به اصل اسناد کتاب...
جواب: این‌ها دیگر درست نیست. چون شهادت مثل بزرگان ....


جلسه پنجم

بسمه تعالی.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
حلول ماه شریف ذی الحجة الحرام که مشحون از فرصت‌های بسیار استثنایی است به خصوص دهه أولای این ماه شریف و هم چنین هیجدم این ماه که عید غدیر و روز ولایت هست، این ایام میمون و مبارک را خدمت همه شما عزیزان تبریک عرض می‌کنیم و امیدواریم که بهره‌برداری کافی برای ارتقاء معنوی از فرصت‌های این ماه داشته باشید.
ادامه بحث در اهمیت امر به معروف و نهی از منکر:

حدیث نهم

حدیث دیگری که صاحب جواهر رضوان الله علیه در عِداد روایات داله بر اهتمام شارع بر مسأله امر به معروف و نهی از منکر ذکر فرموده است، نهمین روایت می‌فرمایند:
«قال الباقر(ع): یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ یُتَّبَعُ فِیهِمْ قَوْمٌ مُرَاءُونَ یَتَقَرَّءُونَ وَ یَتَنَسَّکُونَ حُدَثَاءُ سُفَهَاءُ لَا یُوجِبُونَ أَمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْیاً عَنْ مُنْکَرٍ إِلَّا إِذَا أَمِنُوا الضَّرَرَ...
این «یکون» یا یکون تامه هست یا ناقصه. یکون فی آخر الزمان یعنی یوجد فی آخر الزمان اگر تامه باشد. در آخر الزمان یک گروهی پیدا می‌شوند که مورد اتباع دیگران هستند. یعنی آن‌ها الگوی دیگران قرار می‌گیرند. «فِیهِمْ قَوْمٌ مُرَاءُونَ» که در این قومِ متَّبع که پیدا شدند آدم‌های ریاکار وجود دارند. «یَتَقَرَّءُونَ»، یتقرئون سه جور معنا شده. یعنی این ماده «قرأ» ممکن است به سه معنا باشد. یکی «یتقرئون: أی یتفقهون» مرحوم مجلسی اول قدس سره در روضة المتقین، جلد ۱۱، صفحه ۴۲ به معنای تفقّه گرفته است. حالا در المنجد هم قرأ، تقرأ أی تفقّه. به این معنا استعمال شده. شاید هم به تناسب باشد که خب فقاهت مبتنی بر قرائت و خواندن است، از این جهت به این تناسب تَقَرُّأ به معنای تفقه است. «قومٌ مراؤون» این‌ها اهل ریا هستند، ریاکارانند. «یتقرئون أی یتفقهون» این یک معنا. یا نه، «یتقرئون: أی یتعبّدون و یتزهّدون» عبادت می‌کنند، زهد می‌ورزند. یعنی به حسب ظاهر اهل عبادت و زهد و تقوا هستند. مرائی هستند اما در ظاهرِ حال‌شان این جوری است لذا مردم گول می‌خورند. اگر این جوری گفتیم به قول آن بزرگان آن وقت «و یتنسکون» که بعدش هست می‌شود عطف تفسیری. مرحوم فیض در وافی «یتقرئون» را به معنای یتعبدون و یتنزهون معنا کرده. «یتقرئون» یک معنای دیگر هم دارد که بعضی فرمودند «یتقرئون» یعنی یقرئون القرآن، این‌ها قاری قرآن هستند، اهل خواندن قرآن شریف هستند. پس سه معنا برای یتقرئون هست. یتفقهون، یتعبدون و یتزهدون، و یقرئون القرآن. «وَ یَتَنَسَّکُونَ» تمسک دارند، عبادت‌های مختلف انجام می‌دهند. «حُدَثَاءُ» این‌ها جوان هستند، تازه به دوران رسیده‌اند. «سُفَهَاءُ» اما بی‌عقل هستند، کارهای سفیهانه و غیر عاقلانه انجام می‌دهند. «لَا یُوجِبُونَ أَمْراً بِمَعْرُوفٍ وَ لَا نَهْیاً عَنْ مُنْکَرٍ إِلَّا إِذَا أَمِنُوا الضَّرَرَ» لازم نمی‌دانند اقدام به امر به معروف و اقدام به نهی از منکر را مگر وقتی ایمن از ضرر باشند. هیچ ضرری اگر بر آن‌ها وارد نمی‌شود آن جا حاضرند. «یَطْلُبُونَ لِأَنْفُسِهِمُ الرُّخَصَ» این‌ها دنبال می‌کنند برای خودشان مجوزها و راه گریزها را. مکررا دنبال بهانه هستند، چرا این جا امر به معرو ف نکردی، نهی از منکر نکردی. یک مجوزی برای ترک پیدا کنند. یک راهی گریزی پیدا کنند. مکررا دنبال شانه خالی کردن هستند خلاصه. «وَ الْمَعَاذِیرَ»، دنبال عذرتراشی هستند، حرکتی از خودشان نشان نمی‌دهند. یک عذرهایی را یا برای خودشان یا برای مردم می‌آورند که بله کذا و کذا. «یَتَّبِعُونَ زَلَّاتِ الْعُلَمَاءِ وَ فَسَادَ عَمَلِهِمْ یا فساد عِلْمِهِم، دو نسخه هست. این‌ها یکی از ویژگی‌هایشان این است که تفتیش می‌کنند زَلات علماء را. یعنی اشتباهات علماء و نواقصی که گاهی خب هر آدم غیر معصومی ممکن است داشته باشد، آن‌ها را پیدا می‌کنند و بزرگ می‌کنند. چرا؟ دو چیز در نظرشان هست. یکی کوچک کردن آن‌ها، یکی بزرگ جلوه دادن خودشان. «یتبعون زلّات العلماء»...
سؤال: ...
جواب: نه، نه این که پیروی می‌کنند. یعنی یُفَتِّشُون به قول مجلسی، ایشان معنا کردند یتبعون یعنی یُفَتِّشُون. تتبع می‌کنند، یعنی دنبال می‌کنند، فحص می‌کنند، تفتیش می‌کنند که زلات علما را پیدا کنند تا به مردم بگویند آقا این، این عیب را دارد، این عیب را دارد و این‌ها را از چشم علما بیندازند. از آن طرف خودشان را بزرگ جلوه بدهند که بله ما فرهیخته هستیم، ما کذا هستیم. ببینید ما نقد می‌کنیم علماء را، چه می‌کنیم. این‌ها خیلی مطالب مهمی است که ائمه علیهم السلام، امام باقر سلام الله علیه در آن عصر، همیشه تاریخ این چیزها وجود داشته و خواهد بود. بعد می‌فرماید «و فساد عِلْمِهم» این فساد عِلْمِهم ضمیرش ممکن است به آن علما برگردد، ممکن است به خودشان برگردد. یعنی علمِ فاسدِ خودشان را که درست نیست این را هم به تبع...، حالا این جا یک نکته‌ای عرض می‌کنم. تفتیش می‌کنند، تبعیت می‌کنند، پیروی می‌کنند. یا «فساد عَمَلِهم» فساد عمل خودشان را. یا نه، این ضمیر را برگردانیم به علما. یعنی حالا بعضی از علما ممکن است یک وقتی خدای نکرده معاذ الله یک علم فاسدی یک کسی داشته باشد. بعضی‌ها هستند دیگر. مثلاً شذوذ دارد، کجروی دارد، نافهمی دارد که اعاذن الله تبارک و تعالی من ذلک که آدم گاهی ممکن است کج فهم باشد. این یک عیب بسیار بزرگ و یک نغمت بسیار بزرگی است که فکر می‌کند روی مسائل، کج می‌فهمد. کج فهمی و شذوذ داشتن این خودش یکی از بلیه‌هایی است که خدای نکرده انسان گرفتار می‌شود. در فقه هم همین طور است. شاید چند روز پیش نمی‌دانم عرض کردم برای‌تان، یک وقتی خدمت مقام معظم رهبری دام ظله العالی بودیم حرف یک آقایی از بزرگان علماء قریب عصر ما شد که ما در بچگی آن بزرگوار را دیده بودیم در یکی از استان‌های کشور. ایشان سؤال کردند از یک آقایی که آن آقا را می‌شناختید شما، درسی چیزی رفته بودید خدمت‌شان؟ ایشان گفت بله من یک چند جلسه‌ای درس رفته بودم. گفتم چه جور بود در فقه؟ گفت بد نبود، خوب بود. ایشان خودشان فرمودند نه، آن آقا شذوذ داشت. چرا؟ می‌فرمودند چون استاد کم دیده بود. ایشان ادامه دادند و فرمودند معمولاً کسانی که استاد نمی‌بینند و خودشان زود حالت استقلال پیدا می‌کنند، دنبال أنا رجل هستند دیگر. این‌ها شذوذ پیدا می‌کنند. این‌ها حرف‌های شاذ، نادر و حرف‌های این جوری. چون از اصحاب نظر و پخته‌های در فن حرف را نشیندند، خودشان یک چیزهایی به فکرشان می‌آید و به اشکال‌هایش هم توجه نمی‌توانند بکنند، به ذهن‌شان نمی‌آید، قهراً فتاوای خیلی شاذ و نادری از آن‌ها سر می‌زند. خب گاهی این جوری می‌شود. حالا این قومی یک قومی هستند که ...، خب این ذیلی که خواندم الان «و فساد عَمَلِهم یا عِلْمِهم» این نشان می‌دهد که آن معنایی که یتبعون به معنای یفتشون کردیم وافقاً لمرحوم مجلسی، محل تردید می‌شود و اشکال می‌شود. چون عطف به آن یعنی چه؟ یعنی تتبع می‌کنند فساد عمل خودشان را، اگر به خودشان بزنیم. این که خوبه، اگر فساد عمل خودش را تتبع کند، فساد علم خودش را تتبع کند تا احتراز کند از آن، این که خوبه. بله تفتیش بخواهد بکند فساد عمل علماء و یا علم علماء را که کجا خطا کردند. فقط می‌خواهد عیب‌ها را پیدا کند. اگر این «فساد عَمَلهم» را به علما بزنیم، آن عیب ندارد که آن را هم به معنای یفتشون بگیریم. اما این را اگر به خودشان بزنیم، آن یتبعون دیگر به معنای یفتشون معنا نمی‌دهد، باید این یتبعون را به معنای همان پیروی کردن بکنیم.
خب این تا این جا. این طبق یک نسخه. نسخه دیگر هست که «یکون فی آخر الزمان قومٌ یَنْبَعُ فیهم» نه «یَتَّبِعُ». صاحب وسائل چون چند جا این را نقل می‌کند، بعضی جاها ظاهراً «ینبع» نقل کرده. همان روایت ششم باب یک، آن جا: «یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ یَنْبُعُ»، این در متن است. «یتبع» به عنوان نسخه بدل است در نقل وسائل. در نقل صاحب جواهر همان «یتبع» است. در نقل صاحب وسائل «ینبع» است و«یتبع» به عنوان نسخه بدل است. خب «ینبع» هم باشد باز شاید معنایش هم روشن‌تر می‌شود. یعنی در آخر الزمان یک گروهی پیدا می‌شوند که می‌جوشد از این گروه، در می‌آید از این گروه یک آدم‌های این جوری. پس بنابراین اهتمام شارع هست که خلاصه‌اش این شد که بهانه‌جویی پیدا نکنید برای امر به معروف نکردن و نهی از منکر کردن. بر ترک این‌ها بهانه‌جویی نکنید. که وقتی هیچ ضرری به شما نمی‌شود و فلان، مکررا بخواهید اعذار و رخص و مجوزات و امثال این‌ها پیدا کنید. پس معلوم می‌شود شارع خیلی اهتمام دارد به این‌ها.
سؤال: ...
جواب: ما «یتبع» خواندیم. یعنی «یتبع». حالا وجوه دیگری هم هست. حالا اقوی الوجوه را عرض کردیم. حالا این جا اگر دقت بفرمایید احتمالاتی را می‌شود این جا گفت.
بعد می‌فرماید:
یُقْبِلُونَ عَلَی الصَّلَاةِ وَ الصِّیَامِ وَ مَا لَا یَکْلِمُهُمْ فِی نَفْسٍ وَ لَا مَالٍ ....
سؤال: صاحب وسائل «ینفرون» دارد.
جواب: وسائل «ینفرون» دارد؟
سوال: ...
جواب: یعنی این طرف و آن طرف می‌روند برای این که مردم را ...، اگر ینفرون باشد. فلولا نفر من کل فرقة.
خب بعد می‌فرماید که:
یُقْبِلُونَ عَلَی الصَّلَاةِ وَ الصِّیَامِ وَ مَا لَا یَکْلِمُهُمْ فِی نَفْسٍ وَ لَا مَالٍ ....
این‌ها اقبال به نماز و روزه گرفتن و این‌ها دارند و هر چیزی که «لایضرهم فی نفسٍ و لا مال» کَلِمَ به معنای جرح و ضرر رساندن و این‌ها است.
وَ لَوْ أَضَرَّتِ الصَّلَاةُ بِسَائِرِ مَا یَعْمَلُونَ بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَبْدَانِهِمْ .
در عوالی اللئالی؛ أبنائهم هست به جای ابدانهم.
لَرَفَضُوهَا کَمَا رَفَضُوا أَسْمَی الْفَرَائِضِ وَ أَشْرَفَهَا...
اگر یک جا ببینند همین نماز با سایر کارهایی که انجام می‌دهند به اموال و ابدان‌شان، این «باء» بسائر به معنی مع هست. «لو اضرت الصلاة مع سائر ما یعملون باموالهم و ابدانهم» اگر دید ضرر به آن‌ها می‌رساند «لرفضوها» آن‌ها را کنار می‌گذارند حتی نماز را. صدقاتی که می‌دانند، خمس و زکاتی که می‌دانند این‌ها تا مادامی که ضرر نرساند به آن‌ها می‌دهند، همین که دیدند ضرر می‌رساند به آن‌ها، دیگر این‌ها را ترک می‌کنند. «لرفضوها کما رفضوا اسمی الفرائض و اشرفها» همان طور که اسمی الفرائض یعنی بالاترین و مهم‌ترین و رفیع‌ترین و اشرف فرائض را ترک کردند. بعد آن اشرف فرائض حالا چیست؟ دنباله‌اش روشن می‌کند. می‌فرماید:
إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَرِیضَةٌ عَظِیمَةٌ بِهَا تُقَام الْفَرَائِضُ....
امر به معروف و نهی از منکر یک فریضه بزرگی است که در پرتو آن‌ها فرائض دیگر اقامه می‌شود. خب این قوم این چنینی که پیدا شد و این امور را داشتند هُنَالِکَ یَتِمُّ غَضَبُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِمْ...
غضب خدای متعال بر آن‌ها تمام می‌شود.
فَیَعُمُّهُمْ بِعِقَابِهِ...
همه آن‌ها را شامل می‌شود به غضب خدا، به عقاب خدا.
فَیُهْلَکُ الْأَبْرَارُ فِی دَارِ الْفُجَّارِ وَ الصِّغَارُ فِی دَارِ الْکِبَارِ...
دیگر تر و خشک با هم می‌سوزد. وقتی خدای متعال غضب کرد آن جا ابرار در دار فجار، صغار که گناه ندارند، صغار هستند فی دار الکبار. منتها آن مسأله عقلی‌اش و اشکال عقلی‌اش که خب آن‌ها که تقصیر ندارند، این دنیا است. خدای متعال در آخرت به آن بچه‌ها یا به آن‌هایی که تقصیر نداشتند جزای خیر خواهد داد. یعنی جبران خواهد فرمود به جبرانی که آن‌ها راضی می‌شوند که بله می‌ارزد که حالا ما این جا اگر سوختیم و عقاب شامل ما هم شد اما در آن جزایی که خدای متعال می‌دهد در آخرت جبرانی می‌کند که در روایات هم هست که آدم‌های سالم در این دنیا وقتی می‌بینند خدا به آدم‌های کور چه چیزهایی داده. به آدم‌هایی که شل هستند چه چیزهایی داده، به آدم‌هایی که ناقص هستند چه مقاماتی داده به جای آن، می‌گویند کاش ما هم همین جور بودیم. این که ابدی است. حالا پنجاه سال، شصت سال، هشتاد سال، نود سال. آن جور اگر بودیم خدای متعال به جای آن کوری این چیز ابدی را داده بوده. به جای آن شل بودنِ دستش دارای این مقامات است که ابدی است. آن جا می‌گویند کاش ما این جور بودیم. حالا این جا در این دنیا یک جوری است که خدای متعال وقتی غضب می‌فرماید آن جا دیگر خشک و تر با هم می‌سوزند. فی دار الفجار ابرار هم می‌سوزند. در کنار کبارع صغار هم می‌سوزند. اما این مسأله که انجام می‌شود آن‌هایی که تقصیر نداشتند و این‌ها البته در آخرت جبران خواهد شد. پس اشکال عقلی ندارد. بعد فرمود:
إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ سَبِیلُ الْأَنْبِیَاءِ...
این سیره انبیاء الهی است.
وَ مِنْهَاجُ الصُّلَحَاءِ...
راه و رسم صلحاء است.
فَرِیضَةٌ عَظِیمَةٌ بِهَا تُقَامُ الْفَرَائِضُ وَ تَأْمَنُ الْمَذَاهِب‏...
با این امر به معروف است که مذاهب امنیت پیدا می‌کنند. این یعنی چه؟ «و تأمن المذاهب». مگر ما در عصرنا هذا، در اسلام غیر از یک مذهب حق مگر بیشتر داریم؟ یک مذهب حق داریم و آن هم مذهب جعفریه است صلوات الله علیهم اجمعین. خب «تأمن المذاهب» یعنی چه؟ بقیه مذاهب که باطل هستند، امنیت نمی‌خواهد. این «تأمن المذاهب» که جمع آورده و دلالت بر تعدد می‌کند، به لحاظ ادیان الهی در اعصار مختلفه است که ادیان مختلفه الهیه بوده. یعنی مذاهب در هر عصری که مذهب حق باشد، این امر به معروف و نهی از منکر است که به آن امنیت می‌دهد. در اسلام هم همین جور است، در مسیحیت در زمان حضرت عیسی همین جور بوده تا وقتی که دین مسیح دین حق بوده و باید پیروی می‌شده. در زمان حضرت موسی همین بوده. در انبیاء سلف همه همین جور بوده است پس بنابراین این جمع آوردن مذاهب به لحاظ اسلام نیست. به لحاظ این که دارد فایده امر به معروف و نهی از منکر را می‌گوید در گستره تاریخ و ادیان. این امنیت مذاهب در هر زمانی در هر مذهب حقی امنیتش به امر به معروف و نهی از منکر بوده.
سؤال: امنیت مذاهب یعنی چه؟ ... یعنی باقی می‌ماند؟
جواب: آره، از شبهه شاکین و شبهات کسانی که می‌خواهند هجمه می‌آورند بر این که ...، خب امر به معروف می‌کند. شما این شبهه را جواب می‌دهید. مرحوم امام رضوان الله علیه وقتی آن شبهات را دید درسش را تعطیل کرد و جواب نوشت. سه ماه ایشان درس را تعطیل کرد. دید کسی نیست الان جواب بدهد برای آن شخص این کار را کردند.
سؤال: ...
جواب: این مذاهب یعنی دین‌ها. دین‌های درستی که بوده است، در طول تاریخ دین‌های مختلف امنیتش به امر به معروف و نهی از منکر بوده. حالا دین اسلام است امنیتش به امر به معروف و نهی از منکر است. قبلاً مسیحیت بود، همین طور است. قبلش دین حضرت موسی بود همین طور و هکذا و هکذا.
وَ تَحِلُّ الْمَکَاسِبُ...
مکاسب‌ها، مکسب‌ها به امر به معروف و نهی از منکر حلال می‌شود و الا مردم به رباخواری و به این که نمی‌دانند احکام مکاسب را، خب اموالی که به دست می‌آورند اموال حرامی خواهد بود.
وَ تُرَدُّ الْمَظَالِمُ...
مظالم، مظلمت‌ها برگردانده می‌شود، سرقت‌ها، اموال مردم که چپاول شدهع به زور گرفته شده، همه این‌ها در سایه امر به معروف و نهی از منکر برگردانده می‌شود.
وَ تُعْمَرُ الْأَرْضُ...
آباد می‌شود زمین به امر به معروف و نهی از منکر. آباد می‌شود زمین. مثلاً خب واجباتی داریم که مُفْتَی‌به بعضی اعاظم هست، مثلاً فتوای محقق خویی قدس سره این است که حق ندارد کسی سه سال بیشتر زمین را رها کند. مالک زمین است، کشاورزی است، سه سال است رها کرده، نه کشاورزی می‌کند نه هیچی، ایشان می‌گوید دیگری حق دارد بیاید کشاورزی کند. مرحوم امام می‌فرماید فیه اشکالٌ در تحریر الوسیله. ولی مرحوم آقای خویی فتوا داده که نه، زمین یک چیزی نیست که مالکش حق داشته باشد آن را راکد قرار بدهد.
سؤال: خانه هم همین طور است؟
جواب: در خانه من فتوایی ندیدم. ولی در ارض در منهاج الصالحین هست و ایشان فرموده است در بحث اراضی نگاه کنید، در احیاء موات آن جا می‌فرماید بیش از سه سال حق ندارد. اگر سه سال گذشت و نیامد کشاورزی بکند و خلاصه استفاده بکند. بالاخره استفاده که می‌شود از آن کرد، اگر مرتع باشد گوسفند بچراند یا آغل قرار بدهد یا هر چه. اگر همین جور رها کرده و هیچ استفاده‌ای از آن نمی‌کند، از ملکیت او خارج نمی‌شود اما دیگری می‌تواند در آن زمان بیاید استفاده بکند.
سؤال: ...
جواب: نه می‌گوید بر شما واجب کردم. این دارد خواصش را می‌گوید. می‌گوید این با این درست می‌شود. حالا بر آن‌ها واجب نبوده یا واجب بوده، به این کار ندارد. آن‌ها هم اگر می‌خواستند امنیت پیدا کنند این است. حالا ممکن است خدا واجب نفرموده باشد. یا نه، شما این کار می‌کنید، آن‌ها ترک می‌کردند. این که نمی‌گوید بر آن‌ها واجب نبوده. اتفاقاً خواهیم گفت بعداً و روایتش را هم خواندیم که خدای متعال احبار و ربانیون را دارد این جا نکوهش می‌کند که چرا امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کردند. احبار و ربانیون برای یهود و نصارا است دیگر.
خب «و تعمّر الارض» یعنی به این واسطه امر به معروف و نهی از منکر زمین آباد می‌شود. خب یا به این مثالی که من زدم یا به این که بالاخره وقتی فوائد و ...، می‌گوید آقا چرا بیکاری، چرا دنبال کار نمی‌روی و امثال این‌ها مردم را تشجیع می‌کنند بر این که آباد بشود زمین.
وَ یُنْتَصَفُ مِنَ الْأَعْدَاءِ...
ینتصف همان طور که در کتب لغت هست در سه مقام استعمال می‌شود. هم ینتصف به معنای یَنْتَقِمُ، یعنی انتقام گرفته می‌شود به واسطه امر به معروف و نهی از منکر از اعداء و دشمنان اسلام. هم انتصاف به معنای اخذ حق است. ینتصف من الاعداء یعنی اخذ حقوق می‌شود از اعداء. اعداء حقوقی را از بین بردند ینتصف منهم. أی یأخذ منهم. مطلب سوم انتصاف به معنای طلب الانصاف است. ینتصف منه یعنی یَطْلِبُ منک الانصاف. حالا به امر به معروف و نهی از منکر هست که ینتصف من الاعداء. آن‌ها را به انصاف وادار می‌کند که در قضایا منصفانه برخورد بکنند. این امر به معروف و نهی از منکر باعث می‌شود که در یک مسأله‌ای اعداء و دشمنان ما بیایند انصاف به خرج بدهند.
وَ یَسْتَقِیمُ الْأَمْرُ...
امر، استقامت پیدا می‌کند، به منهاج صحیح و درست خواهد بود. از اعوجاج، به طرف یمین و شمال رفتن، منحرف شدن باز می‌دارد.
خب حضرت بعد از این که می‌فرماید امر به معروف و نهی از منکر این خاصیت‌ها را دارد. حالا:
فَأَنْکِرُوا بِقُلُوبِکُمْ...
این فاء تفریع است. حالا که این عظمت را دارد، خدا آن جوری خواسته، این فوائد هم بر آن مترتب است بنابراین؛ فَأَنْکِرُوا بِقُلُوبِکُمْ وَ الْفِظُوا بِأَلْسِنَتِکُمْ...
این «و الفظوا بالسنتکم» یعنی امر به معروف و نهی از منکر را از دهان‌تان خارج کنید، از خودتان بیرون بیندازید به سبب لسان‌تان، گفتارتان. یعنی خلاصه امر به معروف و نهی از منکر کنید زباناً.
وَ صُکُّوا بِهَا جِبَاهَهُمْ....
که این احتمالاً «بهما» شاید باشد. «صکوا بهما جباههم». یعنی بکوبید با این امر به معروف و نهی از منکر صورت‌های دشمنان و اعداءتان را. بعضی‌ها ضمیر «بها» را برگرداند به معایب و عیوبی که در اعداء هست. یعنی با آن عیوبی که دارند بزنید این عیوب‌شان را به صورت‌هایشان. ولی ظاهراً چون حرفی از عیوب و امثال این‌ها این جاها نبوده. ظاهراً احتمالاً یا برمی‌گردد «بها» به این فریضه، به اعتبار فریضه ضمیر مفرد و مؤنث برگردانده شده. چون فرمود این فریضهٔ عظیمه هست. به اعتبار کلمه فریضه «بها» فرموده یا ممکن است علی الاحتمال بعیدٍ که همان «بهما» باشد.
سؤال: ...
جواب: با زبان چه جور می‌شود.
سؤال: ...
جواب: بعید است. حالا این هم احتمالش هست.
سؤال: ...
جواب: خب سه تا وظیفه داریم. یکی این که «فانکروا بقلوبکم»، که گفتم مرتبه اول امر به معروف را هم گفتند انکار قلبی است. حالا بحثش بعداً خواهد آمد. یکی از ادله‌اش همین است. «فانکروا بقلوبکم»، امر است دیگر. می‌گوید انکار کنید به قلب‌هایتان. در قلب‌تان انکار کنید. دو؛ «و الفظوا بالسنتکم»، سه؛ قهراً به قرینه عقلیه اگر این‌ها اثر کرد کرد، اگر اثر نکرد چه؟ حالا «صکوا بها جباههم».
وَ لَا تَخَافُوا فِی اللَّهِ لَوْمَةَ لَائِمٍ...
در این کارها از سرزنش هیچ کس نترسید. حالا شما که امر به معروف و نهی از منکر کردید؛ فَإِنِ اتَّعَظُوا وَ إِلَی الْحَقِّ رَجَعُوا فَلَا سَبِیلَ عَلَیْهِمْ...
دیگر آن‌ها مورد احترام می‌شوند و شما دیگر سبیلی بر آن‌ها ندارید. چرا؟ چون:
إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ...
برای این‌ها است. این‌ها که رجعوا الی الحق.
هُنَالِکَ فَجَاهِدُوهُمْ بِأَبْدَانِکُمْ وَ أَبْغِضُوهُمْ بِقُلُوبِکُمْ این کارها را بکنید اما غَیْرَ طَالِبِینَ سُلْطَاناً...
برای سلطه این کار را نکنید. برای امر خدا، برای اصلاح مردم، نه برای این که خودتان مسلط بر مردم بشوید.
وَ لَا بَاغِینَ مَالًا...
یعنی لاطالبین مالاً. نمی‌خواهید حتام و اموال مردم را به دست بیاورید.
وَ لَا مُرِیدِینَ بِظُلْمٍ ظَفَرا...
در این کارهایتان اراده نکنید که به واسطه ظلم پیروز بشوید. یعنی «لامریدون ظفراً بالظلم». نخواهید با ظلم به مردم پیروز بشوید.
حَتَّی یَفِیئُوا إِلَی أَمْرِ اللَّهِ وَ یَمْضُوا عَلَی طَاعَتِهِ...
شما مجاهده به ابدان بکنید و با قلوب‌تان هم مبغوض بدارید و این حالت نفسانی را هم داشته باشید. خب این کارها را بکنید تا کی؟ «حَتَّی یَفِیئُوا إِلَی أَمْرِ اللَّهِ» یعنی یرجعوا الی امرالله «وَ یَمْضُوا عَلَی طَاعَتِهِ».
قَالَ ابوجعفر(ع):
امام باقر در ادامه فرمود به حسب این نقل:
أَوْحَی اللَّهُ تعالی إِلَی شُعَیْبٍ(ع) أَنِّی مُعَذِّبٌ مِنْ قَوْمِکَ مِائَةَ أَلْفٍ...
صد هزار نفر را عذاب می‌کنم.
أَرْبَعِینَ أَلْفاً مِنْ شِرَارِهِمْ...
چهل هزار نفر را از شرارشان. ولی...
وَ سِتِّینَ أَلْفاً مِنْ خِیَارِهِمْ...
شصت هزار تا از خیارشان.
فَقَالَ(ع) یَا رَبِّ هَؤُلَاءِ الْأَشْرَارُ فَمَا بَالُ الْأَخْیَارِ...
خب آن‌ها اشرار هستند، حق‌شان است که عذاب‌شان بفرمایی. اما اخیار چرا؟
فَأَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ .
الی الشعیب .
أنّهم دَاهَنُوا أَهْلَ الْمَعَاصِی .
چون این اخیار مماشات کردند، روی خودش نشان دادند، مسامحه کردند. «داهنوا» در لغت به این معنا است. «داهنه» یعنی أظهر له خلاف ما یُضْمِر. در دلش ناراحت است، بدش می‌آید اما در صورتش این را آشکار نمی‌کند. در کلامش آشکار نمی‌کند، در رفتارش آشکار نمی‌کند. قهراً یعنی چه؟ یعنی مماشات می‌کند. یعنی روی خوش نشان می‌دهد. چون این‌ها این جوری هستند. چون این اخیار أنّهم دَاهَنُوا أَهْلَ الْمَعَاصِی وَ لَمْ یَغْضَبُوا لِغَضَبِی. » [۱۷] این‌ها به خاطر غضب من غضبناک نشدند. و غضب نکردند.
خب این روایت شریفه در کتاب شریف بحار آمده است. منتها سند را ببینیم چیست.
«و عنهم .
یعنی عن عدة من اصحابنا.
عن ابن خالد .
یعنی احمد بن محمد بن خالد.
عن بعض اصحابنا عن بُشر بن عبدالله .
یا بَشیر بن عبدالله که اختلاف نسخ هست.
عن أبی عصمة قاضی مرو عن جابر عن أبی جعفر(ع)» خب سند مشتمل است هم بر بعضی اصحابنا که ارسال دارد. هم مشتمل است بر ابی عصمة قاضی مرو که این توثیقی ندارد و ظاهراً من العامه هست این قاضی مرو و مرحوم آقای شعرانی رضوان الله علیه در حاشیه وافی فرموده:
«أبی عصمة قاضی مرو» مجهول عندنا و ذکره ابن حجر فی التّقریب اسمه نوح ابن أبی مریم و کان یلقّب بالجامع لجمعه العلوم و رماه بالکذب و وضع الحدیث» [۱۸] ابن حجر گفته که این آدم دروغگویی است و واضع حدیث است. من احتمال البته این جا می‌دهم که این‌ها که گفتند این واضع حدیث است به خاطر این بوده که این از آن سنی‌هایی بوده که خیلی خراب نبوده و از امام باقر دارد حرف نقل می‌کند. می‌گوید این کذاب است، این‌ها دروغگو هستند. چون از ائمه علیهم السلام نقل می‌کردند فلذا این «و رماه بالکذب» در این جا ممکن است عکسش نتیجه بدهد برای ماها. یعنی از این جهت این‌ها می‌گفتند. ولی علی أی حالٍ ایشان توثیقی در کتب رجال و این‌ها ندارد. ایشان توثیقی ندارد پس بنابراین از این جهت هم سند روایت محل اشکال واقع می‌شود.
بعد خود این بشر بن عبدالله. چه بَشیر باشد، چه بِشر باشد، چه بُشر باشد حالا ضبطش هر چه می‌خواهد باشد، این هم لا توثیق له کما لاجرح له. بنابراین، این سند مشتمل است هم بر ارسال و هم بر افرادی که لاتوثیق لهم و لاجرح. منتها تنها راهی که به نظر ما بر حجیتش هست این است که من الکافی هست. و راه دیگر این است که مرحوم شعرانی فرموده:
«و الاعتماد فی هذا الحدیث علی صحة المعانی لا صحّة الأسناد.» [۱۹] از راه صحت سند نمی‌گوییم از راه این که معانی بلندی دارد که معلومه درسته از این جهت می‌گوییم.
حالا این الی هنا باز باقی ماند. ما امروز می‌خواستیم این روایات را تمام کنیم ولی متأسفانه نشد.
و صلی الله علی محمد و آله.

بسمه تعالی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
قبل از شروع در بحث هدیه می‌کنیم به روح استاد معظم‌مان مرحوم آیت‌الله خزعلی که ما مدتی مکاسب را خدمت ایشان تلمذ کردیم، ثواب یک حمد و سه بار سوره مبارکه توحید که ثواب یک ختم قرآن دارد با یک صلوات.
کلام در روایتی بود که صاحب جواهر قدس سره برای اثبات اهتمام شارع به مسأله امر به معروف و نهی از منکر در جواهر نقل فرمودند.
ادامه بحث در اهمیت امر به معروف و نهی از منکر:

حدیث دهم

« وَ بِإِسْنَادِهِ قَالَ: وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع بِئْسَ الْقَوْمُ قَوْمٌ یَعِیبُونَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ. » این روایت را صاحب وسائل در باب اول از ابواب امر به معروف، حدیث دوم نقل فرموده است.
«وَ بِإِسْنَادِهِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع ...
حدیث اول این است:
«مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْکُلَیْنِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الزُّهْرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ وَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: وَیْلٌ لِقَوْمٍ لَا یَدِینُونَ اللَّهَ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ. وَ رَوَاهُ الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ فِی کِتَابِ الزُّهْدِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ مِثْلَه‏.» بعد صاحب وسائل می‌فرماید حسین بن سعید در کتاب زهد، که این کتاب زهد حسین بن سعید بحمدالله وجود دارد و چاپ هم شده. «عن علی بن النعمان مثله» یعنی ایشان نقل می‌کند از علی بن نعمان مثل همین. یعنی عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الزُّهْرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ تا آخر....
بعد می‌فرماید: «و باسناده قال: قال» در این به اسناده‌ای‌ها معمولاً دأب صاحب وسائل وقتی از کلینی می‌کند که حدیث قبل از کلینی است، این جور نیست. این جا باید بفرماید: «و بالاسناد»، یعنی همان اسناد قبلی که در حدیث اول بود، باز کلینی این روایت را از ابوجعفر امام باقر سلام الله علیه نقل فرموده: «بِئْسَ الْقَوْمُ قَوْمٌ یَعِیبُونَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ.» خب این روایت هم دلالتش روشن است که ...
سؤال: ...
جواب: خود کافی هم دارد باسناده؟ آن جا اگر باسناده باشد پس باید ببینیم آن به چه کسی برمی‌گردد.
سؤال: قبلش همین حدیثی است که خواندید الان.
جواب: پس لابد آن جا یعنی به محمد بن یحیی مثلاً برمی‌گردد. یعنی این محمد بن یحیی به همین سندی که آن جا نقل کرده، این جا هم نقل می‌کند.
الان این جا مجمل است. باید این جا تذکر داده بشود که معلوم بشود که چه جور است. این جوری که صاحب وسائل نقل کرده مجمل است. خیال انسان می‌کند که خود ایشان دارد می‌گوید باسناده، با این که در خود کتاب شریف کافی است «باسناده». وقتی باسناده شد دیگر به کلینی برنمی‌گردد، به «من ینقل عنه الکلینی» برمی‌گردد که محمد بن یحیی اشعری قمی باشد.
خب این روایت دلالتش که روشن است که بئس القوم، قومی که عیب می‌شمارند امر به معروف و نهی از منکر را.
سؤال: ...
جواب: بله ولی این جا که صاحب وسائل بگوید: و به اسناده، نگوید در خود کلینی، باید بگوید محمد بن یعقوب قال: و باسناده. که معلوم بشود آن جا این جوری است.
و اما از نظر سند مشکل دارد به خاطر این که سند می‌رسد به ابوسعید زهری و ابوسعید زهری لم یثبت توثیقه. از عامه است و توثیق ایشان هم ثابت نشده.
ولی از نظر ما، از جهت این که در کافی شریف روایت شده اعتبار دارد.

حدیث یازدهم

«و قال هو ایضاً و الصادق.
یعنی ابوجعفرٍ الباقر(ع) و الصادق علیهما السلام.
وَیْلٌ لِقَوْمٍ لَا یَدِینُونَ اللَّهَ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ. » که همین حدیث یک همین باب یک باشد.
«ویل» اسم چاه یا حفره‌ای است در نار؛ در جهنم. «ویلٌ لقومٍ» که «لایدینون الله» یعنی لایعبدون الله بهذه العبادة. مرحوم مجلسی دوم در ملاذ الاخیار این جور معنا کردند. «لایدینون الله أی لایعبدون الله بهذه العبادة». ویل لقومٍ که پرستش نمی‌کنند خدای متعال را به امر به معروف و نهی از منکر. این از آن روایاتی است که ان شاء الله در بحث‌های آتیه می‌آید که دلالت می‌کند بر این که امر به معروف یک امر عبادی است نه توصلی. یعنی باید به قصد قربت امر به معروف کرد و نهی از منکر کرد. چون «ویلٌ لقومٍ» که پرسش نمی‌کنند خدای متعال را، نه انجام نمی‌دهند. نه، پرستش نمی‌کنند. بنابراین اگر کسی امر به معروف بکند اما به قصد قربت نباشد؛ ریائاً باشد یا اهداف دیگری داشته باشد، این مشمول این حدیث شریف می‌شود که وَیْلٌ لِقَوْمٍ لَا یَدِینُونَ اللَّهَ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ.
سؤال: یعنی این یک مجموعه‌ای است که ...
جواب: اگر لایعبدون معنا کنیم، این است. اما اگر لایدینون را معنا این جوری کنیم؛ یعنی این را دین خودشان قرار نمی‌دهند. خب دین خودشان یعنی به عنوان دین آن را تلقی نمی‌کنند. خب بله آن دیگر دلالت نمی‌کند. چون هم توصلیات را ما جزو دین‌مان می‌دانیم و هم تعبدیات را جزو دین خودمان می‌دانیم. این که عرض کردم مجلسی این جور معنا کرده عنایت داشتم که ایشان «لایدینون الله» را معنا فرموده «لایعبدون الله». اگر این جور معنا بکنیم، این دلالت می‌کند بر این که امر به معروف و نهی از منکر امر عبادی است نه توصلی. اما اگر «لایدینون الله» را این طور معنا کنیم دلالت نمی‌کند. بحث این که این جور باید معنا کنیم یا آن جور ان شاء الله در موقعی که آن فرع عنوان می‌شود آن جا متعرض می‌شویم. این جا حالا چه این جور معنا بشود، چه آن جور معنا بشود، علی أی حال بر آن مدعا که اهتمام شارع است بر مسأله امر به معروف، آن مدعا را اثبات می‌کند. سند این روایت هم باز مشتمل بر همان ابوسعید زهری است و از این جهت محل اشکال هست.

حدیث دوازدهم

به حسب ترتیبی که در جواهر هست.
«و قال الصادق(ع) ایضاً، یعنی علاوه بر آن حدیث‌های قبل این را هم امام صادق سلام الله علیه فرموده است:
إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ خَلقَانِ مِنْ خَلقِ اللَّهِ یا «خُلُقَانِ مِنْ خُلُقِ اللَّهِ»، هر دو خوانده شده فَمَنْ نَصَرَهُمَا أَعَزَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ خَذَلَهُمَا خَذَلَهُ اللَّهُ تعالی.» امر به معروف و نهی از منکر دو خلق از خلق‌های خدا هستند. اگر خَلق بخوانیم. خب یعنی چه دو خَلق از خلق‌های خدا هستند؟ بالاخره برای این که امر یک امر وجودی است دیگر. این، یک کار وجودی است که از انسان سر می‌زند. نهی هم از یک کار وجودی است که از خدا سر می‌زند. هر امر وجودی مخلوق خدای متعال است. ولو از ما سر می‌زند ولی مخلوق خدای متعال است و ما فاعل منه الوجود نیستیم. ما به الوجود هستیم. ما به الوجودش خدای متعال است. ما یک عِداد داریم، دخالت داریم فلذا به ما هم نسبت داده می‌شود اما مخلوق خدای متعال هستیم. هر کاری هم که انسان می‌کند مخلوق خدای متعال است.
خب «خَلقان من خلق الله»، طبق این معنا خب درسته. «و من نصرهما اعزه الله» حالا هر کسی این خلق خدا را عزیز بشمارد و کسی این را یاری کند خدا او را عزیز خواهد کرد. «و من خزلهما خزله الله». دلالتش بر مدعا واضح است.
یا «خُلقان من خُلق الله». خب خود خدای متعال یکی از صفاتش این است که آمر به معروف و ناهی از منکر است. این از صفات خدا است، از خلق خدای متعال است حالا خُلق نه به معنایی که در مورد ما هست که ملکه باشد، فلان باشد، از این‌ها باید تجرید کنیم. مثل این که سمیع و بصیر است چه جور تجرید می‌کنیم از آن چه که مناسب مقام ربوبی نیست، «خُلق» هم همین جور است. این خُلق خداست از آن چه که مناسب مقام ربوبی نیست تجریدش می‌کنیم ولی درست است بگوییم این خُلق خدای متعال است. خب چون خدای متعال هم امر می‌فرماید، امر به معروف می‌فرماید، نهی از منکر می‌فرماید بنابراین می‌شود گفت خُلقان مِن خُلق الله.
سؤال: ...
جواب: خیلی خب حالا آن جا، این جا که نیست.
سؤال: ...
جواب: نه، حالا این احتمالش می‌آید، اما این روایت آخری است.
در این جا در تفسیر نفحات الرحمان بعد از این که این روایت را در ذیل آیه شریفه نقل می‌کند می‌فرماید:
«أقول یحتمل أن یکون المراد من قوله خلقان من خلق الله أنّهما حکمان من احکام الله.
ما تا حالا چه جور معنا کردیم؟ ما معنا کردیم خود امر و نهی‌ای که از ماها سر می‌زند، از مکلَّفین. گفتیم این‌ها خلق خداست ولو از مکلف سر بزند. یا امر و نهی‌ای که خود خدای متعال می‌کند، خود امر و نهی‌ای که از خدا صادر می‌شود، این هم خُلقان من خُلق الله. ایشان می‌گوید نه، احکام این‌ها. یعنی این که واجب است امر به معروف، واجب است نهی از منکر. مستحب است امر به معروف در مستحبات. مستحب است نهی از منکر در مکروهات. این احکام مجعوله از طرف خدا می‌فرماید که ممکن است این‌ها مقصود باشد. أنّهما حکمان من احکام الله. این وجود امر به معروف و نهی از منکر، دو تا از احکام الهی هستند. این یک احتمال.
أو أنّهما موجودان من الموجودات الجوهریة فی عالم الصور یظهران فی القیامة بصورتهم المثالیة کما تظهر الصلاة و الصوم بصورةٍ و القرآن بصورةٍ.» یک دید عرفانی به این روایت ایشان دارند در ذیل و آن این است که همان طور که نماز یک صورت برزخی و مثالی دارد که در عالم بزرخ، در قیامت، به صورت شاب کذایی ظاهر می‌شود و مونس انسان در قبر است، نماز انسان است. صوم یک صورت مثالیه دارد که به آن صورت در می‌آید که با انسان مأنوس می‌شود. ایشان می‌فرماید که ممکن است مقصود از خلقان من خلق الله این باشد که این امری که شما دارید می‌کنید، این نهی‌ای که شما می‌فرمایید این در عالم برزخ، در عالم قیامت به یک شکل آخری در می‌آید که این‌ها ممکن است رابطه‌های فیزیکی هم حتی داشته باشند. همان طور که در روایات هست که الوضوء علی وضوء نورٌ علی نور. یا فرموده وضو نور است که بعضی اساتید ما دام ظله شاید می‌فرمودند کسی سراغ دارند که وقتی وضو می‌گیرد آن نور را می‌بیند که ایجاد دارد می‌شود. آن نوری که ایجاد می‌شود. یعنی با همین چشمِ سر آن نور ایجاد شده را می‌بیند که در روایات هست، نورٌ.
خب این امر ممکن است یک صورت برزخی داشته باشد، نهی یک صورت برزخی داشته باشد که به آن می‌گویند صورت مثالی و آن مقصود روایت شریفه باشد. این‌ها همه احتمالاتی است که ممکن است ولو خلاف ظاهر است. ظاهر امر این است که خود امر به معروف و نهی از منکر خَلقان یا مِن أخلاق الله. این که مِن أخلاق الله باشد یؤیده این روایت که در مجامع حدیثی ندیدیم ولی فاضل مقداد در آیات الاحکامش که کنز العرفان باشد، جلد ۱، صفحه ۴۰۵ می‌فرماید:
«وَ قَالَ عَلِیٌّ ع هُمَا خُلُقَانِ مِنْ أَخْلَاقِ اللَّه تعالی.
روایت را از امیرالمؤمنین نقل کرده نه از امام صادق که به این شکل:
ثم قال قدس سره کفی بذلک فضیلةً لمن اتصف بهما.» این کسی که آمر به معروف و ناهی از منکر باشد متصف به اخلاق خدا شده، تحلی به اخلاق خدای متعال کرده و کفی له فضیلةً.
خب این هم تأیید می‌کند که آن را خُلُق بخوانیم. این روایت در مجامع حدیثی ما نیست. محقق کتاب کنز العرفان هم آدرس داده به مستدرک الوسائل و اشتباه است چون در مستدرک الوسائل همین حدیث ما ذکر شده؛ همین چیزی که این جا بود و الا این حدیث در مستدرک الوسائل هم علی ما تفحصتُ نیست.
سؤال: ...
جواب: بله آن به مستدرک الوسائل آدرس داده.
این به خدمت شما عرض شود پس این هم حدیث دوازدهم.
سؤال: ...
جواب: خب این جا یک قرینه‌ای وجود دارد یعنی از آن خَلق‌های شریف خدا هست. مثل این که می‌گوییم انسان‌ها مخلوق خدا هستند، خدمت به آن‌ها خیلی خوب است. معنایش این است به شمر بن ذی الجوش هم خوبه؟ آن قرینه عقلیه وجود دارد یعنی یک قید لبّی دارد این‌ها دیگر. معلوم است که امر به معروف و نهی از منکر دو خَلق خدا هستند که خلق‌های شایسته‌ای هستند. چون باعث می‌شود دین خدا منتشر بشود، باعث می‌شود مردم از ضلالت و ... و جهنم و نار و این‌ها نجات پیدا کنند. باعث می‌شود مردم در مفاسد نیفتند و هکذا و هکذا. آن قرینه لبیه وجود دارد.
سؤال: نصرت را باید به معنای ایجاد بگیریم.
جواب: نه، اعم است. هم ایجاد است، هم این که اگر دیگران را تشویق کنیم که آن‌ها هم امر به معروف و نهی از منکر بکنند. آن‌ها را تحریک کنیم، تشویق کنیم که آن‌ها هم امر به معروف و نهی از منکر کنند. چه خودمان انجام بدهیم، این تعزیز و نصرت است. چه این که دیگران را وادار کنیم، تشویق کنیم به انجام دادن، این هم نصرت امر به معروف است.
خب این روایت شریفه هم مشکله‌اش این است که مرسل است. حداقل این اشکال را دارد چون سند می‌رسد: «عن یعقوب بن یزید، رفعه قال قال ابوجعفر(ع)».
بنابراین اشکال ارسال را دارد که مرسل هست منتها باز از راه کافی هم که نمی‌توانیم تصحیحش کنیم چون این روایت از ثواب الاعمال صدوق است منتها بعد ایشان می‌فرماید: و رواه الکلینی عن عدة من اصحابنا عن احمد بن ابی‌عبدالله عن یعقوب بن یزید. بنابراین یعقوب بن یزید باز رفعَه دارد. بنابراین نقل کافی هم این اشکال دارد مگر این که به همان شکلی که گفتیم مسأله را حل کنیم. خب این هم روایت دوازدهم.

حدیث سیزدهم

«قال الباقر(ع): قَالَ مَنْ مَشَی إِلَی سُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَمَرَهُ بِتَقْوَی اللَّه وَ وَعَظَهُ وَ خَوَّفَهُ کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ الثَّقَلَیْنِ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ مِثْلُ أَعْمَالِهِمْ إلا الامام(ع).» خب این یک امر به معروف و نهی از منکر خاص است که «مَشَی إِلَی سُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَمَرَهُ بِتَقْوَی اللَّه وَ وَعَظَهُ وَ خَوَّفَهُ» این مثل اجر جن و انس را دارد. تمام جن و انس. یک چنین اجری را به چنین آدمی می‌دهند که از جان خودش گذشته و در راه امر به معروف مثلاً دارد می‌رود این کار را بکند. «و مثل اعمالهم» اجرشان را که دارد هیچی، مثل اعمال‌شان را هم دارد. نکته در این هست. خب اجرشان می‌دهند. حور و غلمانی که به آن‌ها می‌دهند به این می‌دهند. بهشتی که به آن‌ها می‌دهند به این می‌دهند. اما خود آن عمل‌ها هم که در قیامت آن عمل‌ها هم مجسم می‌شود، با انسان خواهد بود، مثل عمل آن‌ها هم برای این خواهد بود. اگر آن نماز به صورت کذا می‌شود، این مثل آن پیدا خواهد کرد.
خب عمل جن و انس حتی عمل پیامبر؟ حتی اعمال ائمه علیهم السلام؟ حتی عمل‌های آن‌ها؟ مثل عمل‌های آن‌و مثل اجر آن‌ها هم به این می‌دهند؟ نه دیگر «إلا الامام». مثل عملِ مردم اجر آن‌ها هست اما دیگر حساب پیامبر و امام که ...، این جا امام ذکر فرموده یا معنای عام امام مقصود است که شامل پیامبر(ص) می‌شود یا اگر امام را در مقابل پیامبر بگریم قهراً به أولویت این مسأله از آن فهمیده می‌شود. این کلمه «إلا الامام» البته گفتند که در خود کافی شریف نیست. یا در خود منبع نیست.
خب این روایت هم که روایت سیزدهم باشد. در این روایت سیزدهم که صاحب وسائل آن را در ۴۹۶، حدیث یازدهم. باب ۳ از ابواب امر به معروف، حدیث یازدهم:
«مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ فِی آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ رِوَایَةِ أَبِی الْقَاسِمِ بْنِ قُولَوَیْهِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: مَنْ مَشَی إِلَی سُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَمَرَهُ بِتَقْوَی اللَّهِ وَ وَعَظَهُ وَ خَوَّفَهُ کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ الثَّقَلَیْنِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ مِثْلُ أَعْمَالِهِمْ.» این جا دارد «و مثل اعمالهم» و دیگر «إلا الامام» را ندارد. این «إلا الامام» را یا صاحب جواهر اضافه فرموده برای دفع اشکال و یا این که نسخه ایشان در مستطرفات سرائر مثلاً «إلا الامام» داشته.
این روایت از دو جهت محل اشکال است سنداً. یکی از جهت ارسال «من إبن ادریس الی ابی القاسم بن قولویه» چون مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ فِی آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ رِوَایَةِ أَبِی الْقَاسِمِ بْنِ قُولَوَیْهِ، فاصله بین ابن ادریس و أبو القاسم بن قولویه، فاصله‌ای است که بدون واسطه ایشان نمی‌تواند نقل بکند. چون این ابوالقاسم بن قولویه استاد شیخ مفید است. خب ابن ادریس متأخر است از حتی شیخ طوسی و بعد. ابن ادریس نوه شیخ طوسی ممکن است باشد. چون در بعضی کلمات شاید جدّ تعبیر بکند از شیخ طوسی. بنابراین ایشان بلاواسطه نمی‌تواند از استاد شیخ مفید مطلب نقل بکند. بنابراین، این جا یک ارسالی وجود دارد.
ارسال دوم؛ «نقلاً من روایة أبی القاسم بن قولوله عن جابر». خب خود ابوالقاسم بن قولویه که استاد شیخ مفید است چطور می‌تواند بدون سند از جابر نقل بکند که جابر از اصحاب امام باقر علیه السلام و ائمه قبل است. بنابراین دو ارسال در این روایت وجود دارد. «من ابن ادریس الی صاحب الکتاب» که ابن قولویه باشد، «و من ابن قولویه الی جابر» که راوی است از امام علیه السلام. این دو تا اشکال.
ما نسبت به ارسال اول عرض کردیم بارها این مناقشه مندفع است. و مرحوم محقق خویی هم گاهی فرمودند این روایاتی که ابن ادریس در پایان سرائر که مستطرفات سرائر باشد نقل می‌کند بعضی جاها فرمودند این‌ها معتبر است و اشکال سندی نکردند، بعضی جاها هم فرمودند نه این‌ها معتبر نیست چون ما اسناد ابن ادریس را تا آن کتاب‌ها نمی‌دانیم الا یک کتابش و آن روایاتی است که از کتاب مشیخه محمد بن علی بن محبوب نقل می‌کند. آن فقط معتبر است از بین آن کتاب‌هایی که ایشان گلچین کرده و استطراف فرموده. علتش هم این است که آن کتاب محمد بن علی بن محبوب، ابن ادریس می‌فرماید به خط شیخ طوسی پهلوی من هست. از آن طرف اسناد خود شیخ طوسی به محمد بن علی بن محبوب هم تمام است، پس بنابراین، این تمام می‌شود. اما بقیه چون سندها را نمی‌دانیم از این جهت محل اشکال است و درست نیست.
اما روی آن مبنایی که خود ایشان یاد ما دادند در رجال که محتمل الحس و الحدس باشد، خدمت ایشان عرض می‌کنیم که خب این إخبار جناب ابن ادریس به این که این کتاب ابن قولویه هست، آن کتاب فلانی هست، این‌ها همه محتمل الحس و الحدس هست در آن اعصار و در آن ازمنه که حالا دیگر پیاز داغ‌ها و توضیح و این‌هایش را می‌دانید دیگر. از این جهت از باب إخبار محتمل الحس و الحدسِ جناب إبن ادریس ما می‌پذیریم که ایشان می‌فرماید در این کتاب است.
سؤال: ...
جواب: بارها توضیح دادیم بعد تشریف بیاورید. سند درست نمی‌کند. این جوری می‌شود که اگر واقعاً ابن ادریس ثقةٍ عن ثقة به او خبر داده باشند، استاد از استاد، کابرٍ عن کابر به تعبیر ایشان خبر داده باشند، پس ایشان این که این کتاب برای ایشان هست، این را به چه وسیله‌ای احراز فرموده و به دست آورده؟ از راه حس، چون این راه راه حسی است. پس محتمل است که ابن ادریس از این راه معنعن ثقات به دست آورده باشد. همین، احتمال است. یک احتمال متوفری است. محتمل است از راه معنعن ثقات به دست آورده باشد که این راه حسی درست معتبر است. محتمل است نه، حدس زده که برای ایشان است، محتمل است طریق غیر صحیح داشته باشد. هر جا خبری محتمل الحس و الحدس بود به شرط این که مخبَرٌبه امر حسی باشد و به شرط این که آن احتمال حسیت یک امر نیشقولی نباشد، عقلایی و متوفر باشد، عقلاء یعتمدون بر این خبر و دیگر لایتفحصون از این که این آقا حدس زده یا این که طریق متعبر داشته. این جا هم همین جور است.
و اما آن ارسال دوم راه حلی برای آن نداریم. چون نمی‌دانیم جناب ابوالقاسم بن قولویه به نحو جزم اسناد داده به جابر یا گفته رُوی عن جابر. آن در دست ما نیست. اگر ایشان هم گفته بود قال جابر، آن جا هم درست می‌شد اما آن چون دست ما نیست نمی‌دانیم. عن جابر یعنی رُوی عن جابر.
سؤال: ...
جواب: کتاب اختصاص، معلوم نیست مال شیخ مفید باشد. از کتبی است که آقای خویی قبول ندارند برای شیخ است. این اختصاص موجود.
خب پس بنابراین این روایت بالاخره محل اشکال واقع می‌شود و راه حلی فعلاً نداریم به خاطر ارسال دومش.
سؤال: ...
جواب: ندارد. چون اصلاً نمی‌دانیم جزماً نسبت داده باشد. گفته عن فلان. روایت شده از او. خب روایت شده به چه واسطه‌ای؟ روایت اعم از این است که به سند درست یا سند غیردرست. آن جا که اسناد می‌دهد خودش راوی است. می‌گوید او گفت. آن جا می‌گوید از او نقل شده. خب از او نقل شده، چه کسی ناقل است؟ ممکن است ناقل یک آدم غیرثقه‌ای باشد.

