فرهنگ مصادیق:افشای اسرار معصومین(ع)

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
افشای اسرار معصومین (ع)

افشای اسرار اهل بیت (علیهم‌السلام) ممنوع است!

اشکال: افشای اسرار اهل بیت (علیهم‌السلام) ممنوع است ، ولی منهاج فردوسیان، این اسرار را فاش می‌سازد

طرح اشکال: در روایات آمده است که نباید اسرار اهل بیت (علیهم السلام) را در نزد نااهلان فاش کرد، در صورتی که کتاب‌های منهاج فردوسیان به صورت عمومی، منتشر می‌شود و در دسترس همه ـ اعم از اهل و نااهل ـ قرار می‌گیرد.
جواب: روایات متعددی در توصیه به رازداری نسبت به راز استادان منهاج فردوسیان (علیهم السلام) به ما رسیده است، از آن جمله است:
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «امْتَحِنُوا شِیعَتَنَا عِنْدَ مَوَاقِیتِ الصَّلَاهِ کَیفَ مُحَافَظَتُهُمْ عَلَیهَا، وَ إِلَی أَسْرَارِنَا کَیفَ حِفْظُهُمْ لَهَا عَنْ عَدُوِّنَا، وَ إِلَی أَمْوَالِهِمْ کَیفَ مُوَاسَاتُهُمْ لِإِخْوَانِهِمْ فِیهَا»[۱]ترجمه: شیعیان ما را امتحان کنید در وقت نماز، که محافظتشان بر آن چگونه است و چگونه اسرار ما را از دشمنانمان حفظ می‌کنند و چگونه با برادران دینی خود مواسات دارند.
نیز فرمودند: «مَا قَتَلَنَا مَنْ أَذَاعَ حَدِیثَنَا قَتْلَ خَطَإٍ وَ لَکِنْ قَتَلَنَا قَتْلَ عَمْدٍ»[۲]ترجمه: کسی که اسرار ما را فاش کند، ما را به قتل خطا نکشته، بلکه به قتل عمد کشته است.
همچنین فرمودند: «إِنَّ الْمُذِیعَ لِأَمْرِنَا کَالْجَاحِدِ بِهِ»[۳]همانا فاش کنندهٔ امر ما، مانند انکارکنندهٔ آن است.
و نیز آن حضرت به اصحاب خاص خود در مورد رازداری فرمودند: «رَحِمَکُمُ اللهُ لَا تُذِیعُوا أَمْرَنَا وَ لَا تُحَدِّثُوا بِهِ إِلَّا أَهْلَهُ فَإِنَّ الْمُذِیعَ عَلَینَا سِرَّنَا أَشَدُّ عَلَینَا مَؤُنَهً مِنْ عَدُوِّنَا انْصَرِفُوا رَحِمَکُمُ اللهُ وَ لَا تُذِیعُوا سِرَّنَا»[۴] ترجمه: رحمت خدا بر شما باد، امر ما را فاش نسازید و آن را جز با اهلش در میان نگذارید؛ زیرا زحمت و دردسر آن کس که راز ما را فاش می‌کند، از زحمت و دردسر دشمن ما بیشتر است. پراکنده شوید ـ رحمت خدا بر شما ـ و راز ما را پخش نکنید.
امام حسن عسکری (علیه السلام) به یکی از یارانشان فرمودند: «وَ آمُرُکَ أَنْ تَصُونَ دِینَکَ وَ عِلْمَنَا الَّذِی أَوْدَعْنَاکَ وَ أَسْرَارَنَا الَّتِی حَمَلْنَاکَ، فَلَا تُبْدِ عُلُومَنَا لِمَنْ یُقَابِلُهَا بِالْعِنَادِ، وَ یُقَابِلُکَ مِنْ أَجْلِهَا بِالشَّتْمِ وَ اللَّعْنِ وَ التَّنَاوُلِ مِنَ الْعِرْضِ وَ الْبَدَنِ وَ لَا تُفْشِ سِرَّنَا إِلَی مَنْ یُشَنِّعُ عَلَینَا عِنْدَ الْجَاهِلِینَ بِأَحْوَالِنَا، وَ یَعْرِضُ أَوْلِیَاءَنَا لِنَوَادِرِ الْجُهَّالِ»[۵] ترجمه: به تو دستور می‌دهم که دین خود را نگه داری، و دانشی را که نزد تو به ودیعت گذاردیم و همچنین اسرار خود را که به تو سپردیم، حفظ کنی. علوم ما را نزد افرادی که با دشمنی با آن برخورد می‌کنند و به خاطر آن، با تو با فحش و لعن و ضربه زدن به آبرو و بدن، مقابله می‌نمایند، آشکار نسازی، و اسرار ما را نزد بی خبران از احوال ما که آن را بر ما عیب می‌گیرند، و دوستان ما را گرفتار نادانان می‌سازد، افشا نکنی.
