کتابخانه:امید - کتاب

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از امید-کتاب)
پرش به: ناوبری، جستجو
امید
مشخصات کتاب
Omid-rezai.jpg
نویسنده محمد علی رضائی
زبان فارسی

پیشگفتار

یکی از مسایل مهمی که در جامعه باید بر آن تأکید کرد امید و امیدواری به آینده است. جوان و نوجوان و همچنین نیروی کار هر جامعه‌ای بدون داشتن امید به آینده از پویایی و حرکت باز می‌مانند و جامعه را در ابعاد گوناگون به رکود و جمود می‌کشانند؛ زیرا پویایی، نشاط، شادابی و سعادت هر جامعه‌ای به دست نیروی کار و قشر جوان و نوجوان آن حاصل می‌شود. دشمنان در راستای رسیدن به هدف پلید خود از راه‌های متعددی برای به زانو در آوردن یک ملت وارد عمل شده و برنامه‌ریزی می‌نمایند. از راه‌های مؤثر نفوذ در قلب یک ملت و تسخیر تمام هستی آن، خارج کردن شعله‌های نشاطآور امید از روح و جان آن ملت است. دشمن با بزرگ نمایی مشکلات و حتی با بزرگ و خطرناک نشان دادن برخی مسایل ساده به این سنگر اصلی جامعه که در دل مردم آن می‌تپد حمله‌ور شده و با تبلیغات زهرآگین خود آن را خدشه دار می‌سازد و در این میان، افراد ضعیف النفسی که ناآگاهانه تحت تأثیر القائات شیطانی دشمن قرار می‌گیرند به عنوان بوق‌ها و قلم‌های تبلیغاتی دشمن در آمده و با نوشتار و گفتار خود آب در آسیاب دشمن می‌ریزند و برخی از مزدوران داخلی نیز که با شاکله‌های متعدد در ناکجاآباد خود سر در آستین جهالت فرو برده‌اند و از خشم آنچه که از دست داده‌اند دچار افسردگی و عصبیت شده‌اند، در این میان فرصت را غنیمت شمرده و به ندای شیاطین پاسخ مثبت داده و در این راه به انحای متعدد می‌تازند.

در این اوضاع، فرض بود که به امید و آثار آن در حیات انسان و جامعه اشاره شود تا ضمن مقابله با تبلیغات مسموم دشمن اطلاعات لازم در این خصوص به خوانندگان عزیز داده شود.

در این کتاب، سعی شده است که حق مطلب به اختصار ادا شود وگرنه امید با این همه آثار مثبتی که در زندگی دارد کتابی به بزرگی و عظمت خود زندگی می‌طلبد که خامه از وصف و بیان آن قاصر است. ای آینه گر شکسته گفتم سخنی - تصویر مرا شکسته در قاب مگیر در پایان لازم می‌دانم از برادر ارجمند آقای قادر پریز که با جدیت تمام در ویرایش این مجموعه، اهتمام ورزیدند، صمیمانه سپاسگزاری نمایم. والسلام - محمد علی رضائی

امید در لغت و اصطلاح

امید در لغت به معنای چشم داشت، انتظار، نگرانی، توقع، اعتماد، اعتقاد، وعده، گمان و در مفهوم مجازی به معنای متعددی همچون محل پناه، ملجأ و مطمع آمده است. مرحوم دهخدا در فیشهای خود، امید را به انتظار برای چیزهای خوب، توقع و چشم نیکی از مردم و از هر چیزی داشتن مقابل بیم که انتظار شر است معنی کرده است. در اشعار شاعران پارسی این لغت به معانی و مفاهیم متعددی به کار رفته است که در بالا ذکر شد و به عنوان نمونه به چند بیت زیر بسنده می‌شود:

فردوسی:

بنالید و سر سوی خورشید کرد - به یزدان دلش پر ز امید کرد

امیدم چنان است کز کردگار - نباشی جز از شاد و به روزگار

و نیز

شوم پیش او گر پذیرد نوید - به نیکی بود هر کسی را امید

ناصر خسرو:

بهاران بر امید میوه خزانی - زمستان بر امید سبزه بهاری

و نیز:

آن را که امید آن جهان نیست - این تیره جهان شهره بوستان است

سنایی:

مرا وصال نباید همان امید خوش است - نه هرکه رفت رسید نه هر که کشت دروید

سعدی:

خوش است درد که باشد امید درمانش - دراز نیست بیابان که هست پایانش

ویس و رامین:

نبینی باغبان چون گل بکارد - چه مایه غم خورد تا گل برآید

به امید آن همه تیمار بیند - که تا روزی برو گل بار بیند

نظامی:

پیش تو گر بی سر و پا آمدیم - هم به امید تو خدا آمدیم

و نیز:

بدین امیدهای شاخ در شاخ - کرمهای تو ما را کرد گستاخ

مرحوم دهخدا، امید به معنای گمان را با این عبارت از راحه الصدور راوندی نقل کرده است: روز دیگر گرمگاه سلطان در خرگاه خویش آسایش داده بود طشت داری به امید آنکه سلطان خفته است با قومی می‌گفت: چه بی حمیت قومند این سلجوقیان... . امید در اصطلاح مسیحیان آرزو و انتظار از برای چیزهای نیک و مقاصد پسندیده و به خصوص انتظار برای نجات و برکات آن در این جهان و جهان آینده است که به توسط لیاقت مسیح انجام می‌پذیرد. [۱] از ترکیبات این لغت می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

چو زیر گشتم و نومید گشتم از همه خلق - امید خویش فکندم به دستگیر جهان

امید بخش؛ یعنی امیدوار کننده کنایه از حق سبحانه و تعالی است.

امید بر آمدن؛ یعنی حاصل شدن امید، به سر آمدن انتظار؛ سعدی می‌گوید: امید بسته برآمد ولی چه فایده زانک - امید نیست که عمر گذشته باز آید

امید برآوردن؛ یعنی حاجت کسی را برآوردن، به آرزو رسانیدن؛ سعدی می‌گوید:

تو هم بر دری هستی امیدوار - پس امید بر در نشینان باز آید

امید بر دل نشستن؛ امید بستن، امید دادن، امید داشتن، امید کردن، امیدگاه، امید گرفتن و غیره ترکیبات متعددی هستند که برای توضیح آنها به کتب لغت مراجعه شود. در کتاب العین[۲]و لسان العرب[۳] امید به متضاد یاس معنی شده است:

رجو: الرجاء، ممدود: نقیض الیاس

و در مجمع البحرین[۴] آمده است:

و الرجل من الامل ممدود - قاله الجوهری؛ و منه الحدیث: اعوذبک من الذنوب آلتی تقطع الرجاء مرحوم مجلسی در توضیح رجا و خوف در کتاب الایمان و الکفر می‌فرماید:

خوب است خوف و رجا هر دو به حد کمال باشند و با هم منافاتی ندارند: زیرا ملاحظه وسعت رحمت خدا، غنا، جود و لطف او به بنده‌هایش مایه امید است و توجه به سختی عذابش و تهدیداتی که بنده‌های گناهکار کرده مایه ترس و بیم است با اینکه سبب ترس به نقض عبد و تقصیر و برکرداری و قصور او از قرب و وصال برگردد و از فرو رفتن او در آنچه موجب خسران و وبال است و اسباب امیدواری به لطف و رحمت خدا و عفو، آمرزش و وفور احسان حضرت او برگردد که هر دو نهایت کمال هستند. بعضی از دانشمندان گفته‌اند: هر چه از خوش آمد و بد آمد با تو برخورد کنند یا در حال باشند یا در گذشته و یا در آینده. آنچه از گذشته به یادت آید ذکر گویند و آنچه در حال باشد ادراک و آنچه در آینده باشد و بر دلت تسلط دارد انتظار و توقع است؛ اگر آن انتظار به بدی باشد دردی در دل آرد که آن را ترس و نگرانی گویند و اگر دلخواه باشد از انتظار او لذتی در دل پدید آید که امیدش خوانند و اگر برای این توقع، اسباب آماده باشد امید صادق باشد و اگر اسباب آن آماده نباشد و صرف آرزو باشد غرور و حمق بر آن صادق تر است از امید. اگر وجود و عدم اسباب معلوم نیست آن را باید آن روز گفت؛ زیرا انتظاری است بی مقدمه؛ و به هر حال رجاء و خوف در مورد تردید به کار رود؛ اما به آنچه محقق الوقوع باشد اطلاق نشوند و نگویند امیدوارم آفتاب بزند یا می‌ترسم آفتاب غروب کند؛ زیرا این امری قطعی است.

صاحب دلان دانند که دنیا محل کشت است برای آخرت. دل، زمین این کشت است و ایمان بذر و طاعت آبیاری. دل آلوده به دنیا چون زمین شور است که سنبل بر نیارد و درو عمل خیر ندارد. وی تخم ایمان، امیدی به درو در آخرت نیست. ایمان در دل ناپاک و اخلاق بد کمتر شود که سودی دهد چنانچه تخم در شوره زار. سزاست امید بنده به آمرزش خدا با امید زارع سنجیده شود. هر که در زمین تخم خوب بکارد آن را رعایت کند به وقت، آب دهد و وجین نماید و دفع آفات کند و در پرتو رحمت خدا از صاعقه و آفات سماویه محفوظش بدارد تا ثمر دهد و برسد امیدوار شمرده شود و اگر تخمی در زمین سخت شوره زار پاشد که آب ندارد و آن را رعایت نکند و انتظار ثمر خوب برد انتظار او حمق و غرور است نه امید. اگر بذر را در زمین خوب بی آب بپاشد به انتظار باران، آرزومند است نه امیدوار؛ پس امیدواری در جایی است که همه اسباب و مقدمات مطلوب آماده باشد تا آنجا که در اختیار بنده است و قبول و عیوب نامعلوم عمل را به خدا واگذارد؛ چون بنده تخم ایمان در دل پاشد و به آب طاعتش آبیاری کند و دل را از خار و خاشاک اخلاق بد پاک کند و انتظار فضل خدا ببرد که تا مرگ او را ایمان ثابت دارد و عاقبت به خیر شود و درک آمرزش حق کند شایسته پرستشی جز او هیچ بنده مؤمنی خوشگمانی به خدا نکند جز آنکه خدا به اندازه آن با او رفتار کند؛ زیرا خدا کریم است و هر چیزی به دست او است و شرم دارد که بنده مؤمنش گمان خوبی به او ببرد و او گمان و امید او را بر نیاورد. به خدا خوش گمانی کنید و به او رغبت نمایید. [۵]

وقتی انسان چنین گمانی داشته باشد که در آینده نعمتی به دست آورد و از آن لذت برده و بهره‌مند خواهد شد، همین اندیشه، احساس خوب و حالت شیرینی به او می‌دهد که آن را رجا و امید گویند: با این لحاظ، در رجا و امید دو ویژگی مهم مورد نظر است: یکی توجه به آینده است و به همین خاطر امید، هیچ ربطی به گذشته ندارد و اگر توجهی به گذشته در امید هست فقط به خاطر نتایج بعدی آن است که در آینده نمایان می‌شود، و دیگری منشأ اصلی امید می‌باشد؛ لذت و شیرینی و راحتی است که برای انسان حاصل می‌شود و به صورت عارضی این حالت به چیزهای دیگر نیز نسبت داده می‌شود. وقتی شخصی به یک نعمت که باعث لذت و راحتی او می‌شود توجه می‌کند به آن نعمت امیدوار می‌گردد و یک زمان همین فرد به کسی که این نعمت را به او می‌دهد متوجه شده و به او امید می‌بندد و یا به زمان و مکانی که در آن زمان و مکان به آن نعمت خواهد رسید دل بسته و امیدوار می‌شود؛ ولی آنچه منشأ اصلی پیدایش امید در نفس انسانی است همان التذاذ و تمتعی است که برای او فراهم می‌شود، یعنی علت آن، درونی و مربوط به خود انسان است.

در کتاب معراج السعاده آمده است:

رجا، عبارت است از انبساط سرور در دل، به جهت انتظار امر محبوبی؛ و این سرور و انبساط را وقتی رجا و امیدواری گویند که آدمی بسیار از اسباب رسیدن به محبوب را تحصیل کرده باشد، مثال انتظار گندم برای کسی که تخم بی عیب را به زمین قابلی که به آن نشیند بیندازد و آن از در وقت خود آب دهد؛ اما توقع چیزی که هیچ‌یک از اسباب آن را مهیا نکرده باشد آن را رجا نگویند، بلکه غرور و حماقت نامند؛ مانند انتظار گندم از برای کسی که تخم آن را در زمین شوره زاری که بی آب باشد افکنده باشد؛ و اگر کسی بعضی اسباب را تحصیل کرده و بعضی را نکرده که حصول محبوب مشکوک فیه باشد آن را آرزو و تمنا گویند، مثل آنکه تخم را به زمین قابلی افکنند اما در آب دادن کوتاهی و تقصیر نمایند؛ و چون این را دانستی بدان که دنیا مزرعه آخرت است و دل آدمی حکم زمین را دارد و ایمان چون تخم است و طاعات، آبی است که زمین را با آن سیراب باید کرد. پاک کردن دل از معاصی و اخلاق ذمیمه به جای پاک کردن زمین است از خار و خاشاک و سنگ و کلوخ و گیاهی که زرع را فاسد می‌کند و روز قیامت هنگام درو کردن است.

پس باید امید داشتن بنده به آمرزش را قیاس کرده به امید صاحب زرع، و همچنان که کسی تخم را به زمین پاک افکند و آن را به موقع آب دهد، و از سنگ و خار و خس پاک سازد، چون چشم به لطف پروردگار داشته بنشیند و امید گندم به خانه بردن در وقت درو داشته باشد. این امید را رجا گویند و عقلا از آدمی می‌پسندند و مدح او را می‌کنند. همچنین هرگاه بنده زمین دل را از خار و خس اخلاق ذمیمه رفت و درو کرد، و تخم ایمان را در آن پاشید و آب طاعات را بر آن جاری ساخت، پس امید بر لطف پروردگار داشته باشد که او را از سوء هاضمه نگاه دارد، و او را بیامرزد، و این امیدواری او رجای محمود و در نزد عقل و شرع مستحسن است.

همچنان که کسی از زراعت تغافل ورزد و سال خود را به کسالت و راحتی به سر برد، یا تخم را در زمین شوره که آب به آن نمی‌نشیند افکند و بنشیند و توقع درو کردن و گندم به انبار کشیدن را داشته باشد، این را حمق و غرور گویند و صاحب آن را احمق نامند. همچنین کسی که تخم ایمان و یقین را در زمین دل نیفکند، یا بیفکند ولیکن خانه دل او مشحون به رذایل صفات، و مستغرق لجه شهوات و لذات باشد و آن را به آب طاعتی سیراب ننماید و چشم (چشم داشت) ایمان و مغفرت را داشته باشد مغرور و احمق خواهد بود.

از آن که گفتیم معلوم شد که امیدواری و رجا در وقتی است که آدمی توقع محبوبی را داشته باشد که جمع‌آوری اسبابی را که در دست او هست کرده باشد، و دیگر چیزی نمانده باشد مگر آنچه را که از قدرت او بیرون است، که فضل و گرم خداست، که از لطف، خود او را از سوء خاتمه، ایمان او را از شیطان و دل او را از هوا و هوس محافظت نماید.

پس احادیث و اخباری که در ترغیب و رجا و امیدواری به خدا و وسعت عفو و رحمت او رسیده مخصوص است به کسانی که چشم داشت رحمت را با عمل خالص داشته باشند و به دنیا و لذت او فرو نرفته باشد. پس جان من! با هوش باش تا شیطان تو را فریب ندهد و از طاعت و عبادت باز ندارد و به امید آن آرزو، روزگار تو را نگذراند، تا زمام کار از دست تو در برد. نظری در مورد احوال انبیاء و اولیاء و بزرگان بارگاه خدا افکن، سعی ایشان را در عبادات ملاحظه نمای و بین که چگونه عمر خود را در خدمت پروردگار صرف نمودند و روز و شب، بدن خود را در رنج افکندند و به عبادت و طاعت مشغول شدند، چشم از لذات دنیوی پوشیدند، شربت محنت بلا را نوشیدند و با وجود این، از خوف خدا پیوسته در اضطراب، و دیده ایشان غرق آب بود، آیا ایشان امید به عفو و رحمت خداوند نداشتند؟ یا از وسعت کرم او آگاه نبودند؟ به خدا قسم که آگاهی و امیدواری آنها از من و تو بیشتر بود و لیکن می‌دانستند.

نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود - مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

یافته بودند که امید رحمت بی دست آویزی طاعت و عبادت حمق و سفاهت است[۶]

در مفهوم خوف و رجا به روایت زیر توجه فرمایید که امام صادق (علیه السلام) در بخشی از وصیت خود به ابن جندب، نجات یافتگان از عذاب الهی را چنین معرفی می‌کند که خوف رجای حقیقی متعادل در دلهایشان وجود دارد:

یهلک المتکل علی عمله و لا ینجو المجترو علی الذنوب الواثق برحمه الله. قلت فمن ینجو؟ قال: الذین هم بین الرجاء و الخوف کان قلوبهم فی مخلب طائر شوقا الی الثواب و خوفا من العذاب.

کسی که به اعمال (خوب) خود اتکال دارد، به هلاکت می‌رسد و کسی هم که به امید رحمت خداوند، بر انجام گناهان تجربی پیدا می‌کند نجات نخواهد یافت. (ابن جندب گوید:) سؤال کردم: پس چه کسی نجات پیدا می‌کند؟ حضرت فرمودند: کسانی که حالشان میان خوف و رجا باشد، حالت آنها مانند حالت پرنده‌ای است که دانه‌ای را در منقار دارد، هم شوق به ثواب در دلهایشان وجود دارد و هم خوف از عذاب.

اینکه حضرت فرمودند: حالشان میان خوف و رجا باشد به این معناست که نه خوفشان چنان است که از آمرزش گناهانشان ناامید باشند و نه رجایشان آنچنان است که جرأت ارتکاب گناه را داشته باشند همچون پرنده‌ای که دانه‌ای در منقار دارد و هر لحظه احتمال می‌رود که دانه از منقارش رها شود و یا فرو رود.

انسان برای انجام دادن هر کاری اختیاری انگیزه‌ای دارد و به تعبیر فلاسفه، مبادی اراده یعنی همان حالات روحی و قلبی باید در انسان پدید آید تا کاری را انجام دهد. مهم‌ترین انگیزه‌ای که انسان را به انجام دادن کاری یا ترک کردن کاری مجبور می‌کند، احساس لذت و درد است. اگر فردی مطمئن شود که با انجام یک کار، لذتی خواهد بود، با انگیزه و امیدواری بیشتری به آن کار می‌پردازد و بر عکس آن نیز صادق است به این صورت که برای نجات از هر ناراحتی و درد و رنجی، یک سری کارها را ترک خواهد کرد. این حالت، یک عامل مشترکی بین انسان و حیوان و هر موجودی است که دارای قدرت اراده و اختیار می‌باشد. احساس لذت و درد در انسان قابل گسترش است، یعنی انسان برای رسیدن به لذت و یا فرار از درد، باید مقدماتی را انجام دهد. مثلاً یک نفر که از صبح تا شب کار می‌کند و زحمت می‌کشد امیدوار است که لقمه نانی به دست آورد و با خوردن آن لذت ببرد.

فلاسفه بعضاً برای اینگونه لذتهایی که به انجام مقدماتی نیاز دارد، تعبیر نفع را به کار می‌برند؛ مثلاً می‌گویند خوردن دارو نافع است، یعنی صرف خوردن آن، لذتی ندارد. بلکه مقدمه‌ای برای رسیدن به سلامتی است؛ اما انگیزه انجام یکسری از کارها، نه لذت است و نه نفع، بلکه مصلحت است. مثلاً کسی که بدون چشم داشت مادی بیمارستانی را احداث کرده است از ساختن آن مستقیماً لذت نبرد، و نفعی برای او در برنخواهد داشت، اما کاری کرده است که مصلحت دارد و او وقتی می‌بیند بیمارانی با بستری شدن در آن بیمارستان از مرگ حتمی نجات پیدا می‌کنند و بهبود می‌یابند، احساس رضایت و لذت می‌کند. اموری مانند تحصیل علم و انجام عبادت نیز جزو اینگونه کارها است.

بنابراین می‌توان گفت: هر کاری که یک موجود زنده با اراده انجام می‌دهد، برای این است که به یک امر مطلوبی برسد و یا از امور نامطلوب در امان باشد. در امور مطلوب، تحقق خیر و صلاح انسان و جامعه ملاک عمل است و متعاقباً در امور نامطلوب پرهیز از درد، ضرر و کارهایی که به صلاح جامعه نیست مدنظر می‌باشد.

گاهی انسان برای به دست آوردن برخی از امور مطلوب هیچ تلاشی نمی‌کند؛ مثلاً برای همه ما مطلوب است که نفس بکشیم تا زنده بمانیم؛ اما هیچ تلاشی برای آن انجام نمی‌دهیم. در حالی که گاهی برای رسیدن به امری مطلوب باید مقدماتی فراهم کنیم تا در آینده از نتایج آن بهره ببریم. اگر بدانیم که تحقق یک کاری مثلاً امکان‌پذیر نیست، برای رسیدن به آن هیچگاه تلاش نمی‌کنیم؛ اما اگر یقین داشته باشیم که کاری شدنی است و یا حتی احتمال تحقیق آن را هم در آینده بدهیم حتماً برای آن تلاش خواهیم کرد. به وجود آمدن چنین حالتی در انسان، امید و رجا نام دارد. رجا، یعنی اینکه انسان به تحقق یافتن امری مطلوب که به وقوع آن در آینده یقین دارد و یا آن را احتمال می‌دهد، امید داشته باشد. در مقابل، خوف، یعنی اینکه انسان از تحقق یافتن امری نامطلوب که یقین دارد یا احتمال می‌دهد در آینده به وقوع بپیوندد، ترس و واهمه داشته باشد.

با این توصیف، انسان همواره برای انجام دادن و یا انجام ندادن اعمال اختیاری خود، به دو عامل امید و ترس توجه دارد، امید به اینکه در اثر یک کار خوب، امری مطلوب حاصل می‌شود و ترس از اینکه در اثر یک کار بد، امری نامطلوب تحقق می‌یابد. [۷]

شناختن خدا و تأثیر آن در امیدها و ترسها

امید ترس هر فرد به میزان شناخت و معرفت او بستگی دارد؛ مثلاً یک کودک یک ساله فقط در محدوده خواسته‌های خود است که امید و ترسش شکل می‌گیرد. او هیچ وقت به مسائل بین‌المللی، اجتماع، معنوی، اخروی و غیره ترس و امیدی ندارد؛ زیرا هیچ شناختی از آنها ندارد و یا مثلاً افراد عادی از یک طرف از بیماری، فقر، گرفتاری‌های زندگی و غیره می‌ترسند و از سوی دیگر امیدوار هستند که پول‌دار بشوند، مسائل معنوی را هم در نظر می‌گیرد از اینکه عقل و ایمانشان از بین برود می‌ترسند و امیدوارند که بر معرفت و ایمانشان افزوده شود. ایمان آورندگان به آخرت، به ثوابهای اخروی امیدوار هستند و از عذاب‌های آن می‌ترسند. فلسفه ارسال دین، برای این است که دایره امیدها و ترسها گسترش یابد، یعنی به انسان بفهماند که فقط نباید از گرسنگی، بیماری، صاعقه و... ترسید، بلکه بالاتر از آن باید از اینکه انسانیت انسان لطمه بخورد، روح و قلب انسان آلوده و سیاه شود، عذابی از ناحیه خداوند در دنیا و آخرت به انسان برسد و از همه مهم تر، خداوند از انسان ناراضی شود و به او اعتنایی نکند، ترسید زیرا معرفت همه آنها یکسان نیست.

بنابراین مقدار شناخت و معرفت انسان در مقدار ترس و امید او مؤثر است و این امر در کلیه امور اقتصادی، اجتماعی، دینی، فرهنگی و غیره حاکم است.

سه نفر در غار

پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: سه نفر از بنی اسرائیل با یکدیگر هم سفر گشتند و به مقصدی روان شدند. در بین راه ابری ظاهر شد و شروع به باریدن کرد. آنها به غاری پناه بردند. ناگهان سنگی درب غار را گرفت و روز را بر آنان چون شب، ظلمانی ساخت. راهی جز آن که با امید به سوی خدا روند نداشتند. یکی از آنان گفت: فریادرسی جز خدا نیست؛ خوب است کردار خالص و پاک خود را وسیله قرار دهیم، باشد که نجات یابیم! هر سه نفر این طرح را قبول کردند.

یکی از آنان گفت، پروردگارا! تو خود می دانی که من دختر عمویی داشتم که در کمال زیبایی بود، شیفته و شیدای او بودم، تا آن که در موضعی تنها او را یافتم، به او در آویختم و خواستم کام دل برگیرم که سخن آغاز کرد و گفت: ای پسر عمو! از خدا بترس و پرده عفت مرا مدر. من با این سخن پای بر هوای نفس گذاشتم و از آن کار دست کشیدم. خدایا! اگر این کار را از روی اخلاص انجام داده‌ام و جز رضای تو منظوری نداشته‌ام، این جمع را از غم و هلاکت نجات بده! ناگهان دیدند آن سنگ مقداری دور شد و فضای غار کمی روشن گردید.

دومی گفت: خدایا! تو می دانی که من پدری و مادری سالخورده داشتم که از پیری قامتشان خمیده بود و در همه حال به خدمت آنان مشغول بودم. شبی نزدشان آمدم که به آنها خوراک بدهم و برگردم، دیدم که در خوابند، آن شب تا صبح خوراک بر دست گرفته نزد آنان بودم و آنان را از خواب بیدار نکردم که آزرده شوند. پروردگارا! اگر این کار را محض رضای تو انجام دادم، در بسته به روی ما بگشا و ما را رهای ده! در این هنگام مقدار دیگری از سنگ به کنار رفت.

سومی عرض کرد: ای دانای هر نهان و آشکار! تو خود می دانی که من کارگری داشتم؛ چون کارش تمام شد مزد وی را دادم و او راضی نشد و بیش از آن اندازه نزد طلب می‌کرد و از نزدم برفت. من با آن مقدار از پول که او می‌خواست گوسفندی را خریداری کردم و جداگانه محافظت نمودم که در اندک زمان بسیار شد. بعد از مدتی آن مرد آمد و مزد خود را طلب نمود. من به گوسفندان اشاره کردم. او گمان کرد که او را مسخره می‌کنم؛ بعد همه گوسفندان را گرفت و رفت. پروردگارا! اگر این کار را برای رضای تو انجام داده‌ام و از روی اخلاص بوده است ما را از این گرفتاری نجات بده! در این زمان تمام سنگ به کناری رفت و هر سه با دلی مملو از شادی از غار خارج شدند و به سفر خویش ادامه دادند. [۸]

امید و جامعه

بشر به عنوان یک موجود اجتماعی مرهون نعمت امید است، زیرا اگر این موجود فعال، پویا و مبتکر امیدی به آینده نداشته باشد؛ زندگی، پویایی، ابتکار و هدف و مقصد برای او نامفهوم خواهند بود. امید است که انسان را در رسیدن به یک هدف و مقصود به حرکت در می‌آورد و سدها و موانع محکمی را که در راه وصول به هدف وجود دارد درهم می‌شکند و سرافراز به جلو می‌شتابد.