حدیث چهاردهم

آخرین حدیثی که صاحب جواهر قدس سره طرح فرموده است که می‌شود روایت چهاردهم:
«و قال الصادق (ع): مَا أَقَرَّ قَوْمٌ بِالْمُنْکَرِ بَیْنَ أَظْهُرِهِمْ لَا یُغَیِّرُونَهُ إِلَّا أَوْشَکَ أَنْ یَعُمَّهُمُ اللَّهُ بِعِقَابٍ مِنْ عِنْدِهِ.» «أقرّ» این جا به معنای إعْتَرَفَ نیست. یعنی اعتراف کند بالمنکر بین اظهرهم. «أقرّ» یعنی ترکه قاراً. یعنی او را پابرجا قرار می‌دهد، آن را تغییر می‌دهد. «احلاً» یعنی جعله فی محله. «احل الله البیع» معنایش آقای شیخ محمدحسین فرموده معنایش این نیست که خدا حلال کرده، مثل این که می‌گوییم مثلاً فرض کنید فلان کار را خدا حلال کرده. «احل الله البیع» یعنی جعله فی محله. این جا هم «ما أقرّ قومٌ بالمنکر بین اظهرهم» یعنی «ما ترک قومٌ» منکری که در روبروی آن‌ها و پیش روی آن‌ها و در محضر آن‌ها است و در جامعه آن‌ها است، آن‌ها را پابرجا قرار نداده است و تغییر نداده است الا این که نزدیک است که خدای متعال آن‌ها را به یک عقابی از پیش خودش عقاب بفرماید و شامل بفرماید.
این حدیث چهاردهم که این هم خب دلالتش واضح است و قوی است.
صاحب وسائل هم در ۴۹۸ این روایت را نقل فرموده. حدیث ۳ از باب چهار:
«وَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعْدٍ یعنی علی بن ابراهیم عن سعد عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ رَفَعَهُ إِلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(ع)...
خب هم مرسل است چون «رفعه» و هم مشتمل بر محمد بن سنان است که فی محمد بن سنان بحثٌ طویلٌ که ان شاء الله یک جایی که امر فقط دائرمدار ایشان شد باید بحث مفصلش را انجام بدهیم.
در پایان که صاحب جواهر چهارده روایت ذکر فرمود، این جا یک روایت دیگری مرحوم امام در تحریر الوسیله اضافه فرمودند. مرحوم امام هم این جا روایات را مفصل آوردند. معمولاً فقها یک چند روایات در ابتدای این بحث به خاطر اثبات اهتمام شارع بیان فرمودند. مرحوم امام هم تقریباً مفصل است، صاحب جواهر هم دأبش نیست ولی این جا چون امر مهم بوده چهارده روایت از برای این مسأله بیان فرموده. مرحوم امام یک روایت اضافه کردند. بین نقل مرحوم امام و نقل صاحب جواهر این است که بعضی از آن‌هایی که در جواهر هست در تحریر هم آمده ولی یک روایت در تحریر آقا آوردند که صاحب جواهر نیاورده. این روایت را هم عرض می‌کنیم.

حدیث پانزدهم

در تحریر الوسیله آخرین روایت را این فرموده و در وسائل هم ۴۷۹، حدیث هشت، باب ۱ آمده:
«و عنهم یعنی عن العدة عَنْ سَهْلٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِینٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: کَتَبَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِلَی الشِّیعَةِ- لِیَعْطِفَنَّ ذَوُو السِّنِّ مِنْکُمْ وَ النُّهَی عَلَی ذَوِی الْجَهْلِ وَ طُلَّابِ الرِّئَاسَةِ أَوْ لَتُصِیبَنَّکُمْ لَعْنَتِی أَجْمَعِینَ.» حضرت صادق سلام الله علیه به حسب این نقل برای شیعه نوشتند که باید «لیعطفن»، باید توجه کنند کسانی که ذوو السن از شما هستند، پا به عمر گذاشتند، سن‌شان بالا رفته، تجربه دارند، حرف‌شنوی مردم از آن‌ها دارند. بالاخره به مقام شیخوخیت رسیدند و یک جایگاه این چنینی در بین مردم دارند، «و النهی» کسانی که این چنین هستند و صاحب نُهی. «نُهی» یعنی عقل. و صاحب عقل و اندیشه هستند، این‌ها توجه بکنند و دلسوزی داشته باشند برای کی؟ «علی ذوی الجهل» بر شیعه‌ها و موالیان ما یا مردمی که خلاصه جاهل و نادان هستند، «و طلاب الریاسة» این‌هایی که دنبال ریاست و مقامات دنیوی هستند یا مقامات گاهی هم غیردنیوی هستند ولی خیال می‌کنند به خدمت شما عرض شود که این مقامات دنیوی هم چیز دهن سوزی نیست برای این که این قدر مسؤولیت‌هایش شدید و غلیظ است که انسان تا می‌تواند باید خودش را کنار بکشد مگر یک وظیفه‌ای به گردنش واجب بشود. آقای بروجرودی اعلی الله مقامه می‌گویند وقتی از یک طلبه خیلی ناراحت می‌شده می‌فرموده خدا مرجعت بکند و مرحوم استاد آقای حائری قدس سره می‌فرمودند و نوشتند: وقتی به من می‌گفتند یک فتوا بده مو بر بدنم راست می‌شد که می‌خواهم فتوا بدهم. با آن دقتی که ایشان داشت، با آن کار و فعالیتی که در فقه کرده بود ولی این جوری بود. این ریاست‌ها، این‌ها همه غیر از مشکل و این که پاسخ خدای متعال را انسان باید بدهد چیزی در آن نیست.
حالا حضرت می‌فرماید به حسب این نقل که شمایی که به حالت شیخوخیت هستید و صاحب عقل و اندیشه هستید به فریاد این آدم‌های جاهل و طلاب ریاست برسید. اگر این کار را نکنید همه‌تان مشمول لعنت می‌شوید. «أَوْ لَتُصِیبَنَّکُمْ لَعْنَتِی أَجْمَعِینَ» خب این روایت شریفه هم تمام است و افرادی که در سند هستند جز سهل بن زیاد، این‌ها ثقات هستند. در سهل بن زیاد کلام زیاد هست. این هم روایتی است که مرحوم امام رضوان الله علیه بیان فرمودند.
خب این روایاتی که خواندیم مرحوم شهید ثانی قدس سره در شرح لمعه یعنی الروضة البهیة بعد از این که یک آیه را ذکر می‌کنند، یک روایت نبوی هم ذکر می‌کنند، می‌فرمایند ائمه علیه السلام هم در این باب فرمایشاتی دارند، دیگر آن فرمایشات را نقل نمی‌کند بلکه این جوری می‌فرماید:
«و من طُرق اهل البیت فیه ما یُقْسَمُ الظهور.» می‌فرماید در روایات اهل بیت و ... اهل‌بیت در باب امر به معروف و نهی از منکر روایتی وارد شده که کمر آدم را می‌شکند. «یقسم الظهور» کمرها را می‌شکند. برای این که خیلی این‌ها لحن‌های شدیدی است. «لَتُصِیبَنَّکُمْ لَعْنَتِی أَجْمَعِینَ» یا آن روایاتی که خواندیم.
مرحوم سلطان که از محشین مدقق شرح لمعه هست دو احتمال داده در این قَسْم ظهور؛ یکی همین معنای ظاهری که آدم هم می‌فهمیم. معنای دوم «أی یکسر لثقله الظهور أو یکسر ظهور المخالفین» یعنی کمر مخالفین را می‌شکند. چرا؟ شاید و الله العالم نظر این بزرگوار این باشد که اگر ما امر به معروف و نهی از منکر بکنیم کمر مخالفین می‌شکند. یعنی وقتی همه به این وظیفه عمل بکنند، بمبارانی از امر و نهی و ارشاد و موعظه و این‌ها بر سر مخالفین فرود خواهد آمد که کمر آن‌ها شکسته خواهد شد. و این یک راهی است برای این که شما بتوانید مخالفین را از بین ببرید.
پس بنابراین حالا «یقسم الظهور» یا ظهور خود ماها؛ چون تکلیف بسیار سنگینی است. یا این امر به معروف چیزی است که «یقسم ظهور المخالفین» خب این روایاتی که داشتیم.

اشکال سندی به مجموع روایات

شما دیدید که اکثر این روایات اگر نگوییم کلش، اشکالات سندی در آن بود. آیا ما راه‌حلی داریم برای برون رفت از این اشکال؟

جواب‌های اشکال سندی

سه راه حل وجود دارد که این را عرض می‌کنیم که فردا وارد مباحث دیگر بشویم.

جواب اول

راه اول این است که خب بسیاری از این‌ها در کافی شریف بود و از راه کافی ما حجت بدانیم که این مبنایی است.

جواب دوم

راه دوم این است که بگوییم این روایات لکثرتها تواتر اجمالی دارد. چون چهارده تا روایت صاحب جواهر ذکر کرده، ده‌ها روایت دیگر هم در باب اول، دوم، سوم، چهارم و غیر ذلک در وسائل و جامع الاحادیث شیعه، که این‌ها ناقل از کافی و استبصار و تهذیب و من لایحضر و این‌ها است. یک انبوه فراوانی است که همه این‌ها در دلالت بر این مسأله مشترک هستند. علم اجمالی پیدا می‌کنیم که همه این‌ها دروغ نیست، همه این‌ها جعل نشده. بنابراین تواتر اجمالی پیدا می‌کنم. و لعل به خاطر همین تواتر اجمالی هم هست که مثل صاحب جواهری به اسناد این روایات که حسن و موثق و صحیح است اصلاً اشاره نفرموده استغنائاً عن ذلک.

جواب سوم

راه سوم این است که بگوییم همه این روایات در این مضمون واحد شریک هستند. بنابراین همان بیانی که در باب تواتر وجود دارد که به حساب احتمالات ظنی که از این روایت پیدا می‌شود، یک احتمال خلاف در آن هست، هر روایتی یک احتمالی را برای مطابقت با واقع ایجاد می‌کند. این احتمالات هر چه بیشتر می‌شود محتمل یعنی صدور را اقوی می‌کند، احتمال خطا را کاهش می‌دهد تا جایی که به یقین می‌رسد یا به اطمینان می‌رسد. سرّ این که تواتر یوجب القطع، حساب احتمالات است. همان حساب احتمالات ریاضی آن موجب این است که تواتر ایجاب قطع می‌فرماید. این جا هم پنجاه روایت، شصت روایت دلالت می‌کند بر اهتمام شارع. این پنجاه، شصت روایت این اهتمام را می‌کند چه؟ به حسب حساب احتمالات می‌کند امری که نطمئن به القلب أو یقطع به القلب.
فرق این بیان با بیان قبل این است که در بیان قبل ما توجه به مضمون نمی‌کنیم بلکه می‌گوییم این جمع غفیر از نقل‌ها نمی‌شود باطل باشد ولو یک ما به الاشتراک واحد هم نداشته باشد. در تواتر اجمالی لازم نیست ما به الاشتراک واحد داشته باشیم. یکی از این‌ها صادر شده. البته این جا می‌خواهیم از آن استفاده بکنیم می‌گوییم حالا که یکی صادر شده، آن یکی که صادر شده حتماً این دلالت در آن هست. آن یکی که صادر شده که نمی‌دانیم کدام است، آن یکی غیرمعین یا آن چند تای غیرمعین که صادر شده چون همه این‌ها این مضمون را دارند، پس آن‌ها هم دارند. پس ما به کدام تکیه می‌کنیم؟ به همان که می‌دانیم صادر شده ولی معیَّن نیست مثل ... می‌ماند. به آن اشاره می‌کند و می‌گوید آن که صادر شده و در این مجموعه وجود دارد آن دلالت می‌کند بر اهتمام شارع. در این بیان این کار را نمی‌کنیم که آن روایت...، نه می‌گوییم همه این‌ها هر کدام به نوبه خود یک بخشی از احتمال را در ذهن ما ایجاد می‌کند. آن روایت ذره احتمال، آن روایت یک ذره احتمال، آن روایت یک ذره احتمال، این احتمالات متراکم می‌شود و در نفس اطمینان حاصل می‌شود. پس بنابراین چند تا راه شد تا این جا؟ سه راه.
أما الطریق الرابع که آن هم مهم است إن شاء الله فردا یکشنبه آن را عرض می‌کنیم.
و صلی الله علی محمد و آله.

جلسه ششم

بسمه تعالی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
قبل از شروع در بحث هدیه می‌کنیم به روح استاد معظم‌مان مرحوم آیت‌الله خزعلی که ما مدتی مکاسب را خدمت ایشان تلمذ کردیم، ثواب یک حمد و سه بار سوره مبارکه توحید که ثواب یک ختم قرآن دارد با یک صلوات.
کلام در روایتی بود که صاحب جواهر قدس سره برای اثبات اهتمام شارع به مسأله امر به معروف و نهی از منکر در جواهر نقل فرمودند.
ادامه بحث در اهمیت امر به معروف و نهی از منکر:

حدیث دهم

« وَ بِإِسْنَادِهِ قَالَ: وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع بِئْسَ الْقَوْمُ قَوْمٌ یَعِیبُونَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ. » این روایت را صاحب وسائل در باب اول از ابواب امر به معروف، حدیث دوم نقل فرموده است.
«وَ بِإِسْنَادِهِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع ...
حدیث اول این است:
«مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْکُلَیْنِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الزُّهْرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ وَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: وَیْلٌ لِقَوْمٍ لَا یَدِینُونَ اللَّهَ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ. وَ رَوَاهُ الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ فِی کِتَابِ الزُّهْدِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ مِثْلَه‏.» بعد صاحب وسائل می‌فرماید حسین بن سعید در کتاب زهد، که این کتاب زهد حسین بن سعید بحمدالله وجود دارد و چاپ هم شده. «عن علی بن النعمان مثله» یعنی ایشان نقل می‌کند از علی بن نعمان مثل همین. یعنی عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الزُّهْرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ تا آخر....
بعد می‌فرماید: «و باسناده قال: قال» در این به اسناده‌ای‌ها معمولاً دأب صاحب وسائل وقتی از کلینی می‌کند که حدیث قبل از کلینی است، این جور نیست. این جا باید بفرماید: «و بالاسناد»، یعنی همان اسناد قبلی که در حدیث اول بود، باز کلینی این روایت را از ابوجعفر امام باقر سلام الله علیه نقل فرموده: «بِئْسَ الْقَوْمُ قَوْمٌ یَعِیبُونَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ.» خب این روایت هم دلالتش روشن است که ...
سؤال: ...
جواب: خود کافی هم دارد باسناده؟ آن جا اگر باسناده باشد پس باید ببینیم آن به چه کسی برمی‌گردد.
سؤال: قبلش همین حدیثی است که خواندید الان.
جواب: پس لابد آن جا یعنی به محمد بن یحیی مثلاً برمی‌گردد. یعنی این محمد بن یحیی به همین سندی که آن جا نقل کرده، این جا هم نقل می‌کند.
الان این جا مجمل است. باید این جا تذکر داده بشود که معلوم بشود که چه جور است. این جوری که صاحب وسائل نقل کرده مجمل است. خیال انسان می‌کند که خود ایشان دارد می‌گوید باسناده، با این که در خود کتاب شریف کافی است «باسناده». وقتی باسناده شد دیگر به کلینی برنمی‌گردد، به «من ینقل عنه الکلینی» برمی‌گردد که محمد بن یحیی اشعری قمی باشد.
خب این روایت دلالتش که روشن است که بئس القوم، قومی که عیب می‌شمارند امر به معروف و نهی از منکر را.
سؤال: ...
جواب: بله ولی این جا که صاحب وسائل بگوید: و به اسناده، نگوید در خود کلینی، باید بگوید محمد بن یعقوب قال: و باسناده. که معلوم بشود آن جا این جوری است.
و اما از نظر سند مشکل دارد به خاطر این که سند می‌رسد به ابوسعید زهری و ابوسعید زهری لم یثبت توثیقه. از عامه است و توثیق ایشان هم ثابت نشده.
ولی از نظر ما، از جهت این که در کافی شریف روایت شده اعتبار دارد.

حدیث یازدهم

«و قال هو ایضاً و الصادق.
یعنی ابوجعفرٍ الباقر(ع) و الصادق علیهما السلام.
وَیْلٌ لِقَوْمٍ لَا یَدِینُونَ اللَّهَ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ. » که همین حدیث یک همین باب یک باشد.
«ویل» اسم چاه یا حفره‌ای است در نار؛ در جهنم. «ویلٌ لقومٍ» که «لایدینون الله» یعنی لایعبدون الله بهذه العبادة. مرحوم مجلسی دوم در ملاذ الاخیار این جور معنا کردند. «لایدینون الله أی لایعبدون الله بهذه العبادة». ویل لقومٍ که پرستش نمی‌کنند خدای متعال را به امر به معروف و نهی از منکر. این از آن روایاتی است که ان شاء الله در بحث‌های آتیه می‌آید که دلالت می‌کند بر این که امر به معروف یک امر عبادی است نه توصلی. یعنی باید به قصد قربت امر به معروف کرد و نهی از منکر کرد. چون «ویلٌ لقومٍ» که پرسش نمی‌کنند خدای متعال را، نه انجام نمی‌دهند. نه، پرستش نمی‌کنند. بنابراین اگر کسی امر به معروف بکند اما به قصد قربت نباشد؛ ریائاً باشد یا اهداف دیگری داشته باشد، این مشمول این حدیث شریف می‌شود که وَیْلٌ لِقَوْمٍ لَا یَدِینُونَ اللَّهَ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ.
سؤال: یعنی این یک مجموعه‌ای است که ...
جواب: اگر لایعبدون معنا کنیم، این است. اما اگر لایدینون را معنا این جوری کنیم؛ یعنی این را دین خودشان قرار نمی‌دهند. خب دین خودشان یعنی به عنوان دین آن را تلقی نمی‌کنند. خب بله آن دیگر دلالت نمی‌کند. چون هم توصلیات را ما جزو دین‌مان می‌دانیم و هم تعبدیات را جزو دین خودمان می‌دانیم. این که عرض کردم مجلسی این جور معنا کرده عنایت داشتم که ایشان «لایدینون الله» را معنا فرموده «لایعبدون الله». اگر این جور معنا بکنیم، این دلالت می‌کند بر این که امر به معروف و نهی از منکر امر عبادی است نه توصلی. اما اگر «لایدینون الله» را این طور معنا کنیم دلالت نمی‌کند. بحث این که این جور باید معنا کنیم یا آن جور ان شاء الله در موقعی که آن فرع عنوان می‌شود آن جا متعرض می‌شویم. این جا حالا چه این جور معنا بشود، چه آن جور معنا بشود، علی أی حال بر آن مدعا که اهتمام شارع است بر مسأله امر به معروف، آن مدعا را اثبات می‌کند. سند این روایت هم باز مشتمل بر همان ابوسعید زهری است و از این جهت محل اشکال هست.

حدیث دوازدهم

به حسب ترتیبی که در جواهر هست.
«و قال الصادق(ع) ایضاً، یعنی علاوه بر آن حدیث‌های قبل این را هم امام صادق سلام الله علیه فرموده است:
إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ خَلقَانِ مِنْ خَلقِ اللَّهِ یا «خُلُقَانِ مِنْ خُلُقِ اللَّهِ»، هر دو خوانده شده فَمَنْ نَصَرَهُمَا أَعَزَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ خَذَلَهُمَا خَذَلَهُ اللَّهُ تعالی.» امر به معروف و نهی از منکر دو خلق از خلق‌های خدا هستند. اگر خَلق بخوانیم. خب یعنی چه دو خَلق از خلق‌های خدا هستند؟ بالاخره برای این که امر یک امر وجودی است دیگر. این، یک کار وجودی است که از انسان سر می‌زند. نهی هم از یک کار وجودی است که از خدا سر می‌زند. هر امر وجودی مخلوق خدای متعال است. ولو از ما سر می‌زند ولی مخلوق خدای متعال است و ما فاعل منه الوجود نیستیم. ما به الوجود هستیم. ما به الوجودش خدای متعال است. ما یک عِداد داریم، دخالت داریم فلذا به ما هم نسبت داده می‌شود اما مخلوق خدای متعال هستیم. هر کاری هم که انسان می‌کند مخلوق خدای متعال است.
خب «خَلقان من خلق الله»، طبق این معنا خب درسته. «و من نصرهما اعزه الله» حالا هر کسی این خلق خدا را عزیز بشمارد و کسی این را یاری کند خدا او را عزیز خواهد کرد. «و من خزلهما خزله الله». دلالتش بر مدعا واضح است.
یا «خُلقان من خُلق الله». خب خود خدای متعال یکی از صفاتش این است که آمر به معروف و ناهی از منکر است. این از صفات خدا است، از خلق خدای متعال است حالا خُلق نه به معنایی که در مورد ما هست که ملکه باشد، فلان باشد، از این‌ها باید تجرید کنیم. مثل این که سمیع و بصیر است چه جور تجرید می‌کنیم از آن چه که مناسب مقام ربوبی نیست، «خُلق» هم همین جور است. این خُلق خداست از آن چه که مناسب مقام ربوبی نیست تجریدش می‌کنیم ولی درست است بگوییم این خُلق خدای متعال است. خب چون خدای متعال هم امر می‌فرماید، امر به معروف می‌فرماید، نهی از منکر می‌فرماید بنابراین می‌شود گفت خُلقان مِن خُلق الله.
سؤال: ...
جواب: خیلی خب حالا آن جا، این جا که نیست.
سؤال: ...
جواب: نه، حالا این احتمالش می‌آید، اما این روایت آخری است.
در این جا در تفسیر نفحات الرحمان بعد از این که این روایت را در ذیل آیه شریفه نقل می‌کند می‌فرماید:
«أقول یحتمل أن یکون المراد من قوله خلقان من خلق الله أنّهما حکمان من احکام الله.
ما تا حالا چه جور معنا کردیم؟ ما معنا کردیم خود امر و نهی‌ای که از ماها سر می‌زند، از مکلَّفین. گفتیم این‌ها خلق خداست ولو از مکلف سر بزند. یا امر و نهی‌ای که خود خدای متعال می‌کند، خود امر و نهی‌ای که از خدا صادر می‌شود، این هم خُلقان من خُلق الله. ایشان می‌گوید نه، احکام این‌ها. یعنی این که واجب است امر به معروف، واجب است نهی از منکر. مستحب است امر به معروف در مستحبات. مستحب است نهی از منکر در مکروهات. این احکام مجعوله از طرف خدا می‌فرماید که ممکن است این‌ها مقصود باشد. أنّهما حکمان من احکام الله. این وجود امر به معروف و نهی از منکر، دو تا از احکام الهی هستند. این یک احتمال.
أو أنّهما موجودان من الموجودات الجوهریة فی عالم الصور یظهران فی القیامة بصورتهم المثالیة کما تظهر الصلاة و الصوم بصورةٍ و القرآن بصورةٍ.» یک دید عرفانی به این روایت ایشان دارند در ذیل و آن این است که همان طور که نماز یک صورت برزخی و مثالی دارد که در عالم بزرخ، در قیامت، به صورت شاب کذایی ظاهر می‌شود و مونس انسان در قبر است، نماز انسان است. صوم یک صورت مثالیه دارد که به آن صورت در می‌آید که با انسان مأنوس می‌شود. ایشان می‌فرماید که ممکن است مقصود از خلقان من خلق الله این باشد که این امری که شما دارید می‌کنید، این نهی‌ای که شما می‌فرمایید این در عالم برزخ، در عالم قیامت به یک شکل آخری در می‌آید که این‌ها ممکن است رابطه‌های فیزیکی هم حتی داشته باشند. همان طور که در روایات هست که الوضوء علی وضوء نورٌ علی نور. یا فرموده وضو نور است که بعضی اساتید ما دام ظله شاید می‌فرمودند کسی سراغ دارند که وقتی وضو می‌گیرد آن نور را می‌بیند که ایجاد دارد می‌شود. آن نوری که ایجاد می‌شود. یعنی با همین چشمِ سر آن نور ایجاد شده را می‌بیند که در روایات هست، نورٌ.
خب این امر ممکن است یک صورت برزخی داشته باشد، نهی یک صورت برزخی داشته باشد که به آن می‌‌گویند صورت مثالی و آن مقصود روایت شریفه باشد. این‌ها همه احتمالاتی است که ممکن است ولو خلاف ظاهر است. ظاهر امر این است که خود امر به معروف و نهی از منکر خَلقان یا مِن أخلاق الله. این که مِن أخلاق الله باشد یؤیده این روایت که در مجامع حدیثی ندیدیم ولی فاضل مقداد در آیات الاحکامش که کنز العرفان باشد، جلد 1، صفحه 405 می‌فرماید:
«وَ قَالَ عَلِیٌّ ع هُمَا خُلُقَانِ مِنْ أَخْلَاقِ اللَّه‏ تعالی.
روایت را از امیرالمؤمنین نقل کرده نه از امام صادق که به این شکل:
ثم قال قدس سره کفی بذلک فضیلةً لمن اتصف بهما.» این کسی که آمر به معروف و ناهی از منکر باشد متصف به اخلاق خدا شده، تحلی به اخلاق خدای متعال کرده و کفی له فضیلةً.
خب این هم تأیید می‌کند که آن را خُلُق بخوانیم. این روایت در مجامع حدیثی ما نیست. محقق کتاب کنز العرفان هم آدرس داده به مستدرک الوسائل و اشتباه است چون در مستدرک الوسائل همین حدیث ما ذکر شده؛ همین چیزی که این جا بود و الا این حدیث در مستدرک الوسائل هم علی ما تفحصتُ نیست.
سؤال: ...
جواب: بله آن به مستدرک الوسائل آدرس داده.
این به خدمت شما عرض شود پس این هم حدیث دوازدهم.
سؤال: ...
جواب: خب این جا یک قرینه‌ای وجود دارد یعنی از آن خَلق‌های شریف خدا هست. مثل این که می‌گوییم انسان‌ها مخلوق خدا هستند، خدمت به آن‌ها خیلی خوب است. معنایش این است به شمر بن ذی الجوش هم خوبه؟ آن قرینه عقلیه وجود دارد یعنی یک قید لبّی دارد این‌ها دیگر. معلوم است که امر به معروف و نهی از منکر دو خَلق خدا هستند که خلق‌های شایسته‌ای هستند. چون باعث می‌شود دین خدا منتشر بشود، باعث می‌شود مردم از ضلالت و ... و جهنم و نار و این‌ها نجات پیدا کنند. باعث می‌شود مردم در مفاسد نیفتند و هکذا و هکذا. آن قرینه لبیه وجود دارد.
سؤال: نصرت را باید به معنای ایجاد بگیریم.
جواب: نه، اعم است. هم ایجاد است، هم این که اگر دیگران را تشویق کنیم که آن‌ها هم امر به معروف و نهی از منکر بکنند. آن‌ها را تحریک کنیم، تشویق کنیم که آن‌ها هم امر به معروف و نهی از منکر کنند. چه خودمان انجام بدهیم، این تعزیز و نصرت است. چه این که دیگران را وادار کنیم، تشویق کنیم به انجام دادن، این هم نصرت امر به معروف است.
خب این روایت شریفه هم مشکله‌اش این است که مرسل است. حداقل این اشکال را دارد چون سند می‌رسد: «عن یعقوب بن یزید، رفعه قال قال ابوجعفر(ع)».
بنابراین اشکال ارسال را دارد که مرسل هست منتها باز از راه کافی هم که نمی‌توانیم تصحیحش کنیم چون این روایت از ثواب الاعمال صدوق است منتها بعد ایشان می‌فرماید: و رواه الکلینی عن عدة من اصحابنا عن احمد بن ابی‌عبدالله عن یعقوب بن یزید. بنابراین یعقوب بن یزید باز رفعَه دارد. بنابراین نقل کافی هم این اشکال دارد مگر این که به همان شکلی که گفتیم مسأله را حل کنیم. خب این هم روایت دوازدهم.

حدیث سیزدهم

«قال الباقر(ع): قَالَ مَنْ مَشَى إِلَى سُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّه‏ وَ وَعَظَهُ وَ خَوَّفَهُ کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ الثَّقَلَیْنِ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ مِثْلُ أَعْمَالِهِمْ إلا الامام(ع).» خب این یک امر به معروف و نهی از منکر خاص است که «مَشَى إِلَى سُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّه‏ وَ وَعَظَهُ وَ خَوَّفَهُ» این مثل اجر جن و انس را دارد. تمام جن و انس. یک چنین اجری را به چنین آدمی می‌دهند که از جان خودش گذشته و در راه امر به معروف مثلاً دارد می‌رود این کار را بکند. «و مثل اعمالهم» اجرشان را که دارد هیچی، مثل اعمال‌شان را هم دارد. نکته در این هست. خب اجرشان می‌دهند. حور و غلمانی که به آن‌ها می‌دهند به این می‌دهند. بهشتی که به آن‌ها می‌دهند به این می‌دهند. اما خود آن عمل‌ها هم که در قیامت آن عمل‌ها هم مجسم می‌شود، با انسان خواهد بود، مثل عمل آن‌ها هم برای این خواهد بود. اگر آن نماز به صورت کذا می‌شود، این مثل آن پیدا خواهد کرد.
خب عمل جن و انس حتی عمل پیامبر؟ حتی اعمال ائمه علیهم السلام؟ حتی عمل‌های آن‌ها؟ مثل عمل‌های آن‌و مثل اجر آن‌ها هم به این می‌دهند؟ نه دیگر «إلا الامام». مثل عملِ مردم اجر آن‌ها هست اما دیگر حساب پیامبر و امام که ...، این جا امام ذکر فرموده یا معنای عام امام مقصود است که شامل پیامبر(ص) می‌شود یا اگر امام را در مقابل پیامبر بگریم قهراً به أولویت این مسأله از آن فهمیده می‌شود. این کلمه «إلا الامام» البته گفتند که در خود کافی شریف نیست. یا در خود منبع نیست.
خب این روایت هم که روایت سیزدهم باشد. در این روایت سیزدهم که صاحب وسائل آن را در 496، حدیث یازدهم. باب 3 از ابواب امر به معروف، حدیث یازدهم:
«مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ فِی آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ رِوَایَةِ أَبِی الْقَاسِمِ بْنِ قُولَوَیْهِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: مَنْ مَشَى إِلَى سُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ وَعَظَهُ وَ خَوَّفَهُ کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ الثَّقَلَیْنِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ مِثْلُ أَعْمَالِهِمْ.» این جا دارد «و مثل اعمالهم» و دیگر «إلا الامام» را ندارد. این «إلا الامام» را یا صاحب جواهر اضافه فرموده برای دفع اشکال و یا این که نسخه ایشان در مستطرفات سرائر مثلاً «إلا الامام» داشته.
این روایت از دو جهت محل اشکال است سنداً. یکی از جهت ارسال «من إبن ادریس الی ابی القاسم بن قولویه» چون مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ فِی آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ رِوَایَةِ أَبِی الْقَاسِمِ بْنِ قُولَوَیْهِ، فاصله بین ابن ادریس و أبو القاسم بن قولویه، فاصله‌ای است که بدون واسطه ایشان نمی‌تواند نقل بکند. چون این ابوالقاسم بن قولویه استاد شیخ مفید است. خب ابن ادریس متأخر است از حتی شیخ طوسی و بعد. ابن ادریس نوه شیخ طوسی ممکن است باشد. چون در بعضی کلمات شاید جدّ تعبیر بکند از شیخ طوسی. بنابراین ایشان بلاواسطه نمی‌تواند از استاد شیخ مفید مطلب نقل بکند. بنابراین، این جا یک ارسالی وجود دارد.
ارسال دوم؛ «نقلاً من روایة أبی القاسم بن قولوله عن جابر». خب خود ابوالقاسم بن قولویه که استاد شیخ مفید است چطور می‌تواند بدون سند از جابر نقل بکند که جابر از اصحاب امام باقر علیه السلام و ائمه قبل است. بنابراین دو ارسال در این روایت وجود دارد. «من ابن ادریس الی صاحب الکتاب» که ابن قولویه باشد، «و من ابن قولویه الی جابر» که راوی است از امام علیه السلام. این دو تا اشکال.
ما نسبت به ارسال اول عرض کردیم بارها این مناقشه مندفع است. و مرحوم محقق خویی هم گاهی فرمودند این روایاتی که ابن ادریس در پایان سرائر که مستطرفات سرائر باشد نقل می‌کند بعضی جاها فرمودند این‌ها معتبر است و اشکال سندی نکردند، بعضی جاها هم فرمودند نه این‌ها معتبر نیست چون ما اسناد ابن ادریس را تا آن کتاب‌ها نمی‌دانیم الا یک کتابش و آن روایاتی است که از کتاب مشیخه محمد بن علی بن محبوب نقل می‌کند. آن فقط معتبر است از بین آن کتاب‌هایی که ایشان گلچین کرده و استطراف فرموده. علتش هم این است که آن کتاب محمد بن علی بن محبوب، ابن ادریس می‌فرماید به خط شیخ طوسی پهلوی من هست. از آن طرف اسناد خود شیخ طوسی به محمد بن علی بن محبوب هم تمام است، پس بنابراین، این تمام می‌شود. اما بقیه چون سندها را نمی‌دانیم از این جهت محل اشکال است و درست نیست.
اما روی آن مبنایی که خود ایشان یاد ما دادند در رجال که محتمل الحس و الحدس باشد، خدمت ایشان عرض می‌کنیم که خب این إخبار جناب ابن ادریس به این که این کتاب ابن قولویه هست، آن کتاب فلانی هست، این‌ها همه محتمل الحس و الحدس هست در آن اعصار و در آن ازمنه که حالا دیگر پیاز داغ‌ها و توضیح و این‌هایش را می‌دانید دیگر. از این جهت از باب إخبار محتمل الحس و الحدسِ جناب إبن ادریس ما می‌پذیریم که ایشان می‌فرماید در این کتاب است.
سؤال: ...
جواب: بارها توضیح دادیم بعد تشریف بیاورید. سند درست نمی‌کند. این جوری می‌شود که اگر واقعاً ابن ادریس ثقةٍ عن ثقة به او خبر داده باشند، استاد از استاد، کابرٍ عن کابر به تعبیر ایشان خبر داده باشند، پس ایشان این که این کتاب برای ایشان هست، این را به چه وسیله‌ای احراز فرموده و به دست آورده؟ از راه حس، چون این راه راه حسی است. پس محتمل است که ابن ادریس از این راه معنعن ثقات به دست آورده باشد. همین، احتمال است. یک احتمال متوفری است. محتمل است از راه معنعن ثقات به دست آورده باشد که این راه حسی درست معتبر است. محتمل است نه، حدس زده که برای ایشان است، محتمل است طریق غیر صحیح داشته باشد. هر جا خبری محتمل الحس و الحدس بود به شرط این که مخبَرٌبه امر حسی باشد و به شرط این که آن احتمال حسیت یک امر نیشقولی نباشد، عقلایی و متوفر باشد، عقلاء یعتمدون بر این خبر و دیگر لایتفحصون از این که این آقا حدس زده یا این که طریق متعبر داشته. این جا هم همین جور است.
و اما آن ارسال دوم راه حلی برای آن نداریم. چون نمی‌دانیم جناب ابوالقاسم بن قولویه به نحو جزم اسناد داده به جابر یا گفته رُوی عن جابر. آن در دست ما نیست. اگر ایشان هم گفته بود قال جابر، آن جا هم درست می‌شد اما آن چون دست ما نیست نمی‌دانیم. عن جابر یعنی رُوی عن جابر.
سؤال: ...
جواب: کتاب اختصاص، معلوم نیست مال شیخ مفید باشد. از کتبی است که آقای خویی قبول ندارند برای شیخ است. این اختصاص موجود.
خب پس بنابراین این روایت بالاخره محل اشکال واقع می‌شود و راه حلی فعلاً نداریم به خاطر ارسال دومش.
سؤال: ...
جواب: ندارد. چون اصلاً نمی‌دانیم جزماً نسبت داده باشد. گفته عن فلان. روایت شده از او. خب روایت شده به چه واسطه‌ای؟ روایت اعم از این است که به سند درست یا سند غیردرست. آن جا که اسناد می‌دهد خودش راوی است. می‌گوید او گفت. آن جا می‌گوید از او نقل شده. خب از او نقل شده، چه کسی ناقل است؟ ممکن است ناقل یک آدم غیرثقه‌ای باشد.

حدیث چهاردهم

آخرین حدیثی که صاحب جواهر قدس سره طرح فرموده است که می‌شود روایت چهاردهم:
«و قال الصادق (ع): مَا أَقَرَّ قَوْمٌ بِالْمُنْکَرِ بَیْنَ أَظْهُرِهِمْ لَا یُغَیِّرُونَهُ إِلَّا أَوْشَکَ أَنْ یَعُمَّهُمُ اللَّهُ بِعِقَابٍ مِنْ عِنْدِهِ.» «أقرّ» این جا به معنای إعْتَرَفَ نیست. یعنی اعتراف کند بالمنکر بین اظهرهم. «أقرّ» یعنی ترکه قاراً. یعنی او را پابرجا قرار می‌دهد، آن را تغییر می‌دهد. «احلاً» یعنی جعله فی محله. «احل الله البیع» معنایش آقای شیخ محمدحسین فرموده معنایش این نیست که خدا حلال کرده، مثل این که می‌گوییم مثلاً فرض کنید فلان کار را خدا حلال کرده. «احل الله البیع» یعنی جعله فی محله. این جا هم «ما أقرّ قومٌ بالمنکر بین اظهرهم» یعنی «ما ترک قومٌ» منکری که در روبروی آن‌ها و پیش روی آن‌ها و در محضر آن‌ها است و در جامعه آن‌ها است، آن‌ها را پابرجا قرار نداده است و تغییر نداده است الا این که نزدیک است که خدای متعال آن‌ها را به یک عقابی از پیش خودش عقاب بفرماید و شامل بفرماید.
این حدیث چهاردهم که این هم خب دلالتش واضح است و قوی است.
صاحب وسائل هم در 498 این روایت را نقل فرموده. حدیث 3 از باب چهار:
«وَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعْدٍ یعنی علی بن ابراهیم عن سعد عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ رَفَعَهُ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(ع)...
خب هم مرسل است چون «رفعه» و هم مشتمل بر محمد بن سنان است که فی محمد بن سنان بحثٌ طویلٌ که ان شاء الله یک جایی که امر فقط دائرمدار ایشان شد باید بحث مفصلش را انجام بدهیم.
در پایان که صاحب جواهر چهارده روایت ذکر فرمود، این جا یک روایت دیگری مرحوم امام در تحریر الوسیله اضافه فرمودند. مرحوم امام هم این جا روایات را مفصل آوردند. معمولاً فقها یک چند روایات در ابتدای این بحث به خاطر اثبات اهتمام شارع بیان فرمودند. مرحوم امام هم تقریباً مفصل است، صاحب جواهر هم دأبش نیست ولی این جا چون امر مهم بوده چهارده روایت از برای این مسأله بیان فرموده. مرحوم امام یک روایت اضافه کردند. بین نقل مرحوم امام و نقل صاحب جواهر این است که بعضی از آن‌هایی که در جواهر هست در تحریر هم آمده ولی یک روایت در تحریر آقا آوردند که صاحب جواهر نیاورده. این روایت را هم عرض می‌کنیم.

حدیث پانزدهم

در تحریر الوسیله آخرین روایت را این فرموده و در وسائل هم ۴۷۹، حدیث هشت، باب ۱ آمده:
«و عنهم یعنی عن العدة عَنْ سَهْلٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِینٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: کَتَبَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِلَی الشِّیعَةِ- لِیَعْطِفَنَّ ذَوُو السِّنِّ مِنْکُمْ وَ النُّهَی عَلَی ذَوِی الْجَهْلِ وَ طُلَّابِ الرِّئَاسَةِ أَوْ لَتُصِیبَنَّکُمْ لَعْنَتِی أَجْمَعِینَ.» حضرت صادق سلام الله علیه به حسب این نقل برای شیعه نوشتند که باید «لیعطفن»، باید توجه کنند کسانی که ذوو السن از شما هستند، پا به عمر گذاشتند، سن‌شان بالا رفته، تجربه دارند، حرف‌شنوی مردم از آن‌ها دارند. بالاخره به مقام شیخوخیت رسیدند و یک جایگاه این چنینی در بین مردم دارند، «و النهی» کسانی که این چنین هستند و صاحب نُهی. «نُهی» یعنی عقل. و صاحب عقل و اندیشه هستند، این‌ها توجه بکنند و دلسوزی داشته باشند برای کی؟ «علی ذوی الجهل» بر شیعه‌ها و موالیان ما یا مردمی که خلاصه جاهل و نادان هستند، «و طلاب الریاسة» این‌هایی که دنبال ریاست و مقامات دنیوی هستند یا مقامات گاهی هم غیردنیوی هستند ولی خیال می‌کنند به خدمت شما عرض شود که این مقامات دنیوی هم چیز دهن سوزی نیست برای این که این قدر مسؤولیت‌هایش شدید و غلیظ است که انسان تا می‌تواند باید خودش را کنار بکشد مگر یک وظیفه‌ای به گردنش واجب بشود. آقای بروجرودی اعلی الله مقامه می‌گویند وقتی از یک طلبه خیلی ناراحت می‌شده می‌فرموده خدا مرجعت بکند و مرحوم استاد آقای حائری قدس سره می‌فرمودند و نوشتند: وقتی به من می‌گفتند یک فتوا بده مو بر بدنم راست می‌شد که می‌خواهم فتوا بدهم. با آن دقتی که ایشان داشت، با آن کار و فعالیتی که در فقه کرده بود ولی این جوری بود. این ریاست‌ها، این‌ها همه غیر از مشکل و این که پاسخ خدای متعال را انسان باید بدهد چیزی در آن نیست.
حالا حضرت می‌فرماید به حسب این نقل که شمایی که به حالت شیخوخیت هستید و صاحب عقل و اندیشه هستید به فریاد این آدم‌های جاهل و طلاب ریاست برسید. اگر این کار را نکنید همه‌تان مشمول لعنت می‌شوید. «أَوْ لَتُصِیبَنَّکُمْ لَعْنَتِی أَجْمَعِینَ» خب این روایت شریفه هم تمام است و افرادی که در سند هستند جز سهل بن زیاد، این‌ها ثقات هستند. در سهل بن زیاد کلام زیاد هست. این هم روایتی است که مرحوم امام رضوان الله علیه بیان فرمودند.
خب این روایاتی که خواندیم مرحوم شهید ثانی قدس سره در شرح لمعه یعنی الروضة البهیة بعد از این که یک آیه را ذکر می‌کنند، یک روایت نبوی هم ذکر می‌کنند، می‌فرمایند ائمه علیه السلام هم در این باب فرمایشاتی دارند، دیگر آن فرمایشات را نقل نمی‌کند بلکه این جوری می‌فرماید:
«و من طُرق اهل البیت فیه ما یُقْسَمُ الظهور.» می‌فرماید در روایات اهل بیت و ... اهل‌بیت در باب امر به معروف و نهی از منکر روایتی وارد شده که کمر آدم را می‌شکند. «یقسم الظهور» کمرها را می‌شکند. برای این که خیلی این‌ها لحن‌های شدیدی است. «لَتُصِیبَنَّکُمْ لَعْنَتِی أَجْمَعِینَ» یا آن روایاتی که خواندیم.
مرحوم سلطان که از محشین مدقق شرح لمعه هست دو احتمال داده در این قَسْم ظهور؛ یکی همین معنای ظاهری که آدم هم می‌فهمیم. معنای دوم «أی یکسر لثقله الظهور أو یکسر ظهور المخالفین» یعنی کمر مخالفین را می‌شکند. چرا؟ شاید و الله العالم نظر این بزرگوار این باشد که اگر ما امر به معروف و نهی از منکر بکنیم کمر مخالفین می‌شکند. یعنی وقتی همه به این وظیفه عمل بکنند، بمبارانی از امر و نهی و ارشاد و موعظه و این‌ها بر سر مخالفین فرود خواهد آمد که کمر آن‌ها شکسته خواهد شد. و این یک راهی است برای این که شما بتوانید مخالفین را از بین ببرید.
پس بنابراین حالا «یقسم الظهور» یا ظهور خود ماها؛ چون تکلیف بسیار سنگینی است. یا این امر به معروف چیزی است که «یقسم ظهور المخالفین» خب این روایاتی که داشتیم.
اشکال سندی به مجموع روایات: (39:28)
شما دیدید که اکثر این روایات اگر نگوییم کلش، اشکالات سندی در آن بود. آیا ما راه‌حلی داریم برای برون رفت از این اشکال؟
جواب‌های اشکال سندی:
سه راه حل وجود دارد که این را عرض می‌کنیم که فردا وارد مباحث دیگر بشویم.

جواب اول

راه اول این است که خب بسیاری از این‌ها در کافی شریف بود و از راه کافی ما حجت بدانیم که این مبنایی است.

جواب دوم

راه دوم این است که بگوییم این روایات لکثرتها تواتر اجمالی دارد. چون چهارده تا روایت صاحب جواهر ذکر کرده، ده‌ها روایت دیگر هم در باب اول، دوم، سوم، چهارم و غیر ذلک در وسائل و جامع الاحادیث شیعه، که این‌ها ناقل از کافی و استبصار و تهذیب و من لایحضر و این‌ها است. یک انبوه فراوانی است که همه این‌ها در دلالت بر این مسأله مشترک هستند. علم اجمالی پیدا می‌کنیم که همه این‌ها دروغ نیست، همه این‌ها جعل نشده. بنابراین تواتر اجمالی پیدا می‌کنم. و لعل به خاطر همین تواتر اجمالی هم هست که مثل صاحب جواهری به اسناد این روایات که حسن و موثق و صحیح است اصلاً اشاره نفرموده استغنائاً عن ذلک.

جواب سوم

راه سوم این است که بگوییم همه این روایات در این مضمون واحد شریک هستند. بنابراین همان بیانی که در باب تواتر وجود دارد که به حساب احتمالات ظنی که از این روایت پیدا می‌شود، یک احتمال خلاف در آن هست، هر روایتی یک احتمالی را برای مطابقت با واقع ایجاد می‌کند. این احتمالات هر چه بیشتر می‌شود محتمل یعنی صدور را اقوی می‌کند، احتمال خطا را کاهش می‌دهد تا جایی که به یقین می‌رسد یا به اطمینان می‌رسد. سرّ این که تواتر یوجب القطع، حساب احتمالات است. همان حساب احتمالات ریاضی آن موجب این است که تواتر ایجاب قطع می‌فرماید. این جا هم پنجاه روایت، شصت روایت دلالت می‌کند بر اهتمام شارع. این پنجاه، شصت روایت این اهتمام را می‌کند چه؟ به حسب حساب احتمالات می‌کند امری که نطمئن به القلب أو یقطع به القلب.
فرق این بیان با بیان قبل این است که در بیان قبل ما توجه به مضمون نمی‌کنیم بلکه می‌گوییم این جمع غفیر از نقل‌ها نمی‌شود باطل باشد ولو یک ما به الاشتراک واحد هم نداشته باشد. در تواتر اجمالی لازم نیست ما به الاشتراک واحد داشته باشیم. یکی از این‌ها صادر شده. البته این جا می‌خواهیم از آن استفاده بکنیم می‌گوییم حالا که یکی صادر شده، آن یکی که صادر شده حتماً این دلالت در آن هست. آن یکی که صادر شده که نمی‌دانیم کدام است، آن یکی غیرمعین یا آن چند تای غیرمعین که صادر شده چون همه این‌ها این مضمون را دارند، پس آن‌ها هم دارند. پس ما به کدام تکیه می‌کنیم؟ به همان که می‌دانیم صادر شده ولی معیَّن نیست مثل ... می‌ماند. به آن اشاره می‌کند و می‌گوید آن که صادر شده و در این مجموعه وجود دارد آن دلالت می‌کند بر اهتمام شارع. در این بیان این کار را نمی‌کنیم که آن روایت...، نه می‌گوییم همه این‌ها هر کدام به نوبه خود یک بخشی از احتمال را در ذهن ما ایجاد می‌کند. آن روایت ذره احتمال، آن روایت یک ذره احتمال، آن روایت یک ذره احتمال، این احتمالات متراکم می‌شود و در نفس اطمینان حاصل می‌شود. پس بنابراین چند تا راه شد تا این جا؟ سه راه.
أما الطریق الرابع که آن هم مهم است إن شاء الله فردا یکشنبه آن را عرض می‌کنیم.
و صلی الله علی محمد و آله.

