کتابخانه:صبر-کتاب

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از صبر-کتاب)
پرش به: ناوبری، جستجو
صبر
مشخصات کتاب
Sabr-naboti.jpg
نویسنده نجمه نبوتی

مادر صبور

ام انس بهترین زن مدینه بودهنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به مدینه تشریف آوردمردم حق شناس مدینه ضمن دیدارازآن حضرت وخیرمقدم هدایائی تقدیم حضرتش می کردند .
ام انس نیزبااشتیاق تمام دست فرزندش انس راکه از شوهل سابقش مالک داشت گرفته محضرآن حضرت شرفیاب شده عرض کرد:یارسول الله مردم هرکدام به قدرتوانشان هدایائی به شماتقدیم کردندومن چون جز فرزندم چیزی ندارم لذااورابه شمااهداءمی کنم که خدمتگذارشماباشد .
ام انس ازشوهردومش ابوطلحه که ازنیکان انصاربودفرزندی آورده بودکه موجب روشنی کاشانه وصفای زندگی آنان بودواین پدرومادرباایمان زیادبه اوعلاقه داشتند .
تااینکه بالاخره روزگاری پیش آمدکه فرزندشان سخت مریض شدوقهراآنان را به شدت نگران نمود .
ابوطلحه روزهاروزه می گرفت وشبهابه عبادت اشتغال داشت ولی باغستانی داشت که روزهادرآن کارمی کردازوقتی که فرزندش مریض شده بودفکرش ناراحت بودوعصرهاکه ازکارمی آمدقبل ازهرچیزسراغفرزندش رامی گرفت وپس ازدیداراوچنددقیقه ای باافسردگی کناربسترش می نشست و سپس بدنبال کارهای دیگرش می رفت .
اتفاقاروزی که ابوطلحه درباغش کارمی کرد بیماری فرزندشدت پیداکردوازدنیارفت ام انس هرچندازمرگ فرزندش سخت متاثربودولی ازآنجاکه دیدشوهرروزه دارش وقتی ازکاربیایداگرازمردن فرزندش اطلاع پیداکندخستگی اوافزایش پیداکرده وحوصله غذاخوردن واستراحت دیگرنخواهدداش ت جسدفرزندش رادرپارچه ای پیچیدودرگوشه اطاقی گذاشت و کارهای خانه راروبراه کرد،غذاووسائل پذیرائی شوهرش رافراهم کردوهنگامی که شوهرش ابوطلحه واردشدبالبخندازوی استقبال نمودوچون وی ازحال فرزندش پرسیدگفت :دردهای فرزندمان برطرف شده است .
وقتی وی خواست به دیداراو برودهمسرباایمانش گفت :فعلااواستراحت کرده است بگذارراحت بخوابد .
ابوطلحه درحالی که خوشحال شده بودپس ازانجام عبادت وافطارکردن باهمسرش به رختخواب رفتندوقتی صبح شدام انس گفت :ای ابوطلحه اگرکسی چندسال پیش چیزی نزدافرادی به عاریت گذاشت که مدتی ازآن استفاده کنندوحال آمده آن را درخواست کندولی آنهاازدادن آن امتناع کرده وگریه وزاری کنند،حال آنها چگونه خواهدبود؟ابوطلحه گفت :آنهادیوانه اندچون آن چیزعاریه بوده وهر وقت صاحبش خواست بدون ناراحتی بایدتحویل دهند .
ام انس گفت :پس مواظب باش که مادیوانه نباشیم که چون فرزندمان که عاریت دردست مابودفوت کرد، ازخداصبروپاداش بخواه وتسلیم امراوباش وبرخیزوبرای دفنش اقدام کن .
ابوطلحه نزدپیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم رفته جریان فوت فرزندش و رفتارمدبرانه همسرش رابه عرض آن حضرت رسانید .
آن بزرگوارضمن اینکه از رفتاروی سخت تعجب کرده وازایمان وصبروتدبیراوخوشش آمده بودودرحق وی دعاکرده وعرض کرد:"اللهم بارک لهمافی لیلتهما"خدایاهمین شب آنهارابرایشان مبارک گردان واتفاقاهمان شب ام انس ازابوطلحه باردار شده بودوپسری آوردکه نامش راعبدالله گذاشت واورادرپارچه ای پیچیده و بوسیله انس نزدرسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم فرستاد .
آن حضرت درحقش دعاکردولذاعبدالله بن ابی طلحه ازبهترین فرزندان وجوانان انصار گشت وازشیعیان خوب علی علیه السلام نیزبودکه درجنگ صفین درکنارحضرتش نبردمی کرد .
/سفینه البحار،ج 2،ص 123 .

اطلاع از شهادت

روزی میثم تمارکه از یاران خاص علی علیه السلامبوددربازارکوفه می رفت درجائی که جمعی ازبنی اسد گردهم نشسته بودندباحبیب بن مظاهریاردیگرآن حضرت ملاقات کردلحظه ای در کنارهم ایستادند،حبیب گفت :پیرمردی رامی بینم که جلوسراومونداردوشکم فربهی داشته وشغل اوخربزه وخرمافروشی است درراه محبت اهل بیت رسالت وی رابردارمی کشندوبردارشکم وی راپاره می کنند .
مقصودش میثم بود .
میثم نیز گفت :مردی رامی شناسم سرخ روکه دارای دوگیسوبوده درراه یاری پسرپیغمبر بیرون می رود،اورابه شهادت می رسانندوسرش رادرشهرکوفه می گردانند .
و منظورش حبیب ود .
آنان پس ازاین سخنان ازیکدیگرجداشده رفتند .
جمعی که گفتارآنهاراشنیدندگفتند:ازاینهادروغگوترندیده بودیم .
طولی نکشیدرشید حجری یاردیگرامیرالمؤمنین علیه السلام رسدوازآنان سرغمیثم وحبیب را گرفت گفتند:آنان ساعتی پیش دراینجابودندوچنین سخنانی راباهم گفتگو کردند،رشیدگفت :خدامیثم رارحمت کندکه فراموش کرده بگویدآن کسی که سر اوحبیب رامی آوردصددرهم بیشترجایزه می گیرد،چون رشیدرفت بنی اسدگفتند: این ازآنهادروغگوتراست .
ولی مدتی بعددیدندکه میثم رادرب خانه عمربن حریث به دارکشیده وشکم اوراپاره کردندوحبیب نیزهمچنانکه گفته شوه بود دریاری امام حسین علیه السلام به کربلارفت وشهیدشده سراورادرکوفه گردانیدند .
/سفینه البحار،ج 1،ص 205ومنتهی الامال ،ج 1ص 143 .

ایمان عماریاسر

عماریاسرکه یکی ازبهترین صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله و سلم وازیاران وفاداربه علی علیه السلام بوددرمیدان صفین ایستاده گفت : خدایااگرمی دانستم رضای تودراین است که خودرابه دریاغرق کنم هماان را می کردم واگرمی دانستم خشنودی تودراین است که شمشیربه شکم خودفروکنم واز کمرم بیرون آورم وکشته شوم همان راانجام می دادم ولی خدایاهیچ کاری راسراغ ندارم که به رضای تونزدیکترباشدازاینکه بااین گروه لشکرمعاویه نبردکنم و سپس به یارانش گفت :مادرخدمت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم سه باربااین پرچمهاکه درلشکرمعاویه می باشندبامخالفین ومشرکین نبردکردیم دربدر،احدوخندق واکنون بایاران این پرچمهامی بایدجنگ کنیم .
واضافه کرد:بدانیدکه من امروزکشته خواهم شدوشمامطمئن باشیدکه علی علیه السلام امام مااست که روزقیامت برای خوبان دربرابراشرارمخاصمه خواهدکردوبه دنبال این بیانات دلرانه پی درپی برلشگرمعاویه حمله کردتاشهیدگشت .
/منتهی الامال ،ج 1،ص 92،دراحوال یاران پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم .

بردبارى امام باقر(ع)

یک روزشخصی نصرانی به امام محمدباقرعلیه السلام برخوردوازروی دشمنی باآزمایش باکمال بی ادبی گفت :"انت البقر"تو گاوهستی !امام باکمال خونسردی فرمود:"نه اناالباقر"من شکافنده دانشهاهستم .
مردمسیحی بازازروی اهانت گفت :"انت ابن طباخه "تو پسرزن آشپزمی باشی .
این بارنیزامام بابردباری فرمود:"ذاک حرفتها" این شغل اوبوده وهنریک خانه خانه داراین است که آشپزخوبی باشد .
بارسوم نصرانی جسارت راازحدگذرانیده عرض کرد:"انت بن السوداءالزنجی البذئی توفرزندزن سیاه رنگی بدزبان هستی /امام باقرعلیه السلام فرمود:اگر راست می گوئی خدااورابیامرزدواگردروغمی گوئی خداوندتوراببخشد .
مرد نصرانی که سخت شرمنده شده بودازاخلاق وبردباری ان حضت به امامت ودرنتیجه حقانیت اسلام پی برده شهادتین گفت ومسلمان گشت .
/سفینه البحار،ج 1ص 422 .

ضمانت بهشت

جمعی ازانصار برپیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم واردشده وپس ازسلام وشنیدن جواب گفتند:یارسول الله ماخواسته بزرگی ازشماداریم .
آن حضرت فرمود:خواسته خویش رابیان کنید:عرض کردند:ای رسول خداخواسته بسیاربزرگی است .
فرمود :بگوئیدببینم چیست ؟گفتند:این است که بهشت راازپروردگارت برای ما ضمانت نمائی .
پیامبرگرامی اسلام سرش راپائین انداخت وکمی به زمین نگاه کرد وسپس سرش رابلندکرده فرمود:این کاربهشت رابرایتان ضمانت می کنم به شرط اینکه شماازاحدی چیزی درخواست نکنید .
انصارنیزاین شرطراپذیرفتندولذا ازآن پس گاهی یکی ازآنان وقتی سواربودوتازیانه ازدستش می افتادازکسی که درکنارش پیاده راه می رفت نمی خواست که به اوبدهدبلکه خودش پیاده شده برمی داشت وبسایکنفرشان درکنارسفره ای غذامی خوردوظرف آب نزدیک دیگری بودبه اونمی گفت آب رابه من بده بلکه خودبرخواسته آن رابرمی داشت و می آشامید .
/وسائل ،ج 6،ص 307 .

