کتابخانه:اخلاق اسلامی تقریرات درس اخلاق امام خمینی ج 4 بخش اول

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
اخلاق اسلامی - تقریرات درس اخلاق امام خمینی - جلد چهارم - بخش اول
مشخصات کتاب
Darsnameye-akhlagh-emam-khomeyni1.jpg
گزینش مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه
زبان فارسی
ناشر نشر دانش حوزه
محل انتشارات قم
تاریخ نشر 1383

محتویات

امام خمینی قدس سره

حوزه‌های علمیه همزمان با فراگرفتن مسائل علمی ، به تعلیم و تعلم مسائل اخلاقی و علوم معنوی نیازمند است . برنامه‌های اخلاقی و اصلاحی ، کلاس تربیت و تهذیب ، باید در حوزه‌ها رایج و رسمی باشد . متاءسفانه در مراکز علمی به این گونه مسائل لازم و ضروری کمتر توجه می‌شود . علوم معنوی و روحانی رو به کاهش می‌رود و بیم آن است که حوزه‌های علمیه نتوانند علمای اخلاق ، مربیان مهذب و آراسته تربیت کنند .

در زمینه تهذیب و تزکیه نفس و اصلاح اخلاق برنامه تنظیم کنید . استاد اخلاق برای خود معین نمایید . جلسه وعظ، پند و نصیحت تشکیل دهید . خودرو نمی‌توان مهذب شد . اگر حوزه‌ها از داشتن مربی اخلاق و جلسات پند و اندرز خالی باشد، محکوم به فنا خواهد بود . چطور علم فقه و اصول به مدرس نیاز دارد، درس و بحث می‌خواهد، برای هر علم و صنعتی در دنیا استاد و مدرس لازم است ، لیکن علوم معنوی و اخلاقی به تعلیم و تعلم نیازی ندارد و خودرو و بدون معلم حاصل می‌گردد؟!

جهاد اکبر، ص ۱۱، ۱۲، ۲۳، با تلخیص

سخن مرکز متون

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علی الامام المهدی الذی یملاء الاءرض قسطا و عدلا

آبشار دانش ، دراز زمانی بر دامن حوزه فرو می‌بارید و از آنجا به دشت سبز سینه‌ها . این ، در روزگاری بود که حوزه ، بسان دشت تشنه ، آغوش بر جویبارهای دانش گشوده بود و گونه گون دانشها را در بر می‌کشید و در کارگاه اندیشه خود، سره را از ناسره جدا می‌ساخت . حوزه با زمان پیش ‍ می‌رفت و با دانشهای روز در می‌آمیخت و نیازهای خود و جامعه را از دل آنها بیرون می‌کشید . حرکت ، رویش و جوشش ، تمام زوایای حوزه را فراگرفته بود . در هر عرصه‌ای که گام می‌گذاشت ، سخنی نو داشت و دریچه‌ای جدید به روشنایی می‌گشود . پرتو از قرآن و سنت می‌گرفت و در پرتو قرآن و سنت سیر می‌کرد . علم ، گمشده پروردگان این حوزه بود . در هر جا که گام می‌نهادند، به هر کانونی که در می آمدندت در هر محفلی که بار می‌یافتند، در هر قلمروی که ره می‌پیمودند، بر سر هر چشمه‌ای که رحل می‌افکندند، در پی گمشده خود بودند که بیایند و برگیرند و به گاه نیاز، به کار بندند . حقیقت جو بودند و در پی حقیقت روان . اگر اندیشه‌ای را نقد می‌کردند، اگر نوشته‌ای را به بوته بررسی می‌نهادند، در پی آن بودند که غبار از چهره حقیقت بسترند و راه روشن را بنمایانند و به سرچشمه خورشید ره گشایند . بسیاری از آنان ، هم در فقه ، اصول ، کلام ، تفسیر، فلسفه ، و ادبیات نگارشهایی داشتند و هم در علومی دیگر، مانند ریاضیات و طب . پر تکاپو بودند و خستگی ناپذیر. با سستی ، تن پروری ، و راحت جویی میانه‌ای نداشتند . مرد عرصه‌های کار بودند و تلاش . برای رسیدن به قله‌های دانش ، همیشه در حرکت بودند و خیزش . گردنه‌های دشوار گذر و راه‌های پر پیچ و خم را می‌پیمودند، تا به افق روشن دانش برسند و تمدنی زیبا و پرشکوه پدید آوردند . آنچه را گفته آمد، می‌شود از آثار علمی به جای مانده از دوره‌های گوناگون و نیز از نقشی که عالمان و دانش آموختگان حوزه‌های نجف ، بغداد، حله ، ری ، اصفهان ، قم ، جبل عامل ، و ... در جهان اسلام و در رشد و تعالی فکری مسلمانان داشته‌اند، بدرستی فهمید .

امروزه اگر حوزه بر آن است که شکوه آفریند و با انقلاب نور، هماهنگ و هم آوا شود، ناگزیر باید در صحنه‌های گونه گون همزمان تلاش کند و همه سویه و ژرف بیندیشد .

پیداست که از جمله کارهای بایسته در این عرصه ، تدوین متون آموزشی است . از این روی ، برای برداشتن گامی هر چند کوچک ، به سال ۱۳۷۸، مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه (متون ) [۱] در حوزه علمیه قم بنیان گذارده شد تا افزون بر نگارش و سامان دهی متنهای درسی حوزه‌های علمیه دینی ، نشر پیراسته و چشم نواز آنها را به عهده گیرد.

پیش از این ، صاحب نظران و بزرگانی مانند آیة الله شهید سید محمد باقر صدر و آیة الله شیخ محمد رضا مظفرتغمدها الله بالرحمة و الرضوان ، و اءسکنهما اءعلی غرفات الجنان گامهایی بلند در این راه برداشته‌اند . این مرکز همه آن تلاشها را ارج می‌نهد و خود را ادامه دهنده کوچک راه آن بزرگان و ملهم از آنان می‌داند.

ناگفته پیداست که هرگز درصدد نیستیم تا بنیه علمی دانش پژوهان حوزه سست گردد یا از ژرفایی و عمق و دقت دروس کاسته شود؛ بلکه تلاش ‍ می‌کنیم تا با بهره گیری از ارشاد و راهنمایی زعمای حوزه و مدرسان و صاحب نظران ، در زمینه‌هایی که احساس نیاز می‌شود، متونی پدید می‌آوریم که علاوه بر دارا بودن ضوابط درسی ، بر عمق و دقت و غنای علمی دانش پژوهان حوزه بیفزایند و به شکلی سهل تر و در مدتی کوتاه تر، مطالب افزون تری به آنان بیاموزند .

این مرکز، جوانه‌ای شاداب بر پیکر تنومند و کهن و ریشه دار حوزه که امید است با همراهی و همکاری بزرگان و مدرسان و صاحب نظران ، بپاید و دوام یابد و گامی هر چند کوتاه در راه تعالی حوزه‌های علوم دینی بردارد . از این رو، با فروتنی ، از همه این بزرگواران انتظار همدلی و همراهی داریم و با خضوع از ایشان می‌خواهیم از ارائه طریق و راهنمایی و انتقاد و اظهار نظر دریغ نورزند و از این رهگذر، موجبات خشنودی صاحب حوزه ، حضرت بقیة الله الاءعظم (عجل الله تعالی فرجه الشریف ) را فراهم آورند .

بنای مرکز بر این است که همواره در بهسازی و اصلاح و رفع نقایص متون درسی بکوشد و همین که اصلاح ، تکمیل ، و یا تعویض متنی را لازم دید، به آن اقدام کند .

کتاب حاضر، اخلاق (۴)، به منظور تدریس در پایه چهارم سطح یک حوزه تدوین شده است ، همچنان که در آغاز اخلاق (۳) گذشت ، اخلاق (۴) دفتر دوم از گزیده آثار اخلاقی امام خمینی قدس سره و خلاصه شرح اربعین ایشان است . چگونگی آثار اخلاقی امام و گزینش مرکز متون به تفصیل در مقدمه اخلاق (۳) بیان شده است .

علاوه بر این اثر، اخلاق (۱) تا (۳) برای پایه‌های اول و دوم و سوم منتشر شده ، و اخلاق (۵) و (۶) برای پایه‌های پنجم و ششم در آستانه نشر است .

از اعضای محترم گروه اخلاق مرکز متون ، و همه کسانی که در مراحل مختلف برای سامان یافتن این اثر ما را یاری کردند صمیمانه سپاسگزاریم . بخصوص از فضلای محترم حوزه آقایان محسن صادقی ، علی مختاری ، عباسعلی مردی ، سید ابوالحسن مطلبی ، محسن نوروزی . همچنین از آقایان حجة الله اخضری و علی کبیری که نمونه خوانی ، و آقایان رمضانعلی قربانی و علی تجویدیان که صفحه آرایی و حروفچینی این اثر را بر عهده داشتند . از همه صاحب نظران و مدرسان تقاضا می‌شود که نظر خود را در خصوص اثر حاضر و دیگر آثار این مرکز، به نشانی قم ، صندوق پستی ۹۱۶ / ۳۷۱۸۵، مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه (متون ) با ما در میان گذارند .

قم

مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه (متون )

تابستان ۱۳۸۲

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین ، و الصلاة علی محمد و آله اءجمعین و لعنة الله علی اءعدائهم الی یوم الدین

خداوندا، آینه دل را به نور اخلاص روشنی بخش ؛ و زنگار شرک و دوبینی را از لوح دل پاک گردان ؛ و شاهراه سعادت و نجات را به این بیچارگان بیابان حیرت و ضلالت بنما؛ و ما را به اخلاق کریمانه متخلق فرما؛ و از نفحات و جلوه‌های خاص خود که مختص اولیاء درگاه است ما را نصیبی ده ؛ و لشکر شیطان و جهل را از مملکت قلوب ما خارج فرما؛ و جنود علم و حکمت و رحمان را به جای آنها جایگزین کن ؛ و در وقت مرگ و بعد از آن با ما با رحمت خود رفتار فرما؛ و عاقبت کار ما را با سعادت قرین کن ؛ بحق محمد و آله الطاهرین (صلوات الله علیهم اءجمعین ) .

و بعد، این بنده بی بضاعت مدتی بود با خود حدیث می‌کردم که چهل حدیث از احادیث اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام که در کتب معتبره اصحاب و علماء (رضوان الله علیهم ) ثبت است ، جمع آوری کرده ، و هر یک را به مناسبت شرحی کند که با حال عامه مناسبتی داشته باشد؛ و از این جهت آن را به زبان فارسی نگاشته که فارسی زبانان نیز از آن بهره برگیرند؛ شاید، ان شاء الله ، مشمول حدیث شریف ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله و سلم شوم که من حفظ علی اءمتی اءربعین حدیثا ینتفعون بها بعثه الله یوم القیامة فقیها عالما [۲]

تا بحمد الله و حسن توفیقه موفق به شروع آن شدم و از خدای تعالی توفیق اتمام می‌طلبم . انه ولی التوفیق .

الحدیث الاول : جهاد با نفس

عن اءبی عبدالله علیه السلام :

اءن النبی صلی الله علیه و آله و سلم بعث سریة فلما رجعوا قال : مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاءصغر، و بقی علیهم الجهاد الاءکبر، فقیل : یا رسول الله ما الجهاد الاءکبر؟ قال : جهاد النفس [۳]

انسان اعجوبه‌ای است دارای دو نشئه و دو عالم : نشئه ظاهره ملکیه دنیویه که آن بدن اوست ؛ و نشئه باطنه غیبیه ملکوتیه که از عالم دیگر است . و نفس او، که از عالم غیب و ملکوت است ، دارای مقامات و درجاتی است و برای هر یک از مقامات و درجات آن جنودی است رحمانی و عقلانی ، که آن را جذب به ملکوت اعلی و دعوت به سعادت می‌کنند؛ و جنودی است شیطانی و جهلانی که آن را جذب به ملکوت اعلی و دعوت به سعادت می‌کنند؛ و جنودی است شیطانی و جهلانی که آن را جذب به ملکوت سفلی و دعوت به شقاوت می‌کنند . و همیشه بین این دو لشکر جدال و نزاع است ؛ و انسان میدان جنگ این دو طایفه است : اگر جنود رحمانی غالب شد، انسان از اهل سعادت و رحمت است و در سلک ملائکه منخرط، و در زمره انبیاو اولیا و صالحین محشور است ؛ و اگر جنود شیطانی و لشکر جهل غالب آمد، انسان از اهل شقاوت و غضب ، و در زمره شیاطین و کفار و محرومین محشور است .

مقام اول نفس : نشئه ملک

فصل اول : اشاره به مقام اول نفس

مقام اول نفس و منزل اسفل آن ، منزل ملک و ظاهر و دنیای آن است ، که اشعه و انوار غیبیه آن در این بدن محسوس و بنیه ظاهره تابیده و او را زندگانی عرضی بخشیده ؛ و میدان جنگ آن همین بدن است ؛ و قوای ظاهره آن ، لشکر آن است که در اقالیم سبعه ملکیه ، یعنی گوش و چشم و زبان و شکم و فرج و دست و پا، بسط پیدا کرده . و تمام این قوای منتشره در این ممالک سبعه در تحت تصرف نفس است به مقام وهم ، زیرا وهم سلطان قوای ظاهره و باطنه نفس است . پس اگر وهم حکومت نمود در آنها به تصرف خود یا شیطان ، این قوا جنود شیطان گردند و مملکت در تحت سلطنت شیطان واقع شود، و لشکر رحمان و جنود عقل مضمحل گردند و شکست خورده ، رخت از نشئه ملک و دنیای انسان درکشند و هجرت نمایند، و مملکت خاص شیطان گردد . اگر وهم در تحت تصرف عقل آید و شرع در آنها تصرف نماید و حرکات و سکنات آنها در تحت نظام عقل و شرع باشد، مملکت رحمانی و عقلانی شود و شیطان و جنودش از آن رخت بربندد و دامن درکشند . پس جهاد نفس که جهاد بزرگ ، و از کشته شدن در راه حق تعالی بالاتر، است در این مقام عبارت است از غلبه کردن انسان بر قوای ظاهره خود، و آنها را تحت فرمان خالق قرار دادن ، و مملکت را از لوث وجود قوای شیطان و جنود آن خالی نمودن .

فصل دوم : تفکر

اول شرط مجاهده با نفس و حرکت به جانب حق تعالی تفکر است .و بعضی از علمای اخلاق آن را در بدایات در مرتبه پنجم قرار داده‌اند . و آن نیز در مقام خود صحیح است .