ارزش و مکنت هر کسی را در هدف و مقصد و نحوه حرکت او به سوی آن هدف می‌توان تعیین کرد و آنچه مورد امید است اگر عالی و رفیع باشد ارزش رسیدن به آن نیز به همان اندازه ارزنده تر خواهد بود. یکی به امید اینکه در پایان سال رتبه‌ای اخذ کرده و حقوق و مزایایش زیاد شود و دیگری به امید اینکه در پایان تحصیلات مدرکی گرفته و صاحب شغلی گردد و دیگری به امید اینکه فقرش بر طرف شده و مالی به دست آورده و تشکیل خانواده داده و خود را از تنهایی برهاند و کسی دیگر به امید کسب در آمد و صاحب خانه و اتومبیل سواری و غیره شدن در این قطار زندگی به حرکت در آمده و همیشه پویا و استوار گام به جلو برمی دارند. حتی کشورهایی که با نظام سرمایه داری اداره می‌شوند به امید اینکه بتوانند با افزایش قدرت به استثمار دیگران بپردازند برنامه‌ریزی و اقدام می‌کنند و دانش پژوهان و محققان واقعی به امید اینکه بتوانند دائره دانش را توسعه داده و با تفکر و اندیشه خود مشکلات علمی را حل نمایند سختی این کار را تحمل کرده و با عشق و علاقه وافر به آن اقدام می‌کنند.

اگر امید به مفهوم کلی آن که عامل تدریج و تدرج، تأثیر و تأثر و فعل و انفعال و گذشت زمان است، از بشر گرفته شود ادامه زندگی برای او بی لذت و بی‌معنی خواهد بود. این امید است که به زندگی روح و لذت می‌بخشد و انسان را به زندگی علاقه‌مند می‌سازد به طوری که حتی یک درخت را تا وقتی امید به میوه دار شدنش هست، پرورش می‌دهند و وقتی چنین امیدی از آن نرود، قطع می‌کنند. امید پرتوی از اشعه انوار یزدانی است که اعماق تیره روح ما را از فروغ تابناک خود روشن و دلهای افسرده ما را از حرارت شوق و نشاط گرم می‌کند، لذا در باریک‌ترین و سخت‌ترین دقائق حیات نبایستی روح امیدواری را از دست داد.

اسلام که تعلیمات و هدایت‌هایش براساس فلسفه‌های عمیق و صحیح اجتماعی استوار است اصل امید و نگاه به آینده را پشتوانه بقای جامه اسلامی و محرک احساسات و مهیج روح تلاش و فعالیت قرار داده است و امید به آینده را جزء عبادتها و بهترین اعمال دانسته است:

افضل الاعمال انتظار الفرج

بهترین اعمال، انتظار فرج است.

پیامبر گرامی اسلام ص در حالی که به جز علی ع و عمویش ابوطالب، یاور دیگری نداشت؛ مردم را به خدا و دین دعوت می‌کرد. آن زمان دست یافتن به خزاین کسری و قیصر برای مردم جزیره العرب جزء محالات محسوب می‌شد و در چنین زمانی که مردم به جای اینکه او را یاری کنند دشنام و ناسزا نثارش می‌کردند و به اذیت و آزار او می‌پرداختند، او مردم را به آینده درخشان نوید می‌داد و می‌گفت کلمه توحید را بگویید تا رستگار شوید:

قولوا لا اله الا الله تفلحوا

به آنها امید می‌داد که قیصر و کسری در برابر شما تواضع خواهند کرد و گنجهای آنها در اختیار شما قرار خواهد گرفت. او پیروان خود را با امید به آینده در برابر سیل مخالفتها و شیطنت‌ها و محاصره و شکنجه‌ها چنان مقاوم و پرتوان کرده بود که همه چیز را ترک می‌کردند و برای پیروزی اسلام به امید آن روز از هر چه داشتند چشم پوشی می‌نمودند.

قرآن مجید در آیات متعددی مسلمانان را به آینده روشن نوید داده و آینده نگری را به آنها تعلیم می‌دهد:

یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه اذله علی المومنین اعزه علی الکافرین یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومه لائم ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و الله واسع علیم[۹] ای کسانی که ایمان آورده‌اید هر که از شما از دینش بازگردد چه باک؟ زود است که خدا مردمی را بیاورد که دوستشان بدارد و دوستش بدارند. در برابر مؤمنان فروتنند و در برابر کافران سرکش. در راه خدا جهاد می‌کنند و از ملامت هیچ ملامتگری نمی‌هراسند. این فضل خداست که به هر کس خواهد ارزانی دارد، و خداوند بخشاینده و داناست.

در هر صورت، مسلمانان با توجه به وعده خدا که در خصوص بقای دین و پیروزی آن داده است نباید ناامید بشوند و از فشارها و تهدیدات دیگران هراسی به دل راه دهند:

یریدون ان یطفئوا نورالله بافواههم و یابی الله الا ان یتم نوره و لوکره الکافرون[۱۰]

می‌خواهند که نور خدای را با دهنهایشان خاموش نمایند و ابا می‌کند خدای تعالی مگر آنکه تمام گرداند نورش را اگر چه کافران کراهیت دارند.

در جای دیگری خداوند تبارک و تعالی این امید را به مسلمانان می‌دهد که از تحریف و ایجاد خلل در قرآن هراس به دل راه ندهند؛ زیرا ما آن را فرو فرستادیم و حفظ می‌کنیم:

انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون[۱۱]

ما قرآن را نازل کردیم و آن را (از کم و زیاد شدن و تحریف و تغییر) حفظ می‌کنیم.

در تفسیر مجمع البیان از حسن نقل کرده است که در تفسیر آیه می‌گوید:

خداوند، متکفل حفظ قرآن در تمام ادوار است و به صورت اصلی خود همچنان میان امتها دست به دست می‌گردد تا روز قیامت. بدین ترتیب مردم از وحی الهی برخوردار می‌شوند دعوت پیامبر را گردن می‌نهند. [۱۲]

کفار و مشرکان از آغاز تاریخ اسلام تا به امروز در مقاطع مختلف و با خدعه و مکرهای متعدد خواسته‌اند به هر نحو از گسترش اسلام جلوگیری کنند و یا آن را متوقف سازند؛ ولی به خاطر اینکه مسلمانان به وعده حق الهی معتقد شده و به آن امید بسته‌اند؛ تاکنون آن دشمنان لجوج و عنود نتوانسته‌اند به خواسته خود برسند و نیز نخواهند توانست.

درست است که جوامع اسلامی تاکنون نتوانسته‌اند به آن اهداف عالی اسلام برسند، ولی باید امید خود را در رسیدن به آن اهداف از دست ندهند؛ زیرا اهداف هر چند عالی باشد، حرکت و تحرک زیادی می‌طلبد و این حرکت و تحرک فقط در سایه امید است که حاصل می‌شود.

امید به آینده است که باعث تداوم و استمرار تمام مقاومتها و مبارزات است و در صورت نبود امید به آینده، کسی در مقابل شر و شرور و ظالم و ستمگر به مبارزه و مقاومت نمی‌پرداخت. همین امید است که شیعیان را چنین مقاوم و آبدیده کرده است که روزی فرا خواهد رسید که عدالت گستری، و عدالت و قسط در سراسر جهان را برقرار خواهد کرد و به همین جهت هیچوقت از مبارزه و مقاومت در برابر ظلم و ستم دست بر نمی‌دارند و از هر چه دارند می‌گذرند تا زمینه‌های فرج آقا و سرورشان، آخرین وصی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را آماده نمایند. اگر تاریخ شیعه و مبارزات پیروانش بررسی شود، معلوم می‌شود که همه به خاطر برقراری عدالت و رفع ظلم بوده است و اگر عده‌ای جان بر کف، جان خود را نثار کرده‌اند، در راه برقراری عدالت بوده است و همیشه این امید بوده است که جامعه را استوار و پابرجا و پویا نگه داشته است.

و نرید ان نمن علی الذین استضغوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین[۱۳]

می‌خواهیم بر کسانی که ضعیف شمرده شده‌اند منت گذاردیم و آنها را پیشوا قرار دهیم و آنها را وارث گردانیم.

در تفسیر این آیه شریفه در مجمع البیان چنین آمده است: فرعون اراده کرده بود بنی اسرائیل را براندازد و اراده ما این بود که بر آنها که ضعیف شده بودند منت گذاریم و آنها را پیشوایان خیر و رهبران حقیقت قرار دهیم. این معنی از ابن‌عباس است. ابوقتاده گوید: یعنی به آنها ملک و سلطنت بخشیم. این قول هم در نتیجه، باقول اول یکی است؛ زیرا کسانی که خداوند به آنها ملک و قدرت بخشید، البته پیشوایان خیر و حقیقت خواهند بود؛ اما کسانی که بر مسند قدرت و حکومت به مردم ستم روا دارند حکومتشان از جانب خدا نیست چنانچه فرماید:

فقد آتینا آل ابراهیم الکتاب و الحکمه و آتیناهم ملکا عظیما[۱۴]

ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و ملکی عظیم به آنها بخشیدیم.

ملک و حکومتی که از جانب خداست واجب الاطاعه است، بنابراین امامان و جانشینان پیامبر و پادشاهان حقیقی هستند که در دین و دنیا مقدمند و وظیفه مردم است که پیرو آنها باشند و پا را جای پای ایشان بگذارند. این مردم ضعیف را وارث دیار و اموال فرعون و قومش گردانیم. در روایت صحیح از علی (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: سوگند به خدایی که دانه را شکافت و مخلوقات را هستی بخشید که دنیا بعد از آنکه در مقابل ما چموشی و سرکشی کرده است همچون شتر بدخلق که به فرزند خود محبت می‌کند به سوی ما روی می‌آورد و برابر ما رام می‌شود سپس همین آیه را تلاوت فرمود.

امام سجاد (علیه السلام) فرموده است: به خدایی که محمد صلی الله علیه و آله را برای بشارت و اندرز برگزید که نیکان خاندان ما شیعیانشان به منزله موسی و پیروانش و دشمنان و طرفدارانشان به منزله فرعون و پیروانش خواهند بود. [۱۵]

ثابت شد یک از چیزهایی که انسان را به کمال می‌رساند امید به آینده است و امید در شریانهای وجود بشر جای دارد. اگر مادر مشکلات حمل را تحمل می‌کند و اگر رنجهای بعد از تولد را به دوش می‌کشد به خاطر امیدی است که به آن دل بسته است.

امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:

من رجا شیئا عمل له و من خاف من شی ء هرب منه

هر کسی به چیزی امیدوار باشد برای رسیدن به آن فعالیت می‌کند و هر کس از چیزی بترسد از آن فرار می‌کند.

بوذر جمهر در زندان

انوشیروان، پادشاه ساسانی بر ابوذر جمهر غضب کرد و او را در زندانی تاریک زندانی نمود و دستور داد دست و پای او را با غل و زنجیرهای آهنین به هم بستند.

مدتی گذشت و آن مرد دانشمند در گوشه زندان با سخت‌ترین وضعی به سر می‌برد. انوشیروان کسی را نزد او فرستاد تا از حالش جویا شود و ببیند در برابر مشکلات و سختی‌ها چه روحیه‌ای دارد. آن شخص به زندان رفت و وقتی به نزد بوذر جمهر رسید برخلاف انتظار، او را با روحیه‌ای قوی و شاد و مطمئن مشاهده کرد. با تعجب پرسید: ای حکیم! در این شرایط نامساعد و طاقت فرسا که گرفتار شده‌ای چگونه شاد و خرم و آسوده‌خاطر هستی؟

بوذر جمهر جواب داد: دارویی که از شش چیز ترکیب شده است ساخته‌ام و آن دارو را به کار می‌برم که چنین آثاری دارد.

گفت، استدعا می‌کنم آن دارو را به من یاد دهی تا در سختی روزگار از آن بهره‌مند شوم! گفت:

۱. توکل و اعتماد بر خداوند متعال.

۲. از سرنوشت و مقدرات گریزی نیست.

۳. شکیبایی و صبر.

۴. اگر صبر نکنم چه کنم؟ من هرگز بابی تابی و جزع به نابودی خودم کمک نخواهم کرد.

۵. حالاتی سخت‌تر و طاقت فرساتر از این حال من وجود دارد.

۶. از این ساعت تا ساعت دیگر امید نجات است.

وقتی سخنان حکیمانه بوذر جمهر را به انوشیروان گزارش دادند و شرح حال او را به عرض رسانیدند، دستور آزادی او را صادر کرد و او را مورد عنایت و رحمت خود قرار داد. آری، این امید، اعتماد و توکل به خدا و صبر و شکیبایی است که در تمام احوالات زندگی، انسان را در مسیر صحیح قرار می‌دهد و او را از جزع و فزع و نابودی نجات می‌بخشد.

پس می‌توان نتیجه گرفت که اجتماعی خوشبخت است و آرامش و ثبات در آن حاکم است که با خدا ارتباط داشته باشد و به او توکل نماید و به او امید داشته باشد. جامعه‌ای که با خدا ارتباط ندارد همچون کشتی بی ناخداست که مشکل است چنین کشتی ای به ساحل نجات برسند. هر چیزی نقطه اتکایی دارد و نقطه اتکای مؤمن، خداوند است.

حاتم اصم می‌گوید: در جنگ با ترکان، پس از اینکه دو لشکر با هم روبرو شدند و به جنگ پرداختند، اسبها به جولان در آمد و باران تیر و پیکانها از هر طرف به بارش در آمد و هوا از گرد و غبار، تیره و تار شد. رستاخیز که مثل آن را ندیده و از کسی نشنیده بودم. در این اثنا، تیری به اسب من اصابت کرد و به خاک افتاد و من هم به زمین غلتیدم. یکی از لشکریان ترک از راه رسیده و بر سینه من نشست و محاسن مرا با یک دست و با دست دیگر کاردی از چکمه خود در آورد تا سر مرا از تن جدا کند. من از خود و آن کار به دست غافل شده و دل به خدا سپردم و در زیر دست و پای آن جلاد به درگاه الهی به مناجات پرداخته و گفتم: ای آفریدگار جهان! اگر تو مقدر کرده‌ای که این مرا بی گناه بکشد، حکم، حکم تو است و من بنده تو. لا راد لقضائک و لا مرد لحکمک من مملوک توأم و تو مالک‌الرقاب من و همه هستی. هنوز سخن من به پایان نرسیده بود و کارد آن جلاد به گلویم آشنا نشده بود که تیری از هوا رسید و بر پهلو و تهیگاه آن نابکار نشست. کارد از دستش افتاد و بدون و درنگ جان سپرد و من از زیر دست و پایش بیرون آمدم و سجده شکر به جا آوردم و به لشگرگاه بازگشتم. همه سر و رویم را بوسیدند و گفتند: جز قلب پاک و امید به خدا چیزی تو را نجات نداد[۱۶]

چبه ورطه‌ای که امیدت برید از همه جا - ببین کیست امیدت بدان که اوست خدا

امید در قرآن

در قرآن کریم ۲۸ آیه وجود دارد که در آنها ریشه رجو در مشتقات و معانی متعدد به کار رفته است. آنچه از ترجمه‌های متعدد و تفاسیر شیعی بر می‌آید این است که در اکثر این آیات از رجا مفهوم امید و امیدواری حاصل می‌شود.

ولا تهنوا فی ابتغاء القوم ان تکونوا تالمون فانهم یالمون کما تالمون و ترجون من الله ما لا یرجون و کان الله علیما حکیما[۱۷] در دست یافتن به آن قوم سستی مکنید. اگر شما آزار می‌بینید آنان نیز چون شما آزار می‌بینند؛ ولی شما از خدا چیزی را امید دارید که آنان امید ندارند و خدا دانا و حکیم است.

این آیه در خصوص جنگ احد نازل شده است که جای بحث آن جنگ نیست؛ ولی در تفسیر نمونه در زیر این آیه مطلبی آمده است که ذکر آن ضروری است:

این شان نزول به ما می‌آموزد که مسلمانان باید هیچ‌یک از تاکتیک‌های دشمن را از نظر دور ندارند و در برابر هر وسیله مبارزه اعم از مبارزه جسمی و روانی وسیله‌ای محکم تر و کوبنده تر فراهم سازند. در برابر منطق دشمنان، منطق‌های نیرومندتر و در برابر سلاحهای آنان، سلاحهای برتر و حتی در برابر شعارهای آنها، شعارهای کوبنده تر فراهم سازند و گرنه حوادث به نفع دشمن تغییر شکل خواهد داد؛ بنابراین در عصری همچون عصر ما، باید به جای تاسف خوردن در برابر کتابها و مطبوعات ناسالم، کتب و مطبوعات سالم فراهم کنند و در مقابل وسایل تبلیغاتی مجهز دشمنان، از مجهزترین وسایل تبلیغاتی روز استفاده کنند. در مقابل مراکز ناسالم، وسایل تفریح سالم برای جوانان خود فراهم سازند و در مقابل طرحها و تزها و دکترین‌هایی که مکتبهای مختلف سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ارائه می‌دهند طرحهای جامعه اسلامی را به شکل روز در اختیار همگان قرار دهند. تنها با استفاده از این روش است که می‌توانند موجودیت خود را حفظ کرده و به صورت یک گروه پیشرو در جهان در آیند.

آیه فوق برای زنده کردن روح فداکاری در مسلمانان چنین می‌گوید: هرگز از تعقیب دشمن سست نشوید. اشاره به اینکه هرگز در برابر دشمنان سرسخت حالت دفاعی به خود نگیرید، بلکه همیشه در مقابل چنین افرادی روح تهاجم خود را حفظ کنید؛ زیرا از نظر روانی اثر فوق‌العاده‌ای در کوبیدن روحیه دشمن دارد. [۱۸]

در تفسیر انوارالعرفان می‌فرماید:

ضعف و سستی می نورزید ای مهان - از جهاد و جست وجوی کافران

خواست پیغمبر پس از جنگ احد - تا زد از دنبال با یاران خود

تابعان بودند بعضی زخمدار - کاره از پی رفتن و از کارزار

آمد این آیت که هستید از شما - خسته و مجروح اینسان در غزا

همچنین هستند ایشان دردمند - که شما هستید بر درد و گزند

مر شما را لیک هست از حق امید - که نباشد کافران را آن پدید

یعنی از بعد شکست امید فتح - وز خدا در یوم دین یابید فتح

در دو عالم از حقید امیدوار - این رجا نبود ایشان را به کار

پس شما میل بر حرب و قتال - بیش ایشان بود باید بی سؤال

حق بود دانا براعمال شما - امر و نهیش راست بر حال شما

حکم او یعنی به وفق حکمت است - موجب آسایش و امنیت است

خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید:

ان الذین آمنوا و الذین هاجروا و الذین جاهدوا فی سبیل الله اولئک یرجون رحمت‌الله و الله غفور رحیم[۱۹]

همانا کسانی که ایمان آوردند و آنان که مهاجرت کرده‌اند و در راه خدا جهاد نموده‌اند، به رحمت خدا امیدوارند و خدا آمرزنده مهربان است.

مرحوم طبرسی در مجمع البیان در ذیل این آیه می‌فرماید:

آنان که از خویشان دست برداشته و وطن و مال خود را رها کردند و در راه اطاعت خدا و آن راهی که برای بندگان خدا معین شده با کفار می‌جنگند؛ و علت اینکه این سه کار (ایمان، هجرت و جهاد) را با هم بیان کرد فضیلت آنها و برای ترغیب به آنهاست نه اینکه هر یک از آنها به طور تنهایی سزاوار پاداش نبوده است و باید باهم باشند. آنها در دنیا و آخرت نعمتهای پروردگار را امید و آرزو دارند. حسن می‌گوید: مراد از آیه، این است که مؤمن باید همیشه به رحمت پروردگار امیدوار باشد؛ زیرا امید به رحمت خدا از ارکان دین یاس و نومیدی از رحمت، کفر است؛ چنان‌که می‌فرماید: و لا ییاس من روح‌الله الا القوم الکافرون[۲۰]

از رحمت خدا به غیر از مردمی که کافرند، مأیوس نمی‌گردند.

و ایمنی و اطمینان از عذاب خدا نیز خسران و زیان می‌باشد؛ چنان‌که می‌فرماید:

و لا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون[۲۱]

از عذاب خدا به جز زیان کاران ایمن نمی‌شوند.

بنابراین لازم است که شخص با ایمان از رحمت خدا مأیوس نباشد و از عذاب خدا ایمن نشود؛ همان‌طور که آیه کریمه می‌فرماید:

یحذر الاخره و یرجو رحمه و طمعا[۲۲]

از آخرت می‌ترسد و به رحمت پروردگارش امید دارد.

و نیز می‌فرماید:

یدعون ربهم خوفا و طعما

پروردگارشان را با ترس و امید می‌خوانند.

از این آیه نمی‌توان چنین برداشت کرد که اگر کسی در همان حالت که مرتکب گناه کبیره می‌شود و یا بر آن اصرار دارد بمیرد باید به رحمت خدا امیدوار نباشد؛ زیرا اولاً این نوع مفهوم که از روی بیان وصف است نمی‌تواند دلیل و سند باشد و بیشتر دانشمندان هم به آن تکیه نمی‌کنند و ثانیاً ممکن است اتفاق بیفتد که ایمان و مهاجرت و جهاد که مایه امید و آرزو است همراه ارتکاب گناه کبیره باشد و نمی‌توان گفت که آیه این مورد را شامل نمی‌شود.

همچنان که در مجمع البیان ذکر شده است امید و امیدواری به رحمت حضرت حق تعالی از ارکان دین است و چیزی که به عنوان رکن حساب شود از چنان ارزشی برخوردار است که بدون آن پایه آن بنا سست و لرزان خواهد بود.

در تفسیر اطیب البیان آمده است: اسلام از راه‌های گوناگون انسان را به لطف خداوند امیدوار می‌کند، از جمله:

۱ - یأس و ناامیدی از گناهان کبیره است و نباید از رحمت خدا مأیوس شد. لا تقنطوا من رحمه الله[۲۳]

۲ - در اصول کافی آمده است که خداوند می‌فرماید: من نزد گمان بنده مؤمن هستم اگر گمان خوب به من ببرد به او خوبی می‌رسانم.

۳ - انبیاء و فرشتگان به مؤمنین دعا و برای آنان استغفار می‌کنند.

۴ - پاداش الهی چندین برابر است.

۵ - مهلت توبه از الطاف خداوند است.

۶ - گرفتاری‌های مؤمن، کفاره گناهان او محسوب می‌شود.

۷ - خداوند توبه را قبول کرده و سیئات را به حسنات مبدل می‌سازد.

با عنایت به راه‌های متعددی که اسلام برای امیدوار ساختن انسان مؤمن مطرح کرده است جای بسی شگفتی خواهد بود که فرد با ادعای ایمان و دینداری از یاس و ناامیدی از الطاف حضرت حق سخن به میان بیاورد و یا اینکه از روی ناامیدی از الطاف حضرت حق بدون ایمان و هجرت و جهاد نیز آرزویی بیش نخواهد بود؛ زیرا این امید باید صاحبش را به تلاش و کوشش و جهاد وا دارد و بی تحرکی و جمود از مشخصه‌های افراد مأیوس و ناامید است که آن هم از گناهان کبیره محسوب می‌شود.

با توجه به این آیه و آیات دیگری از قرآن کریم چنین برمی آید که یک انسان مؤمن نباید از تلاش و جهاد در راه خدا کوتاهی نموده و در این راه سستی بورزد؛ زیرا او عقیده دارد که خداوند در این جهان او را پیروزی و ظفر خواهد بخشید و به واسطه دردها و زخمها و سختی‌هایی که متحمل می‌شود در عالم دیگر به او پاداش خواهد داد و همین عقیده و امیدواری است که انسان را همچون فولاد در برابر ناملایمات استوار و محکم می‌سازد تا در برابر آنها خم به ابرو نیاورد و در برابر دشمنی دشمنان صف آرایی نموده و از هیچ قدرتی غیر از قدرت حق هراسی به دل راه ندهد.

در جدال با کافران و مشرکین و نیز مبارزه با هر قدرت باطلی باید به این امر بیشتر توجه می‌شود که در هر جدال و درگیری هر دو طرف با سختی‌ها و مشکلات عدیده‌ای مواجه می‌شوند و لکن چون گروه مسلمان از ناحیه خدا امید فتح و ظفر و امید مغفرت دارند و او را ولی المومنین می‌شناسند نشاط بیشتری در عمل پیدا می‌کنند؛ ولی کافران و باطلان چون مولایی ندارند و امیدی که دلگرمشان کند از هیچ ناحیه‌ای ندارند، در نتیجه در عمل خود نیز بدون نشاط می‌باشند و کسی نیست که رسیدن آنان را به هدف ضمانت کند.

در قرآن کریم رجا به خدا، رحمت خدا و به روز قیامت نسبت داده شده است. از آن جهت که قیامت عالمی است که در آن انسان مشمول رحمت ابدی الهی می‌گردد و ما به ترتیب به بعضی از این آیات اشاره می‌کنیم. در دو آیه زیر رجا به خدا نسبت داده شده است:

لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه لمن کان یرجواالله و الیوم لآخر و ذکر الله کثیرا[۲۴] حقا برای شما در (زندگی و رفتار) رسول خدا، الگوی خوبی وجود دارد برای آن کس که دل به خدا و روز جزا بسته است و بسیار خدا را یاد می‌کند.

لقد کان لکم فیهم اسوه حسنه لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و من یتول فان الله هو الغنی الحمید[۲۵]

حقا برای شما در ایشان الگوی و مقتدای خوبی است بر آن کسی که امیدوار به خدا و روز قیامت است کسی که پشت کند پس (بداند) که خداوند بی‌نیاز و ستوده است.

در آیه نخست، پیامبر بزرگ اسلام و در آیه دوم حضرت ابراهیم و پیروان او به عنوان اسوه و مقتدا معرفی شده‌اند.

در تعدادی از آیات، متعلق رجا لقاءالله است که این آیات به دو دسته تقسیم می‌شوند. یک دسته درباره کسانی است که رجا به لقای خدا دارند؛ مثل آیه:

فمن کان یرجو لقد ربه فلیعمل عملاً صالحا و لا یشرک بعباده ربه احدا[۲۶]

پس آن کس که به لقای پروردگارش امید دارد، لازم است کار نیکو کند و در پرستش پروردگارش احدی را شریک نکند.

و آیه: و من کان یرجوا لقاءالله فان آجل الله لات و هو السمیع العلیم[۲۷]

آن کسی که به لقاءالله امید دارد پس حتماً آجل خدا فرا رسد و او شنوا و داناست.

در آیات فوق‌الذکر رجا مورد توجه قرار گرفته ولی به لحاظ لازمه لا ینفک آن یعنی، تأکید آیه بر این است که رجا گرچه یک حالت روحی و روانی است ولی لازمه جدایی ناپذیر رفتاری به دنبال دارد و منشاء آن می‌شود که کارهای ویژه‌ای از انسان صادر شود. از اینجاست که صریحاً بر لزوم انجام عمل شایسته تأکید شده است با جمله فلیعمل عملاً صالحا روی این لازمه رفتاری تأکید می‌کند و جمله فان آجل الله لات به ظاهر تعبیری کنایی است از وجوب درست رفتار درست و لزوم عمل به وظیفه؛ و یا اسوه و الگوی رفتاری معرفی کرده تا بگوید کسانی که دل به خدا بسته‌اند لازم است رفتار خود را در چارچوب این الگوها قالب گیری کنند، و به دنبال این اسوده‌ها حرکت و به این مقتداها اقتدا کنند که رفتار پیامبران خدا، محمد صلی الله علیه و آله و ابراهیم (علیه السلام) الگوهای خوبی برای آنان خواهد بود. به هر حال همه این آیات با تعابیر گوناگون این حقیقت را گوشزد می‌کنند که امید و رجا اگر در دل انسان وجود دارد ناگزیر منشاء اثر خواهد بود و آثار و علایمی خواهد داشت و نشانه بارز امید به خدا و روز قیامت، انجام عمل صالح و شرک نورزیدن است.