دانشمند شکیبا

اسماء بن خارجه مردی بودکه به دانش وصبروحوصله درمیان مردم مرعوف بود،جمعی که می خواستنداورادرراین زمینه بیشترآزمایش کنند،دست به ابتکارتازه ای زدند بدین صورت که نامه ای ازطرف خانواده اش برای وی نوشته مبنی براین که فرزندت ازدنیارفت .
اووقتی که نامه راخواندبدون اینکه چیزی بگویدیاکمترین تغییری دراودیده شودنامه راباخونسردی درکنارش گذاشت .
دیگران که منتظر دادوفریادوگریه وزاری اوبودندوقتی که هیچگونه عکس العملی دراوندیدند فکرکردندشایدمتوجه مرگ فرزندش نشده است لذابه اوگفتند:درنامه چه نوشته بود؟اسماءگفت :نوشته اندکه فرزندم برمن سبقت گرفته وبه جائی رفته که من نیزپس ازاوخواهم رفت .
گفتند:خیراینطورنیست اونمرده است وما خواستیم اندازه شکیبائی توراببینیم .
وی نیزباخونسردی گفت :اگرهم واقع نشده است به زودی پیش ازمن یابعدازمن اتفاق خواهدافتاد .
/مجوعه ورام یا تنبیه الخواطر،ج 2،صفحه 253 .

وقایع جمل

صوحان دارای سه فرزندشجاع وباایمان بود به نامهای سحبان وزیدوصعصعه که هرسه ازدوستان امیرالمؤمنین علیه اسلام واز جمله رزمندگان دررکاب آن حضرت بودندکه به ترتیب هرسه درجنگ جمل پرچمدار قشون امام بودند .
نخست سحبان پرچم رادردست گرفت ودلیرانه جنگیدوقتی که وی بدست آشوبگران بصره به شهادت رسیدبرادرانش زیدمسئولیت پرچمداری رابه عهده گرفت وهنگام که اونیزبه فیض شهادت نائل گشت برادرسوم صعصعه پرچمدار لشکرشد .
علی علیه السلام درکنارپیکرخونین زیدآمده فرمود:"رحمک الله یازیدکنت خفیف المؤته عظیم المعونه "خداوندتورارحمت کندای زیدکه تعلقات دنیای تواندک ولی کمک تودرراه دین زیادبود .
/تتمه المنتهی ،صفحه 12 .

صبر امام صادق(ع)

هنگامی که مرگ اسماعیل فرزندعزیزامام صادق علیه السلام فرامی رسیدآن حضرت سخت منقلب بودگاهی داخل خانه می شدومی نشست ونگرانی آن بزرگواردوستان امام رانیزسخت اندوهگین ساخته بود .
ولی زمانی که وی ازدنیا رفت بااینکه برحسب معمول بایدحضرتش گریان شده وبرنگرانیش افزوده شودلی برخلاف این تصوردیدندامام داخل منزل شدوپاکیزه ترین لباس خودراپوشید، موهایش راشانه زدودرمیان جمعیت آمده خیلی آرام وخونسردنشست که گویااصلا مصیبتی براوواردنگشته است .
بدیهی است ،این روش موجب شگفتی حاضرین شده ازعلت آرامش حضرت بعدازمرگ فرزندش اسماعیل پرسیدند،امام صادق علیه اسلام فرمود:ماخانواده ای هستیم آنچه خداونددوست می داردماهمه دوست داشته و فرمانبرداراوهستیم وآنچه رانیزخوددوست می داریم ازاومی خواغیم وهنگامی که آنچه مادوست داریم برایمان پیش آوردسپاسگذارش می باشیم وهرگاه چیزی را که نمی پسندیم برای ماقراردادبه آن نیزراضی وخشنودهستیم .
/مجموعه ورام ،ج 2،صفحه 253 .

حالات سیدشفتى

مرحوم سیدمحمدباقر معروف به حجه الاسلام شفتی بانی مسجدسیداصفهان که قبرمطهرش نیزدرهمان مسجد قرارداردومحل زیارت وتبرک مردم مسلمان است ،ازعلماءبزرگی بودکه در علم ،زهد،تقوی ،عبادت ،قضاوت ،ترویج دین ،اجراءحدودالهی ،تقویت حوزه های علمیه ،اعانت به فقراءوبالاخره اصلاح اموردین ودنیای مردم سرآمد روزگاربود .
مرحوم شفتی درآغازکه درنجف اشرف تحصیل می کرددرفقروتنگدستی سختی بسرمی بردتاجائی که یک موقع درحجره اش ازبی غذائی غش کرده بی حال افتاده بودتااینکه مرحوم کلباسی که ازدوستان اوبودازحال وی آگاه گشت و غذائی به سیدخورانیدتابه حال آمدوهگامی که درکربلاءازدرس صاحب ریاض اسفتاده می کرددراثرفقرکفشی که به پامی کردپاشنه نداشت وتنهااستادش روزی دوقرص نان به اومی داد .
وچون به اصفهان آمدجزیک سفره وکتاب مدارک چیزی نداشت ویک شب یکی ازعلماءکه ازدوستان وی بودمهمانش شدنتوانست غذائی برای اوتهیه کندوناگزیرشدازپاره های نان خشک که ازمدتهای پیش مانده بود به عنوان شام مصرف نمایند .
هنگامی که سیددراصفهان تحصیل می کرد،روزی مختصر پولی بدستش آمده بودبه بازاررفت که غذائی برای خانواده اش تهیه کندبرای اینکه چیزارزانی پیداکندکه باآن پول اندک توان خریدآن راداشته باشدنزد قصابی رفت وجگربندگوسفندی راگرفته روانه منزل شددرمیان راه به خرابه ای برخوردکرده دیدسگ لاغری برزمین افتاده وبچه هایش ازگرسنگی دراطرافش زوزه می کشند .
حجه السلام شفتی دلش به حال آنهاسوخته ورفع گرسنگی آنهارابرگرسنگی عائله اش مقدم داشت ولذاجگربندرانزدآنهاانداخت وآنهانیزبرآن هجوم برده خوردند،سیددیدآن سگ لاغروضعیف روی بطرف آسمان کرده دعائی کرد .
سیدمی گوید:ازآن پس دنیابطرف من روی آوردیکی ازخوانین شفت مال زیادی در اختیاروی گذاشت که باآن تجارت کرده سودش مال من باشدواصل آن بعدازفوت وی صرف امورخیره شودوازدرآمدآن پول مال وثروت فراوانی بدست سیدآمدتا اینکه خودمغازه هاواملاک ودهات زیادی خریداری نمود .
یک موقع فتحعلی شاه می خواست به سیدمحبتی کرده باشد،گفت :ماازمالیات دهات شمامی گذریم .
مرحوم شفتی فرمود:آن مقدارازمالیت من ازمجموع مالیات اصفهان کم می شودیا مالیات اصفهان به جای خودباقی است ؟سلطان گفت :ازمالیات اصفهان چیزی کم نمی شودفقطمالیات شماسرشکن روی مالیات دیگران می گردد .
سیدفرمود:من هرگز راضی نیستم مالیات دهات مراسرشکن کنیدومردم دیگربدهند .
سیدعلاوه بر کمکهای فراوانی که به فقراءکرده وحوزه های علمیه رااداره می کردیک مغازه نانوائی ویک قصابی ازمال خودجهت فقراءدایرکرده بودکه روزانه دوهزارنفر ازبینوایان ازآنهانان وگوشت رایگان می گرفتندوروزهای عیدکه می نشست پولهای زیادی به عنوان عیدی به مستمندان می دادکه تنهادریک روزعیدهیجده هزارتومان ازپول آن موقع ک هشایدبیش از18میلیون تومان امروزبودبه فقراء پول داد .
ازخصوصیات سیدحکم وقضاوت بودکه باعلم وفقاهت وزیرکی که داشت باکمی صحبت کردن باطرفین نزاع ،خیلی زودحق رافهمیده وحکم می کردو هیچگاه خوانین وزورمندان نمی توانستنداورافریب داده یااعمال نفوذکنندوحق ضعیفان راپایمال نمایند .
ازجمله شخصی سندجعلی مبنی برمالکیت یکی ازدهات اصفهان درست کرده بودومهرهای بعضی ازعلماءمعروف قدیم اصفهان راازورثه آنهابدست آورده پای کاغذزده بودوبادوده آن راتارکرده بودکه وانمودکند سندبسیارقدیمی است وسپس مدعی مالکیت آن روستاشده بودازاهل آن که چ ند نسل گذشته بودآن سندرانزدسیدبرای قضاوت آوردندوی برای اثبات جعلی بودنن آن جمعی ازمتخصصین رااحضارکردآنهاباخواندن مارک وتاریخ ساخت کاغذ اثبات کردندکاغذجدیداست وسالهاپس ازفوت آن علماءساخته شده است و بدین ترتیب حیله آن شخص آشکارشدوسیدحکم کرده که ده مال اهل آن باشد .
و ازویژگیهای دیگرسیدعابدشب وشیرروزعبادت وتهجدوگریه های شبهای تاراو بودچنانکه بعضی ازکسانی که باوی مدتهابوده اندگفته اندسیدشبهادیوانه می شددرصحن سرای کتابخانه خوسرخودرابرهنه می کردوبرسرخودمی زدوهای های گریه می کردوبه مناجات ودعااشتغال داشت وچون صبح می شدعمامه برسر می گذاشت وعبابدوش می گرفت ومانندعاقلان می نشست ،اومناجات خسمه عشررا درنمازازحفظمی خواندوگریه می کردوبالاخره یک موقع دراثرعبادت وگریه زیادبیمارشد .
/مناجات ازامام سجادع است وحدود12صفحه می باشدکه در مفاتیح نقل شده است .