جلسه هفتم

بسمه تعالی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
قبل از شروع در بحث هدیه می‌کنیم به روح استاد معظم‌مان مرحوم آیت‌الله خزعلی که ما مدتی مکاسب را خدمت ایشان تلمذ کردیم، ثواب یک حمد و سه بار سوره مبارکه توحید که ثواب یک ختم قرآن دارد با یک صلوات.
کلام در روایتی بود که صاحب جواهر قدس سره برای اثبات اهتمام شارع به مسأله امر به معروف و نهی از منکر در جواهر نقل فرمودند.
ادامه بحث در اهمیت امر به معروف و نهی از منکر:

حدیث دهم

« وَ بِإِسْنَادِهِ قَالَ: وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع بِئْسَ الْقَوْمُ قَوْمٌ یَعِیبُونَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ. » این روایت را صاحب وسائل در باب اول از ابواب امر به معروف، حدیث دوم نقل فرموده است.
«وَ بِإِسْنَادِهِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع ...
حدیث اول این است:
«مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْکُلَیْنِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الزُّهْرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ وَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: وَیْلٌ لِقَوْمٍ لَا یَدِینُونَ اللَّهَ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ. وَ رَوَاهُ الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ فِی کِتَابِ الزُّهْدِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ مِثْلَه‏.» بعد صاحب وسائل می‌فرماید حسین بن سعید در کتاب زهد، که این کتاب زهد حسین بن سعید بحمدالله وجود دارد و چاپ هم شده. «عن علی بن النعمان مثله» یعنی ایشان نقل می‌کند از علی بن نعمان مثل همین. یعنی عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الزُّهْرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ تا آخر....
بعد می‌فرماید: «و باسناده قال: قال» در این به اسناده‌ای‌ها معمولاً دأب صاحب وسائل وقتی از کلینی می‌کند که حدیث قبل از کلینی است، این جور نیست. این جا باید بفرماید: «و بالاسناد»، یعنی همان اسناد قبلی که در حدیث اول بود، باز کلینی این روایت را از ابوجعفر امام باقر سلام الله علیه نقل فرموده: «بِئْسَ الْقَوْمُ قَوْمٌ یَعِیبُونَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ.» خب این روایت هم دلالتش روشن است که ...
سؤال: ...
جواب: خود کافی هم دارد باسناده؟ آن جا اگر باسناده باشد پس باید ببینیم آن به چه کسی برمی‌گردد.
سؤال: قبلش همین حدیثی است که خواندید الان.
جواب: پس لابد آن جا یعنی به محمد بن یحیی مثلاً برمی‌گردد. یعنی این محمد بن یحیی به همین سندی که آن جا نقل کرده، این جا هم نقل می‌کند.
الان این جا مجمل است. باید این جا تذکر داده بشود که معلوم بشود که چه جور است. این جوری که صاحب وسائل نقل کرده مجمل است. خیال انسان می‌کند که خود ایشان دارد می‌گوید باسناده، با این که در خود کتاب شریف کافی است «باسناده». وقتی باسناده شد دیگر به کلینی برنمی‌گردد، به «من ینقل عنه الکلینی» برمی‌گردد که محمد بن یحیی اشعری قمی باشد.
خب این روایت دلالتش که روشن است که بئس القوم، قومی که عیب می‌شمارند امر به معروف و نهی از منکر را.
سؤال: ...
جواب: بله ولی این جا که صاحب وسائل بگوید: و به اسناده، نگوید در خود کلینی، باید بگوید محمد بن یعقوب قال: و باسناده. که معلوم بشود آن جا این جوری است.
و اما از نظر سند مشکل دارد به خاطر این که سند می‌رسد به ابوسعید زهری و ابوسعید زهری لم یثبت توثیقه. از عامه است و توثیق ایشان هم ثابت نشده.
ولی از نظر ما، از جهت این که در کافی شریف روایت شده اعتبار دارد.

حدیث یازدهم

«و قال هو ایضاً و الصادق.
یعنی ابوجعفرٍ الباقر(ع) و الصادق علیهما السلام.
وَیْلٌ لِقَوْمٍ لَا یَدِینُونَ اللَّهَ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ. » که همین حدیث یک همین باب یک باشد.
«ویل» اسم چاه یا حفره‌ای است در نار؛ در جهنم. «ویلٌ لقومٍ» که «لایدینون الله» یعنی لایعبدون الله بهذه العبادة. مرحوم مجلسی دوم در ملاذ الاخیار این جور معنا کردند. «لایدینون الله أی لایعبدون الله بهذه العبادة». ویل لقومٍ که پرستش نمی‌کنند خدای متعال را به امر به معروف و نهی از منکر. این از آن روایاتی است که ان شاء الله در بحث‌های آتیه می‌آید که دلالت می‌کند بر این که امر به معروف یک امر عبادی است نه توصلی. یعنی باید به قصد قربت امر به معروف کرد و نهی از منکر کرد. چون «ویلٌ لقومٍ» که پرسش نمی‌کنند خدای متعال را، نه انجام نمی‌دهند. نه، پرستش نمی‌کنند. بنابراین اگر کسی امر به معروف بکند اما به قصد قربت نباشد؛ ریائاً باشد یا اهداف دیگری داشته باشد، این مشمول این حدیث شریف می‌شود که وَیْلٌ لِقَوْمٍ لَا یَدِینُونَ اللَّهَ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ.
سؤال: یعنی این یک مجموعه‌ای است که ...
جواب: اگر لایعبدون معنا کنیم، این است. اما اگر لایدینون را معنا این جوری کنیم؛ یعنی این را دین خودشان قرار نمی‌دهند. خب دین خودشان یعنی به عنوان دین آن را تلقی نمی‌کنند. خب بله آن دیگر دلالت نمی‌کند. چون هم توصلیات را ما جزو دین‌مان می‌دانیم و هم تعبدیات را جزو دین خودمان می‌دانیم. این که عرض کردم مجلسی این جور معنا کرده عنایت داشتم که ایشان «لایدینون الله» را معنا فرموده «لایعبدون الله». اگر این جور معنا بکنیم، این دلالت می‌کند بر این که امر به معروف و نهی از منکر امر عبادی است نه توصلی. اما اگر «لایدینون الله» را این طور معنا کنیم دلالت نمی‌کند. بحث این که این جور باید معنا کنیم یا آن جور ان شاء الله در موقعی که آن فرع عنوان می‌شود آن جا متعرض می‌شویم. این جا حالا چه این جور معنا بشود، چه آن جور معنا بشود، علی أی حال بر آن مدعا که اهتمام شارع است بر مسأله امر به معروف، آن مدعا را اثبات می‌کند. سند این روایت هم باز مشتمل بر همان ابوسعید زهری است و از این جهت محل اشکال هست.

حدیث دوازدهم

به حسب ترتیبی که در جواهر هست.
«و قال الصادق(ع) ایضاً، یعنی علاوه بر آن حدیث‌های قبل این را هم امام صادق سلام الله علیه فرموده است:
إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ خَلقَانِ مِنْ خَلقِ اللَّهِ یا «خُلُقَانِ مِنْ خُلُقِ اللَّهِ»، هر دو خوانده شده فَمَنْ نَصَرَهُمَا أَعَزَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ خَذَلَهُمَا خَذَلَهُ اللَّهُ تعالی.» امر به معروف و نهی از منکر دو خلق از خلق‌های خدا هستند. اگر خَلق بخوانیم. خب یعنی چه دو خَلق از خلق‌های خدا هستند؟ بالاخره برای این که امر یک امر وجودی است دیگر. این، یک کار وجودی است که از انسان سر می‌زند. نهی هم از یک کار وجودی است که از خدا سر می‌زند. هر امر وجودی مخلوق خدای متعال است. ولو از ما سر می‌زند ولی مخلوق خدای متعال است و ما فاعل منه الوجود نیستیم. ما به الوجود هستیم. ما به الوجودش خدای متعال است. ما یک عِداد داریم، دخالت داریم فلذا به ما هم نسبت داده می‌شود اما مخلوق خدای متعال هستیم. هر کاری هم که انسان می‌کند مخلوق خدای متعال است.
خب «خَلقان من خلق الله»، طبق این معنا خب درسته. «و من نصرهما اعزه الله» حالا هر کسی این خلق خدا را عزیز بشمارد و کسی این را یاری کند خدا او را عزیز خواهد کرد. «و من خزلهما خزله الله». دلالتش بر مدعا واضح است.
یا «خُلقان من خُلق الله». خب خود خدای متعال یکی از صفاتش این است که آمر به معروف و ناهی از منکر است. این از صفات خدا است، از خلق خدای متعال است حالا خُلق نه به معنایی که در مورد ما هست که ملکه باشد، فلان باشد، از این‌ها باید تجرید کنیم. مثل این که سمیع و بصیر است چه جور تجرید می‌کنیم از آن چه که مناسب مقام ربوبی نیست، «خُلق» هم همین جور است. این خُلق خداست از آن چه که مناسب مقام ربوبی نیست تجریدش می‌کنیم ولی درست است بگوییم این خُلق خدای متعال است. خب چون خدای متعال هم امر می‌فرماید، امر به معروف می‌فرماید، نهی از منکر می‌فرماید بنابراین می‌شود گفت خُلقان مِن خُلق الله.
سؤال: ...
جواب: خیلی خب حالا آن جا، این جا که نیست.
سؤال: ...
جواب: نه، حالا این احتمالش می‌آید، اما این روایت آخری است.
در این جا در تفسیر نفحات الرحمان بعد از این که این روایت را در ذیل آیه شریفه نقل می‌کند می‌فرماید:
«أقول یحتمل أن یکون المراد من قوله خلقان من خلق الله أنّهما حکمان من احکام الله.
ما تا حالا چه جور معنا کردیم؟ ما معنا کردیم خود امر و نهی‌ای که از ماها سر می‌زند، از مکلَّفین. گفتیم این‌ها خلق خداست ولو از مکلف سر بزند. یا امر و نهی‌ای که خود خدای متعال می‌کند، خود امر و نهی‌ای که از خدا صادر می‌شود، این هم خُلقان من خُلق الله. ایشان می‌گوید نه، احکام این‌ها. یعنی این که واجب است امر به معروف، واجب است نهی از منکر. مستحب است امر به معروف در مستحبات. مستحب است نهی از منکر در مکروهات. این احکام مجعوله از طرف خدا می‌فرماید که ممکن است این‌ها مقصود باشد. أنّهما حکمان من احکام الله. این وجود امر به معروف و نهی از منکر، دو تا از احکام الهی هستند. این یک احتمال.
أو أنّهما موجودان من الموجودات الجوهریة فی عالم الصور یظهران فی القیامة بصورتهم المثالیة کما تظهر الصلاة و الصوم بصورةٍ و القرآن بصورةٍ.» یک دید عرفانی به این روایت ایشان دارند در ذیل و آن این است که همان طور که نماز یک صورت برزخی و مثالی دارد که در عالم بزرخ، در قیامت، به صورت شاب کذایی ظاهر می‌شود و مونس انسان در قبر است، نماز انسان است. صوم یک صورت مثالیه دارد که به آن صورت در می‌آید که با انسان مأنوس می‌شود. ایشان می‌فرماید که ممکن است مقصود از خلقان من خلق الله این باشد که این امری که شما دارید می‌کنید، این نهی‌ای که شما می‌فرمایید این در عالم برزخ، در عالم قیامت به یک شکل آخری در می‌آید که این‌ها ممکن است رابطه‌های فیزیکی هم حتی داشته باشند. همان طور که در روایات هست که الوضوء علی وضوء نورٌ علی نور. یا فرموده وضو نور است که بعضی اساتید ما دام ظله شاید می‌فرمودند کسی سراغ دارند که وقتی وضو می‌گیرد آن نور را می‌بیند که ایجاد دارد می‌شود. آن نوری که ایجاد می‌شود. یعنی با همین چشمِ سر آن نور ایجاد شده را می‌بیند که در روایات هست، نورٌ.
خب این امر ممکن است یک صورت برزخی داشته باشد، نهی یک صورت برزخی داشته باشد که به آن می‌گویند صورت مثالی و آن مقصود روایت شریفه باشد. این‌ها همه احتمالاتی است که ممکن است ولو خلاف ظاهر است. ظاهر امر این است که خود امر به معروف و نهی از منکر خَلقان یا مِن أخلاق الله. این که مِن أخلاق الله باشد یؤیده این روایت که در مجامع حدیثی ندیدیم ولی فاضل مقداد در آیات الاحکامش که کنز العرفان باشد، جلد ۱، صفحه ۴۰۵ می‌فرماید:
«وَ قَالَ عَلِیٌّ ع هُمَا خُلُقَانِ مِنْ أَخْلَاقِ اللَّه تعالی.
روایت را از امیرالمؤمنین نقل کرده نه از امام صادق که به این شکل:
ثم قال قدس سره کفی بذلک فضیلةً لمن اتصف بهما.» این کسی که آمر به معروف و ناهی از منکر باشد متصف به اخلاق خدا شده، تحلی به اخلاق خدای متعال کرده و کفی له فضیلةً.
خب این هم تأیید می‌کند که آن را خُلُق بخوانیم. این روایت در مجامع حدیثی ما نیست. محقق کتاب کنز العرفان هم آدرس داده به مستدرک الوسائل و اشتباه است چون در مستدرک الوسائل همین حدیث ما ذکر شده؛ همین چیزی که این جا بود و الا این حدیث در مستدرک الوسائل هم علی ما تفحصتُ نیست.
سؤال: ...
جواب: بله آن به مستدرک الوسائل آدرس داده.
این به خدمت شما عرض شود پس این هم حدیث دوازدهم.
سؤال: ... جواب: خب این جا یک قرینه‌ای وجود دارد یعنی از آن خَلق‌های شریف خدا هست. مثل این که می‌گوییم انسان‌ها مخلوق خدا هستند، خدمت به آن‌ها خیلی خوب است. معنایش این است به شمر بن ذی الجوش هم خوبه؟ آن قرینه عقلیه وجود دارد یعنی یک قید لبّی دارد این‌ها دیگر. معلوم است که امر به معروف و نهی از منکر دو خَلق خدا هستند که خلق‌های شایسته‌ای هستند. چون باعث می‌شود دین خدا منتشر بشود، باعث می‌شود مردم از ضلالت و ... و جهنم و نار و این‌ها نجات پیدا کنند. باعث می‌شود مردم در مفاسد نیفتند و هکذا و هکذا. آن قرینه لبیه وجود دارد. سؤال: نصرت را باید به معنای ایجاد بگیریم. جواب: نه، اعم است. هم ایجاد است، هم این که اگر دیگران را تشویق کنیم که آن‌ها هم امر به معروف و نهی از منکر بکنند. آن‌ها را تحریک کنیم، تشویق کنیم که آن‌ها هم امر به معروف و نهی از منکر کنند. چه خودمان انجام بدهیم، این تعزیز و نصرت است. چه این که دیگران را وادار کنیم، تشویق کنیم به انجام دادن، این هم نصرت امر به معروف است. خب این روایت شریفه هم مشکله‌اش این است که مرسل است. حداقل این اشکال را دارد چون سند می‌رسد: «عن یعقوب بن یزید، رفعه قال قال ابوجعفر(ع)». بنابراین اشکال ارسال را دارد که مرسل هست منتها باز از راه کافی هم که نمی‌توانیم تصحیحش کنیم چون این روایت از ثواب الاعمال صدوق است منتها بعد ایشان می‌فرماید: و رواه الکلینی عن عدة من اصحابنا عن احمد بن ابی‌عبدالله عن یعقوب بن یزید. بنابراین یعقوب بن یزید باز رفعَه دارد. بنابراین نقل کافی هم این اشکال دارد مگر این که به همان شکلی که گفتیم مسأله را حل کنیم. خب این هم روایت دوازدهم.

حدیث سیزدهم

«قال الباقر(ع): قَالَ مَنْ مَشَى إِلَى سُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّه‏ وَ وَعَظَهُ وَ خَوَّفَهُ کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ الثَّقَلَیْنِ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ مِثْلُ أَعْمَالِهِمْ إلا الامام(ع).» خب این یک امر به معروف و نهی از منکر خاص است که «مَشَى إِلَى سُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّه‏ وَ وَعَظَهُ وَ خَوَّفَهُ» این مثل اجر جن و انس را دارد. تمام جن و انس. یک چنین اجری را به چنین آدمی می‌دهند که از جان خودش گذشته و در راه امر به معروف مثلاً دارد می‌رود این کار را بکند. «و مثل اعمالهم» اجرشان را که دارد هیچی، مثل اعمال‌شان را هم دارد. نکته در این هست. خب اجرشان می‌دهند. حور و غلمانی که به آن‌ها می‌دهند به این می‌دهند. بهشتی که به آن‌ها می‌دهند به این می‌دهند. اما خود آن عمل‌ها هم که در قیامت آن عمل‌ها هم مجسم می‌شود، با انسان خواهد بود، مثل عمل آن‌ها هم برای این خواهد بود. اگر آن نماز به صورت کذا می‌شود، این مثل آن پیدا خواهد کرد. خب عمل جن و انس حتی عمل پیامبر؟ حتی اعمال ائمه علیهم السلام؟ حتی عمل‌های آن‌ها؟ مثل عمل‌های آن‌و مثل اجر آن‌ها هم به این می‌دهند؟ نه دیگر «إلا الامام». مثل عملِ مردم اجر آن‌ها هست اما دیگر حساب پیامبر و امام که این جا امام ذکر فرموده یا معنای عام امام مقصود است که شامل پیامبر(ص) می‌شود یا اگر امام را در مقابل پیامبر بگریم قهراً به أولویت این مسأله از آن فهمیده می‌شود. این کلمه «إلا الامام» البته گفتند که در خود کافی شریف نیست. یا در خود منبع نیست.
خب این روایت هم که روایت سیزدهم باشد. در این روایت سیزدهم که صاحب وسائل آن را در 496، حدیث یازدهم. باب 3 از ابواب امر به معروف، حدیث یازدهم:
«مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ فِی آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ رِوَایَةِ أَبِی الْقَاسِمِ بْنِ قُولَوَیْهِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: مَنْ مَشَى إِلَى سُلْطَانٍ جَائِرٍ فَأَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ وَعَظَهُ وَ خَوَّفَهُ کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ الثَّقَلَیْنِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ مِثْلُ أَعْمَالِهِمْ.» این جا دارد «و مثل اعمالهم» و دیگر «إلا الامام» را ندارد. این «إلا الامام» را یا صاحب جواهر اضافه فرموده برای دفع اشکال و یا این که نسخه ایشان در مستطرفات سرائر مثلاً «إلا الامام» داشته.
این روایت از دو جهت محل اشکال است سنداً. یکی از جهت ارسال «من إبن ادریس الی ابی القاسم بن قولویه» چون مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ فِی آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ رِوَایَةِ أَبِی الْقَاسِمِ بْنِ قُولَوَیْهِ، فاصله بین ابن ادریس و أبو القاسم بن قولویه، فاصله‌ای است که بدون واسطه ایشان نمی‌تواند نقل بکند. چون این ابوالقاسم بن قولویه استاد شیخ مفید است. خب ابن ادریس متأخر است از حتی شیخ طوسی و بعد. ابن ادریس نوه شیخ طوسی ممکن است باشد. چون در بعضی کلمات شاید جدّ تعبیر بکند از شیخ طوسی. بنابراین ایشان بلاواسطه نمی‌تواند از استاد شیخ مفید مطلب نقل بکند. بنابراین، این جا یک ارسالی وجود دارد.
ارسال دوم؛ «نقلاً من روایة أبی القاسم بن قولوله عن جابر». خب خود ابوالقاسم بن قولویه که استاد شیخ مفید است چطور می‌تواند بدون سند از جابر نقل بکند که جابر از اصحاب امام باقر علیه السلام و ائمه قبل است. بنابراین دو ارسال در این روایت وجود دارد. «من ابن ادریس الی صاحب الکتاب» که ابن قولویه باشد، «و من ابن قولویه الی جابر» که راوی است از امام علیه السلام. این دو تا اشکال.
ما نسبت به ارسال اول عرض کردیم بارها این مناقشه مندفع است. و مرحوم محقق خویی هم گاهی فرمودند این روایاتی که ابن ادریس در پایان سرائر که مستطرفات سرائر باشد نقل می‌کند بعضی جاها فرمودند این‌ها معتبر است و اشکال سندی نکردند، بعضی جاها هم فرمودند نه این‌ها معتبر نیست چون ما اسناد ابن ادریس را تا آن کتاب‌ها نمی‌دانیم الا یک کتابش و آن روایاتی است که از کتاب مشیخه محمد بن علی بن محبوب نقل می‌کند. آن فقط معتبر است از بین آن کتاب‌هایی که ایشان گلچین کرده و استطراف فرموده. علتش هم این است که آن کتاب محمد بن علی بن محبوب، ابن ادریس می‌فرماید به خط شیخ طوسی پهلوی من هست. از آن طرف اسناد خود شیخ طوسی به محمد بن علی بن محبوب هم تمام است، پس بنابراین، این تمام می‌شود. اما بقیه چون سندها را نمی‌دانیم از این جهت محل اشکال است و درست نیست.
اما روی آن مبنایی که خود ایشان یاد ما دادند در رجال که محتمل الحس و الحدس باشد، خدمت ایشان عرض می‌کنیم که خب این إخبار جناب ابن ادریس به این که این کتاب ابن قولویه هست، آن کتاب فلانی هست، این‌ها همه محتمل الحس و الحدس هست در آن اعصار و در آن ازمنه که حالا دیگر پیاز داغ‌ها و توضیح و این‌هایش را می‌دانید دیگر. از این جهت از باب إخبار محتمل الحس و الحدسِ جناب إبن ادریس ما می‌پذیریم که ایشان می‌فرماید در این کتاب است.
سؤال: ...
جواب: بارها توضیح دادیم بعد تشریف بیاورید. سند درست نمی‌کند. این جوری می‌شود که اگر واقعاً ابن ادریس ثقةٍ عن ثقة به او خبر داده باشند، استاد از استاد، کابرٍ عن کابر به تعبیر ایشان خبر داده باشند، پس ایشان این که این کتاب برای ایشان هست، این را به چه وسیله‌ای احراز فرموده و به دست آورده؟ از راه حس، چون این راه راه حسی است. پس محتمل است که ابن ادریس از این راه معنعن ثقات به دست آورده باشد. همین، احتمال است. یک احتمال متوفری است. محتمل است از راه معنعن ثقات به دست آورده باشد که این راه حسی درست معتبر است. محتمل است نه، حدس زده که برای ایشان است، محتمل است طریق غیر صحیح داشته باشد. هر جا خبری محتمل الحس و الحدس بود به شرط این که مخبَرٌبه امر حسی باشد و به شرط این که آن احتمال حسیت یک امر نیشقولی نباشد، عقلایی و متوفر باشد، عقلاء یعتمدون بر این خبر و دیگر لایتفحصون از این که این آقا حدس زده یا این که طریق متعبر داشته. این جا هم همین جور است.
و اما آن ارسال دوم راه حلی برای آن نداریم. چون نمی‌دانیم جناب ابوالقاسم بن قولویه به نحو جزم اسناد داده به جابر یا گفته رُوی عن جابر. آن در دست ما نیست. اگر ایشان هم گفته بود قال جابر، آن جا هم درست می‌شد اما آن چون دست ما نیست نمی‌دانیم. عن جابر یعنی رُوی عن جابر.
سؤال: ...
جواب: کتاب اختصاص، معلوم نیست مال شیخ مفید باشد. از کتبی است که آقای خویی قبول ندارند برای شیخ است. این اختصاص موجود.
خب پس بنابراین این روایت بالاخره محل اشکال واقع می‌شود و راه حلی فعلاً نداریم به خاطر ارسال دومش.
سؤال: ...
جواب: ندارد. چون اصلاً نمی‌دانیم جزماً نسبت داده باشد. گفته عن فلان. روایت شده از او. خب روایت شده به چه واسطه‌ای؟ روایت اعم از این است که به سند درست یا سند غیردرست. آن جا که اسناد می‌دهد خودش راوی است. می‌گوید او گفت. آن جا می‌گوید از او نقل شده. خب از او نقل شده، چه کسی ناقل است؟ ممکن است ناقل یک آدم غیرثقه‌ای باشد.

حدیث چهاردهم

آخرین حدیثی که صاحب جواهر قدس سره طرح فرموده است که می‌شود روایت چهاردهم: «و قال الصادق (ع): مَا أَقَرَّ قَوْمٌ بِالْمُنْکَرِ بَیْنَ أَظْهُرِهِمْ لَا یُغَیِّرُونَهُ إِلَّا أَوْشَکَ أَنْ یَعُمَّهُمُ اللَّهُ بِعِقَابٍ مِنْ عِنْدِهِ.» «أقرّ» این جا به معنای إعْتَرَفَ نیست. یعنی اعتراف کند بالمنکر بین اظهرهم. «أقرّ» یعنی ترکه قاراً. یعنی او را پابرجا قرار می‌دهد، آن را تغییر می‌دهد. «احلاً» یعنی جعله فی محله. «احل الله البیع» معنایش آقای شیخ محمدحسین فرموده معنایش این نیست که خدا حلال کرده، مثل این که می‌گوییم مثلاً فرض کنید فلان کار را خدا حلال کرده. «احل الله البیع» یعنی جعله فی محله. این جا هم «ما أقرّ قومٌ بالمنکر بین اظهرهم» یعنی «ما ترک قومٌ» منکری که در روبروی آن‌ها و پیش روی آن‌ها و در محضر آن‌ها است و در جامعه آن‌ها است، آن‌ها را پابرجا قرار نداده است و تغییر نداده است الا این که نزدیک است که خدای متعال آن‌ها را به یک عقابی از پیش خودش عقاب بفرماید و شامل بفرماید. این حدیث چهاردهم که این هم خب دلالتش واضح است و قوی است. صاحب وسائل هم در 498 این روایت را نقل فرموده. حدیث 3 از باب چهار: «وَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعْدٍ یعنی علی بن ابراهیم عن سعد عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ رَفَعَهُ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(ع)... خب هم مرسل است چون «رفعه» و هم مشتمل بر محمد بن سنان است که فی محمد بن سنان بحثٌ طویلٌ که ان شاء الله یک جایی که امر فقط دائرمدار ایشان شد باید بحث مفصلش را انجام بدهیم. در پایان که صاحب جواهر چهارده روایت ذکر فرمود، این جا یک روایت دیگری مرحوم امام در تحریر الوسیله اضافه فرمودند. مرحوم امام هم این جا روایات را مفصل آوردند. معمولاً فقها یک چند روایات در ابتدای این بحث به خاطر اثبات اهتمام شارع بیان فرمودند. مرحوم امام هم تقریباً مفصل است، صاحب جواهر هم دأبش نیست ولی این جا چون امر مهم بوده چهارده روایت از برای این مسأله بیان فرموده. مرحوم امام یک روایت اضافه کردند. بین نقل مرحوم امام و نقل صاحب جواهر این است که بعضی از آن‌هایی که در جواهر هست در تحریر هم آمده ولی یک روایت در تحریر آقا آوردند که صاحب جواهر نیاورده. این روایت را هم عرض می‌کنیم.

حدیث پانزدهم

در تحریر الوسیله آخرین روایت را این فرموده و در وسائل هم 479، حدیث هشت، باب 1 آمده: «و عنهم یعنی عن العدة عَنْ سَهْلٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِینٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: کَتَبَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِلَى الشِّیعَةِ- لِیَعْطِفَنَّ ذَوُو السِّنِّ مِنْکُمْ وَ النُّهَى عَلَى ذَوِی الْجَهْلِ وَ طُلَّابِ الرِّئَاسَةِ أَوْ لَتُصِیبَنَّکُمْ لَعْنَتِی أَجْمَعِینَ.» حضرت صادق سلام الله علیه به حسب این نقل برای شیعه نوشتند که باید «لیعطفن»، باید توجه کنند کسانی که ذوو السن از شما هستند، پا به عمر گذاشتند، سن‌شان بالا رفته، تجربه دارند، حرف‌شنوی مردم از آن‌ها دارند. بالاخره به مقام شیخوخیت رسیدند و یک جایگاه این چنینی در بین مردم دارند، «و النهی» کسانی که این چنین هستند و صاحب نُهی. «نُهی» یعنی عقل. و صاحب عقل و اندیشه هستند، این‌ها توجه بکنند و دلسوزی داشته باشند برای کی؟ «علی ذوی الجهل» بر شیعه‌ها و موالیان ما یا مردمی که خلاصه جاهل و نادان هستند، «و طلاب الریاسة» این‌هایی که دنبال ریاست و مقامات دنیوی هستند یا مقامات گاهی هم غیردنیوی هستند ولی خیال می‌کنند به خدمت شما عرض شود که این مقامات دنیوی هم چیز دهن سوزی نیست برای این که این قدر مسؤولیت‌هایش شدید و غلیظ است که انسان تا می‌تواند باید خودش را کنار بکشد مگر یک وظیفه‌ای به گردنش واجب بشود. آقای بروجرودی اعلی الله مقامه می‌‌گویند وقتی از یک طلبه خیلی ناراحت می‌شده می‌فرموده خدا مرجعت بکند و مرحوم استاد آقای حائری قدس سره می‌فرمودند و نوشتند: وقتی به من می‌گفتند یک فتوا بده مو بر بدنم راست می‌شد که می‌خواهم فتوا بدهم. با آن دقتی که ایشان داشت، با آن کار و فعالیتی که در فقه کرده بود ولی این جوری بود. این ریاست‌ها، این‌ها همه غیر از مشکل و این که پاسخ خدای متعال را انسان باید بدهد چیزی در آن نیست. حالا حضرت می‌فرماید به حسب این نقل که شمایی که به حالت شیخوخیت هستید و صاحب عقل و اندیشه هستید به فریاد این آدم‌های جاهل و طلاب ریاست برسید. اگر این کار را نکنید همه‌تان مشمول لعنت می‌شوید. «أَوْ لَتُصِیبَنَّکُمْ لَعْنَتِی أَجْمَعِینَ» خب این روایت شریفه هم تمام است و افرادی که در سند هستند جز سهل بن زیاد، این‌ها ثقات هستند. در سهل بن زیاد کلام زیاد هست. این هم روایتی است که مرحوم امام رضوان الله علیه بیان فرمودند. خب این روایاتی که خواندیم مرحوم شهید ثانی قدس سره در شرح لمعه یعنی الروضة البهیة بعد از این که یک آیه را ذکر می‌کنند، یک روایت نبوی هم ذکر می‌کنند، می‌فرمایند ائمه علیه السلام هم در این باب فرمایشاتی دارند، دیگر آن فرمایشات را نقل نمی‌کند بلکه این جوری می‌فرماید: «و من طُرق اهل البیت فیه ما یُقْسَمُ الظهور.» می‌فرماید در روایات اهل بیت و ... اهل‌بیت در باب امر به معروف و نهی از منکر روایتی وارد شده که کمر آدم را می‌شکند. «یقسم الظهور» کمرها را می‌شکند. برای این که خیلی این‌ها لحن‌های شدیدی است. «لَتُصِیبَنَّکُمْ لَعْنَتِی أَجْمَعِینَ» یا آن روایاتی که خواندیم. مرحوم سلطان که از محشین مدقق شرح لمعه هست دو احتمال داده در این قَسْم ظهور؛ یکی همین معنای ظاهری که آدم هم می‌فهمیم. معنای دوم «أی یکسر لثقله الظهور أو یکسر ظهور المخالفین» یعنی کمر مخالفین را می‌شکند. چرا؟ شاید و الله العالم نظر این بزرگوار این باشد که اگر ما امر به معروف و نهی از منکر بکنیم کمر مخالفین می‌شکند. یعنی وقتی همه به این وظیفه عمل بکنند، بمبارانی از امر و نهی و ارشاد و موعظه و این‌ها بر سر مخالفین فرود خواهد آمد که کمر آن‌ها شکسته خواهد شد. و این یک راهی است برای این که شما بتوانید مخالفین را از بین ببرید. پس بنابراین حالا «یقسم الظهور» یا ظهور خود ماها؛ چون تکلیف بسیار سنگینی است. یا این امر به معروف چیزی است که «یقسم ظهور المخالفین» خب این روایاتی که داشتیم. اشکال سندی به مجموع روایات: (39:28) شما دیدید که اکثر این روایات اگر نگوییم کلش، اشکالات سندی در آن بود. آیا ما راه‌حلی داریم برای برون رفت از این اشکال؟ جواب‌های اشکال سندی: سه راه حل وجود دارد که این را عرض می‌کنیم که فردا وارد مباحث دیگر بشویم.

جواب اول

راه اول این است که خب بسیاری از این‌ها در کافی شریف بود و از راه کافی ما حجت بدانیم که این مبنایی است.

جواب دوم

راه دوم این است که بگوییم این روایات لکثرتها تواتر اجمالی دارد. چون چهارده تا روایت صاحب جواهر ذکر کرده، ده‌ها روایت دیگر هم در باب اول، دوم، سوم، چهارم و غیر ذلک در وسائل و جامع الاحادیث شیعه، که این‌ها ناقل از کافی و استبصار و تهذیب و من لایحضر و این‌ها است. یک انبوه فراوانی است که همه این‌ها در دلالت بر این مسأله مشترک هستند. علم اجمالی پیدا می‌کنیم که همه این‌ها دروغ نیست، همه این‌ها جعل نشده. بنابراین تواتر اجمالی پیدا می‌کنم. و لعل به خاطر همین تواتر اجمالی هم هست که مثل صاحب جواهری به اسناد این روایات که حسن و موثق و صحیح است اصلاً اشاره نفرموده استغنائاً عن ذلک.

جواب سوم

راه سوم این است که بگوییم همه این روایات در این مضمون واحد شریک هستند. بنابراین همان بیانی که در باب تواتر وجود دارد که به حساب احتمالات ظنی که از این روایت پیدا می‌شود، یک احتمال خلاف در آن هست، هر روایتی یک احتمالی را برای مطابقت با واقع ایجاد می‌کند. این احتمالات هر چه بیشتر می‌شود محتمل یعنی صدور را اقوی می‌کند، احتمال خطا را کاهش می‌دهد تا جایی که به یقین می‌رسد یا به اطمینان می‌رسد. سرّ این که تواتر یوجب القطع، حساب احتمالات است. همان حساب احتمالات ریاضی آن موجب این است که تواتر ایجاب قطع می‌فرماید. این جا هم پنجاه روایت، شصت روایت دلالت می‌کند بر اهتمام شارع. این پنجاه، شصت روایت این اهتمام را می‌کند چه؟ به حسب حساب احتمالات می‌کند امری که نطمئن به القلب أو یقطع به القلب. فرق این بیان با بیان قبل این است که در بیان قبل ما توجه به مضمون نمی‌کنیم بلکه می‌گوییم این جمع غفیر از نقل‌ها نمی‌شود باطل باشد ولو یک ما به الاشتراک واحد هم نداشته باشد. در تواتر اجمالی لازم نیست ما به الاشتراک واحد داشته باشیم. یکی از این‌ها صادر شده. البته این جا می‌خواهیم از آن استفاده بکنیم می‌گوییم حالا که یکی صادر شده، آن یکی که صادر شده حتماً این دلالت در آن هست. آن یکی که صادر شده که نمی‌دانیم کدام است، آن یکی غیرمعین یا آن چند تای غیرمعین که صادر شده چون همه این‌ها این مضمون را دارند، پس آن‌ها هم دارند. پس ما به کدام تکیه می‌کنیم؟ به همان که می‌دانیم صادر شده ولی معیَّن نیست مثل ... می‌ماند. به آن اشاره می‌کند و می‌گوید آن که صادر شده و در این مجموعه وجود دارد آن دلالت می‌کند بر اهتمام شارع. در این بیان این کار را نمی‌کنیم که آن روایت...، نه می‌گوییم همه این‌ها هر کدام به نوبه خود یک بخشی از احتمال را در ذهن ما ایجاد می‌کند. آن روایت ذره احتمال، آن روایت یک ذره احتمال، آن روایت یک ذره احتمال، این احتمالات متراکم می‌شود و در نفس اطمینان حاصل می‌شود. پس بنابراین چند تا راه شد تا این جا؟ سه راه. أما الطریق الرابع که آن هم مهم است إن شاء الله فردا یکشنبه آن را عرض می‌کنیم. و صلی الله علی محمد و آله.

جلسه هشتم

بسمه تعالی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
در آستانه روز مبارک عرفه و عید سعید قربان هستیم هر دوی این دو روز از فرصت‌های بسیار استثنایی است که خدای متعال در اختیار بندگانش گذاشته است و انسان می‌تواند با بهره‌برداری از همین اندک زمان به مقامات بسیار بسیار بلند ارتقاء پیدا کند. ما نمی‌دانیم چند تا عید قربان نصیب ما هست، چند تا عرفه نصیب ما هست. معلوم نیست، ما مضی که مضی و اما ما یأتی چند تای دیگه خدای متعال و آیا همین عرفه در پیش رو هم آیا نصیب ما هست یا نه، ما این را هم خبر نداریم. عید قربان نصیب ما هست خبر نداریم بنابراین باید این فرصت‌ها را بسیار بسیار مغتنم شمرد و به خصوص دعای عرفه حضرت سید الشهداء علیه السلام که خزانه‌ای از خزائن علوم الهی و معرفتی است ان شاء الله علاوه بر خواندن آن‌ها توجه به مضامین آن‌ها نه فقط در روز عرفه، بلکه این مضامین یک مضامین سازنده‌ای است که ارتباط انسان را با خدای متعال خیلی وثیق می‌کند و شما می‌بینید در این دعا کمتر تقاضای حوائج شده بلکه آن چه که بیشتر مد نظر بوده این است که انسان خدا را بیشتر بشناسد و خودش را و رابطه خودش را با خدای متعال که این زیربنای بسیاری از مسائل هست. و مسأله عید قربان باز مسأله بسیار مهمی است که باید انسان در مقابل دین و خدای متعال و فرامین او باید تسلیم محض باشیم همان جور که اسماعیل و ابراهیم علیهما السلام این جور بودند. این درس بزرگی است که عید قربان به ما می‌دهد در مقابل خواسته‌های خدای متعال لِمَ و لما نداشته باشد انسان و تسلیم محض باشد. و دشمنان اسلام نگذاشتند که عیدهای ما خالص عید باشد. ما روز عرفه‌مان و در کنار روز عرفه شهادت حضرت مسلم داریم. کنار عید قربان شهادت حضرت مسلم داریم. خب این شهادت‌ها هم پیام‌ها برای ما دارد اگرچه جانکاه است اما پیام دارد که جناب مسلم درس گرفته است از عید قربان آن هم محض باز تسلیم نسبت به خدای متعال و امام زمانش سید الشهداء(ع) بود و در راه دین بذَلَ نفسه الشریفه و این افتخار بزرگ را برای ابد برای خودش کسب کرد. خدای متعال این روحیه را، این ایمان را، این اخلاص را، این تسلیم محض بودن را نصیب همه ما و ذریه ما تا قیامت ان شاء الله بفرماید و همان رضایت‌مندی سید الشهداء از مسلم بن عقیل نصیب ما هم بکند که ان شاء الله امام زمان‌مان ارواحنا فداه همین طور از همه ما ان شاء‌الله راضی باشند و ما آماده به خدمت در رکاب مبارکش، در غیب و حضورش ان شاء‌الله بوده باشیم.
مرحوم محقق حلی صاحب شرایع رضوان الله علیه بعد از ... در ابتدای بحث بعد از طرح کتاب امر به معروف و نهی از منکر می‌فرمایند:
المعروف هو کل فعلٍ حسنٍ اختص بوصفٍ زائدٍ علی حسنه إذا عرف فاعله ذلک أو دلّ علیه و المنکر کل فعلٍ قبیحٍ عرفَ فاعله قبحه أو دلّ علیه.
ایشان وارد بحث موضوعی می‌شوند. خب ما از آیات و روایات فهمیدم اهتمام شارع را به امر به معروف و نهی از منکر. و در ابحاث بعدی آن جا هم اثبات خواهد شد وجوب امر به معروف و نهی از منکر در مواردی و استحبابش در مواردی. حالا سؤال اساسی این است که خب این امر به معروف و نهی از منکر چیه که مهتم است و اهتمام دارد شارع به آن، یا واجب و مستحب است.
عرض می‌کنم که شاکله بحث در کتاب امر به معروف و نهی از منکر اگر بخواهیم اهم ابحاثش را ... اگر نگوییم کل ابحاثش را. به یک شاکله علمی منطقی قرار بدهیم مجموعه ابحاث کتاب امر به معروف و نهی از منکر در دوازده مقام واقع می‌شود. مقام اول در اهمیت امر به معروف و نهی از منکر و اهتمام شارع به این دو مسأله هست؛ مسأله امر به معروف و نهی از منکر و آثار مترتبه بر آن ایجاباً و آثار مترتبه سلباً که این‌ها در ضمن روایات پانزده‌گانه‌ای که خوانده شد این مسأله اثبات شد و آثار هم تاحدودی در ضمن آن روایات بود که البته خودش آن ابحاث اجتماعی و غیر اجتماعی و سیاسی دارد که آن‌ها چون هم ابحاث طویلی است و هم حالا سبقه فقهی به معنای خاص خودش را آن‌ها ندارد آن‌ها را عرض کردیم دیگه وگذار می‌کنیم به خود آقایان. این مقام اول.

مقام دوم

مقام ثانی حول معرفت موضوع هست و مقصود ما از این موضوع در این جا خود معروف، منکر، امر و نهی است. امر به معروف واجبٌ. واجبٌ می‌شود حکم ما. این متعلق این واجبٌ چیه؟ موضوع این واجبٌ چیه؟ امر به معروف. خب امر یعنی چی؟ آیا امر همان است که توی ذهن‌ها می‌آید یا توی اصول توی بحث اوامر می‌گوییم یا نه اعم از آن است؟ نصیحت و موعظه و این‌ها را هم شامل می‌شود؟ آیا باید به صیغه امر بگوییم تا این که واژه امر بر آن صادق باشد یا هر نوع ترغیب و تحریص را هم شامل می‌شود و آیا اصلاً‌این امری که این جا گفته می‌شود وادار کردن است کما این که بعضی‌ها فرمودند یا این که نه، همین امر و نهی‌ای است که در جاهای دیگه شارع دارد یا پدری نسبت به فرزندش می‌گوید افعل کذا، لاتفعل کذا. کدام است؟ پس خود امر باید روشن بشود. خود نهی باید روشن بشود. پس بنابراین مقام ثانی حول تعریف موضوع و متعلق این حکم است که امر یعنی چی؟ نهی یعنی چی؟ معروف یعنی چی؟ منکر یعنی چی؟ و این که این معروف و منکر نسبتش با احکام خمسه چیه، مورداً. آیا مواردی که احکام خمسه هست کدام مندرج تحت معروف است؟ کدام مندرج تحت منکر است؟ و آیا حالت سومی هم وجود دارد توی احکام خمسه و موارد احکام خمسه که لاذا و لا ذاک. نه معروف باشد و نه منکر باشد. داریم، نداریم؟ این خودش یک بحث بسیار مهمی است که در این کتاب که شارع که فرموده امر به معروف کنید، نهی از منکر کنید این‌ها یعنی چی؟ این امر یعنی چی؟ این نهی یعنی چی؟ معروف یعنی چی؟ منکر یعنی چی؟ و آیا چه چیزهایی مصداق معروف هستند و چه چیزهایی مصداق منکر هستند؟ از موارد احکام خمسه.

مقام سوم

مقام سوم حول الحکم هست. حکمی که ما این جا داریم و ما یتعلق به. آیا وجوب است، استحباب است، این وجوب عینی است یا وجوب کفایی است؟ آیا این وجوب فوری ففوری است؟ یا نه فوری نیست؟ آیا این وجوب، این حکم توسلی است؟ تعبدی است؟ آیا ضروری است یا ضروری نیست؟ اگر احکام ضروریه است که منکرش کافر بشود، نجس بشود؟ یا نه، واجب است ولی ضروری نیست. و هم چنین آیا از کبائر است ترکش؟ از کبائرنیست، حکمی است که ترکش کبیره است یا نه کبیره نیست؟ بنابراین مقام سوم در باره این حکم امر به معروف و نهی از منکر است. این حکمش چیست؟ چه چیزی تشریع شده در این جا و خصائص این حکم چیست؟ این اموری که گفتیم کدام یک از این‌ها است؟ این هم مقام سوم.

مقام چهارم

مقام چهارم حول معرفت موضوع است به معنای مخاطب به این. چون موضوع یکی از اصطلاحاتش هم همین است؛ مخاطب. کی مخاطب به این حکم است. به عبارت دیگر من تعلق به الحکم کی هستند؟ خصوص علما هستند، یا همه مردم هستند؟ یا لا علما و لا مردم، بلکه آن‌هایی که قدرتمند هستند، قوت اجرایی دارند، قدرت اجراء دست‌شان هست مثل حکام، امراء. این هم محل کلام است. از این حیث. و این که آیا ما دو جور متعلق داریم، دو وظیفه جدای از هم داریم، یک امر به معروف و نهی از منکر همگانی داریم، یک امر به معروف و نهی از منکر مختص به علما داریم. این هم بحثی است که در مقام چهارم جایگاه بحثش در مقام چهارم است.

مقام بنجم

مقام پنجم حول شرائط وجوب امر به معروف و نهی از منکر یا استحباب امر به معروف و نهی از منکر است. شرائط این حکم هم آمراً و هم مأموراً و هم ناهیاً و هم منهیاً. آیا کسی که واجب است بر او امر بکند، امر به معروف بکند چه شرایطی دارد. کسی که واجب است بر او نهی از منکر بکند چه شرایطی دارد. آن کسی که امر می‌شود، مأمور واقع می‌شود در این امر او آیا شرایطی دارد یا ندارد. آن کسی که منهی واقع می‌شود در این نهی آیا شرایطی دارد یا ندارد؟ پس شرایط آمر، شرایط ناهی، شرایط منهی و حتی شرایط مأموربه و منهی عنه. آیا آن مأموربه شرایطی دارد یا ندارد؟ مثلاً می‌گوییم بله آن تکلیفی که منجز است نه تکلیفی که منجز نیست. ولو این آقا مأمور هست به یک امری ولی بر او منجز نیست. تکلیف منجز باید امر به آن بشود. یا حرمت منجزه باید نهی از آن بشود و هکذا. بنابراین، این هم مقام پنجم هست که باید طرح بشود و بحث بشود.

مقام ششم

مقام ششم حول مراتب امر و نهی و مایتعلق بها است. امر چه مراتبی دارد، نهی چه مراتبی دارد، آیا تمام مراتب واجب است یا نه؟ و آیا بین این مراتب ترتب وجود دارد که مرتبه بعد وقتی نوبت به آن می‌رسد که مرتبه قبل ممکن نباشد و تا مادامی که مرتبه قبل ممکن است مشروع نیست مراتب بعدی به حیث که اگر کسی با توجه به این که مرتبه قبل نشد مرتبه بعد اقدام بکند خود فاعل حرام است و معصیت‌کار است. باید ترتیب مراعات بشود. این هم مقام ششم.

مقام هفتم

مقام هفتم فی سائر الوظایف فی قبال التارکین للمعروف و الفاعلین للمنکر و الجاهلین بهما و المقدمین للأمر و النهی.
خب ما یک امر به معروف و نهی از منکر داریم آیا این وظیفه ماست در مقابل تارکین واجبات، فاعلین محرمات. آیا ما فقط همین وظیفه را داریم یا ما در اسلام یک وظیفه دیگری هم داریم؟ مثلاً در آن روایت شریفه هست با این مضمون که «امرنا امیرالمؤمنین سلام الله علیه أنّ نواجه العاصین بوجوهٍ مکفهره» با چهره‌های در هم کشیده مواجهه کنید با آن‌ها. ولو نمی‌توانید امر به معروف‌شان بکنید، نمی‌توانید نهی از منکر بکنید. اما با وجوه مکفهره با آن‌ها ملاقات کنید. این یک وظیفه آخری است ربطی به امر به معروف و نهی از منکر ندارد. مرتبه امر به معروف و نهی از منکر هم نیست. می‌داند امر و نهی‌اش اثر ندارد ولی یک مصلحتی را شارع در نظر گرفته برای این که آن‌ها مبغوض جامعه بشوند، منفور بشوند، توی تنگنا مثلاً واقع بشوند، تا کم‌کم لعل در متعاقب زمان درآن‌ها انقلابی ایجاد بشود و برگردند به راه درست و صحیح می‌گوید آقا با چشم‌های باز، صورت‌های درهم کشیده با آن‌ها ملاقات بکنید. این یک وظیفه دیگری است. یا ارشاد جاهل، یا دفع منکر. دفع منکر ممکن است آن کسی که دارد انجام می‌دهد او معصیت‌کار نباشد ولی یک منکری است واقعی که شارع لایرضی بتحققه. مثل موارد مثلاً تناکح محارم در جایی که خبر ندارد. زلزله‌ای شده، این برادر و خواهر پدر و مادرشان توی زلزله از بین رفتند خواهر یک جا رفته، این یکی برادر یک جا رفته از هم خبر ندارند که این‌ها خواهر و برادرند حالا می‌خواهند ازدواج کنند ولی یک کسی مطلع است. خب آن‌ها معصیت انجام نمی‌دهند لجهلم. اما شارع این جا می‌گوید باید نگذارید. دفع کنی این منکر را، جلویش را بگیری اگر محقق بشود. یا در مواردی که بچه‌ای است یک کار خلافی را می‌خواهد انجام بدهد آن تکلیف ندارد. می‌خواهد یک کسی را بکشد، یا کار خلاف می‌خواهد با او انجام بدهند یا بدهد و امثال این‌ها. خب این جا وظیفه غیر از والدین که وظیفه تربیت آن‌ها را دارند این جا هم بعضی از این موارد مواردی است که ولو آن‌ها تکلیف ندارند، کار حرام انجام نمی‌دهند اما وظیفه است. بنابراین، این بحث هفتم این است که آیا وظیفه ناس و مردم در مقابل فاعلین حرام یا تارکین واجب یا جاهلین آیا منحصر است در همین امر به معروف و نهی از منکر به حیث که اگر شرایط این نبود دیگه هیچ وظیفه‌ای نیست؟ یا نه ممکن است این شرایط نباشد ولی وظایف دیگری ما داشته باشیم، یا نه، همزمان دو تا وظیفه؛ هم نهی از منکر کن، هم با وجوه مکفهره با آن‌ها ملاقات کن. پس این هم یک بحث مهمی است خودش که باید انجام بشود.
و هم چنین وظایف مردم نسبت به مقدمین به امر به معروف و نهی از منکر. این خودش امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کند می‌داند حرفش برش ندارد. اما یک کسی اقدام به امر به معروف می‌کند، این نسبت به آن آیا وظیفه دارد یا نه؟ کمکش کند، راهش را برای او هموار کند، چه کند که این‌ها بعضی از مسائلی است که مرحوم امام هم رضوان الله علیه در تحریر الوسیلة ذکر فرمودند. مثلاً مجتهدی، فقیه بزرگی می‌خواهد نهی از منکر بکند. سلطان را می‌خواهد نهی از منکر بکند. اگر خودش تنها باشد خب. اما اگر مردم کمکش کنند، دور و برش را بگیرند آن یک قوت و شکوتی پیدا می‌کند و می‌تواند این امر را انجام بدهد، این نهی را انجام بدهد. اگر نه، این‌ها نکنند خودش باشد می‌گیرند زندانش می‌کنند یا اعدامش هم می‌کنند. آیا به مقدِم به امر به معروف و مقدِم نهی از منکر دیگران چه وظیفه‌ای دارند؟ این آیت‌الله خرازی دام ظله توی این کتاب نشانی از روزنه‌هایی به عالم غیب، آن جا ایشان فرمودند که مرحوم حاج آقا حسین قمی رضوان الله علیه که با رضاخان برای کشف حجاب ایشان مبارزه می‌کرد، از مشهد آمد تهران در شهر ری قرار گرفت در یک باغی در شهر ری، ایشان می‌گویند خب حالا ایشان آمده تهران و حالا توی یک باغی هست و می‌خواهد کسی دنبال نکند او را، تجلیلی از او نشود، فلان نشود، خب رضاخان چه کار می‌کند؟ زندانش می‌کند یا .... ایشان نقل می‌کند اگر اشتباه نکنم در نام افرادش ایشان نقل می‌کنند که ظاهراً پدر ما یا عموی ما حالا باید نگاه کنم
ایشان خواب می‌بیند حضرت بقیة الله سلام الله علیه را که شما روزها بروید تجار بازار و این‌ها هر روز بروند یک مقداری پیش ایشان بنشینند و بروند. ایشان تصمیم می‌گیرد که برود در خانه فلان بگوید که شما این کار را بیایید هر روز بکنید. ده ماشین، بیست تا ماشین هر روز بروند ملاقات برگردند آن آقا می‌گفت قبل از این که من به او بگویم او گفت بله مادر من یک چنین خوابی دیده که بله شما این کار را بکنید که رؤیای صادقه بوده. یا مرحوم امام من یادم هست آن وقت‌ها که امام سال ۴۲ که تقریباً ده سال‌مان بود سال ۴۲، امام با آن حالتی که ایشان داشتند که حاضر نبود یک نفر پشت سرش اضافی راه برود، یا کنارش راه برود و هیچ شکوه و جلالی به خودش نمی‌گرفت. ولی وقتی که سال ۴۲ از زندان آزاد شد ایشان، این محله، آن محله، آن محله ایشان را دعوت می‌کردند، چراغانی می‌کردند که ایشان هم می‌آمد، مردم هم می‌آمدند یا وقتی توی همین منزل‌شان یخچال قاضی من یادم هست که ایشان توی آستانه در که یک طرفش اتاق بود یک طرفش حیاط بود ایشان توی آستانه در نشسته بودند این جوری یک دست‌شان این طرف، یک دست‌شان این طرف بود. از این طرف می‌آمدند می‌بوسیدند، از این طرف هم جعبه گذاشته بودند ما بچه‌ها را از مدرسه معلم‌ها می‌آوردند از این طرف. آن آدم ولی در مقابل شاه که می‌خواهد بگوید روحانیت مورد توجه مردم است، مردم علاقه‌مند هستند و به او بفهماند که ما تنها نیستیم این جا این جور اظهار ... و مردم هم وظیفه داشتند.
در احوالات مرحوم آیت‌الله وحید، ایشان هم روزی چند دقیقه می‌آمد مثلاً می‌ایستاد توی خانه آقا و برمی‌گشت. همین که ایشان بیاید... مرحوم آیت‌الله بهجت. برای این که چی؟ برای این که شکوه و جلال پیدا بکند. او تنها نباشد. و این جا باز این داستان که چند روز پیش از رهبر معظم شنیدم؛ ایشان می‌فرمود که آقای میلانی رضوان الله علیه که آمدند مشهد ایشان کتاب اجاره را شروع کردند، نجف که آمدند از کربلا و نجف آمدند مشهد کتاب الاجاره را شروع کردند. آشیخ مجتبی قزوینی و من تبعه این‌ها هم رفتند درس آقای میلانی. خب چون کتاب اجاره بحث ملکیت و این‌ها آن جا باز می‌شود ایشان به مناسبت گفت ملاصدرا چنین حرفی زده. این‌ها دیگه اصلاً ترک کردند درس آقای میلانی را که چرا از ملاصدرا... چون آن جا جوّش ضد فلسفه بود. اصلاً آقای میلانی را ترک کردند و دیگه رفت و آمد هم با ایشان نکردند. نه تنها درس نرفتند، اصلاً خانه‌اش نیامدند، نمازش را هم نیامدند، هیچ، تا نه سال. ولی ایشان فرمودند وقتی مسائل انقلاب شد آقای آشیخ مجتبی رفت منزل آقای میلانی گفت عَلَم اسلام الان دست ایشان است. و با این که مرحوم امام خیلی از مرحوم آقای میلانی... خب مرحوم آقای میلانی... خب آقای میلانی حالا یک چیزی در فلسفه داشتند ولی مرحوم امام که ابو؟؟؟ فلسفه بود. آن‌ها هم می‌دانستند این جوری است. یک نامه بلند بالایی علنی برای امام نوشتند و از مشهد پا شد آمد قم. این یعنی تقوا، یعنی خدا. آن جایی که پای اسلام در کار است دیگه آن مسائل دیگه می‌رود کنار.
خب آیا این مقام سابق؛ مقام هفتم این است که نسبت به مقدِم به امربه معروف و نهی از منکر آیا دیگران وظیفه‌ای دارند یا وظیفه‌ای ندارند.