شناخت و معرفت به عنوان یک مقدمه و شرط لازم در پیدایش حالت رجا نقش دارد و رجا حالتی است که از نوعی معرفت و خداشناسی در نفس انسان حاصل آید و منشاء آثار عملی شود؛ یعنی در واقع، امید به لقای خدا و ناامیدی از آن، پس از شناخت و معرفت که طبعاً ریشه دارتر و مبنایی تر است، به عنوان علت و اساس دست زدن به اعمال زشت و زیبا و اساس صلاح و فساد انسان و نهایتاً عامل وصول به پاداش و کیفر اخروی مطرح می‌شود.

بنابراین، رجا به لقای خدا، از یک سو اثر و معلوم شناخت است و در اثر ضعف معرفت و وجود غفلت از خدا و قیامت زوال می‌پذیرد و از سوی دیگر، علت و عامل مؤثر در تغییر رفتار انسان و نهایتاً وصول وی به سعادت ابدی است و نبود آن، موجب شقاوت جاودانی خواهد بود.

در آیاتی دیگر متعلق رجا، جهان آخرت است:

فقال یا قوم اعبدواالله و ارجوا الیوم الاخر و لا تعثوا فی الارض مفسدین[۲۸]

پس (شعیب) گفت: ای قوم من! خدا را پرستش کنید و به روز قیامت دل ببندید و در زمین طغیان مکنید در حالی که فساد کارید.

در مواردی هم متعلق رجا رحمت پروردگار است:

امن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الاخره و یرجوا رحمه ربه قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون انما یتذکر اولوا الالباب[۲۹]

آیا آن کس که لحظات شب را در حال سجده و قیام (خاضعانه با اطاعت) به سر می‌برد، از آخرت می‌ترسد و به رحمت پروردگارش دل می‌بندد بگو آیا مساوی هستند کسانی که می‌دانند و کسانی که نمی‌دانند، تنها صاحبان عقل و خرد متذکر می‌شوند.

این آیه اولاً خوف و رجا را با هم مطرح ساخته ثانیاً علل و آثار آن دو را یادآوری می‌کند که از یک طرف عامل شب زنده داری و اطاعت و پرستش خدا در این افراد الهی خوف از آخرت و امید به رحمت پروردگار است و از سوی دیگر ما را متوجه این حقیقت می‌کند که ترس از قیامت و امید به رحمت پروردگار از آن کسانی است که صاحب عقل و خرد و دارای علم و معرفتند.

شناخت عمیق ایشان نسبت به باطن هستی و جاودانگی زندگی انسان و نعمتها و نقمتهایی که خداوند برای انسانهای صالح و ناصالح فراهم آورده است، این حالات خوف از قیامت و رجا به رحمت را در دلشان برمی انگیزد و تغافل و تن آسایی و تنبلی را از آنان دور و به جد و جهد، عبادت و شب زنده داری وادارشان می‌کند.

و مثل آیه: ان الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله اولئک یرجون رحمت‌الله و الله غفور رحیم[۳۰]

آن کسانی که ایمان دارند و کسانی که هجرت و جهاد در راه خدا کنند آنان به رحمت خدا دل بسته‌اند و خداوند بخشنده و مهربان است.

این آیه نیز بیانگر این حقیقت است که گر چه امید به رحمت خدا یک حالت روحی است، ولی آثار و نشانه‌های رفتاری جدایی ناپذیر دارد و در واقع آنان که التزام عملی دارند و هجرت و جهاد می‌کنند، اینان هستند که می‌توانند ادعا کنند که به رحمت خدا امید دارند.

ما نباید از این نکته غافل شویم که رجا یک حالت روانی است که از علم و معرفت و شناخت نسبت به مبدأ و معاد حاصل می‌شود؛ چنان‌که بسیاری از آیات گویای آن بودند و نیز از اینکه در همه آیات تأکید دارند که رجا اساس همه تلاشهای مفید و پرثمر انسانی است و منشأ اصلاح امور خلق در جامعه وصول شخص به سعادت ابدی می‌شود؛ ناامیدی و یا قطع امید نسبت به خدا و روز قیامت منشأ همه فسادها و تبهکاری‌ها و منتهی شدن کار انسان به شقاوت ابدی است.

در بعضی از آیات، احتمال این هست که رجا تنها به معنای امید به وقوع یک امر مطلوب نباشد، بلکه، منظور مطلق توقع و انتظار چیزی است که ممکن است به نفع و یا به ضرر انسان تمام شود. در همه آیاتی که رجاء یوم الاخر و حتی رجاء لقاء آمده احتمالاً، رجا به همین معنای مطلق انتظار به کار رفته است.

بنابراین، رجا نسبت به لقاءالله یا لقاء یوم الاخر احتمالاً به معنی صرف انتظار و یا حتی صرف وقوع و تحقیق قیامت است؛ همراه با نعمتها و نقمتهای آن، خواه شخص در آن روز متنعم باشد یا در نقمت و عذاب افتد و لزوماً به معنای رجای سعادت نیست؛ بلکه، از آنجا که ایمان دارند قیامتی تحقق خواهد یافت، انتظار وقوعش را می‌کشند؛ ولی انتظارشان ممکن است با خوف از عذاب یا امید به رحمت توأم باشد. اینکه بعضی از مفسرین در مواردی رجا را به معنی خوف گرفته‌اند احتمالاً نکته اش همین است که رجا اعم است از توقع خیر یا توقع شر، و در مقابل، آنان که منکر قیامتند انتظار هیچ‌یک از خیر و شر آن را نمی‌کشند البته، در بسیاری از موارد قرائن نشان می‌دهد که رجا در مفهوم مقابل خوف به کار رفته و بیانگر یک شق از انتظار است که به تنم و لذت منتهی می‌شود چنان‌که خوف بیانگر شق دیگر انتظار است به نقمت و عذاب منتهی خواهد شد.

این دو عدل انتظار به منزله دو عامل حرکت انسانند که یا امید، وی را در مسیر اصلاح می‌کشاند و یا ترس؛ ولی، این روشن است که ترس از قیامت با امید با قیامت در فرض ایمان به تحقق و اعتقاد به وقوع آن در روان انسان، حاصل می‌شوند و خداوند در تربیت مؤمنین بر این دو عامل نیرومند حرکت تأکید می‌کند. اگر بعضی از آیات رجا به روز قیامت یا لقا، ظهور در مطلق انتظار دارد و بدین معنا به کار رفته است که شخص به تحقق آن اعتقاد دارد و انتظارش را می‌کشد به لحاظ همین رابطه نزدیک میان اعتقاد و علم به تحقیق قیامت از یک سو و امید به لذایذ یا خوف از رنجهای آن از سوی دیگر می‌باشد. این رابطه آن چنان نزدیک و شدید است که احیاناً رجا بر اصل اعتقاد به وقوع و انتظار تحقق یا مثل لایرجون ایام الله که رجا را نفی کرده‌اند آشکارتر است و لایرجون در این موارد مفهوم لا ینظرون را دارد؛ چرا که کم هستند افرادی که به تحقق قیامت اعتقاد داشته باشند، ولی خوف و امیدی نداشته باشند و اکثر کسانی که امید ندارند به لحاظ این است که اصولاً اعتقادی به تحقق آن ندارند تا نسبت به آن خوف و امیدی احساس کنند و این کثرت تا حدی است و این رابطه بی اعتقادی یا نبودن امید یا رجا آن چنان قوی و نزدیک است که می‌توان گفت: کسی به قیامت امید ندارد و یا حتی می‌توان امید نداشتن را در انتظار نداشتن و اعتقاد نداشتن به کار برد و احتمالاً در آیات نیز به همین لحاظ در این معنا به کار رفته است.

خوف و رجا جزو صفات ضروری است که انسان مصمم به حرکت در مسیر کمال و وارستگی باید واجد آن دو باشد و نبود هر کدام در واقع، نقصی در خصایل انسانی و روانی به شمار می‌آید که تأثیر ناخوشایند خود را بر رفتار وی و نهایتاً بر سعادت و معنویت وی خواهد نهاد. در واقع، خوف و رجا به منزله نیروی اجرایی و یا دو بال پرواز و حرکت است که عامل مستقیم تلاشها و جدیتها و رفتارهای انسان - آثار و جلوه‌های این دو نیروی گرایشی روانی است اعم از کارهای مادی و معنوی و دنیایی و آخرتی - البته، توجه به این نکته لازم است متعلق خوف و رجا یکسان نیست و به تناسب درجات متنوع شناخت، عمیقاً متفاوت خواهد بود؛ ولی آنچه که در اینجا مورد بحث قرار گرفته است، خوف از خدا و قیامت و رجا نسبت به خدا و قیامت عمیق‌تر باشد خوف و رجای وی بیشتر خواهد بود. چنان‌که خداوند می‌فرماید:

انما یخشی الله من عباده العلماء[۳۱]

تنها علما از میان بندگان خدا از وی خشیت دارند.

یا چنان‌که از معصوم نقل شده است: من کان بالله اعرف کان من الله اخوف

آن کس که به خدا داناتر باشد از او ترسان تر و پرهراس تر باشد.

امید در آیینه روایات

روایات و احادیث بسیاری از ائمه بزرگوار (علیهم السلام در مورد امید و اثر آن در زندگی، در کتب روایی حدیثی نقل شده است که ذکر همه آنها کتاب مستقلی را می‌طلبد. کثرت این روایات و احادیث براهمیت موضوع امید و امیدواری در قاموس حیات دینی دلالت دارد که آن بزرگواران هر از گاهی دل اصحاب و یاران خود را به نور درخشان امید جلا داده و آنها را به آینده امیدوار می‌ساختند و از یاس و نومیدی برحذر فرموده و آن را از گناهان بزرگ می‌شمردند.

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می‌فرماید:

کن لما لاترجوا ارجی منک لماترجو فان اخی موسی ابن عمران ذهب لیقتبس نارا فکلمه ربه عزوجل[۳۲]

درباره آنچه که امیدوار نیستی، بیشتر از آنچه که امید داری، امیدوار باش؛ زیرا برادرم موسی بن عمران رفت تا برای خانواده اش آتشی فراهم کند که پروردگار عزوجل با وی سخن گفت و به پیامبری رسید. در دریای بی کران مشکلات زندگی این پرتو روح نواز امید است که سدها را یکی پس از دیگری می‌شکند و انسان را به ساحل نجات می‌رساند. اگر امید به حل مشکلات و رفع بلاها نبود، آنها همچون کوه‌ها سر به فلک کشیده در جلوی انسان صف می‌کشیدند و انسان ناامید و مأیوس از صعود بر قله رفیع مشکلات تا مرگ در پشت آنها می‌ایستادند و انتظار مرگ را می‌کشیدند. در حالی که با امید به خداوند تبارک و تعالی که قدرت ازلی و ابدی است تمام مشکلات با تلاش و زحمت بر طرف می‌شود و حیات ادامه می‌یابد.

رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در این حدیث امید را از موارد ساده زندگی و رفعت و عظمت متصل کرده فرموده است به آن چیزی که امیدوار نیستی بر آورده شود و یا به مشکلی که امید نداری حل شود، بیشتر از چیزهای دیگر امید داشته باش؛ زیرا این امید است که تو را برای حل آن مشکلات و رسیدن به خواسته به حرکت در می‌آورد و هر چه امیدت بیشتر و واقعی تر باشد حرکتت بیشتر و واقعی تر خواهد بود.

ملک الشعرای بهار در خصوص تلاش و ناامید نشدن از حصول هدف چه خوب سروده است:

جدا شد یکی چشمه از کوهسار - به ره گشت ناگه به سنگی دچار

به نرمی چنین گفت با سنگ سخت - کرم کرده راهی ده‌ای نیکبخت

گران‌سنگ تیره دل سخت سر - زدش سیلی و گفت: دور ای پسر

نجنبیدم از سیل زورآزمای - که ای تو که پیش تو جنبم ز جای

نشد چشمه از پاسخ سنگ سرد - به کندن در ایستاده ابرام کرد

بسی کند و کاوید و کوشش نمود - کز آن سنگ خارا رهی برگشود

ز کوشش به هر چیز خواهی رسید - به هر چیز خواهی کماهی رسید

برو کارگر باشو و امیدوار - که با یأس جز مرگ نیاید به بار

گرت پایداری است در کارها - شود سهل پیش تو دشوارها

همچنان که محروم بهار در بیت ما قبل آخر اشاره کرده است کار و تلاش و کوشش در سایه امید است که نتیجه می‌دهد و ثمربخش می‌شود وگرنه با یاس و ناامیدی غیر از سکون، جمود و بی تحرکی و در نهایت مرگ چیز دیگری حاصل نمی‌شود.

خیر و نیکی دنیا و آخرت در سایه امید و حسن ظن به کرم و فضل الهی حاصل می‌شود. امام محمدباقر (علیه السلام) می‌فرماید:

وجدنا فی کتاب علی (علیه السلام) ان رسول الله صلی الله علیه و آله قال و هو علی منبره: والذی لا اله الا هو ما اعطی مؤمن قط خیر الدنیا و الاخره الا بحسن ظنه بالله و رجائه له و حسن خلقه و الکف عن اغتیاب المومنین[۳۳]

در کتاب امیر المؤمنین (علیه السلام) دیدم: رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که بر منبرش نشسته بود فرمود: سوگند به کسی که جز او الهی نیست، به هیچ مؤمنی خیر و خوبی دنیا و آخرت داده نشده است مگر به خاطر گمان نیکویش به الله و امیدوار بودن به او و خوش خویی و از غیبت مؤمنان لب فرو بستن.

یکی از شگردهای دشمنان یک ملت این است که آنها را نسبت به آینده و حتی مسئولین خود ناامید و مأیوس نمایند؛ زیرا آنها به خوبی درک کرده‌اند که امید و حسن ظن به آینده و مسئولین باعث پویایی، حرکت، شکوفایی استعدادها و توانایی‌های آن ملت می‌شود و ملتی که چنین شد دیگر نمی‌توان در مقابل آن ایستاد و خواسته‌های خود را بر آنها تحمیل کرد. باید این مهم را فهمید که اگر دشمنان یک ملت به پیروزی بر آن ملت امید نداشته باشند هیچ وقت به فکر مکرو حیله نمی‌افتند پس آنها در ضمن اینکه امیدوارند دیگران را ناامید می‌کنند و اینجاست که باید از خدا خواست که هرگز این چراغ و نور درخشان امید را از خانه دلمان خاموش نفرماید.

امام رضا (علیه السلام) در این خصوص می‌فرماید:

قال رسول الله (علیه السلام): قال الله تبارک و تعالی: یاابن آدم! لا یغرنک ذنب الناس عن ذنبک و لا نعمه الناس من نعمه الله علیک و لا تقنط الناس من رحمه الله تعالی و انت ترجوها لنفسک[۳۴]

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: الله تبارک و تعالی فرموده است: ای آدمیزاد! گناه مردم تو را از توجه به گناه خودت نفریبد و نعمت مردم تو را از توجه به نعمتی که الله بر تو ارزانی داشته گول نزند، مردم را از رحمت‌الله مأیوس و ناامید مکن در حالی که تو برای خودت به رحمت‌الله امیدوار هستی.

امام علی (علیه السلام) در خطبه ۴۵ نهج البلاغه می‌فرماید:

الحمدلله غیر مقنوط من رحمته و لا مخلو من نعمته و لامایوس من مغفرته[۳۵]

ستایش خالص الله است که کسی از رحمت او مأیوس نشود و از نعمتهای فراوان او بیرون نشود و از آمرزش او هیچ گنهکاری ناامید نگردد.

مولوی گوید:

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد - مقبول تو جز قبول جاوید نشد

لطفت به کدام ذره پیوست دمی - کان ذره به از هزار خورشید نشد

کوی نومید مرو امیدهاست - سوی تاریکی مرو خورشیدهاست

همان‌طور که ذکر شد امید به رحمت و فضل و کرم الهی اساس امیدواری است. کسی که در تمام امورات زندگی و حتی ملتی که در تمام ابعاد زندگی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی امید به خدا و رحمت و فضل او داشته باشد، همیشه پیروز و موفق است؛ ولی اگر ذره‌ای در این امید خلل ایجاد شود و ناامیدی و یاس در درون جامعه یا فردی سرایت کند، همان باعث رکود، جمود و شکست خواهد شد. مردمی پیروز هستند که اگر در یک مسیر حقیقی گام نهادند استوار و مستقیم رو به جلو حرکت کرده و دل را به امید رحمت و فضل الهی گرم ساخته و دمی از آن راه غافل نشوند.

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

یدعی بزعمه آنه یرجوا الله، کذب والعظیم! ماباله لایتبین رجاوه فی علمه! فکل من رجا عرف رجاوه فی علمه، و کل رجاء (الا رجاء الله تعالی) فانه مدخول الا خوف الله فانه معلول. یرجوا الله فی الکبیر و یرجوا العباد فی الصغیر، فیعطی العبد ما لا یعطی الرب! فمابال الله جل ثناوه یقصر به عما یصنع به لعباده؟ اتخاف ان تکون فی رجائک له کاذبا؟ او تکون لا تراه للرجاء موضعا؟ [۳۶]

به گمان خود ادعا دارد که به الله امیدوار است! به الله عظیم الشان سوگند که دروغ می‌گوید، به او چه شده است که امیدواری اش در کردارش ظاهر نمی‌شود؟! پس هر کس امیدوار باشد امید او در کردار و عملش آشکار می‌شود، هر امیدواری جز امید به الله تبارک و تعالی ناخالص و نابجاست و هر ترسی جز ترس از الله نادرست است. گروهی در کارهای بزرگ به الله امید می‌بندند و در کارهای کوچک به بندگان روی می‌آورند، آنها حق بنده را ادا می‌کنند در حالی که حق الله متعال کوتاهی می‌شود و کمتر از حق بندگان رعایت می‌گردد؟ آیا می‌ترسی در امیدی که به الله داری دروغگو باشی یا او را در خور امید بستن نمی‌پنداری؟!

امام خمینی (ره) می‌فرماید:

اگر برانی ز درم از در دیگر آیم - گر برون رانیم از خانه ز دیوار شوم [۳۷]

و می‌فرماید:

به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا - جز تو ای جان جهان دادرسی نیست مرا[۳۸]

سختی‌ها و مکر و حیله‌های دشمنان نباید دل امیدوار انسانهای حقیقت جو را بلرزاند و یا حقی در آن تأثیر بگذارد؛ زیرا حقیقت جویان، به حقیقتی وابسته‌اند که بالاتر از او حقیقتی نیست و قدرت و علم مطلق است. پس با چنین باوری بدان اندازه امید است که هیچ طوفان سهمگینی نتواند بر آن مؤثر افتد.

امام خمینی (ره) همچنین می‌فرماید:

یاد روی تو غم هر دو جهان از دل برد - صبح امید همه ظلمت شب باطل کرد [۳۹]

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

ان تومل فخیر مامول و ان ترج فخیر مرجو[۴۰]

(الهی) اگر آرزو شوی بهترین آرزویی و اگر به تو امید بسته شود بهترین امید هستی.

ابوسعید ابوالخیر گوید:

عودم چو نبود بید آوردم - روی سیه و موی سپید آوردم

چون خود گفتی که ناامیدی کفر است - فرمان تو بردم و امید آوردم

سعدی گوید:

با همه جرمم امید، با همه خوفم رجاست - گر درم ما مس است، شما کیمیاست

فردوسی می‌گوید:

چنین است رسم سرای سپنج - یکی زو تن‌آسان و دیگر به رنج

نه زو باشد ایمن شدن روز نار - نه نومید گشتن به روز نیاز

بر این و بر آن، روز هم بگذرد - خردمند مردم چرا غم خورد [۴۱]

در این خصوص به روایت زیر توجه فرمایید:

عن حفص بن غیاث قال: قال ابو عبدالله (علیه السلام): اذا آراد احدکم ان لایسال ربه شیئا الا اعطاه فلییاس من الناس کلهم و لاتکون له رجاء الا عندالله فاذا علم الله تعالی ذلک من قلبه لم یسال الله شیئا الا اعطاه

حفص بن غیاث گوید: حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: هر کس بخواهد هر چه از خدا خواست به او بدهد، خود را از تمام مردم ناامید کند و به هیچ‌کس غیر از خدا امید نداشته باشد. اگر خداوند بداند که او قلباً از مردم مأیوس شده است.

سعدی می‌گوید: یکی از سلاطین را مرضی بود خطرناک، طبیبان دربار به اتفاق گفتند برای درد شما درمانی نیست، مگر زهره آدمی که دارای چنین صفت باشد و آن صفات را بیان کردند. شاه دستور داد تا غلامان جستجو نموده و شخصی را به آن صفات پیدا کنند و عاقبت در دهکده‌ای، دهقان زاده‌ای را به آن خصوصیات یافتند و با پدر و مادرش به دربار آورند. شاه موضوع را به آنها حاضر شدند در برابر مقداری پول پسر را برای کشتن سلیم کنند و جلسه‌ای تشکیل گردید که جمعی از رجال در آن حضور جوان را نشاند و گوش به فرمان شاه ایستاد تا سر از بدنش جدا سازد قاضی نظر به حفظ شخص اول مملکت به قتل او رای داد و از طرف شاه نیز فرمان کشتن صادر گردید.

جوان که مرگ را به چشم خود می‌دید سر به سوی آسمان نمود و تبسم کرد. شاه گفت:ای جوان! هنگام خنده نبود، چرا خندیدی؟! جوان گفت: اعلی حضرتا! انسان در مرحله اول برای کوتاه کردن دست ستمگر از سر خود به پدر و مادر پناه می‌برد و از آنها استمداد می‌جوید؛ و در مرحله دوم به قاضی مملکت شکایت می‌کند و در مرحله سوم به شخص شاه پناه می‌برد تا دفع ظلم از او کند؛ اکنون می‌بینم پدر مادرم برای مشتی پول از فرزند خود گذشتند و او را به دراهمی ناچیز فروختند؛ قاضی هم به کشتن من فتوا می‌دهد و شاه هم مصالح خود را بر مصالح دیگران مقدم می‌دارد، دیگر جز خدای عزوجل برای خود پناهی نمی‌بینم. شاه از گفتار او متأثر گردید و اشکش فرو ریخت و گفت: مرگ برای من گواراتر است از ریختن خون بیگناهی. پس صورتش را ببوسید و او را مورد لطف قرار داد و نعمت فراوانی هم به او مرحمت فرمود و آزادش ساخت؛ و در نتیجه این گذشت در همان هفته شفا یافت. [۴۲] از بیان این داستان چنین نتیجه می‌گیریم، موقعی که انسان امیدش از اسباب و وسایل قطع نشود و توجه کامل به خدا پیدا نکند کارش به سامان نینجامد.

شنیدم که صیاد در مرغزار - روان گشت روزی به عزم شکار

همی کوه و هامون صحرا دوید - خرامان به پای درختی رسید

یکی قمریی بر سر شاخه دید - کمان را بیاراست زه را کشید

چه قمری نظر کرد بالای سر - یکی باشه‌ای آمدش در نظر

به پایین نظر کرد با خویش گفت - آجل گشته در کامم امروز جفت

به بالای سر باشه صیدگیر - به پایین صیاد بر شصت تیر

کجا آورم روی، جایی نماند - الهی ندارم به جز تو امان

که ناگه یکی مار آمد پدید - ابر شصت صیاد محکم گزید

بلرزید شصتش رها گشت تیر - چه بر سینه باشد شد جایگیر

ز بالا بیفتاد همان باشه، مرد - به پایین صیاد هم جان سپرد

اگر تیغ عالم بجنبد ز جای - نبرد رگی تا نخواهد خدای

خدا کشتی آنجا که خواهد برد - اگر ناخدا جامه بر تن درد[۴۳]

کسانی هم هستند که ابداً به خدا توجه ندارند و تمام اعتمادشان در زندگی به مال و ثروت، مقام و ریاست و عشیره و قبیله خودشان می‌باشد. اینان به ریسمان پوسیده‌ای چنگ زده‌اند که محال است از چاه بدبختی و مهالک بیرون آیند.

چرا زندان یوسف به تأخیر افتاد؟

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: وقتی یوسف زندانی شد خداوند تعبیر رؤیا را به او الهام نمود. خوابهای زندانیان را تعبیر می‌کرد. همان روز که او وارد زندان گردید، دو جوان دیگر هم با او زندانی شدند. صبح روز بعد پیش یوسف آمده عرض کردند: ما دیشب خوابی دیده‌ایم بر ایمان تعبیر کن! پرسید: چه دیده‌اید؟ یکی گفت: در خواب دیدم مقداری نان بر روی سرگذاشته می‌برم و مرغی از نانها می‌خورد. دیگری گفت: در خواب دیدم که آب انگور می‌گیرم. در جواب آن دو فرمود: اینک تعبیری خواهم نمود که قبل از غذا خوردن حقیقت آن آشکار شود.

یکی از شما ساقی ملک خواهد شد و به او شراب دهد؛ اما دیگری را بر دار می‌آویزند پرندگان بر سر او می‌نشینند و با منقار از مغز سر وی تغذیه می‌کنند آن یک که تعبیر خوابش به دار آویختن شد گفت: دروغ گفتم خواب ندیده بودم. فرمود: آنچه پرسیدید گذشت، دروغ و راستی دیگر تأثیری ندارد. همان‌طور که گفتم خواهد شد. آنگاه حضرت یوسف به آن یک نفر که می‌دانست نجات خواهد یافت، فرمود: از من هم در پیش پادشاه از یوسف یادی آوری کن. شیطان از خاطر جوان برد و در پیش پادشاه از یوسف یادی نکرد و مدت هفت سال دیگر در زندان ماند. چون در آن حال متوجه پروردگار نشد، خداوند به یوسف (علیه السلام) وحی کرد: چه کسی آن رؤیا را به تو نشان داد و محبتت را در قلب یعقوب انداخت؟ عرض کرد تو. پرسید: آن قافله را چه کسی بر سر چاه فرستاد و آن دعا را به تعلیم نمود تا از چاه نجات یافت یک جواب داد: تو. سؤال کرد: هنگامی که تو را نسبت به زلیخا متهم کردند، چه کسی کودک را به زبان در آورد که از زیر بار تهمت خلاص شدی؟ گفت: پروردگارا تو. فرمود: حیله زن عزیز مصر و سایر زنان را که از تو دور کرد؟ عرض می‌کرد: تو. فرمود: پس چرا به دیگران پناه بردی و به من پناهنده نشدی و در خواست ننمودی تا از زندان نجاتت بدهم؟ امیدوار به یکی از بندگان من شدی که او در پیش بنده دیگری که در اختیار من است از تو یاد آوری کند. اینک هفت سال دیگر در زندان بمان، چونکه بنده‌ای را پیش بنده دیگر فرستادی!

هنگامی که یوسف برادرش بنیامین را نگه داشت یعقوب (علیه السلام) نامه‌ای نوشت و از او تقاضا کرد پسرش را بفرستد و در آن نامه شکایت رنج و اندوه خود در فراق یوسف نمود، همین که فرزندان یعقوب نامه را به طرف مصر بردند، جبرئیل نازل شده و گفت: یعقوب! پروردگارت می‌گوید: این رنج و اندوهی که از آن به عزیز مصر شکایت کردی چه کس تو را به آنها مبتلا کرد؟ گفت: خدا از جهت تأدیب مرا مبتلا کرد و گفت: آیا کسی غیر از خدا قدرت دارد گرفتاری تو را برطرف کند؟ جواب داد: نه. گفت: پس خجالت نکشیدی از ابتلای خود به غیر خدا شکایت کردی و به او پناه نبردی؟ گفت: خدایا! استغفار می‌کنم و رنج و اندوه خود را به درگاه تو شکایت می‌نمایم کردم؛ اما اگر هنگام نزول این رنج به من توجه می‌کردی و استغفار و توبه می‌نمودی، با اینکه مقدر کرده بودم از تو برمی گردانیدیم؛ ولی شیطان تو را از یاد من فراموشی داد. یعقوب! یوسف و برادرش را پیش تو برمی گردانم، ثروت و قوای جسمانی ات را که از بین رفته و به تو خواهم داد و چشمهایت را بینا می‌کنم، آنچه کردم برای این بود که تأدیبت کرده باشم. [۴۴] مجلسی (ره) در بحارالانوار از امام باقر یا امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است که فرمودند:

ان علیا (علیه السلام) أقبل علی الناس فقال: آیه آیه فی کتاب الله ارجی عندکم؟ فقال بعضهم: ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر مادون ذلک لمن یشاء[۴۵] قال: حسنه و لیست ایاها

و قال بعضهم:و من یعمل سوء او یظلم نفسه [۴۶] قال: حسنه و لیست ایاها.