استادان منهاج فردوسیان (علیهم السلام) در دولت‌های ستمگر اموی و عباسی، به منظور کاستن ستم حکومت‌ها و حفظ مکتب، به تقیه رو آوردند و شیعیان خود را بسیار به آن سفارش کردند. شرایط زندگی آنان، چه در زمان بنی امیه و چه در زمان بنی عباس، بسیار سخت و طاقت فرسا بود. از این رو، جبههٔ مظلومان باید به مخفی کاری و حفظ اسرار اهتمام می‌ورزید. ائمه (علیهم السلام) بر این امر، بسیار تأکید می‌ورزیدند و از بی‌توجهی شیعه به این موضوع نیز به شدت نگران بودند. در واقع، شرایط دشوار و اختناق آمیز، آنان را وامی داشت تا برای حفظ کیان تشیع، تقیه کنند و شیعیان را نیز به رازداری سفارش می‌کردند.
سلیم بن قیس هلالی در بیان وضعیت شیعیان بعد از شهادت امام مجتبی (علیه السلام) در سال ۵۰ هجری می‌نویسد: «فَلَمَّا مَاتَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِی ع لَمْ یَزَلِ الْفِتْنَهُ وَ الْبَلَاءُ یَعْظُمَانِ وَ یَشْتَدَّانِ فَلَمْ یَبْقَ وَلِی لِلَّهِ إِلَّا خَائِفاً عَلَی دَمِهِ أَوْ مَقْتُولٌ أَوْ طَرِیدٌ أَوْ شَرِیدٌ»[۶] ترجمه: هنگامی که امام حسن (علیه السلام) رحلت کردند، فتنه و بلا [بر شیعیان] بزرگ شد و شدت گرفت، پس دوستی برای خدا (شیعه‌ای) وجود نداشت، مگر آنکه می‌ترسید از سوی حکومت کشته یا دستگیر و تبعید و یا ناچار به فرار شود.
امام باقر (علیه السلام) وضعیت این زمان را چنین توصیف می‌فرمایند: «… و کانَ عِظَمُ ذلِک و کبَرُهُ زَمَنَ مُعاوِیهَ بَعدَ مَوتِ الحَسَن (علیه السلام) فَقُتِلَت شیعَتُنا بِکلِّ بَلدَهٍ و قُطِعَت الأیدی و الأرجُلُ عَلَی الظِنَّهِ و کانَ مَن یُذکَرُ بِحُبِّنا و الانقِطاع إلَینا سُجِنَ أو نُهِبَ مالُهُ أو هُدِمَت دارُهُ … حَتَّی أنَّ الرَجُلَ لَیُقالُ لَهُ زِندیقٌ أو کافِرٌ، أحبُّ إلَیهِ مِن أن یُقالَ شیعَهُ عَلِی»[۷]ترجمه: فشار و ظلم بر شیعیان در زمان معاویه و بعد از شهادت امام حسن (علیه السلام) شدت یافت. شیعیان ما با اندک گمان و بهانه‌ای، کشته می‌شدند و دست و پایشان بریده می‌شد. شدت این امر به حدی بود که هر کس به محبت و خالص بودن برای ما یاد می‌شد، زندانی می‌گشت یا اموالش مصادره و یا خانه اش ویران می‌گردید … حتی اگر به مردی زندیق یا کافر گفته می‌شد، بیشتر دوست می‌داشت از این که به او شیعهٔ علی گفته شود.
أبو الحسن علی بن محمد بن أبی سیف المدائنی در کتاب «الأحداث» می‌نویسد: «کتب معاویه نسخه واحده إلی عماله بعد عام الجماعه أن برئت الذمه ممن روی شیئا من فضل أبی تراب و أهل بیته فقامت الخطباء فی کل کوره و علی کل منبر یلعنون علیا و یبرءون منه و یقعون فیه و فی أهل بیته و کان أشد الناس بلاء حینئذ أهل الکوفه لکثره من بها من شیعه علی ع فاستعمل علیهم زیاد بن سمیه و ضم إلیه البصره فکان یتتبع الشیعه و هو بهم عارف لأنه کان منهم أیام علی ع فقتلهم تحت کل حجر و مدر و أخافهم و قطع الأیدی و الأرجل و سمل العیون و صلبهم علی جذوع النخل و طرفهم و شردهم عن العراق فلم یبق بها معروف منهم و کتب معاویه إلی عماله فی جمیع الآفاق ألا یجیزوا لأحد من شیعه علی و أهل بیته شهاده»[۸] ترجمه: معاویه، نسخهٔ واحدی به کارگزارانش نوشت که از کسی که چیزی از فضایل امیر المؤمنین (علیه السلام) و خاندان ایشان بگوید، بیزاری بطلبند، پس سخنرانان در هر شهری و بر هر منبری، امیر المؤمنین (علیه السلام) را لعن می‌کردند و از ایشان برائت می‌جستند و در بارهٔ ایشان و خانوادهٔ آن حضرت، بدی‌ها می‌گفتند. شدیدترین