مقام هشتم

مقام هشتم فی بیان مصادیق المعروف و ما یتعلق به. خب معروف چیه؟ آن مفهومش بود آن جا، اما مصادیقش؟ اگر توجه کرده باشید در کتاب امر به معروف و نهی از منکر غیر واحدی از فقهاء بخشی از مصادیق را هم ذکر کردند. و به نظر بنده می‌آید که یکی از جاهای بسیار خوب برای بیان واجبات و محرمات همین کتاب امر به معروف است. خیلی از این چیزهایی که ما در کتاب مکاسب محرمه می‌گوییم آن جایش آن جا نیست. چه ربطی به مکاسب محرمه دارد؟ به ادنی مناسبتی که دروغ ممکن است کسی یا غیبت به یک جوری ممکن است حالا وصلش بکنیم به مکاسب محرمه. حرمت غیبت، حرمت دروغ این‌ها به چه مناسبت آن جا ذکر می‌شود؟ این‌ها همه جایش باید بیاید توی کتاب امر به معروف و نهی از منکر. معروف حالا مصادیقش چیه؟ منکر مصادیقش چیه؟ بابی در این جا مفتوح بشود همان محرماتی که ... محرمات خیلی است، واجبات خیلی است. دیگه این کتاب حدود الشریعه جناب آقای آسفی که چهار جلد است، واجبات و محرمات را احصاء کرده حالا شاید باز مستدرک هم بشود برایش نوشت. این‌ها هم جایش ... بله آن واجباتی که خیلی کتاب می‌شود مثل وجوب صلاة حالا آن جا فقط نامش گفته می‌شود، بحث مفصلش آن جاست اما بسیاری از واجبات ما داریم که جای خاصی ندارد در فقه. بسیاری از محرمات داریم جای خاصی ندارد. خب جای خاصش همین جا است. کتاب امر به معروف و النهی عن المنکر. حالا معروف چیه؟ یک بابی باز می‌شود معروف‌ها ذکر می‌شود. اگر خدای متعال طول عمر و توفیق بدهد و ما بخواهیم این را بحث ادامه بدهیم که ؟؟؟ اگر بخواهیم ادامه بدهیم سالیانی طول می‌کشد توی تمام خیلی ؟؟؟‌این آن جا جایش هست. حالا بزرگانی هم ذکر فرمودند مثلاً اگر به منهاج الصالحین محقق خویی نگاه کنید یک فصلی باز کرده بعض از معروف‌ها را بیان فرموده. بعضی از منکرها را هم بیان فرمودند. یک چهار پنج شش تا که مثلاً ذکر فرمودند. خب این جایش است که واقعاً مفصل همه این‌ها در این جا جای اصلی‌اش هست بیان بشود.
بنابراین المقام الثامن؛ مقام هشتم فی بیان مصادیق المعروف و مایتعلق بها.

مقام نهم

فی بیان مصادیق المنکر و ما یتعلق بها

مقام دهم

المقام العاشر فی احکام الخلل و الشکوک در این جا گاهی مثلاً کسی دارد کار حرامی انجام می‌داده خب شرایطی دارد ما الان در این که این شرط وجود دارد یا ندارد شک داریم. یا قبلاً داشته الان نمی‌دانیم ادامه دارد یا ندارد و ... خیلی از این صور شکوک و خللی که وجود دارد، حکمش چیه این موارد؟
مقام یازدهم فی ما یتعلق بالآداب:
آداب. خب شما می‌بینید در باب صلات برای آداب خودش یک فصل جداگانه‌ای دارد. در صوم آداب یک فصل جداگانه‌ای دارد. توی امر به معروف و نهی از منکر هم آدابی وجود دارد. مثلاً یکی از آداب این است که به رفق، بالملاطفه، خودت هم ؟؟؟‌نباشی، خودت لباس تقوا پوشیده باشی، خودت اهل عمل باشی. این‌ها شرط وجوب نیست ولی آداب است. بعضی از امور هم از مکروهات است. خب بنابراین مستحبات و مکروهاتش را یک باب هم برای این هست و یک مقام هم برای این.
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه شرط نیست، ادب است. آداب است، مستحب است که این جور امر بکنید. یا مکروه است که این جور امر بکنید.

مقام دوازدهم

فی جملةٍ من المسائل التی جرت العادة بذکرها فی المقام لبعض المناسبات و إن لم تکن من مسالها حقیقتاً.
فقهای عظام سلفاً و خلفاً حتی مثل شیخ طوسی رضوان الله علیه و معاصرین و این‌ها می‌بینید در این باب به عنوان ختامٌ فیه مسائل. یک مسائلی که مربوط به این جا نیست آن چنان ولی تناسبی دارد با این جا طرح کردند. مثلاً للفقیه که اجرای حدود کند، این جا طرح کردند. ترافع در دعاوی باید به فقیه باشد. خب این‌ها مال کتاب قضاء است، مال کتاب حدود است. ولی این جا لمناسبةٍ این مسائل را طرح کردند که صاحب می‌بینید شرایع فرموده، صاحب جواهر هم همین جا فرموده. مرحوم امام هم در تحریر الوسیلة قسمتی از همین مسائل را همین جا طرح فرمودند.
خب این باب دوازدهم هم برای این است که این مسائل متفرقه‌ای که واقعاً از این باب نیست ولی جرت العادة به این که در این جا از آن بحث می‌کنند و صحبت می‌کنند مقام دوازدهم را هم می‌توانیم برای این قرار بدهیم. این کل مسائل کتاب امر به معروف و نهی از منکر، کلش یا لااقل جلّ و اهم مباحثش در این دوازده مقام قرار می‌گیرد.
ما اگر خودمان می‌خواستیم بحث مستقلی بکنیم بر همین منوال بحث می‌کردیم. اما اشکال این جور بحث کردن این است که این مسائلش متفرق است چون به این نظم بیان نفرمودند آقایان. از این جهت برای مطالعه آقایان و مراجعه به منابع خب یک روال چیزی وجود ندارد. از این جهت ما طبق شرایع و جواهر که منبع مطالعاتی آقایان باشد و بتوانند مباحثه داشته باشند و مطالعا‌ت‌شان براساس این باشد بحث می‌کنیم ولی هر مسأله‌ای را باید آن جا تنبیه کنیم بر این که این مسأله مربوط به فلان مقام است شما در نوشته‌های خودتان اگر می‌خواهید منظم بنویسید می‌توانید این مسأله ادراج در آن باب مناسب خودش بفرمایید. ولی ما طبق شرایع بحث می‌کنیم. و طبق جواهر و این که یک منبع مطالعاتی مباحثه‌ای آقایان داشته باشند و الا حق مطلب این بود که لولا این جهت به آن شکل مسائل طرح می‌شد.
سؤال: همه این‌ها را گفتید.
جواب: قسمتی از این‌ها بحث شده. همه‌اش نه ولی قسمتی بحث شده. و یک قسمتی هم توی تحریرالوسیله مرحوم امام رضوان الله علیه هست. و همین طور کتاب‌های منهاج الصالحین مرحوم آقای خویی و بزرگانی که بعد از ایشان فتوای‌شان را درج کردند یا یک مقداری بیشتر توسعه دادند.
خب مقام اول که بحمدالله بحث شد و اهتمام شارع به این امر واضح شد.
أما المقام الثانی:
که معرفت موضوع باشد. متأسفانه مرحوم محقق حلی اعلی الله مقامه که از اساطین فقاهت است واقعاً ایشان و گفته شده خدمت آیت‌الله بروجردی گفته شده شما مثل شرایع می‌توانید بنویسید. ایشان فرموده من نصف صفحه هم نمی‌توانم بنویسم. این قدر شرایع پیش ایشان عظمت دارد. من نصف صفحه مثل شرایع هم نمی‌توانم بنویسم.
شرایع بسیار کتاب مهمی است و لذا به آن گفته می‌شود قرآن الفقه. در لسان بزرگان به شرایع گفته می‌شود قرآن الفقه.
ایشان در بحث اول که موضوع باشد فقط به این پرداختند که معروف و منکر چیه. اما مسأله‌این که امر مقصود از آن چیه، نهی مقصود از آن چیه به این، این جا نپرداختند. توی ضمن کلمات آمده و مرحوم صاحب جواهر هم توضیح دادند و شرح کردند. فلذا ما اگر دست خودمان بود این جا هم معروف را معنا می‌کردیم، هم منکر را معنا می‌کردیم، هم نهی را. ولیکن باید این جهت را بگذاریم برای آن جا مگر این که شما اجازه بدهید بعضی جاها ما تخطی کنیم حالا آن را هم همین جا بیاییم بحث کنیم.
خب امر به معروف و نهی از منکر یعنی چی؟ یک تعریف مدرسی برای فقهاء سلفاً و خلف وجود دارد. که خود صاحب شرایع این تعریف را این جا فرموده، صاحب جواهر هم می‌فرماید علی ما فی المنتهی و محکی التحریر و التذکرة. در منتهی علامه؛ منتهی المطلب و تحریر؛ تحریر الاحکام مال علامه، و تذکره مال علامه این‌ها این تعریف را به این شکلی که حالا خواندیم و مرحوم محقق فرموده تعریف کردند. این جا از جاهایی است که صاحب جواهر تتبع‌شان تتبع ناقصی بوده که این تعریف را به متأخر المتأخرین آمده نسبت داده که علامه باشد و صاحب شرایع باشد و حال این که این تعریف از شیخ طوسی رضوان الله علیه همین تعریف را فرموده. شیخ طوسی در تبیان در ذیل آیه مبارکه که «و لتکن منکم امة تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر» آن جا معروف و منکر را معنی کرده به همین معنا. به همین چیزی که شرایع الان این جا ذکر می‌فرماید. و این تعریفی است که در کتب فقهاء و متکلمین تعریف مشهور و معروفی است. که این‌ها فرمودند معروف عبارت است از هر فعلی که حسن باشد «و اختص بوصوفٍ زائدٍ علی حسنه اذا عرف فاعله ذلک» یعنی آن حسن را «أو دلّ علیه» همین طور که در این تعریف می‌بینید چهار عنصر مأخوذ است؛ فعل «کل فعلٍ» هر فعلی. آیا این چیه؟ می‌خواهند بگویند واقعاً فعل است معروف. بنابراین تروک احرام چی می‌شود؟ این معروف نیست. چرا گفتند «کل فعلٍ» از باب غلبه گفتند؟ چون معمول معروف‌ها فعل هستند دیگه آن‌چند تایی هم که غیر فعل هستند این از باب غلبه گفته شده. دیگه حالا این اشکالی است، اشتباه است و باید بگوییم «کل فعلٍ أو ترکٍ» خب «کل فعلٍ» هر فعلی که چی؟ «حسنٍ» هر فعل حسنی. این هم عنصر دوم. برای حسن سه اصطلاح وجود دارد. یک؛ یعنی آن کاری که هر که اطلاع از آن دارد می‌تواند انجامش بدهد. ما للقادر علیه العالم بحاله أن یفعله. حسن یعنی هر کاری که کسی که قدرت بر انجامش دارد و در کنار این قدرت خبر هم دارد که این چه جور کاری است می‌تواند انجامش بدهد. مثلاً می‌داند... همین که بداند حرام نیست دیگه می‌تواند انجامش بدهد. ولو واجبش باشد می‌تواند انجامش بدهد. مکروه باشد می‌تواند انجامش بدهد، مستحب باشد می‌تواند انجامش بدهد، مباحث است، می‌تواند انجامش بدهد. به همه این‌ها گفته می‌شود حسن. پس به حسب این تعریف این حسن مرادف با چی می‌شود؟ با مجاز، مجاز بالمعنی الاعم. جواز بالمعنی الاعم. یعنی مکروه هم مصداق این حسن است. مباح هم مصداق این حسن است، واجب و مستحب هم مصداق این حسن می‌شود. این یک تعریف برای حسن.
تعریف دوم برای حسن آن است که انجامش لاتؤثر فی استحقاق الذم. کاری که انجامش باعث استحقاق ذم نمی‌شود. خب چیه که انجامش باعث استحقاق ذم می‌شود؟ فقط حرام است دیگه، قبیح است. هر چه حرام و قبیح نباشد انجامش باعث استحقاق ذم نمی‌شود ولو مکروه باشد. کسی مکروه انجام بدهد لایستحق الذم، لایستحق العقاب، لایستحق النکوهش. خب مکروه است، خدا هم اجازه داده. این هم یک تعریفی است که در بین متکلمین و فقها برای حسن هست.
خب این حسنی که حالا این‌ها در این تعریف اخذ کردند یا به آن معنای اول است، یا این معنای دوم است که هر دو مساوق با مجاز می‌شود. «کل فعلٍ مجازٍ» هر دو مساوقت با مجاز دارد.
معنای سومی که برای حسن داریم آن معنایی است که شما ابتدائاً به ذهن خودتان می‌آمد. حسن یعنی نیکو، نه مجاز. یعنی آن که موجب استحقاق مدح است و مدخلیت دارد در این که کننده‌اش و فاعلش ستایش بشود، مدح بشود. قهراً حسن به این معنا دیگه شامل مکروه نمی‌شود، شامل مباح هم نمی‌شود. فقط واجب و مستحب و یا کارهایی که اگر واجب و مستحب هم نیست ولی به حسب عقل، به حسب عقلاء کار نیک و پسندیده‌ای است. آن‌ها را شامل می‌شود. بنابراین بدواً توی این عبارت مأثور از فقهاء این کلمه حسن سه احتمال در آن وجود دارد که برمی‌گردد به دو احتمال در نهایت. یعنی «کل فعلٍ مجازٍ» یا «کل فعلٍ حسنٍ» به معنای دوم که به معنای نیکو است.
خب «اختص بوصفٍ زائدٍ علی حسنه» این فعل باید اختصاص داشته باشد به دارا بودن یک وصف زائد بر حسنش. وصفِ علاوه بر حسنش.
خب اگر آن معنای اول را بگیریم که مجاز باشد «بوصفٍ زائدٍ علی حسنه» فقط چی را خارج می‌کند؟ مباح را. چون واجب‌ها را نگاه کنیم مجاز است و وصف زائد بر مجاز بودنش هم دارد که وجوبش باشد. اگر مستحب است وصف زائد بر مجاز بودنش دارد که چی؟ استحبابش باشد. اگر مکروه است اضافه بر مجاز بودنش وصف زائدی دارد که مرجوح الترک است. ترکش مرجوح است. یعنی ؟؟ زائدی است. فقط مباح است که وصف زائد ندارد. فقط پس آن خارج می‌شود.
اگر به آن معنا بگیریم «بوصفٍ زائدٍ علی حسنه» خب مکروه را دیگه عبارت شامل می‌شود. خود عبارت. آیا راه حلی برای خروج آن داریم؟ یک راه حل شهید ثانی فرموده، یک راه حلی صاحب جواهر اضافه فرموده، که این را ان شاء الله در جلسه بعد عرض می‌کنیم.
خب فرموده «اختص بوصفٍ زائدٍ» این «اختص» یعنی چی؟ حتماً باید غیر ظاهرش معنا بکنیم؟ یا باید یک تأویلی در آن باشد. چرا؟ خب «اختص بوصفٍ» یعنی این وصف زائد دارد دیگه. خب ما سؤال می‌کنیم، نماز اختص بوصفٍ زائدٍ أم لا؟ چه اختصاصی دارد؟ آن وصف زائدش وجوب است، خب صوم هم هست. خمس هم هست، جهاد هم هست. اختص بوصفٍ زائدٍ کدام واجبی را شما پیدا می‌کنید که اختص بوصفٍ زائدٍ. این یعنی چی که فرموده اختص بوصفٍ؟ اگر می‌فرمود «له وصفٌ زائد» خب بله. هر کدام این‌ها له وصفٌ زائد. اما اختص بوصفٍ زائد. یعنی آن اختصاص دارد،‌مال خودش است، جای دیگه پیدا نمی‌شود. این عبارت یعنی چی که این بزرگان فرمودند؟ این تعریف حالا عنصر بعدی را هم باید توضیح بدهیم بعد برگردیم به آن معنا. ان شاء الله شنبه. و صلی الله علی محمد و آله.


جلسه نهم

بسمه تعالی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف. این حادثه مؤلمه سوزناک را خدمت حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه و همه موالیان و شیعیان و مؤمنان و مؤمنات تسلیت عرض می‌کنیم و برای گذشتگان این حادثه مغفرت و رحمت الهی و قبول مناسک و برای بازماندگان آن‌ها صبر جمیل و اجر جزیل و برای مصدومان شفای عاجل به برکت یک حمد برای مصدومان و یک حمد برای گذشتگان و یک صلوات. بحث در مقام ثانی بود که تعریف موضوع؛ معروف چیست، منکر چیست، امر چیست، نهی چیست. گفتیم برای تعریف معروف و منکر یک تعریف مدرسی فقهی از فقهای قدامی مثل شیخ طوسی وجود دارد تا این اعصار متأخره. آن تعریف این هست که فرمودند: معروف کل فعلٍ حسنٍ اختص بوصفٍ زائدٍ علی حسنه اذا عرف فاعله ذلک أو دلّ علیه. و منکر هم فرمودند: کل فعلٍ قبیحٍ عرف فاعله قبحه أو دلّ علیه. در تعریف معروف چهار عنصر اخذ شده بود؛ یک فعل باشد، دو این که این فعل حسن باشد. حسن در اصطلاح فقهاء و متکلمین دارای سه معنا است که دو معنایش مرادف می‌شود با مجاز. کل فعلٍ حسنٍ‌یعنی کل فعلٍ مجازٍ که توضیحش گذشت. هر فعل مجازی که اختص بوصفٍ زائدٍ. و طبق معنای سوم مرادف هست حَسن و حُسن با نیکویی. یعنی کل فعلٍ نیکوئٍ؛ هر فعل نیکویی که اختص بوصفٍ زائدٍ. این فعل مجاز یک وصف زائد داشته باشد، زائد بر آن مجاز بودنش یا زائد بر آن حَسن بودن و حُسن داشتن. این قید بعدی را برای چی آوردند فقهاء و متکلمین؟ «اختص بوصفٍ زائدٍ»؟ این را برای این آوردند که خب آن تا این جای تعریف که می‌گفتیم کل فعلٍ حسنٍ، شامل مکروهات هم می‌شد، واجبات مجاز هست، مستحبات مجاز هست، مباحات مجاز هست، مکروهات هم مجاز است بالمعنی الاعم مجاز هست. صاحب جواهر می‌فرمایند و هم چنین قبل از ایشان شهید ثانی و دیگران، فقها و متکلمین برای اخراج مباح آمدند این قید را اضافه کردند «اختص بوصفٍ زائدٍ» یا اخراج هر دو؛ هم مباح هم مکروه. اختص بوصفٍ زائدٍ.
یک وصف زائدی باید داشته باشد علاوه بر مجاز بودنش. خب واجبات وصف زائد دارد هم مجاز است هم حیث وجوبیت را دارد. مستحبات مجاز است، وصف زائد دارد حیث استحباب و مندوبیت. اما مباحات چی؟ نه، وصف زائد جزو مجاز بودن ندارد. آن روز یکی از دوستان آمد فرمود که چرا مباحات هم وصف زائد دارد و آن این است که شارع برای آن اباحه جعل کرده، این جعل اباحه خودش امرٌ زائدٌ. آن جا وجود زائد، جعل وجوب کرده، آن جا جعل استحباب کرده، این جا هم جعل اباحه کرده. پس این هم دارای وصف زائد است و خارج نمی‌شود با این قید. جواب این است که این مجازٌ، این حسنٌ اگر معنا کردیم یعنی کل فعلٍ مجازٍ شرعاً. مجاز بودنش را از کی گرفته؟ از شرع گرفته نه مجازٍ عرفاً. اگر معنا کنیم کل فعلٍ مجازٍ عرفاً یعنی پیش مردم، پیش عقلاء. بله وصف اباحه می‌شود یک امر اضافه چون شارع قرار داده. اما اگر بگوییم هر چیزی توی محیط شرع، به حکم شارع مجاز است که این مقصودشان است، معروف چیه؟ هر فعلی است که در محیط شرع مجاز شناخته شده از نظر شرعی. حالا این علاوه بر این که مجاز است یک وصف اضافه بخواهد داشته باشد. خب مباحه دیگه وصف اضافه ندارد همان مجاز بودنش را از همان اباحه‌اش گرفته. همان مباح است یعنی مجاز است. پس دیگه وصف زائد نمی‌شود. سؤال: ؟؟؟ جواب: نه، مجاز جنس است. ممکن است فصلش رجحان باشد ممکن است الزام باشد. سؤال: ؟؟؟ جواب: وصف زائد دارد دیگه. سؤال: وقتی مجاز شرعی باشد دیگه؟؟؟ جواب: مجاز بالمعنی الاعم. هر وصفی که مجاز هست یعنی ممنوع نیست شما انجام بدهید.
نماز ظهر ممنوع است انجام دادنش؟ نه، ولی واجب است. نماز شب ممنوع است انجام دادنش؟ نه، ولی مستحب است. سؤال: ؟؟؟ جواب: اضافه دارد دیگه. سؤال: ؟؟؟ جواب: خب این مجاز وقتی که شما می‌گویید در برمی‌گیرد همه... حتی مباح را، حتی مکروه را، حتی واجب را، حتی مستحب را می‌گیرد یا نمی‌گیرد. حالا شما می‌خواهید قیدی بیاورید که بعضی از این‌ها را نگیرد. تعریف شما منطبق نشود بر مباح، منطبق نشود بر مکروه. خب فقهاء و متکلمین این قید «اختص بوصفٍ زائدٍ» را آوردند قهراً مباح‌ها دیگه خارج می‌شود. مباح پس معروف نیست، امر به مباح دیگه واجب نیست، مستحب هم نیست. اما آیا مکروه را چی؟ شامل می‌شود یا شامل نمی‌شود؟ ظاهر امر این است که این تعریف مکروه را شامل می‌شود فلذا یک اشکالی است به این تعریف که این چه ضابطه‌ای است که شما فقهاء دست مکلفین می‌دهید، مقلدین‌تان می‌دهید. این‌ها این تعریف را بخواهند نگاه کنند پس مکروه هم جزو معروف حساب می‌شود. چرا؟ برای این که مکروهات هم علاوه بر مجاز بودنش وصف زائدی دارد، آن وصف زائد چیه؟ همین رجحان ترک یا مرجوحیت فعل. یا همین مکروهیتش. مکروهیت که شارع جعل کرده. مثل آن جا استحبابیت، مندوبیت، وجوبیت، این جا هم مکروهیت. پس امر زائدی دارد. برای تخلص از این اشکال دو راه ذکر شده؛ یک راه شهید ثانی فرموده در مسالک و صاحب جواهر هم این راه را پسندیدند و اشکال به آن نکردند. و آن این است که بعد از آن که مباح خارج شد بالاولویة القطعیه، العرفیة، مکروه هم خارج می‌شود. وقتی مباح، به آن معروف گفته نمی‌شود. خب به طریق أولی می‌فهمیم که به مکروه هم معروف گفته نمی‌شود در شرع و مراد شارع نیست. پس ولو واژه حسنٌ شامل مکروه هم می‌شود چون یعنی مجاز است، و اختص بوصفٍ زائدٍ هم آن را خارج نمی‌کند چون وصف زائد دارد اما این اختص بوصفٍ زائدٍ مباح را خارج می‌کند، خروج مباح که مولود این قید است بالأولویة مکروه را خارج می‌کند. پس این اختص بوصفٍ زائدٍ مباشرتاً مباح را اخراج می‌کند مع الواسطه مکروه را خارج می‌کند. این راه اول. راه دوم فرمایش خود صاحب جواهر است که اضافه فرموده بر فرمایش شهید این است که این اختص بوصفٍ زائدٍ یعنی زائدٍ علی ماذا؟ زائد بر چی؟ زائد بر ذاتش، یا نه زائد بر همین حسن و مجازیتش؟ اختص بوصفٍ زائدٍ علی حسنه، یعنی شارع اجازه داده حالا این اجازه داده یک وقت این اجازه دادن می‌چرباند آن را و تشجیع بر انجام می‌کند در حد لزوم. پس مجاز است و مجازیتش هم اضافه دارد. یک وقت این مجازیتش در حد وجوب است و الزام است، یک وقت این مجازیتش در حد استحباب است. اما در مکروهات مجاز است اما دیگه مجاز بودنش را شارع نچرباند.
زیادت بر مجازیت ندارد براصل مجازیت. بنابراین در واجبات براصل مجازیت اضافه دارد. یعنی مجاز مضاعف است. در مستبحات بر اصل مجازیت اضافه دارد. در مکروهات فقط اصل مجازیت را دارد اما دیگه بر مجازیت چیز اضافه‌ای ندارد، بلکه شارع ترغیب می‌کند از این مجازیت استفاده نکن. در واجبات می‌گوید از این مجاز بودن استفاده بکن حتماً. در مستحبات می‌گوید از این مجازیت استفاده بکن و من تشویق می‌کنم، ثواب می‌دهم و ترغیبت می‌کنم که از این مجاز استفاده کن. اما در مکروهات می‌گوید مجاز هست ولی تشویق نمی‌کنم از این مجاز استفاده بکنی.
سؤال: ؟؟؟ جواب: حسن یعنی مجاز. سؤال: به معنی نیکو و پسندیده. جواب: نه آن معنای سوم است. حالا ما معنای اول را داریم بررسی می‌کنیم. خب پس بنابراین، این هم یک راه دیگری است که صاحب جواهر رضوان الله علیه فرموده. «أو لأنه لا وصف فیه» یعنی فی المکروه «زائداً علی حسنه بمعنی الجواز بنائاً علی کون المراد الزیادة فی الجنس الزیادة فی الحسن کالندبیة و الوجوبیة» سؤال: ؟؟؟ جواب: آن حسن را گفتیم مجاز شرعی. سوال: ؟؟؟ شامل نمی‌شود؟ جواب: گفتیم نمی‌شود. ولی ممکن است بگویی آقا هر حسن عقلی این در شرع حکم دارد. یا واجب است یا مستحب است. سؤال: معنای حسن قابل زیادی و کمی ؟؟؟ جواب: دارد. یعنی مجاز است. اصل مجازیت که دارد هیچی... سؤال: این زیادت ؟؟؟ جواب: در این مجازیت دارد. چرا؟ برای که تشویق می‌کند می‌گوید از آن استفاده کن. همین مجازیت را محل تشویق قرار داده. سؤال: این زیادت مجازی است. جواب: چرا؟ سؤال: تشویق به این، حسن است.
خود این حسن نیست. جواب: باشد، عیب ندارد. کأنّ آن مجازیت را دارد می‌افزاید بر آن. تشویق می‌کند این مجاز بودن را. این هم فرمایش صاحب جواهر قدس سره هست. خب صاحب جواهر هم جواب شهید را صحیح می‌داند، هم جوابی که خودشان دادند صحیح می‌داند ولی شهید ثانی آن جواب اول را داده و فرموده... بعد از این که جواب اول را داده شهید ثانی فرموده است که: و لایکفی فی صحة التعریف... یعنی در این تعریف اشکال را برطرف نمی‌کند. چرا؟ برای خاطر این که این تعاریف فقهیه برای این است که ضابطه می‌خواهیم دست مکلف بدهیم. نه آن حرف‌هایی که حالا توی منطق زده می‌شود که تعریف باید کذا.
این جا فلذا ما اهتمام به این تعریف هم داریم چون تعاریف فقهاء در حقیقت در این کتب ... مخصوصاً در متون فقهیه می‌خواهند ضابطه دست مکلف بدهند. خب مکلف باید خیلی دقیق باشد، خودش درس خوانده باشد، یک فقیهی باشد این اولویت‌ها، این محاسبات را درک بکند. اما مردم عادی و مکلفانی که مخاطب این کلام هستند این دقایق را ندارند. فلذا این تعریف آن‌ها را توی چی می‌اندازد؟ مکن است توی خطا بیندازد، توی اشتباه بیندازد. خب این پس اختص بوصفٍ زائدٍ تا این جا می‌توان گفت که یا بالأولویت یا به نحوی که صاحب جواهر قدس سره فرمود هم مکروه را خارج می‌کند از تعریف، مباح هم که خارج شد. اما اگر آن معنای سوم را گرفتیم، این جا کلامی است که من بعداً ان شاء الله عرض می‌کنم. معنای دوم حُسن را اگر گرفتیم که یعنی «کل فعلٍ حسنٍ» یعنی هر فعل نیکویی که «اختص بوصفٍ زائدٍ» خب اگر این معنا را بگیریم. سؤال: این دوم است یا سوم است؟ جواب: به یک معنا می‌شود سوم بگوییم، به یک معنا می‌شود دوم بگوییم. چون گفتیم آن دو تا به یک چیز برمی‌گردند که مجازٌ از آن تعبیر کردیم. خب اگر این معنا را گرفتیم قهراً دیگه قبل از این که ما به «اختص بوصفٍ زائدٍ» برسیم هم مباح از تعریف خارج است، و هم مکروه خارج است. چون مباح که حسن نیست، نیکو نیست و مکروه هم که نیکو نیست. هر دو از تعریف خارج می‌شود. صاحب جواهر قدس سره می‌فرمایند درسته خارج می‌شود ولی این تعریف شرایع و بزرگان را نمی‌توانیم حَسنش را به این معنا بگیریم. یا حُسنش را به این معنا بگیریم. چون این استدراک این قید لازم می‌آید، لغویّت این قید لازم می‌آید، دیگه گفتن ندارد؛ چون تمام فلسفه آوردن «اختص بوصفٍ زائدٍ» این است که ما مباح و مکروه را خارج کنیم. خب وقتی خودش به واسطه کلمه حسنٌ خارج می‌شود دیگه آوردن این به چه منظور است. وجهی دیگه ندارد. «اختص بوصفٍ زائدٍ» گفتنش دیگه وجهی ندارد. فلذا ایشان می‌فرماید حتماً باید بگوییم مقصود در این تعریف به قرینه این اضافه‌ای که دارد همان معنای اول که مجازٌ باشد مقصود است. سؤال: ؟؟؟ «اختص بوصفٍ زائدٍ» همان وصف حسنٌ باشد. قید توضیحی.. جواب: بله ببینید این توضیح اگر بیاورند باید یک توضیحی باشد که از آن موضّح آشکارتر باشد. این خودش قلقش بیشتر از آن حسنٌ است. توضیحی که می‌خواهیم بیاوریم باید یک توضیحی باشد که اقلاً رفع ابهام بکند، نه ابهام‌افزایی بکند. ابهام‌زدایی باید بکند نه ابهام‌افزایی بکند. این جا ابهام‌افزایی دارد می‌کند فلذا نمی‌شود برای این جهت هست. خب علاوه بر این که حالا آن اشکالی هم که عرض کردیم دیروز یعنی روز درسی قبل «اختص» هم این جا کار را یک مقداری مشکل می‌کند. برای این که اختصاص دارد یعنی ویژه آن هست. خب شما هیچ واجبی را پیدا نمی‌کنید که وجوب اختصاص به آن داشته باشد. هیچ مستحبی را پیدا نمی‌کنید که استحباب اختصاص به آن داشته باشد. سؤال: عنوان کلی منظور است. جواب: یعنی چی؟ سؤال: عنوان کلی واجب و عنوان کلی مستحب. جواب: کل داریم، کل که دیگه نمی‌شود عنوان کلی باشد. کل که می‌آوریم برای استیعاب افراد است. کل فعلٍ، اگر فرموده بود الفعل حالا راهی برای فرمایش شما بود. اما تعریف این است «کل فعلٍ» هر فعلی. هر تک تک فعلی که اختص. خب ما تک تک فعلی که «اختص بوصفٍ زائدٍ» نداریم که. مشترک است. واجبات همه‌شان مشترک هستند در این جا. هیچ کدام اختصاص ندارد که. مگر این که اضافی بگیرید یعنی در مقابل مثلاً محرمات، در مقابل چیزهای دیگه این جوری معنا کنید. خلاصه کلام را مغلق کرده و مشکل کرده.
بلکه اگر به جای اختص از کلمه «له» استفاده می‌شد. «کل فعلٍ حسنٍ له وصفٌ زائد» خب اشکالش برطرف می‌شد دیگه اختصاص توی آن نبود. «له وصفٌ زائد» می‌فرمود خب بهتر بود. سؤال: شما دارید حَسن عرفی را خارج می‌کنید. جواب: بله. حالا این جا این نکته را عرض کنم. ما تا به حال در این معنایی که گفتیم حَسن را به چه معنا گرفتیم؟ یا به معنای مجاز شرعی گرفتیم یا به معنای نیکو گرفتیم. حالا نیکو هم آیا نیکوی شرعی مقصود است یا نیکوی عقلایی؟ اگر یک کسی بیاید این حسن را بگوید به معنای حَسن عرفی است یعنی مجاز است، دیگه توی عرف ممنوع نیست. بین عقلاء ممنوع نیست «کل فعلٍ حسنٍ» یعنی مجاز عقلایی، نه مجاز شرعی. که «اختص بوصفٍ زائدٍ» این اگر مقصود باشد خب ما دیگه احتیاجی به «اختص بوصفٍ زائدٍ» داریم؟ چرا؟ برای این که ممکن است یک چیزهای باشد که حَسن عرفی هست اما شارع ممنوع کرده باشد. پس «اختص بوصفٍ زائدٍ» می‌خواهد برای اخراج آن‌ها. اما این را هم صاحب جواهر نفرموده، بقیه فقهاء هم نفرمودند. چرا نفرمودند که ما حَسن را آن جوری معنا کنیم؟ سؤال: ؟؟؟ علتش دو امر است؛ یکی این که اولاً ما باید این جا چون کلام مال فقهاء و متکلمین است ببینیم اصطلاح آن‌ها چیه. اصطلاح آن‌ها در حَسن این است که گفتیم نه آن که حَسن عرفی است. نه، حَسن یعنی حَسن شرعی. دوم این که اگر این کار را بکنیم خب اختلال بیشتری این جا ایجاد می‌شود. مباح هم داخل تعریف می‌شود، مکروه هم داخل تعریف می‌شود. همه را دیگه می‌گیرد، یعنی آن مباح‌ها و آن مکروه‌هایی که پیش عرف چی هستند؟ حَسن هستند. مباح‌ها و مکروه‌هایی که پیش عرف حَسن هستند این‌ها داخل تعریف می‌شوند. برای اخراج آن‌ها در عبارت چیزی نداریم. اشکال افزون می‌شود چون مخرجی دیگه توی عبارت برای آن‌ها نیامده. خب عنصر چهارمی که مرحوم محقق حلی و قبل از آن شیخ طوسی و بزرگان دیگر اضافه کردند «اذا عرف فاعله ذلک أو دلّ علیه» این «اذا» یا اذای شرطیه است یا اذای زمانیه. یعنی هر فعل حسنی که اختصاص داشته باشد به وصف زائد بر حُسنش در ظرفی که عرِفَ فاعله ذلک. فاعلش و کننده‌اش آن مجاز بودن یا آن نیکو بودنش را بداند «أو دلّ علیه» یا دلالت بگردد بر آن نیکو بودن و آن مجاز بودن. که قهراً آن دومی که دلّ علیه می‌شود مال مقلدین.
مقلدین نمی‌دانند دلّ علیه به واسطه فتوای مجتهد دلالت می‌شوند بر آن مجاز بودن. اما عرِفَ چی؟ عرف هم صاحب جواهر معنا فرموده به این که یعنی اجتهاداً می‌داند. سؤال: ؟؟؟ جواب: بله. این جا هم این نکته‌ای که فرمودند درسته «عرِفَ» اعم است در واقع. حق این است که ما بگوییم عرِفَ یعنی می‌داند إما لوضوحه و ضرورته و إما لإجتهاده و استنباطه. «دلّ علیه» قهراً می‌شود مال آن جایی که به واسطه تقلید باشد. بنابراین صاحب جواهر که معنا فرموده آن را به تقلید، آن را به اجتهاد این اصلاح را لازم دارد. حالا کلام مهم این جا این است که آیا این قیدی که بزرگان اضافه کردند می‌خواهند بگویند قبل از این شناخت یا قبل از این دلالت معروف معروف نیست یا این که... این را می‌خواهند بگویند که این خیلی عجیب است. مثلاً نمازی را کسی نمی‌داند واجب است، مکلفی است علم ندارد به وجوب نماز، این نماز معروف نیست. نسبت به خود آن هم معروف نیست، یک غیرمعروف واجب که هست بر او. منجز هم ممکن است باشد، عقاب هم می‌شود چون تقصیر دارد بر عدم علم تقصیر دارد، دنبال نرفته. خب بر او واجب هست، منجز هم هست، بر ترکش هم عقاب می‌شود، معروف آن را نمی‌گیرد؟ معروف نیست؟ اگر این مقصود باشد خیلی مستبعد است و مشکل می‌شود فلذا بزرگانی مثل محقق خوانساری در جامع المدارک به این تعریف اشکال کردند. فرموده این مطلب درست نیست، این چه قیدی است که شما آوردید. معروف معروف است بدانند یا ندانند. کما این که منکر هم منکر است بداند یا نداد که حالا در تعریف بعد برای منکر گفته می‌شود. و در هیچ آیه و روایت و نصوص شرعی و ادله شرعیه هم چنین چیزی اخذ نشده که ما معروف را آن وقت معروف می‌دانیم که فاعلش بداند. پس نه به حسب ارتکاز و فهم عرفی و حکم عقلایی این چنینی است، نه به حسب نصوص شرعیه این چنین قیدی وجود دارد. بنابراین، این چه فرمایشی است که فرموده. شهید ثانی قدس سره و تبعه صاحب جواهر این جا معنایی کردند بر این. فرمودند این قید از حیث بیان ماهیت و حقیقت و تعریف معروف بیان نشده. بلکه از حیث وجوب امر به معروف یا استحباب امر به معروف بیان شده. این قید به آن لحاظ گفته شده نه به لحاظ تعریف خود معروف و در بعدی منکر.
به لحاظ این جهت‌شان گفته شده. پس این که فرموده «هو کل فعلٍ حسنٍ اختص بوصفٍ زائدٍ علی حسنه اذا عرف فاعله ذلک» یعنی معروفی که بخواهیم امر به آن بکنیم و این واجب به عهده ما بیاید، معروفی که این چنین بخواهد باشد «اذا عرف فاعله ذلک» است.... سؤال: شرایط تعریف.... جواب: نمی‌آورند. فلذا این توجیهی است که حالا فرموده شده، شهید ثانی و ایشان برای دفع آن اشکال و الا خلاف ظاهر تعریف که هست. خب فرموده المعروف هو کذا، خلاف ظاهر است اما به خاطر این که از آن اشکال مهم تخلص پیدا بشود و علوّ مقام معرفی عاری از این هست که بگوییم به چنین امری توجه نداشتند این باعث می‌شود که خب یک چنین توجیهی در این جا انجام بشود و گفته بشود.
فتلخص. سؤال: یعنی این قید ارشاد جاهل را خارج می‌کند؟ جواب: بله. نه ارشاد جاهل، به آن کاری ندارد. وجوب امر به معروف در آن جا نیست وقتی که آن جاهل است از باب امر به معروف بر شما واجب نیست چیزی به او بگویید. بلکه اگر لازم باشد باید او را ارشاد کنید. اگر هم گفتیم ارشاد جاهل واجب نیست خب هیچی. بنابراین معروف معروفی... حالا انشاء الله در شرایط خواهد آمد؛ معروفی واجب الوجوب است، وجوب امر دارد به آن و منکری وجوب نهی از آن هست که تارک در آن جا و فاعل در آن جا آگاه باشد به وجوب یا به حرمت. اگر آگاه نیست وجوب امر به معروف و نهی از منکر ندارد. سؤال: ؟؟؟ جواب: نه، دیگه تکرار است آن وقت. سؤال: ؟؟ جواب: آن تکرار است. پس می‌گفت یعنی عَرِف. آن وقت اذا هم دیگ نمی‌گفت. سؤال: حالا در تعریف این ؟؟؟ و الا. جواب: نه دیگه آن وقت دیگه هم خیلی خلاف ظاهر است هم خلاف همه چیز است. سؤال: دور پیش نمی‌آید این جوری. معروف اذا عرف، دور پیش نمی‌آید؟ جواب: نه. چون اصطلاح است. معنای این جا عرِفَ معنای لغوی است. آن معروف معنای اصطلاحی است. یعنی علَمَ شده برای چی، نام برای چی گذاشته شده. این تعریف معروف. نتیجه بحث این شد که این تعریف معروف دارای یک نواقصی هست.
یکی همین بود که «کل فعلٍ» گفته شد. گفتیم فعل دخالتی ندارد ممکن است غیر فعل هم باشد مثل تروک احرام و این‌ها. دوم، این که «اذا عرف فاعله ذلک دلّ علیه» دارد که این هم دخالتی در معنا و تعریف ندارد و اگر به آن منظور هم گفته شده باشد باز مستحسن این است که تعریف خالی از چیزی باشد که غلط‌اندازی دارد. بهتر این است که این در تعریف نیاید. و باز آن «اختص» استفاده از کلمه «اختص» هم خودش محل ایراد هست و خلاف مطلوب را دلالت می‌کند از این جهت حذف آن هم بهتر است. خب این جا یک مطلب دیگری هم که جا دارد گفته بشود این است که خب شما اگر واقعاً می‌خواهید بگویید که نتیجه حرف شما این است با این تعریف که آقا معروف چیه؟ واجبات و مستحبات. خب صاف بگو «کل فعل واجب أو مستحبٍ» دیگه «حسنٍ» بعد این جور و آن جور و بعد بگویی حسن چند تا اصطلاح دارد و این‌ها برای چیه. در تعریف معروف بگو هر فعل واجب و هر فعل مستحبی. اگر این است. شما با این کار، ای کار را دارید می‌کنید دیگه. یعنی دایره این را فراتر از افعال واجبه و مستحبه شرعیه نمی‌گیرید.
حالا اگر هم می‌گیرد خب نام ببرید. بگویید «کل فعلٍ واجبٍ أو مستحبٍ أو مستحسنٍ عقلاً أو عقلایی» فلذا است می‌بینید که فقهای متأخر مثل تحریر الوسیله، مثل منهاج، مثل وسیله و امثال این‌ها دیگه این تعریف مدرسی را کنار گذاشتند و آمدند یک تعریف واضح که می‌شود دست عرف داد، دست مقلدین داد، دست مکلفین دارد و غلق هم ندارد. این جور تعریف می‌کنند. بنابراین نستبدل این تعریف را به این تعریف متأخرین که حالا حدودش و ثغورش چیه، باید بگوییم کل فعلٍ واجبٍ أو مستحبٍ. و اضافه کنیم بر آن هر فعل حسن و مستحسن عقلی و عقلایی را ولو این که واجب و مستحب نباشد این ان شاء الله بعداً در ادله باید ببینیم چه مقدار از ادله استفاده می‌کنیم یا بحث‌هایی که ان شاء‌الله خواهیم کرد. این راجع به تعریف معروف. فعلاً تعریف مدرسی. اما راجع به تعریف منکر: سؤال: ؟؟؟ جواب: نه، کل فعلٍ أو ترکٍ دیگه. آن ترک را باید شما بیاورید. یا بگویید کل ما کان مستحباً. کل واجبٍ أو مستحبٍ. دیگه آن کلمه فعل را هم نمی‌آورید، ترک را هم نمی‌آورید. و اما تعریف منکر؛ تعریف مدرسی‌اش: فرموده است که: و المنکر کل فعلٍ قبیحٍ عرفَ فاعله قبحه أو دلّ علیه. این جا سه عنصر اخذ شده «کل فعل» یکی فعل، قبیح، عرف فاعله ذلک أو دلّ علیه. سه تا. اما اشکالی که در فعل آن جا بود این جا هم قهراً تکرار می‌شود. و اما قبیح یعنی چی؟ قبیح دارای چند احتمال هست در این جا؛ یک، این که قبیح در مقابل مجاز که آن جا داشتیم. حسن یعنی مجاز، سرجمعش این شد یعنی مجاز. قبیح یعنی مجاز نیست. هر کاری که شرعاً مجاز نیست. خب هر کاری که شرعاً مجاز نیست فقط می‌شود چی؟ حرام. در نتیجه مکروهات از تحت تعریف منکر خارج می‌شود. نتیجه این می‌شود که مکروهات را ما از تعریف معروف خارج کردیم، از تعریف منکر هم داریم خارج می‌کنیم.
پس مکروهات لا امر به آن‌ها و لا نهی از آن‌ها. اگر این جور معنا کنیم نتیجه این می‌شود چون داخل معروف که نشد، داخل منکر هم نشد. احتمال دوم این است که مقصود از قبیح مقابل حسن به معنای نیکو باشد. نیکو چی بود؟ آن که دخالت دارد در مدح فاعل و ستایش از فاعل. قبیح یعنی آن که دخالت دارد در ذم فاعلش. خب چیه که دخالت دارد در ذم فاعلش؟ باز هم می‌شود محرّم. حرام‌ها هست باعث می‌شود که فاعلش ذم بشود. مکروهات باعث نمی‌شود که فاعلش مذمت بشود. بنابراین اگر ما قبیح را هم در مقابل حسن به معنای دوم گرفتیم باز قبیح می‌شود آن که شرعاً مجاز نیست.
احتمال سومی هم وجود دارد و آن این است که مقصود از قبیح یعنی هر چیزی که ترکش راجح است. این کار قبیح است یعنی ترکی است که نکردنش بهتر است. خب اگر این را گفتیم قهراً این کلمه قبیح شامل مکروه هم دیگه می‌شود. و آن اشکال هم برطرف می‌شود که بابا شما مکروه را نه داخل اول، نه داخل دوم، همان طور پا در هوا قرارش دادید. مکروه بالاخره چی می‌شود؟ اگر این معنای سوم را بگیریم، قبیح را به معنای سوم بگیریم مکروهات داخل می‌شوند. خب حالا باید چه کرد؟ بهتر این است که چه بگوییم؟ صاحب جواهر قدس سره فرموده که درسته اگر معنای سوم را بگیریم همین طور خواهد شد ولی در اصطلاح فقهاء و متکلمین این به این معنا گفته نمی‌شود.
این یک احتمالی است که ما همین جور داریم ابداع می‌کنیم. اصطلاح بر این ما نداریم، بر این معنا. علاوه بر این که ظاهر کلام این است که این قبیح این جا در مقابل حسن آن تعریف است. آن جا می‌گوییم کل فعلٍ حسنٍ، این جا می‌گوییم کل فعلٍ قبیحٍ. این قبیح در مقابل آن حسن است. آن حسن اگر به معنای مجاز گرفتید این هم یعنی مجاز نیست. نه مجاز است و ... نه این که ترکش بهتر است اعم از این که مجاز باشد یا نباشد.
این مقابله درست نمی‌شود. پس این که ما بخواهیم به معنای سوم بگیریم و تا شاهد برخلاف دارد؛ یکی این که در عرف و اصطلاح فقهاء و متکلمین به این معنا قرار داده نشده و اصطلاح قرار داده نشده. دوم این که ظاهر امر مقابله بین التعرفین است، واژه آن جا با واژه این جا تقابل دارند. و این جور اگر معنا کنیم تقابل از بین می‌رود. خب پس بنابراین باید به همان معنای قبل بگیریم. خب حالا اگر به معنای قبل گرفتیم آیا مسأله مکروه، این خروج مکروه از کلا التعرفین آن را چه جور حل کنیم؟ راه حلی برای آن داریم که از هر دو تعریف دارد خارج می‌شود. شهید ثانی قدس سره یک راه حلی نشان داده. فرموده در باب مکروهات درسته فعل یک عملی مکروه است اما ترک آن چطور است؟ مستحب است. ترک مکروه مستحب است. وقتی ترکش مستحب شد پس موارد مکروهات به این حیثش که مکروه است از کلا التعرفین خارج است. اما به آن حیثش که این مکروه ترکش مستحب است داخل در تعریف چی می‌شود؟ معروف می‌شود. سؤال: ؟؟؟ جواب: نهی از فعل نمی‌کند. امر می‌کند ترک کن. این کار را رها کن. پس این جور نیست که بگوییم مقتضای این دو تعریف این است که ما نسبت به مکروهات وظیفه‌ای اصلاً نداریم، در مورد مکروهات وظیفه‌ای نداریم. نه، در مکروهات هم وظیفه داریم و آن تعریف معروف شامل مکروهات هم می‌شود از این که استحباب ترک دارد. خب این هم ... صاحب جواهر این را نمی‌پسندند. سوال: واقعاً مستحب است؟ خب چرا نمی‌پسندند؟ اولاً دو وجه دارد؛ یکی این که خود شما گفتید کل فعلٍ این جا، خب این ترک است. دوم این که.... که البته این در کلام صاحب جواهر نیست. حالا این طبق آن عرضی بود که کردیم.
صاحب جواهر فرموده فیه ما لایخفی. دیگه وجهش چیه نفرمودند. لعل وجهش همین باشد که این مسلک مسلک ضعیفی است که ما بگوییم در باب مکروهات ما دو تا قانون داریم. و شارع دو تا قانون جعل کرده؛ یک، کراهت فعل. دو، استحباب ترک. ما دو تا قانون نداریم. همان طور که در واجبات دو تا قانون نداریم. وجوب صوم، حرمت ترک صوم. این را نداریم، وجوب صوم داریم. بله نباید ترک کرد عقلاً. نه این که دیگه شارع دو تا قانون می‌آید جعل می‌کند. در محرمات غیبت حرام است نه این که ترک غیبت واجب است. دو تا قانون شارع نمی‌آید جعل بکند.
انجام غیبت حرام، ترک غیبت واجب. بنابراین این فرمایش شهید قدس سره بنابر آن مسلکی است که غیر تام است و صحیح و تمام نیست. بنابراین، این جا هم ما باید برای منکر هم بگوییم که آقا اگر می‌خواهیم محرمات را فقط می‌خواهید بگویید بگوییم کل محرمٍ. یا بگوییم کل محرمٍ أو مکروهٍ. و اگر بناست اضافه بکنیم، قبیح‌های عقلایی و عقلی را هم اضافه بکنیم و از این عباراتی که غلق دارد، اغلاق ایجاد می‌کند بپرهیزیم. حالا این بحث مدرسی شد. ولی ما در کتاب و سنت بالاخره کلمه معروف داریم، کلمه منکر داریم. بیشتر نصوص ما مشتمل بر این دو واژه هستند، علینا این که بررسی کنیم و ببینیم که چیست که ان شاء‌الله فردا و صلی الله علی محمد و آله.