تفکر در این مقام عبارت است از آنکه انسان لااقل در هر شب و روزی مقداری ولو کم هم باشد فکر کند در اینکه آیا مولای او که او را در این دنیا آورده و تمام اسباب آسایش و راحتی را برای او فراهم کرده ، و بدن سالم و قوای صحیحه ، به او عنایت کرده ، و این همه بسط بساط نعمت و رحمت کرده ، و از طرفی هم این همه انبیا فرستاده ، و کتابها نازل کرده و راهنماییها نموده و دعوتها کرده ، آیا وظیفه ما با این مولای مالک الملوک چیست ؟

آیا تمام این بساط فقط برای همین حیات حیوانی و اداره کردن شهوت است که با تمام حیوانات شریک هستیم ، یا مقصود دیگری در کار است ؟ آیا انبیاء کرام و اولیاء معظم و حکمای بزرگ و علمای هر ملت که مردم را دعوت به قانون عقل و شرع می‌کردند و آنها را از شهوات حیوانی و از این دنیای فانی پرهیز می‌دادند با آنها دشمنی داشتند و دارند، یا راه صلاح ما بیچاره‌های فرو رفته در شهوات را مثل ما نمی‌دانستند؟

اگر انسان عاقل لحظه‌ای فکر کند می‌فهمد که مقصود از این بساط چیز دیگر است ؛ و منظور از این خلقت عالم بالا و بزرگتری است ؛ و این حیات حیوانی مقصود بالذات نیست . انسان عاقل باید در فکر خودش باشد؛ و به حال بیچارگی خودش رحم کند و با خود خطاب کند:ای نفس شقی که سالهای دراز در پی شهوات عمر خود را صرف کردی و چیزی جز حسرت نصیبت نشد، خوب است قدری به حال خود رحم کنی ؛ از مالک الملوک حیا کنی ؛ و قدری در راه مقصود اصلی قدم زنی ، که آن موجب حیات همیشگی و سعادت دائمی است ؛ و سعادت همیشگی را مفروش به شهوات چند روزه فانی ، که آن هم به دست نمی‌آید حتی با زحمات طاقت فرسا .

قدری فکر کن در حال اهل دنیا از سابقین تا این زمان که می‌بینی . ملاحظه کن زحمتهای آنها و رنجهای آنها در مقابل راحتی آنها چقدر زیادتر و بالاتر است ، در صورتی که برای هر کس هم راحتی و خوشی پیدا نمی‌شود . آن انسانی که در صورت انسان و از جنود شیطان است و تو را دعوت به شهوات می‌کند و می‌گوید زندگانی مادی را باید تاءمین کرد . قدری در حال خود او تاءمل کن ؛ و قدری او را استنطاق کن ببین آیا خودش از وضعیت راضی است ؟ یا آنکه خودش مبتلاست می‌خواهد بیچاره دیگری را هم مبتلا کند؟ و در هر حال از خدای خود با عجز و زاری تمنا کن که تو را آشنا کند به وظایف خودت . امید است این تفکر که به قصد مجاهده با شیطان و نفس اماره است ، راه دیگری برای تو بنمایاند و موفق شوی به منزل دیگر از مجاهده .

فصل سوم : عزم

منزل دیگر که بعد از تفکر برای انسان مجاهد پیش می‌آید، منزل عزم است . بعضی از مشایخ ما (اءطال الله عمره ) می‌فرمودند که عزم جوهره انسانیت و میزان امتیاز انسان است ؛ و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم اوست .

عزمی که مناسب با این مقام است عبارت است از بنا گذاری و تصمیم بر ترک معاصی ، و فعل واجبات ، و جبران آنچه از او فوت شده در ایام حیات ؛و عزم بر اینکه ظاهر و صورت خود را انسان عقلی و شرعی نماید که شرع و عقل به حسب ظاهر حکم کنند که این شخص انسان است . و انسان شرعی عبارت از آن است که موافق مطلوبات شرع رفتار کند، و ظاهرش ظاهر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم باشد؛ و تاءسی به آن بزرگوار بکند در جمیع حرکات و سکنات و در تمام افعال و تروک . و این امری است بس ممکن ، زیرا ظاهر را مثل آن سرور کردن امری است مقدور هر یک از بندگان خدا .

هیچ راهی در معارف الهیه پیموده نمی‌شود مگر آنکه ابتدا کند انسان از ظاهر شریعت . و تا انسان متاءدب به آداب شریعیت حقه نشود، هیچ یک از اخلاق حسنه برای او به حقیقت پیدا نشود؛ و ممکن نیست که نور معرفت الهی در قلب او جلوه کند و علم باطن و اسرار شریعت برای او منکشف شود . و پس از انکشاف حقیقت و بروز انوار معارف در قلب نیز متاءدب به آداب ظاهره خواهد بود . از این جهت دعوی بضی باطل است که به ترک ظاهر، علم باطن پیدا شود . یا پس از پیدایش آن به آداب ظاهره احتیاج نباشد . و این از جهل گوینده است به مقامات عبادت و مدارج انسانیت .

ای عزیز، بکوش تا صاحب عزم و دارای اراده شوی ، که خدای نخواسته اگر بی عزم از این دنیا هجرت کنی ، انسان صوری بی مغزی هستی که در آن عالم به صورت انسان محشور نشوی ، زیرا آن عالم محل کشف باطن و ظهور سریره است . و جراءت بر معاصی کم کم انسان را بی عزم می‌کند، و این جوهر شریف را از انسان می‌رباید . استاد معظم ما (دام ظله ) می‌فرمودند: بیشتر از هر چه ، گوش کردن به تغنیات سلب اراده و عزم از انسان می‌کند .

پس ای برادر، از معاصی احتراز کن ، و عزم هجرت به سوی حق تعالی نما، و ظاهر را ظاهر انسان ، و خود را در سلک ارباب شرایع داخل کن ؛ و از خداوند تبارک و تعالی در خلوات بخواه که تو را در این مقصود همراهی فرماید؛ و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت او را شفیع قرار ده که خداوند به تو توفیق عنایت فرماید و از تو دستگیری نماید در لغزشهایی که در پیش داری ؛ زیرا انسان در ایام حیات لغزشگاه‌های عمیقی دارد که ممکن است در آن واحد به پرتگاه هلاکت چنان افتد که دیگر نتواند برای خود چاره کند . بلکه درصدد چاره جویی هم بر نیاید؛ بلکه شاید شفاعت شافعین هم شامل حال او نشود . نعوذ بالله منها.

فصل چهارم : مشارطه ، مراقبه و محاسبه

از امور لازم برای مجاهد، مشارطه و مراقبه و محاسبه است .

مشارطه آن است که در اول روز مثلا با خود شرط کند که امروز بر خلاف فرموده خداوند تبارک و تعالی رفتار نکند. و این مطلب را تصمیم بگیرد . معلوم است یک روز خلاف نکردن امری است خیلی سهل ، انسان می‌تواند به آسانی از عهده برآید . تو عازم شو و شرط کن و تجربه نما ببین چقدر سهل است . ممکن است شیطان و جنود آن ملعون بر تو این امر را بزرگ نمایش دهند، ولی این از تلبیسات آن ملعون است ؛ او را از روی واقع و قلب لعن کن ، و اوهام باطله را از قلب بیرون کن ، و یک روز تجربه کن ، آن وقت تصدیق خواهی کرد .

پس از این مشارطه ، باید وارد مراقبه شوی . و آن چنان است که در تمام مدت شرط متوجه عمل به آن باشی ؛ و خود را ملزم بدانی به عمل کردن به آن ؛ و اگر خدای نخواسته در دلت افتاد که امری را مرتکب شوی که خلاف فرموده خداست ، بدان که این از شیطان و جنود اوست که می‌خواهند تو را از شرطی که کردی باز دارند . به آنها لعنت کن و از شر آنها به خداوند پناه ببر ؛ و آن خیال باطل را از دل بیرون نما؛ و به شیطان بگو که من یک امروز با خود شرط کردم که خلاف فرمان خداوند تعالی نکنم . ولی نعمت من سالهای دراز است به من نعمت داده ، و مرحمتهایی کرده که اگر تا ابد خدمت او کنم از عهده یکی از آنها بر نمی‌آیم ، سزاوار نیست یک شرط جزئی را وفا نکنم . امید است ان شاء الله شیطان طرد شود و منصرف گردد و جنود رحمان غالب آید . و این مراقبه با هیچ یک از کارهای تو، از قبیل کسب و سفر و تحصیل و غیرها، منافات ندارد .

و به همین حال باشی تا شب که موقع محاسبه است . و آن عبارت است از اینکه حساب نفس را بکشی در این شرطی که با خدای خود کردی که آیا به جا آورد ی ، و با ولی نعمت خود در این معامله جزئی خیانت نکردی ؟ اگر درست وفا کردی ، شکر خدا کن در این توفیق و بدان که یک قدم پیش رفتی و مورد نظر الهی شدی ؛ و خداوند ان شاء الله تو را راهنمایی می‌کند در پیشرفت امور دنیا و آخرت ، و کار فردا آسانتر خواهد شد . چندی به این عمل مواظبت کن ، امید است ملکه گردد برای تو به طوری که برای تو کار خیلی سهل و آسان شود؛ بلکه آن وقت لذت می‌بری از اطاعت فرمان خدا و از ترک معاصی در همین عالم ، با اینکه اینجا عالم جزا نیست .

خدای تبارک و تعالی تکلیف شاق بر تو نکرده و چیزی که از عهده تو خارج است و در خور طاقت تو نیست بر تو تحمیل نفرموده ، لکن شیطان و لشکر او کار را بر تو مشکل جلوه می‌دهند. اگر خدای نخواسته در وقت محاسبه دیدی سستی و فتوری شده در شرطی که کردی ، از خدای تعالی معذرت بخواه و بنا بگذار که فردا مردانه به شرط قیام کنی . و به این حال باشی تا خدای تعالی ابواب توفیق و سعادت را بر روی تو باز کند و تو را به صراط مستقیم انسانیت برساند.

فصل پنجم : تذکر

از اموری که انسان را معاونت کامل می‌نماید در مجاهده با نفس و شیطان ، و باید انسان سالک مجاهد خیلی مواظب آن باشد، تذکر است . ما این مقام را به ذکر آن ختم می‌کنیم با اینکه خیلی از مطالب باقی است . و آن در این مقام عبارت است از یاد خدای تعالی و نعمتهایی که به انسان مرحمت فرموده .

از امور فطریه ، که هر انسان جبلة و فطرة بدان حکم می‌کند، احترام منعم است . و هر کس در کتاب ذات خود اگر تاءملی کند، می‌بیند که مسطور است که باید از کسی که به انسان نعمتی داد احترام کند . معلوم است هر چه نعمت بزرگتر باشد و منعم در آن انعام بی غرضتر باشد، احترامش در نظر فطرت لازمتر و بیشتر است . مثلا فرق واضح است در احترام بین کسی که به شما یک اسب می‌دهد و آن منظور نظرش هست ، با کسی که یک ده ششدانگی بدهد و در این دادن منتی هم نگذارد . مثلا اگر دکتری شما را از کوری نجات داد فطرتا او را احترام می‌کنید، و اگر از مرگ نجات داد بیشتر احترام می‌کنید . اکنون ملاحظه کن نعمتهای ظاهره و باطنه که مالک الملوک ( جل شاءنه ) به ما مرحمت کرده که اگر جن و انس بخواهند یکی از آنها را به ما بدهند نمی‌توانند و ما از آن غفلت داریم . مثلا این هوایی که ما شب و روز از آن استفاده می‌کنیم و حیات ما و همه موجودات محیط بسته به وجود آن است ، که اگر یک ربع ساعت نباشد هیچ حیوانی زنده نمی‌ماند، چه نعمت بزرگی است ، که اگر تمام جن و انس بخواهند شبیه آن را به ما بدهند عاجزند. همین طور قدری متذکر شو سایر نعم الهی را از قبیل صحت بدن و قوای ظاهره از قبیل چشم و گوش و ذوق و لمس ، و قوای باطنه از قبیل خیال و وهم و عقل و غیر آن ، که هر یک منافعی دارد که حد ندارد . تمام اینها را مالک الملوک به ما عنایت فرموده بدون اینکه از او بخواهیم ؛ و بدون اینکه به ما منتی تحمیل فرماید . به اینها نیز اکتفا نفرموده و انبیا فرستاده و کتبی فرو فرستاده و راه سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم را به ما نموده ؛ و هر چه محتاج به او بودیم در دنیا و آخرت به ما عنایت فرموده ، بدون اینکه به طاعت و عبادت ما احتیاجی داشته باشد؛ یا به حال او اطاعت و معصیت ما فرقی کند . فقط برای نفع خود ما امر و نهی فرموده . بعد از تذکر این نعمتها و هزاران نعمتهای دیگر، که حقیقة از شمردن کلیات آن تمام بشر عاجز است چه برسد به جزئیات آن ، آیا در فطرت شما احترام همچو منعمی لازم است ؟ و آیا خیانت نمودن به همچو ولی نعمتی در نظر عقل چه حالی دارد؟

نیز از اموری که در فطرت ثبت و مسطور است احترام شخص عظیم است . این همه احتراماتی که مردم از اهل دنیا و ثروت و از سلاطین و بزرگان می‌نمایند، برای این است که آنها را بزرگ تشخیص داده‌اند . آیا چه عظمتی به عظمت و بزرگی مالک الملوک است که دنیای پست و مخلوق ناقابل آن ، که کوچکترین عوالم و تنگترین نشئات است ، تاکنون عقل هیچ موجودی به آن نرسیده ، بلکه به همین منظومه شمسی خودمان ، مستکشفین بزرگ دنیا اطلاع پیدا نکرده‌اند . آیا این عظیم که با یک اشاره این همه عوالم و هزاران هزار عوالم غیبیه را خلق فرموده لازم احترام نیست در فطرت عقل ؟

نیز، حاضر در کتاب فطرت لازم الاحترام است . می‌بینید که اگر انسان از کسی خدای نکرده بدگویی کند در غیابش ، اگر حاضر شد فطرة سکوت می‌کند و از او احترام می‌نماید معلوم است خدای تبارک و تعالی در همه جا حاضر و تمام ممالک وجود در تحت نظر او اداره می‌شود؛ بلکه همه نفس ‍ حضور و همه عالم محضر ربوبیت است .

اکنون متذکر شو که چه ظلمی است بزرگ و چه گناهی است عظیم اگر معصیت همچو عظیمی را به نعمت خودش که قوای توست در محضر مقدس خودش بنمایی . آیا اگر دارای یک خردله حیا باشی ، نباید از خجلت آب شوی و به زمین فرو بروی ؟

پس ،ای عزیز متذکر عظمت خدای خودت و نعمتها و مرحمتهای او شو؛ و متذکر حضور او باش ؛ و ترک کن نافرمانی او را؛ در این جنگ بزرگ بر جنود شیطان غلبه کن ؛ و مملکت خود را مملکت رحمانی و حقانی کن ؛ تا آنکه خداوند تبارک و تعالی تو را توفیق دهد در مجاهده مقام دیگر و در میدان جنگ بزرگتر که در پیش است ، و آن جهاد نفس است در عالم باطن و مقام دوم نفس که ان شاء الله به آن اشاره می‌کنیم .

باز تذکر دهم که در هر حال به خود امیدی نداشته باش ، که از غیر خدای تعالی از کسی کاری بر نمی‌آید . و از خود حق تعالی با تضرع و زاری توفیق بخواه که تو را در این مجاهده اعانت فرماید تا بلکه ان شاء الله غالب آیی ؛ انه ولی التوفیق .

مقام دوم نفس : نشئه ملکوت

فصل اول : نزاع جنود رحمانی و شیطانی

برای نفس انسانی یک مملکت و مقام دیگر است که آن مملکت باطن و نشئه ملکوت اوست که جنود نفس در آنجا بیشتر و مهمتر از مملکت ظاهر است . و نزاع و جدال بین جنود رحمانی و شیطانی در آنجا عظیمتر و مغالبه در آن نشئه بیشتر و با اهمیتتر است . بلکه هر چه در مملکت ظاهر است از آنجا تنزل کرده و ظهور در ملک نموده ؛ و اگر هر یک از جنود رحمانی و شیطانی در آن مملکت غالب آیند، در این مملکت نیز غالب شوند . جهاد نفس در این مقام پیش مشایخ عظام از اهل سلوک و اخلاق خیلی اهمیت دارد؛ بلکه می‌توان سرچشمه تمام سعادات و شقاوات و درجات و درکات را آن مقام دانست .