صبر در مصیبت

آنان راه راگم کرده بودند،تشنگی ،گرسنگی ، خستگی وگرمی بیابان سخت آنهاراازپای درآورده بودوکم کم داشتنداززندگی خودناامیدمی شدندکه بادیدن سیاه چادری روزنه امیدی برایشان پیداشدوبه هر زحمتی بودخودشان رابه آنجارسانیدنداماجزپیرزنی درآن نیافتند،پیرزن وقتی حالت رقتبارآنهارادیدبه گرمی ازایشان استقبال کردوضمن پذیرائی مختصری که ازآنهابه عمل آورد،درانتظارفرزندش بسرمی بردتاباآم دن وی پذیرائی مناسبی ازمهمانهایش بنمایدولی برعکس آن روزفرزندش به موقع نیامد همین مطلب موجب نگرانی مادرپیرشده بود .
ناگهان شترسواری ازدورپیداشد، پیره زن پنداشت فرزندش آمده ابتداءخوشحال شدولی هنگامی که سوارنزدیک شد دیدشترآن فرزندش می باشدولی دیگری برآن سواراست بانگرانی خودرابه او رسانیده پرسیدفرزندم کجاست ؟اوچرانیامد؟شترسوارگفت :درکنارچاه شتران باهم درگیرشدندوپسرت که تلاش می کردآنهاراازهم جداکندازشتران تنه خورده درچاه افتادوازدنیارفت .
ام عقیل یعنی همان پیرزن مصیبت زده اگرچه تنهامونس ویاورش رادرآن بیابان ازدست داده وبرای همیشه تنهاشده بودو داغفرزندش سخت اوراتحت تاثیرقرارداده بوداماپذیرائی مهمانهابرایش مهمتربودلذاازشترسوارخواست که فوراپیاده شده گوسفندی راذبح نموده واز آنان پذیرائی نماید .
مهمانهاکه پس ازصرف نهارازمرگ عقیل باخبرشده بودندازروحیه قوی وشکیبائی آن زن سخت درشگفت ماندند .
مادرعزادارچون دید مهمانهایش نیزازمرگ عقیل ومصیبت وارده براوآگاه شده اندنزدآنان آمده گفت :آیادرمیان شماکسی هست که ازقرآن چیزی خوب بداندبرای من بخواندتا روحم باشنیدن سخنان خدادرمصیبت فرزندم آرامش پیداکندیکی ازآنان پاسخ داد:بلی وسپس خواند:"الذین اذااصابتهم مصیبه قالواانالله واناالیه راجعون اولئک علیهم صلوات من ربهم ورحمه واولئک هم المهتدون .
"یعنی آنان چون به مصیبت ناگوارگرفتارشوندشکیبائی کرده گویندمابه فرمان خداآم ده وبسوی اوخواهیم رفت درودورحمت خاص خداوندبرآنهااست وآنهاهدایت یافتگانند .
بانوی چادرنشین که ازشنیدن وعده های خدابه صبرکنندگانش آرامش پیداکرده بودومصیبت مرگ فرزندش دیگربرقلب پاکش سنگینی نمی کردبه میهمانهایش روکرده گفت :درودبرشما .
وسپس به گوشه ای رفت چندرکعت نماز خواندوعرض کرد:پروردگارامن آنچه رادستورداده بودی ازصبروتحمل مصیبت انجام دادم اکنون توآنچه راوعده داده ای ازپاداش به من عنایت فرما،اگرکسی برای کسی می ماندیکی ازمهمانهامی گویدمن پنداشتم می خواهدبگویدفرزندم برای من می ماندکه به اونیازمندبودم ولی اوگفت :محمدصلی الله علیه وآله وسلم می ماندچون امتش به اونیازمندبود .
/سوره بقره ،آیه 157و157 .
سفینه البحار ،ج 2،صفحه 7 .

صبر بر بلا

چنانکه نقل شده خباب بن ارت که ازنیکان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم ومسلمان نخستین بودازناحیه کفار قریش سخت موردشکنجه وآزارقرارمی گرفت .
آنان آتش می افروختندوخباب را به پشت روی آن می انداختندکه گوشت وپوست وی جزغاله می گشت وتاآخرعمر اثرش درپشت اوباقی بودچنانکه یک روزعمرآن رادیدباشگفتی گفت تابه امروزپشت مردی رااینطورندیده ام .
وروزهای بسیارگرم نیززره آهنی برخباب می پوشانیدندودرمیان آفتاب سوزان نگاه می داشتندولی این همه شکنجه های سخت را تحمل می کردوهرگزبرخلاف اسلام ورسول اکرم سخنی که ازاومی خواستندبرزبان جاری نمی کرد .
وچون خباب مردثروتمندی بودازعاص بن وایل طلبی داشت ،روزی برای دریافت طلب به اومراجعه کردعاص که مردقدرتمندی بودگفت :به محمدص قسم کافرشوتاطلب تورابدهم .
خباب گفت :من هرگزبه اوکافرنمی شوم تا بمیرم ودرقیامت زنده شوم .
/سفینه البحار،ج 1ص 372 .

طلب کار خوش فرجام

علی ع فرمودندیک مردیهودی ازپیامبراکرم ص طلبی داشت ،درمیان راه جلوآن حضرت راگفته طلب خویش رامطالبه نمود، رسول اکرم ص فرمود:فعلاچیزی نزدمن نیست که طلبت رابدهم .
مردیهودی گفت : من هم نمی گذارم شماازاینجاحرکت کنیدتاطلب مرابدهید .
آن بزرگوارفرمود: من هم همین جاباتومی نشینم ولذاحضرتش نمازظهر،عصر،مغرب ،عشاءوحتی نمازصبح راهم درهمانجاخواند .
یاران آن حضرت که سخت ازرفتارجسورانه یهودی ناراحت شده بودندبه اوتندی کرده تهدیدش نمودند،رسول گرامی اسلام ص باتندی به آنان نگریسته فرمود:این چکاری است که می کنید:عرض کردندآخریک یهودی این چنین شمارابازداشت نماید؟فرمود:خداوندمرابرنینگیخته که باهم پیمانهاباغیرآنهاستم کنم .
ولی هنگامی که روزبالاآمدمردیهودی گفت : گواهی می دهم که جزخدای یکتاپروردگاری نیست وگواهی می دهم که محمدص پیامبر اواست وقسمتی ازمال من برای خداباشد،به خداسوگندمن چنین نکردم جزاین خواستم بدانم ویژگیهایی که درتورات برایت آمده درتوهست یانه ،چون من تعریف تورادرتورات چنین خوانده ام که محمدص فرزندعبدالله درمکه به دنیا می آیدوبه مدینه هجرت می کندوهرگزسخت گیروتندخووبدزبان نیست وفحش دادن رازیبانمی داندوبدگویی نمی کند .
واکنون چون برایم ثابت شدکه توهمان پیامبرمی باشی گواهی می دهم که خدایی جزخداوندیکتاالله وجودنداردوتورسول خدایی واین مال من دراختیارشماهرجوری که خداونددستورداده درموردآن عمل نما .
/بحار،جلد16،صفحه 216 .

رفتار عمربن عبدالعزیز

عدی بن ارطات ازطرف عمربن عبدالعریزفرمانداریکی ازشهرهای کشوراسلامی بود،به خلیفه نوشت :در این شهرمردم پیش ازمابدون شکنجه ومجازات مالیات پرداخت نمی کرده اند، حال نظرخودرابنویس که ماهم باآنهاچنین کنیم تامالیات ازآنان وصول نماییم یاخیر؟عمربن عبدالعزیزدرپاسخ نوشت :من ازکارونامه توسخت شگفت شده ام ،نامه به من می نویسی واجازه می خواهی که مردم راشکنجه کنی ،فکر می کنی اجازه من سپرعذاب خداوندبرای توخواهدبودیامی پنداری خشنودی من تورا ازخشم خدامی رهاندخیرمن هم چنین اجازه ای به تونمی دهم هرکس ازمردم بامیل خودش مالیات دادبگیروهرکس ندادرهایش کن واورابه خداوندواگذارش نما ،به خداس .
گندمن دوست تردارم آنهاخداراملاقات کنند،بابدهکاری مالیات تااین که من خداراملاقات نمایم باشکنجه دادن آنها .
/مجموعه ورام ،جلد1، صفحه 59 .

حق شناسى متقابل

می گویندمیرزای قمی وقتی درعتباات تحصیل می کردسخت درحال فقروپریشانی به سرمی برد،استادش مرحوم بهبهانی که ازحال شاگردلایقش آگاهی داشت وخودنیزامکانات مالی نداشت که ازمالخ ویش به اوکمک کندناگزیرنمازاستیجاری برداشته می خواندووپولش را می دادبه میرزاکه وی خرج کرده وبافراقت بال به تحصیل اشتغال داشته باشد .
و معروف است که پس ازفوت مرحوم بهبهانی وقتی که میرزای قمی به کربلامشرف شد نخست به درب خاهه استادش رفته آستانه رابوسیدوسپس به زیارت امام حسین ع مشرف شد .
راستی که هزاران آفرین برآن استادوصدهاآفرین براین شاگردحق شناس .
/قصص العلماء،صفحه 180 .