جلسه دهم

بسمه تعالی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
این حادثه مؤلمه سوزناک را خدمت حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه و همه موالیان و شیعیان و مؤمنان و مؤمنات تسلیت عرض می‌کنیم و برای گذشتگان این حادثه مغفرت و رحمت الهی و قبول مناسک و برای بازماندگان آن‌ها صبر جمیل و اجر جزیل و برای مصدومان شفای عاجل به برکت یک حمد برای مصدومان و یک حمد برای گذشتگان و یک صلوات.
بحث در مقام ثانی بود که تعریف موضوع؛ معروف چیست، منکر چیست، امر چیست، نهی چیست. گفتیم برای تعریف معروف و منکر یک تعریف مدرسی فقهی از فقهای قدامی مثل شیخ طوسی وجود دارد تا این اعصار متأخره. آن تعریف این هست که فرمودند:
معروف کل فعلٍ حسنٍ اختص بوصفٍ زائدٍ علی حسنه اذا عرف فاعله ذلک أو دلّ علیه.
و منکر هم فرمودند:
کل فعلٍ قبیحٍ عرف فاعله قبحه أو دلّ علیه.
در تعریف معروف چهار عنصر اخذ شده بود؛ یک فعل باشد، دو این که این فعل حسن باشد. حسن در اصطلاح فقهاء و متکلمین دارای سه معنا است که دو معنایش مرادف می‌شود با مجاز. کل فعلٍ حسنٍ‌یعنی کل فعلٍ مجازٍ که توضیحش گذشت. هر فعل مجازی که اختص بوصفٍ زائدٍ.
و طبق معنای سوم مرادف هست حَسن و حُسن با نیکویی. یعنی کل فعلٍ نیکوئٍ؛ هر فعل نیکویی که اختص بوصفٍ زائدٍ. این فعل مجاز یک وصف زائد داشته باشد، زائد بر آن مجاز بودنش یا زائد بر آن حَسن بودن و حُسن داشتن. این قید بعدی را برای چی آوردند فقهاء و متکلمین؟ «اختص بوصفٍ زائدٍ»؟ این را برای این آوردند که خب آن تا این جای تعریف که می‌گفتیم کل فعلٍ حسنٍ، شامل مکروهات هم می‌شد، واجبات مجاز هست، مستحبات مجاز هست، مباحات مجاز هست، مکروهات هم مجاز است بالمعنی الاعم مجاز هست.
صاحب جواهر می‌فرمایند و هم چنین قبل از ایشان شهید ثانی و دیگران، فقها و متکلمین برای اخراج مباح آمدند این قید را اضافه کردند «اختص بوصفٍ زائدٍ» یا اخراج هر دو؛ هم مباح هم مکروه. اختص بوصفٍ زائدٍ. یک وصف زائدی باید داشته باشد علاوه بر مجاز بودنش. خب واجبات وصف زائد دارد هم مجاز است هم حیث وجوبیت را دارد. مستحبات مجاز است، وصف زائد دارد حیث استحباب و مندوبیت. اما مباحات چی؟ نه، وصف زائد جزو مجاز بودن ندارد. آن روز یکی از دوستان آمد فرمود که چرا مباحات هم وصف زائد دارد و آن این است که شارع برای آن اباحه جعل کرده، این جعل اباحه خودش امرٌ زائدٌ. آن جا وجود زائد، جعل وجوب کرده، آن جا جعل استحباب کرده، این جا هم جعل اباحه کرده. پس این هم دارای وصف زائد است و خارج نمی‌شود با این قید.
جواب این است که این مجازٌ، این حسنٌ اگر معنا کردیم یعنی کل فعلٍ مجازٍ شرعاً. مجاز بودنش را از کی گرفته؟ از شرع گرفته نه مجازٍ عرفاً. اگر معنا کنیم کل فعلٍ مجازٍ عرفاً یعنی پیش مردم، پیش عقلاء. بله وصف اباحه می‌شود یک امر اضافه چون شارع قرار داده. اما اگر بگوییم هر چیزی توی محیط شرع، به حکم شارع مجاز است که این مقصودشان است، معروف چیه؟ هر فعلی است که در محیط شرع مجاز شناخته شده از نظر شرعی. حالا این علاوه بر این که مجاز است یک وصف اضافه بخواهد داشته باشد. خب مباحه دیگه وصف اضافه ندارد همان مجاز بودنش را از همان اباحه‌اش گرفته. همان مباح است یعنی مجاز است. پس دیگه وصف زائد نمی‌شود.
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه، مجاز جنس است. ممکن است فصلش رجحان باشد ممکن است الزام باشد.
سؤال: ؟؟؟
جواب: وصف زائد دارد دیگه.
سؤال: وقتی مجاز شرعی باشد دیگه؟؟؟
جواب: مجاز بالمعنی الاعم. هر وصفی که مجاز هست یعنی ممنوع نیست شما انجام بدهید. نماز ظهر ممنوع است انجام دادنش؟ نه، ولی واجب است. نماز شب ممنوع است انجام دادنش؟ نه، ولی مستحب است.
سؤال: ؟؟؟
جواب: اضافه دارد دیگه.
سؤال: ؟؟؟
جواب: خب این مجاز وقتی که شما می‌گویید در برمی‌گیرد همه... حتی مباح را، حتی مکروه را، حتی واجب را، حتی مستحب را می‌گیرد یا نمی‌گیرد. حالا شما می‌خواهید قیدی بیاورید که بعضی از این‌ها را نگیرد. تعریف شما منطبق نشود بر مباح، منطبق نشود بر مکروه. خب فقهاء و متکلمین این قید «اختص بوصفٍ زائدٍ» را آوردند قهراً مباح‌ها دیگه خارج می‌شود. مباح پس معروف نیست، امر به مباح دیگه واجب نیست، مستحب هم نیست.
اما آیا مکروه را چی؟ شامل می‌شود یا شامل نمی‌شود؟ ظاهر امر این است که این تعریف مکروه را شامل می‌شود فلذا یک اشکالی است به این تعریف که این چه ضابطه‌ای است که شما فقهاء دست مکلفین می‌دهید، مقلدین‌تان می‌دهید. این‌ها این تعریف را بخواهند نگاه کنند پس مکروه هم جزو معروف حساب می‌شود. چرا؟ برای این که مکروهات هم علاوه بر مجاز بودنش وصف زائدی دارد، آن وصف زائد چیه؟ همین رجحان ترک یا مرجوحیت فعل. یا همین مکروهیتش. مکروهیت که شارع جعل کرده. مثل آن جا استحبابیت، مندوبیت، وجوبیت، این جا هم مکروهیت. پس امر زائدی دارد.
برای تخلص از این اشکال دو راه ذکر شده؛ یک راه شهید ثانی فرموده در مسالک و صاحب جواهر هم این راه را پسندیدند و اشکال به آن نکردند. و آن این است که بعد از آن که مباح خارج شد بالاولویة القطعیه، العرفیة، مکروه هم خارج می‌شود. وقتی مباح، به آن معروف گفته نمی‌شود. خب به طریق أولی می‌فهمیم که به مکروه هم معروف گفته نمی‌شود در شرع و مراد شارع نیست. پس ولو واژه حسنٌ شامل مکروه هم می‌شود چون یعنی مجاز است، و اختص بوصفٍ زائدٍ هم آن را خارج نمی‌کند چون وصف زائد دارد اما این اختص بوصفٍ زائدٍ مباح را خارج می‌کند، خروج مباح که مولود این قید است بالأولویة مکروه را خارج می‌کند. پس این اختص بوصفٍ زائدٍ مباشرتاً مباح را اخراج می‌کند مع الواسطه مکروه را خارج می‌کند. این راه اول.
راه دوم فرمایش خود صاحب جواهر است که اضافه فرموده بر فرمایش شهید این است که این اختص بوصفٍ زائدٍ یعنی زائدٍ علی ماذا؟ زائد بر چی؟ زائد بر ذاتش، یا نه زائد بر همین حسن و مجازیتش؟ اختص بوصفٍ زائدٍ علی حسنه، یعنی شارع اجازه داده حالا این اجازه داده یک وقت این اجازه دادن می‌چرباند آن را و تشجیع بر انجام می‌کند در حد لزوم. پس مجاز است و مجازیتش هم اضافه دارد. یک وقت این مجازیتش در حد وجوب است و الزام است، یک وقت این مجازیتش در حد استحباب است. اما در مکروهات مجاز است اما دیگه مجاز بودنش را شارع نچرباند. زیادت بر مجازیت ندارد براصل مجازیت. بنابراین در واجبات براصل مجازیت اضافه دارد. یعنی مجاز مضاعف است. در مستبحات بر اصل مجازیت اضافه دارد. در مکروهات فقط اصل مجازیت را دارد اما دیگه بر مجازیت چیز اضافه‌ای ندارد، بلکه شارع ترغیب می‌کند از این مجازیت استفاده نکن. در واجبات می‌گوید از این مجاز بودن استفاده بکن حتماً. در مستحبات می‌گوید از این مجازیت استفاده بکن و من تشویق می‌کنم، ثواب می‌دهم و ترغیبت می‌کنم که از این مجاز استفاده کن. اما در مکروهات می‌گوید مجاز هست ولی تشویق نمی‌کنم از این مجاز استفاده بکنی.
سؤال: ؟؟؟
جواب: حسن یعنی مجاز.
سؤال: به معنی نیکو و پسندیده.
جواب: نه آن معنای سوم است. حالا ما معنای اول را داریم بررسی می‌کنیم.
خب پس بنابراین، این هم یک راه دیگری است که صاحب جواهر رضوان الله علیه فرموده.
«أو لأنه لا وصف فیه» یعنی فی المکروه «زائداً علی حسنه بمعنی الجواز بنائاً علی کون المراد الزیادة فی الجنس الزیادة فی الحسن کالندبیة و الوجوبیة» سؤال: ؟؟؟
جواب: آن حسن را گفتیم مجاز شرعی.
سوال: ؟؟؟ شامل نمی‌شود؟
جواب: گفتیم نمی‌شود. ولی ممکن است بگویی آقا هر حسن عقلی این در شرع حکم دارد. یا واجب است یا مستحب است.
سؤال: معنای حسن قابل زیادی و کمی ؟؟؟
جواب: دارد. یعنی مجاز است. اصل مجازیت که دارد هیچی...
سؤال: این زیادت ؟؟؟
جواب: در این مجازیت دارد. چرا؟ برای که تشویق می‌کند می‌گوید از آن استفاده کن. همین مجازیت را محل تشویق قرار داده.
سؤال: این زیادت مجازی است.
جواب: چرا؟
سؤال: تشویق به این، حسن است. خود این حسن نیست.
جواب: باشد، عیب ندارد. کأنّ آن مجازیت را دارد می‌افزاید بر آن. تشویق می‌کند این مجاز بودن را.
این هم فرمایش صاحب جواهر قدس سره هست.
خب صاحب جواهر هم جواب شهید را صحیح می‌داند، هم جوابی که خودشان دادند صحیح می‌داند ولی شهید ثانی آن جواب اول را داده و فرموده... بعد از این که جواب اول را داده شهید ثانی فرموده است که:
و لایکفی فی صحة التعریف...
یعنی در این تعریف اشکال را برطرف نمی‌کند. چرا؟ برای خاطر این که این تعاریف فقهیه برای این است که ضابطه می‌خواهیم دست مکلف بدهیم. نه آن حرف‌هایی که حالا توی منطق زده می‌شود که تعریف باید کذا. این جا فلذا ما اهتمام به این تعریف هم داریم چون تعاریف فقهاء در حقیقت در این کتب ... مخصوصاً در متون فقهیه می‌خواهند ضابطه دست مکلف بدهند. خب مکلف باید خیلی دقیق باشد، خودش درس خوانده باشد، یک فقیهی باشد این اولویت‌ها، این محاسبات را درک بکند. اما مردم عادی و مکلفانی که مخاطب این کلام هستند این دقایق را ندارند. فلذا این تعریف آن‌ها را توی چی می‌اندازد؟ مکن است توی خطا بیندازد، توی اشتباه بیندازد.
خب این پس اختص بوصفٍ زائدٍ تا این جا می‌توان گفت که یا بالأولویت یا به نحوی که صاحب جواهر قدس سره فرمود هم مکروه را خارج می‌کند از تعریف، مباح هم که خارج شد.
اما اگر آن معنای سوم را گرفتیم، این جا کلامی است که من بعداً ان شاء الله عرض می‌کنم.
معنای دوم حُسن را اگر گرفتیم که یعنی «کل فعلٍ حسنٍ» یعنی هر فعل نیکویی که «اختص بوصفٍ زائدٍ» خب اگر این معنا را بگیریم.
سؤال: این دوم است یا سوم است؟
جواب: به یک معنا می‌شود سوم بگوییم، به یک معنا می‌شود دوم بگوییم. چون گفتیم آن دو تا به یک چیز برمی‌گردند که مجازٌ از آن تعبیر کردیم.
خب اگر این معنا را گرفتیم قهراً دیگه قبل از این که ما به «اختص بوصفٍ زائدٍ» برسیم هم مباح از تعریف خارج است، و هم مکروه خارج است. چون مباح که حسن نیست، نیکو نیست و مکروه هم که نیکو نیست. هر دو از تعریف خارج می‌شود.
صاحب جواهر قدس سره می‌فرمایند درسته خارج می‌شود ولی این تعریف شرایع و بزرگان را نمی‌توانیم حَسنش را به این معنا بگیریم. یا حُسنش را به این معنا بگیریم. چون این استدراک این قید لازم می‌آید، لغویّت این قید لازم می‌آید، دیگه گفتن ندارد؛ چون تمام فلسفه آوردن «اختص بوصفٍ زائدٍ» این است که ما مباح و مکروه را خارج کنیم. خب وقتی خودش به واسطه کلمه حسنٌ خارج می‌شود دیگه آوردن این به چه منظور است. وجهی دیگه ندارد. «اختص بوصفٍ زائدٍ» گفتنش دیگه وجهی ندارد. فلذا ایشان می‌فرماید حتماً باید بگوییم مقصود در این تعریف به قرینه این اضافه‌ای که دارد همان معنای اول که مجازٌ باشد مقصود است.
سؤال: ؟؟؟ «اختص بوصفٍ زائدٍ» همان وصف حسنٌ باشد. قید توضیحی..
جواب: بله ببینید این توضیح اگر بیاورند باید یک توضیحی باشد که از آن موضّح آشکارتر باشد. این خودش قلقش بیشتر از آن حسنٌ است. توضیحی که می‌خواهیم بیاوریم باید یک توضیحی باشد که اقلاً رفع ابهام بکند، نه ابهام‌افزایی بکند. ابهام‌زدایی باید بکند نه ابهام‌افزایی بکند. این جا ابهام‌افزایی دارد می‌کند فلذا نمی‌شود برای این جهت هست. خب علاوه بر این که حالا آن اشکالی هم که عرض کردیم دیروز یعنی روز درسی قبل «اختص» هم این جا کار را یک مقداری مشکل می‌کند. برای این که اختصاص دارد یعنی ویژه آن هست. خب شما هیچ واجبی را پیدا نمی‌کنید که وجوب اختصاص به آن داشته باشد. هیچ مستحبی را پیدا نمی‌کنید که استحباب اختصاص به آن داشته باشد.
سؤال: عنوان کلی منظور است.
جواب: یعنی چی؟
سؤال: عنوان کلی واجب و عنوان کلی مستحب.
جواب: کل داریم، کل که دیگه نمی‌شود عنوان کلی باشد. کل که می‌آوریم برای استیعاب افراد است. کل فعلٍ، اگر فرموده بود الفعل حالا راهی برای فرمایش شما بود. اما تعریف این است «کل فعلٍ» هر فعلی. هر تک تک فعلی که اختص. خب ما تک تک فعلی که «اختص بوصفٍ زائدٍ» نداریم که. مشترک است. واجبات همه‌شان مشترک هستند در این جا. هیچ کدام اختصاص ندارد که. مگر این که اضافی بگیرید یعنی در مقابل مثلاً محرمات، در مقابل چیزهای دیگه این جوری معنا کنید. خلاصه کلام را مغلق کرده و مشکل کرده. بلکه اگر به جای اختص از کلمه «له» استفاده می‌شد. «کل فعلٍ حسنٍ له وصفٌ زائد» خب اشکالش برطرف می‌شد دیگه اختصاص توی آن نبود. «له وصفٌ زائد» می‌فرمود خب بهتر بود.
سؤال: شما دارید حَسن عرفی را خارج می‌کنید.
جواب: بله. حالا این جا این نکته را عرض کنم.
ما تا به حال در این معنایی که گفتیم حَسن را به چه معنا گرفتیم؟ یا به معنای مجاز شرعی گرفتیم یا به معنای نیکو گرفتیم. حالا نیکو هم آیا نیکوی شرعی مقصود است یا نیکوی عقلایی؟ اگر یک کسی بیاید این حسن را بگوید به معنای حَسن عرفی است یعنی مجاز است، دیگه توی عرف ممنوع نیست. بین عقلاء ممنوع نیست «کل فعلٍ حسنٍ» یعنی مجاز عقلایی، نه مجاز شرعی. که «اختص بوصفٍ زائدٍ» این اگر مقصود باشد خب ما دیگه احتیاجی به «اختص بوصفٍ زائدٍ» داریم؟ چرا؟ برای این که ممکن است یک چیزهای باشد که حَسن عرفی هست اما شارع ممنوع کرده باشد. پس «اختص بوصفٍ زائدٍ» می‌خواهد برای اخراج آن‌ها. اما این را هم صاحب جواهر نفرموده، بقیه فقهاء هم نفرمودند. چرا نفرمودند که ما حَسن را آن جوری معنا کنیم؟
سؤال: ؟؟؟
علتش دو امر است؛ یکی این که اولاً ما باید این جا چون کلام مال فقهاء و متکلمین است ببینیم اصطلاح آن‌ها چیه. اصطلاح آن‌ها در حَسن این است که گفتیم نه آن که حَسن عرفی است. نه، حَسن یعنی حَسن شرعی. دوم این که اگر این کار را بکنیم خب اختلال بیشتری این جا ایجاد می‌شود. مباح هم داخل تعریف می‌شود، مکروه هم داخل تعریف می‌شود. همه را دیگه می‌گیرد، یعنی آن مباح‌ها و آن مکروه‌هایی که پیش عرف چی هستند؟ حَسن هستند. مباح‌ها و مکروه‌هایی که پیش عرف حَسن هستند این‌ها داخل تعریف می‌شوند. برای اخراج آن‌ها در عبارت چیزی نداریم. اشکال افزون می‌شود چون مخرجی دیگه توی عبارت برای آن‌ها نیامده.
خب عنصر چهارمی که مرحوم محقق حلی و قبل از آن شیخ طوسی و بزرگان دیگر اضافه کردند «اذا عرف فاعله ذلک أو دلّ علیه» این «اذا» یا اذای شرطیه است یا اذای زمانیه. یعنی هر فعل حسنی که اختصاص داشته باشد به وصف زائد بر حُسنش در ظرفی که عرِفَ فاعله ذلک. فاعلش و کننده‌اش آن مجاز بودن یا آن نیکو بودنش را بداند «أو دلّ علیه» یا دلالت بگردد بر آن نیکو بودن و آن مجاز بودن. که قهراً آن دومی که دلّ علیه می‌شود مال مقلدین. مقلدین نمی‌دانند دلّ علیه به واسطه فتوای مجتهد دلالت می‌شوند بر آن مجاز بودن.
اما عرِفَ چی؟ عرف هم صاحب جواهر معنا فرموده به این که یعنی اجتهاداً می‌داند.
سؤال: ؟؟؟
جواب: بله.
این جا هم این نکته‌ای که فرمودند درسته «عرِفَ» اعم است در واقع. حق این است که ما بگوییم عرِفَ یعنی می‌داند إما لوضوحه و ضرورته و إما لإجتهاده و استنباطه. «دلّ علیه» قهراً می‌شود مال آن جایی که به واسطه تقلید باشد. بنابراین صاحب جواهر که معنا فرموده آن را به تقلید، آن را به اجتهاد این اصلاح را لازم دارد.
حالا کلام مهم این جا این است که آیا این قیدی که بزرگان اضافه کردند می‌خواهند بگویند قبل از این شناخت یا قبل از این دلالت معروف معروف نیست یا این که... این را می‌خواهند بگویند که این خیلی عجیب است. مثلاً نمازی را کسی نمی‌داند واجب است، مکلفی است علم ندارد به وجوب نماز، این نماز معروف نیست. نسبت به خود آن هم معروف نیست، یک غیرمعروف واجب که هست بر او. منجز هم ممکن است باشد، عقاب هم می‌شود چون تقصیر دارد بر عدم علم تقصیر دارد، دنبال نرفته. خب بر او واجب هست، منجز هم هست، بر ترکش هم عقاب می‌شود، معروف آن را نمی‌گیرد؟ معروف نیست؟
اگر این مقصود باشد خیلی مستبعد است و مشکل می‌شود فلذا بزرگانی مثل محقق خوانساری در جامع المدارک به این تعریف اشکال کردند. فرموده این مطلب درست نیست، این چه قیدی است که شما آوردید. معروف معروف است بدانند یا ندانند. کما این که منکر هم منکر است بداند یا نداد که حالا در تعریف بعد برای منکر گفته می‌شود. و در هیچ آیه و روایت و نصوص شرعی و ادله شرعیه هم چنین چیزی اخذ نشده که ما معروف را آن وقت معروف می‌دانیم که فاعلش بداند. پس نه به حسب ارتکاز و فهم عرفی و حکم عقلایی این چنینی است، نه به حسب نصوص شرعیه این چنین قیدی وجود دارد. بنابراین، این چه فرمایشی است که فرموده.
شهید ثانی قدس سره و تبعه صاحب جواهر این جا معنایی کردند بر این. فرمودند این قید از حیث بیان ماهیت و حقیقت و تعریف معروف بیان نشده. بلکه از حیث وجوب امر به معروف یا استحباب امر به معروف بیان شده. این قید به آن لحاظ گفته شده نه به لحاظ تعریف خود معروف و در بعدی منکر. به لحاظ این جهت‌شان گفته شده. پس این که فرموده «هو کل فعلٍ حسنٍ اختص بوصفٍ زائدٍ علی حسنه اذا عرف فاعله ذلک» یعنی معروفی که بخواهیم امر به آن بکنیم و این واجب به عهده ما بیاید، معروفی که این چنین بخواهد باشد «اذا عرف فاعله ذلک» است....
سؤال: شرایط تعریف....
جواب: نمی‌آورند.
فلذا این توجیهی است که حالا فرموده شده، شهید ثانی و ایشان برای دفع آن اشکال و الا خلاف ظاهر تعریف که هست. خب فرموده المعروف هو کذا، خلاف ظاهر است اما به خاطر این که از آن اشکال مهم تخلص پیدا بشود و علوّ مقام معرفی عاری از این هست که بگوییم به چنین امری توجه نداشتند این باعث می‌شود که خب یک چنین توجیهی در این جا انجام بشود و گفته بشود. فتلخص.
سؤال: یعنی این قید ارشاد جاهل را خارج می‌کند؟
جواب: بله. نه ارشاد جاهل، به آن کاری ندارد. وجوب امر به معروف در آن جا نیست وقتی که آن جاهل است از باب امر به معروف بر شما واجب نیست چیزی به او بگویید. بلکه اگر لازم باشد باید او را ارشاد کنید. اگر هم گفتیم ارشاد جاهل واجب نیست خب هیچی.
بنابراین معروف معروفی... حالا انشاء الله در شرایط خواهد آمد؛ معروفی واجب الوجوب است، وجوب امر دارد به آن و منکری وجوب نهی از آن هست که تارک در آن جا و فاعل در آن جا آگاه باشد به وجوب یا به حرمت. اگر آگاه نیست وجوب امر به معروف و نهی از منکر ندارد.
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه، دیگه تکرار است آن وقت.
سؤال: ؟؟
جواب: آن تکرار است. پس می‌گفت یعنی عَرِف. آن وقت اذا هم دیگ نمی‌گفت.
سؤال: حالا در تعریف این ؟؟؟ و الا.
جواب: نه دیگه آن وقت دیگه هم خیلی خلاف ظاهر است هم خلاف همه چیز است.
سؤال: دور پیش نمی‌آید این جوری. معروف اذا عرف، دور پیش نمی‌آید؟
جواب: نه. چون اصطلاح است. معنای این جا عرِفَ معنای لغوی است. آن معروف معنای اصطلاحی است. یعنی علَمَ شده برای چی، نام برای چی گذاشته شده.
این تعریف معروف. نتیجه بحث این شد که این تعریف معروف دارای یک نواقصی هست. یکی همین بود که «کل فعلٍ» گفته شد. گفتیم فعل دخالتی ندارد ممکن است غیر فعل هم باشد مثل تروک احرام و این‌ها.
دوم، این که «اذا عرف فاعله ذلک دلّ علیه» دارد که این هم دخالتی در معنا و تعریف ندارد و اگر به آن منظور هم گفته شده باشد باز مستحسن این است که تعریف خالی از چیزی باشد که غلط‌اندازی دارد. بهتر این است که این در تعریف نیاید.
و باز آن «اختص» استفاده از کلمه «اختص» هم خودش محل ایراد هست و خلاف مطلوب را دلالت می‌کند از این جهت حذف آن هم بهتر است.
خب این جا یک مطلب دیگری هم که جا دارد گفته بشود این است که خب شما اگر واقعاً می‌خواهید بگویید که نتیجه حرف شما این است با این تعریف که آقا معروف چیه؟ واجبات و مستحبات. خب صاف بگو «کل فعل واجب أو مستحبٍ» دیگه «حسنٍ» بعد این جور و آن جور و بعد بگویی حسن چند تا اصطلاح دارد و این‌ها برای چیه. در تعریف معروف بگو هر فعل واجب و هر فعل مستحبی. اگر این است. شما با این کار، ای کار را دارید می‌کنید دیگه. یعنی دایره این را فراتر از افعال واجبه و مستحبه شرعیه نمی‌گیرید. حالا اگر هم می‌گیرد خب نام ببرید. بگویید «کل فعلٍ واجبٍ أو مستحبٍ أو مستحسنٍ عقلاً أو عقلایی» فلذا است می‌بینید که فقهای متأخر مثل تحریر الوسیله، مثل منهاج، مثل وسیله و امثال این‌ها دیگه این تعریف مدرسی را کنار گذاشتند و آمدند یک تعریف واضح که می‌شود دست عرف داد، دست مقلدین داد، دست مکلفین دارد و غلق هم ندارد. این جور تعریف می‌کنند. بنابراین نستبدل این تعریف را به این تعریف متأخرین که حالا حدودش و ثغورش چیه، باید بگوییم کل فعلٍ واجبٍ أو مستحبٍ. و اضافه کنیم بر آن هر فعل حسن و مستحسن عقلی و عقلایی را ولو این که واجب و مستحب نباشد این ان شاء الله بعداً در ادله باید ببینیم چه مقدار از ادله استفاده می‌کنیم یا بحث‌هایی که ان شاء‌الله خواهیم کرد. این راجع به تعریف معروف. فعلاً تعریف مدرسی.
اما راجع به تعریف منکر:
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه، کل فعلٍ أو ترکٍ دیگه. آن ترک را باید شما بیاورید. یا بگویید کل ما کان مستحباً. کل واجبٍ أو مستحبٍ. دیگه آن کلمه فعل را هم نمی‌آورید، ترک را هم نمی‌آورید.
و اما تعریف منکر؛ تعریف مدرسی‌اش:
فرموده است که:
و المنکر کل فعلٍ قبیحٍ عرفَ فاعله قبحه أو دلّ علیه.
این جا سه عنصر اخذ شده «کل فعل» یکی فعل، قبیح، عرف فاعله ذلک أو دلّ علیه. سه تا.
اما اشکالی که در فعل آن جا بود این جا هم قهراً تکرار می‌شود.
و اما قبیح یعنی چی؟ قبیح دارای چند احتمال هست در این جا؛ یک، این که قبیح در مقابل مجاز که آن جا داشتیم. حسن یعنی مجاز، سرجمعش این شد یعنی مجاز. قبیح یعنی مجاز نیست. هر کاری که شرعاً مجاز نیست. خب هر کاری که شرعاً مجاز نیست فقط می‌شود چی؟ حرام. در نتیجه مکروهات از تحت تعریف منکر خارج می‌شود. نتیجه این می‌شود که مکروهات را ما از تعریف معروف خارج کردیم، از تعریف منکر هم داریم خارج می‌کنیم. پس مکروهات لا امر به آن‌ها و لا نهی از آن‌ها. اگر این جور معنا کنیم نتیجه این می‌شود چون داخل معروف که نشد، داخل منکر هم نشد.
احتمال دوم این است که مقصود از قبیح مقابل حسن به معنای نیکو باشد. نیکو چی بود؟ آن که دخالت دارد در مدح فاعل و ستایش از فاعل. قبیح یعنی آن که دخالت دارد در ذم فاعلش. خب چیه که دخالت دارد در ذم فاعلش؟ باز هم می‌شود محرّم. حرام‌ها هست باعث می‌شود که فاعلش ذم بشود. مکروهات باعث نمی‌شود که فاعلش مذمت بشود.
بنابراین اگر ما قبیح را هم در مقابل حسن به معنای دوم گرفتیم باز قبیح می‌شود آن که شرعاً مجاز نیست.
احتمال سومی هم وجود دارد و آن این است که مقصود از قبیح یعنی هر چیزی که ترکش راجح است. این کار قبیح است یعنی ترکی است که نکردنش بهتر است. خب اگر این را گفتیم قهراً این کلمه قبیح شامل مکروه هم دیگه می‌شود. و آن اشکال هم برطرف می‌شود که بابا شما مکروه را نه داخل اول، نه داخل دوم، همان طور پا در هوا قرارش دادید. مکروه بالاخره چی می‌شود؟ اگر این معنای سوم را بگیریم، قبیح را به معنای سوم بگیریم مکروهات داخل می‌شوند.
خب حالا باید چه کرد؟ بهتر این است که چه بگوییم؟
صاحب جواهر قدس سره فرموده که درسته اگر معنای سوم را بگیریم همین طور خواهد شد ولی در اصطلاح فقهاء و متکلمین این به این معنا گفته نمی‌شود. این یک احتمالی است که ما همین جور داریم ابداع می‌کنیم. اصطلاح بر این ما نداریم، بر این معنا. علاوه بر این که ظاهر کلام این است که این قبیح این جا در مقابل حسن آن تعریف است. آن جا می‌گوییم کل فعلٍ حسنٍ، این جا می‌گوییم کل فعلٍ قبیحٍ. این قبیح در مقابل آن حسن است. آن حسن اگر به معنای مجاز گرفتید این هم یعنی مجاز نیست. نه مجاز است و ... نه این که ترکش بهتر است اعم از این که مجاز باشد یا نباشد. این مقابله درست نمی‌شود. پس این که ما بخواهیم به معنای سوم بگیریم و تا شاهد برخلاف دارد؛ یکی این که در عرف و اصطلاح فقهاء و متکلمین به این معنا قرار داده نشده و اصطلاح قرار داده نشده. دوم این که ظاهر امر مقابله بین التعرفین است، واژه آن جا با واژه این جا تقابل دارند. و این جور اگر معنا کنیم تقابل از بین می‌رود.
خب پس بنابراین باید به همان معنای قبل بگیریم. خب حالا اگر به معنای قبل گرفتیم آیا مسأله مکروه، این خروج مکروه از کلا التعرفین آن را چه جور حل کنیم؟ راه حلی برای آن داریم که از هر دو تعریف دارد خارج می‌شود.
شهید ثانی قدس سره یک راه حلی نشان داده. فرموده در باب مکروهات درسته فعل یک عملی مکروه است اما ترک آن چطور است؟ مستحب است. ترک مکروه مستحب است. وقتی ترکش مستحب شد پس موارد مکروهات به این حیثش که مکروه است از کلا التعرفین خارج است. اما به آن حیثش که این مکروه ترکش مستحب است داخل در تعریف چی می‌شود؟ معروف می‌شود.
سؤال: ؟؟؟
جواب: نهی از فعل نمی‌کند. امر می‌کند ترک کن. این کار را رها کن.
پس این جور نیست که بگوییم مقتضای این دو تعریف این است که ما نسبت به مکروهات وظیفه‌ای اصلاً نداریم، در مورد مکروهات وظیفه‌ای نداریم. نه، در مکروهات هم وظیفه داریم و آن تعریف معروف شامل مکروهات هم می‌شود از این که استحباب ترک دارد.
خب این هم ... صاحب جواهر این را نمی‌پسندند.
سوال: واقعاً مستحب است؟
خب چرا نمی‌پسندند؟ اولاً دو وجه دارد؛ یکی این که خود شما گفتید کل فعلٍ این جا، خب این ترک است. دوم این که.... که البته این در کلام صاحب جواهر نیست. حالا این طبق آن عرضی بود که کردیم. صاحب جواهر فرموده فیه ما لایخفی. دیگه وجهش چیه نفرمودند. لعل وجهش همین باشد که این مسلک مسلک ضعیفی است که ما بگوییم در باب مکروهات ما دو تا قانون داریم. و شارع دو تا قانون جعل کرده؛ یک، کراهت فعل. دو، استحباب ترک. ما دو تا قانون نداریم. همان طور که در واجبات دو تا قانون نداریم. وجوب صوم، حرمت ترک صوم. این را نداریم، وجوب صوم داریم. بله نباید ترک کرد عقلاً. نه این که دیگه شارع دو تا قانون می‌آید جعل می‌کند. در محرمات غیبت حرام است نه این که ترک غیبت واجب است. دو تا قانون شارع نمی‌آید جعل بکند. انجام غیبت حرام، ترک غیبت واجب. بنابراین این فرمایش شهید قدس سره بنابر آن مسلکی است که غیر تام است و صحیح و تمام نیست.
بنابراین، این جا هم ما باید برای منکر هم بگوییم که آقا اگر می‌خواهیم محرمات را فقط می‌خواهید بگویید بگوییم کل محرمٍ. یا بگوییم کل محرمٍ أو مکروهٍ. و اگر بناست اضافه بکنیم، قبیح‌های عقلایی و عقلی را هم اضافه بکنیم و از این عباراتی که غلق دارد، اغلاق ایجاد می‌کند بپرهیزیم. حالا این بحث مدرسی شد. ولی ما در کتاب و سنت بالاخره کلمه معروف داریم، کلمه منکر داریم. بیشتر نصوص ما مشتمل بر این دو واژه هستند، علینا این که بررسی کنیم و ببینیم که چیست که ان شاء‌الله فردا و صلی الله علی محمد و آله.


جلسه یازدهم

بسمه تعالی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
امروز به حسب بعض نقل‌ها مصادف هست با ولادت با سعادت مولایمان امام هادی صلوات الله علیه و علی آبائه الطاهرین و ابنائه المعصومین. این ولادت باسعادت را خدمت حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه و حضرت معصومه علیها السلام به همه شیعیان و موالیان آن بزرگواران و شما گرامیان تبریک عرض می‌کنیم و از خدای متعال درخواست می‌کنیم که همه ما را جزو شیعیان و موالیان راستین این بزرگواران به خصوص امام هادی سلام الله علیه قرار دهد. این صلوات خاصه آن بزرگوار را خدمت‌شان تقدیم می‌کنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَصِیِّ الْأَوْصِیَاءِ وَ إِمَامِ الْأَتْقِیَاءِ وَ خَلَفِ أَئِمَّةِ الدِّینِ وَ الْحُجَّةِ عَلَى الْخَلَائِقِ أَجْمَعِینَ اللَّهُمَّ کَمَا جَعَلْتَهُ نُوراً یَسْتَضِی‏ءُ بِهِ الْمُؤْمِنُونَ فَبَشَّرَ بِالْجَزِیلِ مِنْ ثَوَابِکَ وَ أَنْذَرَ بِالْأَلِیمِ مِنْ عِقَابِکَ وَ حَذَّرَ بَأْسَکَ وَ ذَکَّرَ بِأَیَّامِکَ وَ أَحَلَّ حَلَالَکَ وَ حَرَّمَ حَرَامَکَ وَ بَیَّنَ شَرَائِعَکَ وَ فَرَائِضَکَ وَ حَضَّ عَلَى عِبَادَتِک‏ وَ أَمَرَ بِطَاعَتِکَ وَ نَهَى عَنْ مَعْصِیَتِکَ فَصَلِّ عَلَیْهِ أَفْضَلَ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ وَ ذُرِّیَّةِ أَنْبِیَائِکَ یَا إِلَهَ الْعَالَمِین‏.
بحث در این بود که معروف و منکر چیست. عرض شد که ما دو راه داریم بعد از آن که آن چه مهم است برای فقیه تشخیص مصادیق معروف و منکر است. برای خاطر این که امتثال به واسطه آن‌ها محقق می‌شود اما معرفت مفهوم بما أنّه مفهوم یک غرض اصیل نیست بلکه غرض عالی و طریقی است. بنابراین ما از دو راه می‌توانیم مسأله را پیگیری کنیم.
یکی این که ببینیم آیا دلیلی داریم، راهی داریم که مصادیق را بشناسیم ولو این که مفهوم را نشناسیم.
راه دیگر این است که از راه فهم مفهوم و عرفان به مفهوم مصادیق را بشناسیم.
اما راه اول گفتیم بله از این فراز از زیارت آل یاسین که «المعروف ما امرتم به و المنکر ما نهیتم عنه» طبق آن توضیحی که دیروز عرض شد و تقریبی که عرض شد می‌توانیم استفاده کنیم که معروف در شرع مقدس عبارت است از هر آن چه که امر به آن شده. حالا چه امر وجودی، چه امر استحبابی. و منکر هم هر آن چه هست که از آن نهی شده، چه نهی تحریمی، چه تنزیهی.
اما اگر یک چیزی بود فرضنا یک امری که مستحسنٌ عقلاً أو قبیحٌ عقلاً أو عقلائاً اما شارع امر و نهی‌ای نداشته باشد قهراً به حسب این جزو مصداق معروف و منکری که موضوع برای احکام شرعیه قرار گرفته نیست. اگرچه مصداق معروف و منکری که در السنه ناس استعمال می‌شود باشد. اما آن که شارع می‌گوید امر به معروف کنید، نهی از منکر کنید قهراً دیگه شامل نمی‌شود.
خب استدلال به این فراز مبارک نیاز داشت به این که ما همان کبری را بپذیریم که تقویت کردیم دیروز و هم نیاز به این دارد که سند تمام باشد که گفتیم این سند از ناحیه نقل طبرسی در احتجاج چون مردد است بین ارسال جزمی و ارسال غیرجزمی نمی‌توانیم از آن راه اثبات کنیم.
بقی در این باره یک مطلبی که دیروز فراموشم شد بگویم که آن را تکمیل کنیم و آن این است که قد یقال که از فرمایشی که طبرسی در اول کتاب‌شان بیان فرمودند ممکن است ما بتوانیم راهی پیدا کنیم. ایشان فرموده در مقدمه احتجاج:
و لا نأتی فی أکثر ما نورده من الاخبار بإسناده اما لوجود الإجماع علیه او موافقته لما دلت العقول إلیه، او لإشتهاره فی السیر و الکتب بین المخالف و المؤالف، الا ما أوردته عن ابی محمّد الحسن العسکریّ(ع) فانّه لیس فی الإشتهار على حدّ ما سواه و ان کان مشتملاً على مثل الذی قدمناه، فلأجل ذلک ذکرت اسناده فی أول جزء من ذلک دون غیره لأنّ جمیع ما رویت عنه(ع) انما رویته باسناد واحد من جملة الاخبار التی ذکرها (ع) فی تفسیره.
حرف ایشان این است؛ می‌گویند در معمول این روایات من سندها را حذف کردم. علت این که سندها را حذف کردم این است که نیازی به آن نبود چرا؟ برای خاطر این که مباحث و مضامینش مورد اجماع اصحاب بود. چون بسیاری از این‌ها مناظرات است دیگه و خیلی از این مناظرات مقدماتی که در آن مأخوذ شده امور مسلمه بین اصحاب است مثل عصمت امام مثلاً، این‌هایی که از آن استفاده شده در این مناظرات، اجماع بر آن هست.
یا این که اگر اجماع نیست موافق با ما دلت العقول الیه است. براهین واضحه‌ای دلالت می‌کند بر صحتش، دیگه سند نمی‌خواهد.
یا این که اگر هیچ کدام از این‌ها نیست این مضامین، مضامین مشتهر بین اصحاب و غیر اصحاب است فی کتب المخالف و المآلف، مشتهر است. از این جهت من بیان نکردم. الا روایتی که از حضرت عسگری(ع) می‌فرماید نقل می‌کنم که آن سندش را یک جا ذکر می‌کنم بقیه دیگه بر همان منوال است چون این اشتهار در کتب و این‌ها در مورد روایات حضرت عسگری(ع) نیست. اگر چه آن دو تای قبلی ممکن است باشد یعنی مورد اجماع باشد یا مادلت العقول علیه باشد. اما این اخیری نیست.
بنابراین به خاطر این ایشان حذف کردند خیلی جاها سندها را. حالا در مانحن فیه؛ این مطالبی که در این زیارت ما نحن فیه واقع شده، وارد شده یا باید گفت اجماع بر آن هست، ایشان نقل می‌کنند که اجماع بر آن هست. و کسانی که اجماع منقول را حجت می‌دانند خب این مورد ادعای اجماعی ایشان است که البته این بعید است که مقصود ایشان باشد که این مضامینی که در این روایات وارد شده این‌ها مورد اجماع هستند. یا این که باید بگوییم ما دلّت العقول علیه. این هم خیلی مستبعد است همه این‌حرف‌ها ما دلّت العقول باشد مگر چه عقل‌هایی بخواهد بگوید.
بله تمام این مطالبی که ماها خیلی‌ها به تعبد می‌پذیریم آن برهان فلسفی هم گاهی می‌شود بر آن اقامه کرد مثل علم امام علیه السلام به آن شکلی که ایشان عالم به ماکان و مایکون و ما هو کائن هستند حالا قدر متیقنش اذا شاع ذلک در آن ظرفی که شاع عالم خواهد بود خب بزرگانی مثل علامه طباطبایی برای این برهان عقلی اقامه می‌کنند که مقام امام یک خصوصیتی دارد که لایمکن تصوره الا این که این حالت را داشته باشد. یعنی علم داشته باشد. خب برهان دارد ولی این برهانی است که لایصل الی عقول غالب الناس، أوحدی عن الناس ممکن است آن را بفهمند. حتی این که نماز ... این الواجبات الشرعیة الطافٌ فی الواجبات العقلیة یعنی همین که نماز صبح دو رکعت است و جهراً باید خوانده بشود این مایدرکه العقل است ولی عقل کی؟ عقل سلمان هم معلوم نیست. بله عقل سلمان هم معلوم نیست به این جا برسد. این عقل خاتم الانبیاء(ص) یا خلفای آن بزرگوار صلوات الله علیهم اجمعین، یا صدیقه طاهر، آن‌ها در آن حد است اما دیگران چه می‌توانند بفهمند. حالا ایشان بفرماید تمام این حرف‌هایی که توی این زیارت هست مما یدل علیه العقول هست. کدام عقول؟ این است که به برهان ؟؟؟ و تقسیم... حالا برهان هم که اسمش را می‌گویم حالا به خاطر این که گفته می‌شود یعنی به این بیان ؟؟ و تقسیم باید بگوییم که می‌خواهد ایشان بفرماید این مشتهر است. این نقل این مطلب مشتهر بین اصحاب است. خب یک مطلبی که عده‌ای آن را اسناد جزمی می‌دهند، و بعضی‌ها مسنداً ذکرش می‌کنند، مشتهر بین اصحاب هم هست این روایت یا موجب اطمینان می‌شود یا هکذا روایتی خودش مورد عمل سیره عقلایی است. هکذا نقلی خودش مورد سیره عقلایی است که به عقلاء و چنین نقلی که به این وزانت باشد به این مثابه باشد اعتماد می‌کنند یعنی عمل می‌کنند. این راهی است که ممکن است کسی در مورد این زیارت مبارکه به حسب نقل طبرسی اعتماد بکند. خب کسی هم که ممکن است...
سؤال مشهور است منقول است که مشهور است ...
جواب: بله. ولی خب دیگه وقتی ایشان دارد می‌فرماید که مشهور است با آن زمانی که ایشان باشد خبرش قابل اعتماد است، یعنی شهرت را دارد اخبار می‌کند. این شهرت قابل قبول است از ایشان. مثل اتفاق فقهاء. شما دیگه خودت باید حدس بزنی. اتفاق فقهاء ؟؟؟ یک آدم ثقه‌ای است دارد می‌گوید فقهاء اتفاق دارند. اگر کسی باشد که خبرش بتواند حسی باشد یا محتمل الحس باشد. خب شما خودتان همان حرف‌هایی که در اجماع زدند.
خب این یک راه برای سند درست کردن از رهگذر احتجاج که بگوییم احتجاج ارسالش مردد بین ما ینفع و ما لاینفع است اما به خاطر آن چه که در مقدمه فرموده است به بیانی که گفتیم استفاده حجیت بکنیم.
راه دوم این بود که جناب علی بن طاووس...
سؤال:
جواب: لایخلو عن قوة. به این تعبیرات توجه داشته باشید لایخلو عن قوة.
سؤال: این شهرت را نباید ؟؟؟ کنیم. ادعای شهرت....
جواب: ادعا نیست إخبار یک بزرگی است در عصر خودش. این حجت است دیگه همان طور که در بحث اجماع منقول گفتند اگر کسی گفته باشد فرمود اتفق الفقهاء این شهادتش نسبت به اتفاق فقهاء است. که این امر حسی است، این قبول می‌شود. حالا این اتفاق ملازمه دارد با اجماع با این قول معصوم یا ندارد آن دیگه باید خودتان طبق .... این جایی که ایشان می‌فرماید این مطلب مشهور است خب بله قابل قبول است.
سؤال: بعضی‌هایشان را اجماع داریم، بعضی‌هایشان را...
جواب: توضیح دادم که این بخواهیم بگوییم اجماع است یا منقول است پس آن سومی راجع به این...
سؤال: ؟؟؟
جواب: خیلی بهتر. بهتر می‌شود که.
سؤال: ؟؟؟
جواب: خیلی بهتر می‌شود.
سؤال: ؟؟؟
جواب‌: معلوم دیگه. ببخشید خیلی‌هایش که معلوم است. ؟؟؟ که می‌فرماید شما نور هستید، شما چه هستید آن‌ها که معلوم است. خب پس کار بهتر می‌شود. یعنی آن مقداری که ما می‌خواهیم درستش کنیم به واسطه غیراجماع و غیر دلیل عقلی کم می‌شود. اگر تمامش با اجماع یا فلان همه‌اش را باید با آن درست کنیم. اگر قسمتی اجماعی است، قسمتی‌هم آن جوری است پس یک بخشی‌اش هم می‌ماند که با آن درست می‌شود.
سؤال: مانحن فیه از ؟؟؟
جواب: مضامینش را داریم می‌گوییم. حالا یک قدری که وارد شدیم شاید بعضی بخش‌هایش را بخوانیم... پس این اشکال شما نه این که اشکال نیست، بلکه یزید فی القوة و در حجیت.
راه دوم این است که از راه نقل جناب علی بن طاووس که علی بن طاووس دیروز عرض کردم ایشان استاد مرحوم علامه است. آن آقا فرمودند که ایشان نه، آن یکی است؛ یعنی احمد. خب من قبلاً مسلّم بود برایم این اما در حال به خاطر فرمایش ایشان که نکند ما جهل مرکب داشته باشیم و ندانیم که جاهل هستیم رفتیم نگاه کردیم در احوالات ایشان هم آن چه که در احوالات ایشان در مقدمه خلاصة الاقوال هست هم در اول قواعد علامه هست، وقتی مشایخ را می‌شمارند هر دو؛ هم احمد و هم علی هر دو من مشایخش هستند، از مشایخ مرحوم علامه هستند و ایشان در اجازه ابن زهره هم از هر دو بزرگوار نقل می‌کند بعد می‌گوید: «هذان السیدان» هر دو اهل ورع و تقوا و فلان و این‌ها هستند. از هر دو نقل می‌کند بعد می‌گوید «هذان السیدان» یعنی هم احمد هم علی این‌ها کذا هستند.
حالا از این راه که جناب علی به طاووس با آن خصوصیاتی که دیروز عرض کردیم اسناد جزمی داده ایشان. پس بنابراین از این راه می‌گوییم که حجت است. کسانی که اسناد جزمی را با آن بیانی که گفتیم حجت می‌دانند این هم راه....
راه سوم برای حجیت این سندی است که جناب محمد بن جعفر مشهدی در مزار کبیر ایشان برای این ذکر کرده. خب این هم افرادی در آن هست که ما نمی‌شناسیم آن‌ها را. مثلاً شیخ طوسی نقل می‌کند عن محمد بن اسماعیل بعد محمد بن اسماعیل از شخص دیگری و آن از حمیری که صاحب توقیع است.
این محمد بن اسماعیل کیه؟ مقداری که فحص کردیم نشناختیم محمد بن اسماعیل را که کیه. فقط راهی که ما داریم بگوییم این توثیق عامی که ایشان، خود صاحب کتاب در اول کرده بود از این راه بگوییم.
هم چنین بعضی افراد دیگه در سند هستند که آن‌ها هم همین طور در کتب رجال برای آن‌ها یعنی مهملٌ فی کتاب الرجال هستند. ذکر نشده در کتب رجال. پس بنابراین ما احوالات آن‌ها را نمی‌دانیم. فقط راهش همین است که به توثیق عامی که ایشان خودش در مقدمه فرموده استناد بکنیم.
یکی از افرادی که باز در این سند هست که او هم از حمیری نقل می‌کند شیبانی است. این شیبانی همان است که مرحوم نجاشی می‌فرماید من از این نقل حدیث می‌کردم، نقل مطالب می‌کردم بعد دیدم که اصحاب یغمضونه و یضعفونه، فلذا دیگه دست از نقل بلاواسطه از او برداشتم. بنابراین راجع به ایشان ما تضعیف داریم. آن هم تضعیف یک نفر نه. ایشان می‌گوید اصحاب دیدم یضعفونه و ...
بنابراین تعارض می‌شود بین شهادت صاحب کتاب به وثاقت ایشان و جرحی که دیگران دارند. فلذا نسبت به او از بین می‌رود اما چون یک راوی دیگری هم در همین سند نقل می‌کند از جناب حمیری مضر هم نمی‌شود بلکه وجود ایشان مؤید می‌شود. این از این راه هم کسی ممکن است بگوید و سند را درست کند بنابراین که بگوییم مؤلف این کتاب را می‌شناسیم که واقعاً همین محمد بن جعفر مشهدی است و ایشان هم من ثقات اصحابنا است که غیرواحدی از بزرگان ایشان را توثیق کردند که دیگه من الان این جا معطل این بیان و بحثش نمی‌شوم، شما این بحث را عرض کردم مطالعه بفرمایید در معجم رجال الحدیث که ایشان مناقش است اما جواب‌های فرمایشات ایشان را جناب آقای داوری دام ظله در آن کتاب ذکر فرمودند. مراجعه که بکنید ان شاء‌الله قانع می‌شوید به این که این کتاب می‌شود به آن اعتماد کرد. و هم چنین مرحوم حاجی نوری در خاتمه مستدرک. و این بحث را حتماً دنبال کنید. چون یکی از ابحاث رجالی کلیدی همین کتاب مزار ابن مشهدی است چون عرض کردم دیروز حدود 170 نفر توی این کتاب اسامی‌شان وارد شده این توثیق عام اگر درست بشود خیلی‌ها را شامل می‌شود که این‌ها در اسناد و روایات وارد شدند و لامدرک لتوثیقهم الا هذا. فلذا برای یک فقیه بسیار مهم است که این جا اتخاذ رأی کند و برایش روشن بشود.
سؤال: ؟؟؟ به نظر خودتان قبول کردید؟
جواب: عرض کردم لایخلو من قوة.
خب این راجع به سند. پس نتیجه این شد که الی هنا این سند لایخلو من قوة. اما سه چهار تا اشکال این جا بود که آن‌ها را باید بررسی کنیم.
یک اشکال این بود که خب این نقل هم در مزار کبیر هم در نقل طبرسی این جور است:
فَإِذَا أَرَدْتُمُ التَّوَجُّهَ بِنَا إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ إِلَیْنَا، فَقُولُوا کَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: سَلَامٌ عَلَى آلِ یس، ذَلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ، وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیم‏... تا آخر.
«کَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: سَلَامٌ عَلَى آلِ یس‏» و حال این که آن چه در سوره مبارکه صافات است «قال الله تعالی» به حسب این چیه؟ «سلامٌ علی إل یاسین». و با ضمیر بعدش هم که ضمیر مفرد است آل یاسین نمی‌سازد. مگر علی ؟؟؟ و تأویلٍ و الا بعدش ضمیر مرسل است. «إنّه کان من المحسنین» این جور است بعدش.
سؤال:؟
جواب: حالا آن با همان بعدش نمی‌سازد. البته حالا عرض می‌کنم.
این مناقشه است که این با این سازگار نیست و مثلاً دلالت می‌کند بر چی. از این جهت ولو سند تمام بشود اما مشتمل بر امری است که لایمکن التزام به. از این جهت ظن به خلاف ایجاد می‌شود لااقل اگر نگوییم اطمینان به خلاف ایجاد می‌شود و آن‌هایی که حجیت خبر را مشروط می‌دانند کشیخنا الاستاد دام ظله به این که ظن برخلاف نداشته باشد. خب اگر ظن برخلاف هم داشته باشد این دیگه حجت نیست. و یا این که اطمینان به خلاف ممکن است پیدا بشود.
قد یتخلص از این شبهه و اشکال به این که ما روایت معتبره داریم که سندش معتبر است در تفسیر برهان مراجعه می‌فرمایید که بعض اهل‌بیت علیهم السلام، شاید از امام صادق سلام الله علیه هست که «آل یاسین» فرمودند. بنابراین ما روایت معتبر در این جهت داریم. این هم اشتمال بر آن مشکلی ایجاد نمی‌کند. این جواب تمام نیست به خاطر این که همان روایت هم محل اشکال است چون که قطعی نیست. حالا سندش درست، سند ظاهری. آن هم محل اشکال است. قرآن نه به خبر واحد ثابت می‌شود وجودش، و نه نسخش. این اجماعی بین فقهاء و اصولیین فرموده شده است که قرآن نه، کون الشیء من الآیات به خبر واحد ولو صحیح اعلایی باشد اثبات می‌شود و نه نسخ که بوده و حالا دیگه نیست. این کتاب آن چنان از اتقان برخوردار است و شرع بر آن پای فشرده که وجوداً و عدماً به واسطه حجج ظنیه ثابت نمی‌شود. نه وجود، نه عدم. آن جا قطع صد درصد می‌خواهد. این کتاب خصوصیتش این است که باید وجود چیزی، آیه‌ای از کتاب است، این قطع صد درصد است. با حجج ظنیه هم قابل اثبات نیست. از کتاب بوده روایتی بیاید بگوید بعد نسخ شد، نسخ تلاوت شد یا نسخ دیگری شد آن هم همین جور.
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه اختلاف قرائت اشکالی ندارد اما این جا اصلاً ؟؟؟ قرائت نیست.
سؤال: ؟؟؟
جواب: چرایش را از اسلام سؤال کنید چون قانون اساسی باید متقن باشد. ضرورت فقه و ضرورت اصول گفتند که این چنینی است حالا توی بحث نسخ و این‌ها بروید نگاه کنید.
اگر این حرف را زدید خود آن هم محل اشکال است. کما این که این چنین هم هست، یعنی قد یقال که امور بسیار مهمه بنای عقلاء در امور بسیار بسیار مهمه بر اعتماد به خبر ثقه نیست. بله توی احکام و این‌ها درسته.
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه این جا اختلاف قرائت نیست که... اختلاف قرائت مثلاً «یطهُرن، یطّهرن» خب این‌ها درسته. اما آل یاسین یعنی ائمه. إل یاسین یعنی یک پیامبر دیگه، یعنی یک آدم دیگه. یک پیامبری است به نام الیاس. الیاس را دارد می‌گوید سلامٌ علی إل‌یاسین، یعنی آن پیامبر یا سلامٌ علی آل یاسین یعنی خاندان پیامبر عظیم الشأن اسلام.
خب این جور نمی‌توانیم جواب بدهیم و لکن یمکن الجواب به این که ثابت نیست که این آل یاسین باشد. خب این جا این جوری نوشته، همین جا هم شاید إل یاسین باشد. و امام علیه السلام می‌خواهند به قول مرحوم مجلسی دارند استشهاد می‌کنند. یعنی همان جور که خدای متعال در مقام ستایش آن پیامبر فرمود «سلامٌ علی إل یاسین» شما هم در مقام ستایش ما اقتباس کنید؛ السَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَقُومُ، السَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَقْعُدُ، السَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَقْرَأُ وَ تُبَیِّنُ، السَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تُصَلِّی وَ تَقْنُتُ...
یعنی اقتباس کنید از آیه. خدای متعال این جور دارد از پیامبرش تجلیل و تکریم می‌کند، سلامٌ علی إل یاسین. شما هم در مقام تجلیل و تکریم از ما این جور بگویید، بگویید «السلام علیک» حضرت دارند استشهاد می‌فرمایند علی این که این نقل صادر شده باشد از حضرت سلام الله علیه دارند استشهاد می‌فرمایند به آیه. بنابراین دلیلی ندارد و لکن این آقایان که این جا کتاب چاپ و کردند و این‌ها، این جور نوشتند؛ «آل یاسین» شاید اصلاً در اصل همان....
سؤال: پذیرفتید یا نه؟؟؟
جواب: نه آن جور جواب نمی‌دهیم، جواب نمی‌دهیم که این اشکالی ندارد، روایت معتبره داریم که آل یاسین است.
سؤال: نه همین بخش اخیر فرمایش‌تان.
جواب: عرض اخیر من این است که نه این ثابت نیست که چنین چیزی در این زیارت هست تا موجب ضعفش بشود.
سؤال: پس این زیارت هم إل یاسین است.
جواب: شاید این زیارت إل یاسین باشد کما قال الله تعالی سلامٌ علی إل یاسین.
سؤال: ؟؟
جواب: چون این نسخ‌هایی که شده و این خط‌ها و این‌ها، این‌ها حجیتی ندارد برای ما. معلوم نیست چه جور بوده در اصل. چون نزدیک هم و مثل هم نوشته می‌شود. حالا این‌هایی که الان چاپ شده آمدند جدا کردند «سلامٌ علی آل یاسین» جدا کرده.
سؤال: ؟؟؟ چون بعضی از قرائت‌ها خود قرآن هم ...
جواب: آن قرائت‌های مال کذا و کذا این‌ها محل اعتماد نیستند، حجت نیستند.
سؤال: حضرت فرمودند بگویید کما قال الله تعالی و حدیث ممکن است قدسی باشد.
جواب: خیلی بعید است. دارد استشهاد می‌فرماید به یک چیزی که مردم خبر از آن دارند. توی کدام حدیث قدسی روایت شده که قال الله تعالی سلام علی آل یاسین.
سؤال: ؟؟؟ نوشتنش هم فرق دارد.
جواب: سر هم بنویسند این جور می‌شود.
سؤال: سر هم ننوشتند.
جواب: می‌گویم این‌ها ننوشتند. این دلیل نمی‌شود که در آن اصل هم همین جور بوده. حالا شاید بعضی از این نسخه‌ها هم سر هم نوشته باشند مثل ...
سؤال: توی قرآن هم جدا نوشته...
جواب: تفسیر نیست می‌گوید این است. یک وقت هست که بطن باشد اشکالی ندارد. بگوید آقا این جا الیاس است توی بطنش هم آن مقصود است. هفتاد بطن دارد قرآن شریف، ممکن است باشد. آن اشکال ندارد. شاید محمل آن روایات هم همین باشد. یعنی بطن را دارد می‌فرماید نه این که در ظاهر این چنین است. لعل این جور باشد.
سؤال: اگر الیاس باشد این «یاء و نون» مال چیه؟ إل یاسین.
جواب: إل یاسین این هم ندارد إلیاس است. سلام علی إل یاس...
سؤال: نه حاج إل یاسین است.
جواب: إل یاسین است؟ خیلی خب.
سؤال: در جاهای دیگر قرآن الیاس داریم. إل یاسین دارد در حالی که در آیات قبل الیاس داریم.
جواب: آن‌ها رسم الخط است دیگه. حالا دیگه بیش از این لازم نیست معطل بشویم. شاید این جوری باشد.
سؤال: ؟؟؟ قُراء سبعه آل یاسین خواندند. نافع و ...
جواب: خب بعدش را چه جور خواندند؟ ضمیر جمع آوردند یا مفرد آوردند؟
سؤال: ؟؟؟
جواب: خب مفرد آوردند. مفرد خب سازگار نیست. اگر آل یاسین است باید جمع بیاورد. مگر این که تأویل، بگوییم یعنی کل واحد کل واحد ...
سؤال: ؟؟؟
جواب: سلام بر آلش ولی خودش کان من المحسنین. اما آن‌ها دیگه نه.
سؤال: در مورد قوم بحث کردند گفتند هم به لحاظ لفظش ما می‌توانیم ضمیر مفرد و جمع بیاوریم هم به لحاظ معنایش. در مورد آل هم همین حرف را می‌زنیم.
جواب: ممکن است این‌ها دیگه تأویل است. عرض کردم با تأویل.
خب این یک اشکال که ممکن است قابل درک هست به این بیاناتی که گفته شد.
سؤال؟
جواب: لابد یک خصوصیتی دارد یا چه می‌دانیم. حالا صحبت سر این است که توی 124 هزار پیغمبر چرا این چند نفری که در قرآن آمده ذکر شدند، بقیه ذکر نشدند چرا؟ و الله العالم. عوالم را هم ما نمی‌دانیم که بین ملائکه و بین عوالم دیگر و باز در قیامت ممکن است این‌ها یک ویژگی‌های منحصر بفرد و یک امتیازات ویژه‌ای داشتند. خدای متعال فقط مگر ما خیال می‌کنیم فقط برای ما هست این قرآن. این در عوالم مختلف، در چی شاید برای تجلیل از آن‌ها به خاطر امتیازات ویژه که داشتند شاید نام این‌ها را فقط برده.
سؤال: بعید نمی‌دانید ولی ما می‌گوییم حدیث قدسی باشد شما بعید می‌دانید. حضرت فرمودند کما قال الله تعالی. خب از کجا ؟؟؟ در قرآن نبوده.
جواب: ببینید استشهاد به یک امر غریب و ناآشنا با مقام استشهاد نمی‌سازد. آخه کدام حدیثی ما داریم توی کجا نقل شده که ... کجا گفته که حضرت استشهاد می‌کنند پس یک امری که مسبوق به سابقه باشد می‌شناسیم. بعد هم انصراف به آن جا دارد کما این که محدثین بزرگ و به ناظرین هم همین جور فرمودند، آدرس به همان دادند، به همان آیه سوره صافات حمل کردند. من تا حالا در عالم کسی ندیدم که بگوید این یک حدیث قدسی است.
خب هم فهم محدثین، و ناظرین به این جا که به سوره صافات آدرس دادند گفتند همان آیه مقصود است و هم این که تناسب استشهاد با یک امر معروف هست نه با یک امری که اصلاً هیچ جا نقل نشده. بله اگر یک حدیث قدسی معروفی ما داشته باشیم بله استشهاد آن باز لابأس به. از این جهت خیلی مستبعد است که مقصود آن باشد ولی در عین حال برهان برعلیه‌آن نداریم.
سؤال:
جواب: حالا گمان می‌کنم وقت دارد می‌گذرد و خیلی بحث ....
سؤال:
جواب: خب می‌گوییم ما همین انصراف داریم می‌گوییم. ایشان می‌فرمایند قال الله تعالی، نگفته قال الله تعالی فی القرآن.
سؤال: ظهور
جواب: بله ظهور دارد، قبوله، این درسته.
و اما اجازه بفرمایید. اشکال دوم و مطلب دومی که این جا بود این بود که این روایت و این فراز چگونه با قرآن شریف سازگار است. که در آن جا فرمود «وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَر» (آل عمران/104) در این آیه شریفه بین معروف و منکر و خیر تقابل انداخته شده. «یدعون الی الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر» از آن طرف می‌دانیم که در اسلام امر به انجام امور خیر همیشه بوده. «و افعلوا الخیر» خب با توجه به این مقابله پس نتیجه می‌گیریم این جور نیست که هر چیزی که مأمورٌبه واقع شده باشد معروف باشد. چرا؟ چون مقابله آن وقت درست نیست. پس بنابراین دو مقدمه را ضم به هم می‌کنیم. در این آیه بین خیر و معروف مقابله انداخته شده.
دو، خیر در اسلام مورد امر واقع شده. اگر این روایت درست باشد که می‌فرماید هر چی شما امر کردید آن معروف است و مصداق معروف است دیگه مقابله یعنی چی؟ پس بنابراین تعارض می‌شود بین این حدیث و این فراز که می‌گوید هر آن چه امر به آن شده معروف است. و این که خیرها را که امر به آن شده است در مقابل معروف انداخته آن آیه شریفه. این اشکال.
خب در جواب این اشکال همان حرف‌هایی را باید زد که در تفسیر خود این آیه ... چون واقعاً محل دغدغه واقع شده که این جا ما چه کار باید بکنیم و ان شاء الله در ابحاث بعدی هم خواهد آمد که این هم باز یک مشکلاتی ایجاد کرده برای فهم وجوب از این آیه شریفه.
این جا یک جواب تقریباً قابل قبول و قانع‌کننده‌ای که وجود دارد که اول آن را عرض می‌کنیم تا بعد بپردازیم به بعضی جواب‌های دیگر این است که در این جا مقابله انداخته نشده بلکه ما یلی شیوه ماسبق است. یا تفصیل ماسبق است. مثلاً توی عرف گفته می‌شود این آدم کارهای خیر انجام می‌دهد، نماز می‌خواند، روزه می‌گیرد، به فقراء می‌رسد، تبلیغ می‌رود، چه می‌کند، چه می‌کند. این کار خیر گفتیم بعد حالا شیوه کار خیر انجام دادنش را با بعدی می‌خواهیم بیان کنیم یا همان خیرها را تفصیلش را می‌خواهیم بیان کنیم. که آن خیری که گفتیم انجام می‌دهد این‌ها است. حالا خدای متعال می‌فرماید که «یدعون الی الخیر» خب چه جوری یدعون الی الخیر؟ امر به معروف می‌کند، نهی از منکر می‌کند. پس این بیان شیوه همان دعوت به خیر است، نه مقابله. یا تفصیل همان است که حالا توضیح دارد می‌دهد؛ این کار را می‌کنند، آن کار را می‌کنند. ظاهراً فهم از آیه شریفه آن چه که به نظر می‌آید این است، عرفاً از این آیه این طور مردم می‌فهمند. این جواب اصلی، پس مقابله‌ای نیست.
عده‌ای از بزرگان تفسیر گفتند این ذکر خاص بعد از عام است و یدعون الی الخیر حالا یدعون بالموعظه، بالترغیب، بالامر، بالنهی، همه این‌ها را می‌گیرد، همه این‌ها دعوت به خیر است. یا حتی هیچ کدام از این‌ها بلکه به عمل؛ «کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم» یا ورع داشتن، تقوا داشتن که حضرت فرمود شما تقوا داشته باشید، ورع داشته، چون «فإنّها داعیة» همین‌مردم را دعوت می‌کند. یعنی دعوت عملی. خب یدعون الی الخیر یک جامعی است، همه این‌ها را می‌گیرد بعد دو تا را که امر به معروف و نهی از منکر باشد که خاص هست بعد از این عام ذکر شده. ذکر خاص بعد از عام هم یک امر متداولی است برای تأکید و برجسته کردن بعض اقسام ذکر می‌شود. بنابراین برای این است. باز مقابله نشد، ذکر مصداق و بعض افراد به خاطر این داعی بعد شد.
بزرگانی هم آمدند جور دیگه معنا کردند؛ گفتند مقصود از آن یدعون الی الخیر، از این خیر دین مقصود است. از آن معروف و منکر هم فروعات مقصود است. «یدعون الی الخیر» یعنی یدعون الی الدین. گمان می‌کنم مرحوم طبرسی در مجمع البیان، دین معنا کردند ایشان.
بعضی‌ها هم بعضی چیزهای دیگه نظیر این مطالب فرمودند. و لکن الظاهر این است که صحیح همان اولی است که عرض کردیم. حالا از آن تنزل بکنیم مطلب دوم است. پس این اشکال هم مندفع است.
اما اشکال سومی که حالا شاید دیروز دوم گفته بودیم حالا امروز داریم سوم عرض می‌کنیم؛ این اختلاف نقلی است که در این جا وجود دارد توی متن. یعنی یک زیاده و نقیصه عجیبی وجود دارد. در نقل مزار هفت هشت خط یا بیشتر، شاید ده خط، ده سطر وجود دارد که توی این زیارت آل یاسین متداول که در احتجاج هست وجود ندارد. در قسمت پایانی باز هفت، هشت سطر توی این جا وجود دارد آن جا وجود ندارد. در همان حد میانی هم باز بعضی کلمات، بعضی تقدیم و تأخیرها وجود دارد که این باعث می‌شود که... خب یک توقیع هم که بیشتر نبوده. توقیعات مختلف که نیست. این باعث می‌شود که انسان علم پیدا بکند که یک کم و زیادی شده. دستی در این زیارت هست، یک کاری بالاخره شده، کم و زیادی شده. و این یمنعنا از این که اخذ به این بکنیم. بله در مقام زیارت و در مقام توجه به آن همام صلوات الله علیه و اخبار من بلغ اشکالی ندارد اما برای فتوا دادند و استنباط فقه بخواهیم به آن تمسک بکنیم باید همه این جهات درست بشود.
این هم ممکن است کسی این جور جواب بدهد که بعد از اتفاق همه این نقل‌ها در این فرازی که مورد استدلال است، بله ما علم پیدا می‌کنیم که یک کم و زیادی شده اما بعد الاتفاق در این جمله، اطمینان داریم که این بالاخره از کم و زیادی‌هایی نیست که توی همه نقل‌ها پس اضافه شده.
سؤال: ادله حجیت...
جواب: نه، صدور اشکال نمی‌کند. چون بعد از آن راه‌هایی که گفتیم.
بنابراین وجود این جمله اشکال ندارد و این نکته را هم اضافه می‌کنیم که آن کم و زیادی‌هایی که جای دیگه داریم لایبعد که از باب تلخیص باشد. یعنی ملخص کردند، چون همان طور هم که دیروز عرض کردم شما اگر مقابله کنید نقل طبرسی رضوان الله علیه با این نقل مزار و مصباح الزائر مرحوم ابن طاووس می‌بینید که آن‌هایی که حذف شده آن‌ها یک چیزهایی است که خیلی آن بار چیز را ندارد یا اجمال دارد، یا تکرار است و امثال ذلک. و واقعاً آن متنی را که طبرسی نقل کرده خیلی متن قویم‌تری است از این که در این جاها آمده. فلذا بعید نیست که یا یک کسی این‌ها را اضافه کرده روی سلیقه. همان طور که دعای عرفه را می‌بینید آن ذیلش را بعضی از صوفیه می‌گویند اضافه کردند. آن بعدش که مرحوم چی نقل کرده. و بعضی از بزرگان هم ادعا می‌کنند که ... آن‌هایی که متن شناس هستند، که برای ما روشن است که این عبارات مال ائمه علیهم السلام نیست. بر همان منوال خواسته یک چیزی اضافه بکند. این جا هم بعید نیست یک کسی کم و زیاد کرده باشد قبل و بعد و این‌ها یک چیزهایی هم اضافه کرده باشد. خیلی قریب است پیش من که این کار کرده باشند. بر این که اصلاً نگاه کنید شما هم ان شاء الله همین طور قضاوت کنید که این بعید است که از امام علیه السلام باشد، این تکرارها و این چیزهایی که دارد. بنابراین از این شبهات ممکن است مستخلص بشویم. فتحصل مما ذکرنا که این راه لایخلو عن قوة. ان شاء الله شنبه آن راه دیگر. و صلی الله علی محمد و آله.