ممکن است خدای نخواسته به واسطه مغلوبیت جنود رحمانی در آن مملکت و خالی گذاشتن آن برای غاصبین و نااهلها از جنود شیطان ، هلاکت همیشگی برای انسان پیدا شود که قابل جبران نباشد، و شفاعت شافعین شامل حال او نگردد؛ و ارحم الراحمین ، نعوذ بالله ، نیز به نظر سخط و غضب به او نگاه کند؛ بلکه شفعاء او خصماء او شوند . وای بر کسی که شفیع او خصمش شود . خدا می‌داند چه عذابها و ظلمتها و سختیها و بدبختیهایی دنبال این غضب الهی و دشمنی اولیای حق است که تمام آتشهای جهنم و تمام زقومها و مارها و عقربها پیش آن هیچ است . خدا نکند آنچه حکما و عرفا و اهل ریاضت و سلوک خبر می‌دهند راجع به این عذابها به سر ما ضعفا و بیچارگان بیاید، که تمام عذابها که تصور می‌کنید پیش آن سهل و آسان ، و تمام جهنمها که شنیدید پیش آن رحمت و بهشت است .

غالبا وصف جهنم و بهشت که در کتاب خدا و اخبار انبیا و اولیا شده جهنم و بهشت اعمال است که جزای عملهای خوب و بد است . گاهی اشاره خفیه‌ای نیز به بهشت و جهنم اخلاق که اهمیتش بیشتر است شده ؛ و گاهی هم به بهشت لقاء و جهنم فراق ، که از همه مهمتر است ، ولی همه در پرده و برای اهلش . من و تو اهلش نیستیم ، ولی خوب است منکر هم نشویم و ایمان داشته باشیم به هر چه خداوند تعالی و اولیایش فرموده‌اند؛ شاید این ایمان اجمالی هم برای ما فایده داشته باشد گاهی هم ممکن است که انکار بیجا و رد بی موقع و بدون علم و فهم برای ما ضررهای خیلی زیاد داشته باشد؛ و این دنیا عالم التفات به آن ضررها نیست . مثلا تا شنیدی فلان حکیم یا فلان عارف مرتاض چیزی گفت که به سلیقه شما درست در نمی‌آید و با ذائقه شما گوارا نیست ، حمل به باطل و خیال مکن . شاید آن مطلب منشاء داشته باشد از کتاب و سنت و عقل و شما به آن برنخورده باشید . چه فرقی می‌کند که یک نفر فقیه یک فتوا بدهد، از باب دیات مثلا، که شما کمتر دیده‌اید و شما بدون مراجعه به مدرکش رد کنید او را، یا آنکه یک نفر سالک الی الله یا عارف بالله یک حرف بزند راجع به معارف الهیه یا راجع به احوال بهشت و جهنم ، و شما بدون مراجعه به مدرکش او را رد کنید، سهل است ، توهین کنید ممکن است آن شخصی که اهل آن وادی و صاحب آن فن است مدرکی از کتاب خدا یا از اخبار ائمه هدی داشته باشد، و شما به آن برنخورده باشید؛ آن وقت شما رد خدا و رسول کردید بدون عذر موجه . معلوم است به سلیقه من درست نبود یا علم من به اینجا نرسیده بود یا از اهل منبر بر خلاف آن شنیدم عذر نیست .

در هر حال ، از مقصود نگذرم . آنچه آنها راجع به بهشت اخلاق و ملکات و جهنم اخلاق و درکات گفته‌اند مصیبتی است که طاقت شنیدنش را هم نداریم .

پس ای عزیز فکری کن و چاره جویی نما و راه نجاتی و وسیله خلاصی برای خود پیدا کن . و به خدای ارحم الراحمین پناه ببر؛ و در شبهای تاریک با تضرع و زاری از آن ذات مقدس تمنا کن که تو را اعانت کند در این جهاد نفس ، تا ان شاء الله غالب شوی ، و خانه را به دست صاحبش دهی تا سعادتها و بهجتها و رحمتهایی خداوند به تو عطا فرماید که تمام چیزهایی که شنیدی از وصف بهشت و حور و قصور پیش آنها چیزی نباشد؛ و بالاتر از آن چیزهایی است که نه گوش احدی شنیده و نه چشمی دیده ، و نه به قلب بشری خطور کرده . [۴]

فصل دوم بعض قوای باطنیه

خداوند تبارک و تعالی به ید قدرت و حکمتش در عالم غیب و باطن نفس ‍ قوایی خلق فرموده دارای منافع بیشمار، و آنچه مورد بحث ماست در این مورد سه قوه است : واهمه و غضبیه و شهویه . و هر یک از این قوا منافع کثیره دارند برای حفظ نوع و شخص و تعمیر دنیا و آخرت ، که علما ذکر کرده‌اند و اکنون ما را به آن احتیاجی نیست . آنچه لازم است در این مقام تنبه دهم آن است که این سه قوه سرچشمه تمام ملکات حسنه و سیئه و منشاء تمام صور غیبیه ملکوتیه است .

تفصیل این اجمال آنکه انسان همین طور که در این دنیا یک صورت ملکی دنیاوی دارد، که خداوند تبارک و تعالی آن را در کمال حسن و ترکیب بدیع خلق فرموده که عقول تمام فلاسفه و بزرگان در آن متحیر است و علم معرفة الاعضاء و تشریح تاکنون نتوانسته است معرفت درستی به حال آن پیدا کند، کذلک برای او یک صورت و شکل ملکوتی غیبی است ، که آن صورت تابع ملکات نفس و خلق باطن است در عالم بعد از موت ، چه برزخ باشد یا قیامت . انسان اگر خلق باطن و ملکه و سریره اش انسانی باشد، صورت ملکوتی او نیز صورت انسانیست . ولی اگر ملکاتش غیر ملکات انسانی باشد، صورتش انسانی نیست و تابع آن سریره و ملکه است . مثلا اگر ملکه شهوت و بهیمیت بر باطن او غلبه کند و حکم مملکت باطن حکم بهیمه شود، انسان صورت ملکوتیش صورت یکی از بهائم است مناسب با آن خلق . و اگر ملکه غضب و سبعیت بر باطن و سریره اش غلبه کند و حکم مملکت باطن حکم بهیمه شود، انسان صورت ملکوتیش صورت یکی از بهائم است مناسب با آن خلق . و اگر ملکه غضب و سبعیت بر باطن و سریره اش غلبه کند و حکم مملکت باطن و سریره حکم سبع شود، صورت غیبیه ملکوتیه صورت یکی از سباع است . و اگر وهم و شیطنت ملکه شد و باطن و سریره اش دارای ملکات شیطانیه شد، از قبیل خدعه ، تقلب ، نمیمه ، غیبت ، صورت غیب و ملکوتش صورت یکی از شیاطین است و به مناسبت آن . و گاهی ممکن است به طریق ترکیب دو ملکه یا چند ملکه منشاء صورت ملکوتی شود . آن وقت به شکل هیچ یک از حیوانات نمی‌شود، بلکه صورت غریبی پیدا می‌کند که هیچ آن صورت مدهش و موحش در این عالم سابقه ندارد. بلکه ممکن است برای یک نفر در آن عالم چند صورت باشد؛ زیرا آن عالم مثل این عالم نیست که یک چیز بیش از یک صورت قبول نکند.

میزان در این صور مختلفه ، که یکی از آنها انسان است ، و باقی چیزهای دیگر، وقت خروج نفس است از این بدن و پیدا شدن مملکت برزخ و غلبه سلطان آخرت که اولش در برزخ است . نفس در وقت خروج از بدن با هر ملکه‌ای از دنیا رفت با آن ملکه صورت آخرتی می‌گیرد، و چشم ملکوتی برزخی او را می‌بیند؛ و خود او هم وقت گشودن چشم برزخی خود را به هر صورتی هست می‌بیند، اگر چشم داشته باشد . لازم نیست کسی که در این دنیا به صورتی هست آنجا هم به همان صورت باشد . خدای تعالی می‌فرماید به نقل از بعضی که در وقت حشر می‌گویند: خدایا چرا مرا کور محشور کردی با آنکه در دنیا چشم داشتم ؟ جواب می‌فرماید: چون تو آیات ما را فراموش کردی امروز فراموش شدی . [۵]

ای بیچاره ، تو چشم ملکی ظاهر بین داشتی ، ولی باطن و ملکوتت کور بود . کوری خودت را حالا ادراک کردی ، و الا از اول کور بودی ؛ چشم بصیرت باطنی که آیات خدا را به آن می‌بیند نداشتی .ای بیچاره تو قامت مستقیم و صورت خوش ترکیب ملکی داری ، میزان ملکوت و باطن ، غیر از این است ؛ باید استقامت باطنی پیدا کنی تا مستقیم القامه در قیامت باشی . باید روحت روح انسانی تا صورت عالم برزخ و آخرتت صورت انسان باشد . تو گمان می‌کنی که عالم غیب و باطن ، که عالم کشف سرائر و ظهور ملکات است ، مثل عالم ظاهر و دنیاست که اختلاط و اشتباه در کار باشد: چشم و گوش و دست و پا و سایر اعضایت شهادت به هر چه کردی می‌دهند.

هان ای عزیز گوش دل باز کن و دامن همت به کمر زن و به حال بدبختی خود رحم کن ، شاید بتوانی خود را به صورت انسان گردانی و از این عالم به صورت آدمی بیرون روی که آن وقت از اهل نجات و سعادتی . مبادا گمان کنی اینها موعظه و خطابه است ؛ اینها همه نتیجه برهان حکمی حکمای عظام و کشف اصحاب ریاضت و اخبار صادقین و معصومین است ؛ در این اوراق بنای اقامه برهان و نقل اخبار و آثار زیاد نیست .

فصل سوم : جلوگیری انبیا از اطلاق طبیعت

وهم و غضب و شهوت ممکن است از جنود رحمانی باشند و موجب سعادت انسان گردند، اگر آنها را تسلیم عقل سلیم و انبیاء عظیم الشاءن نمایی . و ممکن است از جنود شیطانی باشند، اگر آنها را سر خود گردانی و وهم بر آن دو قوه با اطلاق عنان حکومت دهی . هیچ یک از انبیاء عظام علیهم السلام جلو شهوت و عضب و وهم را به طور کلی نگرفته‌اند،

و هیچ داعی الی الله تاکنون نگفته است باید شهوت را به کلی کشت و نائره غضب را به کلی خاموش کرد و تدبیر وهم را از دست داد؛ بلکه فرموده‌اند باید جلو آنها را گرفت که تحت میزان عقلی و قانون الهی انجام وظیفه دهند؛ زیرا این قوا هر یک می‌خواهند کار خود را انجام دهند و به مقصود خویش نایل شوند اگر چه مستلزم فساد و هرج و مرج هم شود . مثلا نفس بهیمی مستغرق شهوت خودسر عنان گسیخته می‌خواهد مقصد و مقصود خود را انجام دهد، اگر چه به زنای با محصنات در خانه کعبه باشد . و نفس غضوب خودسر می‌خواهد انجام مطلوب خود دهد، اگر چه مستلزم فساد در ارض باشد و عالم درهم و برهم گردد .

انبیا علیهم السلام آمدند، قانونها آوردند و کتابهای آسمانی بر آنها نازل شد که جلوگیری از اطلاق و زیاده روی طبیعت کنند و نفس انسانی را تحت قانون عقل و شرع در آورند و آن را مرتاض و مودب کنند که خارج از میزان عقل و شرع رفتار نکند . پس هر نفسی که با قوانین الهیه و موازین عقلیه ملکات خود را تطبیق کرد، سعید است و اهل نجات ؛ و الا پناه ببرد به خدای تبارک و تعالی از آن شقاوتها و بدبختیها و ظلمتها و سختیها که در پیش دارد و از آن صورتهای موحشه و مدهشه که در برزخ و قبر و در قیامت و جهنم مصاحب اوست ، و از نتیجه ملکات و اخلاق فاسده که پایبند اوست .

فصل چهارم : ضبط خیال

اول شرط برای مجاهد در این مقام و مقامات دیگر، که می توا ند منشاء غلبه بر شیطان و جنودش شود، حفظ طائر خیال است . چون خیال مرغی است . بس پرواز کن که در هر آنی به شاخی خود را می‌آویزد؛ و این موجب بسی از بدبختی هاست . خیال یکی از دستاویزهای شیطان است که انسان را به واسطه آن به شقاوت دعوت می‌کند .

انسان مجاهد که درصدد اصلاح خود برآمده و می‌خواهد باطن را صفایی دهد و از جنود ابلیس آن را خالی کند، باید زمام خیال را در دست گیرد و نگذارد هر جا می‌خواهد پرواز کند؛ و مانع شود از اینکه خیالهای فاسد باطل برای او پیش آید، از قبیل خیال معاصی و شیطنت ؛ همیشه خیال خود را متوجه امور شریفه کند . این اگر چه در اول امر، قدری مشکل به نظر می‌رسد و شیطان و جنودش آن را به نظر بزرگ جلوه می‌دهند، ولی با قدری مراقبت و مواظبت امر سهل می‌شود . ممکن است ، برای تجربه ، تو نیز چندی درصدد جمع خیال باشی و مواظبت کامل از آن کنی : هر وقت می‌خواهد متوجه امر پست و خسیسی شود، آن را منصرف و متوجه کنی به امور دیگر، از قبیل مباحات یا امور راجحه شریفه . اگر دیدی نتیجه گرفتی ، شکر خدای تعالی کن بر این توفیق ؛ و این مطلب را تعقیب کن شاید خدا به رحمت خود راهی برای تو باز کند از ملکوت که هدایت شوی به صراط مستقیم انسانیت ، و کار سلوک الی الله تعالی برای تو آسان شود .

ملتفت باش که خیالات فاسده قبیحه و تصورات باطله از القائات شیطان است که می‌خواهد جنود خود را در مملکت باطن تو برقرار کند؛ و تو که مجاهدی با شیطان و جنودش ، و می‌خواهی صفحه نفس را مملکت رحمانی کنی ، باید مواظب کید آن لعین باشی و این اوهام بر خلاف رضای حق تعالی را از خود دور نمایی تا ان شاء الله در این جنگ داخلی این سنگر را که خیلی مهم است از دست شیطان و جنودش بگیری ، که این سنگر به منزله سرحد است ، اگر اینجا غالب شدی امیدوار باش .

ای عزیز، از خدای تبارک و تعالی در هر آن استعانت بجوی و استغاثه کن در درگاه معبود خود، و با عجز و الحاح عرض کن : بارالها، شیطان دشمن بزرگی است که طمع بر انبیا و اولیاء بزرگ تو داشته و دارد، تو خودت با این بنده ضعیف همراهی کن که بتواند از عهده این دشمن قوی بر آید؛ و در این میدان جنگ با این دشمن قوا که سعادت و انسانیت مرا تهدید می‌کند تو خودت با من همراهی فرما که بتوانم جنود او را از مملکت خاص تو خارج کنم و دست این غاصب را از خانه مختص به تو کوتاه نمایم .