و قال بعضهم:یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله[۴۷]قال: حسنه و لیست ایاها.

و قال بعضهم: و الذین اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفرو الذنوبهم[۴۸] قال: حسنه و لیست ایاها.

قال: ثم احجم الناس فقال: مالکم یا معشر المسلمین؟ قالوا: لا والله ماعندنا شی ء!

قال: سمعت رسول الله - صلی الله علیه و آله - یقول: ارجی آیه فی کتاب الله و اقم الصلاه طرفی النهار و زلفا من اللیل[۴۹] و قرا الایه کلها؛ و قال: یا علی! والذی بعثنی بالحق بشیرا و نذیرا ان احدکم لیقوم الی وضوئه فتساقط عن جوارحه الذنوب فاذا استقبل الله بوجهه و قلبه لم ینفتل عن صلاته و علیه من ذنوبه شی ء کما ولدته امه. فان اصاب شیئا بین الصلاتین کان له مثل ذلک حتی عد الصلوات الخمس ثم قال: یا علی! انما منزله الصلوات الخمس لامتی کنهر جار علی باب احدکم. فما ظن احدکم فی جسده درن ثم اغتسل فی ذلک النهر خمس مرآت فی الیوم؟ أکان یبقی فی جسده درن؟ فکذلک والله الصلوات الخمس لامتی.

علی (علیه السلام) به مردم رو کرد و فرمود: کدام آیه در قرآن امیدوار کننده‌ترین آیات است؟ یکی گفت: به راستی که خدا نیامرزد که به او مشرک شوند و جز آن را برای هر کس که خواهد بیاموزد فرمود: خوب است، ولی آن نیست و دیگری گفت: اینکه فرموده است: هر کس کار بدی کند به خویش ستم می‌کند. فرمود، خوب است، ولی آن نیست. یکی گفت: ای بندگان من مه بر خویش زیاده روی کرده‌اید از رحمت خدا نومید نشوید. فرمود: خوب است؛ ولی آن نیست. دیگری گفت: آنها که کار زشتی کرده یا به خویش ستم کرده و خدا را یاد کنند و برای گناهان خود آمرزش طلب کنند فرمود: خوب است، ولی آن نیست. در اینجا مردم سرو صدا کردند و باز پس رفتند و علی (علیه السلام) فرمود: ای مسلمانان! چه شده است؟ گفتند به خدا! چیزی در این باره نداریم.

علی (علیه السلام) فرمود: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: امیدوار کننده‌ترین آیه در کتاب خدا این آیه است: نماز را برپادار در دو طرف روز و ساعاتی از شب و همه آیه را قرائت کرده و آنگاه فرمود: ای علی! سوگند به آن که مرا به حق مبعوث فرمود! به راستی یکی از شما چون برای وضو برخیزد گناهان از اعضای او بریزد و چون رو و دل به سوی خدا کند، از نماز خارج نشود که تمام گناهانش بریزد همانگونه که از مادر زائیده شده بود و اگر در میان دو نماز دچار گناهی شد به همانگونه پاک شود تا هر پنج نماز را بر شمرد و سپس فرمود: ای علی! حکایت نمازهای پنجگانه برای امت من همانند نهری جاری بر در خانه شماست، پس چه گمان دارید درباره کسی که در بدنش چرکی باشد و هر پنج بار در چنین نهری شستشو کند؟ آیا به چنین وضعی در بدن او آلودگی و چرکی می‌ماند؟ به خدا سوگند! نمازهای پنج‌گانه برای امت من این گونه است.

در این حدیث، نخستین مطلبی که توجه خواننده خود را به خود جلب می‌کند، این است که این آیه چگونه امیدوار کننده‌ترین آیه در قرآن است؟

آیه نماز از این جهت امیدوار کننده تر از آیات مذکور دیگر است که به چیز دیگری مانند آن منوط نشده است. آیات دیگری که مسلمانان بیان داشتند همگی به کسانی مربوط می‌شد که به دنبال انجام دادن گناهی توبه نمایند و در یکی از آنها نیز آمرزش حق تعالی به مشیت خدا موکول شده است، ولی در این آیه نماز چنین نیست. در آیه نماز اولاً به طور مطلق آمده است: ان الحسنات یذهبن السیئات و ثانیاً نماز عملی است که انسان آن را به عنوان وظیفه و به طور مستمر هر چند روز چند بار انجام می‌دهد و بنا به وعده الهی اثر وضعی خود را روی انسان می‌گذارد و بدن‌ها را از بین می‌برد.

نماز علاوه بر اینکه موجب آمرزش و پاک شدن گناهان می‌شود فوائد دیگری نیز دارد که به اختصار و فهرست وار به آنها اشاره می‌شود:

۱- نماز بهترین برنامه دینی و محبوب‌ترین اعمال نزد خدا است.

۲- نماز وسیله تقرب مردمان با تقوی است.

۳- نماز موجب استجابت دعا می‌شود.

۴- نماز نخستین چیزی است که در قیامت مورد سؤال قرار می‌گیرد.

۵- نماز شیطان را از انسان دور می‌کند.

۶- نماز در دفع مشکلات زندگی مورد استعانت و استمداد قرار گیرد.

۷- و غیره.

میثم ابن واقد گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم که می‌فرمود:

من خاف الله اخاف الله منه کل شی ء و من لم یخف الله اخافه الله من کل شی ء

هر کسی از خدا بترسد خداوند همه چیز را از او می‌ترساند و هر که از خدا نترسد خدای متعال او را از همه چیز می‌ترساند. در ادامه حدیث آمده است که شخصی به حضرت صادق (علیه السلام) گفت:

قوم یعملون بالمعاصی و یقولون نرجو فلایزالون کذلک حتی یاتیهم الموت؛ فقال (علیه السلام): هولاء قوم یترجحون فی الامانی کذبوا لیسوا براجین ان من رجا شیئا طلبه و من خاف من شی هرب منه[۵۰]

عده‌ای هستند که گناه می‌کنند، ولی می‌گویند: ما امیدواریم خدا ما را ببخشد و پیوسته بر همین کار ادامه می‌دهند تا مرگ آنها را فرا گیرد. امام فرمود: اینها دسته‌ای هستند که آرزو آنها را از راه منحرف کرده است. دروغ می‌گویند، آنها امیدوار نیستند؛ زیرا هر کس به چیزی امید داشته باشد در صدد به دست آوردن آن می‌کوشد و هر کس از چیزی بترسد از آن دور می‌شود و فرار می‌کند.

سلمان فارسی از چه بیم داشت؟

ورام ابن ابی فراس می‌نویسد: سلمان فارسی (ره) مریض و بستری شد. همان مرضی که منتهی به مرگش گردید. سعد، به عیادت او رفت و از حالش جویا شد. سلمان به گریه افتاد. سؤال کرد: از چه رو گریه می‌کنی؟ در پاسخ گفت: از حرص دنیا و علاقه به آن نمی‌گریم گریه من برای این است که پیغمبر صلی الله علیه و آله با ما عهد کرد که باید بهره و توشه شما از دنیا در این زندگی به اندازه سواره‌ای باشد که بخواهد از محلی به محل دیگر برود، اینک گریه می‌کنم و بیمناکم از این که از اندازه آن تجاوز کرده باشم.

سعد گفت: اطراف اتاق سلمان را نگاه کردم جز آفتابه و کاسه‌ای با یک طشت چیز دیگری به چشم نخورد.

هنگامی که او را برای حکومت مداین فرستادند سوار بر الاغش شده تنها به راه افتاد. مردم مدائن قبلاً اطلاع پیدا کرده بودند که حاکم جدیدی به نام سلمان فارسی به قصد این مدائن حرکت کرده است از تمام طبقات به عنوان استقبال جلو راه آمدند. مدتی گذشت خبری نشد تا اینکه مردی را دیدند که بر الاغش سوار است و به طرف شهر می‌آید. از او سؤال کردند: امیر مدائن را در کجا ملاقات کردی؟ پرسید: امیر مدائن کیست؟ گفتند: سلمان فارسی که از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله است گفت: امیر را نمی‌شناسم ولی سلمان منم. همه به احترام او پیاده شدند و اسبها را پیش آوردند. سلمان گفت: برای من همین الاغ بهتر است. وارد شهر شد. خواستند او را به قصر حکومتی (دارالاماره) ببرند امتناع ورزیده و گفت: من امیر نیستم که وارد دارالاماره شوم. دکانی را از اصحابش اجاره کرده و همان‌جا را جایگاه خود قرار داده و نشست و بین مردم حکومت و قضاوت می‌نمود. تشکیلات زندگی او از پوستی بود که بر رویش می‌نشست آفتابه‌ای که برای تطهیر داشتن عصایی نیز به همراه آورده بود که هنگام راه رفتن بر آن تکیه می‌کرد.

اتفاقاً روزی سیلی عظیم وارد شهر شد، تمام مردم هراسان و آشفته شده با آه و فغان به واسطه از دست دادن مال و فرزند و جان خویش فریادها می‌کردند. سلمان از جای خود حرکت کرد پوست تخت را بر شانه گرفته آفتابه را بر دست و با دست دیگر بر عصا تکیه نموده بدون هیچ بیم و اضطرابی راه نجات را پیش گرفت. در آن حال می‌گفت: این چنین پرهیزکاران و سبکباران و کسانی که به دنیا علاقه‌ای ندارند در روز قیامت نجات می‌یابد.

جوان گبر

از ذوالنون مصری تقاضا شد که یکی از داستانهایی را که به چشم خود دیده است نقل کند. گفت: در یکی از سفرها، در فصل زمستان که هوا در نهایت سردی بود و برف، صحراها و بیایان‌ها را پوشانیده بود به جوانی برخوردم. آن جوان صورتی زیبا داشت و گبر بود. آن جوان را دیدم که روی برفهای بیابان ارزن می‌پاشید. به او گفتم: ای جوان! این چه کاری است که می‌کنی؟! مقصودت از دانه پاشیدن روی برفها چیست؟! گفت: امروز به واسطه زیادی برف، دانه‌ها زیر برفها پنهان است و پرندگان دانه نخواهند یافت. من برای آن دانه می‌پاشم. شاید که خدای متعال بر من رحم آرد و مرا مورد عنایت خود قرار دهد. گفتم: دانه‌ای که بیگانه بپاشد کی خداوند می‌پذیرد؟! گفت: اگر نپذیرد، مسلماً آنرا می‌بیند. گفتم: آری چنین است و می‌بیند و خوب هم می‌بیند. گفت: همین مرا بس است. آن سال گذشت. سال بعد به زیارت خانه خدا و حج بیت الله الحرام مشرف شدم. همان جوان گبر را دیدم که مسلمان شده و عاشق وار، به طواف خانه خدا مشغول است. چون چشمش به من افتاد، گفت: ای ذوالنون! دیدی که خدا دانه‌ها را دید و پذیرفت و آن دانه‌ها به ثمر رسید و خدا مرا به درگاه خود خواند و از گمراهی نجاتم داد. از حال آن جوان، حال خوشی به من دست داد، بی‌اختیار گفتم: خداوندا! به مشتی ارزن، گبری را می‌خری و او را به خانه خودت می‌خوانی. در آن حال خطابی به خاطرم رسید: تو ای ذوالنون! به کار خودت مشغول باش که کار خداوند بزرگ را با کار تو قیاس نتوان کرد. [۵۱]

از رسول خدا روایت شده که فرمود:

ان الله تعالی یقول للعبد یوم القیامه. ما منعک اذا رایت المنکر ان تنکره فان لقنه الله حجته قال: یا رب رجوتک و خفت الناس؛ قال: فیقول الله تعالی: قد غفرته لک[۵۲]

خدای متعال در روز قیامت به بنده اش می‌گوید: آن زمان که کار زشت و ناپسند را دیدی چه چیز تو را از انکار آن بازداشت؟ چنانچه حجت و دلیل را درست بر او تلقین ء تفهیم کند، بنده خدا در جواب گوید: خدایا! از مردم می‌ترسم و به تو امیدوار بودم. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: در آن زمان خدای تعالی می‌فرماید: آن گناه تو را بخشیدم.

امیر المومنین (علیه السلام) نیز می‌فرماید: اجعلوا کل رجائکم لله سبحانه و لاترجوا احدا سواه فانه ما رجا احد غیر الله تعالی الاخاب[۵۳]

تمام امیدواری خود را به خدای پاک و منزه معطوف دارید و جز او به کسی امیدوار نباشید؛ زیرا هر کس به غیر از خدا امیدوار شد زیان دید.

رسول خدا در خصوص حسن ظن به خدا می‌فرماید: لایمو تن احدکم الا و هو یحسن اظن بالله فان حسن الظن بالله ثمن الجنه.[۵۴]

احدی از شما نمی‌میرد مگر اینکه به خدا حسن ظن دارد و این حسن ظن به خدا، بهای بهشت است. در زمان موسی بن عمران دو مرد در زندان بودند که یکی چاق و دیگری لاغر بود. حضرت موسی (علیه السلام) گفت: چرا تو چاق هستی؟ گفت: چون به خدا امید و حسن ظن دارم. از دیگری پرسید: چرا لاغر هستی؟ گفت: به خاطر ترسی که از خدا دارم. موسی (علیه السلام) دستاهایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! کدام یک از این دو نفر در نزد تو محبوب ترند؟ ندا آمد: آن که به رحمت من حسن ظن دارد. [۵۵]

روایت شده که حضرت داود (علیه السلام) فرموده است:

یا رب ما آمن بک من عرفک فلم یحسن الظن بک[۵۶]

پروردگارا! به تو ایمان نیاورده است کسی که تو را شناخته و به تو حسن ظن ندارد.

از امام رضا (علیه السلام) نقل شده است که فرمود:

احسن الظن بالله فان الله عزوجل یقول: انا عند حسن ظن عبدی المومن لی ان خیرا فخیرا و ان شرا فشرا[۵۷]

به خدا حسن ظن داشته باش که خداوند عزوجل می‌فرماید: من به همراه حسن ظن بنده خودم هستم اگر ظن بد خیر به من داشته باشد به او خیر می‌رسانم و اگر ظن بد داشته باشد و او شر می‌رسانم.

حسن ظن عجیب آیت الله بروجردی

در اوایل مرجعیت آیت الله العظمی بروجردی (ره) مقداری وجوه به حوزه علمیه قم می‌رسید و آیت الله بروجردی، به طلاب حوزه شهریه مختصری می‌داد. در سال دوم یا سوم اقامت ایشان، چند نفر از علمای برجسته دریافتند که وجوه به مقدار شهریه آن ماه نرسیده است و آقای بروجردی نمی‌تواند شهریه آن ماه را بپردازد. چند نفر از آن علمای بزرگ از جمله آنها حضرت امام خمینی ره که در آن عصر با عنوان حاج آقا روح‌الله خوانده می‌شد، نامه محرمانه‌ای برای آقای فلسفی (ره) فرستادند که در قسمتی از آن نامه چنین نوشته شده بود:

آقای حاج علینقی کاشانی، خسروشاهی و حاج حسین آقاشالچی و بعضی دیگر را به منزلتان دعوت کنید و به آنها بگویید حوزه در معرض خطر است، مبلغی به عنوان وام بدهید تا آقای بروجردی شهریه این ماه را بدهد، بعد کم‌کم وجوهات می‌رسد و وام شما پرداخت می‌گردد.

آقای فلسفی می‌نویسد: چون موضوع مربوط به آیت الله بروجردی بود، فکر کردم بهتر است خود ایشان را ببینم و بپرسم آیا اجازه می‌دهند، چنین اقدامی می‌کنم. به قم رفتم و به محضرش رسیدم و ماجرا را عرض می‌کردم، ایشان باکمال صراحت و متانت فرمود:

خداوند هرگز مرا از عنایت خود محروم نفرموده است، من به خدا حسن ظن بسیار دارم، این مطلب مالی را با آنها در میان گذاشتن و مطالبه کمک کردن، با حسن ظنی که من به خدا دارم سازگار نیست، اگر پولی از وجوه رسید که به طلاب می‌دهم وگرنه از کسی تقاضا نمی‌کنم. عرض کردم: به عنوان قرض از آنها بگیریم نه رایگان، فرمود: خیر، من به خدا حسن ظن دارم. فردای آن روز خدمت ایشان برای خداحافظی رفتم، در آنجا حاج احمد خادمی و دیگران گفتند: دیروز عصر وجه قابل ملاحظه‌ای از کویت رسید و پرداخت شهریه طلاب شروع شده است، به محضر آیت الله بروجردی رفتم و عرض کردم بحمدالله خداوند یاری نمود، فرمود: آری! یاری فرمود و باز یاری می‌فرماید.

آری، ارتباط آقای بروجردی با ذات پاک خداوند این گونه قوی و تنگاتنگ بود و بر حسب روایات و به تعبیر خودشان، حسن ظن به ذات اقدس الهی داشت.[۵۸]

امید و حرکت، اصل زندگی

امید و حرکت، اصل و مایه زندگی و ادامه حیات است. آدمی در حال زندگی می‌کند و گذشته‌ها غیرقابل برگشت است و آینده نیز معلوم نیست؛ زیرا امکان دارد حتی برای کسی آینده‌ای در کار نباشد؛ لذا تأسف برای گذشته‌ای که بازگشتی برای آن نیست و غم و اندوه برای آینده‌ای که هنوز نرسیده و احتمال درک آن بر همه یکسان نیست، کار ناصوابی است که جاهلان به آن می‌پردازند و زندگی امروز و حال خود را در تأسف برای دیروز و غم و غصه فردا، از دست می‌دهند انسان عاقل به روز فکر می‌کند و با برنامه‌ریزی دقیق و امید به اجرای آن، آینده خود را می‌سازد. آنچه در حال زندگی مورد لزوم است طرز فکر صحیح و حرکت در راه درست است تا لااقل از لحاظ جسمی و روانی سالم مانده و گرفتار بیماری‌ها نشود.

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در خصوص امید به آینده می‌فرماید:

فبادروا العمل و خافوا بغته الاجل، فانه لایرجی من رجعه العمر مایرجی من رجعه الرزق. مافات الیوم من الرزق رجی غدا زیادته و مافات أمس من العمر لم یرج الیوم رجعته. الرجاء مع الجائی و الیاس مع الماضی در اعمال نیکو بشتابید و از فرا رسیدن مرگ ناگهانی بترسید؛ زیرا آنچه از روزی که از دست رفته امید بازگشت آن وجود دارد ولی عمر گذشته را نمی‌شود بازگرداند. آنچه امروز از بهره دنیا کم شده است امید زیادی آن را در آینده می‌توان داشت اما آنچه از عمر گذشته است امیدی به بازگشت آن نیست. به آینده امیدوار و از گذشته ناامید باشید.

حضرت امیر (علیه السلام) از این قسمت از خطبه خویش، امید به آینده را مطرح می‌فرمایند تا انسانهایی که در گذشته به انحای مختلف از کسب روزی و رسیدن به اهداف خود بازمانده‌اند افسوس گذشته را نخورند و امید به آینده را از دست ندهند؛ زیرا این ناامیدی به آینده انسان را از کار و تلاش باز می‌دارد و موجودی بی اثر می‌سازد. چیزی که به آن نمی‌توان امیدوار بود عمر گذشته است؛ زیرا عمر گذشته امکان بازگشت ندارد اما به ناکامی‌های گذشته می‌توان در آینده با تلاش و کوشش و امید خالص دست یافت. حضرت امیر این قسمت از خطبه را با فبادروا العمل آغاز فرموده است که تشویق و ترغیب به تلاش و کوشش است و به دنبال آن امید را مطرح می‌فرمایند که به عنوان محرک اساسی حرکت است و حرکت بدون محرک امکان‌پذیر نیست.

روایت شده است که مردی در حال جان کندن بود و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، بر بالین او حاضر بودند. پروردگار امیدوارم. حضرت فرمود: در این وقت این ترس و امید در دل بنده جمع نمی‌شود مگر اینکه خدا او را به آنچه امید دارد می‌رساند و از آنچه می‌ترسد ایمن می‌کند. [۵۹] از حضرت رسول - صلی الله علیه و آله - روایت شده است و فرمودند: در روز قیامت خداوند عالم به بنده می‌فرماید: چه چیز مانع شد تو را از اینکه تو منکر را دیدی و نهی از آن نکردی؟ اگر در این وقت عذر آورد که پروردگارا! به تو امیدوار بودم و از مردم می‌ترسیدم. خدا می‌فرماید: این گناه تو را آمرزیدم. [۶۰]

باز از آن حضرت صلی الله علیه و آله نقل شده است: مردی را در داخل جهنم کنند، پس در آنجا هزار سال معذب باشد، روزی فریاد کند که یا حنان یا منان! خداوند عالم به جبرئیل می‌فرماید: برو بنده مرا نزد من آور. پس جبرئیل (علیه السلام) او را بیاورد و در موقف پروردگار بدارد. پس خطاب الهی رسد. او را به جایی که داشت برگردانید. آن بنده راه جهنم را پیش گیرد و روانه شود و به عقب خود نگاه کند. خدای تعالی فرماید که چرا به عقب نگاه می‌کنی؟ عرض کند: چنین به تو امید داشتم که چون مرا از جهنم بیرون آوردی دیگر به آنجا برنگردانی. خطاب رسد: او را برگردانید و به بهشت برید.[۶۱]

از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مروی است: خدای تعالی فرمودند: مطمئن نشوند عبادت کنندگان به عبادتی که به امید ثواب من می‌کنند، به درستی که اگر غایت سعی خود را در طاعت بکنند و در مدت العمر نفسهای خود را به زحمت بیندازند و در بندگی من، باز مقصر خواهند بود و حق عبادت مرا به جا نخواهند آورد در مقابل آنچه از من می‌خواهند از کرامات و نعیم بهشت من، و از درجات عالیه در جوار من. لیکن باید به رحمت من واثق باشند و به فضل و کرم من امیدوار باشند و مطمئن و خاطر جمع به حسن ظن به من باشند که هرگاه چنین باشند رحمت من ایشان را در می‌یابد و خشنودی و آمرزش خود را از ایشان می‌رسانم و خلعت عفو خود به ایشان می‌پوشانم. به درستی که منم خداوند رحمن و رحیم و به این نام خود را نامیده‌ام.[۶۲]

از حضرت امام محمدباقر (علیه السلام) مروی است: در کتاب علی بن ابی طالب (علیه السلام) دیدم که نوشته بود حضرت رسول صلی الله علیه و آله در بالای منبر فرمودند: قسم به آن خدایی که به غیر از او خدایی نیست که به هیچ مؤمنی خیر دنیا و آخرت داده نشده مگر به واسطه حسن ظن او به خدا، امیدواری اش به او و حسن خلق او، و احتراز کردن از غیبت مؤمنین. قسم به خدایی که غیر از او خدایی نیست که خدایی نیست که خدای تعالی هیچ مؤمنی را بعد از توبه و استغفار عذاب نمی‌کند مگر به جهت گمان بدی که به خداوند داشته باشد و کوتاهی او در امیدواری به خداوند و بدخلقی و غیبت مؤمنین. قسم به خدایی که به غیر از او خدایی نیست، که هیچ بنده، ظن نیکو به خدا نمی‌دارد مگر اینکه خدا به ظن او با او رفتار می‌کند، زیرا که خدا کریم است و همه خیرات در دست او است، و شرم دارد که بنده مؤمن گمان نیک به او داشته باشد و گمان او تخلف کند و امید او برنیاید. پس نیکو کنید گمان خود را به خدا و به سوی او رغبت نمایید. [۶۳]

از نظر روانی و اجتماعی، زندگی را در دو کلمه می‌توان خلاصه کرد: امید و حرکت. آن روز که نور امید در قلب آدمی غروب کند، دیگر حیات و ادامه زندگی مفهومی نخواهد داشت و زندگی و حیات مجدد آن زمان شروع خواهد شد که گل امید در دل آدمی شکوفا شود. این همه تلاش و زحمتی که پیر و جوان متحمل می‌شوند و شبانه روز به هر کار صعب و سختی می‌پردازند و در این راه از هیچ سختی و مشکلی هراسی به دل راه نمی‌دهد هم در سایه امید است تا بدین وسیله به مال و مقامی رسیده و زندگی تشکیل بدهند و هنوز به خواسته اول خود نرسیده، چون موجودی کمال جو هستند به سوی خواسته دومی گامی برداشته و با امیدی فراوان به سوی آن حرکت می‌کنند و برای اقناع کلیه غرایز و خواسته‌های روحی و معنوی و مادی خود با امید توأم است زندگی می‌نامند؛ لذا اگر امید و حرکت نباشد، زندگی مفهومی نخواهد داشت.

آری، حقیقت زندگی را باید در امید و حرکت جستجوی کرد و بر این باور بود که امید بدون حرکت، کاملاً بی‌معنی است و آدمی را وسواسی، بیمار، تنبل و پرتوقع می‌سازد، همچنان که حرکت بدون امید نیز فایده‌ای در برندارد؛ زیرا معلوم نیست این حرکت در جهت و به چه منظور انجام خواهد گرفت. براساس این توضیح، این امید و حرکت است که زندگی را نور می‌بخشد و آدمی را به سمت و سوی هدف رهسپار می‌سازد.

خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید:

قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا آنه هو الغفور الرحیم[۶۴]

بگو: ای بندگانم! کسانی که بر خویشتن زیاده روی کرده‌اند، از رحمت الهی نومید مشوید که خداوند همه گناهان را می‌آمرزد که او آمرزنده و رحیم است.

این آیه شریفه سرلوحه یکی از درهای ورودی مسجد النبی صلی الله علیه و آله است و انتخاب آن به عنوان سرلوحه، از اهمیت فراوان آن در زندگی دلالت دارد.

در تفسیر المیزان به نقل از مجمع البیان آمده است که از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت شده است که فرمود: در قرآن کریم هیچ آیه‌ای به قدر آیه یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم... گشایش آورتر نیست.

لذا یاس و ناامیدی، مرگ است و روزگار آدمی را تباه می‌سازد و به همین خاطر یأس و ناامیدی از رحمت الهی از گناهان کبیره شمرده شده است. اگر کسی تا زمانی که مرتکب گناه شده و زندگی خود را تا آن زمان باخته است و یا بدون اینکه خلافی مرتکب شود و پا روی کلیه غرایز خود گذاشته و در دیری اعتکاف گزیده و چشم از دنیا فروبسته و یا به علت مطرود بودن اصلاح اعمال خود را بی فایده قلمداد کند و همان راه و روش قلبی را ادامه دهد سبب می‌شود که بقیه عمر خود را نیز ببازد و از زندگی بهره برنمی گیرد. در صورتی که منظور اصلی نزول قرآن و دین مبین اسلام این است که انسان با تمام کارهایی که تاکنون مرتکب شده است از رحمت الهی مأیوس و ناامید نشود و با امید به عفو و گذشت و رحمت خداوند زندگی را از نو شروع نماید و از آن بهره برگرفته و به حرکت ادامه دهد و یقین داشته باشد که رحمت الهی شامل حالش خواهد شد.