جلسه دوازدهم

بسمه تعالی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
عید سعید مبارک غدیر را که اعظم اعیاد اسلامی است به حسب نقلی که از رسول خدا(ص) شده چون در حقیقت اکمال دین و اتمام نعمت به واسطه آن انجام شد که اگر آن نبود ناقص بود شریعت و خدای متعال رضایت به این که آن دین مردم باشد نداشت. این عید بزرگ را خدمت حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فده و همه شیعیان و موالیان آن بزرگواران و حضرت معصومه‌علیها السلام و شما عزیزان تبریک عرض می‌کنیم و امیدواریم که همه ما جزء شیعیان و موالیان راستین مولی امیرالمؤمنین و اولاد طاهرینش بوده باشیم و ان شاء الله عند الممات که در روایت مبارکه هست که این ولایت آن گاه که جان شما به سینه شما می‌رسد خواهید فهمید چه ارزشی دارد. ان شاء الله در آن هنگام به فریاد همه ما این ولایت و این ارتباط قلبی با مولی امیرالمؤمنین و اولاد طاهرینش داشته باشیم و در زندگی در همه ابعاد زندگی ان شاء الله شیعه و پیرو راستین آن بزرگوار بوده باشیم.
امیرالمؤمنین سلام الله علیه که این مسؤولیت بزرگ به عهده ایشان گذاشته برای انجام این مأموریت بزرگ خواسته‌ای از همه ماها دارند. فرمود «اعینونی» مرا کمک کنید. یعنی توی کارهای شخصی به من کمک کنید؟ توی تاریخ معنا ندارد، آدم توی کارهای شخصی امیرالمؤمنین چه کار دارد، به تمام بشریت به تمام مسلمین می‌فرماید مرا کمک کنید. بعد هم برای همیشه تاریخ بفرماید توی کارهای شخصی به من کمک کنید. این «اعینونی» یعنی اعینونی فی ماذا؟ در چه بابی، یعنی در همان که برای آن نُصِبَ. اعینونی، به چی شما را اعانت کنند؟ «بورعٍ و اجتهادٍ و عفةٍ و سداد» معلوم می‌شود با این چهار امر ما می‌توانیم به ولایت کمک کنیم، به آرمان‌های ولایت کمک کنیم. با ورع‌مان، با کوشش‌مان، با عفاف به خرج دادن و با سداد و در امور مواظب باشیم، فکرمان، اندیشه‌مان، موقف‌مان، موضع‌گیریهایمان همه و همه طبق مصالح امت باشد، آن راهنمایی‌های دین باشد، و آن چه که بزرگان ما فرمودند که ان شاء‌الله بتوانیم به موالیان‌مان کمک کرده باشیم. این «اعینونی» فقط مال مولی امیرالمؤمنین سلام الله علیه نیست. بعضی‌ائمه دیگه هم فرمودند، امام باقر سلام الله علیه هم فرموده «اعینونا» همه ما را، متصدیان امر ولایت امت را کمک کنید بالورع.
بعد در روایت دیگر هم فرموده این که شما می‌گویید به ورع ما را کمک کنید برای این است که شما اگر ورع داشته باشید و یک انسان‌های تربیت شده الهی و اسلامی باشید این باعث می‌شود «فإنّها داعیة»‌این باعث می‌شود که دیگران هم وقتی می‌بینند عجب این جامعه، این مردم که این صفت را دارند به این مراتب عالیه دست پیدا کردند، دنیا و آخرت‌شان آباد شده این باعث می‌شود که آن‌ها هم این راه را برگزینند. این داعیةٌ این همین کمک ما است. چون هدف ما هم همین است.
امیدواریم که همه ما ان شاء الله بتوانیم این راه پرافتخار را برای ابد ان شاء الله به حول الله و قوته دارا باشیم، دنیا و آخرت پیرو اهل‌بیت سلام الله علیهم باشیم. حالا این صلوات خاصه آن وجود مبارک را که از لسان حضرت عسگری سلام الله علیهما است به حسب این نقل خدمت شما تقدیم می‌کنیم.
بسم الله الرحمن الرحیم اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَخِی نَبِیِّکَ وَ وَصِیِّهِ وَ وَلِیِّهِ وَ صَفِیِّهِ وَ وَزِیرِهِ وَ مُسْتَوْدَعِ عِلْمِهِ وَ مَوْضِعِ سِرِّهِ وَ بَابِ حِکْمَتِهِ وَ النَّاطِقِ بِحُجَّتِهِ وَ الدَّاعِی إِلَى شَرِیعَتِهِ وَ خَلِیفَتِهِ فِی أُمَّتِهِ وَ مُفَرِّجِ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِهِ قَاصِمِ الْکَفَرَةِ وَ مُرْغِمِ الْفَجَرَةِ الَّذِی جَعَلْتَهُ مِنْ نَبِیِّکَ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ الْعَنْ مَنْ نَصَبَ لَهُ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ وَ صَلِّ عَلَیْهِ أَفْضَلَ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِن‏ أَوْصِیَاءِ أَنْبِیَائِکَ یَا رَبَّ الْعَالَمِینَ.
بحث در این بود که مراد از معروف و منکر که در کتاب و سنت مورد امر واقع شده؛ امر به معروف و نهی از منکر چیست؟ گفتیم ما دو راه داریم؛ راه اول این بود که بدون این که مفهوم معروف و منکر بالضبط و الدقة متوجه بشویم چیه مصادیق آن را پیدا کنیم. چون شناخت مفهوم غرض ذاتی ندارد، طریقی و عالی است برای شناخت مصادیق است تا در مقام امتثال آن‌ها را انجام بدهیم. بنابراین راه اول این است که اگر بتوانیم از یک راهی بفهمیم که مقصود از معروف و منکر چیه، حالا ولو مفاد و مفهوم را نفهمیم چیه.
راه دوم این است که از راه شناخت مفهوم پیش بیاییم.
اما راه اول به آن فراز از آن زیارت مبارکه آل یاسین استدلال کردیم که فرمود «الْمَعْرُوفُ مَا أَمَرْتُمْ بِهِ وَ الْمُنْکَرُ مَا نَهَیْتُمْ عَنْه‏» از نظر سند گفتیم لایخلو عن قوة، از نظر دلالت هم لایخلو عن قوة. پس این فراز کأنّ حکومت دارد که اگر جای دیگه خدای متعال امر فرموده در کتاب، در سنت امر شده به معروف امر کنید از منکر نهی کنید، معروف این است «المعروف ما امرتم به» این مفسر آن عام می‌شود، حاکم بر آن‌ها می‌شود بنابراین «کل ما امربه الشارع» می‌شود معروف. حالا امراً وجوبیاً أو ندبیاً و کل ما نهی عنه می‌شود منکر سواء این که تحریمی باشد یا تنزیهی باشد علی کلامٍ که ان شاء‌الله حالا بعد هم این بحث بعداً دنبال باید بشود ان شاء الله.
حدیث دیگری که به آن حدیث ممکن است استدلال بشود این فرمایش مولی امیرالمؤمنین سلام الله علیه است در نهج‌البلاغه خطبه 88 که در کافی شریف هم جلد هشتم در روضه کافی به سند مسنداً نقل فرموده. خب رضی همان طور که رسم ایشان هست مرسلاً نقل فرموده اما مسنداً هم در کتاب کافی شریف هست شاید منابع دیگر هم داشته باشد که من الان نفی نمی‌کنم ولی این قدر که تفحص کردم فعلاً این دو مدرکش را برخوردم.
حضرت امیر سلام الله علیه... خیلی خطبه مهمی است مطالب خیلی مهمی این‌ها دارد. از نظر اجتماعی و شناخت وضعیت‌ها که ایشان حالا آن‌هایش را فعلاً متعرض نمی‌شویم تا این که حضرت می‌فرماید:
وَ مَا لِی لَا أَعْجَبُ مِنْ خَطَإِ هَذِهِ الْفِرَقِ عَلَى اخْتِلَافِ حُجَجِهَا فِی دِینِهَا...
من چگونه تعجب نکن از خطا و اشتباه و کج‌روی این فِرقی که در مقابل حضرت بودند و مثل خوارج و امثال این‌ها.
لَا یَقْتَصُّونَ أَثَرَ نَبِیٍّ وَ لَا یَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِیٍّ وَ لَا یُؤْمِنُونَ بِغَیْبٍ وَ لَا یَعْفُونَ عَنْ عَیْبٍ...
که این‌ها پشت سر یک نبی راه نیفتادند، به عمل یک وصیّ از پیامبر اقتدا نکردند. نه دنبال پیامبر بودند و هستند و نه دنبال اوصیاء پیامبر هستند. ایمان به غیب هم ندارند، از آموزه‌های غیب و اخبارات انبیاء از غیب به آن‌ها هم دلبستگی ندارند.
وَ لَا یَعْفُونَ عَنْ عَیْبٍ..
و از هیچ عیبی هم عفاف به خرج نمی‌دهند، برای آن‌ها مهم نیست انجام دادنش.
یَعْمَلُونَ بِالشُّبُهَاتِ وَ یَسِیرُونَ فِی الشَّهَوَاتِ الْمَعْرُوفُ فِیهِمْ مَا عَرَفُوا وَ الْمُنْکَرُ عِنْدَهُمْ مَا أَنْکَرُوا...
ملاک معروف و منکر در این‌ها حرف پیامبر نیست، حرف اوصیاء پیامبر نیست، فرمایشات خدای متعال نیست، این است که خودشان چی تشخیص می‌دهند، چی را تشخیص می‌دهند معروف است، چی را تشخیص می‌دهند منکر است.
الْمَعْرُوفُ فِیهِمْ مَا عَرَفُوا...
یعنی عرفوه، مفعولش حذف شده.
وَ الْمُنْکَرُ عِنْدَهُمْ مَا أَنْکَرُوا (یعنی انکروه) مَفْزَعُهُمْ فِی الْمُعْضِلَاتِ إِلَى أَنْفُسِهِمْ...
توی مشکلات و فراز و نشیب‌های زندگی در همه جهاتش؛ سیاسی و غیر سیاسی همه مفزع‌شان خودشان هستند. خودمان باید حل بکنیم، خودمان باید فکر کنیم و تا آخر.
خب این خطبه‌ای است که اخباریون معمولاً خیلی‌هایشان در خیلی جاها از آن استفاده کردند. از این در فوائد المدنیه استرآبادی از این خطبه استفاده شده شاید برای (حالا من حدس می‌زنم چون دیدم ایشان استدلال کرده، اما دیگه وقت مطالعه نبود که چه‌برداشت‌هایی خواسته از آن بکند.) برای این که شاید بگوید عقل حجت نیست.
و بعضی‌ها هم استدلال کردند به این که در باب اجتهاد و تقلید که این هم مثلاً اشکال می‌کنند. حالا ما با آن استفاده‌ها کار نداریم فعلاً در بحث خودمان هستیم.
تقریب استدلال به این روایت، به این فراز این است که از این روایت شریفه استفاده می‌شود که معروف باید از کی گرفته بشود؟ از پیامبر یا وصیّ پیامبر یا از آن چه که خدای متعال فرموده که خب قهراً ترتیبش به این شکلی نیست که گفتیم؛ اول از خدای متعال، که اگر در قرآن شریف هست. اگر آن جا نیست؛ پیامبر و اهل‌بیت و اوصیاء پیامبر سلام الله علیهم اجمعین. این که خودمان چی می‌فهمیم این نمی‌تواند ملاک باشد. پس باید از آن‌ها فهمید.
این مقدمه اول که مفاد این حدیث شریف است.
مقدمه ثانیه این است که خب تمام افعال مکلفین در اسلام استقصاء شده و از این پنج حالت بیرون نیست؛ یا واجب است، یا حرام است یا مستحب است یا مکروه است یا مباح است. معروف هم دیگه از این حوزه خارج نیست دیگه. برای این که این احکام خمسه تمام افعال را پوشش داده، ما یک چیز خارج از این نداریم که احتمال بدهیم معروف باشد ولی موضوع برای احکام خمسه نباشد. چون این احکام خمسه پوشش داده کل افعال مکلفین را. همه را پوشش داده و صفات و خصوصیات و همین طور اخلاقیات همه را پوشش داده.
خب پس بنابراین ما برای شناخت معروف که معروف چیه باید برویم سراغ... به حسب این روایت، به عقول خودمان، به دریافت‌های خودمان، این‌ها را هم باید کار داشته باشیم، باید ببینیم خدای متعال چی فرموده، پیامبر چی فرموده، اوصیائش چی فرمودند. از آن طرف می‌دانیم که اسلام و خود خدای متعال و پیامبر و اوصیاء این‌ها را به این پنج قسم تقسیم کردند. خب توی این پنج قسم مقدمه سوم این است که آیا می‌توانیم بگوییم از این پنج تا حرام‌ها معروف است؟ قطعاً نمی‌توانیم بگوییم حرام‌ها معروف است. چرا؟ برای خاطر این که بالاخره معروف‌ها باید امر به آن بشود. خدا امر می‌کند که شما به حرام امر بکنید برخلاف این که خودش حرام کرده، نهی کرده، زجر کرده به دیگران بگوید امر بکنید؟ معروف نمی‌شود مکروهات هم باشد. آن هم معلوم است که نمی‌شود باشد چرا؟ باز به همین دلیل. مکروه کرده یعنی گفته نکنید آن وقت به دیگران می‌گوید بروید امر بکنید که بکنند، انجام بدهند؟ این هم که روشن است نمی‌شود.
این دو تا رفت کنار. مباحات هم که نمی‌شود معروف باشد، مباح چه جور معروف باشد. خودش فرموده است که مباح است می‌خواهید انجام بدهید، مخیّر هستید در فعل و ترک. حتی مستحب نکرده، مکروه هم نکرده، مباح است. بعد به مردم امر بکند که امر بکنید که مباح‌ها را انجام بدهند یا ترک کنند، این هم که معقول نیست.
بنابراین این سه تا حتماً از تحت معروف خارج است. حالا فعلاً مراد از معروف را داریم محاسبه می‌کنیم، این خارج است.
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه، آن امر نیست آن بیان اباحه است. این لسان بیان اباحه است.
خب آن جا کار فقیه است که ببیند کجا... ظاهرش صیغه امر است ولی هر صیغه امری این امری که ما داریم می‌گوییم در این جا مقصود نیست. می‌ماند پس واجب و مستحب، این دو تا.
خب واجب که معلوم است، خب حتماً قدر متیقن است. دیگه اگر این هم مقصود نباشد که... یا حتماً این مقصود است فقط، یا این و مستحب. پس بنابراین واجبات شریعت را می‌دانیم معروف است و لانقاش فیه.
مستحب چی؟ آیا مستحب معروف است یا معروف نیست؟ فرموده شده که مستحب معروف نیست، ما می‌فهمیم که مستحبات معروف نیست اما علی مبنای کسی که می‌گوید مراد از امر وادار کردن است که عده‌ای و متکلمین گفتند امر یعنی وادار کردن. خب خدا یک چیزی را مستحب کرده بعد به مردم امر می‌کند وادار کنید مردم انجام بدهند؟ مردم را وادار کنید که انجام بدهند؟ پس بنابراین اگر این امر معنایش وادار کردن باشد که غیر واحدی از فقهاء این جور معنا کردند فلذا است ان شاء الله در بحث این که آیا امر به معروف واجب عقلی می‌توانیم بگوییم هست یا نه، عده‌ای گفتند نمی‌توانیم بگوییم چون معنای امر وادار کردن است، اگر خدا بخواهد وادار کند الجاء لازم می‌آید، فلذا است که گفتند واجب عقلی نیست، اگر واجب عقلی باشد فرقی بین مخلوق و خالق نیست، امور عقلیه ؟؟؟ عزل... عدل خوب است، ظلم هم از مخلوق بد است هم از خالق بد است. اگر امور عقلی شد دیگه فرقی بین خدا و غیر خدا نیست. آن وقت اگر بگوییم امر به معروف بر خدای متعال هم... عقل می‌گوید خدای متعال هم باید امر به معروف بفرماید این الجاء لازم می‌آید که همه باید... عاصی اصلاً نداشته باشیم دیگه. همه ملجأ باشند. حالا این اصطلاح غلط است، بعداً ان شاء الله جوابش خواهد آمد، این جا مطرح خواهد شد ولی پایه حرف‌شان این است یعنی تصور بزرگانی از فقها و متکلمین عظام این است. ما به این جا کار داریم و استشهاد داریم می‌کنیم که معنای امر وادار کردن است.
خب امر به معروف این اگر بخواهد که شامل مستحبات هم بشود یعنی شارع واجب کرده که... با این که خودم مستحب کردم، اجازه ترک دادم ولی به شما می‌گویم واجب است مردم را وادار کنید. این هم لایمکن.
پس علی هذا الاساس می‌فهمیم مصداقی که شارع از معروف اراده کرده است و آن چه که مصداق معروف است ... حالا مفهومش هر چی می‌خواهد باشد. این فقط واجب است.
سؤال: وقتی کسانی که امر را این جور معنا کردن؛ وادار کردن، می‌گویند خداوند امر مستحب ندارد اصلاً.
جواب: خب این هم یکی از مناقشات هست حالا آن می‌آید. عرض کردم این یکی از مناقشات است.
خب این مناقشه مال این است که امر را شما نباید وادار کردن معنا کنید. حالا آن‌ها آمدند امر این جا را ودار کردن معنا کردن، نه همه امرها وادار کردن است، گفتند امر به معروف بکنید یعنی وادار کنید. امر این جا به معنای وادار کردن است.
سؤال: استاد ودار کردن مراتب ندارد؟
جواب: چرا ولی همه‌شان در اصل وادار کردن شریک هستند. مراتب دارد ولی در اصل وادار کردن شریک هستند. وادار کردن یعنی وادارش کن دیگه، این کار از او سر بزند. حالا یک وقت یک کسی... مراتب دارد این وادار کردن؛ یک کسی با چماق و کتک و ضرب و شتم و این‌ها وادار می‌کند، یک کسی با ملاطفت وادار می‌کند. ولی وادار می‌کنند هر دو. یعنی بالاخره کاری می‌کنند که این فعل از او سر بزند. در این شریک هستند.
خب طبق این بیان اشکال این بیان همین جا روشن است دیگه. همین بیان اخیر است که امر به معنای وادار کردن، تمام نیست.
بیان دومی که وجود دارد در این جا بیانی است که شهید ثانی قدس سره استفاده می‌شود در الروضة البهیة. ایشان فرموده است که این واژه معروف و واژه منکر؛ یعنی نهی از منکر و امر به معروف قطعاً مورد حکم وجوبی است. این حرف را کجا می‌زنند، چون اگر نگاه کرده باشید متن لمعه... شهید اول قدس سره فرموده که الفصل الخامس از فصول کتاب جهاد:
فی الأمرِ بالمعروف و النَهیِ عَنِ المُنکَر وَ هُمَا وَاجِبَانِ عَقْلًا وَ نَقْلًا عَلَى الْکِفَایَةِ، وَ یُسْتَحَبُّ الْأَمْرُ بِالْمَنْدُوبِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمَکْرُوهِ.
شهید اول می‌بینید آن جا که واژه معروف و منکر را به کار برده، آن جا فرموده «واجبٌ عقلاً و نقلاً علی الکفایة».
فی الأمرِ بالمعروف و النَهیِ عَنِ المُنکَر وَ هُمَا وَاجِبَانِ...
یعنی امر به معروف و نهی از منکر واجبان هستند.
عَقْلًا وَ نَقْلًا عَلَى الْکِفَایَةِ، وَ یُسْتَحَبُّ الْأَمْرُ بِالْمَنْدُوبِ وَ النَّهْیُ عَنِ الْمَکْرُوهِ.
شهید ثانی در مقام بیان این است که چرا این را جدا کرده.
و لا یدخلان فی الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر لأنهما واجبان فی الجملة إجماعاً و هذان غیر واجبین فلذا أفردهما عنهما...
این مستحب و واجب را جدا کرده از معروف و منکر. خب فرمایش ایشان این می‌شود که چون آن که ما خبر داریم از شارع این است که روی معروف چه کرده؟ امر وجوبی آورده. امر وجوبی هم به معنای وادار کردن نباشد اما دیگه کاسه از آش که نمی‌شود داغ‌تر باشد. خود خدا امر استحبابی کرده به مردم امر وجوبی بکند که به آن‌ها امر بکنید انجام بدهند. این چه معنی دارد. این محال نیست ولی یک امر خیلی مستبعدی است. خود خدای متعال مستحب کرده، جواز ترک داده، فقط ترغیب فرموده اما به دیگران واجب بفرماید به این مستحبات امر کنید. اگر امر به آن معنای قبلی باشد که خب خیلی واضح است. به این معنا هم باشد یعنی امر بکنید، دستور بدهید که مردم مستحبات را انجام بدهند این هم نمی‌شود به آن ملتزم شد، اگرچه بزرگانی مثل محقق خوانساری در جامع المدارک و بعض دیگه گفتند چه اشکالی دارد ما هم ملتزم بشویم، این که امر به مستحبات هم واجب باشد، نهی از مکروهات هم واجب است. یعنی می‌بینیم آن کسی که نماز شب نمی‌خواند واجب است بگوییم آقا بخوان. اگر یکی توی مسجد پاهایش را دراز کرده یا خوابیده بنابراین که این مکروه باشد واجب است بگوییم. فقط اجماع دارد جلوی ما را می‌گیرد و الا ایشان می‌گوید به حسب ادله و اشکال عقلی هم ندارد.
حالا ما این توضیحی که می‌دهیم این است که ما نمی‌خواهیم بگوییم اشکال عقلی دارد، این تقریب این است که این استبعاد عرفی جدی دارد فلذا انصراف دارد عبارت. گفتم این می‌گوید از آن این را نمی‌فهمد که بابا این جا را هم دارد می‌گوید. این جا که خودش واجب نکرده به ما می‌گوید امر بکن.
پس بنابراین به حسب این فرمایش هم باید گفت که امر به معروف... این معروف به قرینه این که حکمش امر کردن است بنابراین آمر مستحبات نمی‌شود. بنابراین باید گفت مصداق معروف فقط چیه؟ واجب است. فلذا شهید ثانی آن را به عنوان یک مسأله دیگری ملحقاً به کتاب امر به معروف و نهی از منکر فرموده. یعنی آن واقعاً جزو مسائل کتاب امر به معروف و نهی از منکر نیست، جدا است. که مستحب است به مستحبات امر بکنیم، مستحب است از مکروهات نهی کنیم. این نه از باب امر به معروف و نهی از منکر است. این یک باب دیگری است.
بعضی از ناظرین به کلام شهید ثانی مناقشه فرمودند در کلام شهید ثانی که این فی کمال الغرابه هست فرمایش شهید ثانی. چون ایشان از رهگذر حکم خواسته مفاد را معنا بکند. حکم که مفاد را روشن نمی‌کند. مفاد موضوع را روشن نمی‌کند که. رتبه موضوع مقدم است بر رتبه حکم. خب ممکن است معروف یک دامنه وسیعی داشته باشد، مستحبات را هم شامل بشود لغةً، عرفاً، مفهوماً اما این حکمی که روی آن رفته به لحاظ یک قصه‌ای در آن باشد. پس بنابراین ما از رهگذر حکم نمی‌توانیم کشف بکنیم که معروف یعنی واجبات.
سؤال: از مناسبت حکم و موضوع است.
جواب: مناسبت حکم و موضوع هم معنایش همین است.
سؤال: ؟؟؟
بله این اشکال واردٌ و غیر وارد. اگر بخواهیم ما از این فرمایش شهید و این استدلال بخواهیم بگوییم از این می‌فهمیم مفاد عرفی یا شرعی کلمه معروف چیه، به حسب مفهوم درست است. اما اگر بخواهیم بگوییم نه ما می‌فهمیم مراد جدی گوینده که فرموده «مروا بالمعروف» از این معروف چی مقصودش است؟ واجبات مقصود است. حالا می‌خواهد مفهومش هم همین باشد یا اوسع باشد. ما به این کار نداریم مگر دردی برای ما دوا می‌کند. فقیه بما هو فقیه چه دردی از او دوا می‌کند. حالا مفهوم هر چی می‌خواهد باشد، مصداق این است فلذا توی رساله عملیه‌اش باید بنویسد امر به واجبات واجب است.
پس بنابراین و لایبعد که شهید ثانی قدس سره نمی‌خواهد بفرماید من می‌خواهم بگویم مفهوماً، نه می‌خواهد بگوید آن که در شریعت گفته شده این که توی کلمات فقهاء گفته شده، مقصودشان از این معروف که حکمش وجوب است، وجوب امر کردن به آن است، این واجبات است نه غیر. این مقصود شهید ثانی باشد.
خب پس بنابراین، این هم فرمایش شهید ثانی به این بابت است.
این استدلال مجموعاً دو تا اشکال دارد؛ اشکال اول این است که گفته می‌شود این کلام ثابت نیست از امیرالمؤمنین سلام الله علیه باشد. چون نقل جناب رضی که مرسل است؛ «و من خطبةٍ له علیه السلام» سندی ذکر نکرده برای آن. نقل کافی هم مشتمل بر بعضی افرادی هست که (حالا دیگه دیر شد و من می‌خواستم سند را بیاوریم، نگاه بفرمایید) گمان می‌کنم صفحه 56 همان جلد هشتم کافی است. سندی که ذکر می‌کنند آن جا مشتمل بر افراد مجهول است و مرحوم مجلسی هم در مرآة العقول جلد 25 در شرح همین حدیث فرموده ضعیفٌ. سند از نظر افرادی که در آن هست، بعضی افراد ضعیف است.
بنابراین، این نقل مرسلٌ، آن نقل مسند هم ضعیفٌ فلایعتمد علیه. این مطلبی است که اشکال اول.
خب این اشکال طبق مطالبی که بارها عرض کردیم از نظر ما مندفع است.
اما ضعف سند کافی لایضر به اعتبار. چون مشمول شهادت مرحوم کلینی است که می‌گوید این روایات صادر شده. علیرغم این که سند ممکن است ضعیف باشد از نظر ما حالا ما نمی‌دانیم حتی از نظر ایشان هم ضعیف بوده یا نه، چون مجهول است، ممکن است ایشان این‌ها را می‌شناخته، حالا ما نمی‌شناسیم. ایشان شهادت دارند می‌دهندکه این روایات از ائمه علیهم السلام صادر شده بنابراین لابأس به، می‌شود استناد کرد.
سؤال: ببخشید ؟؟؟
جواب: بر همین اساس ما می‌گوییم ندارد.
سؤال: ؟؟
جواب: نه، حالا آن جواب اول را دادیم اما به حسب نقل کافی این است.
و اما به حسب نقل نهج‌البلاغه این جا هم این از آن مرسلات جزمیه است. خودش می‌گوید «و من کلامٍ له علیه السلام، و من خطبةٍ له علیه السلام» نمی‌گوید «رُوی» خودش اسناد جزمی دارد می‌دهد که این کلام خطبه امیرالمؤمنین است. این کلام امیرالمؤمنین علیه السلام است.
خب طبق مسلک مرحوم امام که مرسلات جزمیه را حجت می‌دانند ایشان، یا شیخ بهایی که حجت می‌داند‌، یا مرحوم محقق خویی در برهه‌ای از زمان علمی‌شان حجت می‌دانستند، خب اگر کسی آن مبنا را داشته باشد حجت است. ما هم عرض کردیم که مرسلات جزمیه به شرط این که مخبرٌ به امر حسی باشد و احتمال حسیتش نیشقولی نباشد، از افرادی باشد که در ازمنه‌ای بودند که احتمال این که حساً این مطلب را به دست آوردند که حسیت هم به این می‌شود که ثقةٍ عن ثقة، کابرٍ عن کابر، تملیذ از استاد، استاد از استادش همین جور سینه به سینه مطلب رسیده به این‌ها. این اگر احتمال بود در بناء عقلاء چنین اخباری مورد اتکاء و قبول است بنابراین ما احتمال می‌دهیم جناب رضی رضوان الله علیه، این خطب و این کلمات را ثقةٍ عن ثقة و کابرٍ عن کابر دریافت کرده تا امیرالمؤمنین علیه السلام و آن زمان‌ها زمان‌هایی بوده که اسانید و سندها و این‌ها خیلی متوفر بوده، نقل می‌شده و از رجال هم بالاتر توی رجال خیلی رسم نبوده که سند ذکر کنند. اما توی اخبار خیلی رسم بوده به جوری که نگفتن سند یک عاری بوده، یک اشکالی بوده، یک عیبی بوده بر شخص که مرسل حرف را نقل می‌کند، چرا مسند نقل نمی‌کند. از این جهت فلذا است که نهج‌البلاغه ولو مرسل هست به خاطر این که آن جاهایی که اسناد جزمی داده که غالباً این جوری است که اسناد جزمی داده از نظر ما معتبر است.
بنابراین اشکال عدم صدور ندارد و علاوه بر این که متن هم (این علاوه بر این که دارم می‌گویم نمی‌خواهم بگویم حجت است، می‌خواهم مؤید قرار بدهم) که متن هم باید بگوییم از متانت و قوت برخوردار است که بعید به نظر می‌آید این مجعول باشد، موضوع بر امیرالمؤمنین باشد. هر که بتواند این جوری حرف بزند خب از جانب خودش می‌گفت که برای خودش یک اعتباری باشد، نه این که منسوب به امیرالمؤمنین علیه السلام بکند.
خب و اما اشکال دوم که اشکال دلالی است؛ این که این مقدمه‌ای که شهید فرمود که ما می‌دانیم معروف امری که به آن شده وجوبی است، امر وجوبی است. خب این مصادره به مطلوب است. من أین شما این مطلب را می‌فرمایید؟ خب ممکن است امر به معروف جامع بین وجوب و استحباب بعث شده. «مروا بالمعروف» بعث شده به معروف. جامع باشد، بعد ما نسبت به واجبات چون دلیل مرخِصی نداریم خب حجت است بر ما که باید به این بعث انبعاث بپذیریم از این بعث. نسبت به مستحبات چون دلیل داریم بر این که واجب نیست خب می‌توانیم ترک کنیم و مرخِص داریم و این مذهب بسیاری از محققین در اصول هست و این خیلی جاها کارآمدی دارد، به درد می‌خورد این مبنا که آیا صیغه امر یا ماده امر در وجوب استعمال می‌شود یا در جامع بعث استعمال می‌شود؟ آن وقت این یا حکم عقل است که بابا وقتی مولی بعث داشت؛ مولی می‌گوید تا مرخِصی سراغ نداری باید امتثال کنی، دنبال بروی. اگر مرخِصی پیدا کردی می‌توانی رها کنی و انجام ندهی. مثل آقای نائینی،‌مثل بزرگانی نظرشان این است که حکم عقل است.
بزرگانی هم مثل مرحوم امام قدس سره می‌فرمایند حجت عقلایی است نه حکم امر و بعث. حجت عقلایی است. وقتی مولی امر به یک چیزی کرد عقلاء می‌گویند شما حق ندارید نچرخی به چرخ مولی الا این که مرخِصی از طرف خودش برسد.
شبیه حرف آقای نائینی است منتها ایشان می‌گوید این حکم عقل است، ایشان می‌فرماید این حجت عقلایی است. علی ای حالٍ پس بنابراین روی این مبنا که مبنای قویمی هست و تحقیقی همین هست ما می‌گوییم که چی؟ می‌گوییم بله امری که رفته روی یک معروف، بعث به معروف است. این مستلزم آن اشکالات نیست که شما بفرمایید خودش مستحب باشد آن وقت امر ؟؟؟ مستحب این واجب است. نه، بعث دارد می‌کند. و ادله دیگری داریم که بابا سیره مسلّم است که سیره مسلمین بر این نبوده، سیره متدینین بر این نبوده که نسبت به هر مکروهی بیایند کسی انجام بدهد، نهی کنند،‌هر مستحبی ترک می‌شود. این جور نیست. خب این همه مستحبات داریم باید هی ... اصلاً آدم زندگی نمی‌تواند بکند. هی آن ترک می‌کند، آن انجام نمی‌دهد، هی به مستحبات امر بکن، به واجبات... این سیره قطعیه داریم بر این که این جور نیست بنابراین مرخِص قطعی پیدا می‌کنیم. بنابراین، این بیان که مرحوم شهید قدس سره مأخوذ در بیان خودشان گرفتند که حتماً امری که رفته روی معروف امر وجوبی است و از این خواستند این مطالب را استفاده کنند. می‌گوییم نه، امری که رفته روی معروف بعث است. ما نسبت به واجباتش ؟؟؟ بنابراین ممکن است با این که امر روی معروف رفته است می‌گوییم معروف ممکن است اعم باشد از مستحب و واجب. بنابراین به این بیان هم نمی‌توانیم اثبات بکنیم که بله به برکت این روایتی که خواندیم و این بیان می‌توانیم استفاده بکنیم که توی معروف چیزهایی که شارع نگفته. عقلاء می‌پسندند و می‌گوید معروف است. مردم می‌پسندند می‌گویند معروف است. نه این دافع است. این چون اخذ از نبی نیست، اخذ از وصی نیست، اخذ از خدای متعال نیست. اما واجبات و مستحبات این‌ها لابأس. پس بنابراین، این بیان ثانی استدلال به این روایت برای این که از رهگذر آن بگوییم معروف منحصر است در واجب و لایشمل المندوب این بیان تمام نیست و هنا بیانٌ ثالث که قریب به این بیان است دیگه به حدیث ربط ندارد ان شاء الله فردا و صلی الله علی محمد و آله.