فصل پنجم : موازنه

از چیزهایی که انسان را در این سلوک معاونت می‌کند و انسان باید مواظب آن باشد موازنه است . و آن چنان است که انسان عاقل منافع و مضار هر یک از اخلاق فاسده و ملکات رذیله را که زاییده شهوت و غضب و واهمه است ، که سر خودند و تحت تصرف شیطان ، مقایسه کند با منافع و مضار هر یک از اخلاق حسنه و فضایل نفسانیه و ملکات فاضله که زاییده اینهاست که تحت تصرف عقل و شرع اند . و ملاحظه کند آیا کدام یک را خوب است اقدام کند. مثلا منافع نفسی که دارای شهوت مطلق العنان است و آن در او رسوخ پیدا کرده و ملکه مستقره شده و از آن ملکات بسیاری پیدا شده و رذایل بیشماری فراهم آمده ، این است که به هر فجوری دسترسی پیدا کند مضایقه نکند، و هر مالی از هر راهی به دستش می‌آید از آن روگردان نباشد، و هر چه مطابق با میل اوست مرتکب شود، اگر چه مستلزم هر امر فاسدی گردد .

منافع غضب که ملکه نفس شد و از آن ملکات و رذایل دیگر پیدا شد آن است که به هر کس دستش رسید با قهر و غلبه ظلم کند، و با اندک ناملایمی جنگ و غوغا به پا کند، و به هر وسیله شده مضار ناملایمات خود را از خود دور کند ولو منجر به هر فسادی در عالم بشود . همین طور منافع نفس ‍ صاحب واهمه شیطانیه که در آن این ملکه رسوخ پیدا کرده ، این است که با هر شیطنت و خدعه‌ای شده ، کار غضب و شهوت را راه بیندازد، و با هر نقشه باطله‌ای شده ، بر بندگان خدا ریاست کند، گرچه به بیچاره نمودن یک عائله باشد یا به بینوا نمودن یک شهر یا مملکت .

اینها منافعی است که این قوا دارند در صورتی که تحت تصرف شیطان باشند . در صورتی که وقتی درست فکر کنید و ملاحظه حال این اشخاص را بنمایید، هر کس هر چه قوی هم باشد و هر قدر به آمال و آرزویش هم برسد، باز هزار یک آمالش را به دست نیاورده ؛ بلکه در این عالم ممکن نیست آمال انسان اداره شود و هر کس به آرزویش برسد، برای اینکه این عالم دار مزاحمت است و مواد این عالم از اجرای اراده ما تعصی دارند، و میل و آرزوی ما نیز محدود به حدی نیست . مثلا قوه شهویه در انسان طوری است که اگر زنهای یک شهر، به فرض محال ، به دست او بیاید، باز متوجه زنهای شهر دیگر است . و اگر از یک مملکت نصیبش شد، متوجه مملکت دیگر است . و همیشه آنچه ندارد می‌خواهد. با اینکه اینها که گفته شد فرضی است محال و خیالی است خام ، با وجود این تنور شهوت باز فروزان است و انسان به آرزوی خود نرسیده .

همین طور قوه غضب در انسان طوری مخلوق است که اگر مالک الرقاب مطلق یک مملکت شود، متوجه مملکت دیگر می‌شود که آن را به دست نیاورده . بلکه هر چه به دستش بیاید، در او این قوه زیادتر می‌شود . هر کس ‍ منکر است مراجعه به حال خود کند و به حال اهل این عالم از قبیل سلاطین و متمولین و صاحبان قدرت و حشمت .

پس انسان همیشه عاشق چیزیست که ندارد و به دست او نیست . و این فطرتی است مشایخ عظام و حکمای بزرگ اسلام ، خصوصا استاد و شیخ ما در معارف الهیه ، جناب عارف کامل ، آقای آقا میرزا محمد علی شاه آبادی (روحی له الفداء) به آن ، کثیری از معارف الهیه را ثابت می‌فرمایند . [۶]

در هر حال وقتی که انسان فرضا به مقاصد خود برسد . استفاده او چند وقت است ؟ قوای جوانی تا چند وقت بر قرار است ؟ وقتی بهار عمر رو به خزان گذاشت ، نشاط از دل و قوه از اعضا می‌رود، ذائقه از کار می‌افتد؛ طعمها درست ادراک نمی‌شود؛ چشم و گوش و قوه لمس و قوای دیگر بیکاره می‌شوند؛ لذات بکلی ناقص یا نابود می‌شود . امراض مختلفه هجوم می‌آورد، جهاز هضم و جذب و دفع و جهاز تنفس کار خود را نمی‌تواند انجام دهد؛ جز آه سرد و دل پردرد و حسرت و ندامت چیزی برای انسان باقی نمی‌ماند . پس مدت استفاده انسان از این قوای جسمانی ، بعد از تمیز و فهم خوب و بد تا زمان افتادن قوا از کار یا ناقص شدن آنها، بیش از سی چهل سال برای مردم قوی البنیه و صحیح و سالم نیست ؛ آن هم در صورتی که به امراض و گرفتاریهای دیگر که همه روزه می‌بینیم و غافل هستیم بر نخورد.

من عجالة برای جنابعالی فرض می‌کنم در عالم خیال که مایه ندارد! صد و پنجاه سال عمر و فراهم بودن تمام بساط شهوت و غضب و شیطنت ، و فرض می‌کنم که هیچ ناملایمی هم برای شما پیش آمد نکند، و هیچ چیز بر خلاف مقصد شما نشود، آیا بعد از این مدت کم ، که مثل باد می‌گذرد، عاقبت شما چیست ؟ آیا از این لذات چه ذخیره‌ای کردید برای زندگی همیشگی خود، برای روز بیچارگی و روز فقر و تنهایی خود، برای برزخ و قیامت خود، برای ملاقات ملائکه خدا و اولیاء خدا و انبیاء او؟ جز یک اعمال قبیحه منکره که صورت آنها را در برزخ و قیامت به شما تحویل می‌دهند، که صورت آنها را جز خداوند (تبارک و تعالی ) کس دیگر نمی‌داند چیست .


تمام آتش دوزخ و عذاب قبر و قیامت و غیر آنها را که شنیدی و قیاس کردی به آتش دنیا و عذاب دنیا، اشتباه فهمیدی ؛ بد قیاس کردی . آتش این عالم یک امر عرضی سردی است . عذاب این عالم خیلی سهل و آسان است ؛ ادراک تو در این عالم ناقص و کوتاه است . همه آتشهای این عالم را جمع کنند روح انسان را نمی‌تواند بسوزاند؛ آنجا آتشش علاوه بر اینکه جسم را می‌سوزاند روح را می‌سوزاند، قلب را ذوب می‌کند . فؤ اد را محترق می‌نماید . تمام اینها که شنیدی و آنچه تاکنون از هر که شنیدی جهنم اعمال توست که در آنجا حاضر می‌بینی که خدای تعالی می‌فرماید ( و وجدوا ما عملوا حاضرا) [۷]

اینجا مال یتیم خوردی لذت بردی ، خدا می‌داند آن صورتی که در آن عالم از آن ، در جهنم می‌بینی و آن ذلتی که در آنجا نصیب توست چیست ؟ اینجا بدگفتی به مردم ، قلب مردم را سوزانیدی ، این سوزش قلب عباد خدا را خدا می‌داند چه عذابی دارد؛ وقتی که دیدی می‌فهمی چه عذابی خودت برای خودت تهیه کردی . وقتی غیبت کردی ، صورت ملکوتی او به تو رد می‌شود؛ با او محشوری و خواهی عذاب آن را چشید . اینها جهنم اعمال است که جهنم سهل و سرد و گوارا و مال کسانی است که اهل معصیت هستند؛ ولی برای اشخاصی که ملکه فاسده و رذیله باطله پیدا کردند، از قبیل ملکه طمع ، حرص ، جحود، حب مال و جاه و دنیا و سایر ملکات پست ، جهنمی است که نمی‌شود تصور کرد؛ صورتهایی است که در قلب من و تو خطور نمی‌کند که از باطن خود نفس ظهور می‌کند که اهل آن جهنم از عذاب آنها گریزان و به وحشت هستند.

گاهی این ملکات اسباب می‌شود که انسان را مخلد در جهنم می‌کند، زیرا ایمان را از انسان می‌گیرند؛ مثل حسد که در روایات صحیحه ماست که ایمان را حسد می‌خورد، همان طور که آتش هیزم را می‌خورد . [۸] و مثل حب دنیا و شرف و مال که در روایات صحیحه است که دو گرگ اگر در گله بی شبان رها شود، یکی از آنها در اول گله و یکی در آخرش ، زودتر آنها را هلاک نمی‌کنند از حب شرف و حب دنیا که دین مؤ من را از او می‌گیرد [۹]خدا نکند عاقبت معاصی منتهی بشود به ملکات و اخلاق ظلمانی زشت ، و آنها منتهی شود به رفتن ایمان و مردن انسان با حال کفر، که جهنم کافر و جهنم عقاید باطله از آن دو جهنم به مراتب سخت تر و سوزان تر و ظلمانی تر است .

ای عزیز، مراتب اشتداد غیر متناهی است . هر چه تو تصور کنی و تمام عقول تصور کنند شدت عذاب را، از آن شدیدتر هم ممکن است . اگر برهان حکما را ندیدی یا کشف اهل ریاضت را باور نداری ، تو که بحمدالله مؤ منی ، انبیا(صلوات الله علیهم ) را صادق می دانی ، تو که اخبار وارده در کتب معتبره ما را، که همه علمای امامیه قبول دارند، درست می دانی ، تو که ادعیه و مناجات وارده از ائمه معصومین (سلام الله علیهم ) را صحیح می دانی ، تو که مناجات مولای متقیان ، امیرالمؤ منین (سلام الله علیه ) را دیدی ، تو که مناجات سید الساجدین (سلام الله علیه ) را در دعای ابوحمزه دیدی ، قدری تاءمل کن در مضمون آنها؛ قدری تفکر نما در فقرات آنها . لازم نیست یک دعای طولانی را یک دفعه با عجله و شتاب بخوانی و تفکر در معانیش نکنی ، بنده و شما حال سید سجاد علیه السلام ، را نداریم که آن دعای مفصل را با حال بخوانیم ، شبی یک ربع آن را، یک ثلث آن را، با حال بخوان و تفکر کن در فقراتش شاید صاحب حال شوی . از همه گذشته ، قدری تفکر در قرآن کن ببین چه عذابی را وعده کرده که اهل جهنم از مالک می‌خواهند که آنها را بکشد؛ هیهات !که مرگ در کار نیست . ببین خدای تعالی می‌فرماید: یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله [۱۰] . آیا این چه حسرتی است که خدای تعالی با آن عظمت با این تعبیر ذکر می‌فرماید؟ تدبر کن در آیه شریفه قرآن ؛ بی تاءمل و تدبر از آن مگذر: یوم ترونها تذهل کل مرضعة عما اءرضعت و تضع کل ذات حمل حملها و تری الناس سکاری و ما هم بسکاری و لکن عذاب الله شدید[۱۱]

درست تفکر کن عزیزم ، قرآن نعوذ بالله کتاب قصه نیست ؛ شوخی با شما نمی‌کند؛ ببین چه می‌فرماید؟ این چه عذابی است که عزیزها را از یاد می‌برد، حامله را بی بار می‌کند . آیا چه عذابی است که خداوند تبارک و تعالی با آن عظمت او را وصف می‌کند به شدت و جای دیگر به عظمت . چیزی را که خدای تبارک و تعالی که عظمت او حد و حصر، و عزت و سلطنت او منتهی ندارد توصیف به شدت و عظمت کند آیا چه خواهد بود؟ خدا می‌داند عقل من و تو و فکر همه بشر از تصورش ‍ عاجز است . اگر مراجعه به اخبار و آثار اهل بیت عصمت و طهارت کنی و تاءمل در آنها نمایی ، می‌فهمی که قضیه عذاب آن عالم غیر از این عذابهایی است که فکر کردی . قیاس به عذاب این عالم کردن قیاس باطل غلطی است .

من برای تو یک حدیث شریف از شیخ جلیل القدر، صدوق طایفه ، نقل می‌کنم که بدانی مطلب چیست ، مصیبت چقدر است ؛ با اینکه این حدیث راجع به جهنم اعمال است که سردتر از همه جهنمهاست . اولا باید بدانی که شیخ صدوق ، که این حدیث از اوست ، کسی است که تمام علماء اعلام ، او را به جلالت قدر می‌شناسند . آن بزرگوار کسی است که به دعای امام علیه السلام متولد شده . آن کسی است که مورد لطف امام زمان (علیه السلام و عجل الله تعالی فرجه ) بوده ؛ و نویسنده به طریقهای عدیده از بزرگان علماء امامیه ( علیهم رضوان الله ) متصل به شیخ صدوق حدیث را نقل می‌کند، و مشایخ بین ما و صدوق همه از بزرگان و ثقات اصحابند. پس ‍ اگر از اهل ایمانی باید به این حدیث عقیده مند باشی ،روی الصدوق باسناده عن مولانا الصادق علیه السلام قال :

بینا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ذات یوم قاعدا اذ اءتاه جبرئیل علیه السلام و هو کئیب حزینا؟ فقال : یا محمد، فکیف لا اءکون کذلک و انما وضعت منافیخ جهنم الیوم . فقال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : و ما منافیخ جهنم یا جبرئیل ؟ فقال : ان الله تعالی اءمر بالنار فاءوقد علیها اءلف عام حتی احمرت ؛ ثم اءمر بها فاءوقد علیها اءلف عام حتی اسودت ، و هی سوداء مظلمة . فلوا اءن حلقة من السلسلة التی طولها سبعون ذراعا وضعت علی الدنیا، لذابت الدنیا من حرها؛ و لو اءن قطرة من الزقوم و الضریع قطرت فی شراب اءهل الدنیا، مات اءهل الدنیا من نتنها . قال : فبکی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و بکی جبرئیل ؛ فبعث الله الیهما ملکا، فقال : ان ربکما یقرئکما السلام و یقول : انی اءمنتکما من اءن تذنبا ذنبا اعذبکما علیه .

ای عزیز، امثال این حدیث شریف بسیار است ؛ و وجود جهنم و عذاب الیم آن از ضروریات جمیع ادیان و واضحات برهان است ؛ و اصحاب مکاشفه و ارباب قلوب در همین عالم نمونه آن را دیده‌اند . درست تدبر کن در مضمون این حدیث کمرشکن ، آیا اگر احتمال صحت هم بدهی ، نباید مثل دیوانه‌ها سر به بیابان بگذاری ؟ چه شده که ما اینقدر در خواب غفلت و جهالتیم ؟ آیا ملکی مثل رسول الله و جبرئیل بر ما نازل شده و ما را از عذاب خدا ایمن کرده ، با اینکه رسول خدا و اولیاء او تا آخر عمر هم از خوف خدا قرار و خواب و خوراک نداشتند. علی بن الحسین علیهم السلام امام معصوم ، گریه‌ها و زاریها و مناجات و عجز و ناله‌هایش دل را پاره پاره می‌کند . ما را چه شده که هیچ حیا نکرده در محضر ربوبیت اینقدر هتک حرمات و نوامیس الهی می‌کنیم ؟ای وای بر ما و بر غفلت ما!ای وای بر ما و بر شدت سکرات موت ما!ای وای بر حال ما در برزخ و سختیهای آن ، و در قیامت و ظلمتهای آن !ای وای بر حال ما در جهنم و عذاب و عقاب آن !

فصل ششم : معالجه مفاسد اخلاقیه

هان ای عزیز، از خواب بیدار شو . از غفلت تنبه پیدا کن و دامن همت به کمر زن ، و تا وقت است فرصت را غنیمت بشمار، و تا عمر باقی است و قوای تو تحت تصرف توست و جوانی بر قرار است و اخلاق فاسده بر تو غالب و ملکات رذیله بر تو چیره نگردیده ، چاره‌ای کن و دوایی برای رفع اخلاق فاسده و قبیحه پیدا کن و راهی برای اطفاء نائره شهوت و غضب پیدا نما.