پرجمدار بى دست

خدایاکمکم کن ،قطع شدن دست وشهادت برای من موجب نگرانی نیست .
بلکه برایم بالاترین افتخاراست ناراحتی من ازاین است که پرچم اسلام دراین وقت حساس به زمین می افتدوسبب افسردگی مسلمانان وشادی دشمنان اسلام می گردد .
نه هرگزنمی گذارم پرچم به زمین بیفتدتانفس درسینه دارم وخون دررگهایم می گرددآن را نگاه می دارم .
مصعب بن عمیرازجوانان ممتازوبسیارخوب مکه بود،اوسخت موردعلاقه پدرومادرش بودبطوری که اوراازتمام فرزندانش برتری می دادندو بهترین غذاهارابه اومی خورانیدندوزیباترین لباس رابه تنش می کردندو هیچگاه دراثرمحبتی که به اوداشتنداوازمکه بیرون نرفته بود .
هنگامی که مصعب دراثرتماس باپیغمبراسلام صلی الله علیه وآله وسلم وشنیدن سخنان دلنشین حضرتش مسلمان شد،ازآنجائی که درآن وقتهامسلمان بودن بزرگترین جرم محسوب می شداوهم مانندمسلمانان دیگراسلام خودرااظهارنمی کردوعبادتش را مخفیانه انجام می داد .
تااینکه روزی عثمان بن طلحه رادرحال نمازخواندن مشاهد ه کردوفورابه به مادرش اطلاع دادوکم کم دیگران نیزفهمیدند،پدرومادر مصعب که سخت ازاین جریان ناراحت شده بودندبراوخشمگین شدندوبرای اینکه او راازاسلام برگردانندچندروزی درخانه زندانیش کردندولی چون دیدمحدودیت زندان وملامت وسختگیری درغذاوآب ،دراواثری نداردرهایش کردند .
مصعب مزدرسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم آمدودروقتی که آن حضرت ومسلمان به مدت سه سال ازطرف کفارقریش درمحاصره اقتصادی قرارگرفتندمصعب نیزدر کناررسول گرامی صلی الله علیه وآله وسلم درشعب ابی طالب ازگرسنگی وسختی رنگش تغییرنمودوسختیهای فراوانی راتحمل کرد .
روزی مصعب درحالی که خودرا باپوست گوسفندی پوشانیده بودمی آمد،پیغامبراکرم صلی الله علیه وآله فرمود:"نگاه کنیدبه مردی که خدادل اورانورانی کرده است من قبل ازاسلام اورا دیدم که درکنارپدرومادرش ازپاکیزه ترین غذاهامی خوردولطیف ترین لباسها رامیپوشیدولی دوستی اوبه خداورسول اوبه راوضع که می بینیدانداخته است .
مصعب ازنظرایمان ،اخلاق ،فراگیری معارف اسلامی مخصوصاباتوجه به اطلاعات وسیعی که اوقرآن داشت جوانی کاملاممتازبودنطوری که وقتی اسعدبن زراره و دکوان که ازبزرگان خزرج بودندازمدینه آمده بودندوازپیغمبریک نماینده و سخنورشجاع ومتعهدوآگاه خواستندکه مردم مدینه رادعوت به اسلام کند .
با اینکه مدینه باوجودطوائف یهودوقبائل اوس وخزرج واختلافات ریشه داری که در آن جاداشت منطقه بسیارحساسی بود،آن حضرت فورامصعب رابه آنهامعرفی وبه مدینه اعزام فرمود:مصعب نیزدراثرروحیه بسیارخوب واخلاق نیک وشجاعت و سخنوری که داشت درمدینه موفقیت قابل توجهی بدست آوردوقبائل مختلف مدینه بامشاهده روحیات واخلاق وی وشنیدن سخنان شیرین وآگاهی برحقایق درخشنده اسلام ، دسته دسته مسلمان شدند .
مصعب بسیاربردباربودچنانکه روزی "اسیدبن حضر" درمیان سخنرانی اوفریادزده ،گفت :شمابرای چه به قبیله ماآمده اید؟و بیخردان ماراگول می زنیداگرمیخواهیدجان سالم بدربریددست ازسرمابردارید .
مصعب :باخونسردی فتاراوراگوش کردوباخوشروئی گفت :آیاتوسخنان ما راگوش نمی کنی ؟اگرپسندیدی قبول کن وگرنه ماازآنهادست برمیداریم .
اسید گفت :وسخت تحت تاثیرآنهاقرارگرفته ،اسلام آورد .
مصعب درمدت کوتاهی با تبلیغات خودقرارداد .
مصعب که به گفته دانشمندان تاریخ ازمسلمان سابقه دارو ازیاران ممتازرسول گرامی اسلام بشمارمیرفت درجنگ بدرشرکت کردودرجنگ احد پرچمداراسلام بودهنگامی که دراثرتخلف نگهبانان دریه "ذوالعینین "ازفرمان پیامبراکرم صلی الله علیه وآله مسلمین مغلوب شدندوشکست خورده فرارکردنداو علاوه پرچمداری باکفارنیزسرسختانه می جنگیدتااینکه "ابن قمیئه "دست راست اوراقطع کرد،مصعب پرچم رابدست چپ گرفت وچون دست چپش رانیزقطع کردند پرچم رابادوبازوانش نگاهداری نموده وفریادمی زد:ومامحمدالارسول ....
این پیامبرنیزپیامبران پیشین است ،حال اگرمردیاشهیدشدازودین برمی گردید وقتی که اوشهییدشدوبه زمین افتادفرشته ای به صورت مصعب همچنان پرچم اسلام را برافراشته نگاه داشت .
پیغمبراکرم صلی الله علیه وآله بالای پیکرخونین مصعب آمدوصورت آلوده به خاک وخون اورادیدکه ازدنیارفته است ،حضرتش گریان شدوفرمود:من المؤمنین رجال صدقواماعاهدواالله علیه ...
2برخی ازمؤمنان بزرگم ردانی هستندکه به عهدی که باخدابستندوفاکردندتااینکه شهیدشده و برخی به انتظارشهادت مقاومت کرده ،هرگزپیمان خودراتغییرندادند..
1آل عمران , 223احزاب , 323بحارج 6ص 405،اسدالغایه ج 4ص 369،سفینه ج 2 ص 29سیمای اسلام ص 232

اصرار همسر

مدتی بودکه سخت درمانده شده بود ،کارکسب ودرآمدی نداشت ،زن وبچه هایش گرسنه بودند،روزهادرخانه می نشست وبه وضع فقیرانه اش فکرمی کردوغصه می خورد،نمی دانست چه کندکه از این حالت رقت بارخلاص شود .
یک روزهمسرش به اوگفت :ازمیان خانه نشستن که کاری درست نمی شودبرخیزنزدپیغمبراسلام صلی الله علیه وآله برووازاو چیزی بخواه ،قطعابه توکمک خواهدکرد .
وی نزدپیغمبراسلام صلی الله علیه وآله رفت .
ولی تانگاه حضرت به اوافتادفرمود:"سئلنااعطیناه ومن استغنی اغناه الله " .
هرکس ازمادرخواست کندبه اومی دهیم وهرکس باکاروتلاش از خدادرخواست بی یازی نمایدخداونداورابی نیازمی گرداند .
مردفقیرباخود گفت :رپیامبرازاین سخن منظورش جزمن کسی نیست ،لذابدون اینکه حرفی بزند بخانه اش برگشت وجرنان رانقل کرد .
همسرش که هنوزبه مقام رسالت شناخت کامل نداشت گفت :رسول خدابشراست وازقصدتوخبرنداشته نزدحضرتش بروو درخواست خودرابه عرض آن حضرت ربرسان .
مردبیچاره باردیگرنزدرسول اکرم صلی الله علیه وآله رفت ،این دفعه نیزبه مجرداینکه آنحضرت به اوافتادسخن قبلیی رابه زبان جاری کرد،وی نیزباخودگفت :مقصودآن حضرت من می باشد .
وبدون آنکه اظهارفقرکندبه خانه برگشت وکلمات آن حضرت رابرای همسرش بازگو نمود .
این بارنیزهمسرش گفت :رسول خداانسان است نزداوبرومقصودخودرا صریحابه اوبگو .
مردبینوابخاطراصرارهمسرش برای بارسوم خدمت پیامبربزرگ اسلام صلی الله علیه آله رسیدواین دفعه هم وقتی حضرتش اورادیدعبارت زیباو آموزنده اش راتکرارکرد .
کاراساس .
مردفقیرکه دیگرهیجگونه تردیدی برایش نبودکه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله مرادش اواست وخیلی خوب معنای بیانات آن حضرت رافهمیده بود .
مزدیکی ازدوستانش رفته هیزم کنده به شهر آورد،تیشه ای ازاو"عاریه "کردوبه کوه رفت ،مقداری هیزم کنده به شهرآورد وبه کمی آنرافروخت وآن روزتاحدودی غذای خودوزن بچه های خودرافراهم نمود، فردای آن روزنیزبه صحرارفت وهیزم بیشتری آورده وبافروش آنهاگذشته از اینکه تمام احتیاجات زندگیش تامین شدتیشه ای برای خودخرید .
وبالاخره توانست اوپولهای که پس اندازمی کرددوشترویک غلام هم تهیه نمایدوسرانجام هم یکی ازوثروتمندان مدینه گشت .
روزی مزدپیامبرگرامی اسلام آمدوجریان خودراعرضه داشت :پیامبراکرم صلی الله علیه وآله فرمودبه توگفتم که :"هرکس ازما درخواست کندبه اومی دهیم وهرکس باکاروزحمت طلب بی نیازی کندخدوانداو رابی نیازگرداند .
/1اصول کافی ،جلد2باب قناعت ،صفحه 139-سفینه البحار، جلد2،صفحه 451

بانوى خانه دار

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله واردخانه دخترگرایمیش فاطمه زهراءسلام الله علیها شد،دیددخت عزیزش لباس خشنی که گردومنزل برآن نشسته برتن داردوبایک دست آسیای دستی خودرابرای تهیه نان می چرخاندوبادست دیگرکودک عزیزش را دربغل گرفته ،شیرمی دهد .
رسول اکرم صلی الله علیه وآله ازدیدن وضع رقت بارپاره تنش متاثروگریان شدوفرمود:"یابنتاه تعجلی مراره الدنیابحلاوه الاخره فقالت الحمدلله علی نعمائه والشکرعلی الائه فانزل الله ولسوف یعطیک ربک فترضی "ای دختر،بچش بلخی دنیارابادربهشت بعوض شیرینی آخرت نصیبت گردد .
آن مخدره عرضه داشت :خداراستایش می کنم به نعمتهای اوو سپاسگزارم بربلاهایش :سپس این آیه ازطرف خداوندفرودآمد:پروردگارت به زودی تراچندان عطاکندکه خشنودشوی .
سوره والضحی ،ایه 5ونیزامام باقرعلیه السلام فرمود:فاطمه علیهاالسلام دربرابرعلی علیه السلام تعهدکرده بودکه کارهای خانه راازخمیرکردن ،نان پختن ،جاروب کردن انجام دهدولی علیه السلام نیزتعهدکرده بودکه کارهای بیرون خانه راازآوردن هیزم وتهیه غذا فراهم کند .
ورزوی به فاطمه سلام الله علیهافرمود:غذاچیزی درخانه هست ؟عرض کرد:به آن خدائی که حق تورابزرگ داشت سه روزاست که غذائی نداریم .
فرمود :چرابه یمن خبرندادی ؟عرض کرد:رسول خدامرامنع کردازاینکه اوتوچیزی درخواست کنم وفرمود:ازپسرعمت چیزی درخواست مکن اگرچیزی آوردکه آورد است واگرنه چیزی ازاودرخواست مکن .
/بحارالانوارجلد43،صفحه 31

شکیبایی بر فقر

احمدبن محمدبن عبدالرحمن ابیوردی ،متوفی درسال ‚محدث وفقیه شافعی که درجامع منصوربغداد ،حلقه فتواداشت ومردی فصیح وشاعربود .
وی فقرخودرانهان میداشت ،وبرآن شکیبابود،هرروز،روزه میگرفت وبانان ونمک افطارمیکرد،درزمستانی چون جبه ای نداشت که دربرکندبه اصحابش میگفت که بواسطه ابتلابه نوعی بیماری ،از پوشیدن لباس ضخیم که داخل آن رابرای گرم کردن ازپنبه یاچیزدیگرپرکرده باشند ،ممنوع هستم ،مقصوداوبیماری فقربود،امااصحابش ،آن رانوعی مرض ،گمان میکردند .