جوان گناهکار

روزی یکی از صحابه، گریان به نزد رسول صلی الله علیه و آله آمد. حضرت علت گریه او را جویا شد. صحابه گفت: جوانی بر در ایستاده و آنچنان گریه می‌کند که گریه او مرا به گریستن واداشت. حضرت فرمود: او را به نزد من آورید. جوان وارد شد و سلام کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید: ای جوان! چرا گریه می‌کنی؟ گفت: از گناه خود و خشم خدا می‌ترسم. -: موحد هستی یا مشرک؟ -: موحد. -: گریه مکن که خدا تو را می‌آمرزد اگر چه مثل هفت آسمان و هفت زمین گناه کرده باشی. -: یا رسول الله! گناه من از آن عظیم تر است. -: گناه عظیم را خدای کریم می‌آمرزد؛ بگو چه گناه کرده‌ای؟ -: یا رسول الله! نباش هستم و هفت سال گور می‌شکافتم و کفن مرده می‌بردم. اتفاقاً روزی دختری از انصار وفات یافت. من گور او را شکافتم و کفن او را بیرون آوردم و برگشتم. شهوت بر من غلبه کرد و باز گشتم و با او مواقعت نمودم و چون از عمل فارغ شدم آوازی آمد که ای جوان! وای بر تو! از دیوان یوم الدین اندیشه نکردی که مرا برهنه کردی و رسوا گردانیدی! پیش خدا و رسول او چه خواهی گفت؟! چون رسول خدا صلی الله علیه و آله داستان را شنید فرمود: این فاسق را بیرون کنید که از او به دوزخ نزدیک تری نیست. وقتی آن جوان بیرون آمد روی به صحرا نهاد و روز و شب تضرع می‌کرد. یک روز می‌گفت: خدایا! به حق انبیای مرسلین توبه مرا قبول کن و از گناه من در گذر و اگر توبه من را پذیرفتی به رسول خود خبر ده وگرنه آتش در من انداز تا بسوزم.

جبرئیل به نزد رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرود آمد و گفت: حق تعالی می‌فرماید که من توبه آن جوان را قبول کرده‌ام او را به پیش خود بخوان و بر جراحت معصیت او مرهم مغفرت بنهان. حضرت او را طلبید و مژده و غفران و آمرزش به او داد.

این نیست مگر در سایه امیدی که آن جوان به رحمت الهی داشت.

ندارم هیچ گونه توشه راه - به جز لاتقنطوا من رحمه الله

تو فرمودی که نومیدی میارید - ز من لطف و عنایت چشم دارید

بدین معنی بسی امید داریم - ببخشا زانکه بس امیدواریم

امید دردمندان را رواکن - دل امیدواران را دوا کن

امید همان لعاب شیرینی است که قرص بسیار تلخ مشکلات را پوشانده است و قشر نازک آن گشته است تا به هنگام خوردنش تلخی آن را احساس نکنیم و یا اگر تلخی آن را اندکی احساس می‌کنیم به خاطر شیرینی قشر آن، چهره خود را برابر رقیبان افسرده نسازیم.

زندگی به مثابه کوره آهنگری است که از کنار آن نمی‌توانیم بگذریم، بلکه باید همواره در برابرش تلاش کرده و عرق داغ بریزیم. از این رو، امید مثل دریچه‌ای است که به آن فضای داغ گشوده شده است و از آن نسیم روح افزار همیشه در حال وزیدن است. پس هر کس، این دریچه را به روی خودش ببندد کوره داغ زندگی او را از پای در می‌آورد؛ ولی اگر آن را به روی خود بگشاید نسیم جانبخش آن، تمام وجودش را نوازش می‌دهد و زندگی را برایش دلچسب می‌کند؛ زیرا در کنار کوره‌های داغ، لذت نسیم بیشتر از هر جای دیگر احساس می‌شود. پس امید روح زندگی است که بدون آن حیات می‌میرد.

آری، امید فانوس زندگی است و هر قدر شب سیاه‌تر می‌شود، فروغ و زیبایی این فانوس دلخواه تر می‌گردد. محققان دریافته‌اند که امید نقش مقتدرانه و شگفت آوری در زندگی ایفا می‌کند و در حیطه‌های متعدد از موفقیت تحصیلی تا تحمل مشاغل پرزحمت مزایای زیادی دارد.

هر شناگر ماهری هر چند هم که بی باکانه بتواند با امواج خشمگین دریا بستیزد و خود را به پیش براند اگر امید رسیدن به ساحل را از دست بدهد غرق می‌شود. این امید است که او را به حرکت واداشته و به جلو می‌راند و سرانجام کار با سرافرازی و با موفقیت از آن بیرون آمده و بر ساحل مراد قدم می‌گذارد. امید همان عصای زندگی است که وقتی دلسرد می‌شویم و فرو می‌افتیم به آن تکیه زده و پای خود را گرم کرده و به راه خود ادامه می‌دهیم.

در نومیدی بسی امید است - پایان شب سیه سفید است

درباره یکی از زندانیان اسپانیایی چنین نقل کرده‌اند که در زندانی که قسمت عقب آن با یک صخره عظیم مسدود شده بود محکوم به حبس ابد گشته بود؛ ولی این سنگ و صخره عظیم چنان نبود که نتوان آن را جابه‌جا کرد، بلکه با سعی و تلاش و طول زمان می‌شد آن صخره را حرکت داده و از آن زندان خطرناک رها شد. زندانی مزبور از فرط یاس و نومیدی هیچ گونه تلاش و فعالیتی برای پیدا کرده راه فرار از خود نشان نداد و عمری را در آن زندان تاریک به سختی به سر برد، در حالی که می‌توانست با کمی تلاش و کوشش صخره را از میان برداشته مجدداً به دنیای روشن و فراخ آزادی راه یابد و بقیه عمر خود را با شادکامی سپری سازد. در میان ما بالاخص طبقه جوان چه بسا افرادی وجود دارند که خود را در زندان سیاه یاس و نومیدی محبوس کرده و کوچک‌ترین تلاشی برای نجات خویش انجام نمی‌دهند غافل از اینکه با نیروی اعجاز آمیز امید، خواهند توانست از این زندان خود ساخته نجات یابند. درباره مایر مؤسس استودیوی فیلم برداری گولدوبن مایر آمریکا نقل می‌کنند که وقتی از اروپا به آمریکا مهاجرت کرد به قدری فقیر و مستمند شده بود که یک شب با وحشت تمام متوجه شد که فقط یک دلار از دارایی‌هایش برایش باقی مانده است. آن شب او تصمیم به خودکشی گرفت تا بدین وسیله خود را آسوده سازد؛ ولی چند ساعت بعد متوجه این شعار شد که روی دیوار نقش بسته بود: هر ابری دارای یک حاشیه سیمین است.

شعار فوق چنان نور امید در درون تاریک او دمید که از فردای همان شب در صدد بر آمد که به تلاش و کوشش بپردازد؛ بدین وسیله او توانست کشتی وجود خود را به سوی سرزمین سعادت و موفقیت هدایت نماید.

ناپلئون می‌گوید: مرگ حقیقی برای انسان، مرگ امید است.

آری، نومیدی اولین قدمی است که شخص به سوی قبر بر می‌دارد و همان‌طور که ویکتور هوگو گفته است: امید در زندگانی همان قدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان. مرحوم دهخدا می‌گوید: امید و آرزو، آخرین چیزی است که دست از گریبان بشر برمی دارد.

افرادی که به سلاح امید مسلح نیستند زیر ضربات تازیانه زندگی خرد و نابود می‌شوند. اگر زندگی طنابی باشد که به آن آویزان شده‌ایم و با سرعت تمام به طرف پایین سقوط می‌کنیم، با امید می‌توانیم بر آن طناب گره‌ای زده و مجدداً به سعی و کوشش بپردازیم و گرنه سقوط حتمی خواهد بود. باید همیشه به نظر داشت که امید بدون مبارزه و کوشش و تلاش فایده‌ای در بر ندارد و باید چنان زندگی کرد که گویی چیزی به نام یاس و نومیدی در دنیا وجود ندارد و باید همیشه به خاطر داشت که در زندگی و مقدرات ما مهم تر از عامل شانس و اتفاقات، سعی و تلاش خود ما است و عامل تعیین نهایی بی مفهوم است؛ بنابراین باید این اشعار را همیشه سرلوحه زندگی قرار داد که:

هرگز مأیوس نشوید؛ زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب دارید قفل مشکلات زندگی را بگشاید. شخصی که امیدوار است هر چیز را که بخواهد می‌تواند به خوبی به آن برسد؛ در حالی که مشکلات و موانع به راحتی دیگران را شکست می‌دهد؛ بنابراین ذهن خود را از امید لبریز کنید، در نتیجه روحیه تان را تقویت خواهید کرد. شیوه‌هایی برای غلبه بر ناامیدی ابراز شده است که در اینجا به یکی از آنها اشاره می‌شود:

۱. سعی کنید به جای افکار درهم و هیجان آمیز به استقبال افکار آرام بروید.

۲. تمام تلاش خود را در مورد همه کارهایتان انجام دهید.

۳. تفکر خود را با آرامش انجام دهید و افکار آرامش بخش را به ذهن خود تزریق کنید.

۴. احساسات خود را مهار سازید.

۵. سعی کنید به زندگی خود، خوش بین باشید. [۶۵]

شاعران پارسی سرا نیز در خصوص اهمیت امید و نقش آن در حرکت به سوی مراد و محبوب اشعاری سروده‌اند که جمع آنها خود فرصت و کتابی دیگر می‌طلبد. در اینجا به تک بیت‌های که این حکمای شاعر در باب امید سروده‌اند اکتفا می‌شود:

لسان‌الغیب می‌فرماید:

هر چند دورم از تو که دور از تو کس مباد - لیکن امید وصل توأم عنقریب هست

تنم از هجر تو چشم از جهان فرو می‌دوخت - امید دولت وصل تو داد جانم باز

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد - وگرنه هر دمم از هجر هست بیم هلاک

سعدی می‌فرماید:

امید وصل تو جانم به رقص می آرد - چو باد صبح که در گردش آورد ریحان

سنایی غزنوی گوید:

امید وصال تو مرا عمر بیفزود - خود وصل چه چیز است که امید چنین است

کمال الدین اسمعیل اصفهانی گوید:

نشان هستی من ز آن جهان همی دادند - امید وصل تو بازم بدین جهان آورد

دیگری گوید:

ز دوری تو نمردم ز سخت جانی نیست - مرا امید وصال تو زنده می‌دارد

ابن عماد شیرازی چنین می‌سراید:

امید وصالم ار نبودی - دل بی تو شکیب جون نمودی

عطار نیشابوری می‌فرماید:

مشو ای عاصی بیچاره نومید - که چون پیدا شود اشراق خورشید

اگر افتد به قصر پادشاهی - هم افتد نیز در کوی گدایی

کسی کو بی هنر باشد در این راه - بر او به تابدان خورشید درگاه

چو کار مخلصان باشد خطرناک - گنه کاران برند آن گوی چالاک

نبیند مرد خودبین پادشاه را - آنین المذنبین باید خدا را

در کتاب معراج السعاده روشی برای به دست آوردن امید مطرح شده است که بنابراین مناسبت موضوع در اینجا عیناً نقل می‌شود:

چون فضیلت صفت رجا را دانستی و موقع آن را شناختی، بدان که کسی که محتاج به این صفت باشد طریقه تحصیل آن، این است که: ابتدا در آنچه گفتیم از اسباب امیدواری تأمل کند، و آنها را بر دل خود نقش کند تکرار کند و پیوسته متذکر آنها بوده باشد. سپس ملاحظه نماید نعمتهای فراوان و کرامتهای بی پایانی را که در دنیا به بندگان خود نموده، حتی اینکه چیزی که از برای ایشان ضروری است آماده کرده، اگر چه چیزی باشد که گاهی ندرتاً به آن احتیاج شود در امور دنیای ایشان.

پس هرگاه عنایت الهیه در خصوص تهیه اسباب دنیویه و آفریدن آنچه وجود آن ضروری یا بهتر است، کوتاهی نکرده باشد در خانه دنیا، که حقیقتاً منزل بلا و محنت است نه خانه سرور و راحت و راضی نشده باشد که در آنها محتاج به چیزی باشند که نباشد، بلکه آنچه مصرف زینت و جمال ایشان می‌شود نیز خلق کرده باشد. چگونه خود را راضی خواهد کرد که در خانه آخرت که محل فیض و نعمت و خانه احساس و راحت است ایشان را مهمل و معطل گذارد، بلکه گرفتار عذاب ابد و عقاب مخلد سازد. نار تو این است نورت چون بود - ماتمت این است سورت چون بود

با وجود اینکه خود فرموده است:

سبقت رحمتی غضبی[۶۶]

رحمت من بر غضبم سبقت گرفته است.

در دنیا با وجود اشتغال به معاصی و لهو و لعب، نعمت را باز نگرفت چگونه در آخرت که دست از همه جا کوتاه و به جز درگاه او پناهی نیست آدمی را واگذارد؟ بلی، آنکه جان بخشید و روزی داد و چندین فضل کرد هم ببخشاید چون مشتی استخوان ببیند رمیم؛ و بالاترین چیزی که باعث امیدواری بندگان است، آن است که خداوند که خداوند عالم خیر محض است و هیچ شریتی در او نیست و فیاض علی الاطلاق و بخشنده مطلق، خلق را آفرید تا بر ایشان جود و احسان کند و فضل و کرم خود را ظاهر سازد. یاس و امید دو صفتی هستند که با یکدیگر ضدیت دارند، جایی که امید باشد، یاس و نومیدی را در آن راه نیست و جایی که یاس پیدا شود، امید در آنجا یافت نمی شوندو هم چنان؟ این دو صفت با یکدیگر جمع نمی‌شود و پیوسته در جنگند. آثاری که از امید و نومیدی بر می‌خیزند نیز با هم ضدیت و دشمنی دارند، مانند دو پدری که با یکدیگر دشمنی داشته باشند و دشمنی آنها را فرزندانشان به ارث ببرند.

کسی که روح یاس و نومیدی بر او چیره شود، پیوسته محزون و اندوهناک خواهند بود و به هیچ‌یک از مقاصد خود نخواهد رسید؛ زیرا هنگامی که به سوی مقصد خود حرکت می‌کند، اگر به کوچکترین مانع برخورد کند، یاس، او را از استمرار در حرکت به سوی مقصد، باز خواهد داشت و در نتیجه، از پایداری در برابر موانع منصرف گشته و به هیچ هدف و مقصودی نخواهد رسید، بلکه هر روز دنبال مقصدی خواهد رفت و صفت تلون در او رشد خواهد نمود و در اثر تلون و هر روز راهی را اختیار کردن به رنگی در آمدن، هیچ وقت کوشش‌های او باور نخواهد شد و تنها اثری که از کوشش خود می‌برد همانا رنج بیهوده کشیدن و به هیچ آرزویی نرسیدن است.

لکن هرگاه روح امید بر کسی چیره شود، همیشه خشنود و کامران خواهد بود و به سوی مقصدی قدم بر می‌دارد بی گمان موفق شده و به آن مقصد خواهد رسید؛ زیرا به هر مانعی که برخورد می‌کند نومید نمی‌شود و با امیدواری کاملی، آن مانع را برداشته و به سوی مقصد رهسپار خواهد شد. رسیدن به مقصد، او را تقویت کرده و نیروی تازه‌ای در او می‌دمد و بار دیگر، هدف و مقصود بزرگتری را تعقیب خواهد کرد و هم چنین بار سوم و چهارم، پس به هر هدف کوچکتری، مقدمه برای قدم برداشتن به سوی هدف بزرگتر خواهد شد و در اثر روح امیدی که بر او حکومت می‌کند هیچ وقت از طول مدت یا از بزرگی و سختی مانع، نومید نخواهد شد و تا مقصود خویش را در آغوش نگیرد، منصرف نمی‌شود و به روح استقامت و پایداری خواهد رسید و بر حل هر مشکلی، هر چند بسیار دشوار باشد، توانا خواهد شد؛ بلکه هر دوری، نزد او نزدیک. هر دشواری پیش او آسان خواهد گردید. پس نتیجه نومیدی، تلون و مرگ و نتیجه امید، استقامت و حیات است.

در نظر مردمان با استقامت و امیدوار، همیشه موانع، کوچک و خرد می‌آید؛ زیرا که روح آنان به مراتب از موانع، قوی تر و بزرگتر خواهد بود، ولی کسی که متلون است، خود را در برابر موانع حقیر و ناتوان می‌بیند و مانع را سخت و صعب العبور می‌شمارد؛ زیرا در برابر هر مانعی، عقب‌نشینی اختیار کرده و ناتوانایی خود را به چشم خویش می‌بیند، از این جهت، کسانی که در زندگی‌های سخت و پر حادثه تربیت می‌شوند، پایداری آنها در برابر فشارها و حوادث بیشتر است و چون آزموده مبارزه با مشکلات هستند بر آنها غالب شده و بیشتر به نتیجه و مقصود می‌رسند چنانچه مردان بزرگ تاریخ از میان این دسته برخاسته‌اند، ولی کسانی که در یک زندگی راحت و آسوده پرورش یافته‌اند، در برابر فشارها و موانع، فوق‌العاده ضعیف و ناتوان خواهند بود. امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می‌فرماید: الا و ان الشجره البریه اصلب عودا و الرواتع الخضره ارق جلودا و النباتات البدویه اقوی وقودا و ابطا خمودا[۶۷] درختی که در بیابان خشک و سوزان پرورش یافته باشد، چوبش محکمتر است ولی در برابر گل‌هایی که زیر دست باغبان در گلزارها و بوستانها پرورش یافته و برای آنها همه گونه وسایل حیات آماده بوده است، بسیار رقیق و ناتوان خواهند بود.

هرکس که به نیروی خود اتکا داشته نداشته و خواسته باشد با کمک دیگری به حیات ادامه بدهد، در نبرد زندگی پیروز نخواهد شد و بر فرض اگر به مقامی بزرگ نائل شود، توانایی حفظ آنرا نخواهد داشت و به زودی آن را از دست خواهد داد.

نتیجه امید، حیات است و یاس جز مرگ میوه‌ای ندارد. امید، هر دشواری را آسان می‌کند و نومیدی، هر آسانی را دشوار می‌نمایاند. امید، نیروی استقامت و پایداری را تقویت می‌کند و تلون و دودلی را از میان بر می‌دارد، ولی نومیدی، ضعف و دودلی را برای انسان چیره می‌کند و رهسپار دیار نابودی و نیستی می‌گرداند.

به وسیله استقامت، می‌توان امیدوار بود و به وسیله امید، می‌توان پایداری کرد و استقامت نمود. کسی که از رسیدن به مقصود نومید شود و دارای استقامت نباشد، همه مشکلات در نظرش لا ینحل می‌آید و موانع را غیرقابل تسخیر و شکست ناپذیر می‌شمارد، در نظرش بسیار کم و هر یک را به آسانی قابل حل می‌داند و موانع را بسیار کوچک و نابود شدنی می‌انگارد. چنین کسی مرد کار است و بیشتر کار می‌کند و کمتر می‌گوید، بر خلاف آن دیگری که مرد خیال و پندار است که بیشتر خیال می‌کند و کمتر عمل دارد یا بیشتر می‌گوید و کمتر کار می‌کند.

امید لازمه ادامه زندگی

روزی حضرت عیسی (علیه السلام) در محلی نشسته بود، پیرمردی زمین با کلنگ زمین را برای زراعت زیرورو می‌کرد. آن جناب گفت: خدایا! آرزو را از دل این مرد به کلی زائل کن. در این موقع پیرمرد کلنگ خود را به یک طرف انداخت و روی زمین خوابید. ساعتی گذشت. عیسی (علیه السلام) باز عرض کرد: خداوندا! دو مرتبه آرزو را به آن برگردان. ناگاه آن مرد از جا حرکت کرده و شروع به کار نمود. حضرت عیسی (علیه السلام) جلو رفته پرسید: پیرمرد! چطور شد کلنگ را به زمین گذاشتی باز بعد از ساعت به کار مشغول شدی؟

گفت در بین کار کردن با خود گفتم تاکی باید زحمت بکشی تو مردی پیر و افتاده‌ای (شاید آجل همین الان به سراغت آمد) با این اندیشه دست از کار کشیدم، هنگامی که دو مرتبه شروع به کار کردم و با خود گفتم بالاخره فعلاً که زنده هستی و برای هر موجود زنده وسایل زندگی لازم است باید کار کنی و زاد و توشه‌ای تهیه نمایی؛ این بود که باز کلنگ را برداشته مشغول شدم.

امید به خدا باعث نجات

حاتم اصم یکی از زهاد عصر خود و مردی فقیر و عائله دار بود که به سختی زندگی می‌کرد؛ اما اعتماد و امید فوق‌العاده‌ای به خدا داشت. شبی با دوستان رسول خود نشسته بود که صحبت از حج و زیارت خانه خدا به میان آمد. شوق زیارت به دلش افتاد. به منزلش بازگشته و زن و بچه اش را دور خود جمع کرد و آنها را از قصد خود آگاه نمود و گفت: اگر شما موافقت کنید که به زیارت خانه خدا بروم، شما را دعا خواهم کرد. زنش گفت: تو با این حال فقر و تهیدستی و این عائله زیاد کجا می‌خواهی بروی؟ زیارت خانه خدا بر کسی واجب است که غنی و ثروتمند باشد. بچه‌ها هم گفتار مادرشان را تصدیق کردند جز یک دختر بچه که شیرین زبانی کرده و گفت: چه می‌شود اگر به پدرم اجازه دهید و بگذارید هر کجا می‌خواهد برود. روزی دهنده ما خداست و او وسیله روزی ماست. خدای متعال قدرت دارد و روزی را به وسیله دیگری به ما می‌رساند.

از این سخن دخترک، همه متذکر شده و او را تصدیق کردند و به پدرشان اجازه دادند که به زیارت برود. حاتم مسرور شد و اسباب سفر را فراهم کرد و با کاروان حج حرکت نمود. از آن طرف همسایگان به منزل او آمده و زبان به ملامت خانواده اش گشودند که چرا با این فقر و تهیدستی گذاشتید به سفر رود. چند ماه این مسافرت به طول خواهد کشید، شما از کجا مخارج زندگی را تأمین می‌کنید؟ آنها هم گناه را به گردن دختر کوچک انداخته و او را ملامت می‌نمودند که اگر تو سخن نگفته بودی و زبانت را کنترل کرده بودی ما اجازه نمی‌دادیم پدر به مسافرت برود. دختر متأثر شده اشک‌هایش جاری شد و سر به سوی آسمان بلند کرده دستها را به دعا برداشته و گفت: پروردگارا! اینان به فضل و کرم تو عادت کرده‌اند، و از خوان نعمت تو برخوردار بوده‌اند آنها را ضایع مگردان و مرا هم در نزد آنها شرمنده مگردان الهی و سیدی و مولای عودت القوم بفضلک و انک لا تضیعهم و لا تخیبهم ولا تخجلنی منهم در حالی که آنان متحیر شده بودند و فکر می‌کردند از کجا قوتی به دست آورند اتفاقاً حاکم شهر از شکار بر می‌گشت، تشنگی بر آنان غلبه کرده، جمعی از همراهان را به در منزل حاتم فرستاد تا آب بیاورند. آنها در را کوبیدند. زن حاتم پشت در آمده و پرسید: چه کار دارید؟ گفتند: امیر درب منزل ایستاده و از شما آب می‌خواهد. زن با حالت بهت به آسمان نظر کرده و گفت: پروردگارا! دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز امیر به ما محتاج شده و از ما آب می‌طلبد، سپس ظرفی را پر از آب کرده نزد امیر آورد و از سفالین بودن ظرف عذرخواهی نمود.

امیر از همراهان پرسید اینجا منزل کیست؟ گفتند: منزل حاتم اصم یکی از زهاد این شهر است شنیده‌ام او به مسافرت بیت الله رفته و خانواده اش به سختی زندگی می‌کنند. امیر گفت: به اینها زحمت داده‌ایم و از آنها آب خواستیم، از مروت و مردانگی دور است که امثال ما به این مردم مستمند و ضعیف زحمت دهند و بارشان را به دوش آنها بگذارند. این بگفت و کمربند زرین خود را باز نمود و به داخل منزل افکند و به ندیمانش گفت: کسی که مرا دوست دارد، کمربند خود را به داخل منزل بیفکند. همه ندما کمربندهای زرین را باز کرده و به داخل منزل افکندند. موقعی که خواستند برگردند، امیر گفت، درود خدا بر شما خانواده باد! الان وزیر من قیمت کمربندها را برای شما می‌آورد و آنها را می‌برد. خداحافظی کرده و رفتند. چیزی فاصله نشد که وزیر برگشت و پول کمربندها را آورد و آنها را تحویل گرفت. چون دخترک این جریان را مشاهده کرد به گریه افتاد. از او پرسیدند: چرا گریه می‌کنی؟ باید خوشحال باشی؛ زیرا خدای متعال به لطف خود به ما وسعت داده است. دختر گفت: گریه‌ام برای آن است که ما دیشب گرسنه سر بر بالین گذاردیم و مخلوقی به سوی ما یک نظر انداخت، ما را بی‌نیاز ساخت، پس هرگاه خدای مهربان به سوی ما نظر بیفکند آنی ما را وا نخواهد گذارد، بعد برای پدرش دعا کرد: پروردگارا! همچنان که به ما نظر مرحمت فرمودی و کار ما را اصلاح کردی نظری به سوی پدر ما کن و کار او را اصلاح بفرما اللهم انظر الی ابینا.

اکنون جریان مسافرت حاتم را بخوانید تا بدانید در نتیجه اعتماد به خدا چگونه لطف پروردگار شامل حال این پیرمرد شد. هنگامی که او در میان قافله حرکت می‌کرد، کسی از او فقیرتر نبود زیرا نه مرکبی داشت که بر آن سوار شود و نه توشه درستی؛ البته کسانی که او را می‌شناختند، گاهی کمک مختصری به او می‌نمودند. اتفاقاً شبی امیرالحاج به دل درد شدیدی مبتلا شد که طبیب از معاجله اش عاجز گردید. امیر گفت: آیا کسی در میان قافله هست که اهل عبادت باشد و برای من دعا کند؟ گفتند: بله، حاتم اصم همان پیر مرد زاهد همراه ما است.