بهترین علاجها که علماء اخلاق و اهل سلوک برای این مفاسد اخلاقی فرموده‌اند این است که هر یک از این ملکات زشت را که در خود می‌بینی ، در نظر بگیری و بر خلاف آن تا چندی مردانه قیام و اقدام کنی و همت بگماری بر خلاف نفس تا مدتی ، و بر ضد خواهش آن رذیله رفتار کنی و از خدای تعالی در هر حال توفیق طلب کنی که اعانت کند در این مجاهده ، مسلما بعد از مدت قلیلی آن خلق زشت رفع شده و شیطان و جندش از این سنگر فرار کرده جنود رحمانی به جای آنها برقرار می‌شود.

مثلا یکی از ذمایم اخلاق ، که اسباب هلاکت انسان و موجب فشار قبر است و انسان را در دو دنیا معذب دارد، بد خلقی با اهل خانه یا همسایگان یا هم شغلها یا اهل بازار و محله است ، که این زاییده غضب و شهوت است . اگر انسان مجاهد مدتی درصدد برآید که هر وقت ناملایمی پیش آمد می‌کند برای او و آتش غضب شعله ور می‌شود و بنای سوزاندن باطن را می‌گذارد و دعوت می‌کند او را بر ناسزا گفتن و بدگویی کردن ، بر خلاف نفس اقدام کرده عاقبت بد و نتیجه زشت این خلق را یاد بیاورد در عوض ملایمت به خرج بدهد و در باطن شیطان را لعن کند و به خدا از او پناه ببرد، بعد از چند مرتبه تکرار آن خلق بکلی عوض شده و خلق نیکو در باطن مملکت منزل می‌کند . ولی اگر مطابق میل نفس رفتار کنید، اولا در همین عالم ممکن است شما را نیست و نابود کند . پناه می‌برم به خدای تعالی از غضب که می‌شود در یک آن انسان را هلاک کند؛ خدای نخواسته موجب قتل نفسی بشود . ممکن است انسان در حال غضب به نوامیس الهیه ناسزا بگوید؛ چنانکه دیدیم مردم را در حال غضب که رده گفتند و مرتد شدند . یا اگر خدای نخواسته اهل جدال و مراء در مباحثه علمیه هستی کما اینکه بعضی از ما طلبه‌ها گرفتار این سریره زشت هستیم مدتی بر خلاف نفس ‍ اقدام کن . در مجالس رسمی که مشحون به علما و عوام است مباحثه که پیش آمد کرد دیدی طرف صحیح می‌گوید، معترف به اشتباه خودت بشو و تصدیق آن طرف بکن . امید است در اندک زمانی رفع این رذیله شود . خدا نکند که حرف بعضی از اهل علم و مدعی مکاشفه درست باشد، می‌گوید: برای من در یکی از مکاشفات کشف شد که تخاصم اهل نار، که خدای تعالی اطلاع می‌دهد، مجادله اهل علم و حدیث است . انسان اگر احتمال صحبت هم بدهد، باید خیلی درصدد رفع این خصلت باشد . روی عن عدة من الاءصحاب اءنهم قالوا:

خرج علینا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یوما و نحن نتماری فی شی ء من اءمر الدین . فغضب غضبا شدیدا لم یغضب مثله . ثم قال : انما هلک من کان قبلکم بهذا، ذروا المراء، فان المؤ من لا یماری ؛ ذروا المراء فان المماری قد تمت خسارته ؛ ذروا المراء، فان المماری لا اءشفع له یوم القیامة ؛ ذروا المراء فانی زعیم بثلاث اءبیات فی الجنة فی ریاضها و اءوسطها و اءعلاها لمن ترک المراء و هو صادق ؛ ذروا المراء، فان اءول ما نهانی عنه ربی بعد عبادة الاءوثان المراء [۱۲] احادیث در این باب بسیار است . چقدر زشت است که انسان به واسطه یک مغالبه جزئی ، که هیچ ثمری و اثری ندارد، از شفاعت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم محروم بماند؛ و مذاکره علم را ، که افضل عبادات و طاعات است اگر با قصد صحیح باشد، به صورت اعظم معاصی در آورد و تالی عبادت اوثانش کند .

به هر حال ، انسان باید یک یک اخلاق قبیحه فاسده را در نظر گرفته به واسطه خلاف نفس از مملکت روح خود بیرون کند . وقتی غاصب بیرون رفت ، صاحب خانه خودش می‌آید؛ محتاج به زحمت دیگری نیست .

چون که مجاهده نفس در این مقام به اتمام رسید و انسان موفق شد که جنود ابلیس را از این مملکت خارج کند و مملکتش را سکنای ملائکة الله و معبد عبادالله الصالحین قرار داد، کار سلوک الی الله آسان و راه مستقیم انسانیت روشن می‌گردد، و ابواب برکات و جنات به روی او مفتوح ، و ابواب جهنم و درکات به روی او بسته می‌گردد، و خدای تبارک و تعالی به نظر لطف و مرحمت به او نظر می‌کند و در سلک اهل ایمان منخرط می‌شود و از اهل سعادت و اصحاب یمین می‌شود و راهی از باب معارف الهیه بر او باز می‌شود و خدای تبارک و تعالی در آن راه پرخطر از او دستگیری می‌فرماید .

الحدیث الثانی : ریا

قال اءبو عبدالله علیه السلام :

کل ریاء شرک انه من عمل للناس کان ثوابه علی الناس . و من عمل لله کان ثوابه علی الله . [۱۳] ریا عبارت از نشان دادن و وانمود کردن چیزی از اعمال حسنه یا خصال پسندیده یا عقاید حقه است به مردم ، برای منزلت پیدا کردن در قلوب آنها و اشتهار پیدا کردن پیش آنها بخوبی و صحت و امانت و دیانت بدون قصد صحیح الهی . و آن تحقق پیدا می‌کند در چند مقام :

مقام اول و آن دارای دو درجه است

اول آن که اظهار عقاید حقه و معارف الهیه کند برای اینکه اشتهار به دیانت پیدا کند و منزلت در قلوب پیدا نماید . مثل اینکه بگوید: من کسی را جز خداوند مؤ ثر در وجود نمی‌دانم . یا اینکه : من به غیر خدا توکل به کسی ندارم . یا بالکنایه و اشاره خود را معرفی کند به عقاید حقه . و این طور دوم رایجتر است . مثلا صحبت توکل یا رضای به قضای الهی پیش آمد می‌کند، شخص مرائی با یک آه یا یک سر تکان دادن خود در سلک آن جمعیت محسوب می‌دارد .

درجه دوم آنکه عقاید باطله‌ای را از خود دور و نفس را از آن تزکیه کند به قصد جاه و منزلت در قلوب ، چه به صراحت لهجه باشد یا به اشاره و کنایه .

مقام دوم و در آن نیز دو مرتبه است :

یکی آنکه اظهار خصال حمیده و ملکات فاضله نماید .

و یکی تبری از مقابلات آنها و تزکیه نفس کند بدان غرض که معلوم شد .

مقام سوم که ریای معروف پیش فقها (رضوان الله علیهم ) است ، دارای همین دو درجه است :

یکی آنکه اتیان به عمل و عبادت شرعی یا راجحات عقلی نماید به قصد ارائه به مردم و جلب قلوب ؛ چه آنکه ذات عمل را به قصد ریا کند، یا کیفیت ، یا شرط یا جزء آن را، به طوری که در کتب فقهیه متعرض اند .

دیگر آن که ترک عملی کند به همان مقصود .

مقام اول ریا در عقاید

فصل اول : حقیقت و خطر ریا در عقاید

ریا در اصول عقاید و معارف الهیه از جمیع اقسام ریاها سخت تر و عاقبتش ‍ از همه بدتر و ظلمتش از تمام ریاها بیشتر و بالاتر است . صاحب این ریا اگر در واقع معتقد به آن امری ارائه می‌دهد نباشد، از جمله منافقین است که مخلد در نار و هلاک ابدی برای اوست ، و عذابش اشد عذابهاست . و اگر معتقد باشد ولی برای اینکه در قلوب مردم رتبه و منزلت پیدا کند اظهار می‌کند، این شخص گرچه منافق نیست ولی این ریا باعث می‌شود که نور ایمان از قلب او برود، و ظلمت کفر به جای آن در قلب وارد شود؛ زیرا این شخص گرچه در اول امر مشرک است به شرک خفی . زیرا معارف الهیه و عقاید حقه را که خالص باید باشد برای خدا، و صاحب آن ذات مقدس ‍ حضرت حق است به مردم تحویل داده و غیر را در آن شرکت داده و شیطان را در آن متصرف نموده و این عمل قلبی برای خدا نبوده و لکن این فجیعه موبقه و این سریره مظلمه و این ملکه خبیثه کار انسان را منجر می‌کند به اینکه خانه قلب مختص به غیر خدا شود، و کم کم ظلمت این رذیله اسباب می‌شود که انسان بی ایمان از دنیا برود؛ و این ایمان خیالی که دارد صورت بی معنی و جسد بی روح است و مورد قبول خدای تعالی نشود . کما اینکه اشاره به این فرموده در حدیثی که کافی شریف از علی بن سالم نقل می‌کند: سمعت اءبا عبدالله علیه السلام یقول قال الله عزوجل : اءنا خیر شریک من اءشرک معی غیری فی عمل عمله ، لم اءقبله الا ما کان لی خالصا [۱۴]

معلوم است اعمال قلبیه در صورت خالص نبودن مورد توجه حق تعالی واقع نشود، و او را نپذیرد و به شریک دیگر واگذار فرماید که آن شخصی است که برای نشان دادن به او عمل می‌شود؛ پس اعمال قلبیه مختص به آن شخص ، و از حد شرک بیرون رفته به کفر محض وارد می‌شود . بلکه می‌توان گفت این شخص نیز از جمله منافقین است : همان طور که شرکش خفی است ، نفاقش نیز خفی است . بیچاره گمان کرده مؤ من است ولی مشرک است در اول امر، و در نتیجه منافق است ، و عذاب منافقین را باید بچشد. و وای به حال کسی که کارش به نفاق منجر شود.

فصل دوم : علم غیر از ایمان است

ایمان غیر از علم به خدا و وحدت ، و سایر صفات کمالیه ثبوتیه و جلالیه و سلبیه ، و علم به ملائکه و رسل و کتب و یوم قیامت است . چه بسا کسی دارای این علم باشد و مؤ من نباشد: شیطان عالم به تمام این مراتب به قدر من و شما هست و کافر است . بلکه ایمان یک عمل قلبی است که تا آن نباشد ایمان نیست . باید کسی که از روی برهان عقلی یا ضرورت ادیان چیزی را علم پیدا کرد، به قلب خود نیز تسلیم آنها شود؛ و عمل قلبی را، که یک نحو تسلیم و خضوعی و یک طور تقبل و زیر بار رفتن است ، انجام دهد تا مؤ من گردد . و کمال اینان اطمینان است . نور ایمان که قوی شد، دنبالش اطمینان در قلب حاصل می‌شود . و تمام اینها غیر از علم است . ممکن است عقل شما به برهان چیزی را ادراک کند، ولی قلب تسلیم نشده باشد و علم بی فایده گردد . مثلا شما به عقل خود ادراک کردید که مرده نمی‌تواند به کسی ضرر بزند و تمام مرده‌های عالم به قدر مگس حس و حرکت ندارند و تمام قوای جسمانی و نفسانی از او مفارقت کرده ، ولی چون این مطلب را قلب قبول نکرده و تسلیم عقل نشده شما نمی‌توانید با مرده شب تاریک به سر برید . ولی اگر قلب تسلیم عقل شد و این حکم را از او قبول کرد، هیچ این کار برای شما اشکالی ندارد . چنانکه بعد از چند مرتبه اقدام قلب تسلیم شده دیگر باکی از مرده نمی‌کند .

پس ، معلوم شد که تسلیم ، که حظ قلب است ، غیر از علم است ، که حظ عقل است . ممکن است انسان به برهان عقلی اثبات صانع تعالی و توحید او و یوم معاد و دیگر از عقاید حقه نماید، ولی این عقاید را ایمان نگویند و او را مؤ من حساب نکنند؛ و در جمله کفار یا منافقین یا مشرکین باشد . منتها امروز چشم دل شما بسته است و بصیرت ملکوتی ندارید، این چشم ملکی ادراک نمی‌کند؛ وقتی کشف سریره شد و سلطنت حقه الهیه بروز کرد و طبیعت خراب شد و حقیقت به پا گردید، ملتفت می‌شوید مؤ من به خدا نبودید، و این حکم عقل به ایمان مربوط نبود . تا لا اله الا الله با قلم عقل بر لوح صافی قلب نگاشته نشود، انسان مؤ من به وحدت خدا نیست . و وقتی این کلمه طیبه الهیه در قلب وارد شد سلطنت قلب با خود حق تعالی می‌شود، و دیگر انسان کس دیگر را مؤ ثر در مملکت حق نمی‌داند و از کسی دیگر متوقع جاه و جلال نیست و منزلت و شهرت را پیش دیگران طالب نمی‌شود؛ پس قلب ریاکار و سالوس نمی‌شود . پس ، اگر در قلب ریا دیدید، بدانید قلب شما تسلیم عقل نشده و ایمان در دل شما نورافکن نگردیده ، و دیگری را اله و مؤ ثر عالم می‌دانید نه حق تعالی را، و شما در زمره منافقین یا مشرکین یا کفارید .

فصل سوم : وخامت امر ریا

هان ،ای شخص مرائی که عقاید حقه و معارف الهیه را به دست دشمن خدای تعالی ، که شیطان است ، سپردی و مختصات حق تعالی را به دیگران دادی ، و آن انواری که روشنی بخش روح و قلب و سرمایه نجات و سعادت ابدی و سرچشمه لقاء الهی و بذر جوار محبوب است مبدل به ظلمات موحشه و شقاوت و هلاکت ابدی و سرمایه بعد از ساحت قدس محبوب و دوری از لقاء حضرت حق تعالی کردی ، مهیا باش برای ظلمتهایی که نور در دنبال ندارند و تنگنایی که گشایشی ندارد و امراضی که شفاپذیر نیست : مردنی که حیات ندارد . آتشی که از باطن قلب ظهور کند و ملکوت نفس و ملک بدن را بسوزاند چنان سوزاندنی که خطور در قلب من و تو نکرده ؛ چنانکه خدای تعالی خبر می‌دهد در کتاب منزل خود در آیه شریفه نار الله الموقدةَ التی تطلع علی الاءفئده [۱۵] . از وصف آتشی که (آتش ‍ خدا) استیلای بر قلوب پیدا می‌کند و قلوب را می‌سوزاند . هیچ آتشی قلب را سوزان نیست جز آتش الهی . اگر فطرت توحید از دست رفت ، که فطرة الله است ، و به جای آن شرک و کفر جایگزین شد، دیگر شفاعت شافعین نصیب انسان نشود؛ و انسان مخلد در عذاب است آن هم چه عذابی ؟ عذابی که از قهر الهی و غیرت ربوبی بروز کند .

پس ای عزیز، برای یک خیال باطن ، یک محبوبیت جزئی بندگان ضعیف ، یک توجه قلبی مردم بیچاره ، خود را مورد سخط و غضب الهی قرار مده ؛ و مفروش آن محبتهای الهی ، آن کرامتهای غیر متناهی ، آن الطاف و مراحم ربوبیت را به یک محبوبیت پیش خلق که مورد هیچ اثری نیست و از او هیچ ثمری نبری جز ندامت و حسرت . وقتی دستت از این عالم کوتاه شد، که عالم کسب است ، و عملت منقطع گردید، دیگر پشیمانی نتیجه ندارد و رجوع بی فایده است .