راز موفقیت

دکترمصدق روزی درزندان ازشهامت وبزرگواری مادرش مرحومه نجم السلطنه تعریف کرد .
اوگفت:برای اولین بارمراازاصفهان به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب کرده بودند .
سن من به نصاب قانونی نرسیده بودومن هم اعلام قبولی نکرده بودم ،ولی یکی ازروزنامه هاباعبارات زننده نسبتهای ناروابه من داده بودکه ازشدت حملات ناجوانمردانه اش تب کرده وبستری شدم .
مرحومه مادرم سررسید .
چرااین وقت روزخوابیدی ؟روزنامه رابه اودادم وگفتم:ببین چه نسبتهای بدی به من داده است !مادرمختصراخواند .
روزنامه را پرت کردوباتشرگفت:برای همین تب کرده ای ؟گفتم:بلی بانوک پاچندبار به پایم کوبیدوباتشددوبیان اصطلاح خاصی گفت:پاشو،پاشو!اگرطاقت این حرفهارانداشتی چراحقوق خواندی ؟می خواستی طبیب بشی !وبعداضافه کرد .
قدر وقیمت هرکس دراجتماع به اندازه زحمت ومشتقی است که درراه آن اجتماع و مردم متحمل می شود .
دکترمصدق پس ازنقل این خاظره گفت:آقا!من باشنیدن این سخن ازبسترپاشدم وازآن به بعدهیچوقت بدگوییها،ناسزاهاونسبتهای دروغدر من اثرنداشت .

بردباری پیامبر(ص)

زیدبن سعنه ازدانشمندان یهودبودوپیش از آنکه مسلمان شودبرای گرفتن طلبی که ازپیامبرص داشت آمدوعبای پیامبررا برداشت ویقه آن حضرت راچسبیدوسخت درشتی کردوگفت:شمافرزندان عبدالمطلب همواره درپرداخت وام خودتاخیرمی کنید .
عمربراوبانگ زدودرشتی کردوحال آنکه پیامبرلبخندمی زدوسپس فرمود:ای عمر!من واوبه چیزدیگری نیازمندیم .
به من بگوخوش حساب باشم وبه اوبگوبامهربانی طلبش رامطالبه کندودر وام دادن مهربانترباشد .
سپس فرمودکه هنوزسه روزازمهلت اوباقی است .
وبه عمردستورفرمودوام اورابدهدوبیست کیلومترهم بیشترپرداخت کند،چون عمر اوراترسانده بود .
همین موضوع سبب مسلمان شدن سعنه شد .
اومی گفت:همه علامات ونشانه های نبوت رادرمحمدص آزموده ودیده بودم بجزدوموردکه نیازموده بودم .
نخست اینکه بردباری اوبرخشمش پیشی بگیرد،ودوم اینکه خشم اوموجب بیشتر شدن بردباریش گرددوآندوراهم آزمودم واوراهمچنان دیدم که درکتابهای ما توصیف شده است .

اقلیت و اکثریت

شبی برناردشاوبه دیدن یکی ازنمایشنامه های خودرقت چون نمایش به پایان رسید،تماشاگران که اورادرتالاردیده بودنددسته جمعی فریادبرآوردندکه شاوبایدبرای ماصحبت کند .
شاوبناچاربرروی صحنه رفت و همه دراین موقع ساکت شدند،ولی ازهنوزلب به سخن نگشوده بودکه ناگاه از انتهای سالن صدایی برخاست که گفت:نمایشنامه بسیاربدی بود!برناردشاوبه عادت همیشگی خودباخونسردی تمام لبخندی زدوگفت:بله اتفافامن هم باشما همعقیده ام ،ولی چه کنم که من وشمادرمقابلاین اکثریت عظیم دراقلیت غریبی قرارگرفته ایم !

حاضر جوابی کودک

درزمان هارون الرشیدمردی دعوی نبوت کرد،اورابه مجلس هارون آوردندودرآن مجلس مامون پسرهارون حاضر بودوهنوزخردسال بود،هارون بفرمودتاآن مدعی راهم درپیش اوانداختندو پشت وپهلوی اوبه تازیانه سیاه ساختند،آن مدعی رااثنای تازیانه خوردن ناله و فریادمی کردوبی طاقتی می نمود،مامون درآن حال این آیه خواندکه :"فاصبرکمال صبراولوالعزم من الرسل "یعنی صبرکن همچنانکه صبرکردندپیامبران صاحب شریعت .

صبر یک مادر داغ دیده

دو نفر از محترمین مسافرتی در بیابان سوزان حجاز نمودند ، راه را گم کردند ، از دور سیاهی دیدند بهمان نشان آمدند تا به خیمه ای رسیدند ، بر زنی که در درون خیمه نشسته بود سلام دادند ، آنزن بعد از جواب سلام پرسید کیستید ؟ گفتند ما مسافریم و راه را گم کرده ایم اجازه داد که وارد خیمه شوند ، آن دو بدرون خیمه رفتند و نشستند ، گفت قدری صبر کنید تا فرزندم بیاید و از شما پذیرائی کند .
موقع آمدن فرزندش نزدیک شد و او چند بار از داخل خیمه پرده یک طرف را بالا زد و به بیابان نگاه کرد ولی یک بار که پرده را بالا زد ناراحت شد و گفت شتر فرزندم میاید ولی دیگری بر آن سوار است ، وقتی سوار نزدیک خیمه رسید بصدای بلند گفت ام عقیل خدا در مورد فرزندت بتو اجر مرحمت کند زن پرسید مگر فرزندم مرد جواب داد بلی پسرت در کنار چاه آب بود شترها بهم ریختند و او در چاه افتاد .
زن مصیبت زده خود را نگهداشت و گفت تو فعلا بیا و از مهمان های من پذیرائی کن سپس گوسفندی آورد و باو داد ذبح کرد ، زن در حال مصیبت و داغداری برای مهمانها غذا تهیه کرد ، پس از صرف غذا نزدیک آمد و گفت هیچکدام از شما قرآن میدانید ؟ گفتند بلی گفت برای تسلای خاطر من در مصیبت فرزندم چند آیه بخوانید یکی شروع کرد بخواندن قرآن الذین اذا اصابتهم ...
المهتدین زن با هیجان شدیدی باو قسم داد ، اینکه خواندی قرآن بود گفت بلی والله از قرآن است ، زن از جای برخواست ، چند رکعت نماز خواند و گفت اللهم انی فعلت ما امرتنی به فانجزلی ماوعدتنی به ، خدایا من امر تو را اطاعت کردم و در مرگ فرزندم صبر میکنم ، تو نیز درباره من بوعده خود وفا کن ، و با گفتن این جمله با شک و آه خود در مصیبت فرزندش خاتمه داد .
/ گفتار فلسفی کودک جلد 1 صفحه 459 .

شکیبائى و پارسائى

دوران خلافت خلیفه دوم بود ، جوانی بعد از فراغت از نماز بدون خواندن تعقیبات بلافاصله از مسجد بیرون میرفت ، روزی بهمان منوال از جای برخاست که روانه شود عمر او را مخاطب قرار داد که چرا شرط ادب در برابر نماز نگه نمیداری و تعقیبات که فضیلت زیاد دارد نمیخوانی ؟ جوان از این عتاب و سرزنش ناراحت شد و بگریه درآمد و گفت میترسم از گفتن علت ناراحت شوی تو چه میدانی که بر ما بیچارگان چه میگذرد ، فقر و احتیاج و نیازمندی ما بحدی رسیده که من و عیالم با یک جامه میگذرانیم ، اگر او بپوشد مرا لباسی نیست و اگر من بپوشم او لباسی ندارد ، بنابراین هر روز صبح من پیراهن میپوشم و بنماز حاضر میشوم و بعد از فراغت نماز زود بخانه میروم تا او نیز از این جامه استفاده کند و از نماز عقب نماند !! عمر از این بیان و از دانستن وضع او ناراحت شد و حضار بگریه درآمدند سپس از بیت المال هشتاد درهم آورد و باو گفت این دراهم را بگیر و صرف مایحتاج کن ، نیازمندیهای خود را برطرف نما ، جوان آن پولها را دریافت داشت و بخانه آمد .
عیال از تاخیر ورودش پرسید ، او آنچه که با خلیفه گفته بود با عیال خود در میان گذاشت .
عیال از این پیش آمد و فاش شدن اسرار سخت ناراحت شد و شوهر خود را مورد ملامت و توبیخ قرار داده و گفت مگر تو نشنیده ای فقیر صابر روز قیامت همنشین پیغمبر است ؟ تو چنین عزتی را بمال دنیا فروخته ای ، بهتر آن است که این پولها را هر چه زودتر بخلیفه برگردانی و بگو گر چه نیازمند و محتاجیم اما صبر بر فقر اسلحه ما است ، آن جوان با این تحریک از جای خود برخواست و تمام آن دراهم را بخلیفه برگرداند و چون شب شد آن زن برای تهجد و نماز نافله شب از رختخواب برخاست بعد از پایان نماز بشوهر گفت تا حال راز ما نزد خدا محفوظ بود حال که دگران دانستند من از این زندگی بیزارم با هم دعا کنیم تا روح ما قبض شود و از چنین زندگی خلاص شویم .
هر دو بسجده درآمدند و از خداوند درخواست مرگ کردند و فی الفور جان بجان آفرین تسلیم نمودند و بنا به خبری آن زن به تنهائی تمنای ترک زندگی کرد و صبح جوان به مسجد آمد و مردم را به تشییع جنازه عیال خود دعوت کرد ، / مجالس الواعظین با مقداری تصرف .