امیر گفت او را هر چه زودتر حاضر کنید. غلامان دویدند و او را نزد امیر آوردند. حاتم سلام کرد و کنار بسترش نشست و دعا کرد. از برکت دعایش، امیر بهبود یافت؛ لذا مورد توجه و علاقه امیر قرار گرفت. دستور داد مرکبی برای سواری او آماده کنند و مخارجش هم در رفتن و برگشتن با امیر باشد. حاتم تشکر کرد و آن شب را هنگام خواب در بستر با خدای خود مناجات کرد و به خواب رفت. در عالم خواب هاتفی به او گفت: ای حاتم! کسی که کارهایش را با ما اصلاح کند و بر ما اعتماد داشته باشد؛ ما هم لطف خود را شامل او خواهیم کرد. اینک برای فرزندانت غمگین مباش، ما وسیله معاش آنها را فراهم کردیم، از خواب بیدار شد و بسیار حمد و ثنای الهی نمود. هنگامی که از سفر برگشت، فرزندانش به استقبال پدر شتافتند و از دیدن او خوشحالی می‌کردند؛ ولی او از همه بیشتر به دختر کوچکش محبت ورزید و او را در آغوش گرفت و صورتش را بوسید و گفت: صغار قوم کبار قوم آخرین ان الله لاینظر الی اکبرکم و لکن ینظر الی اعرفکم به فعلیکم بمعرفته و الاتکال علیه فانه من توکل علی الله فهو حسبه

چه بسا کوچک‌های اجتماعی (از نظر فهم و شعور) بزرگان اجتماع دیگر هستند (و بر آنها برتری دارند) خدا به بزرگ‌تر شما (از نظر سن) توجه نمی‌کند؛ بلکه نظر دارد به آنکه معرفتش در حق او بیشتر باشد. پس بر شما باد به معرفت خدا و اعتماد بر او؛ زیرا کسی که بر او توکل کند خدا هم او را وا نمی‌گذارد.[۶۸]

آرزوی اهل دل

حضرت عیسی (علیه السلام) با حواریین سیاحت می‌کرد؛ گذارشان به شهری افتاد. در نزدیکی شهر دفینه‌ای پیدا کردند. حواریین از عیسی در خواست نمودند اجازه دهد گنج را جمع‌آوری کنند تا بیهوده از بین نرود. فرمود: در پای این گنج باشید من داخل شهر می‌شوم تا گنجی که نشان دادم به دست آورم. عیسی (علیه السلام) داخل شهر شد و به خانه خرابی رسید وارد منزل گردید. پیرزنی در آنجا بود. فرمود: اگر اجازه دهید امشب میهمان شما باشم. از زن پرسید غیر از شما کس دیگری در این خانه هست. جواب داد: آری، پسری دارم که روز در بیابان خار می‌کند و از دسترنج او زندگی می‌کنیم. شبانگاه پسرش آمد. پیرزن گفت: امشب میهمانی داریم که آثار بزرگی و نور درخشانی از پیشانی اش آشکار است و اینک خدمت او را غنیمت شمار و استفاده کن! جوان پیش عیسی (علیه السلام) رفت. پاسی از شب گذشت آن جناب از وضع زندگی و معاشش سؤال کرد. از گفتارش پی برد جوانی هوشیار و با فراست است و قابلیت ترقی درجات کمال را دارد؛ اما معلوم می‌شود پایبند یک علاقه قلبی است. به او گفت: جوان! گویا دردی در دل‌داری که آثارش از سخنانت هویدا است! به من بگو شاید بتوانم آن را دوا کنم! چون حضرت اصرار کرد، گفت: آری دردی دارم که جز خدا کسی نمی‌تواند دوا نماید. درخواست کرد که گرفتاری اش را شرح دهد. گفت: روزی خار به شهر می‌آوردم از کنار قصر دختر پادشاه رد شدم همین که چشمم به صورت او افتاد چنان شیفته و شیدایش گردیدم که می‌دانم چاره‌ای جز مرگ ندارم. فرمود: اگر تو بخواهی من وسایل ازدواج شما را آماده می‌کنم.

جوان سخنان میهمان را به مادرش گفت. پیرزن جواب داد: از ظاهر این مرد معلوم می‌شود دروغگو نیست. حضرت عیسی (علیه السلام) فرمود: فردا تو پیش پادشاه برو و دخترش را خواستگاری کن هر چه خواست بیا به من خبر ده! صبحگاه جوان برای خواستگاری به بارگاه آمد. خود را به نزدیکان پادشاه رسانیده و گفت: من برای خواستگاری دختر شاهنشاه آمده‌ام، تقاضا دارم عرض مرا به پیشگاه ملوکانه برسانید. خواص پادشاه از گفتار جوان خندیدند برای اینکه تفریحی کرده باشند او را به حضور پادشاه برده تقاضایش را به عرض رساندند.

پادشاه چون خواست جوان را ناامید نکرده باشد و در ضمن وسیله‌ای برای انجام نیافتن موضوع فراهم نماید، گفت: اشکالی ندارد اگر فلان مقدار (آن اندازه‌ای که احتمال نمی‌داد پادشاهی را فراهم شود) جواهر برای ما بیاوری ممکن است. جوان برگشت و جریان را برای حضرت عیسی (علیه السلام) شرح داد. حضرت عیسی (علیه السلام) او را به خرابه‌ای برد که سنگریزه و سنگ فراوان داشت. دعایی نمود و نیایش به درگاه خدا برد و آن سنگ ریزده‌ها به صورت جواهراتی در آمد که ملک درخواست کرده بود جوان به مقدار لازم برای پادشاه برد. همین که چشم وزرا و ملک به جواهرات افتاد همه در شگفت شدند. جوانی خارکن از کجا این همه جواهر تهیه نموده است؟!

پادشاه برای بار دوم مقدار زیادتری درخواست کرد باز جوان به عیسی (علیه السلام) مراجعه نمود. فرمود: برو در میان همان خرابه آنچه می‌خواهی برادر برای او ببر. این بار، شاه جوان را به خلوت خواست و واقع امر او پرسید. او هم از ابتدای عشق خود تا وارد شدن میهمان و داستان خواستگاری را شرح داد. ملک فهمید میهمان، حضرت عیسی (علیه السلام) است. گفت برو همان شخص را بیاور تا بین تو و دخترم مراسم ازدواج را انجام دهد.

عیسی (علیه السلام) دختر را به ازدواج آن پسر در آورد. پادشاه لباسی آراسته برای جوان فرستاد. این زن و شوهر آن شب با یکدیگر زناشویی کردند فردا صبح داماد خود را خواست و با او ساعتی صحبت کرد آثار بزرگی و فهم در گفتار او دید چون غیر از آن دختر فرزندی نداشت او را ولیعهد خود قرار داد و اتفاقاً همان شب به مرگ ناگهانی از دنیا رفت جوان وارث تخت و تاج او گردید.

روز سوم حضرت عیسی (علیه السلام) برای تودیع به بارگاه شاه جدید آمد. جوان از او پذیرایی شایانی کرد و گفت: ای حکیم مرا سؤالی است اگر جواب ندهی این همه نعمت که به وسیله شما برایم فراهم آمده بر من ناگوار است: گفت: سؤال کن! ببینم چه در دل‌داری! جوان گفت: دیشب در این فکر شدم، شما را چنین نیرویی است خار کنی را به مقام سلطنت می‌رسانید از چه رو نسبت به خود کاری نمی‌کنید با این لباس. زندگی محدود می‌گذرانید!؟ فرمود: کسی که عرفان به خدا نعمت جاویدان او را داشته باشد هیچگاه آرزو و میل به این دنیای فانی نخواهد داشت.

ما را در مقام قرب خداوند لذت‌های روحی است که لذت سلطنت با آن قابل مقایسه نیست. عیسی (علیه السلام) داستانی از فنای دنیا و ارزش آخرت برای جوان شرح داد. پادشاه گفت: اینک سؤال دیگری پیش آمد: چرا آنچه با ارزش بود برای خود خواستی و مرا به این گرفتاری بزرگ مبتلا نمودی؟ فرمود: خواستم مقدار عقل و فهم تو را آزمایش کنم و در ضمن بعد از آماده شدن این مقام اگر آن را واگذاری به درجات ارجمندتری نایل خواهی شد، برای دیگران نیز زندگی تو عبرت و پند خواهد بود. جوان همان دم از تخت به زیر آمد، لباسهای سه روز قبل خود را پوشید و با حضرت عیسی (علیه السلام) از شهر خارج شد. وقتی پیش حواریین رسیدند، عیسی (علیه السلام) فرمود: این همان گنجی است که در این شهر گمان داشتم، او را پیدا نمودم.[۶۹]

امید و آرزوهای مطلوب و نامطلوب

درست است که امید و امیدواری اهمیت حیاتی در زندگی بشر دارد و او را به حرکت، تلاش در سایه ایمان، اعتماد و حسن ظن به لطف و رحمت پروردگار وامی دارد؛ اما باید دانست که یک فرد مسلمان با آنکه در تمام امور زندگی، به خدا توجه و اعتماد دارد؛ ولی هیچ‌گاه اسباب و وسایل رسیدن به خواسته را ترک نمی‌کند. یک نفر زارع با وسایل به سوی زمین می‌رود، زمین را شخم می‌زند و بذرافشانی می‌کند و به موقع به آن آب می‌دهد؛ و با آن همه این زحمتها و تلاشها برای نتیجه گرفتن از این کار به خدا امیدوار بوده و به لطف و کرم او دل بسته و اعتماد می‌کند؛ زیرا خداوند تعالی می‌فرماید:

أ انتم تزرعونه‌ام نحن الزارعون.

پدر و مادر اسباب به وجود آمدن فرزند هستند؛ ولی ایجاد کننده و خالق اصلی آن نیستند و خداوند تعالی می‌فرماید:ءانتم تخلقونه‌ام نحن الخالقون

دیده‌ای خواهیم سبب سوراخ کن - تا سبب را بر کند از بیخ و بن

عربی حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض می‌کرد: یا رسول الله! شترم را ببندم و بر خدا امید و اعتماد داشته باشم یا بازگذارم و امید کنم؟ فرمود: شترت را ببند و اعتماد داشته باش. این بود دستوری که رسول اکرم صلی الله علیه و آله به آن عرب داد. اینکه برخی می‌پندارند امید و توکل آن است که دست هر کاری و تلاشی بکشد و زانوهای خود را در بغل بگیرد و در گوشه‌ای بنشیند و درها را بر روی خود ببندد، روزی به او می‌خواند رسید، سخت در اشتباه هستند و از گرسنگی خواهند مرد. پس امید و اعتماد به رحمت و لطف الهی باید با حرکت و تلاش انجام پذیرد و بدون تلاش و به کارگیری وسایل و ابزار نمی‌توان به چیزی رسید.

اکنون بحث دیگری مطرح می‌شود و آن این است که آیا هر امیدی مطلوب است؟ در جواب به این سؤال باید گفت: انسان ناامید و مأیوس را اگر حذف کنیم، کسی را نمی‌توان از بین این همه انسانها یافت که امید نداشته باشد. چه در گذشته و چه در حال و چه در آینده هر انسانی در هر حرکتی که کرده است امید داشته وگرنه حرکتی صورت نمی‌گرفته است. این همه اکتشافات و ابداعات فراوانی که شاهد آن هستم در سایه امید حصول به هدف انجام پذیرفته است. یک ماشین در سایه امید راننده و سواران برای رسیدن به مقصد به حرکت در می‌آید و دارو بنابر امید به شفا و بهبود یافتن است که تجویز و مصرف می‌شود وگرنه اگر امیدی در رسیدن به مقصد و یا شفا یافتن در کار نباشد، نه ماشینی به حرکت در می‌آید و نه دارویی مصرف می‌شود؛ لذا می‌توان گفت هر حرکتی در زندگی در سایه امیدی است که صاحب حرکت است و سؤال اینجاست که آیا تمام حرکتها و تلاشهایی که که انسانها می‌کنند مطلوب است؟ جواب حتماً منفی است زیرا بسیاری از ظلمها و جورها در تاریخ بشریت بنا بر امید به سود و نفع شخصی و یالذت و بهره‌برداری دنیوی انجام می‌پذیرد. از نقطه نظر اسلام، تنها کارها اعمالی که با توجه به خدا و توکل و امید به او انجام می‌پذیرد مطلوب است و هر چیزی غیر از این هر چند غیر از این هر چند که به نتیجه برسد، خالی از ارزش می‌باشد.

صفوان جمّال

در کتاب رجال کشی آمده است:

صفوان جمال، مردی با ایمان و مورد عنایت و توجه حضرت امام موسی بن جعفر (علیه السلام) بود. او شترای بسیار داشت که به مردم کرایه می‌داد و غلامانش به کار شترها رسیدگی می‌کردند. هارون الرشید (خلیفه عباسی) تصمیم گرفت برای حج به مکه رود، و به همین منظور شتران صفوان را کرایه کرد و به جانب حجاز عزیمت نمود.

روزی صفوان به حضور امام هفتم شرفیاب شد. امام به او فرمود: ای صفوان! تمام کارهای تو پسندیده و نیکو است مگر یک کار که انجام داده‌ای و کار خوبی نبوده است.

صفوان با ناراحتی پرسیده: کدام کار یابن رسول الله!؟

فرمود: شترانت را به این مرد (هارون الرشید) کرایه داده‌ای.

گفت: یابن رسول الله! من شترانم را به او نداده‌ام که برای کار نامشروعی از آن استفاده کند یا به صید و شکار برود؛ بلکه به او داده‌ام در راه سفر مکه مورد استفاده قرار دهد. علاوه بر آن من شخصاً با آنان نرفته‌ام؛ بلکه غلامان خود را فرستاده‌ام.

فرمود: آیا کرایه شترانت موکول به بازگشت هارون نیست؟

گفت: چرا.

فرمود: آیا میل داری هارون و همراهانش زنده بمانند و از این سفر به سلامتی برگردند تا کرایه تو را بپردازند؟ گفت: آری.

فرمود: هر کس به زنده بودن آنها مایل باشد از آنهاست و هر کس از آنها باشد گرفتار آتش دوزخ است. صفوان می‌گوید: از حضور امام (علیه السلام) بیرون آمدم و یکسره به بازار رفتم و تمام شترانم را یک جا فروختم. این خبر به گوش هارون رسید. مرا طلبید و گفت: شنیده‌ام شترانت را فروخته‌ای؟ گفتم: بلی فروخته‌ام. گفت: برای چه؟

گفتم: برای اینکه من مردی سالخورده‌ام و غلامان هم درست به کار شتران رسیدگی نمی‌کنند. گفت: هیهات! هیهات! اینطور نیست. من می‌دانم چه کسی این دستور را به تو داده است. موسی بن جعفر تو را به این کار راهنمایی کرده است و این کار را به اشاره او انجام داده‌ای.

گفتم: مرا با موسی بن جعفر چه کار است؟ گفت: دست از این حرفها بردار! به خدا قسم! اگر حسن سابقه و خدمات گذاشته ات نبود هم اکنون دستور می‌دادم سر از بدنت بردارند و به زندگانی ات خاتمه دهند. به داستان زیر هم توجه فرمایید:

هر امیدی ارزشمند نیست

شخصی معمولی به دوستان خود پیوسته می‌گفت: کارش یک روز سلطان می‌شدم و از مزایا و لذایذ سلطنت به همان یک روز بهره‌مند می‌گردیدم. اینقدر این امید و آرزو در دلش رسوخ کرده بود و در برخوردهای خود با دیگران بازگو می‌کرد، به طوری که خواسته او، زبانزد خاص و عام گردید و مردم داستانش را با تمسخر برای یکدیگر تعریف می‌کردند حتی نزدیکان پادشاه نیز او را می‌شناختند و از آرزویش کم و بیش با اطلاع بودند تا بالاخره جریان به گوش سلطان رسید. روزی او را خواسته و گفت: فردا صبح تا شب تو به جای من سلطنت کن و برای یک روز هرچه می‌خواهی از لذایذ آن بهره بردار؛ ولی مشروط به اینکه از تخت پایین نیایی و فقط در جایگاه من بنشینی. شاید آن شب تا سحرگاه از افکار سلطنت فردا و دورنماهای کیف و لذت گوناگون آن به خواب نرفت.

صبح شد خود را به بارگاه سلطان رسانید. سلطان وسایل لازم را قبلاً تهیه نموده بود یک دست لباس سلطنتی بر او پوشانیده پرسید: سلطنت امروز را به چه نحو مایلی بگذرانی؟ گفت: دلم می‌خواهد همان طوری که شما یک روز را به عشرت می‌گذرانید من هم از عیشهای سلطنتی استفاده کنم. سلطان دستور داد بهترین رامشگران با وسایل لازم حاضر شوند. مجلس آراسته گردید و پادشاه یک روزه بر تخت نشست؛ ولی قبلاً او را متوجه به بالای سرش نمودند. نگاه کرد دید خنجری سنگین زهر آلود به فاصله یک متر بالای سرش آویزان است. این خنجر به مویی بی اندازه نازکی آویخته شده که هر آن ممکن است با کوچک‌ترین نسیم یا ارتعاش صوت نوازندگان پاره شود و خنجر بر مغز آرزومند پادشاهی فرود آید. آن مرد بسیار دقیق شد. دید موقعیت حساسی است، اگر رشته نگه دارنده خنجر پاره شود قطعاً رشته عمر او نیز پاره خواهد شد. خواست استعفا دهد؛ ولی ممکن نشد. سلطان گفت: امروز را باید اجباراً سلطنت کنی به آرزوی خود برسی. بر تخت نشست؛ ولی از همان ساعت تا شام اگر دری از مجلس، غیرعادی باز و بسته یا کوچک‌ترین ارتعاشی از صدای نوازندگان ایجاد می‌گردید، لرزه بر اندام شاهنشاه موقتی می‌افتاد. پیوسته ناراحت بود و هر چه زودتر میل داشت شام شود و روز سلطنت پایان پذیرد تا شاید از این ساعات پر خطر نجات یابد. همین که نوازندگان دمی او را سرگرم می‌کردند ناگاه هیولای وحشت انگیز مرگ، در نظرش مجسم می‌شد، پاره شدن خنجر و جان دادن در راه سلطنت یک روزه را به چشم می‌دید.

شب شد، فوراً از تخت به زیر آمده از منطقه خطر دور گردید. با خاطری آسوده نفس راحتی کشید، ولی به شاه اعتراض کرد که قرار نبود یک روز سلطنت من این قدر وحشت انگیز باشد. شاه در جوابش گفت: روزهای سلطنت من از امروز تو هولناک تر است، خواستم به وسیله یک خنجر وضع ناراحتی و دغدغه خاطر من برایت مجسم شود. گرچه به ظاهر چنین خنجری بر روی سر من نیست؛ اما هر آن دشمنان خارجی و داخلی، از نزدیکان خودم، یا کسانی که در خارج به فکر تسخیر آب و خاکند مرا بیش از تو در تشویش دارند و زندگی انم را تهدید می‌نمایند؛ این است که آرزوی سلطنت با چنین تشویشی همراه است.

این مقدار از تشویش و نگرانی، برای کسانی است که فقط زیان مادی و دنیوی را ملاحظه می‌کنند؛ اما مردمان با فکر که اندیشه حساب فردای قیامت را دارند هنگامی که زعیم و قائد دسته‌ای شوند، شب را نیز از ترس پامال شدن در حق یک مظلوم خواب ندارند؛ بنابراین رسیدن مقام ریاست مادی هم به انسان خوشبختی نمی‌دهد، سعادت واقعی هنگامی به بشر دست می‌دهد که آرامش دل و آسودگی فکر بیابد. قرآن مجید ما را به این حقیقت راهنمایی می‌کند الا بذکر الله تطمئن القلوب

در دیر بود جایم به حرم رسید پایم - به هزار در زدم تا در کبریا زدم من

به خدای بستم از جمله کائنات رستم - به دو دست چنگ بر سلسله صفا زدم من

ملاقات حضرت ابراهیم (علیه السلام) با ماریا، عابد پیر

حدود ۲۲ قرن پیش، شخصی بود به نام ماریا که در کنار دریا زندگی می‌کرد، او منظره‌های زیبا و قشنگ دریا و دشت سرسبز، گیاهان، شکوفه‌ها، گلهای قشنگ و شاداب، دلربا، و مرغان و پرندگان رنگارنگ، صدا و ترانه و چه چه دلنواز آنها، آن هم در هوای بسیار مطبوع و گوارای بهاری کنار دریا را می‌دید و می‌شنید.

غروب کنار دریا و شب مهتابی و ستارگان چشمک زن هوا و فضای معطر و با صفای صبحگاهان و خیلی چیزهای دیگر را نیز می‌دید که همه با نظم، زیبایی و قشنگی مخصوصی، هر کدام در جای خود به زندگی ادامه می‌دهند.

با خود گفت: اینها همه نشانه وجود خدای بزرگ است، او است که چنین منظره‌های شاد و با صفا را پدید آورده، او است که این نظم و هماهنگی را آفریده، او است که ماه، خورشید، کوه، دشت، دریا، پرندگان و آهوهای قشنگ را خلق کرده است... آری این همه نقشه‌های عجیب که در در و دیوار جهان موجود است، همه نشانه‌های او است، بنابراین هر کس درباره خدای آنها نیندیشد همچون نقش دیوار خواهد بود.

ماریا دور از اجتماع، با فکر آزاد به زودی پی می‌برد که خداوند بزرگ، این جهان را آفریده و باید به سوی او رفت و بندگی او کرد.

از آن پس ماریا دل از دنیا کنده و لباس مویین می‌پوشید و همواره در یاد خدا بود. ستایش و سپاس او می‌کرد و چون عاشق دلداده با همه وجود به عبادت خدا مشغول بود صدای دلنواز بلبلان، کنار غنچه‌های رنگارنگ، صورت امواج ملایم دریا و ناله مناجات گونه پرندگان دیگر نیمه‌های شب و سحرگاهان باعث می‌شد که ماریا بیشتر خدا را عادت کند و سجده‌هایش را طولانی‌تر نماید و هماهنگ با سایر موجودات به راز و نیاز با خدا بپردازد.

او دیگر از آن پس عابد خوانده می‌شد، زیرا چنان شیفته خدا شده بود که همواره در یاد خدا بود و عاشقانه خدا را پرستش می‌کرد و زندگی را سالها به این ترتیب گذارند، گرچه بسیار سالخورده شده بود اما دلی شاد و جوان داشت.

ماریا گاهی در دشت خرم و آزاد و سبز کنار دریا گردش می‌کرد، روزی در حال گردش، چند گاو و گوسفند زیبا، چشم او را خیره کرد. نزدیک رفت، جوان بسیار زیبایی را دید که چند گاو و گوسفند را در بیابان می‌چراند. چهره گوسفندان به قدری زیبا بود که آدم می‌خواست شب و روز به آنها نگاه کند.

پوست گاوها و بچه‌هاشان به قدری شفاف و براق بود که گویا روغن صاف بر بدن آنها مالیده‌اند، خلاصه منظره بسیار دلربا و قشنگی بود، به ویژه اینکه جوانی به قد قامتی همچون سرو و با سیمایی همچون ماه درخشنده در کنار آن گوسفندها و گاوها به چوب دستی اش تکیه داده بود و آنها را می‌چراند.

ماریا که از این منظره شگفت زده شده بود، خود را به نزدیک جوان رساند و پرسید: تو کیستی و این گاو و گوسفندها از کیست؟

جوان گفت: من اسحاق فرزند ابراهیم خلیل (علیه السلام) که از پیامبران بزرگ الهی است هستم.

ماریا تا این سخن، عشق و شور سرشاری به دیدار ابراهیم (علیه السلام) پیدا کرد، از آنجا رد شد و از آن پس همواره از خدا می‌خواست که زیادت ابراهیم خلیل (علیه السلام) را نصیبش گرداند.

ابراهیم خلیل روزی از خانه بیرون آمد و تصمیم گرفت به سیر و سیاحت و گردش در دشت سرسبز و خرم فلسطین بپردازد. او همچنان که به گردش خود ادامه می‌داد. کوه‌های سر به فلک کشیده و گیاهان رنگارنگ و شکوفه‌ها و گلها و هوای آزاد و گوارا را می‌دید و نشانه‌های خدا را مشاهده می‌کرد و لذت می‌برد به گونه‌ای که می‌خواست دل از کوه، دشت و صحرا نکند و به خانه برنگردد و در این سیر خود به نزدیک دریای مدیترانه آمد و مدتی نیز به دیدن منظره‌های دریا و کرانه دریا پرداخت و آثار خداوند بزرگ را از نزدیک می‌دید و روح پاکش به عشق خدا نزدیک بود از بدن کوچکش به سوی ملکوت پرواز کند...

قلبش به یاد خدا می‌تپید و همه وجودش همراه گل‌ها، غنچه هات بلبل هاو پرندگان دیگر صحرایی، با خدا سخن می‌گفت و محو نور و عظمت خدا شده بود.

ابراهیم (علیه السلام) همچنان به دیدار از دریا و اطراف دریا ادامه می‌داد که ناگهان دید پیر مردی در گوشه‌ای از همه چیز دست کشیده و مشغول نماز و عبادت است، رکوع‌ها و سجودهای مکرر و حالت روحانی آن پیرمرد، ابراهیم (علیه السلام) را به خود جلب کرد. ابراهیم (علیه السلام) از همه چیز برید و به سوی او متوجه شد و با عجله خود را نزد آن پیرمرد عابد (که همان ماریا بود) رسانید، دید او لباس مویین پوشیده و صدایش به نام خدا بلند است.

ابراهیم که دوستان و یادکنندگان خدا را بسیار دوست داشت، در حدی که حاضر بود جانش را فدای آنها کند، نزد او نشست تا نمازش تمام شد، پس از نماز از او پرسید: تو کیستی، برای چه کسی نماز می‌خوانی؟

عابد گفت: من بنده خدا هستم و برای خدا نماز می‌خوانم.

ابراهیم در فکر فرو رفت که آیا آن عابد، خدای حقیقی را می‌پرستد و یا چیزهای دیگری را به نام خدا پرستش می‌کند، از این رو پرسید: منظور از تو این خدا کیست؟

عابد گفت: خدا کسی است که تو و مرا آفریده است.

ابراهیم (علیه السلام) دریافت که عابد، خدای حقیقی را پرستش می‌کند، بسیار خوشحال شد از اینکه در این سیر و گردش، دوست عزیز و همکیشی را پیدا کرده است، از این جهت با چهره‌ای باز و پرمحبت به عابد رو کرد و گفت:

عقیده، روش و شیوه تو مرا مجذوب کرد، محبت تو در جای جای دلم قرار گرفت، اگر مایل باشی دوست دارم با تو مأنوس باشم و همچون یک برادر مدتی در کنارت به سر برم.

عابد گفت: من نیز مقدم شما را گرامی می‌دارم و از دیدارت خوشبختم (با توجه به اینکه هاجر هنوز نمی‌دانست که او ابراهیم خلیل (علیه السلام) است).

ابراهیم (علیه السلام) پرسید: منزل تو کجا است که هرگاه خواستم به زیارت و دیدارت بیایم.

عابد گفت: منزل من آن طرف دریاست؛ ولی چون در جلو، آب است وسیله‌ای هم در اینجا نیست، تو نمی‌توانی با من بیایی.

ابراهیم گفت: پس تو چگونه از روی آب به منزل خود می‌روی؟

عابد گفت: من چون بنده خدا هستم و همواره او را عبادت می‌کنم. خداوند به من لطف کرده، به آب فرمان داده که مرا غرق نکند از این رو به اذن خدا روی آب راه می‌روم تا به منزل خود می‌رسم. ابراهیم گفت: همان خدایی که به تو چنین لطفی کرده، شاید به من نیز چنین لطفی کند و آب دریا را تحت تسخیر من نیز قرار دهد، نباید ناامید بود، بنابراین برخیز با هم به منزل تو برویم و امشب را در منزل تو باشیم.

عابد برخاست و همواره ابراهیم (علیه السلام) به سوی دریا روانه شدند، وقتی به دریا رسیدند، عابد به خدا توکل کرد و با یاد خدا پا روی آب گذاشت و روی دریا حرکت کرد، ابراهیم نیز بسم الله گفت و به دنبال عابد حرکت کرد، بی آنکه غرق شود و یا ترس و وحشت کند.

عابد تعجب کرد، جای تعجب هم بود، زیرا او در تمام عمر طولانی اش جز خود کسی را سراغ نداشت که روی آب راه برود، ولی اینک می‌بیند این تازه مهمان ناشناس خیلی آرام‌تر و مطمئن تر از او با سرعت از روی آب راه می‌رود، فهمید که در دنیا بندگانی هم هستند که در بندگی از او بالاترند، چنان‌که گفته‌اند: دست بالای دست بسیار است. این دو به راه خود ادامه دادند تا به ساحل دریا رسیدند و از آنجا به منزل عابد رفتند.

عابد که لحظه به لحظه به شخصیت معنوی و بزرگ ابراهیم (علیه السلام) پی می‌برد، کم‌کم احساس کوچکی نزد ابراهیم می‌کرد، از این رو بیشتر به ابراهیم احترام می‌گذاشت و از پیدا کردن چنین دوست، بسیار خوشحال بود.