فصل چهارم : قلع ماده ریا

ما در اینجا تذکر می‌دهیم به چیزی که امید است برای این مرض قلبی مؤ ثر افتد در این مقام و مقامات دیگر . و آن چیزی است که مطابق برهان و مکاشفه و عیان و اخبار معصومین و کتاب خداست ، و عقل شما هم تصدیق دارد . و آن این که خدای تبارک و تعالی به واسطه احاطه قدرتش در جمیع موجودات و بسط سلطنتش در تمام کائنات و احاطه قیومیش به کافه ممکنات ، تمام قلوب بندگان در تحت تصرف او و به ید قدرت و در قبضه سلطنت اوست ، و کس دیگر را در قلوب بندگان بدون اذن قیومی و اجازه تکوینی او تصرفی نیست ؛ خود صاحبان قلب نیز بی اذن و تصرف حق تعالی تصرف در قلوب خود ندارند و بدین معنی اشارة و کنایة و صراحة در قرآن [۱۶] و اخبار [۱۷] اهل بیت علیهم السلام اخبار شده است . پس خدای تبارک و تعالی صاحب قلب و متصرف در اوست ، و شما که بنده ضعیف عاجز هستید نمی‌توانید تصرف در قلوب کنید بی تصرف حق ، بلکه اراده او قاهر است بر اراده شما و همه موجودات ؛ پس ریا و سالوس شما اگر برای جلب قلوب عباد است و جانب دلها نگاه داشتن و منزلت و قدر در قلوب پیدا کردن و اشتهار بخوبی یافتن است ، این از تصرف شما بکلی خارج و در تحت تصرف حق است . خداوند قلوب و صاحب دلها به هر کس ‍ می‌خواهد قلوب را متوجه می‌فرماید . بلکه ممکن است شما نتیجه عکس ‍ بگیرید . دیدیم و شنیدیم اشخاص سالوس دو رو که قلوب آنها پاک نبود آخر کار رسوا شدند و آنچه می‌خواستند نتیجه بگیرند به عکس اتفاق افتاد؛ چنانکه به همین معنی اشاره فرموده در حدیث شریف کافی ، عن اءبی عبدالله علیه السلام فی قول الله عزوجل : (فمن کان یرجوا لقاء به فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه اءحدا [۱۸]،

قال علیه السلام :

الرجل یعمل شیئا من الثواب لا یطلب به وجه الله ، انما یطلب تزکیة الناس ، یشتهی اءن یسمع به الناس ، فهذا الذی اءشرک بعبادة ربه ، ثم قال : ما من عبد اءسر خیرا فذهبت الاءیام اءبدا حتی یظهر الله له خیرا؛ و ما من عبد یسر شرا؟ فذهبت الاءیام اءبدا حتی یظهر الله له شرا . [۱۹]

پس ای عزیز، نام نیک را از خداوند بخواه . قلوب مردم را از صاحب قلب خواهش کن با تو باشد . تو کار را برای خدا بکن ، خداوند علاوه بر کرامتهای اخروی و نعمتهای آن عالم در همین عالم هم به تو کرامتها می‌کند؛ تو را محبوب می‌نماید؛ موقعیت تو را در قلوب زیاد می‌کند . ولی اگر بتوانی با مجاهده و زحمت قلب خود را از این حب هم بکلی خالص نما؛ باطن را صفا ده تا عمل از این جهت خالص شود و قلب متوجه حق گردد؛ روح بی آلایش شود؛ کدورت نفس برطرف گردد . حب و بغض مردم ضعیف ، شهرت و اسم نزد بندگان ناچیز، چه فایده‌ای دارد . فرضا فایده داشته باشد، فایده ناچیز جزئی چند روزه است . ممکن است این حب عاقبت کار انسان را به ریا برساند و خدای نخواسته آدم را مشرک و منافق و کافر کند؛ اگر در این عالم رسوا نشود، در آن عالم در محضر عدل ربوبی پیش بندگان صالح خدا و انبیاء عظام او و ملائکه مقربین رسوا شود . رسوایی آن روز را نمی دانی چه رسوایی است . سرشکسته در آن محضر را خدا می‌داند چه ظلمتها دنبال دارد . آن روز است که به فرموده حق تعالی کافر می‌گوید: ای کاش خاک بودم . [۲۰] و دیگر فایده ندارد .ای بیچاره ، تو به واسطه یک محبت جزئی ، یک شهرت بی فایده پیش بندگان ، از آن کرامتها گذشتی ؛ رضای خدا را از دست دادی ؛ خود را مورد غضب خدای تعالی نمودی . اعمالی را که باید به آنها درا کرامت تهیه کنی ، زندگانی ابدی و فرحناکی همیشگی فراهم کنی و به واسطه آنها در اعلی علیین بهشت قرارگیری ، مبدل کردی به ظلمات شرک و نفاق ؛ و برای خود حسرت و ندامت و عذابهای شدید تهیه نمودی ، و خود را سجینی نمودی ؛ چنانکه پیغمبر فرمود که : همانا فرشته بالا می‌برد کار بنده را با فرحناکی . پس چون کارهای نیکوی او را بالا برد، خدای عزوجل می‌فرماید: قرار بدهید این اعمال را در سجین . همانا این شخص در این اعمال فقط مرا نخواسته است . [۲۱]

من و تو با این حال نمی‌توانیم سجین را تصور کنیم ، و دیوان عمل فجار را بفهمیم ، و صورت این اعمال را که در سجین است ببینیم . یک وقت حقیقت امر را می‌بینیم که دیگر دستمان کوتاه است و چاره منقطع .ای عزیز، بیدار شو و غفلت و مستی را از خود دور کن ؛ و در میزان عقل بسنج اعمال خود را قبل از آنکه در آن عالم میزان کنند؛ و حساب خود را بکش قبل از آنکه از تو حساب کشند . و آینه دل را از شرک و نفاق و دورویی پاک کن ؛ و مگذار زنگار شرک و کفر او را طوری بگیرد که به آتشهای آن عالم پاک نگردد؛ نگذار نور فطرت مبدل به ظلمت کفر شود؛ نگذار فطرت الله التی فطر الناس علیها [۲۲]ضایع گردد . اینقدر خیانت مکن بر این امانت الهی !پاک کن آینه قلب را تا نور جمال حق در او جلوه کند، و تو را از عالم و هر چه در اوست بی نیاز کند؛ و آتش محبت الهی در قلب افروخته شده تمام محبتها را بسوزاند که همه عالم را به یک لحظه آن ندهی ، و چنان لذتی ببری از یاد خدا و ذکر آن که تمام لذات حیوانی را بازیچه بدانی . اگر اهل این مقام هم نیستی و این معانی در نظرت عجیب می‌آید، نعمتهای الهی را در عالم دیگر که قرآن مجید و اخبار معصومین از آنها اطلاع داده‌اند، از دست مده ؛ به واسطه جلب قلوب مخلوق برای شهرت چند روزه موهوم ، آن همه ثوابها را ضایع مکن ؛ از آن همه کرامات خود را محروم کن ؛ سعادت ابدی را به شقاوت همیشگی مفروش .

فصل پنجم : دعوت به اخلاص

مالک الملوک حقیقی و ولی نعمت واقعی ، که این همه کرامات به ما کرده و این همه تهیه‌ها برای ما دیده از قبل از آمدن ما در این عالم ، از غذای لطیف دارای مواد صالحه مناسبه با معده ضعیف ما و مربی و خدمتگزار با حب جبلی ذاتی که خدمتش بی منت باشد و محیط و هوای مناسب و سایر نعم و آلاء ظاهره و باطنه ، و این همه تهیه‌ها دیده در عالم آخرت و برزخ برای ما قبل از رفتن در آنجا، و از ما خواسته است که این قلب را برای من یا برای کرامت من خالص کن تا برای خودت نتیجه دهد، خودت فایده ببری ، باز ما گوش ندهیم و نافرمانی کنیم و بر خلاف رضای او قدم می‌زنیم ، چه ظلم بزرگی کردیم و با چه مالک الملوکی ستیزه نمودیم که نتیجه اش ظلم به خود ماست و به سلطنت او لطمه‌ای وارد نمی‌شود . از تحت سلطنت و سلطه او خارج نمی‌شویم ، مشرک باشیم یا موحد فرقی او نکند؛ عارف بالله یا متقی زکی النفس باشیم برای خود هستیم ؛ کافر و مشرک باشیم به خود ضرر زدیم : (فان الله غنی عن العالمین ) [۲۳] . احتیاجی به عبادت ما، به اخلاص ‍ ما، به بندگی ما، ندارد؛ نافرمانی و شرک و دورویی ما به مملکت او لطمه‌ای وارد نمی‌کند . لکن چون ارحم الراحمین است ، رحمت واسعه و حکمت بالغه اش اقتضا می‌کند که طرق هدایت و راه خیر و شر و زشت و زیبا را به ما بنمایاند، و پرتگاه‌های راه انسانیت و لغزشگاه‌های طریق سعادت را به ما ارائه دهد . خدای تعالی در این هدایت و راهنمایی ، بلکه در این عبادتها و اخلاصها و بندگیها، بر ما منتهای عظیم جسیم دارد که تا چشم بصیرت و دیده برزخی اقع بین باز نشود نمی‌توانیم بفهمیم . و مادامی که در این عالم تنگ و تاریک و ظلمتکده طبیعت هستیم و دچار سلسله‌های زمان و حبس تاریک امتداد مکانیم ، ادراک منتهای بزرگ خدا را نمی‌کنیم ،و نعمتهای خداوند را در همین اخلاص و عبادت و در آن راهنمایی و هدایت تصور نمی‌نماییم .

مبادا گمان کنی که ما منت داریم بر انبیاء یا اولیاء مکرم خدا، یا بر علماء امت ، که راهنمای سعادت و خلاصی ما هستند و ما را از جهل و ظلمت و بدبختی نجات دادند و به عالم نور و سرور و بهجت و عظمت دعوت کردند، و آن همه تحمل مشقتها و زحمتها نمودند و می‌کنند برای تربیت ما و برای نجات ما از آن ظلمتهایی که لازمه اعتقادات باطله و جهلهای مرکب است ، و از آن فشارها و عذابهایی که صورت ملکات و اخلاق رذیله است ، و از آن صورتهای موحشه مدهشه که ملکوت اعمال و افعال قبیحه ماست ، و برای رسیدن ما به آن نورها و بهجتها و سرورها و راحتی و خوشیها و حور و قصور که نمی‌توانیم تصور آنها را بکنیم . و این عالم ملک با همه عظمت که دارد تنگتر از آن است که یکی از حله‌های بهشتی را در او بیاورند، و این چشمهای ما طاقت دیدن یک تار موی حور العین را ندارد، که تمام اینها صورت ملکوتی آن عقاید و اخلاق و اعمالی است که انبیاء عظام ، خصوصا خاتم پیغمبران (صلی الله علیه و آله و علیهم )، آنها را به وحی الهی درک فرموده و دیده و شنیده و ما را بدانها دعوت فرموده‌اند . و ما بیچاره‌ها مثل اطفالی که از حکم عقلا سرپیچند، بلکه عقلا را تخطئه می‌کنند، همیشه با آنها در مقام ستیزه و جنگ و جدال بر آمدیم ؛ و آن نفوس زکیه مطمئنه و ارواح طیبه طاهره به واسطه شفقت و رحمتی که بر بندگان خدا داشتند هیچ گاه از دعوت خویش به واسطه نادانی ما کوتاهی نفرمودند و ما را به سوی بهشت و سعادت کشیدند، بدون اینکه اجر و مزدی از ما بخواهند . آن وقت هم که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منحصر می‌کنند اجر خود را به مودت ذوی القربی [۲۴] ، صورت این مودت و محبت در عالم دیگر برای ما شاید از همه صور نورانی تر باشد . آن هم برای خود ماست و رسیدن ما به سعادت و رحمت . پس مزد رسالت عاید خود ما شد و ما از آن بهره مند گردیدیم ؛ ما بیچاره‌ها چه منتی بر آنها داریم ؛ اخلاص و ارادت ما برای آنها چه نفعی دارد؛ شما و ما بر علماء امت چه منتی داریم ؟ از آن شخص مساءله گو گرفته تا آن نبی مکرم ، تا ذات مقدس حق (جل جلاله ) هر کس به مرتبه و مقام خود که راه هدایت را به ما نشان می‌دهند، بر ما منتها دارند که جزای آنها را در این عالم نمی‌توانیم بدهیم ؛ این عالم لایق جزای آنها نیست : فلله و لرسوله و لاءولیائه المنة . چنانکه خدای تعالی می‌فرماید قل لا تمنوا علی اسلامکم بل الله یمن علیکم اءن هدیکم للایمان ان کنتم صادقینَ ان الله یعلم غیب السموات و الاءرض و الله بصیر بما تعملون [۲۵]

پس ، اگر ما صادق باشیم در دعوی ایمان ، خداوند در همین ایمان هم بر ما منت دارد خداوند بصیر به عالم غیب است و می‌داند صور اعمال ما و صورت ایمان و اسلام ما در عالم غیب چیست . ما بیچاره‌ها چون اطلاع از حقیقت نداریم ، از مساءله گو کسب علم می‌کنیم و به او منت می‌گذاریم ، تقلید عالم می‌کنیم ، منت می‌گذاریم ؛ نماز جماعت به عالم می‌خوانیم ، به او منت می‌گذاریم ؛ با اینکه آنها بر ما منت دارند و خود ما خبر نداریم . بلکه این منتها اعمال ما را واژگون می‌نماید و در سجین کشیده آنها را به باد فنا می‌دهد .

مقام دوم : ریا در اخلاق و ملکات باطنی

فصل اول : میزان در ریاضتهای حقانی و نفسانی

ریا در این مقام گرچه به شدت مقام اول نیست ، ولی بعد از تنبه به یک مطلب ممکن است کار مرائی در این مقام نیز منجر شود به جایی که در نتیجه با مرائی در آن مقام یکی گردد .

ما در شرح حدیث سابق بیان کردیم که برای انسان در عالم ملکوت صورتهایی ممکن است باشد غیر از صورت انسانی ؛ و آن صورتها تابع ملکوت نفس و ملکات آن است . اگر شما دارای ملکات فاضله انسانیه باشید، در وقتی آن ملکات صورت شما را انسانی می‌کند که با آن ملکات بدون اینکه از طریق اعتدال خارج شده باشند محشور گردید . بلکه ملکات در صورتی فاضله است که نفس اماره در آن تصرف نکند و در تشکیل آن قدم نفس دخیل نباشد . بلک شیخ استاد ما (دام ظله )، می‌فرمودند: میزان در ریاضت باطل و ریاضت شرعی صحیح قدم نفس و قدم حق است . اگر سالک به قدم نفس حرکت کرد و ریاضت او برای پیدایش قوای نفس و قدرت و سلطنت آن باشد، ریاضت باطل و سلوک آن منجر به سوء عاقبت می‌باشد . و دعوی‌های باطله نوعا از همین اشخاص بروز می‌کند . و اگر سالک به قدم حق سلوک کرد و خداجو شد، ریاضت او حق و شرعی است ؛ و حق تعالی از او دستگیری می‌کند به نص آیه شریفه که می‌فرماید: و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا [۲۶] .