تسلیت به مادر داغ دیده

گویند در زمان یکی از پیامبران مادری مهربان جوانی داشت که او را بسیار دوست میداشت ، اتفاقا آن جوان بقضای حتمی پروردگار مرد و مادر داغدار شد و خیلی جزع و فزع میکرد ، تا آنجا که بستگان وی راه چاره را منحصر باین دانستند که نزد پیغمبر وقت رفته و از او مدد بخواهند .
چون بنزد آن پیمبر آمدند عرضکردند شما تشریف بیاورید و با گفتار دلنشین خود بانزن تسلیت گفته شاید که دل مادر داغدیده تسکین یابد ، چون پیامبر نزد آنزن آمد ، دید آثار گریه بر دیدگانش ظاهر است و در غم و حزن غجیبی فرو رفته و بسیار بیتابی میکند .
آنحضرت باطراف نگریست و لانه کبوتری توجه او را جلب نمود و فرمود ای زن این لانه کبوتر است ؟ گفت آری فرمود این کبوتران جوجه میگذارند ؟ گفت آری فرمود همه جوجه ها را نگه میدارند و بپرواز میایند ؟ عرضکرد نه زیرا بعضی از جوجه های آنها را ما میگیریم و پس از کشتن و پختن میخوریم ، حضرت فرمود با اینهمه این کبوتران ترک لانه خود نمیکنند ؟ گفت نه زیرا چند سال است که آنها نزد مایند و بجائی نرفته اند .
پیامبر از این بیان نتیجه ای که گرفت این است ، باید بترسی از اینکه تو در نزد پروردگارت از این کبوتران پست تر باشی ، زیرا این کبوتران از خانه شما با آنکه فرزندان آنها را در پیش روی آنها میکشید و میخورید هجرت نمیکنند و قهر نمینمایند لکن تو با از دست دادن یک فرزند از خدا قهر کرده و باو پشت کرده و اینهمه بیتابی میکنی و سخنان ناشایست بر زبان جاری میکنی ، آن زن چون این سخنان را شنید اشک از دیدگان فرو برگرفت و دیگر بیتابی ننمود .

شکیبائى یک مادرداغ دیده

ابوطلحه انصاری از اصحاب بزرگ پیغمبر ص بود و در جنگ احد مقابل روی حضرت رسول تیراندازی میکرد ، پیغمبر ص روی پنجه پا بلند میشد تا هدف تیر او را مشاهده کند ، ابوطلحه در آن جنگ سینه خود را جلو سینه پیغمبر نگهداشت و عرضکرد سینه من سپر جان مقدس شما باشد پیش از آنکه تیر بشما برسد مایلم سینه مرا بشکافد او پسری داشت که خیلی مورد علاقه وی بود ، اتفاقا مریض شد ، مادرش ام سلیم از زنان با جلالت اسلام است چون به محبت و علاقه زیاد ابوطلحه نسبت بفرزندش توجه داشت ، دانست که نزدیک است بچه از دست برود و فوت شود ، لذا ابوطلحه را نزد رسول خدا فرستاد ، پس از رفتنش بچه از دنیا رفت ام سلیم او را در جامه ای پیچیده کنار اطاق گذاشت و فوری غذای مطبوعی جهت شوهر تهیه دید و خویش را برای پذیرائی شوهر با عطر و وسائل آرایش آراست ، وقتی ابوطلحه آمد و حال فرزند خود را پرسید جواب داد خوابیده است ، سئوال کرد غذائی هست ، ام سلیم خوراک مهیا کرد ، پس از صرف غذا از نظر غریزه جنسی نیز او را بینیاز کرده در این اثناء که شوهر بهترین دقایق لذت جنسی را داشت گفت ای ابوطلحه چندی پیش امانتی از شخصی نزد من بود ، آن را امروز بصاحبش رد کردم ، از این موضوع که نگران نیستی ؟ ابوطلحه جواب داد ، چرا نگران باشم وظیفه ات همین بود گفت بنابراین بشما بگویم که فرزندت امانتی بود از خداوند ، امروز خدای متعال امانت خود را گرفت ابوطلحه بدون هیچگونه تغییر حالتی گفت من به شکیبائی از تو که مادر او بودی سزاوارترم .
از جای حرکت کرده و غسل نمود و دو رکعت نماز خواند ، پس از آن خدمت رسول اکرم رسید و فوت فرزند خود و عمل ام سلیم را بعرض آنحضرت رسانید پیغمبر ص فرمود خداوند در آمیزش امروز شما برکت دهد ، آنگاه فرمود خدا را شکر میکنم که در میان امت من نیز زنی همانند آن زن صابره بنی اسرائیل قرار داده است پرسیدند شکیبائی آن زن چه بود ؟ فرمود زنی در بنی اسرائیل بود ، شوهرش دستور داد غذائی تهیه کند برای چند نفر میهمان ، این خانواده دو پسر داشتند هنگام تهیه غذا بچه ها بازی میکردند ، ناگاه هر دو در چاه افتادند ، زن جسد مرده آنها را بیرون آورد ، بپارچه ای پیچید و در کنار اطاق دیگر گذاشت ، زیرا نخواست مهمان ها را ناراحت کند و به مهمانی شوهر زیانی وارد شود بعد از رفتن مهمانها خود را آراست و پیوسته برای شوهر آماده عمل آمیزش نشان میداد ، آن مرد نیز خواسته او را انجام داد ، و از فرزندان خود سئوال کرد و گفت در اطاق دیگر خوابیده اند ، آنها را صدا زد ، ناگاه مادر ، بچه ها را دید از خانه خارج شده و پیش پدر آمدند ، زن گفت بخدا سوگند هر دو بچه ات مرده بودند ، خداوند بواسطه شکیبائی و صبر من آنها را زنده کرد ام سلیم زوجه ابوطلحه از زنان جلیله هاشمیه است ، هنگامیکه ابوطلحه از او خواستگاری کرد گفت تو مرد شایسته ای هستی و نباید دست رد بر سینه تو گذاشت ، اما چکنم که کافری و من زنی مسلمانم ، اگر اسلام بیاوری همان اسلام آوردنت را بعنوان مهریه قبول دارم ، ابوطلحه اسلام آورد ، با او بهمین کابین ازدواج کرد ، ثابت گوینده این واقعه میگوید پرارزشتر از این مهر تاکنون من نشنیده ام .
/ پند تاریخ صفحه 84 نقل از وقایع الایام تبریزی جلد 3 صفحه 190 و بحار جلد 18 صفحه 227

استقامت ام شریک و استقبال پیغمبر(ص)

یکی از زنانیکه در راه عقیده ثبات قدم نشان داد تا توانست دین خود را محفوظ بدارد ام شریک است او از جمله زنانی است که بعد از هجرت رسول اکرم به مدینه آمد تا در یکشهر با حضرت زندگی کند .
در راه میامد مرد جهودی باوی ملاقات کرد ، پرسید به کجا میروی ؟ گفت بزیارت رسول خدا ، این سخن بر جهود بسیار ناگوار آمد ولی چیزی نگفت و عکس العملی از خود نشان نداد اما قدری از ماهی شور باو داد که بخورد ، ام شریک بعد از خوردن ماهی و در اثر گرمی هوا گرفتار تشنگی شد و از آن مرد جهود آب خواست .
جهود گفت من آب نخواهم داد تا اینکه نسبت به محمد کافر شوی و دست از ایمان خود برداری ام شریک گفت معاذالله .
من هرگز این پیشنهادت را نمی پذیرم حاضرم از عطش بمیرم ولی از محدم جدا نشوم و دست از ایمان خود برندارم ، ام شریک قدری صبر کرد و از تشنگی ناراحتی شدید دید ناگهان کوزه آبی در کنار خود دید او از آن آب نوشید خیلی خوشگوار یافت .
جهود از خواب بیدار شد ، گفت دانم تشنه ای ، اگر خواهی آبت دهم ، باید به محمد کافر شوی ، فرمود از تو و آبی که در دست تو است بیزارم ، به بین آبی را که برایم فرستادند جهود تا نگاهش بکوزه آب افتاد غرق تعجب شد و گفت اینکه قصد زیارت رسول خدا دارد او را تشنه نگذارده اند پس باید دین او حق باشد بنابراین شهادتین گفت و مسلمان شد ، چون ام شریک نزدیک مدینه رسید جبرئیل به رسول خدا خبر داد که خداوند میفرماید او را استقبال کن .
زهی سعادت و دولت زهی علا و جلال که شاه هر دو جهان آیدش باستقبال حضرت رسول ص باستقبال آنزن از مدینه بیرون آمد و چون چشم ام شریک بجمال نورانی حضرت مصطفی ص افتاد خود را بقدمهای آنحضرت افکند و گفت اگر تمام دنیا و هر چه در آن است مال من بود آنها را فدای خادمی از خدام تو میکردم اما چون مرا چیزی در دست نیست خودم را بتو بخشیدم ، مرا قبول فرمائید .
حضرت رسول توقف فرمود: جبرئیل آمد که خداوند میفرماید او را قبول کن و این مخصوص شما است که زنی بیمهر خود را بتو بخشید و این آیه را آورد و امراه مومنه ان وهبت نفسها للنبی ان اراد ان یستنکحها خالصه من دون المومنین .
چون زن مومنه ای خودش را به پیغمبر بخشد اگر خواهد او را نکاح کند برای تو خالص است غیر از مومنین .
...روزی عمار روزی عماربه رسول خداص عرض کرد:مادرم را باسخت ترین شکنجه کشتندآنحضرت به اوفرمود:خدابتوصبربدهدخداون هیچکس ازدودمان یاسرراعذاب نکند .
/اقتباس ازکتاب ویرژیل ص 77سفینه البحارج 1 ص 664حلم -ذی الکفل ذی الکفل یکی ازپیامبران خدابعد ازحضرت سلیمان ع بودوهمچون حضرت داودع بین مردم قضاوت میکردهرگزخمشگین نمیشدمگربرای خدادرمواردنهی ازمنکراودرحلم وصبروتحتمل عجیب بود بطوری که درروایات آمده است :ابلیس یکی ازپیروان خودراکه ابیض نام داشت مامورکردتاازراههای مختلف واردشده وذی الکفل رابغضب درآوردولی هرکارمیکرداونتوانست این کارراانجابدهد .
بعضی نقل میکنند:شخصی خواست این پیامبرخداراخشمگین کندشب هنگام خواب بدرخانه اورفت ومحکم درخانه راکوبیدذی الکفل پشت درآمدوآن رابازکردوآن شخص گفت :ببخشیدمن مساله ای داشتم میخواستم بپرسم ولی وقتی شمارادیدم فراموش کردم ذی الکفل باکمال مهربانی به اوگفت :بروهرگاه مساله یادت آمدبیاوبپرس .
آن شخص عمدا" درهمان شب سه باربدرخانه ذی الکفل آمدودررامحکم کوبیدودرهرسه باروقتی باآنحضرت روبرومیشدگفت :مساله رافراموش کردم ذی الکفل اصلا"خشمگین نشدو فرمود:بروهروقت مساله ات یادت آمدبیاوبپرس .
/الکنی والالقاب ج 1ص 287