ابراهیم (علیه السلام) که دوست خوبی پیدا کرده بود و ماریا نیز به مهمان بزرگوار و عزیز رسیده بود، با هم به گفتگو پرداختن و از وضع روزگار صحبت می‌کردند، تا اینکه ابراهیم (علیه السلام) از او پرسید: غذای تو از کجا به دست می‌آید؟

عابد به چند درخت بزرگی که در چند قدمی منزلش بود اشاره کرد و گفت: این درخت‌ها هر سال میوه بسیار می‌دهند، وقت رسیدن محصول میوه‌های این درخت‌ها را جمع می‌کنم و در تمام روزهای سال از آن می‌خورم و همین مقدار برای من کافی است.

سپس سخن از مرگ و روز قیامت و فانی بودن دنیا به میان آمد، ابراهیم پرسید: کدام یک از روزها از همه روزها بزرگ‌تر است؟

عابد گفت: آن روزی که خداوند، انسان‌ها را به پای حساب می‌کشد و آنچه در دنیا انجام داده‌اند، مو به مو رسیدگی می‌کند و نیکان را به بهشت و بدان را به جهنم می‌فرستد که روز قیامت نام دارد.

ابراهیم از جواب جالب و کامل عابد خوشحال شد و به او گفت: بیا با هم برای خود و مؤمنان گنهکار دعا کنیم تا خداوند آنها را در آن روز بزرگ، نجات دهد و از خطرهای آن روز حفظ کند. عابد با ناراحتی گفت: من دعا نمی‌کنم.

ابراهیم پرسید: چرا؟

عابد گفت: مدت سه سال است یک خواسته‌ای دارم هر چه دعا می‌کنم از خدا می‌خواهم که خواسته‌ام را برآورد، دعایم به استجابت نمی‌رسد و خواسته‌ام بر آورده نمی‌شود، از این رو دیگر از خدا شرم دارم تا دعای دیگر کنم، لابد بنده خوبی نیستم که دعایم مستجاب نمی‌شود.

ابراهیم (علیه السلام) گفت: دست عزیز! هیچگاه چنین سخن نگو! اگر خداوند دعاها را مستجابت می‌کند یا مستجاب نمی‌کند علت دارد.

عابد گفت: چه علتی دارد؟

ابراهیم (علیه السلام) گفت: هرگاه خداوند بنده‌ای را دوست داشته باشد، نفس و مناجات و راز و نیاز او را نیز دوست دارد، مدتی دعای او را مستجاب نمی‌کند تا آن بنده، بیشتر در درگاه خدا راز و نیاز و مناجات کند، ولی به عکس اگر نسبت به بنده‌ای خشمگین باشد، گاهی دعای او را زود مستجاب می‌کند یا ناامید می‌کند که او را دیگر دعا نکند، زیرا خدا از نفس و مناجات او بدش می‌آید، مناجات و راز و نیازی که از دل پاک و باصفا برخیزد، ارزش دارد، نه مناجات و راز و نیاز دروغین که از دل ناپاک بر می‌خیزد.

خوب، حال بگو بدانم دعای تو چیست که در این سه سال مستجاب نشده است؟

عابد گفت: روزی در محلی مشغول نماز و عبادت بودم ناگاه جوانی بسیار زیبا را دیدم که چند گوسفند و گاو را می‌چراند که آنها نیز آنچنان قشنگ و خوش رنگ و جالب بودند که در تمام عمرم چنین زیبایی را ندیده بودم، به خصوص آن جوان به قدری نورانی بود که گویا نور از پیشانی اش می‌بارید، جلو رفتم و از او پرسیدم تو کیستی؟ در جواب گفت: من فرزند ابراهیم خلیل (علیه السلام) هستم و این گوسفندها و گاوها نیز از آن ابراهیم (علیه السلام) است که من آنها را می‌چرانم. محبت ابراهیم خلیل (علیه السلام) در دلم جای گرفت، از آن روز تا حال قلبم برای دیدار ابراهیم خلیل (علیه السلام) می‌تپد که نزدیک است و به سوی او پرواز کند، از این رو از آن روز تا حال دعا می‌کنم که خداوند افتخار زیارت ابراهیم (علیه السلام) را به من بدهد ولی هنوز دعایم مستجاب نشده است.

ابراهیم بی درنگ خود را معرفی کرد در حالی که لبخندی در چهره داشت گفت: من ابراهیم خلیل هستم و آن جوان پسرم می‌باشد.

عابد دریافت که دعایش مستجاب شده است، تا ابراهیم (علیه السلام) را شناخت با شور و شوق برخاست و دست محبت بر گردن ابراهیم (علیه السلام) نهاد و او را در آغوش گرفت و بوسید و با دلی سرشار از معنویت و خلوص و امید گفت: الحمد الله رب العالمین؛ حمد و سپاس و شکر خداوند جهانیان را که مرا به آرزویم رسانید. سپس عابد گفت: اینک وقت را غنیمت شمرده برای همه مردان و زنان با ایمان دعا کنید تا خداوند آنان را از خطرهای روز قیامت نجات بخشید. ابراهیم (علیه السلام) دست به دعا بلند کرد و با دلی پاک و حالتی روحانی عرض کرد: خدایا! پروردگارا! تو را به عزت و جلالت! همه مردان و زنان با ایمان را از خطرات و سختی‌های روز قیامت نجات بده. عابد گفت: آمین. [۷۰]

امیدهای امام خمینی (قدس سره)

امیدها و آرزوهای هر کس با سرشت، روح، تربیت و محیط، فرهنگ و شیوه تفکر و مکتب او پیوند دارد. آرزو و امید، از این سرچشمه‌ها برمی خیزد و بدین جهت می‌توان نشان شخصیت آدمی باشد، پرده از اسرار نهفته و زوایای پنهان روح بردارد، اندیشه‌ها و تخیلات را به نمایش گذارد و اهداف و آرمان‌ها را آشکار سازد. امید یعنی خرسند نشدن به وضع موجود و خواستن وضع مطلوب. آن که آرزویی ندارد، یعنی به آنچه در پیرامونش می‌گذرد (بسامان و نابسامان) خرسند است هرگز نمی‌خواهد آنچه نابسامان است، بسامان شود و آنچه بسامان است، بسامان تر گردد. از این رو آن که آرزومند و امیدوار است، آرمان گرا و کمال خواه است و هر چه امید و آروزهایش فراخودی باشد و گسترده بیشتری داشته باشد، بیشتر از خود رسته است. کسی که امید و آرزوهایش تنها برای بهبود (تدبیر منزل) خویش است، خویش هم نوعان خویش نیست؛ اما آن که امید و آرزوهایش برای اصلاح (سیاست مدن) و همه انسان هاست، پس چنین می‌نماید که معیار سنجش هر کس امید و آرزوهای او است: هر چه امید و آرزوهای انسان، بزرگ و فراگیر و متعالی باشد، حکایت از بزرگی و علو روح است.

باری، انسان‌های بزرگ و مصلحانی که در پی بالندگی جامعه انسانی بوده‌اند و تعالی و بلندی مرتبت آدمیان را می‌جستند، هرگاه دنیا را برای تحقق اهداف خویش کوچک می‌دیدند و یا مانع بی شمار در مسیرشان بود، با بیان آرزوها و امیدواری هایشان، آرمان‌های والای خویش را ماندگار می‌ساختند. افلاطون مدینه فاضله را نگاشت؛ تامس مور، فیلسوف انگلیسی آرمان شهر (یوتوپیا) راو حکیم مسلمان ایرانی شهاب الدین سهروردی ناکجا آباد را، بدین سان، هر یک به بیان آرمان‌ها و آرزوها بلند خود همت ورزیدند.

در فرهنگ دینی، دعا آموزش دهنده عالی‌ترین امیدها و آرزوها است. توسعه تعمیق امیدها و آزروها یکی از اهداف بلند اسلام به ویژه مکتب تشیع می‌باشد. به همگان آموخته‌اند که امیدها و آرزوهایی این چنین داشته باشید: اصلاح همه مفاسد مسلمانان:

اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین

بار خدایا، مفاسد امور مسلمانان را اصلاح فرما.

و یا تحقق دولت کریمه شرکت داشتن در آن:

اللهم انا نرغب الیک فی دوله کریمه تغزبه الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله و تجعلنا فیها من الدعاه الی طاعتک و القاده الی سبیلک

الها! به تو امیدواریم که دولت کریمه‌ای که عزت اسلام و مسلمانان را در پی دارد و سبب خواری نفاق و دورویان است ظاهرسازی و ما را در آن حکومت از دعوت کنندگان به بندگی خود و پیشوایان راهت قرار دهی.

امام خمینی (ره) مرد برتر قرن حاضر، عصاره تکاپوی اصلاح گری‌های عالمان شیعی، از یک سو در سلسله مصلحان و حکیمان تاریخ قرار دارد و از دگر سو پرورش یافته مکتب غنی اسلام و ادعیه و آرزوها و امیدهای صحیفه سجادیه است. او که نزدیک به یک قرن برای رهایی انسان از جهل و جور و جوع قیام کرد، امیدها و آرزوهای بلند داشت؛ امیدهایی انسانی، برای نجات انسان از ستم؛ آرزوی آزادی انسان از قید و بندهای اجتماعی و خرافات فرهنگی، آرزوی همبستگی ملت‌ها، آرزوی تبدیل شدن مسلسل‌ها به قلم، آرزوی برپایی جشن بزرگ مرگ استعمار و آرزوی تحقق حاکمیت الله و...

در یک نگاه می‌توان آرزوها و امیدهای امام را به دو برهه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، یعنی دوران قیام و مبارزه، و دوران تحقق حکومت اسلامی تقسیم نمود. آرزوها و امیدهای این مرد بزرگ در دوره نخست، براندازی بساط ستمگری و شور و هیجان مبارزه و خشم است و به حق، استاد محمدرضا حکیمی امیدها و آرزوهای این دوران را زیبا ترسیم کرده است: اگر به امام خمینی بگویند چه آرزو و امیدی درای؟ آیا نمی‌گوید: فشردن نیروی امت، در یک خشم مقدس، علیه جنایت و تحمیل؟ [۷۱] آرزوها و امیدهای دوره دوم تحقق قسط و عدالت، حاکمیت ارزشهای انسانی - الهی و همزیستی انسانهای خداباور به دور از نیرنگ و نفاق در کنار یکدیگر است.

اینک مروری بر پاره‌ای از امیدها و آرزوهای این روح بزرگ می‌افکنیم تا محققان و فرهیختگان، آرمان شهر وی را از درون آن بیرون کشند.

- امید است شما عزیزان من، جشن مرگ استعمار و عمال آن را به زودی بگیرید.[۷۲]

- من امیدوارم که شماهایی که در این نهضت با آن خروش و با آن خروش و با آن افکاری شرکت کردید در بین راه کسی نباشید که نارفاقتی بکنید و بین راه رها کنید. [۷۳]

- رجای واثق داریم که با فضل الهی و به همت مبارزین آگاه، بساط ننگین فساد و ظلم شاهنشاهی به زودی از سرزمین ما برچیده شود و جای خود را به حکومت عدل و رحمت اسلام می‌دهد. [۷۴]

- این نهضت، امیدوارم که برای همه مذاهب و اقلیت‌های مذهبی که در ایران زندگی می‌کنند برای همه خیر آور باشد. [۷۵]

- من امیدوارم که حکومت عدل اسلامی برای آنها (اقلیت‌های دینی) بسیار خوب باشد و آنها در پناه اسلام با زندگی مرفه و آزادانه و به طور صحیح اینجا زندگی کنند.[۷۶]

- من امید پیروزی دارم و به شما وعده می‌دهم.[۷۷]

- ما امیدواریم بدون جنگ مسلحانه به پیروزی برسیم و شاه کنار برود. [۷۸]

- من امیدوارم که حکومت اسلامی در ایران تشکیل بشود و مزایایی که حکومت اسلامی هست، بر بشر روشن گردد تا بشریت بفهمند که اولاً اسلام چگونه است، و روابط بین حکومتها و ملتها چه روابطی است و طرز اجرای عدالت به چه صورت است و شخص اول مملکت در زندگی با رعیت هیچ فرقی ندارند.[۷۹]

- امید است با دست توانای شما پرچم پرافتخار حکومت اسلامی در تمامی اقطار به اهتزاز در آید و این است مسالت من از خداوند تعالی. [۸۰]

- امیدوارم که وحدت روحی و وحدت عقیدتی داشته باشیم و همه در جهت واحد به جلو برویم به سوی حکومت عدل الهی. [۸۱]

- من امیدوارم که یک جمهوری اسلامی و یک عدل اسلامی و یک حکومت عادل پیدا شود که مملکت ما را از این گرفتاری‌ها نجات بدهد و نگذارد دیگر دست اجانب در این مملکت باز باشد استقلال و آزادی را برای شما همه بیمه کند. [۸۲]

- امید است با تأیید خداوند متعال و اعتماد به قدرت ایمان و عنایت حضرت بقیةالله - روحی لمقدمه الفداه - طرق غیبی به روی همه باز و راه سعادت و ترقی روحی و جسمی بر همگان گشاده گردد. [۸۳] - من امیدوارم که - ان شاء الله - حضرت بقیةالله زودتر تشریف بیاورند و این طبیب واقعی بشر با آن دم مسیحایی خود، اصلاح کند اینها را. [۸۴]

- امیدوارم که موفق بشوید به این که اسلام را در همه کشورهای اسلامی و حقایق اسلام را در همه دنیا پیاده کنید. [۸۵]

- امیدوارم خداوند به شما توفیق خدمت به این مستمندان را که از بزرگ‌ترین عبادات نزد او است، عنایت فرماید. [۸۶]

- امیدوارم که خداوند قدرت مقاومت به همه ما عنایت کند و ما مقاوم باشیم در مقابل مشکلات. [۸۷]

- من امیدوارم که خدای تبارک و تعالی به ما عنایاتش را مستدام بدارد و ما در خدمت او بیشتر از سابق باشیم و همه با هم مجتمعا ید واحده باشیم بر ماسوی. [۸۸]

- ما امیدواریم که بشر به رشدی برسد که مسلسل‌ها را به قلم تبدیل کند، آن قدری که قلم و بیان در خدمت بشر بوده است، مسلسل‌ها نبوده‌اند. [۸۹] - من امیدوارم به فوز احدی الحسنیین نائل شویم، یا پیشرفت مقصود و اقامه عدل و حق یا شهادت در راه آن که راه حق است. [۹۰]

- خداوند! منحرفین را هدایت فرما، آنهایی که می‌خواهند بذر اختلاف در بین ملت بیفشانند، آنها را هدایت فرما. [۹۱]

- یأس از جنود شیطان است، امید از جنود خدا است، همیشه امیدوار باشید. [۹۲]

- برای ترقی و تعالی کشور اسلامی به روح تعاون ادامه دهید.

و اینجانب با آنچه در ملت عزیز از بیداری و هشیاری و تعهد و فداکاری و روح مقاومت و صلابت در راه حق می‌بینم، و امید آن دارم که به فضل خداوند متعال این معانی انسانی به اعقاب ملت منتقل شود و نسلا بعد نسل بر آن افزوده گردد، با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوی جایگاه ابدی سفر می‌کنم و به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم؛ و از خدای رحمن و رحیم می‌خواهم که عذرم را در کوتاهی خدمت و قصور و تقصیر بپذیرد؛ و از ملت امیدوارم که عذرم را در کوتاهی‌ها و قصور و تقصیرها بپذیرند و با قدرت و تصمیم اراده به پیش روند؛ و بدانند که با رفتن یک خدمتگزار در سد آهنین ملت خللی حاصل نخواهد شد، که خدمتگزاران بالا و والاتر در خدمتند و خدانگهدار این ملت و مظلومان جهان است. [۹۳]

امید در کلام مقام معظم رهبری

مقام معظم رهبری در بیانات متعدد به عامل مهم امید و امیدواری در زندگی اشاره و آن را عامل مهم نشاط و شادی معرفی فرموده‌اند. در اینجا بر خود فرض دیدم که بر فرازهایی از سخنان معظم‌له اشاره نمایم.

سخنرانی مقام معظم رهبری در جمع جوانان

جوان اساساً اهل نشاط و امید و هیجان است. من خودم شخصاً جوانی بسیار پرهیجانی داشتم، هم قبل از شروع انقلاب، به خاطر فعالیتهای ادبی و هنری و امثال اینها، هیجانی در زندگی من بود؛ بعد هم که مبارزات در سال ۱۳۴۱ شروع شد - که من در آن سال، بیست و سه ساله بودم - طبعاً دیگر ما در قلب هیجانهای اساسی کشور قرار گرفتیم و من در سال ۴۲ دو مرتبه زندان افتادم؛ بازداشت، زندان، بازجویی؛ می‌دانید که اینها به انسان هیجان می‌دهد. بعد که انسان بیرون می‌آید و خیل عظیمی مردمی که به این چیزها علاقه مندند، و رهبری مثل امام (رضوان الله علیه) که اینها را هدایت می‌کرد و کارها و فکرها و راه‌ها را تصحیح می‌کرد، مشاهده می‌نمود، هیجانش بیشتر می‌شد. این بود که زندگی برای امثال من که در این مقوله‌ها زندگی و فکر می‌کردند، خیلی پر هیجان بود، اما همه این طور نبودند. البته جوانان طبعاً دور هم که جمع می‌شوند، چون طبیعتاً دلشان گرم است - یعنی یک نوع حالت سرزندگی و شادی در طینتشان هست - از همه چیز لذت می‌برند. جوان از خوراک لذت می‌برد، از حرف نزدن لذت می‌برد، از تو آیینه نگاه کردن لذت می‌برد، از تفریح لذت می‌برد. شماها باور نمی‌کنید که انسان وقتی از سنین جوانی گذشت، آن لذتی که شماها مثلاً از یک غذای خوشمزه می‌برید، آدم در سنین ماها آن لذت را دیگر نمی‌برد و آن وقتها گاهی بزرگ‌ترهای ما - کسانی که در سنین حالای من بودند - چیزهای می‌گفتند که ما تعجب می‌کردیم چه طور اینها این طوری فکر می‌کنند؟ حالا دارم می‌بینم نخیر، آن بیچاره‌ها خیلی هم بی راه نمی‌گفتند. البته من خودم را بکلی از جوانی منقطع نکرده‌ام؛ هنوز که در خودم چیزی از جوانی احساس می‌کنم و نمی‌گذارم که به آن حالت بیفتم. الحمدلله تا حالا نگذاشته‌ام، و بعد از این هم نمی‌گذارم. اما آنها که خودشان را در دست پیری رها کرده بودند، قهراً التذاذی که جوان همه شئون زندگی خودش دارد، احساس نمی‌کردند. آن وقت این حالت بود. نمی‌گویم که فضای غم حاکم بود - این را ادعا نمی‌کنم - اما غفلت و بی خبری و بی هویتی حاکم بود. آن سؤالی که شما مطرح کردید: آیا فاصله ما و کشورهای پیشرفته، پر شدنی است یا نه؟، من اعتقادم این است که بله، کاملاً پرشدنی است. البته ممکن است از همان راهی که آنها رفته‌اند، ما نتوانیم برویم پر کنیم؛ اما راه‌های میان بر در دنیا الی ما شاءالله وجود دارد. این طبیعت آفرینش را که خدا به وجود آورده، ما درست نشناخته‌ایم. هزاران راه وجود دارد. یک راه، همان راهی است که این تمدن صنعتی کنونی دنبالش رفته و پس از هر قدمی، قدم بعدی را به دنبال آورده است ما چرا ناامید باشیم از اینکه دریچه جدیدی باز گردد و یک کشف تازه در دنیا بشود؟ یک روز الکتریسیته کشف نشده بود؛ یعنی در دنیا وجود داشت، اما آن را نمی‌شناختند؛ ناگهان شناختند و به دست آمد. بله، نیروی بخار را شناختند. قبل از آن، آتش را نمی‌شناختند؛ اما بعد شناختند. چرا ما ناامید باشیم از این که می‌توان در این دنیا چیز ناشناخته‌ای را مجدداً شناخت؛ کما این که هر روز چیزهای ناشناخته‌ای دارد شناخته می‌شود. ما باید در این قسمت کاری بکنیم و به راهی برسیم که آن راه ما را به پیشرفت‌های علمی سریع کاملاً مجهز کند. علاجش هم به این است که جوانان، به خصوص جوانانی که اهل علم و تحصیل و تحقیق هستند، به کار سخت بپردازند.

هر کاری که بخواهید بکنید، در دوران جوانی می‌شود کرد؛ یعنی در هر سه زمینه - هم در زمینه علمی، هم در زمینه تهذیب نفس، هم در زمینه ورزش - باید در جوانی کار کنید. البته همه می‌دانند که در دوره پیری، ورزش این قدر تأثیری که در دوره جوانی دارد، ندارد؛ اما غالباً تهذیب نفس را نمی‌دانند؛ خیال می‌کنند انسان باید بماند، پیر که شد، عبادت و تهذیب نفس کند؛ در حالی که آن وقت تهذیب نفس مشکل است؛ و گاهی محال است. در دوره پیری، تهذیب نفس سخت است؛ اما در دوره شما - در دوره جوانی - تهذیب نفس خیلی آسان است. به هر حال، جوانان این سه کار را باید جدی بگیرند. من امیدوارم کسانی که در رشته‌های هنری فعالند، همان خودباروی را که ما در عرصه‌های دیگر انقلاب در جاهایی مشاهده کردیم و دنیا را به خودش متوجه کرد - در زمینه صنعت، در زمینه صنایع نظامی، در زمینه علمی، واقعاً ما کارهایی کرده‌ایم که دنیا متوجه آنها شده است - در زمینه هنر هم بلکه بتوانیم - انشالله - کارهایی بکنیم که شاخصه ملت بزرگ ایران و انقلاب بزرگمان باشد؛ این امید را من دارم.

قوه مقننه و قوه مجریه و قوه قضاییه باید با یکدیگر همکاری کنند؛ البته بیشترین مسؤولیت در این بابت متوجه قوه مجریه است که در همه سطوح باید تلاش و فعالیت و پیگیری کند؛ این یک مسئله اساسی کشور است؛ شوخی نیست.

اگر این پیگیری صورت بگیرد، ما شاهد کشوری با یک نسل پر نشاط و پر امید و کار آمد خواهیم بود. یک دهه که بگذرد، اگر کسی به کشور ما نگاه کند، یک لشکر انبوه از دستها و مغزها و دلهای کار آمد در همه زمینه‌ها مشاهده خواند کرد. آن روز هیچ‌کس رغبت نمی‌کند خانه پدری و سرزمین مقدس و ایران عزیز خودش را رها کند، یک طعمه کوچک و کم اهمیت، برود تحقیر یک کشور و یک ملت خارجی را بپذیرد، که اگر تا آخر عمرش آنجا بود، به او بگویند تو بیگانه‌ای، تو اهل این آب و خاک نیستی!

یاد و نام امام خمینی بزرگ که خداوند فتح الفتوح تصرف دل هشیاران این ملت و خیل عظیمی از مسلمانان و مستضعفان جهان را نصیب او ساخته بود و او با این سلاح الهی، قلعه‌های تصرف ناپذیر استکبار را یکی پس از دیگری گشود و راس استکبار - یعنی آمریکای جهانخوار - را مرعوب ساخت و تخت امپراتوری‌های بی منازع را متزلزل ساخت؛ مسلمانان جهان را بیدار کرد و هسته‌های مقاومت اسلامی را با دم گرم و صدای امید بخش خود متشکل ساخت؛ جمهوری اسلامی را پدید آورد و از لابلای هزاران مانع مزاحم و معارض، به سلامت به اوج اعتبار و قدرت رسانید و خطرناک‌ترین دشمنان آن - یعنی سردمداران نظامهای غربی - را بارها دچار ناکامی ساخت و متولیان نظامهای شرقی را از موضعی استوار و مسلط، بطلان اندیشه‌های مذهب ستیز و انسان گریزشان هشدار داد، و هنوز یک سال از نامه پیامبر گونه تاریخی او به راس هرم قدرت دنیای شرق نگذاشته، اکنون جهاد شاهد فروپاشی نظامهای مارکسیست در سراسر جهان است.

آری، رهبر انقلاب اسلامی که خود را بسیجی می‌شمرد و بدان افتخار می‌کرد، جهانی را در مقابل استکبار و قدرتهای ستمگر عالم بسیج کرد و خواب راحت را از چشم زورگویان زدود و نور امید را که کلید همه پیروزی‌ها و پیشروی هاست، در دل ملتها تابانید و بی شک همه دستگاه‌های استکبار نیز به آسانی نخواهند توانست بذری را که او پاشیده، جمع کنند و بنایی را که او پی افکنده، ویران سازند؛ اگر چه به شدت و قساوتی عناد آمیز، با نتایج و ثمرات جهاد بزرگ او در مبارزه و معارضه‌اند.

امروز یکی از تلاشهای دشمنان صرف آن می‌شود که نور امید را در دل ملت ما خاموش کنند و آنان را به اوضاع کشور و به دست اندرکاران و مجریان امور بدبین سازند. فاصله‌ای که دشمنان ملت مایلند میان ملت و دولت به وجود آید، همان چیزی است که اگر خدای نخواسته موفق شوند، دست آنان و ایادی حقیر و ریاکار و خبیث آنان در داخل را برای ضربه زدن به کشور و انقلاب باز خواهد کرد. این، هدف همیشه دشمن بوده و هست؛ ولذا اصرار همیشه امام فقید و عظیم آن بود که پیوند میان ملت و مجریان امور مستحکم تر شود.

همه آحاد ملت عزیز را به روح خوشبینی برادرانه میان برادران، و سوءظن هوشیارانه نسبت به بیگانگان و دشمنان دعوت می‌کنم. اگر تبلیغات استکبار سعی بر ایجاد فضای سوءظن و بددلی در داخل کشور دارد، اما ما باید علی رغم خواست و از روی سوءظن به او، هر گمان بد نسبت به برادران اسلامی و انقلابی خود را از دل و از فضای جامعه بزداییم. مخصوصاً گویندگان و نویسندگان و آنان که در خود شایستگی آن را می‌بینند که با مردم و برای سخن بگویند، باید مراقب باشند که به سود استکبار و همزبان با تبلیغات استکباری، فضای زندگی مردم را به بدبینی و بددلی آلوده نکنند، و نوای امید و نشاط سر دهند.

رهبری، یعنی آن نقطه که هر جا دولت - هو دولتی - مشکلی داشته باشد، مشکلات لاعلاج دولت به دست رهبری حل می‌شود. توجه کنید، هر جا که تبلیغات دشمن کاری کند تا مردم را به دولتها بدبین کند، اینجا نقش رهبری است که حقیقت را برای مردم، روشن و توطئه دشمن را بر ملا می‌کند. این چند ساله ندیدید که درباره دولتها، دولتمردان و مسؤولان چه می‌کردند و چگونه سعی می‌کردند که تبلیغات دروغ و ترفندهای گوناگونی را رایج کنند تا مردم را مأیوس کنند.

آنجایی که می‌خواهند مردم را مأیوس کنند، رهبری است که امید به مردم می‌دهد. آنجایی که می‌خواهند یک توطئه سیاسی بین‌المللی برای امت ایران به وجود بیاورند، رهبری است که قدم جلو می‌گذارد و تمامیت انقلاب را در مقابل توطئه قرار می‌دهد - مثل همین قضیه اخیر اروپا که ملاحظه کردید - و دشمن را وادار به عقب‌نشینی می‌کند. آنجایی که می‌خواهند در بین جناحهای گوناگون مردم، اختلاف ایجاد کنند، رهبری است که می‌آید مایه الفت و مانع از تفرقه می‌شود. آنجایی که می‌خواهند صندوقهای انتخابات را خلوت کنند و مردم را از حضور در پای صندوقهای و رأی دادن مأیوس کنند، رهبری است که به مردم، الگو می‌دهد؛ می‌گوید که انتخابات وظیفه است. مردم اعتماد می‌کنند، وارد می‌شوند و حماسه عظیمی می‌آفرینند. آنجایی که جایگاه ابزار نظر مردم در مسایل انقلاب است، چشم مردم به دهان رهبری است.