پس کارش به سعادت منجر شده ، خودی از او افتد و خودنمایی از او دور گردد . و معلوم است که اخلاق حسنه خود و ملکات فاضله نفس را به چشم مردم بکشد و ارائه به مردم بدهد، قدمش قدم نفس است ؛ و خودبین و خودخواه و خودپرست است ؛ و با خودبینی ، خداخواهی و خدابینی خیالی است خام و امری است باطل و محال . مادامی که مملکت وجود شما از حب نفس و حب جاه و جلال و شهرت و ریاست به بندگان خدا پر است ، نمی‌توان ملکات شما را ملکات فاضله دانست و اخلاق شما را اخلاق الهی شمرد. کارکن در مملکت شما شیطان است ؛ و ملکوت و باطن شما صورت انسان نیست . و پس از گشودن چشم برزخ ملکوتی خود را به صورت غیر انسان ، مثل یکی از شیاطین مثلا، می‌بیند . و حصول معارف الهیه و توحید صحیح برای همچو قلبی که منزلگاه شیطان است محال است . و تا ملکوت شما ملکوت انسانی نباشد و قلب شما از این اعوجاجها و خودخواهیها پاک نباشد، منزل حق تعالی نباشد. در حدیث قدسی است که می‌فرماید: لا یستعنی اءرضی و لا سمائی ، بل یسعنی قلب عبدی المؤ من [۲۷] . هیچ موجودی آینه جمال محبوب نیست ، مگر قلب مؤ من . متصرف در قلب مؤ من حق است نه نفس . کارکن در وجود او محبوب است ، قلب مؤ من خودسر نیست ؛ هرزه گرد نیست : قلب المؤ من بین اصبغی الرحمن ، یقلبه کیف یشاء [۲۸] . دست حق در مملکت قلب او متصرف است ؛ تقلیب و تقلب قلب او با خود حق تعالی است .ای بیچاره ، تو که عابد نفسی و متصرف در قلب تو شیطان و جهل است و دست تصرف حق را از قلب خود منقطع کردی ، چه ایمانی داری که مورد تجلی حق و سلطنت مطلق گردی ؟ پس ، بدان تا بدین حال هستی و این رذیله خودنمایی در توست ، تو کافر بالله هستی و در سلک منافقین محسوب می‌شوی ؛ گرچه به خیال خود مسلمی و مؤ من به خدایی .

فصل دوم : ستار و غیور بودن خداوند

پس ای عزیز، بیدار شو و پنبه غفلت را از گوش برون کن و خواب غفلت را بر چشم خود حرام نما؛ و بدان که تو را خدای تعالی برای خود آفریده ؛ چنانکه در حدیث قدسی می‌فرماید: یابن آدم خلقت الاءشیاء لاءجلک و خلقتک لاءجلی [۲۹] . و قلب تو را منزلگاه خود قرار داده ، تو و قلب تو یکی از نوامیس الهیه هستید؛ حق تعالی غیور است نسبت به ناموس خود؛ اینقدر پرده دری مکن به ناموس حق تعالی ؛ دست درازی را روا مدار . بترس ‍ از غیرت حق تعالی که تو را در این عالم همچنان رسوا کند که هر چه خواهی اصلاح کنی نتوانی . تو در ملکوت خود در حضور حضرات ملائکه و انبیاء عظام پرده ناموس الهی را پاره کنی ، و اخلاق فاضله را، که به واسطه آنها اولیا تشبه به حق پیدا می‌کنند، تسلیم غیر حق می‌کنی و قلب خود را به دشمن حق می‌دهی و شرک می‌ورزی و در باطن ملکوت خود؛ بترس از آنکه حق تعالی علاوه بر آنکه ناموس ملکوت تو را پاره کند و تو را پیش ‍ انبیاء عظام و ملائکه مقربین مفتضح و رسوا کند، در همین عالم تو را مفتضح کند و مبتلا کند به فضیحتی که جبران ناپذیر نباشد و پاره شدن عصمتی که وصله بردار نباشد . حق تعالی ستاراست ، ولی غیور هم هست ؛ اءرحم الراحمین است ، ولی اءشد المعاقبین هم هست . ستر می‌فرماید تا وقتی از حد نگذرد ممکن است خدای نخواسته این کار بزرگ و این رسوایی ناهنجار غیرت را بر ستر غلبه دهد پس قدری به خود آی و رجوع به خدا کن و بازگشت به سوی او نما، که خدای تعالی رحیم است و پی بهانه می‌گردد برای رحمت .

اگر رجوع کردی ، به غفران خود ستر می‌فرماید عیوب گذشته را و نمی‌گذارد کسی بر آن مطلع شود، و تو را صاحب فضیلت می‌کند و اخلاق کریمه را در تو جلوه می‌دهد، و تو را مرآت صفات خود می‌فرماید و اراده تو را در آن عالم کارکن می‌فرماید، چنانکه اراده خود او در همه عوالم نافذ است ؛ چنانکه در حدیثی منقول است که وقتی که اهل بهشت قرار گرفتند، نامه‌ای از جانب حق تعالی برای آنها می‌آید که مضمونش این است : از جانب زنده پاینده‌ای که نمی‌میرد به سوی زنده پاینده‌ای که نمی‌میرد . من هر چه را می‌خواهم موجود شود به او می‌گویم باش ، پس موجود می‌شود؛ تو را هم امروز قرار دادم که هر چه را می‌خواهی بشود امر کن ، می‌شود [۳۰]

تو خودخواهی اینقدر نداشته باش ، تو اراده خود را تسلیم حق کن ، ذات مقدس هم تو را مظهر اراده خود می‌فرماید؛ تو را متصرف در امور خود قرار می‌دهد؛ مملکت ایجاد را در آخرت در تحت قدرت تو قرار می‌دهد . و این غیر تفویض محال باطل است ؛ چنانکه در محل خود معلوم است .

هان ای عزیز، تو خود دانی ، می‌خواهی این را بپذیر یا آن را، که خدای تعالی بی نیاز است از ما و همه مخلوقات و اخلاص ما و همه موجودات عالم .

مقام سوم : ریا در اعمال

فصل اول : تصرف شیطان در عبادات

ریا در این مقام از مقامات دیگر بیشتر و شایعتر است ؛ زیرا ما مردم نوعا اهل آن دو مقام نیستیم . از همین جهت ، شیطان از آن طریق وارد بر ما نمی‌شود . ولی چون عمده مردم متعبد اهل مناسک و عبادات صوری هستند، شیطان در این مقام بیشتر تصرف می‌کند و مکاید نفس در این مرحله بیشتر است . و به عبارت دیگر، چون نوع مردم دارای بهشت جسمانی اعمالی هستند، و از طریق اعمال حسنه و ترک اعمال سیئه دارای مقامات اخروی می‌شوند، شیطان از همین راه وارد شده ، ریشه ریا و سالوس را در اعمال آنها آبیاری می‌کند تا شاخ و برگ پیدا کرده ، حسنات آنها را مبدل به سیئات کرده ، آنها را از طریق مناسک و عبادات وارد جهنم درکات می‌کند؛ و چیزهایی را که با آن می‌خواهند تهیه تعمیر آخرت کنند اسباب تخریب آن می‌نماید؛ و چیزی که از علیین است کاری می‌کند که به امر حق تعالی ملائکه در سجین قرار دهند. پس کسانی که فقط دارای همین جنبه هستند و زاد و راحله‌ای جز زاد اعمال ندارند، باید خود را کاملا مواظب باشند که مبادا خدای نخواسته این امر هم از دست رفته بکلی جهنمی گردند و راهی به جانب سعادت نداشته باشند، و درهای بهشت به روی آنها بسته شده ، درهای جهنم برای آنها باز گردد .

فصل دوم دقت امر ریا

بسیار اتفاق افتد که شخص ریاکار خودش هم ملتفت نیست که ریا در اعمال او رخنه کرده و اعمالش ریایی و ناچیز است ، زیرا مکاید شیطان و نفس به قدری دقیق و باریک است و صراط انسانیت به طوری نازک و تاریک است که تا انسان مو شکافی کامل نکند نمی‌فهمد چه کاره است . خودش گمان می‌کند کارهایش برای خداست ، ولی برای شیطان است . انسان چون مفطور به حب نفس است ، لهذا پرده خودخواهی معایب او را بر خود او می‌پوشاند شاید ان شاء الله شمه‌ای از این مطلب در ضمن شرح بعضی احادیث [۳۱] پیش آید . از خدای تعالی توفیق می‌خواهم .

مثلا تحصیل علم دیانت ، که از مهمات اطاعات و عبادات است ، انسان گاهی مبتلا می‌شود در این عبادت بزرگ به ریا؛ در صورتی که خودش هم ملتفت نیست ، به واسطه همان حجاب غلیظ حب نفس . انسان میل دارد در محضر علما و رؤ سا و فضلا مطلب مهمی را حل کند به طوری که کسی دیگر حل نکرده باشد و خود او متفرد باشد به فهم آن ، و هر چه مطلب را بهتر بیان کند و جلب نظر اهل مجلس را بنماید بیشتر مبتهج است ، و هر کس با او طرف شود میل دارد بر او غلبه کند و او را در بین جمعیت خجل و سرافکنده کند، و حرف خود را، حق یا باطل ، به حلق خصم فرو ببرد، و بعد از غلبه یک نحو تدلل و فضل فروشی در خود ادراک می‌کند؛ اگر یکی از رؤ سا هم تصدیق آن کند نور علی نور می‌شود . بیچاره غافل از آنکه اینجا در نظر علما و فضلا موقعیت پیدا کرده ، ولی از نظر خدای آنها و مالک الملوک همه عالم افتاد، و این عمل را به امر حق تعالی وارد سجین کردند . در ضمن ، این عمل ریائی مخلوط به چندین معصیت دیگر هم بود . مثل رسوا کردن و خوار نمودن مؤ من ، اذیت کردن برادر ایمانی ، گاهی جسارت کردن و هتک کردن مؤ من ، که هر یک از آنها از موبقات و برای جهنمی کردن انسان خود مستقل اند .

اگر نفس باز دام کید خود را بیفکند و به تو بگوید که مقصود من معلوم شدن حکم شرعی است و اظهار کلمه حق است ، که از افضل طاعات است ، نه اظهار فضیلت و خودنمایی ، در باطن خود از او استفسار کن که اگر یک حکم شرعی را رفیق و همدرجه من می‌گفت و او حل این معضله را می‌کرد و شما در آن محضر مغلوب شده بودید، آیا به حال شما فرقی نمی‌کرد؟!اگر چنین است ، تو در این دعوی صادق هستی .

اگر باز از کید و مکرش دست نکشد و بگوید اظهار حق چون فضیلت دارد و ثواب پیش حق دارد، من می‌خواهم به این فضیلت نایل گردم و دار ثواب الله را تعمیر کنم ، به او بگو اگر فرض شود که عین آن فضیلت را خداوند به شما عنایت کند در صورت مغلوبیت و تصدیق حق ، آیا باز طالب غلبه هستی ؟ پس ، اگر رجوع به باطن ذات خود کردید دیدید باز مایل به غلبه هستید و اشتهار پیش علما به علم و فضل ، و این بحث علمی برای حصول منزلت بود در قلوب آنها، پس شما بدانید که در این بحث علمی ، که از افضل طاعات و عبادات است ، مرائی هستید؛ و این عمل شما، به حسب روایت شریف کافی ، در سجین است و شما مشرک به خدا هستید . این عمل برای حب جاه و شرف است ، که به حسب روایت از دو گرگ که در گله بی چوپان رها شود ضررش بیشتر است به ایمان .[۳۲] پس شما که اهل علم و متکفل اصلاح امتی و راهنمای آخرت و طبیب امراض نفسی ، لازم است اول خود را اصلاح نمائی و مزاج نفس خود را سالم کنی تا از جمله عالمان بی عمل ، که حالش معلوم است ، نباشی .

خداوندا، دل ما را از کدورت شرک و نفاق پاک فرما؛ و آیینه قلب ما را از زنگار حب دنیا، که منشاء این همه امور است ، صافی فرما؛ و با ما همراهی فرما، و از ما بیچاره‌های گرفتار هوای نفس و حب جاه و شرف دستگیری کن در این سفر پر خطر و این راه پرپیچ و خم و تنگ و تاریک . تویی قادر و توانای همه چیز .

و یکی از عبادات بزرگ اسلام ، جماعت است ؛ و فضل امامت بیشتر است . و از این جهت ، شیطان در این عبادات بزرگ بیشتر رخنه می‌کند؛ و با امام جماعت بیشتر دشمن ، و درصدد است که او را از این فضیلت باز دارد و عمل او را از اخلاص تهی کرده وارد سجین کند و او را مشرک به خدا نماید . و لهذا وارد می‌شود در قلب بعضی از امامها از طریقهای مختلف مثل عجب ، که بعدها ان شاء الله ذکری از آن می‌شود، و مثل ریا، که آن نشان دادن به مردم است این عبادت بزرگ را برای منزلت پیدا کردن در قلوب و اشتهار به عظمت و بزرگی پیدا کردن . مثلا می‌بیند فلان مقدس به نماز جماعت حاضر شده است ، برای جلب قلب او خضوع را بیشتر کرده از راه‌های مختلفی و حیله‌های کثیری او را به دام می‌کشد؛ و در مجالس برای رساندن به غایبین مقام خود را ذکری از آن مقدس به میان می‌کشد یا یک طوری به مردم می‌رساند که فلانی در جماعات من حاضر شده . در قلب خود هم به طوری به این شخص ارادات پیدا کرده که در نماز او حاضر شده است و اظهار حب و اخلاص به او می‌کند که در عمرش به خدای تعالی و اولیاء او یک لحظه نکرده ؛ خصوصا اگر از تجار محترم باشد!و اگر خدای نخواسته یکی از اشراف راه را گم کرده به صف جماعت ملحق شود، مصیبت زیادتر می‌گردد!

در عین حال ، شیطان از امام جماعت کم جمعیت نمی‌گذرد . پیش او رفته به او می‌گوید به مردم بفهمان که من از دنیا گذشته‌ام و در مسجد کوچک محله با فقرا و ضعفا می‌گذرانم !این هم مثل آن یا بدتر است ؛ زیرا رذیله حسد را هم در قلب او بارور می‌کند . از دنیا که بهره‌ای ندارد، مایه آخرت را از او می‌گیرد، ورشکست در دنیا و آخرت می‌شود .

در همین حال ، شیطان دست از گریبان من و شما که دستمان از جماعت کوتاه است ، و از غم بی آلتی افسرده هستیم بر نداشته و ما را وادار می‌کند به جماعت مسلمین خدشه کرده ، طعن به آنها زده و عیوبی برای جماعت تراشیده ؛ جماعت نداشتن خود را کناره گیری قلمداد کنیم ، و خود را از دنیا گذشته و منزه از حب جاه و نفس معرفی نماییم . ما از این دو طایفه بدتریم !نه دنیای تام دسته اول ، و نه دنیای ناقص دسته دوم ، و نه آخرت داریم . در صورتی که ما هم اگر دستمان برسد، از آن دو دسته جاه طلبتر و حب شرف و مال را بیشتر داریم .