صبر در بلا

صعصمعه ازمردان بزرگ صدراسلام است برادرزاده اش احنف بروزن احمدمیگویددلم دردگرفت نزدعمویم صعصعه رفتم وازدرددل خودشکایت کردم .
عمویم مراسرزنش کردو گفت برادرزاده وقتی دستخوش بلاشدی شکایت آنرانزدشخصی مثل خودت ببرزیراآن شخص اگردوستت باشدغمگین میشودواگردشمنت باشدشادمیگرددشکایتت رانزد مخلوقی مبرکه قادربررفع ودفع گرفتاری ازتونیست بلکه نزدخداوندقادری ببر که تورامبتلاکرده ومیتواندآن راازتوبزداید .
برادرزاده یکی ازدوچشم من بینائی خودراازدست داده ولی حتی همسرم وبستگان نزدیک من ازاین موضوع اطلاع ندارند .
/مجموعه ورام ج 1ص 57

غیبگوئی امام صادق(ع)

بانوئی به محضرامام صادق ع آمدوعرض کردپسرم به مسافرت رفته ولی سفراو خیلی طول کشیده وبرنگشته است ودراین موردسخت نگران هستم .
امام ع به او فرمودصبرکن وبااراده محکم استقامت داشته باش .
آن زن بخانه اش برگشت و روزهاگذشت ولی پسرش ازسفرنیامدوکاسه صبرش لبریزشدوباردیگربحضورامام صادق ع برگشت وعرض کردپسرم هنوزنیامده است .
امام فرمودصبرواستقامت کن اوعرض کردصبرم تمام شده دیگرنمیتوانم صبرکنم امام ع فرمودبرگردبه منزلت پسرت ازمسافرت برگشته است .
آن زن بخانه برگشت ودیدپسرش ازسفربرگشته بسیارخوشحال شدبعدا"بحضورامام صادق ع رسیدوپرسیدآیابعدازپیامبراسلام ص وحی نازل میشود؟امام ع فرمودنه .
اوعرض کردپس شماازچه راهی اطلاع یافتیدکه پسرم ازسفربرگشته وبه من مژده دادید؟امام ع فرمودرسول خداص فرموده است عندفناءالصبریاتی الفرج هنگامی که صبرانسان پایان یافت گشایش خواهدآمد .
وقتی که توگفتی صبرم تمام شده براساس گفتارپیامبرص دریافتم که خداوندبابازگشت پسرت ازسفرگشایشی درکارتوبه وجودآورده است .
/لئالی الاخبارج 1ص 266

پاداش صبر

به نقل مشهورپیامبرص ازهمسرانش تنهاازخدیجه شش فرزندداشت ویک فرزندهم ازماریه قبطیه یکی دیگرازهمرانش فرزندان خدیجه به ترتیب بودند .
قاسم عبداله طاهررقیه ام کلثوم زینب فاطمه زهراع .
وازماریه قبطیه یک فرزندبنام ابراهیم داشت که یکسال ودوماه وهشت روزویایکسال وششماه وچندروزبیشتر عمرنکرد .
وقتی که طاهرازدنیارفت خدیجه کبری س گریه میکردپیامبرص او راازگریه کردن نهی فرمودخدیجه عرض کرددرست میفرمائیدنبایدگریه کنم ولی چه کنم ازفقدان اودلم آتش گرفته است جگرم میسوزدازاین رومیگریم .
پیامبر ص فرمودآیانمیخواهی که درروزقیامت پسرت طاهرکناردربهشت بایستدوقتی که تورادیددستت رابگیردوتورابه بهشت ببردکه پاکترین وخوشبوترین مکان است .
خدیجه س عرض کردبراستی همین گونه است ؟پیامبرص فرمودخداوند متعال عزیزتروبزرگ مقامترازآن است که میوه دل بنده اش رابگیردوآن بنده برای خداصبروشکرکندولی خداونداوراعذاب نماید .
/بحارط قدیم ج 6 ص 103نظیراین سخن رادرموردفوت قاسم نیزفرمود

زن صبور

پس ازجنگ زنهای مدینه ازمدینه بسوی احدحرکت کردندوبه استقبال پیامبرص رفتندوهمه بجای شهیدان خودازپیامبرص سراغمیگرفتند .
دراین میان زینب خواهرعبدالله بن حجش به پیامبرص رسیدپیامبرص به اوفرمودصبورواستوارباش اوگفت برای چه ؟ پیامبرفرموددرموردشهادت برادرت عبدالله .
زینب گفت شهادت برای اوگوارا ومبارک بادهیئاله الشهاده .
بازپیامبرص فرمودصبرکن عرض کردبرای چه ؟ فرموددرموردشهادت دائیت حمزه ع زینب گفت همه ازآن خدائیم وبه سوی او بازمیگردیم مقام شهادت براومبارک باد .
سپس پیامبرص فرمودصبورواستوار باشدعرض کردبرای چه ؟فرموددرموردشهادت شوهرت مصعب بن عمیرزینب تااین جمله راشنیدصدابه گریه بلندکردوبطورجانگدازناله میکردپیامبرص فرمود مقام شوهرنزدزن بدرجه ای است که هیچکس درنزداوبه آن درجه نیست .
ولی زینب درپاسخ کسانی که میگفتندچرادرموردشوهرت این گونه گریه میکنی میگفت گریه ام برای شوهرم نیست چراکه اوبه فیض شهادت دررکاب پیامبرص رسیده بلکه گریه ام برای یتیمان اواست که اگرسراغپدررابگیرندچه جوابی به آنها بدهم .
/بحارج 20ص 64

پیامبرص و صفیه

پس ازآنه حضرت حمزه عموی پیامبرص درجنگ احدبه شهادت رسید،دشمن بدن اورامثله کرد،یعنی مقدرای ازگوش وبینی وسرانگشتان او رابریدوشکمش رادریدوجگرش رابیرون آورد ...
پیامبرص کنازجنازه پاره پاره حمزه بود،ناگاه ازدوردیدکه صفیه خواهرحمزه ع می آید،پیامبرص به پسراوزبیربن عوام فرمود:برووصفیه رانگذاربه اینجابیاید،اورا برگردان تاپیکربرادرش رابااین وضع ننگردکه بسیارطاقت فرسااست .
زبیر نزدمادرش صفیه رفت وبااوملاقات کردوپیام رسول خداص رابه اورسانیدو ازاوخواست بازگردد .
صفیه گفت :چرامرابرمی گردانید،درست است که به من خبررسیده برادرم رامثله کرده اندوبه این خاطرمی خواهیدمن پیکربرادرم را نبینم ولی :5 وذلک فی الله قلیل ...
"این حادثه درراه خدا،ناچیزو اندک است ،آنچه رخ داده خشنودهستیم وبه حساب خدامی گذاریم وصبرمی کنی .
وقتی که پیامبرص روحیه اوراچنین دید،به زبیرفرمود:"خل سبیلها"او راآزادبگذاربیاید .
/الحلقات الذهبیه ج 11ص 37طبقات بان سعدج 3ص 7 .

فقدان شوهر

پس ازجنگ زنهای مدینه ازمدینه به سوی احدحرکت کردندوبه استقبال پیامبرص شتافتندو همه بجای شهیدان خودازپیامبرص سراغمی گرفتند .
دراین میان زینب خواهرعبد الله بن جحش به پیامبرص رسید،پیامبرص به اوفرمود:صبورواستوارباش ، اوگفت چه شده ؟پیامبرفرمود:درموردشهادت برادرت عبدالله .
زینب گفت : شهادت برای اوگواراومبارک باد"هنیئاله الشهاده " .
بازپیامبرص فرمود:صبرکن ،عرض کرد:برای چه ؟فرموددرموردشهادت دائیت حمزه ع زینب گفت :همه ازآن خدائیم وبه سوی اوبازمی گردیم ،مقام شهادت براومبارک باد .
سپس پیامبرص فرمود:صبورواستوارباش ،عرض کردبرای چه ؟فرموددر موردشهادت شوهرت مصعب بن عمیر،زینب تااین جمله راشنید،صدابه گریا بلندکردوبطورجانگدازناله می کرد،پیامبرص فرمود:مقام شوهرنزدزن به درجه ای است که هیچ کس درنزداوبه آن درجه نیست .
ولی زینب درپاسخ کسانی که می گفتند:چرادرموردشوهرت این گونه گریه می کنی می گفت :گریه ام برای شوهرم نیست ،چراکه اوبه فیض شهادت دررکاب پیامبرص رسیده بلکه گریه ام برای یتیمان اواست ،که اگرسراغپدربگیرندچه جوابی به آنهابدهم ؟!
/بحارج 20ص 64 .