عزیزان من! فکر، پایه اول است. توأم کردن فکر با عمل بر طبق آن اندیشه، پایه دوم است. الذین آمنوا و عملوا الصالحات طوبی لهم و حسن مئاب انسان وقتی که فکر و عمل را همراه کرد، آن وقت تفضلات الهی - انوار رحمت و هدایت - به سمت دلها سرازیر می‌شود؛ اطمینان و سکینه آرامش و امید در انسان به وجود می‌آید. یک مجموعه‌ای که این خصوصیات را داشته باشند، می‌توانند از تمام موانع عبور کنند؛ ما این را داریم. اگر می‌بینید که جوامع اسلامی ما و جامعه ایرانی خود ما در قرنهای گذشته با اوضاع و احوال سخت زندگی می‌کردند و روز به روز رو به انحطاط رفتند، یا امروز خیلی از کشورهای اسلامی دچار این مشکلاتند، به خاطر این است که یکی از این چیزها را نداشتند؛ یا اندیشه درستی که آن ایمان، متکی به آن اندیشه درست و صحیح و منطقی و قوی و حساب شده باشد؛ با طمعها و ضعفها و سستی‌ها و لغزشها و به دنیا چسبیدنها و شهرتها و هوسرانی‌ها و امثال اینها جلوی عمل را گرفته است. وقتی فکر و عمل با هم نبود، هدایت الهی، تفضیل الهی، دستگیری الهی و کمک الهی هم نخواهد بود؛ مگر حالا یک وقتی بندرت و گاه گاهی.

در جنگ هم همین روحیه بسیجی بود که توانست برای کشور ما افتخار به بار آورد. هر جا این روحیه بسیج وارد شد، گره‌ها را باز کرد. در جنگ هم هرگاه در سازمانهای موظف نظامی، یک فرمانده یا نظامی، با روحیه بسیجی حضور داشت، همه چیز یک رنگ دیگری به خود می‌گرفت و فداکاری برجسته تر، و پیشرفت و امید و نگاه به آینده روشن‌تر می‌شد. هر جا که این روحیه باشد و هر ملتی که مردمانی با چنین روحیه‌ای داشته باشد، بدون تردید آن ملت موفقیتهای بزرگی را به دست خواهد آورد.

چون نیروی مؤمن و بسیجی دارای هدف است، می‌فهمد دارد چه کار می‌کند؛ لذا چنین نیرویی، هم امیدوار و هم شاد است. بسیجی، نیروی شاد است؛ چرا؟ چون امیدوار است. ممکن است یک جوان به منهیات و منکرات سرگرم و لذایذ جسمانی پست غرق باشد و در لحظاتی از زندگی اش احساس شادی کاذب هم بکند؛ اما این شادی زودگذر است. آن جوانی که استعداد و هستی و وجود خود را به جریان فساد می‌سپارد، نمی‌تواند دارای یک هدف عالی باشد. اگر جوان دارای هدف عالی باشد، آن هدف مانع می‌شود از اینکه خود را در لجنزار و باتلاق مفاسد و منکرات گرفتار کند. کسی که هدف ندارد، در هر لحظه‌ای که به آفاق آینده و به وجود خود متوجه بشود، احساس افسردگی و غم می‌کند؛ ولو لذت کاذب و زودگذری هم داشته باشد؛ اما جوان مؤمن و دارای بصیرت، می‌داند برای چه دارد نفس می‌کشد و زندگی می‌کند؛ می‌داند که این دنیای سرشار از بی عدالتی و نامردی، تشنه عدالت و چشم انتظار و فلسفه و منطقی است که بیاید و آینده را به او نوید دهد. امروز در دنیا آن منطق قوی، آن فلسفه عمیق و آن عصر نجات بخش، جز تفکر روشن اسلام - البته اسلام انقلابی، نه اسلام وابسته به دستگاه قدرتهای ظالم این گوشه و آن گوشه دنیا - چیز دیگری نیست. اسلامی که خلفای بنی امیه و بنی عباس از آن دم می‌زدند و بویی از آن حقیقت نبرده بودند، نمی‌تواند انسان‌ها را نجات دهد، اسلام امام سجاد، اسلام امام صادق و امام باقر، اسلام علی بن ابی طالب، اسلام حسین بن علی و اسلام عاشورا است. این اسلام تا پنجاه سال پیش در دنیا گم و غریب بود و نام و نشانی از آن وجود نداشت.

زمزمه‌هایی در این گوشه و آن گوشه درست شد و چون صادقانه و با اراده ازلی حق متعال همراه بود، به تدریج گسترش پیدا کرد؛ دلها را جذب کرد؛ جوانها را با خود همراه کرد؛ این جوی‌های باریک از سرتاسر کشور حساس و مهم ایران به یکدیگر وصل شد و شط خروشان متلاطم مواجی را به وجود می‌آورد؛ و آن وقتی که نقطه حساس فرا رسید، این شط خروشان توانست پایه‌های ظلم و ستم را در این کشور در هم فرو ریزد و اولین قدم را در راه مطرح شدن عملی نظام اسلامی که همانم اسلام ناب است - در دنیا بردارد. شما اگر امروز اسلام ناب و اسلام امام سجاد و امیرالمؤمنین و امام حسین را با پنجاه سال قبل از آن مقایسه کنید، می‌بینید که این موجود، یک شبه ره صد ساله رفته است و چون با مجاهدت صادقانه همراه بوده، باز هم پیش خواهد رفت. این اسلام همان اسلامی است که در لبنان آن معجزه را آفرید و این اسلام همان اسلامی است که امروز در سرزمین فلسطین حادثه‌ای را به وجود آورده که انگشت حیرت سران رژیم آمریکا و صهیونیست را زیر دندانشان له کرده است.

دوستان ما از مسافرتی برگشته بودند، می‌گفتند در کشورهای شمال آفریقا - مصر و دیگر کشورهای آن منطقه - به خاطر مجاهدت‌های حزب‌الله در لبنان، به مکتب اهل بیت گرایش پیدا شده است. حزب‌الله، خودش زاده این نظام و حرکت عظیم ملت ایران و امام بزرگوار راحل است. من در سفری به همین منطقه مسلمان نشین شمال آفریقا، در کشوری دیدم که دخترها و زنهای آن، حجاب خودشان را به تقلید از حجاب زنان ایرانی درست کرده بودند در شرق دنیای اسلام - تا آنجایی که می‌توان از آن خبر گرفت - این حرکت ملت ایران و این نشانه عظیم تحقق اسلام انقلابی و ناب و راستین، آثار خودش را در دل مردم گذشته است.

این کانون عظیمی که شما جزو تشکیل دهندگانش هستید، دائماً دارد شعله‌های مقدس و انوار تابناک خود را به سرتاسر دنیای اسلام و جهان بشریت می‌فرستد و آینده‌ها را روشن‌تر و افقها را تابناک تر می‌کند این آینده، آینده‌ای است که هر جوانی را که در این کسوت و در این وضع و در این راه قرار دارد، امیدوار می‌کند؛ و امید به انسان شادی می‌بخشد. بعضی‌ها می‌گویند: چرا جوانهای بسیجی در مراسم مختلف سینه می‌زنند و گریه می‌کنند؟ اگر این شور و شیدایی جوانان عزیز ما برای حسین بن علی (علیه السلام)، فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و این گوهرهای تابناک والای بشری و بندگان برگزیده خدا با اشک و سوز دل همراه است، اما باطنش نور امید و شادی معنوی را می‌تاباند. جوان بسیجی شاد است - شاد واقعی و حقیقی - این امید و شادی را پاس بدارید و از همه توان و نیروی خود استفاده کنید.

شیعه خوب کسی است که حضور امام زمان را حس کند و خود را در حضور او احساس نماید. این، به انسان امید و نشاط می‌بخشد.

شما معلمان و مربیان و نسل جوان هستید که فردا را می‌سازید و استکبار جهانی را مأیوس می‌کنید و نقطه امید روشن را... در دل مستضعفان عالم زنده نگه می‌دارید. جوان، مظهر امید است.

امید و رجا در ادعیه

امید و امیدواری از چنان اهمیتی در زندگی مادی و معنوی برخوردار است که یکی از خواسته‌های مهم ائمه معصومین (علیهم السلام) از درگاه باری تعالی بوده است. اگر چه شناخت والای آنها از هستی و زوایا و ابعاد متعدد آن بالاترین شناخت بوده و از حقیقت و واقعیت هر چیزی به نحو احسن آگاهی داشتند، ولی امید و امیدواری را که زاییده شناخت مبدأ و معاد است این چنین مورد در خواست قرار می‌دهند و شاید آنها خواسته‌اند تا اصحاب خود را از اهمیت امید و امیدواری آشنا سازند. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در دعای کمیل می‌فرماید:

افتراک سبحانک یا الهی و بحمدک تسمع فیها صوت عبد مسلم سجن فیها بمخالفته و ذاق طعم عذابها بمعصیته و حبس بین اطباقها بجرمه و جریرته و هو یضج ضجیج مؤمل لرحمتک و ینادیک بلسان اهل توحیدک و یتوسل الیک بربوبیتک، یا مولای فکیف یبقی فی العذاب و هو یرجو ما سلف من حلمک و رافتک و رحمتک ام کیف تولمه النار و هو یامل فضلک و رحمتک ام کیف یحرقه لهیبها و انت تسمع صوته و تری مکانه... ام کیف یرجو فضلک فی عتقه منها فتترکه فیها. [۹۴]

ای منزه و معبودم! من به ستایش تو مشغولم؛ آیا چه نظری خواهی داشت در حالی که در آن صدای بنده مسلمانی را بشنوی که به خاطر مخالفتش در آنجا زندانی شده است و به خاطر نافرمانی اش مزه عذاب آتش را چشیده و در میان طبقات دوزخ به خاطر جرم و جنایتش گرفتار شده است و در همان حال همچون شخص امیدوار به رحمت تو شیون می‌کند و به زبان یگانه پرستان تو را ندا می‌زند و به بنده پروری ات متوسل می‌گردد. مولای من! او چگونه در عذاب بماند در حالی که به بردباری سابقه دار تو چشم امید بسته است و یا با اینکه به فضل و رحمت تو امیدوار است چگونه آتش او را بیازارد و یا شعله آتش چگونه او را بسوزاند در حالی که تو صدایش را می‌شنوی و جایگاهش را می‌بینی... و یا چگونه ممکن است که او آزادی خود را در امید به فضل تو داشته باشد؛ ولی تو او را به حال خود واگذاری.

امید آن چنان جایگاهی در دل و روان انسان دارد که حتی در درون آتش دوزخ نیز آن را از دست نمی‌دهد و به فضل و کرم الهی متوسل می‌شود. حضرت امیر (علیه السلام) در جای دیگر از همین دعای پرخیر و برکت می‌فرماید:

بلغنی منای و لاتقطع من فضلک رجائی[۹۵]

آرزویم را برآورده ساز و امید مرا از فضل خویش قطع مکن.

قطع امید و یاس و ناامیدی از آینده و عاقبت و رستگاری یکی از عوامل انحراف در زندگی و حیات انسانی است. افرادی که امید خود را به رحمت و فضل الهی از دست داده‌اند از انجام هر کاری اجتناب نمی‌کنند و در کارهای خود راه افراط یا تفریط را پیش می‌گیرند و در مقابل آنها، افرادی که امیدوار رحمت و فضل الهی هستند و دل به کرم پرفیض او دوخته‌اند زندگی آرام و مطمئنی دارند و حالت سکینه و اطمینان خاطر در رفتار و عملکرد روزمره آنها مشهود است.

حضرت امیر (علیه السلام) در اشعاری که به ایشان داده شده است چنین می‌فرماید:[۹۶]

الهی فلا تقطع رجائی و لاتزع - فؤادی فی سیب جودک مطمع

الهی لئن خیبتنی او طردتنی - فمن ذاالذی ارجو و من ذا اشفع

خدایا! امیدم را قطع مکن و دلم را از امیدواری منحرف مساز که من به طمع کار باران سخایت هستم. خدایا! اگر نومیدم سازی یا از درگاهت برانی، پس به چه کسی امید داشته باشم و چه کسی را شفیع گردانم.

الهی لئن عذبتنی الف حجه - فحبل رجائی منک لا یتقطع

خدایا! اگر هزار سال مرا عذاب کنی باز رشته امید من از درگاه تو قطع نمی‌شود.

الهی لئن اخطأت جهلا فطالما - رجوتک حتی قیل ما هو یجزع

خدایا! اگر از روی نادانی خطا کردم آن قدر تو امیدوار بودم که درباره‌ام گفته شد که او هیچ باکی ندارد.

الهی یمنینی رجائی سلامه - و قبح خطیئاتی علی یشنع

خدایا! امیدم مرا آرزومند سلامتی می‌کند ولی زشتی گناهانم مرا به رسوایی تهدید می‌کند.

در صحیفه علویه که مشتمل بر ادعیه امیر مؤمنان علی (علیه السلام) است آمده است:

الهی لم اسلط علی حسن ظنی قنوط الایاس و لاانقطع رجائی من جمیل کرمک [۹۷]

خدایا! به خوش بینی من ناامیدی را مسلط مکن و امیدی را که به کرم نیکوی تو دارم قطع مفرما! خداوند تبارک و تعالی امید امیدوارش را بر آورده می‌سازد و او را از آنچه می‌طلبد وامید بر آوردنش را از خدا دارد ناامید نمی‌سازد؛ و لا یقطع رجاء من رجاه[۹۸]

امید امیدوارش را قطع نمی‌کند.

یا جوادا لا یبخل عمن رجا ثوابه[۹۹]

ای بخشنده‌ای که بخل نورزد از آن کس که به نیکی اش امیدوار است!

خداوند تبارک و تعالی تا بدانجا به امیدواران خود عنایت و توجه دارد که در ادعیه، مطلق امید ندا می‌شود:

فأنت الرجا و الیک الملتجا[۱۰۰]

تو، امید هستی و پناهگاه، درگاه تو است.

در اعمال روز جمعه، دعایی نقل شده است که واقعاً جای تأمل دارد و باید با تمام وجود آن را خواند: فأنا لمغفرتک ارجی منی لعملی[۱۰۱]

من به آمرزش تو امیدوارتر از کردار خود هستم.

فرد مؤمن هر عملی که انجام می‌دهد هر چند که با نیت صادقانه و قربه الی الله با آن می‌پردازد؛ ولی از لغزشهای احتمالی و یا حتی عمدی که در زندگی خود مرتکب می‌شود به مغفرت و بخشش الهی امید می‌بندد و فیض و بخشش او را به کمک می‌طلبد.

لست أرجو لآخرتی و دنیای و لالیوم فقری یوم یفردنی الناس فی حفرتی و افضی الیک بذنبی سواک[۱۰۲]

برای آخرت و دنیا و روز نیازم روزی که مرا در قبرم تنها گذارند و گناهم را به سویت آرم جز تو به کسی امید ندارم.

وقتی ادعیه مشهوره در مفاتیح و صحیفه علویه و سجادیه مورد مطالعه قرار می‌گیرد بوی امید و امیدواری از کلمه به کلمه این ادعیه به استشمام می‌رسد. اصلاً دعا با امید اجابت است که انجام می‌پذیرد و اگر امیدی به فضل وجود و بخشش الهی نبود دعایی انجام نمی‌گرفت. وقتی دعای کمیل یا مناجات شعبانیه و یا حتی دعای روزها و ساعتها خوانده می‌شود انسان متوجه نوری پر تلالو و درخشان می‌شود که از اندرون و فطرت اصلی اش به فیضان در می‌آید و او را از همه غم و غصه رهانیده و در ملجا و پناهگاهی مطمئن به آرامش و سکینه وا می‌دارد. الهی لا ترد حاجتی و لاتخیب طمعی و لا یقطع منک رجائی و املی[۱۰۳]

پروردگارا! به خوش بینی من ناامیدی را مسلط مکن و امیدم را به کرم نیکویت قطع مفرما. برای تبیین بهتر اهمیت امید، در اینجا لازم دیده شد که مناجات الراجین را به همه امیدواران واقعی هدیه نماییم:[۱۰۴]

بسم الله الرحم الرحیم

یامن اذا ساله عبد اعطاه و اذا امل ما عنده بلغه و اذا اقبل علیه قربه و ادناه و اذا جاهره بالعصیان ستر علی ذنبه و غطاه و اذا توکل علیه احسبه و کفاه الهی من الذی نزل بک ملتمسا قراک فما قریته و من الذی اناخ ببابک مرتجیا نداک فما اولیته ایحسن ان ارجع عن بابک بالخیبه مصروفا و لست اعرف سواک مولی بالاحسان موصوفا کیف ارجو غیرک و الخیر کله بیدک و کیف اومل سواک و الخلق و الامر لک ءاقطع رجائی منک و قد اولیتنی مالم اساله من فضلک ام تفقرنی الی مثلی و انا اعتصم بحبلک یا من سعد برحمته القاصدون و لم یشق بنقمته المستغفرون کیف انسیک و لم تزل ذاکری کیف الهو عنک و انت مراقبی الهی بذیل کرمک اعلقت یدی ولنیل عطایاک بسطت املی فاخلصنی بخالصه توحیدک و اجعلنی من صفوه عبیدک یا من کل هارب الیه یلتجی ء وکل طالب ایاه یرتجی یا خیر مرجو یا اکرم مدعو و یا من لا یرد سائله و لا یخیب آمله یا من بابه مفتوح لداعیه و حجابه مرفوع لراجیه اسالک بکرمک ان تمن علی من عطائک بما تقربه عینی و من رجائک بما تطمئن به نفسی و من الیقین بما تهون به علی مصیبات الدنیا و تجلو به عن بصیرتی غشوات العمی برحمتک یا ارحم الراحمین

ای خداوندی که هر گاه بنده سؤال از او کند عطا خواهد کرد، هرگاه امیدی بر او داشته باشد به امیدش می‌رساند، هرگاه بنده‌ای به او روی آورد مقربش می‌گرداند، هرگاه نافرمانی او کند برگناهش پرده پوشی کند و بپوشاند و هرگاه بر او توکل کند او را به حساب خود گذارد و او را کفایت کند.. ای خدا! آن کیست که بر تو وارد شده و درخواست مهمانی کرد و تو مهمان نوازی نکردی؟! کیست با شوق عطای تو به درگاهت روی آورد و به او احسان نکنی؟! آیا خوب است به نومیدی از درگاهت برگردم؟! جز تو مولا و سروری نمی‌شناسم، تو متصف به احسانی چطور و چگونه به دیگران امید داشته باشم و همه خیر و نیکی‌ها به دست توست؟! چطور آرزومند دیگری باشم و حال اینکه خلق و فرمان از توست؟! آیا از تو قطع امید کنم با آنکه ناخواسته به من احسان کردی از فضل خودت یا مرا نیازمند چون خودم کنی و من به رشته لطف تو چنگ زدم، ای آنکه ارادتمندان به مهرت خوشبخت گردند و آمرزش جویان از انتقام بدبخت نشوند. چگونه فراموش کنم تو را و تو همیشه در یاد منی و چگونه دل به جای دیگر نهم و تو مراقب منی. خدایا! به دامان کرمت دست انداختیم و برای عطایت دامن آرزویم را باز کردم پس مرا پاک کن به یگانه پرستی خالصت و قرار بده مرا از برگزیده‌های بندگانت. ای آنکه هر که به او پناه برد و هر جوینده به او امیدوار باشد! ای بهترین امید و ای کریم‌ترین درخواست شده ها! ای کسی که رد سائل نکنی و آرزومند درگاهت را ناامید نسازی! ای که درگاهش باز است برای درخواست کنندگان و پرده اش فراز است برای امیدوارش! از تو می‌خواهم به کرمت که بر من منت نهی تا به جایی که روشن شود بدان چشم من و از امیدت تا آرام شود بدان دلم و عقیده‌ای به من عطا کنی که آسان شود بدان بر من مصیبت‌های دنیا و برافتد بدان از بینایی ام پرده‌های کوری بر رحمتت ای مهربان‌ترین مهربانان.[۱۰۵]

به پایان آمد این دفتر؛ ولی حکایت همچنان باقی است.

بارالها گرچه به سبب قصور و تقصیر در پیشگاه تو شرمنده‌ایم؛ اما به فضل و کرم تو دل بسته‌ایم و امید به رحمت واسعه تو داریم.

الهی عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک..

پانویس

  1. از قاموس کتاب مقدس؛ به نقل از لغت نامه دهخدا.
  2. کتاب العین، ج ۶ ص ۱۷۶.
  3. لسان العرب، ج ۱۴ ص ۳۰۹.
  4. مجمع البحرین، ج ۱ ص ۱۷۶.
  5. بحارالانوار، ج ۳، ص ۱۱۳.
  6. معراج السعادة
  7. بحاالانوار، ج ۷۸، به نقل از اخلاق و عرفان اسلامی استاد محمد تقی مصباح
  8. نمونه معارف، ج ۱، ص ۵۳ و فرج بعد الشده، ص ۲۳.
  9. مائده (۵) آیه ۵۴.
  10. توبه (۹) آیه ۳۲.
  11. حجر (۱۵) آیه ۹.
  12. تفسیر مجمع البیان (مترجم)، ج ۱۳، ص ۱۷۰، س ۱۶،
  13. قصص (۲۸) آیه ۵.
  14. نساء (۴) آیه ۵۲.
  15. تفسیر مجمع البیان (مترجم)، ج ۷، ص ۱۵۱، س ۱۳،
  16. اقوال الائمه.
  17. نساء (۴) آیه ۱۰۴.
  18. تفسیر نمونه، ج ۴، ص ۱۰۶، س ۱۲.
  19. بقره (۲) آیه ۲۱۸.
  20. یوسف (۱۲) آیه ۸۷.
  21. اعراف (۷) آیه ۹۹.
  22. زمر (۳۹) آیه ۹.
  23. سجده (۲۳) آیه ۱۶.
  24. احزاب (۳۳) آیه ۲۱.
  25. ممتحنه (۶۰) آیه ۶.
  26. کهف (۱۸) آیه ۶.
  27. عنکبوت (۲۹) آیه ۵.
  28. عنکبوت (۲۹) آیه ۳۶.
  29. زمر (۳۹) آیه ۹.
  30. نساء (۴) آیه ۱۰۴.
  31. فاطر (۳۵) آیه ۲۸.
  32. کنزالعمال، ج ۳، ص ۱۴۷.
  33. محجه البیضاء، ج ۷، ص ۲۵۵.
  34. بحار، ج ۶۷، ص ۳۸۸.
  35. نهج البلاغه، خطبه ۴۵.
  36. نهج البلاغه، خطبه ۱۰۶.
  37. دیوان اشعار امام خمینی (ره)، ص ۱۴۳.
  38. همان، ص ۴۱.
  39. دیوان اشعار امام خمینی (ره)، ص ۸۱.
  40. نهج البلاغه، خطبه ۹۱.
  41. دیوان فردوسی، ج ۱، ص ۱۰۷.
  42. کلیات گلستان سعدی، ص ۲۸ (بادخل و تصرف)
  43. کلیات گلستان سعدی.
  44. بحارالانوار، ج ۱۲، ص ۳۱۴.
  45. نساء (۴) آیه ۴۸.
  46. همان آیه ۱۱۰.
  47. زمر (۳۹) آیه ۵۳.
  48. آل عمران (۳) آیه ۱۳۵.
  49. هود (۱۱) آیه ۱۱۴.
  50. ب ح آِ آل آن وآِ، ج ۷، ص ۲۸۸.
  51. نامه دانشوران ناصری، ج ۹.
  52. محجه البیضاء، ج ۷، ص ۲۵۴.
  53. غرر الحکم، ج ۱، ص ۱۳۳.
  54. مشکاه الانوار، ۳۶.
  55. بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۳۹۵.
  56. همان.
  57. همان، ۳۶۶.
  58. اقتباس از خاطرات و مبارزات حجه الاسلام فلسفی، ص ۱۷۵–۱۷۷.
  59. محجه البضاء، ج ۷، ص ۲۵۴ و احیاءالعلوم، ج ۴، ص ۱۲۶.
  60. احیاءالعلوم، ج ۴، ص ۱۲۶، سنن ابن ماجه، رقم ۴۰۱۷ و محجه البیضاء، ج ۷، ص ۲۵۴.
  61. احیاءالعلوم، ج ۴، ص ۱۲۶.
  62. کافی، ج ۲، ص ۷۱، ح ۱ و بحارلانوار، ج ۷۰، ص ۳۸۹.
  63. همان، ج ۲ و همان، ص ۳۶۵.
  64. زمر (۳۹) آیه ۵۳.
  65. به نقل از: رمز موفقیت، ویل کارنگی، جیمز آلن و باغ کامیایی، یوسف ساعی.
  66. اصول کافی، ج ۱، ص ۴۴۳، ۱۳۳،
  67. نهج البلاغه، نامه ۴۵.
  68. آیینه عبرت، ص ۱۱ به نقل از مستطرف، ص ۸۱.
  69. بحارالانوار (چاپ آخوندی) جزء ۱۴، ص ۲۸۴.
  70. اقتباس با توضیحات از بحار، ج ۱۲، ص ۷۶ و ص ۹ و ۱۰؛ حیوه القلوب، ج ۱، ص ۱۶۸ و آمالی صدوق، ص ۱۷۸ و ۱۷۹.
  71. فریاد روزها، ص ۱۶
  72. صحیفه نور، ج ۱۲، ص ۲۴
  73. نهادهای انقلابی، ص ۱۴۳.
  74. صحیفه نورت ج ۲۴، ص ۲۴۵.
  75. همان، ج ۵، ص ۱۱۶.
  76. همان، ۱۲، ص ۲۵.
  77. همان، ج ۲۳، ص ۸۷.
  78. همان، ج ۲۳، ص ۸۷.
  79. همان، ص ۸۴.
  80. همان، ص ۲۲۷.
  81. همان، ج ۵، ص ۶۲.
  82. همان، ص ۱۷۸.
  83. همان، ج ۱۷، ص ۳۷.
  84. همان، ص ۴۹.
  85. همان، ج ۱۷، ص ۸۶.
  86. همان ص ۱۰۲.
  87. همان، ص ۱۸۲.
  88. همان، ص ۱۸۶.
  89. همان، ج ۱۳، ص ۲۲۸.
  90. همان، ج ۴، ص ۳۷۹.
  91. همان، ج ۵، ص ۱۸۶.
  92. لحظاتی با امام (ره)، ص ۸۸.
  93. پیام امام قدرس سره، ۲۶ بهمن ۶۱.
  94. منتخب مفاتیح الجنان، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ص ۷۵.
  95. همان.
  96. کلیات مفاتیح الجنان (ترجمه سیدهاشم رسولی محلاتی) ص ۲۵۹.
  97. صحیفه علویه، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ص ۱۷۸.
  98. منتخب مفاتیح الجنان، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ص ۳۸ (دعای روز جمعه)
  99. همان، ص ۱۶۰ (مناجات شعبانیه).
  100. همان، ص ۱۶۰ (مناجات شعبانیه).
  101. همان، ص ۵۹ (اعمال شب و روز جمعه).
  102. همان، ص ۶۲ (اعمال روز جمعه).
  103. همان، ص ۱۵۹ (مناجات شعبانیه).
  104. کلیات مفاتیح الجنان (ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی) ص ۲۳۹.
  105. کلیات مفاتیح الجنان (ترجمه حجه الاسلام موسوی دامغانی)، ص ۲۰۰.