جلسه سیزدهم

بسمه تعالی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
به ارواح مطهره جان باختگان در حادثه مولمه مناء اهداء می‌کنیم ثواب یک صلوات و یک سوره مبارکه حمد به روح شیعیان و موالیان اهل‌بیت که در این حادثه جان باختند و هم چنین مستضعفین از مسلمینی که در این حادثه جان باخته‌اند.
و هم چنین از درگاه خدای متعال تقاضا می‌کنیم به بازماندگان و فرزندان و همسران عزیزانی که به رحمت ایزدی پیوسته‌اند به همه آن‌ها صبر و اجر عنایت بکند و ان شاء الله مصدومین این حادثه را هم شفای کامل و عاجل عنایت کند که تقاضا می‌کنم یک حمد شفا هم برای مصدومین لطف بفرمایید.
و باز خدای متعال را شکر می‌کنیم که به جامعه تشیع، به ایرانیان، به ما، به حوزه‌های علمیه این چنین رهبر شایسته و فرزانه‌ای عنایت فرموده است که موقع‌شناس هست و در مواقع خاص و حساس آن جور موضع‌گیری‌هایی می‌فرماید که حق مطلب است. و غیر واحدی از کسانی که آن جا بودند و دیگران نقل کردند که بعد از فرمایشات ایشان خیلی اوضاع عوض شد و این معاندین و ظالمین و غاصبین حقوق اهل‌بیت علیهم السلام که حاکم بر آن جاها هستند خیلی رفتارهایشان عوض شد، خدای متعال این رهبر شایسته را تا ظهور حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه سلامتی و حیات و طول عمر و توفیقات روزافزون عنایت بفرماید و همه ما را شاکر این نعمت عظما قرار دهد.
خب بحث در استدلال به این روایت مبارکه بود که امیرالمؤمنین سلام الله علیه حسب این نقل گلایه می‌فرمایند از اهل زمان‌شان، عده‌ای از اهل زمان‌شان به این که این‌ها «لایتقفون (یا لایقتصون) اثر النبی و لا الوصی و لا الکتاب» حاصل این بود و این‌ها آدم‌هایی هستند که «المعروف ما عرفوا» معروف همان چیزهایی است که می‌شناسد «و المنکر عندهم ما انکروا» که از این جمله استفاده کردیم در مقام تقریب استدلال که این روایت می‌خواهد بفرماید ملاک امر به معروف و نهی از منکر آن چیزی نیست که انسان خودش می‌فهمد، ملاک این است که شرع بگیرد؛ پیامبر فرموده باشد یا وصیّ او فرموده باشد یا قبل از آن‌ها خدای متعال فرموده باشد.
سؤال: این روایت نمی‌گوید که ملاک اهل‌بیت است.
جواب: حالا امروز داریم ادامه می‌دهیم هنوز تازه شروع کردیم.
بقی فی المقام أمران که کامل بشود بحث این روایت شریفه.
بحث اول این است که، امر اولی که باقی ماند این است که این روایت مبارکه که دیروز عرض کنیم منبعش کافی شریف و نهج البلاغه است و منبع دیگری تا دیروز پیدا نکرده بودیم. اما دیشب برخوردیم که شیخ مفید قدس سره در ارشاد هم در همان احوالات امیرالمؤمنین سلام الله علیه فصلی دارند که این روایت را در آن فصل فقط ذکر کردند. عبارت‌شان هم این است:
فصلٌ رَوَى مَسْعَدَةُ بْنُ صَدَقَةَ أَیْضاً....
ایضاً که می‌فرماید چون در فصل قبلی هم روایت از مسعده بوده.
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: خَطَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع الناس بِالْمَدِینَةِ...
این مسعدة بن صدقه یک کتابی دارد «خُطب امیرالمؤمنین» ایشان جمع کرده خطبه‌های امیرالمؤمنین را که حالا این جا خطبه‌ای است که امام صادق ناقلش هستند. این‌ها را جمع کرده فلذا آن وقت از این کتاب در کتب مختلف، افراد مختلف نقل کردند که یکی همین حدیث است.
پس شیخ مفید قدس سره هم در ارشاد به این عبارتی که گفتیم: «رَوَى مَسْعَدَةُ بْنُ صَدَقَةَ أَیْضاً» این حدیث شریف را نقل کردند. ولی در نقل شیخ مفید این فراز مورد استدلال وجود ندارد. آن قبلش هست که «لایقتفون» به جای «لایقصون» هم «لایقتفون» هست در نسخه‌ای که ما داریم از ارشاد. این را دارد که این‌ها پیروی نمی‌کنند از نبی و وصیّ نبی و امثال این‌ها، این را دارد ولی این که «المعروف عندهم یا فیهم ما عرفوا و المنکر عندهم ما انکروا» این فراز در نقل ارشاد و شیخ مفید رضوان الله علیه وجود ندارد.
خب حالا آیا بنابراین گفته می‌شود که استدلال به این روایت مشکل است چون ما نمی‌دانیم بالاخره این فراز از امام صادر شده یا صادر نشده. نقل شیخ مفید از همین مسعدة بن صدقه بود. کافی هم سند به مسعدة‌بن صدقة می‌رسد. با این که راوی در هر دو جا یک نفر هستند اما می‌بینیم که این فراز در نقل ایشان هست در نقل آن نیست. علاوه بر این که اختلافات فراوان دیگری هم با نقل نهج البلاغه وجود دارد این نقل. و هم چنین نقل کافی.
آیا راهی برای تخلص از این اشکال داریم یا نداریم؟ وجوهی برای تخلص وجود دارد که کلٌ علی مسلکه باید استطراق کند این راه‌ها برای حل مشکل.
راه اول این است که گفته می‌شود خب این دوران امر بین زیاده و نقیصه هست و الاصل عدم الزیادة. اصالة عدم الزیادة این اثبات می‌کند به این که نسخه کافی و نهج‌البلاغه درسته. چون اصل این است که این زیاده نشده، وجود داشته. عدم الزیادة معنایش این است که اصل این است که این اضافه نشده بلکه وجود داشته. کسی از پیش خودش اضافه نکرده است. این در اصل وجود داشته.
خب این یک اصلی است که خیلی از بزرگان من زمن الشیخ الطوسی به این قاعده تمسک می‌شده الی زماننا هذا که در تطور تاریخی البته یک قیودی بعضی اضافه فرمودند و لکن همان طور که بارها سابقاً عرض کردیم وفاقاً لمرحوم امام قدس سره این قاعده حجیتی ندارد بلکه فقط یک مظنه‌ای برای انسان ایجاد می‌کند که چرا؟ چون قهراً این که انسان اشتباه کند؛ یک مطلبی را اضافه کند به یک کلامی خیلی احتمالش دورتر است از ذهن و اتفاق افتادنش خیلی نادرتر است تا این که چیزی را که شنیده فراموش کند بگوید. پس بنابراین آن که گفته آن فراموش نکرده، این که نگفته لابد شنیده، امام فرموده فراموش کرده. این خیلی زیاد می‌شود که آدم یادش می‌رود حرفی را و نقل نمی‌کند. اما آن که می‌گوید بگوییم نه، این قاطی کرده حرف یک جای دیگه بوده آورده این جا، یا خودش از پیش خودش یک چیزی خیال می‌کرده که امام این را هم فرمود اضافه کرد. این هم ممکن است اما خیلی نادر الوقوع است. براساس همین آقایان گفتند اصل عدم زیاده است. اما اشکال مرحوم امام قدس سره این است که این مطلب لایوجب الا الظن و ما سیره عقلائیه‌ای بر این مطلب نداریم. اگر دو تا وقف‌نامه هست راجع به یک چیزی، در یکی دارد که فلان امر مثلاً این خانه و آن باغ و آن مغازه وقف است، دیگری این خانه و آن مغازه را ندارد. هر دو از یک واقعه واحده دارند صحبت می‌کنند. می‌گوید روز یکشنبه ساعت چند رفتیم خدمت آقا این وصیت‌نامه را کرد. آن یکی هم همین را دارد می‌گوید منتها آن یک اضافه مغازه را دارد این ندارد. کجا عقلاء می‌گویند اصل عدم زیاده است، مخصوصاً ورثه. کجا می‌گویند اصل عدم زیاده است در این جا؟ می‌گویند شاید اشتباه کرده. آن هم ثقه است دیگه. یک وقت آن ثقه نیست اصلاً این دوران نمی‌شود، اما اگر هر دو ثقه هستند، شرایط حجیت را دارند، خب آن دارد باز اضافه نقل می‌کند آن نمی‌کند. این جا معلوم نیست که ... یعنی ثابت نیست حداقل بر این که بنای عقلاء در این موارد بر این مسأله.
خود این مسأله که دوران امر بین زیاده و نقیصه باشد یکی از مسائل مهم اصولی است که متأسفانه در اصول مطرح نشده ولی جای طرحش در اصول است و خیلی کاربردی است در فقه. چون ما خیلی موارد داریم که احادیث مبتلای به همین زیاده و نقیصه هستند. پس این راه اول است که محل اشکال است.
راه دوم، این هست که گفته می‌شود ....
سؤال: این به منزله شهادت بر نبی به آن وجه نیست.
جواب: خب این شهادت بر بود آن،‌بر نبود است پس تعارض می‌کند. همین دیگه آن شهادت بر بود است، آن شهادت بر نبود است.
سؤال: نه می‌خواهم بگویم قدر مشترک داریم دو تا شهادت، یکی مدعی است آن یکی منکر است.
جواب: نه این‌ها که بابا ؟؟؟ آن نیست در باب الفاظ. این جا قواعد عقلایی را ما باید ببینیم که چی هست و چی اقتضاء می‌‌کند.
راه دوم این است که گفته می‌شود قبول دوران است اما الکافی اضبط. این هم مبنای خیلی از بزرگان است که می‌گویند در این دوران‌ها کافی چون اضبط است آن مقدم می‌شود. بنابراین نقل کافی مقدم است چون اضبط است به خصوص مثلاً که این نقل یؤید به نقل نهج البلاغه.
سؤال: استاد خیلی جاها؟؟؟؟
جواب: ولی این جا از آن جاهایی است که اتفاقاً من الصدر الی الذیل نقل کرده.
سؤال: از کجا معلوم ؟؟؟
جواب: هیچی دیگه. همین یک جمله را فقط آمده، این ؟؟ چیز دیگر را نقل کرده این جمله را فقط نگفته؟
سؤال: ؟؟
جواب: بله یعنی این تقریباً کافی نقلش با نقل ارشاد مطابق است. همان تفصیلات و این‌ها با این دو تا نقل‌ها با نقل نهج‌البلاغه خیلی تفاوت دارند. بله آن جا درسته چهار پنج خط بیشتر نگفته. معلوم می‌شود آن را تخلیص کرده، آن قسمت مهمش را انتخاب کرده فرموده است. اما نقل کافی تقریباً شاید بیست سطر باشد که در ارشاد هم همین جور است. اصلاً یک فصل است و این فصل تمامش همین روایت است. یک فصل باز کرده مرحوم مفید فقط همین روایت را بطوله نقل فرموده در آن، تلخیصی در کار نیست.
خب این حرف هم، این راه دوم است. این راه هم بارها گفته شد که این ما دلیل بر این مسأله نداریم که کافی اضبط است حتی از شیخ مفید. بله بعید نیست گفته بشود کافی اضبط است از شیخ طوسی قدس سره. این هم ما جسارت نمی‌توانیم بکنیم نستجیر بالله. خیلی در قمه‌ای از فضیلت هستند آن بزرگان. اما شیخ طوسی فرقش با شیخ کلینی قدس سره این است که شیخ کلینی محدث متمحض است، شیخ طوسی محدثٌ رجالیٌ مفسرٌ اصولیٌ فقیهٌ متکلمٌ و در همه این‌ها هم تألیف دارد. نه یک تألیف، تألیفات متعدده دارد. علاوه بر مرجعیت، علاوه بر درس گفتن، علاوه بر همه این‌ها این مقام را داشته. این خودش یک اعجوبه دهر است ولی مرحوم کلینی، نه مرجعیتی داشته، نه .... یعنی نقل نشده در احوالات ایشان. محدث بوده. البته محدثی بود که آن هم با صرف وقت فراوان کافی را نوشته یعنی 25 سال طول کشیده. معلوم می‌شود خیلی در مقام تنقیح بوده و این جهات را دارد کافی.
اما از شیخ مفید هم اضبط است؟ بعد این در جایی است که ما واسطه نداشته باشیم؛ یعنی امر دائر بشود یک مطلب را از مشاهد خودش جناب کلینی نقل کند یا مثلاً دیگری بیاید نقل کند. خب این جا ممکن است اضبطیت کافی بله. اما وقتی وسائط می‌خورد آن وسائط هم ممکن است این دو تا فرق نمی‌کنند، این کم و زیادها مال آن وسائط لعل باشد. بنابراین هم اصل این مسأله تمام نیست که ما بگوییم اضبط است مطلقاً من کل نقلة، مفیداً کان، أو شیخاً أو صدوقاً أو غیرهم. این واضح نیست، این ثابت نیست.
دوم این که این در جایی است که اگر هم بپذیریم که هر دو ناقل مستقیم و مباشر باشند از یک مطلبی اما وقتی وسائط در کار هست ممکن است فی کمال الضبط شیخ طوسی یا مفید فی کمال ضبط همان که شنیده دارد نقل می‌کند. آن‌ها حذف کرده بودند ایشان هم اضافه نکرده. چون می‌خواهد همان که شنیده نقل کند، همان که دیده نقل کند. این کمال ضبطش را می‌رساند. بنابراین تطبیق آن قاعده بر این جا تمام نیست.
سؤال: یعنی واسطه بین خودشان و امام ؟؟؟
جواب: بله آن‌ها و امام.
راه سوم این است که گفته بشود بعد الاتحاد نهج البلاغه و کافی در داشتن این فراز و انفراد نقل شیخ مفید در نداشتن این فراز اطمینان حاصل می‌شود به اتحاد آن دو نفر که از مَهره فن هستند و مهم هستند بر این که این جمله وجود داشته و این جا یک سهوی شده، بالاخره یا از روات یا از خود شیخ مفید قدس سره و این حذف شده بنابراین اتحاد آن‌ها، این که دو نفر دارند نقل می‌کنند به خصوص که یکی‌شان کافی باشد دارد مسند نقل می‌کند. این مطلب هم هست. این مطلب دیگه البته وابسته به افراد مختلف است چون می‌گوییم اطمینان پیدا می‌کنیم. این اگر کسی واقعاً بین خودش و خدا اطمینان پیدا می‌کند خب بله. دیگه این بحث علمی آن جوری نیست. دو نفر آن طرف نقل کردند از بزرگان، شیخ مفید هم که خیلی بزرگ است این جوری دارد نقل می‌کند این جا. کسی بگوید چون آن دو نفر این فراز را دارند ما اطمینان پیدا می‌کنیم، این بعید نیست این اطمینان و این که این جا یک اشتباهی رخ داده این فراز افتاده باشد.
این راهی است که دیگه کلٌ باید هر کسی ببیند که آیا اطمینان پیدا می‌کند یا نه.
راه چهارم:
راه چهارم این است که گفته می‌شود که نقل شیخ مفید در قبال این دو نقل کافی و نهج‌البلاغه نمی‌تواند قرار بگیرد و این جا دوران نمی‌شود. چرا؟ چون نقل ارشاد لیس بحجة ولی نقل آن دو نفر حجت است.
توضیح ذلک این است که ما گفتیم نهج البلاغه نقلش حجت است، چرا؟ چون از مرسلات جزمیه است به آن بیانی که گفتیم. و نقل کافی هم گفتیم حجت است مع الغض عن سنده، به سندش کار نداریم بلکه به خاطر شهادت کلینی به این که این روایات این کتاب صادر شده از معصوم علیه السلام است. بنابراین نقل آن دو بزرگوار که مشتمل بر این فراز هست حجت است اما نقل شیخ مفید؛ شیخ مفید که خودش نفرمود قال امیرالمؤمنین(ع)، فرمود که... عبارتش را خواندم این بود که: «رَوی مسعدة بن صدقة» ما می‌گوییم قبول این جا هم که شیخ مفید دارد می‌فرماید «رَوی مسعدة بن صدقة»‌این هم ارسال است ولی ارسال جزمی است. ثَبتَ. به خاطر ارسال جزمی ایشان ثبت که مسعدة بن صدقة این حرف را زده. إنّما الکلام در مسعدة بن صدقه است. این مسعده در نقل کافی هم بود اما ما روایات کافی را گفتم آن جا علی رغم سند یک شهادت دیگه داریم. اما در مورد ارشاد که چنین نداریم. ایشان نفرموده روایاتی که من در این کتاب نقل می‌کنم همه صادر شده از معصوم است. این جا دارد می‌فرماید «رَوی مسعدة بن صدقة» ما می‌پذیریم. شیخ مفید هم بفرماید که... ارسال جزمی بکند أولی من الشیخ است، أولی من الصدوق لعل باشد، شیخ مفید در این که بپذیریم.
سؤال: چرا؟ از صدوق هم أولی است.
جواب: بله ممکن است بگوییم أولی است چون شیخ مفید خیلی عظمت علمی دارد. صدوق هم عظمت دارد ولی جنبه محدثیتش در آن است. ولی شیخ مفید هم محدث است... شما بیشتر روایاتی که شیخ طوسی نقل می‌کند به اسناده عن الشیخ المفید است. هم محدث است، هم محقق و مدقق است در علوم و فنون مختلف. همه کرنش کردند در مقابل شیخ مفید. شیخ مفید خیلی عظمت دارد در اسلام.
خب ایشان فرموده است که «رَوی مسعدة ین صدقة» این ارسال جزمی است حجةٌ، قبول. اما حالا می‌رویم سر مسعدة. ایشان می‌گوید مسعدة گفته، من کار ندارم او دارد می‌گوید. حالا باید ببینیم مسعدة حالش چطور است. این مسعدة بن صدقة هیچ توثیقی در کتب خمسه رجالیه ندارد. فقط ذکر شده بعضی جاها هم گفته شده عامیٌ بَتریٌ، راجع به او این حرف‌ها زده شده که البته احتمالاً این عامیٌ بتریٌ راجع به مسعدة بن الصدقه‌ای که ما در این حدیث واقع شده نیست. دو تا مسعدة بن صدقة داریم یکی من اصحاب الباقر علیه السلام که آن عامیٌ بتریٌ. یکی مسعدة بن صدقة داریم من اصحاب الصادق(ع) که آن در باره‌اش گفته نشده است که عامیٌ بتریٌ.
سؤال: ؟؟؟
جواب: مسعدة است. حالا این ضبطش را من نمی‌دانم. این را به ایضاح الاشتباه علامه مراجعه کنید که ضبطش چه جور است.
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه نه، مسعدة. هر دو مسعدة است. نه مصدقة بن صدقة. مسعدة بن صدقة دو تا داریم، یکی اصحاب امام باقر است، این را به معجم الرجال الحدیث مراجعه بفرمایید، ایشان بیاناتی دارند در این که اثبات می‌کنند این چنین است. مسعدة بن صدقه خودش دو نفر است. آن که گفته شده عامیٌ بتریٌ او غیر از آنی است که این مطلب راجع به او هست.
اما در عین حال بالاخره چه آن مسعدة، چه این مسعدة هیچ کدام توثیق در کتب رجال ندارد. آن منتها یک قدحی هم دارد که عامیٌ بتریٌ، این این قدح را ندارد. ولی توثیقی هم ندارد.
بله ایشان از رجال کامل الزیارات هست و از رجال تفسیر علی بن ابراهیم هم هست. راه توثیقش منحصر به این دو کتاب است. این هم که کافی گفتند نیست برای اثبات وثاقت، نتیجه این می‌شود که این آدم توثیقی ندارد. این اشکال.
پس بنابراین با توجه به این بیانات نقل ارشاد حجیت ندارد. می‌ماند نقل کافی و نقل نهج‌البلاغه که این دو تا حجت است و مشتمل بر این فراز است. بنابراین دوران ایجاد نمی‌شود نأخذ به نقل نهج‌البلاغه و کافی شریف.
خب این هم آیا تمام است یا تمام نیست؟ ما نسبت به کامل الزیارات عرض کردیم هفت هشت تا مبنا در مورد مورد کامل الزیارات وجود دارد که مستفاد از مقدمه و این کلامی ابن قولویه در مقدمه فرموده چیه. این‌را تفصیلاً بحث کردیم سابقاً، دیگه آقایان مراجعه می‌فرمایند. این که تقویت کردیم و اختیار کردیم این است که آن کاری که ابن قولویه کرده در مقدمه حرفش این است که وسایط بین من و منبعی که این خبر را از آن منبع اتخاذ کردند این وسائط بین من و آن منبع همه ثقات هستند. یعنی از طرف من تا منبع تضمین. بقیه‌اش را خودتان می‌دانید. مثل این که من می‌گویم آقا من این مطلب را با سند صحیح از کافی نقل می‌کنم. یعنی تو کافی هست. حالا کافی سندش چه جور است، شما قبول دارید را برو خودت حسابش را بکن.
بنابراین نه این که مشایخ بلاواسطه‌اش فقط می‌شود، که حاجی نوری فرموده. نه کل سند می‌شود که صاحب وسائل فرموده و محقق خویی فرموده، نه این می‌شود که مقصود ایشان این است که بله توی هر بابی یک روایت متعبری که ثقات نقل کردند وجود دارد. یک روایتی ما توی هر بابی آوردیم که آن عنوان باب را اثبات می‌کند. حالا کدامش هم هست معلوم نیست، معیّن نفرموده که این ما عدَل الیه مرحوم آقا تبریزی قدس سره هست که ایشان اول همان حرف آقای خویی را می‌زدند بعد عَدلَ الی این نظر که همین است معنای آن جا، که در هر بابی یک روایت معتبر السند من البدو الی الختم وجود دارد. اما حالا آن‌ها کدام است؟ بله اگر توی یک باب مشترک باشد روات آن باب می‌فهمیم بله این‌ها ثقه باید باشند. و الا نمی‌دانیم کدام هست که.
ما گفتیم این‌ها تمام نیست. مبنای دیگری هم هست که مرحوم آقای سیستانی، بزرگانی مثل حضرت آقای سیستانی دام ظله مبنای دیگری دارند که این‌ها را نقل کردیم قبلاً. آن چه که ما استظهار کردیم از مقدمه کامل الزیارات این است که ایشان دارد می‌فرماید بین من و منبع این‌ها ثقات هستند. قدر متیقنش می‌شود همان شیخ بلاواسطه. جاهای دیگه اگر للتضلع و التحبر کسی توانست بفهمد منبع کجاست آن وقت واسطه تا او هم تمام می‌شود. ولو این که دو نفر، سه نفر باشند.
پس بنابراین از رهگذر کامل الزیارات ما نمی‌توانیم کاری بکنیم چون ما نمی‌دانیم واقعاً این مسعدة بن صدقه این قهراً جزو آن وسائط در منابع نیست، این ناقل از امام علیه السلام است.
و اما از رهگذر تفسیر علی ابن ابراهیم این را ما قبول داریم یعنی تقویت کردیم اگرچه لایخلو عن بعض التأملات ولی روی هم رفته تقویت کردیم و تمام اشکالاتی که بود راجع به استناد به تفسیر علی بن ابراهیم همه را در آن بحث جواب دادیم حالا بعضی از دوستان همه آن‌ها را هم پیاده کردند و دارند آماده می‌کنند ممکن است که چاپ بکنند بعضی از دوستانی که این کار را کردند ان شاء الله مطالعه می‌فرمایید دیگه حالا وقت را در آن صرف نمی‌کنیم.
پس بنابراین از رهگذر تفسیر علی بن ابراهیم که محقق خویی هم تا آخر عمر دیگه از این برنگشتند؛ از کامل الزیارات عدول کردند و گفتند فقط مشایخ بلاواسطه. اما دیگه از تفسیر عدول نکردند ایشان و اشکالاتی که در تفسیر می‌شد نپذیرفتند.
خب از این راه پس.... بنابراین اگر ما تفسیر را قبول کردیم باز حجت می‌شود، نقل ارشاد هم حجت می‌شود. چون ارسال از مفید تا مسعدة بن صدقه که به ارسال جزمی حل می‌کنیم. خود مسعدة را هم بوجوده فی تفسیر علی بن ابراهیم حل می‌کنیم پس می‌شود حجت.
راه دیگری که برای مسعدة هست این است که این جناب مسعدة کثیر الروایه هست، آدم مشهوری است حتی در بعضی از ابواب فقه شاید مستندی برای فتوای فقهاء لیس الا همین نقل مسعدة. این جور آدمی که معروف است و روایاتش مورد توجه است به حیث که در بسیاری از فتاوا و ابواب مستندی وجود ندارد غیر از روایت ایشان و نشان می‌دهد پس آدم مغفولٌ عنه‌ی نبوده که توجه انظار به او نباشد. آن وقت در عین حال هیچ کس قدح نکرده ایشان را. این می‌شود مشمول آن فرمایش مرحوم آقای تبریزی. مرحوم شیخنا الاستاد آقای حاج شیخ جواد تبریزی که ایشان می‌فرمود اگر هکذا فردی؛ روایتش حجت است به دو بیانی که بارها نقل کردیم. پس بنابراین اگر این راه را هم رفتیم باز این حجت می‌شود.
خب این راجع به سند این روایت و این که علی ما ذکرنا این اشکال مندفع است و این فراز ما حجت بر وجودش داریم به نقل کافی و نقل نهج‌البلاغه. این مطلب اول.
مطلب دوم این است که استدلال به این روایت مبتنی بود بر این که ....
سؤال: پس ارشاد هم درست شد.
جواب: ارشاد هم درست شد.
سؤال: ؟؟؟ نقل و عدم نقل ...
جواب: بله ببخشید من این استنتاجی که کردم حواسم به این نبود براساس.... نه دیگه آن وقت دوران می‌شود، ثابت نمی‌شود دیگه، هیچی. اشکال تثبیت می‌شود.
سؤال: ؟؟؟
جواب: بله این فراز نمی‌دانیم صادر شده یا نه. مگر این که آن اطمینان را پیدا کنیم که گفتم لایبعد. اطمینان شخصی؛ اتحاد آن دو نفر این اطمینان شخصی ایجاد بکند بر این که بله. و این لایبعد این اطمینان شخصی.
سؤال: ؟؟؟ شما این اطمینان را پیدا کردید که دو نفر که نقل کرده بودند آن جایی که نقل نشده بود را کنار گذاشتید گفتید پس احتمالاً ؟؟؟؟
جواب: همین اطمینان است. این جا هم داریم می‌گوییم اطمینان سؤال: آن جا اطمینان کردید این جا هم....
جواب: خب بله دارم می‌گویم که لایبعد که اطمینان پیدا کنیم ولی دیگه این استدلال علمی نیست، کلٌ علی مسلک خودش که این چقدر ...
سؤال: این مسعدة؟؟؟ امام صادق...
جواب: بله بله. چون این جا دارد از امام صادق نقل می‌کند.
سؤال: ؟؟
جواب: همان است.
خب این مطلب اول. مطلب دوم این است که آیا مفاد این روایت، مفاد این خطبه چیه؟ آیا مفاد این است که حضرت می‌خواهد بفرماید معروف و منکر منحصر است در آن که شارع می‌فرماید؟ و منابع دیگر نمی‌توانند مناط و معیار باشند برای معروف و منکر؛ حتی عقل انسان، فطرت انسان، عرف، عقلاء، این‌ها نمی‌توانند. تنها و تنها معیار معروف و منکر شارع است، این را می‌خواهد بفرماید؟ که مبنای استدلال بر این است؟ یا نه مفاد این روایت این نیست. بلکه روایت می‌خواهد بفرماید این زعم این‌ها که منحصر می‌دانند معروف و منکر را در مایعرفونه و ما ینکرونه این غلط است. این انحصار مزعوم آن‌ها غلط است، خب راه‌های دیگر هم هست؛ این که دین بگوید. این آن زعم انحصار آن‌ها را دارد نکوهش می‌کند، نه این که می‌خواهد بفرماید راه فقط منحصر است در این که شارع فرموده است حالا خدای متعال یا نبی مکرم(ص) یا وصیّ او صلوات الله علیه، نه. ممکن است بگویم که ظاهر حدیث شریف این نیست و این اولاً که این ظاهرش این نیست یا ظاهر در آن طرف است، یا لااقل ظاهر در این نیست که مستدل می‌خواهد به آن استدلال کند.
علاوه بر این که اگر بپذیریم که در ظاهر امرش این است بدواً مقتضای جمع بین این حدیث و ما ورد در احادیث دیگه و جاهای دیگه از شارع که از آن استفاده می‌شود ما غیر از شرع منبع دیگر هم داریم برای معروف و منکر. مقتضای جمع این می‌شود که این را به این شکل معنا کنیم که زعم انحصار را دارد ابطال می‌کند، نه این که خودش بیان می‌کند منحصر است. مثلاً از باب نمونه حالا عرض بکنم این روایتی که ابن طاووس قدس سره در مهج الدعوات این جوری فرموده:
ذَکَرَ سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ أَنَّ هَذَا الدُّعَاءَ دَعَا بِهِ‏ عَلِیٌ‏ ص قَبْلَ رَفْعِ الْمَصَاحِفِ الشَّرِیفَةِ....
این سند، سند معتبری است چون ابن طاووس دارد می‌گوید «ذکر سعد بن عبدالله» پس اسناد جزمی دارد می‌دهد. سعد بن عبدالله هم که جلالت و وثاقت و عظمتش واضح است. ایشان دارد می‌گوید «أَنَّ هَذَا الدُّعَاءَ دَعَا بِهِ» باز بین سعد بن عبدالله و امیرالمؤمنین واسطه است اما باز می‌شود از مرسلات جزمیه سعد بن عبدالله. می‌گوید «دَعَا بِهِ ‏ عَلِیٌ‏ ص قَبْلَ رَفْعِ الْمَصَاحِفِ الشَّرِیفَةِ» در آن داستان که قرآن را سرنیزه کردند قبل از این جریان حضرت مطلب مفصلی را فرمودند یک فرازش این است. این را مراجعه کنید خیلی مشتمل بر مطالب عالیه هست. فرمایشات حضرت خب همه‌اش همین جور است، خیلی رهنمودهای مهمی دارد تا این که حضرت می‌فرمایند در یک فرازش به حسب این نقل:
وَ أَسْأَلُکَ قَلْباً سَلِیماً ثَابِتاً حَافِظاً مُنِیباً یَعْرِفُ الْمَعْرُوفَ فَیَتَّبِعُهُ وَ یُنْکِرُ الْمُنْکَرَ فَیَجْتَنِبُهُ...
یا منصوب هم می‌شود خواند «فیتبَعه، فیجتنبَه» لَا فَاجِراً وَ لَا شَقِیّاً وَ لَا مُرْتَاباً.
از خدا چی می‌خواهد؟ می‌گوید خدایا یک قلبی به من بده که این قلب در اثر آن صفایی که دارد «یعرف المعروف» خودش می‌شناسد معروف‌ها و دنبال می‌کند. خودش می‌شناسد منکرها را و دنبال می‌کند. یک قلب سلیمی است که خودش می‌تواند. توی بعضی روایات هم هست که بعضی حتی احکام فرعیه را حضرت ارجاع دادند به فهم سلیم شخص که به نظر تو طبق آن آشنایی که با دین داری، که به آن می‌گوییم شم الفقاهه، حکم این باید چی باشد. گمان می‌کنم در باب غناء یکی از جاهایی که هست همین است که به نظر تو باید حلال باشد یا حرام باشد. فهم تو، عقل تو، درک تو، این دریافتی که از شرع مجموعاً داری به تو چی می‌گوید. خب حالا این جا ... آن باز دریافت از شرع است یعنی به صورت التزامی شرع می‌شود، لوازم و ملزومات و مجعولات شارع می‌شود. آن جا باز مستفای از شرع است. این جا می‌خواهیم بگوییم این حدیث شریف دلالت می‌کند بر این که خود قلب، خود فطرت می‌تواند منبعی باشد برای این که آدم معروف را با آن بفهمد و منکر را با آن بفهمد.
سؤال: حاج آقا بفهمد نه تعیین کند. یعنی یک معروفی داریم ؟؟ را بفهمد.
جواب: نه این که درسته. بله معروف‌ها امور نفس الامریه ممکن است باشند ولی همین که ما آن‌ها را بشناسیم یعنی شما مثلاً حسن و قبح عقلی را که قبول دارید می‌سازید حسن و قبح را، یا درک می‌کنید آن را؟ درک می‌کنید آن را. آن‌ها یک واقعیات نفس الامری هستند، شما آن‌ها را در می‌یابید، می‌فهمید نه می‌سازید. خلق نمی‌کنید حسن عدل را، یا قبح ظلم را، آن دارد آن را، آن هست منتها موجود نیست. یک واقعیتی است این مطلبی که مرحوم شهید صدر فرمودند که فرق است بین واقعیت و وجود که شما نگویید پس این لازمه‌اش این می‌شود که ما به تعداد این امور، این قضایای حتمیه واجب الوجود داشته باشیم، ازلی و ابدی است. بله ازلی و ابدی است اما واقعیت ازلی و ابدی، نه موجود ازلی و ابدی. ما موجود ازلی و ابدی غیر خدای متعال نداریم. اما واقعیت‌های این چنینی داریم. یعنی وجود ندارد ولی یک واقعیتی است. این یک واقعیت نفس الامری است.
خب حالا شما ممکن است... حضرت می‌خواهد بفرماید قلب که سلیم شد می‌تواند ارتباط با آن واقعیات نفس الامری پیدا کند، آن‌ها را دریافت کند. با آن‌ها ارتباط پیدا کند، آن‌ها را دریافت بکند. مثل این که کسی که دارای استعداد برتر است می‌تواند ارتباط پیدا کند با فرمول‌های فیزیک، فرمول‌های ریاضی، فرمول‌های شیمی، آن‌ها را کشف بکند. این یعنی ارتباط نفس با آن فرمول‌ها و درک آن‌ها.
پس بنابراین ما از این حدیث و غیر ذلک من الاحادیث ممکن است این را بفهمیم که بله ما منبع دیگری هم داریم، اسلام نمی‌خواهد عقل را تعطیل کند بگوید نمی‌فهمد. فطرت را تعطیل کند بگوید نمی‌فهمد. این‌ها را بعضی اخباریون از همین حدیث ... دیشب اتفاقاً نگاه کردم فوائد المدینه استرآبادی توی همین جا استفاده کرده عقل فایده ندارد چون این دارد... این استفاده ناتمام است، نادرست است. این حدیث شریف می‌خواهد این را بگوید. اگر بدواً هم مفاد این باشد جمعاً بینه و بین آن‌ها مثل این حدیثی که خواندم و غیرذلک همین خواهد بود. ادله که ما را ارجاع به فطرت داده، ارجاع به عقل داده، این‌ها در شریعت فراوان است.
سؤال: استاد ببخشید اگر ؟؟؟
جواب: نه، این‌ها قلب... معلوم می‌شود این کارآمدی را قلب دارد. یک قلبی که بتواند این را بکند. این کارآمدی قلب است.
حالا اگر از همه این‌ها هم چشم‌پوشی بکنیم خب تعارضا تساقطا. از آن ور دلیل داریم منبع دیگری داریم، این هم بگوید فرض کند منبع این است خب این‌ها تعارض می‌کنند تساقط می‌کنند بنابراین استناد به این روایت برای این مطلب که پایه اول این استدلال بود این تمام نیست. امروز می‌خواستیم این راه دوم را تمام کنیم که فردا وارد راه... یعنی راه اول را که فردا وارد راه دوم بشویم اما ناتمام ماند ان شاء‌الله تتمه کلام فردا.


جلسه چهاردهم

بسمه تعالی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
قبل از شروع در بحث فرمودند که یکی از دوستان مباحثه افرادی از بستگان‌شان در تصادفی به رحمت خدا رفتند و مصیبت بزرگی بر ایشان وارد شده تقاضا داشتند که برای شادی ارواح آن‌ها سوره مبارکه حمدی خوانده بشود و هم چنین برای شفای مصدومین این حادثه حمد دیگری. بنابراین دو تا حمد و یک صلوات یکی به نیت ارسال به آن‌ها و یکی هم برای شفا.
بحث در این بود که معروف چیست؟ گفتیم برای این که بشناسیم معروف چیست دو راه داریم؛ راه اول این بود که بدون رفتن به سراغ بیان مفهوم معروف عرفاً لغةً شرعاً و امثال این‌ها برویم سراغ مصداق و ببینیم آیا ما مصادیق معروف را می‌توانیم بشناسیم، احصاء کنیم که اگر این کار را بتوانیم انجام بدهیم و موفق باشیم دیگه لایضرنا جهل به مفهوم.
و راه دوم این است که از رهگذر مفهوم پیش بیاییم که مفهوم چیست بعد از این که مفهوم را شناختیم مصادیق را و منطبقاتش را بشناسیم.
حالا بحث در راه اول بود. دو روایت را مطرح کردیم که از رهگذر آن روایات می‌خواستیم استفاده کنیم موضوع چیه که خب روایت اول خوب بود و تقویت کردیم که فرمود: «المعروف ما امرتم به و المنکر ما نهیتم عنه» بنابراین از این روایت استفاده می‌شود که معروفی که در السنه شارع مورد امر قرار گرفته در باب امر به معروف و نهی از منکر عبارت است از آن چه که شارع به آن امر کرده که می‌شود معروف حالا چه امر وجوبی، چه امر استحبابی. و آن چه شارع از آن نهی فرموده می‌شود منکر. چه نهی وجوبی، چه نهی تنزیهی.
حدیث دوم هم که مورد بحث قرار گرفت و اشکال داشت.
بیانٌ آخر، بیان سوم برای این که ما مصداق بشناسیم. این بیان از سه مقدمه تشکیل می‌شود؛ مقدمه اول این است که خب می‌دانیم که جمیع افعال مکلفین و ما یصدر أو صدر عنهم این‌ها محکوم به یکی از احکام خمسه تکلیفیه هستند. و هیچ فعلی نداریم که متصف به یکی از این احکام خمسه نباشد. یا واجب است، یا مستحب است، یا حرام است، یا مباح است، یا مکروه است. یک چیزی، فعلی خارج از این حوزه ما نداریم. بنابراین اگر ما بتوانیم بگوییم معروف کدام یکی از این‌ها را شامل می‌شود و کدام یکی از این‌ها را شامل نمی‌شود، یک عقد ایجابی یا یک عقد سلبی دیگه تمام مصادیق معروف را واقف شدیم چون امری خارج از این وجود ندارد. تمام مصادیق، تمام افعال مکلفین همه این‌ها در این حوزه احکام خمسه وجود دارند و خارج از این چیزی نداریم. اگر ما بتوانیم معیّن بکنیم معروف در این احکام خمسه کدام هست و کدام نیست، خب قهراً مصادیق ما روشن خواهد شد حالا معنای معروف را بفهمیم یا نفهمیم. معنای معروف خیر باشد، احسان باشد، مشهور باشد، معلوم باشد یا چیزهای دیگه که بعداً خواهیم گفت؛ هفت هشت تا معنا است. هر چی می‌خواهد باشد. این مقدمه أولی.
اثبات این که تمام افعال این خمسه را دارند این دیگه در محل خودش هست و از واضحات است و از روایات مبارکات هم استفاده می‌شود و برهان هم بر آن هست که بالاخره برهان دائر بین سلب و ایجاب بر آن هست که در محل خودش بیان شد. این مقدمه أولی.
مقدمه ثانیه این است که برهان نقضِ غرض اقتضاء می‌کند که حرام و مکروه و مباح این‌ها داخل در معروفی که شارع امر وجوبی روی آن دارد و می‌گوید واجب است امر به معروف بکنید نیست. این‌ها مصداق آن معروفی که امر وجوبی دارد ... لازم نیست بگوییم امر وجوبی دارد. مصداق معروفی که امر دارد؛ حالا چه وجوبی‌، چه استحبابی، چه جامع این‌ها. امر هر چی می‌خواهد باشد. مسلّم معروفی که امر دارد شارع می‌گوید «مروا بالمعروف» حالا این «مروا» چه وجوبی باشد، چه استحبابی باشد، چه جامع بینهما باشد، این معروفی که موضوع چنین حکمی است حتماً شامل محرمات نمی‌شود چون نقض غرض است. حرام کردید بعد می‌گویید امر بکنند دیگران که آقا این را جمع بده. وادارش کنند انجام بدهد. حتماً شامل مکروهات نمی‌شود چون نقضِ غرض است. حتماً شامل مباحات نمی‌شود، چون مباح کردی یعنی می‌گویی آزادی، نه به طرف فعل، نه به طرف ترک. بعد بیایی به دیگران بگویی مجبورش کنند انجام بدهد، امر بکن که انجام بدهد. این نقضِ غرض است.
پس بنابراین برهان نقضِ غرض به ما می‌گوید محرّم، مکروه، مباح مشمول واژه معروف نیستند. کما این که برهان به ما می‌گوید واجب و مستحب و مباح مشمول واژه منکری که شارع امر کرده است به نهی از آن نیستند. مشمول آن منکر نیستند به همین برهان نقضِ غرض. واجب کرده حالا بگوید مردم را نهی کنید از انجام دادنش. چه این امر وجوبی باشد که واجب است بر شما نهی کنید، چه استحبابی باشد، چه جامع باشد. همه‌اش نقضِ غرض است. مستحب هم بخواهد مشمول منکر باشد و مصداق آن باشد باز نقضِ غرض است. مباح هم بخواهد باشد نقضِ غرض است.
پس به برکت مقدمه دوم فهمیدیم که معروف شامل آن سه تا نمی‌شود، منکر هم شامل این سه تا باز نمی‌شود. این هم مقدمه ثانیه.
مقدمه ثالثه: مقدمه ثالثه این است که معروف شامل مستحبات هم نمی‌شود. چرا؟ به خاطر این که بزرگان فرموده‌اند و در کلمات هست و علاوه بر این که بزرگان فرمودند و در کلمات هم هست وجداناً هم انسان وقتی تتبع می‌کند در کلمات می‌یابد. یعنی هم اجماع منقول بر آن هست، هم اجماع محصّل که امر به مستحبات واجب نیست. این هم از مسلّمات است. ممکن است بگوییم مستحب است ولی همه قبول دارند امر به مستحبات واجب نیست. خب وقتی امر به مستحبات واجب نبود این را ضم به این بکنیم که از آن طرف اجماع داریم بر این که امر به معروف واجب است. نتیجه ضم این دو اجماع چی می‌شود؟ اجماع داریم امر به معروف واجب است، یعنی این واژه معروف بما له من المصادیق واجب است امر کردن به آن. این را اجماع داریم. خب از آن طرف آیا با توجه به این می‌شود مستحبی که اجماع داریم امر به آن واجب نیست داخل در این معروف باشد. تناقض لازم می‌آید، نمی‌شود دیگه؛ چون اجماع داریم که شارع فرموده بر این که امر به مستحب واجب نیست، از آن طرف اجماع داریم ما یصدق علیه المعروف و مصادیق معروف یجب الامر به. خب جمع بین این دو اجماع اقتضاء می‌کند که پس بگوییم مستحب داخل در این معروفی که حکمش وجوب امر به آن است نیست.
سؤال: یجب الامر به آن اعم است. امر به مستحب؟؟
جواب: یجب الامر به. دو جور هست یعنی چی؟ یجب الامر به.
سؤال: ؟؟؟
جواب: آن جا گفتیم اما این جا حالا داریم این را می‌گوییم.
پس در آن جایی که آن معروف... این جا مقدمه ثالثه است. آن جا لزومی نداشت روی این تکیه بکنیم. اما در این مقدمه ثالثه این مطلب گفته می‌شود که این مطلب از بعضی عبارات شهید ثانی قدس سره استفاده می‌شود و یا استفاده کردند و به ایشان نسبت دادند که ما در باب معروف یک مطلبی داریم که قام علیه الاجماع و آن مطلب این است که هرچه مصداق معروف است و بر آن معروف صادق است یجب الامر به. این از یک طرف. از طرف دیگه اجماع داریم امر به مستحب واجب نیست؛ پس نتیجه می‌شود که این مستحبات داخل در آن معروف نیستند و الا آن اجماع غلط بود، آن حرف درست نبود.
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه، معروفی که مستحب است نداریم. این را دقت بفرمایید مطلب چیه. اجماع داریم هر چی صادق می‌شود بر آن معروف و هر معنایی دارد که آن معنا را ما الان نمی‌دانیم چیه. معروف بر هرچی صادق می‌آید امر به آن واجب است.
سؤال: معروف در مقابل منکر..
جواب: بابا گفتم حالا شما بعداً اشکال کنید بگویید این را از کجا می‌گویید. شهید ثانی فرموده این مسأله را. توجیه می‌کند فرمایش شهید اول را به همین که چرا شهید اول فرموده «یجب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر اجماعاً و نقلاً» بعد فرموده «و یستحب الامر بالمندوب و النهی عن المکروه» جدا کرده. می‌گوید که چرا جدا کرده این را، چرا استثناء نفرموده؟ می‌فرماید برای خاطر این که این دو تا داخل در آن نمی‌شدند. چرا نمی‌شدند؟ چون هرچی معروف است واجب است امر به آن. این‌ها مستحب هستند، امر به این مستحب‌ها مستحب است. نهی از مکروهات مستحب است، پس این‌ها داخل در آن نیستند، اگر داخل بودند که نمی‌شد اجماع داشته باشیم هرچی که یصدق علیه المعروف امر به آن واجب است.
خب پس بنابراین نتیجه چی می‌شود؛ نتیجه این بیان؟ نتیجه این بیان این می‌شود که پس شامل مستحبات هم نشد. خب همه افعال مکلفین، کل افعال مکلفین یا واجب است یا مستحب است، که مستحب را شامل نشد، یا حرام است، که آن را شامل نشد، یا مکروه است، که آن را شامل نشد، یا مباح است، که آن را شامل نشد؛ فیبقی واجب. فثبت ولایة علی بن ابیطالب سلام الله علیه.
پس با ضم این سه مقدمه به یکدیگر به این نتیجه می‌رسیم که تنها و تنها مصداق معروف، آن معروفی که امر به آن شده در آیات، در روایات فرموده «مروا بالمعروف و انهوا عن المنکر» این چیه؟ این واجبات است، حالا معنایش هر چی می‌خواهد باشد. واجبات مصداقش هست. در ناحیه منکر هم باز همین جور، چون اجماع داریم هرچه که منکر است واجب است نهی از آن. از آن طرف اجماع داریم نهی از مکروهات تنزیهیه واجب نیست و مستحب است. خب باز ضم این دو تا اجماع به یکدیگر همین اقتضاء را می‌کند که از منکر هم چهار تا مقصود نیست فقط می‌ماند حرام. پس مصداق منکر هم می‌شود حرام‌ها.
خب شما می‌توانید به جای آن عبارت که می‌گفتیم اجماع داریم بر این که هرچه مصداق معروف است واجب است امر به آن، و هرچه مصداق منکر است واجب است نهی از آن، به جای این اجماع که ضم دو تا اجماع می‌شد، به جای این اجماع اولی از اطلاقات و نصوص و این‌ها استفاده بکنیم. بگوییم ظاهر اطلاقات و نصوص این است که می‌گوید «مروا بالمعروف» یعنی هرچی مصداق معروف است امر بکنید. از آن طرف اجماع داریم که مستحب امرش واجب نیست. خب جمعش به چیه؟ ممکن است بگوییم جمعش به این است که پس از آن معروف مقصود نیست، مستحبات. نه این که دارد تخصیص می‌زند. بنابر آن قاعده که «اذا دار الامر بین التخصیص و التخصص» گفتند تخصص أولی است. اگر آن جا که گفته «مروا بالمعروف» واجب است به معروف‌ها امر بکنید، آن معروف شامل مستحبات بشود بعد باید به واسطه این اجماعی که می‌گوید امر به مستحبات واجب نیست و مستحب است ما تخصیص بزنیم «مروا بالمعروف» را. اما اگر بگوییم اصلاً داخل آن نیست، شامل آن نمی‌شود خب تخصصاً خارج است و تخصیص لازم نیست. «اذا دار الامر بین التخصیص و التخصص التخصص أولی» پس از این قاعده استفاده می‌کنیم و این حرف را می‌زنیم.
آن بیان قبلی احتیاج به این قاعده نداشت اما این بیان بعدی احتیاج به ضم این قاعده داریم. خب این هم یک بیانی است که قد یقال... حالا این بیانات با این مقدمات با این خصوصیات این در کلمات بزرگان یا شهید ثانی قدس سره نیست اما یک سرنخ‌هایی که از آن سرنخ‌ها می‌توانیم استفاده کنیم و این را استخراج کنیم از کلمات‌شان وجود دارد.
آیا این بیان تمام است یا تمام نیست؟ این بیان محل اشکال هست؛ اولاً به این که این بیان مفید است در عقد سلبی بالجمله، اما نسبت به عقد ایجابی مفید نیست الا فی الجمله. بله با این بیان ما قطع پیدا کردیم بلااشکال که معروف شامل حرام‌ها نمی‌شود، شامل مکروهات نمی‌شود، شامل مباحات نمی‌شود. توی این عقد سلبی مفید است، کما این که نهی از منکر یقین کردیم منکر شامل واجبات، مستحبات، مباهات نمی‌شود. توی عقد سلبی مفید است اما توی عقد ایجابی خب بنابراین آن چهار تا که رفتند بیرون از معروف حالا واجب می‌ماند، اما حالا همه واجبات یا بعضی‌‌اش؟ تا مفهوم برای ما روشن نشود فقط از ناحیه مصداق شاید بعضی از واجبات معروف است، نه کلش. مثلاً واجباتی که خیلی مهم است در اسلام؛ نماز، روزه، روزه شهر رمضان، آن‌هایی که خیلی مهم است، شاید این جوری باشد. ما که نمی‌دانیم. ما از ناحیه مفهوم فرض کنید نمی‌‌آییم، می‌گوییم مفهوم را جاهلیم، نمی‌دانیم می‌خواهیم مصداق را روشن بکنیم. خب این برهان بیش از این به ما نگفت که آن‌ها نمی‌شود مراد باشد. اما حالا همه واجبات باید مراد باشد؟ چه ملازمه‌ای است، ممکن است بعضی از واجبات مراد باشد. بنابراین در ناحیه عقد ایجابی فی الجمله مفید است. یعنی می‌دانیم بله یک عده از واجبات قدر متقین‌ها را می‌فهمیم این‌ها مصداق است. اما نمی‌فهمیم که همه واجبات مصداق است لعل باشد. فلذا این بیان سوم، این بیانی که امروز گفتیم لایغنی الفقیه از این که بررسی بکند آن راه بعدی را. مغنی نیست. بله اگر می‌توانست این بیان اثبات بکند که تمام واجبات مصداق است آن مغنی می‌شویم از بررسی دوم.
سؤال: استاد ببخشید ؟؟؟؟
جواب: واجب ارتباطی که نیست، انحلالی است. قدر و اطاعت و اتیان خاص خودش را دارد. خب قدر متیقن‌ها را فهمیدیم که این معروف است، نماز معروف است، چی معروف است، این‌هایی که مسلمات خیلی مهم است در اسلام این‌ها را فهمیدیم. حالا نمی‌دانیم بعضی از واجبات دیگری که قد یقال این هم واجب است این هم مصداق معروف هست که اگر کسی انجام نداد بر ما واجب باشد به او بگوییم. خب اگر بعد دلیلی پیدا نمی‌کنیم برائت جاری می‌کنیم. چون امتثال آن‌ها مربوط به این نیست جداگانه است، تکلیف جداگانه است ولی فقیه باید فحص کند تا بتواند برائت جاری کند. این فحص هم انجام نمی‌شود الا این که برود سراغ آن راه دوم. ببیند راه دوم آیا جواب می‌دهد یا نمی‌دهد. اگر از راه دوم توانست بفهمد که این هم داخل معروف است که خیلی خب اگر نتوانست بفهمد آن وقت برائت جاری می‌کند.
سؤال: استاد برهان نقض غرض؟؟؟؟
جواب: امر حضرت عالی هم به ما واجب می‌شود. اگر خدا یک چیزی را عبدی خواسته حالا آن انجام نمی‌دهد به شما گفته حتماً امر به او بکن. چه ملازمه‌ای است. پس شما قائلید به این که امر به معروف احتیاج به ادله شرعیه ندارد عقل حاکم است به این که این جا باید باشد. حالا بعداً ان شاء‌الله خواهیم گفت نه این جوری نیست. بلکه من توصیه می‌کنم الان خدمت شما عزیزان تا وقت دارید و ان شاء‌الله محرم هم جلو هست بتوانید یک دور روایات باب امر به معروف و نهی از منکر را حتماً مراجعه بکنید بر این مسأله چون کتاب امر به معروف و نهی از منکر خیلی از جاهایش ابهام هنوز دارد چون خیلی این‌ها هنوز مورد بحث واقع نشده یک جاهایی ابهام دارد که آیا حالا امر به معروف واجب شد به چه نحو واجب است، یعنی چی. یعنی مثل خدا، خدا یکی از صفاتش این است که آمر به معروف است و ناهی از منکر است. کتب سماویه یکی از صفاتش این است که امر به معروف می‌کند نهی از منکر می‌کند. آیا خدای متعال هر کسی کار حرامی انجام بدهد می‌آید نهی‌اش می‌کند یا ترک واجب می‌کند امرش می‌کند. یا امر به معروفش به همین است که اعلام می‌کند، ابلاغ می‌کند، می‌گوید. خب ما منبر می‌رویم می‌گوییم، توی رسانه‌ها می‌گوییم توی کتاب‌های می‌نویسیم. امر به معروف داریم می‌کنیم دیگه. به ما گفته امر به معروف بکن این معنایش این است که هر کسی را دیدی به او بگو، یا نه مثل این که خدا چه جور امر به معروف می‌کند شما هم همان جور امر به معروف بکن. به مجرد آن ادله‌ای که می‌گوید امر به معروف بکن ثابت نمی‌شود که اگر هر کسی گناه می‌کند باید به او گفت. هر کسی ترک واجب می‌کند باید به او گفت. نه، شاید آن باشد. این دلیل می‌خواهد. مجرد آن اطلاقات که می‌گوید امر به معروف نمی‌شود. بعضی روایات داریم که حالا این را باید عرض بکنم حتماً کار بفرمایید و چند دور این روایات را ببینید چه دلیل‌هایی پیدا می‌کنید. بله یک جایی دارد که اگر دیدی کسی ؟؟؟ امرش بکن. اما آن‌هایی که می‌گوید باید امر به معروف بکنید، نهی از منکر بکنید خب بله. آن که منبر می‌رود امر به معروف می‌کند، نهی از منکر می‌کند، توی رسانه‌ها می‌گویند، توی رسانه‌های مکتوب می‌گویند، این جا می‌گویند، آن جا می‌گویند، پلاکارد می‌زنند، چه می‌‌کنند. می‌گویند این گروه امر به معروف می‌کنند. کما این که قرآن دارد امر به معروف می‌کند. این کتاب «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی‏ هِیَ أَقْوَم‏....» «یأمر بالمعروف، ینهی عن المنکر» قرآن این کارها را می‌کند دروغ است؟ این عبارت غلط است؟ خب قرآن که نمی‌آید به تک تک افراد این جور بگوید که.
خب حالا این جا این پرانتز را ببینید. این می‌خواستم بگویم که حتماً ... چون من خودم دنبال این ادله‌ای هستم که این مطلب معروف را که الان مشهور بین ما هست فقهیاً در متون فقهی ما این الان هست که یجب در موارد و شرایط که بعداً خواهد آمد ان شاء الله وجود دارد مورد به مورد اگر واقف شدیم به تارک یک واجبی باید امر بکنیم. واقف شدیم به فاعل یک منکری باید نهی کنیم. تک تک موارد وظیفه داریم. آن منبرهای عمومی رفتن و فلان و این‌ها کفایت نمی‌کند. باید تک تک. این ادله‌اش چیه؟ کجاست؟ این را دنبال بفرمایید ببینید چقدر روایت پیدا می‌کنید، چقدر نصوص پیدا می‌کنید برای این. البته فتوای مشهور و معروف همین است.
خب پس بنابراین، اشکال این مسأله این است.