لطف خفی -خدا

درمیان بنی اسرائیل ،خانواده ای چادرنشین زندگی می کردند،وزندگی آنهابه دامداری وباکمال سادگی وصحرانشینی می گذشت آنهاعلاوه برچندگوسفندیک خروس ویک الاغ ویک سگ داشتند،خروس آنهارا برای نمازبیدارمی کرد،وبا الاغ ،وسائل زندگی خودراحمل می کردند،وبه وسله آن برای خودازراه دورآب می آوردند،وسگ نیزدرآن بیابان بخصوص درشب ، نگهبان آنهاازدرندگان بود .
اتفاقاروباهی آمدوخروس آنهاراخورد،افراد آن خانواده ،محزون وناراحت شدند،ولی مردآنهاکه شخص صالحی بودمی گفت : خیراست ان شاءالله .
پس ازچندروزی سگ آنهامرد،بازآنهاناراحت شدند، ولی مردخانواده گفت :خیراست ان شاءالله ،طولی نکشیدکه گرگی به الاغ آنها حمله کردوآن رادریدوازبین برد،بازمردآن خانواده گفت :خیراست ،ان شاءالله .
درهمین ایام روزی صبح ازخواب بیدارشدند،دیدندهمه چادرنشین های اطراف مورددستبردوغارت دشمن واقع شده وهمه اموال آنهابه غارت رفته است وخودآنهانیزبه عنوان برده به اسارت دشمن درآمده اند،ودرآن بیابان تنها آنهاسالم باقی مانده اند .
مردصالح گفت :رازاینکه ماباقی مانده ایم این بوده که چادرنشینهای دیگردارای سگ وخروس و الاغ بوده اند،وبه خاطرسروصدای آنهاشناخته شده اندوبه اسارت دشمن درآمده اند .
ولی ماچون سگ وخروس و الاغ نداشتیم ،شناخته نشده ایم ،پس خیرمادرهلاکت سگ وخروس و الاغ مان بوده است که سالم مانده ایم .
این بودنتیجه گفتارمخلصانه مردخانواده که همواره برای شکرگزاری خدا،دربرابرحوادث می گفت ،خیراست ان شاءالله ،آری لطف خفی خداوندشامل حال چنین افرادخواهدشد .

همسر نوح

حضرت نوح ع همسربدی داشت که درقرآن آیه 10سوره تحریم به این مطلب اشاره شده است حتی به مردم میگفت نوح ع مجنون است .
یکسال براثرنیامدن باران قحطی شد،جمعی ازمردم تصمیم گرفتندنزدحضرت نوح ع بروندوازازبخواهنددعاکندتاباران بیاید، حضرت نوح درروستائی سکونت داشت ،آنهابه آن روستارفتندوبه درخانه او رسیدندودرخانه رازدند،زن حضرت نوح ازخانه بیرون آمد،آنهاگفتندنوح کجاست ؟آمده ایم ازاوبخواهیم دعاکندباران بیاید .
زن گفت اگردعای نوح مستجاب میشد،برای خودمادعامیکردکه وضع زندگی ماخوب شود،اواکنون به بیابان رفته تاهیزم جمع کندوبیاوردوبفروشد،اوچنان مقامی نداردکه دعایش مستجاب گردد .
آنهابه آن بیابان رفتند،ناگهان دیدندحضرت نوح هیزم راجمع کرده وبه پشت گرفته وبرشیری سوارشده وماری بدست گرفته وآن ماررا تازیانه خوددرراندن شیرقرارداده است .
به نوح ع عرض کردنددعاکن تاباران بیاید،قحطی همه جاراگرفته است .
نوح ع دعاکردوباران خوبی آمد .
آنهابه نوح ع گفتندتوکه این گونه مستجاب الدعوه هستی ،چرادرموردزن خودت نفرین نمیکنی که مثلاازخانه ات بیرون رود،ومجازات شودوپشت سرتو،ازتوبدگوئی ننماید .
حضرت نوح ع درپاسخ فرمودارزش وثواب تحمل صبرباچنین زنی ،بهتر ازآن است که بانفرین اورابه مجازات برسانم .
باتوجه به اینکه بیرون کردن اومفسده بیشترداشت ،وصلاح این بودکه باصبروتحمل ،اورانگهداری کرد .
/لثالی الاخبار .

معجزات علی(ع)

مولایم علی ع درمورد مرگ من فرمود روزی فرا میرسد که عبیدالله بن زیاد ، خونخوار و کافر ، تو را به دار می آویزد ...
تا اینکه روزی از نخلستان با آنحضرت عبور میکردم ، نخلی را به من نشان داد و فرمود ای پسر یحیی چوبه دار تو ، از چوب این درخت است .
من گهگاه کنار آن نخل میروم و در کنار آن نماز میخوانم ، و با آن ، انس والفت خاصی دارم .
مولایم درس دیگری هم به من داد ، و آن صبر و استقامت در برابر مصائب و آزار حکام جور بود ، این درس از من که یک غلام تیره بخت بودم ، کوهی استوار ، ساخت .
برادر هم اکنون وقت آن است که مهم دیگری را به تو بگویم ، در آن کوچه ای که به میدان دارالاماره ،منتهی میشود ، نخلی وجود دارد ، من نامم رابه آن حک کرده ام ، اگر چوبه داری را دیدی ، با دقت به آن بنگر ، اگر نام مرا در آن ، حک شده دیدی ،بدانکه روز موعود ، فرا رسیده وآغاز آسایش و عروج من به اعلا علیین باشد ...
مدتی از این ماجرا گذشت که یزید ، عبیدالله بن زیاد را استاندار کوفه کرد ، وی به کوفه آمد و از همان آغاز با چماق ترس و وحشت و کشتار شروع بکارکرد و قبل از ورود امام حسین ع به کربلا ، مردم کوفه را ، سخت ترساند .
اما میثم با کمال قدرت وجرئت در برابر او ایستاد ، و پوزه پلنگ نمای او را به خاک مالید ، و از تهدیدات او نهراسید ، به دستوراو ، میثم را روی همان چوبه دار بردند ، او د رهمانجا به افشاگری پرداخت ، ابن زیاد دستور داد پس از قطع دست و پای میثم ، زبان او را نیز بریدند و او در بالای دار به شهادت رسید ، و بدنش همچنان در بالای دار ماند ، تا اینکه خرمافروشان کوفه ، شبانه بدن او را از دار گرفته دفن کردند و قبر شریف میثم ، بین نجف اشرف و کوفه ، در جامع مراد ، مرکز زیارت پیروان علی ع است .
/ اقتباس از کتاب میثم التمار نوشته محمد تحسین مظفر ، ترجمه نگارنده میثم در 22 ذیحجه سال 60 هجری ، ده روز قبل از ورود امام حسین ع به کربلا به شهادت رسید .

علامت ایمان

آورده اندکه حضرت رسول ص روزی ازجمعی انصار پرسیدکه آیاشمامؤمنانیدایشان گفتندخداورسول اوبهترمیدانندآنحضرت که علامت ایمان چیست گفتنددرحال سعت شکرمیکنیم ودرحال بلاوتنگی صبرمینمائیم آنحضرت فرمودکه علامت مؤمن همین است .

نتیجه احسان

آورده اندکه مردی بوددرویش وبینواکه پرده حجاب براحوال خویش انداخته بودوبرای نام وننک دندان صبربرجگر نهاده وبدرتوکل نشسته هرگزاظهارپریشانی بکسی نمی کردوبطپانچه روی خودرا سرخ میداشت واوراهمسایه توانگری بودروزی کودک آن توانگربخانه آن درویش آمددیدطعامی ازباربرداشته وطعام راکشیده بدرون خانه بردندوایشان کودک راندیده بخوردن مشغول شدندآن کودک ازشکاف دربایشان مینگریست وآن درویش ملتفت اونشدچون طعام شوره طفل غمگین بخانه رفت وگریه آغازکردوباپدرو مادراحوال بگفت ایشان طعام هاپیش آوردندهرچنداوراتسلی میدادندگریه میکردکه ازآن طعام همسایه می خواهم پس آن مردبخانه آن همسایه رفت وبمرد همسایه گفت ای بیرحم چراازهمسایگی شمارنج وآزاربمن میرسدآن درویش گفت استغفرالله حاشاکه که ازمن آزاربکسی برسد مردتوانگرگفت شماطعام داشته ایدوصرف کرده ایدکودک مراندیده ونداده ایدبخانه آمده گریه میکندو طعام شمارامیخواهدآن درویش زمانی بفکرفرورفت بعدازلحظه ای سربرآورده گفت اگرخواهی ازحال ماواقف شوی بیان کنم که همسایه برهمسایه خودآگاه است وتوازحال من غافلی وبدنیای خوددرمانده ای امااولی نگفتن است آنمرداورا بخداقسم دادکه حال خودرابازگوی گفت ایخواجه بدان وآگاه باش که آنچه که ماخورده ایم برمال حلال بودوبردیگران حرام گفت بچه جهت درویش گفت تواین کلام خدانشنیده ای که درقرآن مجیداست "من اضطرفی مخمصه غیرمتجانف لائم " آن مرداربودکه برماحلال بودوبرشماحرام وحال ماباینجارسیده ودرمثلها گویندکه سیران راچه پروای گرسنگان چون آن توانگرازحال آن درویش واقف شد آب درچشم بگردانیدوگفت ای برادربحق آنخدائیکه جان بیدقدرت اوست که در این مدت ازواقعه توخبردارنبودم وهمیشه تراشکفته وخندان میدیدم احال که اطلاع یافتم بخدای عزوجل سوگندکه دست ازتوبرندارم تاآنچه ازمال دنیائی ندارم نصف آنرابتوبدهم واین نتیجه صبروتحمل است که درفقروفاقه کرده ای پس بالتماس تمام دست آن درویش راگرفته بخانه بردوب رادرانه تقسیم کرده عذرهاخواست ودرهمان شب حضرت رسول "ص "رادرخواب دیدکه فرمودیافلان توبرای خداآن همسایه درویش راخوشنودی ومرحمت کردی وحق همسایه بجای آوردی مژده بادکه فردای قیامت بامن واهلبیت من ترامحشورخواهندکردوحقتعالی تراآمرزیدوازگناهان پاک شدی .