بلا در آن زمان، برای مردم کوفه بود، به خاطر زیاد بودن شیعیان امیر المؤمنین (علیه السلام) در آنجا، پس زیاد بن سمیه را بر آن حاکم نمود و بصره را نیز به فرمانداری او داد، پس شیعیان را جستجو می‌کرد و او شیعیان را می‌شناخت، زیرا در زمان حکومت امیر المؤمنین (علیه السلام) در میان شیعیان بود. پس آنان را زیر هر سنگ و کلوخی کشت و آنان را ترساند و دست‌ها و پاها برید و چشم‌ها از حدقه در آورد و آنان را بر شاخه‌های نخل آویخت و از عراق، فراری داد. پس در آن شهر، کسی از سرشناسان شیعه نماند؛ و معاویه برای کارگزارانش نوشت که گواهی هیچ‌یک از شیعیان امیر المؤمنین (علیه السلام) را قبول نکنند.
شیعیانی که نتوانستند فرار کنند و یا تحت تعقیب قرار گرفتند و به سبب معروفیت شان دستگیر شدند، سرنوشتی جز مرگ خونین نداشتند؛ مانند: حجر بن عدی و عمرو بن حِمَق. پس از معاویه و زیاد، حکومت به دست یزید و ابن زیاد افتاد. ابن زیاد در مدتی کوتاه، مسلم بن عقیل، هانی، رشید هجری و میثم تمار و بسیاری از جوان مردان شیعه را بی رحمانه کشت و عده زیادی را هم به سیاه چال‌های زندان انداخت، تا آنکه شمار زندانیان به دوازده هزار نفر رسید و سرانجام واقعه کربلا رخ داد.
این همه فشار، ظلم و شکنجه هنوز فراموش نشده بود که عصر «حجاج بن یوسف» خون‌آشام فرا رسید. او شیعیان را به بدترین وضع ممکن قتل‌عام می‌کرد و به هر تهمت و گمانی، آنان را دستگیر می‌ساخت و فشار در زمان او به حدی رسید که مردم حاضر بودند به آنان زندیق و یا کافر گفته شود، اما شیعه علی (علیه السلام) نامیده نشوند.[۹]
عباسیان نیز در رفتار قساوت بار خود، پیرو امویان بودند و آنان نیز همچون آل سفیان و آل مروان، اولاد علی (علیه السلام) و محبان اهل بیت (علیهم السلام) را با وضع رقت بار کشتند و آواره کردند. در چنین شرایطی بود که استادان منهاج فردوسیان (علیهم السلام)، پیروان خود را از افشای راز امامت و ابراز عقیده و محبت به این خاندان، به شدت برحذر می‌داشتند تا بدین وسیله، آنان را از چنگال دشمنِ بدخواه، نجات دهند.
پس مخفی کردن اسرار استادان منهاج فردوسیان (علیهم السلام) را باید به دو بخش تقسیم کرد؛
یک نوع رازداری، رازداری در زمان حیات و حضور استاد است برای حفظ جان استاد،
نوع دیگر، رازداری در زمان غیبت است برای حفظ جان شیعیان.
حال اگر شرایطی فراهم شود که «انتشار معارف دینی»، در عصر غیبت، مایهٔ ضرر جانی و مالی به شیعیان نشود، «نشر معارف» ممدوح است و مشمول نهی افشای راز نخواهد بود؛ ولی هر گاه در شرایط خاصی، نشر منهاج فردوسیان، منجر به ضرر جانی و مالی قابل اعتنا باشد، باید تا فراهم شدن شرایط مناسب، از انتشار و تبلیغ آشکار آن، دست کشید.

پانویس

  1. قرب الإسناد، حمیری، صفحهٔ ۷۸، احادیث متفرقه
  2. کافی، محدث کلینی، جلد ۲، صفحهٔ ۳۷۰، باب الإذاعه
  3. محاسن، محدث برقی، جلد ۱، صفحهٔ ۲۵۵، باب التقیه
  4. محاسن، محدث برقی، جلد ۱، صفحهٔ ۲۵۶، باب التقیه
  5. تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (علیه السلام)، صفحهٔ ۱۷۵
  6. کتاب سلیم بن قیس هلالی، جلد ۲، صفحهٔ ۷۸۸، الحدیث السادس و العشرون
  7. شرح نهج البلاغه، ‏ ابن ابی الحدید، جلد ۱۱، صفحهٔ ۴۴
  8. شرح نهج البلاغه، ‏ ابن ابی الحدید، جلد ۱۱، صفحهٔ ۴۴
  9. شرح نهج البلاغه، ‏ ابن ابی الحدید، جلد ۱۱، صفحهٔ ۴۴