اشکال دوم

اشکال دوم این هست که همان طور که گفتیم این اجماعی که شما ادعا می‌کنید که هر چی یصدق علیه المعروف این واجب است امر به آن. نتیجه‌اش این می‌شود که اگر آن طرف اجماع داریم که مستحب واجب نیست پس بگویید مصداق این نیست. مراد از این نیست.
این اجماع کجاست؟ که هر یصدق واجب است، نه ما این را قبول داریم. دیروز هم عرض کردیم که هر چه یصدق علیه المعروف امر دارد به امر به آن اما نه امر وجوبی، امر جامع. چون صیغه امر یا ماده امر لم یوضع علی التحقیق عند کثیرٍ من المحققین برای بعث وجوبی یا طلب وجوبی به حیث که اگر یک جا وجوب اراده نشد استحباب راجح مجاز باشد. استعمال در خارج از موضوع لفظ می‌شود. نه، امر برای بعث است. منتها عقل است که یحکم به وجوب امتثال مادامی که مرخِص نیامد. می‌گوید بعث مولی را اگر مرخصی نیامد باید بیاوری. یا به فرمایش امام حجت عقلایی در اتیان مادامی که از مولی مرخصی نرسیده ولی مستعملٌ فیه آن نیست، موضوع‌له آن هم نیست، چون خودش نیست.
خب می‌گوییم قبول داریم که هرچی یصدق علیه المعروف امر دارد. امر دارد یعنی شارع بعث کرده به این که امر بکن به آن. خب اگر اجماع داریم که مستحبات واجب نیست پس یک مرخصی راجع به آن‌ها آوردیم، پیدا کردیم. چون مرخص پیدا کردیم بنابراین لازم نیست در آن جا حتماً اتیان بکنیم. اما این معنایش نیست که مشمول معروف نیست. مشمول معروف هست، آن امر روی آن هم رفته ولی مرخص کنارش شارع قرار داده.
در منکر هم الکلام الکلام دیگه فرقی نمی‌کند. در منکرش هم همین جور می‌شود. بنابراین، این هم اشکال ثانی است که این تمام نیست و این فرمایش شهید قدس سره براساس آن مبنایی که می‌گوید مستعملٌ فیه است امر، یا صیغه امر خود وجوب است؟ له وجهٌ امام بنابر مسلک تحقیق این درست نمی‌شود.

و اما اشکال سوم

اشکال سوم این است که به آن تعویض است که ما به جای اجماع بگوییم خود این ادله که دارد می‌گوید «مروا بالمعروف و انهوا عن المنکر» این خب خودش شامل همه معروف‌ها اگر بخواهد بشود بعد در موارد مستحبات و مکروهات باید تخصیص بزند. اما اگر دیدیم شامل آن‌ها نمی‌شود به تخصص خارج است و اذا دار الامر بین التخصیص و التخصص، تخصص أولی است. این هم دو اشکال حداقل دارد؛ اشکال اول این است که این قاعده لااساس له، ولو بعضی در اصول گفتند این مسأله را ولی لا اساس له. مثلاً مولی گفته «اکرم کل عالمٍ» بعد گفته «لاتکرم زیداً» ما دو تا زید داریم؛ یک زید جاهل داریم، یک زید عالم داریم. اگر مقصودش زید جاهل باشد تخصصاً خارج است از اکرم العلماء. اگر زید عالم باشد مقصود دارد تخصیص می‌زند به آن. خب این جا بگوییم که چون تخصص أولی از تخصیص است پس بنابراین می‌گوییم مقصود مولی از گفتن «لاتکرم زیداً» زید جاهل است. تا اینکه آن تخصیص نخورد. خب این‌را بعضی گفتند، همین ثمره را هم بر آن کردند، توی فقه این الان خیلی جاها ثمره می‌دهد. اما این حرف چه مبنایی دارد؟ توی عقلاء که چنین چیزی نیست. نه سیره عقلاء در این است. خب تخصیص بزن، مگر تخصیص یک امر کفر است. یک امر عادی و متعارفی است. خب ممکن است تخصیص دارد می‌زند، استثناء دارد می‌زند. ممکن هم هست نه، جاهل مقصودش هست که اگر جاهل مقصودش هست خب تخصص است. یک بنای عقلایی یا یک ظهوری یا یک قاعده شرعی، تعبدیه‌ای ما نداریم که اذا دار الامر بین التخصیص و التخصص باید آن را گفت. بعد بگوییم که تخصص است این جا نه تخصیص. پس مقصود از این زید در آن مثال زید جاهل است تا «اکرم کل عالم» تخصیص نخورده باشد. این اولاً.
ثانیاً؛ بنابر همان جوابی که عرض کردیم اصلاً تخصیصی لازم نمی‌آید. اگر معروف هم واجبات را بگیرید هم مستحبات را بگوید تخصیصی لازم نمی‌آید فوقش این است که نسبت به مستحبات مرخص پیدا می‌کند، مجوز پیدا می‌کند، نه خارج می‌شود. همین جور داخل تحت عموم آن هست. گفته «مروا بالمعروف» معروف همه را شامل می‌شود. بعد از این که مجوّز هم آمد باز هم شامل می‌شود چون بعث است و همه‌اش دارد بعث می‌کند. منتها ما نسبت به واجبات مرخص پیدا نکردیم نسبت به مستحبات مرخص پیدا کردیم. پس تخصیصی پیش نمی‌آید که دوران امر بین تخصیص و تخصص باشد. لا تخصیص و لاتخصص نسبت به مستحبات. بلکه مستحبات داخلٌ فی المعروف. فقط مجوز و مرخص برایش پیدا شده. خب این هم بیان دیگری که هست.
بیان چهارمی باز در مقام هست یعنی غیر از روایات بیان چهارم می‌شود. روایات را بگذاریم کنار وارد بحث غیر روایی بشویم می‌شود بیان دوم. این دیگه حالا هر جور خودتان خواستید تنظیم بفرمایید مختار هستید.
بیان دوم این است که همان بیان سابق است با استبدال یک مقدمه‌اش به مقدمه دیگری. آن جا گفتیم که شامل مستحبات نمی‌شود. چرا؟ واژه معروف گفتیم شامل محرمات نمی‌شود، مکروهات نمی‌شود، مباحات هم نمی‌شود لبرهان نقض الغرض. بعد در مقدمه بعد گفتیم شامل مستحبات هم نمی‌شود به این بیانی که الان گذشت. چون اجماع داریم مستحبات واجب نیست. آن جا هم اجماع بر آن طرف داریم. آن دو تا اجماع‌ها نتیجه‌اش این می‌شود که پس این داخل است. یا به این دوران امر بین تخصیص و تخصص می‌شود به آن بیان.
در این جا این مقدمه را استبدال می‌کند به یک مقدمه آخری و آن این است که اصلاً امر به معروف که شارع می‌گوید «مروا بالمعروف» این انصراف دارد از شمول مستحبات. آن محرمات و مکروهات و مباحات را که به برهان نقض غرض نمی‌گیرد. مستحبات را هم نمی‌گیرد، نه به خاطر آن اجماع و فلان و این‌ها که در آن مناقشه کردید بلکه به خاطر این؛ انصراف دارد. چرا انصراف دارد؟ برای این که گفته می‌شود آقا چیزی که خود خدا واجب نکرده، مستحب فرموده، جواز ترخیص داده به این که می‌توانی ترک بکنی، بعد بیاید به ما چی بگوید؟ بیاید بگوید من این جوری کردم ولی این بندگان من شما امر لزومی بکنید به این فرد که انجام بدهد. چون ما که امر به معروف می‌کنیم امر استحبابی که نمی‌کنیم. امر ما امر چیه؟ امر ما امر لزومی است. یا وادار کنید، مستحب است چه کنید؟ وادار کنید. مستحب است که شما امر کنید، نه شما دیگه امر را مستحب بگیر.
سؤال: این را از کجا می‌فهمیم؟
جواب: نگفته که امر مستحب بکنید. بر ما مستحب است که چه کار بکنیم؟ بر ما مستحب است که اگر معنای امر را وادار کردن می‌دانید، وادار کنید که عده‌ای گفتند مقصود از امر در این جا وادار کردن است. یا شما امر کنید، دیگه به شما نمی‌گویم ترخیص بدهید. شما بگویید بکن. نه بگویی بکن، می‌‌توانی هم ترک بکنی. من گفتم می‌توانی ترک کنی تو دیگه نباید بگویی می‌توانی ترک کنی. تو هم می‌گویی بکن. خب این آیا چیزی که خود شارع لازم نمی‌داند، مصلحت ملزمه این چنینی ندارد. خودش که نمی‌خواهد انجام بدهد. بهتر انجام بده بعد بیاید بگوید ولی به بندگان بفرماید شما باید امر کنید، ترخیص همه ندهید. اگر حالا این را هم نگوییم خب شما خودتان این را واجب نفرمودید، مرخص فرمودید چرا ما بیاییم به همه بگوییم امر بکن؟ به خصوص اگر بعداً بگوییم کسانی که گفتند امر به معروف وجوبش عینی است نه کفایی. که یکی بگوید از بقیه ساقط بشود. همه باید بگویند. همه هی بگویند نماز شب بخوان خود خدا می‌گوید اشکالی ندارد نخوانی. خب این استبعاد دارد. نه این که برهانی دارد. ؟؟؟ این واجبات است می‌خواهد تأکید کند آن واجبات مصالح ملزمه دارد، می‌خواهد که آن‌ها را انجام بدهید. این یک حرف.
یک حرف دیگه که شبیه برهان است بلکه لعل برهان باشد ؟؟؟ فقهایی. دیدید در کتاب‌های بزرگان گفتند که فرع نمی‌تواند زائد بر اصل باشد. فرع زائد بر اصل معنا ندارد. خب امر به معروف یک امر واجبی است. اجماع داریم آن چه که معروف است امر به آن واجب است. خب امر به مستحب را شارع بیاید واجب بکند امر دیگران بر این این است که چون آن امر لازمی است چرا شارع امر به معروف را لازم کرده؟ چون آن معروف است، مصحلت ملزمه دارد، باید انجام بشود، در سعادت انسان‌ها دخالت دارند. اگر نکنند به سعادت نمی‌رسند. چون این چنینی است. خب یتفرع علیه که بگویند شماها هم تحریص کنید، شماها هم وادار کنید. اما اگر اصلاً این جور آثاری ندارد خب یک زائد بر اصل بیاید بگوید بر شما واجب است که امر بکنید. این زیادتی فرع بر اصل لازم می‌آید. به این قرینه فرموده شده است که بنابراین امر به معروف «مروا بالمعروف» شامل مستحبات نمی‌شود إما لعدم التناسب و الانصراف و إما به خاطر این که لازم می‌آید محذور زیادت فرع بر اصل. بنابراین شامل نمی‌شود. خب وقتی شامل نشد باز آن بقیه مقدمات اضافه می‌شود. بنابراین معروف این چهار تا را که شامل نشد پس فقط منحصر در چی می‌شود؟ واجبات می‌شود. یا منکر آن چهار تا را که شامل نشد منحصر در محرمات می‌شود. این هم بیانٌ آخر.
این بیان، بعضی از اشکالاتی که بیان قبل کردیم این جا هم وارد می‌شود. سلمّنا و آمنا بکل ما ذکرتم اما نتیجه‌اش چیه؟ نتیجه‌اش این است که در عقد سلبی مفید است بالجمله ولی در عقد ایجابی نه. فی الجمله است. یعنی خب این اگر این حرف درست باشد، این بیان درست باشد نتیجه‌اش این می‌شود که آن‌ها مقصود نیستند ولی واجبات مقصود هستند اما حالا همه‌اش یا بعضی‌هایش؟ باز معلوم نمی‌شود. این اشکال مشترک آن جا بود این جا هم هست. علاوه بر این که این مقدماتی که شما به واسطه آن‌ها انصراف گفتید یا زائد بر فرع لازم می‌آید، محذور است، زیادت فرع بر اصل این هم تمام نیست توضیحش ان شاء‌الله فردا. و صلی الله علی محمد و آله.

جلسه پانزدهم

بسمه تعالی اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی الله تعالی علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الارضین ارواحنا فداه و عجل الله تعالی فرجه الشریف.
بیان دیگری که آخرین بیان هست که عرض می‌کنیم برای این که مصادیق معروف و منکر را بشناسیم بلااحتیاجٍ به شناخت مفهوم معروف و منکر. این بیان از چند مقدمه تشکیل می‌شود.
مقدمه اول این است که فقهاء رضوان الله علیهم اتفاق دارند بر این که معروف ...
سؤال: ؟؟؟
جواب: اشکالش را عرض کردیم دیگه. حالا اشکال جامعش این بود که نمی‌تواند اثبات بکند حالا علاوه بر این که تفریع فرع بر اصل، زیادت فرع بر اصل لازم می‌آید یا نمی‌آید این‌ها را دیگه متعرض نشدیم که ان شاء‌الله. ولی اشکال اصلی‌اش همین بود که بالاخره این برهان و آن بیان می‌گوید ما بقی کیه؟ واجبات است. اما حالا کل واجبات یا بعضش، اقساء نمی‌کند که ما... محدد نمی‌شود. می‌فهیم که بله آن که معروف است واجبات است اگر این بیان را... اما حالا همه واجبات یا بعضی‌شان.
سؤال: ؟؟؟
جواب: عرض کردم آن خصوصیات ان شاء‌الله در خود مسأله بعد که خواهد آمد آن جا ان شاء الله بیشتر متعرض این جهت می‌شود.
پس بیان آخر که عرض می‌کنیم این است که فقهاء... سه مقدمه؛ مقدمه أولی: فقهاء رضوان الله علیهم تصریح فرمودند و اتفقوا بر این که معروف تقسیم می‌شود به واجب و مستحب، به واجب و مندوب. این یک مطلب است که گفتند. توی شرایع و غیر شرایع فراوان است در کلمات فقهاء که من حالا بعضی‌هایش را عرض می‌کنم.
شیخ اعظم طوسی رضوان الله علیه فرموده است که ... در تبیان، جلد چهارم، صفحه 179؛ المعروف الفعل الحسن الذی له صفة زائدة على حسنه‏...
که این چون به جای «اختص بوصفٍ» که گفتیم اگر «له» باشد آن اشکال نیست. در تبیان دیدیم که ایشان «له» به کار برده به جای «اختص بوصف».
له صفةٌ زائدة علی حسنه. و ربما کان واجباً أو ندبا فإن کان واجباً فالأمر به واجب و إن کان ندباً فالأمر به ندب.
من این مقدمه ثانیه را هم بگویم بعد عبارت‌های فقهاء را بخوانم. چون این مطلب ثانی‌مان هم می‌خواهیم بگوییم در عبارت‌شان هست.
پس مطلب اول‌شان این است که معروف دو قسم است.
مطلب دوم این است که واجب شدن معروف تابع این است که آن معروف واجب است یا مستحب. اگر معروف واجب بود امر به آن هم می‌شود واجب. اگر آن معروف مستحب بود، امر به آن هم می‌شود مستحب. پس بنابراین معروف یا واجب است یا مستحب، یعنی امر به معروف این طوری بگوییم. امر به معروف یا واجب است یا مستحب است. این که این امر بشود واجب تابع این است که آن معروف واجب باشد و این که این امر به معروف بشود مستحب تابع این است که آن معروف بشود مستحب. این دو تا مطلب در عبارات بزرگان فقهاء هست. حالا من بعضی از آن عبارات را تقدیم می‌کنم خدمت‌تان. یکی همین فرمایش شیخ طوسی قدس سره در تبیان بود.
سؤال: ؟؟؟
جواب: آن هم از کلمات این طور مطلبی استفاده می‌شود.
یا آن بزرگوار در الاقتصادشان که کتاب فقهی است فرموده:
المعروف علی ضربین واجبٍ و ندب. فالأمر بالواجب واجب و المندوب مندوب.
در جُمل و عقودشان که کتاب دیگری است از ایشان آن جا هم فرموده:
الامر بالمعروف ینقسم قسمین؛ واجبٍ و مندوب فالامر بالواجب واجب و الامر بالمندوب مندوب.
در مصباح المتهجدشان همین طور فرمودند. قبل از ایشان استادشان که حالا من آن جا چون ابتدائاً نام ایشان را برده بودم عبارت ایشان را هم بعد خواندم. در جُمل العلم و العمل سید مرتضی قدس سره فرموده:
و الامر بالمعروف ینقسم الی واجبٍ و ندب فما تعلق منه بالواجب کان واجباً و ما تعلق منه بالندب کان ندباً.
ابن براج در مهذب همین عبارت را، همین مطلب را فرموده:
و الامر بالمعروف یصح أن یکون واجباً و یکون ندباً فأما الواجب فبأن یکون امر المعروف واجباً و أما الندب بأن یکون امرٌ بالمعروف ندباً لأنّ کل واحدٍ منهما یتبع فی کونه ندباً أو واجباً حکم ما هو أمر به، فإن کان واجباً کان الامر به واجباً و إن کان ندباً کان الامر به ندباً.
که تصریح به تبعیت فرموده.
ابن حمزه در وسیله:
و الامر بالمعروف یتبع المعروف فی الوجوب و الندب.
راوندی در فقه القرآن فرموده:
و ربما کان ندباً فإن کان واجباً فالامر به واجب و إن کان ندباً ... و ربما کان واجباً و ربما کان ندباً فإن کان واجباً فالأمر به واجب و إن کان ندباً فالأمر به ندب.
تا ابن ادریس، تا شرایع محقق حلی، تا جامع للشرایع ابن سعید حلی، تا تبصره علامه، تا تحریر الاحکام علامه، تذکرة الفقهای علامه، جامع المقاصد محقق کرکی و حاشیه شرایع شهید ثانی و همین طور شما اگر نگاه کنید این مطلب در کلمات فقهاء تا بطون فقهیه معاصرین مثل مرحوم امام، منهاج الصالحین، این‌ها همه این مطلب از این‌ها استفاده می‌شود. هم مقدمه أولی هم مقدمه ثانیه.
مقدمه أولی چی شد؟ این شد که امر به معروف ینقسم بواجب و مستحب.
دو؛ این وجوب و این استحباب تابع وجوب و استحباب معروف است. این هم امر سوم.
خب تا این جا ما به همین بسنده بکنیم چی می‌فهمیم از آن؟ در مقدمه أولی گفتند یا واجب است یا مستحب است. این وجوب هم از کجا آب می‌خورد؟ از این که معروفش واجب است. استحبابش از کجا آب می‌خورد؟ از این که معروفش مستحب است. تا این جا می‌فهمیم که پس مباحات و این‌ها که داخل نیست. چرا؟ برای این که یا واجب است یا مستحب است. این وجوب و استحباب هم گفتند حالت سوم ندارد. یا واجب است یا مستحب است، حالت سوم ندارد. خب نه وجوب می‌شود آبشخورش اباحه باشد، نه استحباب می‌شود آبشخورش آن باشد. تابع آن بنا شد باشد. معنا ندارد از اباحه وجوب برخیزد، یا از اباحه استحباب برخیزد. وقتی اباحه نشد دیگه فضلاً از حرمت و کراهت. علاوه بر این که آن‌ها واضح است به برهان نقضِ غرض و این‌ها که آن‌ها هم مقصود نیستند. حتماً جزو معروف نیستند.
سؤال: مقدمه اول چی بود؟
جواب‌: این بود که امر به معروف که شارع به ما گفته امر بکنید، امر به معروف بکنید نهی از منکر بکنید. این امر بکنید که از شارع صادر شده است ینقسم علی قسمین؛ جاهایی شارع به نحو وجوب می‌فرماید امر بکنید، جاهایی شارع به نحو استحباب می‌فرماید امر بکنید.
سؤال: نه خود معروف، امر به معروف واجب است.
جواب: بله بله. مقدمه اول این است که خود امر شارع... این امر کردن ما به معروف که شارع به آن امر کرده تارةً این امر کردن ما واجب است، تارةً این امر کردن ما مستحب است ولی قسم ثالث ندارد. یا واجب است یا مستحب است. این مهم است؛ حصر در این. نداریم امر به معروفی که مباح باشد. نداریم امر به معروفی که مکروه باشد. امر به معروف یا واجب است یا مستحب است. علی قسمین. این مقدمه أولی که آقایان تصویب کردند گفتند ینقسم الی قسمین.
مقدمه دوم این است که آن وجوبش ... همه گفتند این وجوب مال کجاست؟ کجا آن امری که ما می‌کنیم به معروف واجب است؟ وقتی آن معروف واجب باشد. کجا آن امری که ما می‌کنیم مستحب است؟ وقتی آن معروف مستحب باشد.
خب آیا تا این جای کلام از این دو مقدمه ما می‌توانیم استفاده بکنیم که پس تمام واجب‌ها معروف است، تمام مستحب‌ها هم معروف است. می‌توانیم این را کشف بکنیم؟ نه. چرا؟ برای این که کفی در این که این دو تا مقدمه صحیح باشد به این که قسمتی از واجبات معروف باشد، قسمتی از مستحبات هم معروف باشد. اگر ما صد تا واجب داریم توی شریعت، پنجاه تای آن معروف باشد بقیه‌اش معروف نباشد. صد تا مستحب داریم پنجاه تای آن معروف باشد پنجاه تای دیگه معروف نباشد باز درسته.
سؤال: ؟؟؟
جواب: معروفی که امر دارد؟
سؤال: امر به آن شده.
جواب: چی معروف است، ما نمی‌دانیم. شما از کجا می‌گویید معروف است. ما فرض این است که مفهوم را نمی‌دانیم. نمی‌توانیم فرض کنیم که معروف است، از کجا می‌دانید. ما بدون این که معنای معروف را بفهمیم داریم از این طرف می‌آییم می‌خواهیم مصادیق این را روشن کنیم از یک راهی.
خب تا این جا بفهمیم. اما یک چیز را به آن اضافه می‌کنیم؛ مقدمه ثالثه، می‌فهمیم که تمام واجب‌ها معروف است و تمام مستحب‌ها هم معروف است. این خلافاً لبیان قبل که می‌خواست بگوید فقط واجبات معروف هستند. این لازمه‌اش این است که اگر این راه درست بشود می‌گوید تمام واجب‌ها معروف هستند. تمام مستحب‌ها هم معروف هستند.
آن مقدمه ثالثه این است که تمام این فقهاء رضوان الله علیهم یا آمدند همین حرف را زدند بعضی‌هایشان که «کل واجبٍ یجب الامر به و کل مندوبٍ یستحب الامر به» یک عده این جوری تصویب کردند که کار مکلفین و مخاطبین را روشن کردند. ولی معظم فقهاء که آن دو تا فتوا را دادند نگفتند دیگه حالا معروف‌ها کدام است، این اطلاق مقامی گذاشتن، خب مکلف از کجا بفهمد؟ می‌گوید آقا واجب‌ها را باید... می‌گوید امر به معروف دو قسم است؛ آن جایی که این به واجب می‌خورد واجب است، آن امر مال واجب است، واجب است. آن جایی که این امر مال مستحب است، مستحب است. خب منِ مکلف اگر شما بیان نکنید من چه کار کنم؟ کجا باید بفهمم باید حالا امر بکنم کجا نکنم؟ خب معروف‌ها را باید برای من روشن کنید شما. من که علم غیب ندارم. پس این اطلاق مقامی که فقهاء دارند، یک عده‌شان که ؟؟؟ کردند، یک عده‌شان می‌گویند آقا وجوب این تابع وجوب آن است. دیگه وجوب آن کجا هست و نیست را بیان نکردند. این معنایش این است که هر جا وجوب هست دیگه آن جا معروف هم هست. هر جا آن مستحب هست، آن معروف هم هست. پس بنابراین از دقت در کلام فقهاء قدس سرهم به دست می‌آید که این‌ها اتفاق دارند، اجماع دارند بر این که تمام واجبات معروف است و تمام مستحبات هم معروف است و غیر از این‌ها هم یعنی چیزی که واجب نباشد یا مستحب نباشد معروف نیست چون اگر این چنین بود آن تقسیم صناعی در مقدمه اول درست نبود، با مقدمه ثانیه. چون گفتند این وجوب یا واجب است یا مستحب است. وجوب و استحبابش هم از کجا می‌گیرد؟ از آن می‌گیرد. نمی‌شود از جای دیگه بگیرد. پس شما نمی‌شود یک چیزی را درست کنید معروف باشد، واجب نباشد، مستحب هم نباشد در عین حال امر به آن واجب باشد. برای خاطر این که اگر امر به آن واجب باشد وجوبش را از متعلق نگرفت و حال این که شما گفتید وجوبش را از کی می‌گیرد؟ از متعلق. آن تقسیم صناعی شما اشکال پیدا می‌کند. این دقت که آن جا یک تقسیم صناعی کردند، و گفتند فقط همین دو قسم را دارد. این جا هم بعد تصریح می‌کنند آن تابع این است که معروف چه جوری است؛ وجوب دارد یا استحباب دارد. از آن طرف نمی‌آیند برای ما روشن کنند خب حالا آن واجباتی که معروف هستند چی هستند؟ آن مستحباتی که معروف هستند کدام هستند تا ما بدانیم آن‌ها را واجب است امر بکنیم این‌ها را مستحب است امر بکنیم. این را هم بیان نمی‌کنند. از این در می‌آید که پس بنابراین دیگه واجب یعنی هر چی واجب است، مستحب یعنی هر چی مستحب است. یک گروه خاصی از واجبات نیستند که نامش معروف باشد. یک گروه خاصی از مستحبات نیستند که نامش معروف باشد. و چیزی هم که نه واجب باشد نه مستحب باشد داخل معروف نیست و الا آن که گفتید تابع است خراب می‌شود.
پس از این بیان هم، به این بیان هم می‌فهمیم... این بیان اگر اشکال نداشته باشد ما از آن می‌فهمیم این مطلب را بالاجماع. و این اجماع پس این اجماع فقهاء است، این اتفاق فقهای عظام خلفاً عن سلف است. و اجماع هم کاشف از نظر شارع است پس می‌توانیم براساس این اجماع این حرف را بزنیم. کما این که توی فقهاء بعضی‌هایشان هم به همین تصریح کردند یعنی به همین نتیجه‌ای که ما از این گرفتیم. مثلاً از باب نمونه بعضی‌هایشان را عرض بکنم. حالا این فرض کنید این عبارت منهج الصادقین:
«تأمرون بالمعروف» می‌فرمایید بر چیزی که شرع مستحسن آن است و آمر آن. «و تنهون عن المنکر» و نهی می‌کنید از هر چیزی که شرعیت مستقبح آن است و ناهی آن.
آمده چیز خارج از شرع را می‌گوید نیست. منکر آن است که شرع مستقبح و ناهی است و معروف هم آن است که شرع مستحسن و عامل به آن است. خارج از این ما نداریم. می‌شود همان واجبات و مستحبات که آمر به آن است و مستحب به آن. و حالا آن منکر هم که حالا بعد منکر حسابش جداست بعد متعرض ان شاء‌الله می‌شویم.
این هم این بیانی است که گفته می‌شود. حالا عبارات فقهاء رضوان الله علیهم را توجه فرمودید من خواندم این عبارات بعضی فقهاء را که دیدید. این‌ها تصریح به این مطلب می‌کردند.
این اجماع هم ما در این جا داریم که ممکن است تمسک به این اجماع کنید.
این اجماع که باید گفت محصَل است. یعنی خود ما تتبع کردیم کتب فقهای عظام را و دیدیم در این کتب وجود دارد بسیاری از این کتب و بعضی از فقهای عظام هم نسبت به این مطلب گفتند خلافی در آن نیست، اجماع است. این اجماع است و خلافی در آن نیست که این‌ها گفتند ضمیمه می‌شود به آن چه که خودمان یافتیم، ما حصلّناه به ضمیمه آن که آن‌ها هم می‌گویند لاخلاف یا اجماع داریم این باعث می‌شود که ما اطمینان پیدا کنیم به این که چنین چیزی وجود دارد.
اما آیا ما به این اجماع حالا می‌توانیم اعتماد بکنیم یا نه؟
اعتماد بر یک اجماع معمولاً در جایی که آن از اصول متلقات عن المعصومین باشد جا دارد. اما جاهایی که تفریعی است، استنباطی است، اجتهادی است و هر کسی ممکن است بر اساس یک استنباط ویژه‌ای فرمایش فرموده باشد آن جاها کاشف از قول معصوم نمی‌شود.
مثلاً به ؟؟؟ شیخ اعظم نگاه کردید دیدید صد تا فقیه به یک مرأة نگاه می‌کنند. دید نمی‌شود، چرا؟ برای این که لعل آن یکی که نگاه می‌کند خواهرش است، آن یکی که نگاه می‌کند مادرش است، آن نگاه می‌کند مادر بزرگش هست، آن یکی که نگاه می‌کند عمه‌اش است، آن نگاه می‌کند خاله‌اش است، آن یکی نه، خیال می‌کند خاله‌اش است. چون وقتی خیال هم می‌کند جایز است دیگه.
سؤال: به هر حال صد تا درست نمی‌شود.
جواب: بیست تا خیال می‌کنند خاله‌اش است. بیست تا خیال می‌کنند عمه‌اش، این شد چهل تا. بیست تا خیال می‌کند زوجه‌اش است.
خیال می‌کند دیگه. این آقای قرائتی نقل کردند که...
سؤال: خواستگاری و این‌ها.
جواب: بله.
آقای قرائتی نقل کردند که با خانواده حرم مشرف شده بودیم در مشهد بعد گفتیم مثلاً ساعت 9 دیگه فلان جا وعده گذاشتیم که هر دو از حرم بیاییم بیرون بیاییم منزل. خب حالا ما سر ساعت 9 آمدیم یک خانمی آن طرف بود خیال می‌کردیم خانواده است. هی این جور... بعد معلوم نشد نه، خانواده‌مان نیست. آمد به من گفت آقا شما خیلی حر که نقطه داشته باشد هستید.
حالا گاهی خیال ... به خیال دارد نگاه می‌کند. بنابراین اجماع هست بر نگاه ولی این اجماع لایکشف این که این مطلب درسته، واقعیت دارد. حالا اگر یک عده همه دارند می‌گویند بله این است و لاغیر. چرا این حرف را دارند می‌زنند؟ خب به کلمات مثلاً... ممکن است از راه مفهوم این جوری پیش آمدند بعضی‌ها. و کلمات آن ؟؟‌در مفهوم، لغویون و امثال این‌ها مختلف است. یکی به حرف آن نگاه کرده آن جوری می‌گوید. یکی به حرف آن نگاه کرده آن جوری می‌گوید. یکی یک استدلال‌های دیگه می‌کند این طوری می‌گوید. حالا ان شاء الله بعداً یک بیانی را نقل خواهیم کرد که بعضی از معاصرین فرمودند فقط همان شرع است، غیرشرع را نمی‌شود گفت. به یک وجهی، یک استدلالی کردند. پس بنابراین در این مواردی که ما می‌دانیم فقهاء مستنداً به استدلالات فرمودند و یا احتمال قوی می‌دهیم که مستنداً به یک استدلالاتی فرمودند این مطلب را که این استدلالات هم می‌تواند تمام نباشد و هر کدام بر دیگری ممکن است مناقشه بکند اگر استدلالش را بیان بکند این جور موارد اجماعات نمی‌تواند کاشف از قول معصوم علیه السلام باشد.
این همان مطلبی است که مرحوم آیت‌الله بروجردی قدس سره که تضلع خاصی در این جور مباحث‌شان داشتند ایشان می‌فرمودند اجماع اصول متلقات عن المعصومین آن جاها است، تفریعی نیست. اما توی مسائل تفریعی و اجتهادی این اتفاق فقهاء... البته حجت نبودن مسأله‌ای است و این هم هست که انسان اگر دید تمام فقهاء، معظم فقهاء بر یک مطلبی قائل هستند این جا استبداداً به رأی هم بگوید بنده این جور می‌فرمایم، همه برخلاف گفته باشند این جا هم خیلی باید مواظبت کرد، دست به عصا باید رفت، باید خیلی دقت کرد لعل وجهی باشد به ذهن ما نیامده، شاید اشکالی دارد، چطور همه نگفتند. این است که مخالفت با اجماع و مخالفت با مشهور کردن کار آسانی نیست. باید توجه به این هم داشته باشد ولی از آن طرف هم به مجرد این که اجماع هست و جرأت به فتوا بکنیم آن ور هم محل کلام و اشکال است. یعنی حجت نیست که ما بر آن بخواهیم اتکاء بکنیم.
این جور مواردی است که وقتی شبهات اجماع مهمی در کار باشد یعنی از نظر صغری ببینیم یک اجماعی در کار هست و یک اتفاقی در کار هست این همان مواردی است که بزرگان اهل ورع فن این جا احتیاط واجب می‌کنند، احتیاط می‌کنند و جرأت به فتوا نمی‌کنند.
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه. حالا این ببینید عرض می‌کنم. چون بعداً که ان شاء الله وارد ادله می‌شویم یعنی از آن راه بعدی می‌خواهیم وارد بشویم می‌بینید که چقدر نوسان دارد و وجوهی است که آدم می‌بیند واقعاً اشکال دارد یا محل کلام است. از این جهت هست که اطمینان پیدا نمی‌کنیم. خب اگر بیست نفر از این آقایان، سی نفر از این بزرگان براساس آن وجهی است که ما اشکال داریم. بیست سی نفرشان هم بر اساس آن وجهی است که باز اشکال دارد خب می‌ماند چند نفر که آن جوری گفتند که نمی‌دانیم وجهی که گفتند چیه، لعل همین‌ها باشد لعل یک چیز درستی باشد که نمی‌دانیم. خب بنابراین آن عده‌ای گفتند اجماع نمی‌شود دیگه. بیست نفر، سی نفر هم ‌آن جوری گفتند. از گفته بیست، سی نفر هم که برای انسان قطع پیدا نمی‌شود. این است که این موارد از آن مواردی است که باید انسان خیلی با احتیاط عمل بکند، نه این طرف که فوراً چون یک چنین اجماعی را خیال می‌کند فتوا بدهد. نه آن طرف این طوری برائت جاری بکند و در مقابل آن بایستد مگر این که دیگه خیلی کار بکند و بر او واضح بشود.
خب بنابراین این راه هم مشکله‌اش این هست اگرچه خالی از قوت و دقت نبود این راه که بیان شد.
فتحصل مما ذکرنا که این راه از نظر ما راه قابل اعتمادی هست. آن هم به خاطر آن دلیل اول که ما آن فراز از زیارت مبارکه آل یاسین را سنداً و دلالةً تقویت کردیم. و لذا آن که فرمود در آن جا «المعروف ما امرتم به و المنکر ما نهیتم عنه» که معاضد می‌شود آن مستفاد از آن به همین اجماعی که امروز گفتیم. چون آن چه که از این اجماع امروز هم به بیانی که گفتیم استفاده کردیم همین شد که تمام واجبات و مستحبات معروف هستند. خب ما امرتم به، همین تمام است. «ما امرتم به»‌هم واجبات را می‌گیرد هم مستحبات را می‌گیرد.
پس بنابراین، این راه خودش راه کاملی است، راه خوبی است و اشکالی ندارد که ما بگوییم دیگه مستغنی از این راه دوم هستیم. فهمیدیم معروف چیه. حالا معنای... مصداق معروف را فهمیدیم چیه. همه مستحبات شرعیه و همه واجبات شرعیه معروف هستند. و همه ... حالا آن در منکرش که حالا عرض می‌کنم. به حسب آن روایت آل یاسین هر چی از آن نهی کردند می‌شود منکر.
خب در منکر آیا آن جا هم می‌توانیم همین حرف را به همین بیانی که این جا گفتیم بگوییم؟ در آن جا ما این اتفاق را نداریم. بسیاری از بزرگان فقه تصریح کردند که منکر دو قسم نیست. و نهی از منکر دو قسم نیست. ما نهی از منکر واجب داشته باشیم، نهی از منکر مستحب داشته باشیم مثل امر به معروف که امر به معروف واجب داریم، امر به معروف مستحب داریم که مقدمه أولای آن جا بود. این مقدمه أولای آن جا در این جا امر اتفاقی نیست. بله خیلی‌ها فتوا دادند. خیلی‌ها که می‌گویم بعضی‌ها فتوا دادند. مثلاً مثل جناب ابن حمزه در وسیله ایشان فرموده:
و الامر بالمعروف یتبع المعروف فی الوجوب و الندب. و النهی عن المنکر یتبع المنکر فإن کان المنکر محذوراً کان النهی عنه واجباً و آن کان مکروهاً کان النهی عنه مندوباً.
ایشان همان تقسیم صناعی که در امر به معروف بود، همان تقسیم صناعی را در نهی از منکر هم می‌فرماید هست.
جناب محقق کرکی رضوان الله علیه در جامع المقاصد باز متعرض این مسأله شده. البته ایشان اشکال می‌کنند به این مطلب.
سؤال: علامه هم هست؟
جواب: بله علامه هم یک جا این مطلب را فرموده.
بعضی‌ها این را فرمودند. پس بنابراین ما در آن جا نمی‌توانیم ادعای اجماع کنیم. خصوصاً به اینکه تصریح کردند معمولاً فقهاء در آن جا و حتی مفسرین تصریح کردند به این که منکر یک قسم بیشتر ندارد و آن حرام است. به مکروه منکر گفته نمی‌شود. محقق کرکی هم فرموده کلمه منکر از مکروه انصراف دارد. پس بنابراین منکر دیگه دو قسم نداریم تا بگوییم نهی از آن به لحاظ آن دو قسم می‌شود؛ واجب و مندوب باشد. پس این بیان را ما در آن جا دیگه نمی‌توانیم داشته باشیم. فلذا این بیان آن جا نمی‌آید از این راه اگر این راه تمام بشود ما از همان برای معروف خوب است ولی آن فراز روایت شریفه آل یاسین آن می‌فرماید «المنکر ما نهیتم عنه» منکر آن است که شما از آن نهی فرمودید. اگر آن جا نگوییم انصراف دارد مثل محقق کرکی. اگر این انصراف را نگوییم خب ولی ظاهراً انصراف هم نداشته باشد چون در آن روایت میثمی که در عیون اخبار الرضا هست در آن جا هم حضرت فرموده که نهی‌های رسول الله علی قسمین است. «نَهْیَ إِعَافَةٍ وَ نهی تحریمٍ» خب هر دوی این‌ها وقتی که نهی فرموده پیامبر یا ائمه علیهم السلام یا خدای متعال خب ما نهیتم عنه بر آن صادق است. نهی کرده دیگه. این جا هم امام علیه السلام دارد می‌فرماید منکر ما نهیتم عنه است. لغت که نمی‌خواهیم بگوییم، فرمایش امام است. توی لغت ممکن است انصراف داشته باشد، توی محاورات عرفیه انصراف داشته باشد ولی امام علیه السلام این جا می‌فرماید منکر چیه؟ منکری که موضوع ادله واقع شده، احکام شرع روی آن رفته منکر چیه دارد معنا می‌کند؟ «و المنکر ما نهیتم عنه» پس بنابراین بعید نیست و الله العالم که ما از این ناحیه بتوانیم بگوییم که برای ما حل است. پس این بیان برای ما کافی است و لکن در عین حال برای تعاضد مطلب و این که به قول شیخنا الاستاد می‌فرمود ما وقتی که آقای خویی از کامل الزیارات عدول کردند یک مشکله عظیم پیدا شد برای ایشان. خب این همه فتوا خیلی‌هایش مستند بود به صحت روایاتی که صحت آن روایات مستند بود به کامل الزیارات. خب حالا عدول کردی تمام این فقه را باید تجدید نظر کنی، خیلی کار مشکلی است. آن موقع بود که ایشان فرمودند من در هر مسأله‌ای وارد شدم آن را شش میخه کردم. که اگر یک میخش خراب شد بقیه میخ‌ها سرجایش باشد بعداً مشکلی درست نشود. شش میخه کرده. حالا انسان توی هر مسأله‌ای که وارد می‌شود باید آن را شش میخه که اگر بعضی میخ‌ها شل شد یا خراب شد یا از بین رفت آن ساختمان فرو نریزد. خب حالا ما از راه اول آمدیم آن از آن راه گفتیم که بله معلوم شد معروف چیه، اما برای این که شش میخه بشود یا کسی که آن راه اول را قبول ندارد خب حالا راه دوم را وارد می‌شویم. راه دوم یک مقدمه لازم دارد.
سؤال: ببخشید نهی از ما امرتم به لزوم امر داشتن نمی‌شود. بعضی از واجب‌ها ؟؟؟؟
جواب: بله آن امر آن جا هم امر دارد دیگه. یعنی آن ادبیات بیان امر مختلف است یعنی دستور دادید، واجب کردید. ما امرتم به یعنی این.
سؤال: ؟؟؟ اوامر شخصی را شامل نمی‌شود؟
جواب: چرا. مثلاً الان زکات که شما در این ... اصل این که زکات واجب است خدای متعال اما این که توی این موارد خاصه هست امر سلطانی پیامبر اکرم(ص) ممکن است باشد.
سؤال: ؟؟؟ آن جایی که امام فرموده ؟؟؟
جواب: چشم تبعیت می‌کنیم اما باید اسمش معروف باشد، امر به آن واجب باشد آن مسألة أخری. این حرف دیگری است. آیا واجب است اگر یک چیزی حکم عقل است. یعنی درک عقل است ولی شرع مستحب نکرده، واجب هم نکرده. حالا یک کسی انجام نمی‌دهد بر ما واجب شرعی است به او بگوییم انجام بده، یا مستحب شرعی است به او بگوییم انجام بده. آن بحث ما فعلاً این است که امر به معروف واجب باشد اما این که اتباع عقل‌تان را بکنید آن یک امر آخری است. ولی امر کردن به آن دیگه لازم نیست.
سؤال: ؟؟؟
جواب: بعضی فرمودند ولی گفتیم این تمام نیست شارع دو تا حکم ندارد که بگوید ترک مکروه مستحب است، یا ترک مستحب مکروه است. دو تا حکم نیست که بگوییم ترک مستحب مکروه است. و ترک مکروه مستحب است. این را ندارد، دو تا حکم که نیست. مثل این که نماز واجب است، نخواندنش حرام نیست، نخواندنش ترک واجب است. نه این که یک حرامی است. بله غیبت حرام است، ترک الغیبة دیگه واجب نیست. ترک الغیبة دیگه از باب حکم عقل است که ترک کن تا این که آن حرام را مرتکب نشده باشی. نه این که قانون دارد، قانون شرعی داشته باشیم. هی شارع برای این طرف مطلب و آن طرف مطلب قانون جعل نمی‌کند برای یک طرفش جعل می‌کند.
سؤال: ؟؟؟
جواب: اصلاً آن جا مکروه اصطلاحی ما نیست. آن جا یعنی همان واجب. اما ثوابش کمتر است. یا مستحب ولی ثوابش کمتر است نه این مکروهی که در قبال واجب و مستحب قرار می‌گیرد.
سؤال: حاج آقا ببخشید تعبیر لایخلو عن قوةٍ را چند بار استفاده فرمودید این را توضیح می‌فرمایید که بار آن چیه؟
جواب: بار لایخلو عن قوةٍ این اصطلاحاتی که آقایان دارند به کار می‌برند یعنی می‌خواهند بگویند یعنی یک دغدغه‌هایی هست ما هم یک جوری حلش کردیم ولی دغدغه‌های جدی توی آن وجود دارد ولو به یک نحوی حلش کردیم. اما آن جا که به ضرس قاطع می‌گوید می‌گوید الاقوی کذا یعنی اگر هم شبهه باشد شبهات خیلی موهوم است. اگر دیگه حتی الاقوی هم نمی‌گوید یعنی اصلاً شبهه‌ای توی آن وجود ندارد. یک بار می‌گوید واجبٌ نه علی الأقوی به آن می‌زند نه چیزی. این یعنی جای حرف ندارد. یک وقت می‌گوید علی الأقوی یعنی جا دارد ولی خیلی قوی نیست ولی وقتی می‌گوید لایخلو من قوة یعنی نه اشکالش هم این جوری نیست که خیلی ضعیف باشد اگرچه حل کردیم اما در عین حال اشکالات قوی‌ای دارد.
سؤال: ولی در نتیجه علمی و فتوایی...
جواب: نه در نتیجه فتوا فرق نمی‌کند. این‌ها بارهای علمی دارد برای اهل نظر که بله این شبهه‌ها ... بفهمد که این جا شبهه هست.
سؤال: ؟؟؟
جواب: از من بلغ چه امری استفاده می‌شود؟
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه، اگر کسی گفت استفاده می‌شود بله. اما اخبار عن من بلغ معمولاً می‌فرمایند امر استحبابی از آن استفاده نمی‌شود. که آن ما بلغ ثواب بر آن که آن مستحب بشود. نه، اما این که ما طبق آن عمل بکنیم به رجاء این که خدا ثواب به ما بدهد به این عنوان مستحب است نه این که خود آن کار را بتوانیم بگوییم مستحب است. این کار تحریص بر آن شده است بدون این که بگوییم مستحب است فلذا اگر قصد استحباب بکنیم آن‌ها می‌گویند تشریع است.
سؤال: ؟؟؟
جواب: ما اصلاً‌اوامر اباحه‌ای نداریم این امر یعنی ... «ما امرتم به» یعنی واجب کردید، دستور دادید. آن‌اوامر اباحه‌ای آن‌ها ارشاد است.
سؤال: ؟؟؟
جواب: نه آن‌ها ارشاد است یعنی این تابع مرشدٌ الیه است.
سؤال: ؟؟؟
جواب: بُعدی ندارد، اشکالی ندارد ما طبق این روالی که پیش آمدیم این جوری است. ما امرتم به آن نیست. حالا تا راه که پیش می‌آییم ببینیم که آن جا چه خواهد شد.
اما راه دوم:
راه دوم یک مقدمه‌ای را باید به آن توجه بکنیم و آن این است که می‌دانید ظهورات... تحقق ظهورات تصدیقیه که مرکز حجیت هم ظهورات تصدیقیه است این یک زیربنایی دارد، یک پایه‌ای دارد. پایه تحقق ظهورات تصدیقیه ظاهر حال متکلم است برخلاف ظهورات تصوریه. ظهورات تصوریه بر اثر ارتباطی است که بین آن لفظ و آن معنا پیدا شده صرف نظر از گوینده‌اش. چون این بین آن لفظ و آن معنا یک ارتباطی پیدا شده که از آن تعبیر می‌کنیم به وضع یا کثرت استعمال و خلاصه آن عبارت جامعه‌ای که شهید صدر به کار می‌برد قرن اکیدی که بین این‌ها پیدا می‌شود. این باعث می‌شود که این لفظ را که شنیدیم آن معنا هم بیاید به ذهن شما ولو من وراء جدار بشنویم. ولو از یک طوطی بشنویم که قاصد نیست. آن دلالت تصوریه تابع این ... خود لفظ و معنا یک ویژگی پیدا کردند. اما در دلالات تصدیقیه در آن جا این تابع ظهور حال متکلم است. وقتی یک متکلمی صحبت می‌آید می‌کند می‌بینیم ظاهر حالش در مقام جدّ است نه در مقام هزل. در مقام این است که می‌خواهد چیزی را تفهیم بکند از وجناتش از ظاهر حالش، از همه این‌ها می‌فهمیم می‌خواهد چیزی را تفهیم بکند این‌ها باعث می‌شود که برای کلامش ظهور تصدیقی درست بشود به این که بله می‌خواهد چیزی بفهماند. آن چیزی هم که می‌فهماند همین است که از این کلام به ذهن‌ها می‌آید و الا غیر از این بخواهد بفهماند که چه جور به آن مقصد می‌رسد. زیربنای آن ظهور حال است. وقتی این چنینی شد این ظهور حال را اگر دقت بکنید اقتضاء می‌کند که اگر گوینده‌ای خودش یک مصطلاحاتی دارد باید کلامش را حمل بر مصطلاحات خودش بکنیم. ظهور حالش این است. اگر مصطلاحاتی ندارد خودش، ظاهر حالش این است که طبق آن لغتی که در آن هست، نشو و نما کرده یا لغتی که مخاطبش به آن آشنا هست، دارد با آن صحبت می‌کند. براساس این مطلب فلذا بزرگان فرمودند ما کلمات شارع را باید وقتی به کار می‌برد ببینیم ابتدائاً آن الفاظی که به کار برده آیا نسبت به آن الفاظ یک اصطلاح خاصی دارد که اسمش را می‌گذاریم حقیقت شرعیه، یا ندارد. اگر حقیقت شرعیه داشت آن پایه به ما می‌گوید که کلام این آقا، این شارع ظهور در معنای عرفی و لغوی نمی‌کند. توی همان اصطلاح خودش ظهور پیدا می‌کند. یا اگر در زمانی این سخن صادر شده که حقیقت شرعیه اگر نیست حقیقت متشرعیه‌ای وجود دارد که حقیقت متشرعیه‌‌ای مال زمان بعد از پیامبر اکرم(ص) می‌گویند هست. امام صادق(ع) فرموده، امام باقر(ع) فرموده، حضرت رضا(ع) فرموده. باید ببینیم توی این زمان‌ها این واژه‌های معنای ویژه غیر از معنای عرفی و لغوی پیدا کرده توی عرف متشرعه یا نه. اگر پیدا کرده حرف‌های این زمان را باید حمل کنیم بر همان معانی متشرعیه. اگر هیچ کدام از این‌ها نبود فهمیدیم نه بابا حقیقت شرعیه ندارد، حقیقت متشرعیه هم ندارد. ملاک آن وقت چی می‌شود؟ این است که عند العرف، عرف عام این الفاظی که گفته می‌شود، این جُملی که گفته می‌شود چی از آن اراده شده. اگر عرف عام و خاصی هم نداشتیم آن وقت معنای لغوی می‌شود. پس ببینید برای فهم کلام شارع ما این سلسله مرتبه را باید توجه به آن بکنیم. اول حقیقت شرعیه هست، آن حقیقت متشرعیه‌ای هست، اگر این‌ها نبود معنای عرفی عام، اگر این‌ها نبود؛ لغت. و اساسش همان است که این‌ها در علم اصول این‌ها تبیین شده. اصول نقشه راه فقه است. آن جا این تبیین شده که باید این جوری عمل بکنیم.
حالا براساس این ما باید ببینیم آیا واژه معروف، واژه منکر حقیقت شرعیه دارد یا ندارد. حقیقت متشرعیه دارد یا ندارد و آیا در عرف عام چه معنایی دارد، در لغت چه معنایی دارد. مجموع کلماتی که بررسی کردیم به آن‌ها مراجعه کردیم 24 معنا برای یا مستعملٌ... معنا که می‌گوییم اعم است حالا. یعنی ما یراد من اللفظ. 24 معنا و ما یراد من اللفظ بیان شده برای معروف و حدود همین مقدارها حالا با کم و زیادش که حالا بعداً روشن می‌شود برای منکر هم تا ببینیم که از بین این‌ها چه جوری می‌شود. ان شا‌ءالله شنبه. و صلی الله علی محمد و آله.

پا نویس

  1. . فقه القرآن، ج‏1، ص: 361
  2. . مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏2، ص: 535
  3. . وسائل الشیعة، ج‏16، ص: 118
  4. . وسائل الشیعة، ج‏16، ص: 122
  5. . وسائل الشیعة، ج‏16، ص: 122
  6. . وسائل الشیعة، ج‏16، ص: 123
  7. . مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، ج‏18، ص: 405
  8. . وسائل الشیعة، ج‏16، ص: 121
  9. . وسائل الشیعة، ج‏16، ص: 121
  10. . فهرست کتب الشیعة و أصولهم و أسماء المصنفین و أصحاب الأصول (للطوسی) ( ط - الحدیثة)، ص: 256
  11. . وسائل الشیعة، ج‏16، ص: 132
  12. . الوافی، ج‏15، ص: 172
  13. . وسائل الشیعة، ج‏16، ص: 130
  14. . تحف العقول، ص: 237
  15. . تحف العقول، ص: 3
  16. . تحف العقول، ص: 4
  17. . الوافی، ج‏15، ص: 169 - 170
  18. . الوافی، ج‏15، ص: 169
  19. . الوافی، ج‏15، ص: 169