شیطان به امام تنها اکتفا نکرده ، از جهنمی شدن او نائره شهوتش فرو ننشسته ، وارد صف ماءمورین می‌شود . صف اول چون فضلش بیشتر و میامن صفوف از میاسر بیشتر، آنها را بیشتر مورد هدف خود قرار می‌دهد . بیچاره مقدس را از منزل دور کشیده و در صف اول در طرف یمین نشانده ، با او وسوسه می‌کند که این فضیلت را به چشم مردم بکش !این بیچاره هم نفهمیده از کجا می‌خورد با یک عشوه و نازی اظهار فضل می‌کند؛ شرک باطن را بروز داده عمل را به سجین می‌فرستد. از آنجا به سایر صفوف رفته آنها را وادار می‌کند که از صف اول با کنایه و اشاره تکذیب کرده مقدس ‍ بیچاره را مورد سهام طعن و شتم قرار دهند و خود را از اطوار آن منزه شمارند . گاهی دیده می‌شود یک شخص محترمی را، خصوصا اگر از اهل فضل و علم باشد، شیطان دستگیری کرده ، به صف آخر می‌نشاند، برای اینکه بفهماند با اینکه من با این مقام نباید با این شخص نماز کنم ، و لکن از بس از دنیا گذشته‌ام و هوای نفس ندارم آمده‌ام در صف آخر هم نشسته‌ام !بعضی از این قبیل اشخاص را در صف اول ملاقات نخواهید کرد . شیطان به امام و ماءموم اکتفا نکرده به ریش بعضی از منفردین می‌چسبد . او را از بازار یا منزل افسار کرده ، با یک کرشمه و ناز در کنج مسجد یک سجاده پهن کرده ، هیچ امامی را عادل ندانسته ، در حضور مردم به یک طول سجود و رکوع و یک ذکرهای طویلی نماز می‌خواند!این در باطن ذاتش مخمر است که به مردم بفهماند من اینقدر مقدس و محتاطم که ترک جماعت می‌کنم مبادا به غیر عادل گرفتار شوم !این علاوه بر آنکه معجب و مرائی است مسائل شرعیه را هم نمی‌داند!برای اینکه مرجع تقلید این شخص ‍ بیش از حسن ظاهر را معلوم نیست در صحت اقتدا شرط کند؛ ولی این نه از این باب است ، بلکه برای ارائه به مردم است که در قلوب منزلت پیدا کند . و همین طور سایر کارهای ما در تحت تصرف شیطان است . و آن ملعون هر قلب کدری پیدا کرد، در آنجا منزل کرده و اعمال ظاهره و باطنه را می‌سوزاند و ما را از راه اعمال حسنه جهنمی می‌کند .

فصل سوم : دعوت مجدد به اخلاص

ای عزیز، در کارهای خود دقیق شو و از نفس خود در هر عملی حساب بکش ، و او را در برابر هر پیش آمدی استنطاق کن که آیا اقدامش در خیرات و در امور شریفه برای چیست ؟ دردش چیست که می‌خواهد از مسائل نماز شب سؤ ال کند، یا اذکار آن را تحویل بدهد؟ می‌خواهد برای خدا مساءله بفهمد یا بگوید، یا می‌خواهد خود را از اهل آن قلمداد کند؟ چرا سفر زیارتی که رفته با هر وسیله است به مردم می‌فهماند؟ حتی عددش را!چرا صدقاتی را که در خفا می‌دهد راضی نمی‌شود که کسی از او مطلع نشود، با هر راهی شده سخنی از آن به میان آورده به مردم ارائه می‌دهد؟ اگر برای خداست و می‌خواهد که مردم دیگر به او تاءسی کنند و مشمول الدال علی الخیر کفاعله [۳۳] گردد، اظهارش خوب است ؛ شکر خدا کند به این ضمیر صاف و قلب پاک ؛ ولی ملتفت باشد که در مناظره با نفس گول شیطنت او را نخورده باشد، و عمل ریایی را با صورت مقدسی به خوردش ‍ ندهد . و اگر برای خدا نیست ، ترک آن اظهار کند که این سمعه است ، و از شجره معلونه ریاست و عمل او را خداوند منان قبول نمی‌فرماید و امر می‌فرماید در سجین قرار دهند .

باید به خدای تعالی از شکر مکاید نفس پناه ببریم که مکاید آن خیلی دقیق است ولی اجمالا می‌دانیم که اعمال ما خالص نیست . اگر ما بنده مخلص ‍ خداییم ، چرا شیطان در ما اینقدر تصرف دارد؟ با آنکه او با خدای خود عهد کرده است که به عباد الله المخلصین کار نداشته باشد و دست به ساحت قدس آنها دراز نکند . [۳۴] به قول شیخ بزرگوار [۳۵] ما (دام ظله )، شیطان ، سگ درگاه خداست ؛ اگر کسی با خدا آشنا باشد، به او عوعو نکند و او را اذیت نکند. سگ در خانه ، آشنایان صاحبخانه را دنبال نکند . شیطان نمی‌گذارد کسی که آشنایی با صاحبخانه ندارد وارد خانه شود . پس ، اگر دیدی شیطان با تو سر و کار دارد، بدان کارهایت از روی اخلاص نیست و برای حق تعالی نیست . اگر شما مخلصید، چرا چشمه‌های حکمت از قلب شما به زبان جاری نشده ، با اینکه چهل سال است به خیال خود قربة الی الله عمل می‌کنید؛ با اینکه در حدیث وارد است که کسی که اخلاص ورزد برای خدا چهل صباح ، جاری گردد چشمه‌های حکمت از قلبش به زبانش . [۳۶] پس بدان اعمال ما برای خدا نیست و خودمان هم ملتفت نیستیم و درد بی درمان همین جاست .

وای به حال اهل طاعت و عبادت و جمعه و جماعت و علم و دیانت که وقتی چشم بگشایند و سلطان آخرت خیمه برپا کند، خود را از اهل معاصی کبیره ، بلکه از اهل کفر و شرک ، بدتر ببینند و نامه اعمالشان سیاه تر باشد .

وای به حال کسی که با نماز و طاعتش وارد جهنم شود!امان از کسی که صورت صدقه و زکات و صلاتش صورتهایی باشد که زشت تر از آنها تصور نشود!

بیچاره !تو مشرکی ؛ خداوند به فضل خود، موحد اهل معصیت عصیان کار را می‌آمرزد، ان شاء الله ، و لکن فرموده است که مشرک را نمی‌آمرزم اگر بی توبه از این دنیا برود . [۳۷] در احادیث شریفه چنانکه شنیدی می‌فرماید: مرائی مشرک است . کسی که ریاست دینی و امامت ، تدریس ، تحصیل ، روزه ، نماز و اعمال صالحه خود را ارائه به مردم دهد برای منزلت در قلوب ، مشرک است ؛ و به موجب اخبار اهل عصمت (صلوات الله علیهم )، و به موجب آیه شریفه ، مشمول غفران حق نمی‌شود . پس ،ای کاش اهل معاصی کبیره بودی و متجاهر به فسق بودی و متهتک حرمات ظاهره بودی ، و موحد بودی ، شرک به خدا نمی‌آوردی .

حال ای عزیز، فکری کن و چاره‌ای برای خود پیدا کن ؛ و بدان که شهرت پیش این مردم ناچیز چیزی نیست ؛ و قلوب این مردم ، که اگر گنجشکی بخورد سیر نمی‌شود، [۳۸] قدر و قابلیتی ندارد؛ و این مخلوق ضعیف را قدرتی نیست ؛ قدرت فقط در دستگاه قدس ربوبیت پیدا می‌شود و فاعل علی الاطلاق و مسبب الاسباب آن ذات مقدس است . تمام مخلوقات اگر پشت به پشت هم دهند که یک پشه خلق کنند نتوانند؛ و اگر پشه‌ای از آنها چیزی برباید، نتوانند پس بگیرند . [۳۹]قدرت پیش حق تعالی است . اوست مؤ ثر در تمام موجودات . با هر زحمت و ریاضتی شده در قلب خود با قلم عقل نگارش ده که لا مؤ ثر فی الوجود الا الله ) .

توحید فعلی را، که اول درجه توحید است در قلب ، با هر وسیله‌ای است جایگزین کن ، و قلب را مؤ من و مسلم نما به این کلمه مبارکه ، و مهر شریف لا اله الا الله ) را بر قلب بزن ، و صورت قلب را صورت کلمه توحید کن و به مقام اطمینانبرسان ؛ و به او بفهمان که مردم نفع و ضرر نمی‌توانند برسانند؛ نافع و ضار خداست . این کوری و نابینایی را از چشم خود برطرف کن که بیم آن است مشمول (رب لم حشرتنی اعمی ) [۴۰] گردی ، و در روز بروز سرائر، کور محشور گردی . اراده حق تعالی قاهر به همه ارادات است ؛ اگر قلبت به این کلمه مبارکه اطمینان حاصل کرد و او را تسلیم این عقیده نمودی ، امید است کارت به انجام رسد و ریشه شرک و ریا و کفر و نفاق از قلبت قطع شود . و بدان که این عقیده حقه مطابق با عقل و شرح است و توهم جبر در این نیست . ممکن است بعضی که از مبادی و مقدمات آن بی اطلاع اند و گوش آنها آشنای به بعضی مطالب نیست این را رمی به جبر کنند، با اینکه مربوط به جبر نیست . این توحید است ، جبر شرک است ؛ این هدایت است ؛ جبر ضلالت است .

در هر حال ، از خدای مهربان در هر وقت ، خصوصا در خلوات با تضرع و استکانت و عجز و مذلت بخواه که تو را هدایت کند به نور توحید، و قلب تو را منور کند به بارقه غیبی یک بینی و یک پرستی ، تا از همه عالم وارهی و همه چیز را ناچیز دانی . و با تضرع از آن ذات مقدس خواهش کن که اعمال تو را خالص گرداند و تو را هدایت فرماید به طریق خلوص و ارادت . و اگر دارای حالی شدی ، این بنده ضعیف را به دعایی یاد کرده ، شاید به دعای شما راه نجاتی پیدا کند؛ زیرا مؤ من را خدا رد نمی‌کند از درگاه خود و دعای او را می‌پذیرد . [۴۱]

پس از تذکر این مطالب ، که خودت نیز می‌دانستی و حرف تازه‌ای نبود، مدتی مواظبت کن از قلب خود، و اعمال و رفتار و حرکات و سکنات خود را تحت مداقه آورده و خفایای قلب را تفتیش کن و حساب شدید از او بکش ، مثل اینکه اهل دنیا از یک نفر شریک حساب می‌کشند . هر عملی را که شبهه ریا و سالوسی در اوست ترک کن گرچه عمل خیلی شریفی باشد . حتی اگر دیدی واجبات را در علن کردن خالص نمی‌توانی بکنی ، در خفا بکن ؛ با اینکه مستحب است اتیان به آنها در علن . بلکه کمتر اتفاق می‌افتد در اصل واجب ریا شود؛ بیشتر در خصوصیات و مستحبات و زواید اتفاق می‌افتد . در هر صورت ، با جدیت کامل و مجاهده شدیده قلب خود را از لوث شرک پاک کن ؛ مبادا خدای نخواسته با این حال از این عالم درگذری که کارت زار است و امید نجات به هیچ وجه برایت نیست و خدای تعالی غضبناک بر تو باشد . چنانکه در حدیث شریف است که در وسائل از قرب الاسناد می‌فرماید سند به امیرالمؤ منین علیه السلام می‌رساند، انه قال :

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : من تزین بما یحب الله و بارز الله فی السر بما یکره الله ، لقی الله و هو علیه غضبان ، له ماقت [۴۲]

در حدیث شریف دو احتمال است :

یکی آنکه کسی که اعمال صالحه را جلوه دهد به مردم و اعمال قبیحه را در باطن آورد . و دیگر آنکه کسی که پیکر عمل را به مردم نشان دهد و در باطن قصد ریا داشته باشد . و در هر صورت ریا را شامل است ، زیرا اتیان به واجبات و راجحات بدون قصد ریا مورد غضب نیست . بلکه می‌توان گفت معنی دوم بهتر است ، زیرا اعمال قبیحه را علنا آوردن شدتش بیشتر است . در هر حال ، خدا نکند مالک الملوک و ارحم الراحمین به انسان غضبناک باشد اعوذ بالله من غضب الحلیم .

فصل چهارم : حدیث علوی در نشانه‌های ریاکار

ما این مقام را ختم می‌کنیم به حدیث شریفی که در کافی شریف از مولای متقیان ، امیرمؤ منان علیه السلام ، روایت کرده ، و شیخ صدوق (رضوان الله علیه )، مثل همین حدیث را از حضرت صادق علیه السلام ، نقل کرده ، که از جمله وصیتهای رسول اکرم علیه السلام به امیرالمؤ منین علیه السلام است . و آن این است : باسناده عن اءبی عبدالله علیه السلام قال : قال اءمیرالمؤ منین علیه السلام :

ثلاث علامات للمرائی : ینشط اذا راءی الناس ، و یکسل اذا کان وحده ، و یحب اءن یحمد فی جمیع اءموره [۴۳]

چون این سیئه خبیثه گاهی چنان مخفی است که انسان خودش بی خبر است از آن در باطن اهل ریاست و گمان می‌کند عملش خالص است لهذا برای آن علامت ذکر فرموده‌اند که انسان به واسطه آن علامات اطلاع بر سریره خود پیدا کند و درصدد معالجه برآید .

انسان در نفس خود مشاهده می‌کند که وقتی تنهاست مایل به طاعات نیست ، اگر با زحمت یا از روی عادت هم عبادتی بکند، آن را با حال نمی‌کند؛ بلکه سر و دست عمل را شکسته ، پاک و پاکیزه آن را تحویل نمی‌دهد. ولی وقتی در مساجد و مجامع حاضر شد، و در محضر عمومی مشغول آن گردید، آن را از روی نشاط و دلچسبی و سرور و حضور قلب انجام می‌دهد . مایل است رکوع و سجودش طولانی شده ، مستحباتش نیکو انجام گرفته ، اجزا و شرایطش درست ملاحظه شود . اگر انسان قدری هم ملتفت باشد و از نفس خود سؤ ال کند علت آن را، دام خویش را از راه قدس پهن کرده به انسان تعمیه می‌کند که مثلا عبادت در مسجد چون ثوابش بیشتر است یا جماعت چون چنین و چنان است ، نشاط داری . یا اگر در غیر جماعت و مسجد شد ، می‌گوید: مستحب است عمل را پیش مردم نیکو انجام دادن تا اینکه کسان دیگر اقتدا کنند و تاءسی نمایند و رغبت به مذهب پیدا کنند انسان را با هر وسیله‌ای هست گول می‌زند . این سرور و نشاط نیست جز از آن مرض قلبی که انسان بیچاره به آن مبتلاست ؛ و خود را صحیح و سالم می‌داند و در خیال معالجه نمی‌افتد . مریضی که خود را سالم می‌داند، امید صحت از او منقطع است . بدبخت در باطن ذات و لب سریره میل دارد عمل خود را به مردم ارائه دهد و خود غفلت از آن دارد .

بلکه معصیت را به صورت عبادت جلوه می‌دهد و خودنمایی را به شکل ترویج مذهب در می‌آورد . با اینکه اتیان به مستحبات در خلوات مستحب است ، چرا نفس مایل است در علن همیشه به جا آورد؟ گریه از خوف در مجامع عمومی از روی نشاط و بهجت می‌کند، ولی در خلوات هر چه خود را فشار می‌دهد چشمش تر نمی‌شود!خوف خدا چه شد در مجامع پیدا می‌شود؟ در شب‌های قدر . آه و ناله و سوز و گداز در بین چند هزار جمعیت دارد، صد رکعت نماز و جوشن کبیر و صغیر و چند جزو قرآن مجید را می‌خواند، خم به ابرویش نمی‌آید؛ خستگی احساس نمی‌کند؛ ولی ده رکعت نماز در خلوت اگر بکند، کمرش خسته شده حالش وفا نمی‌کند . اگر انسان کارهایش محض رضای خدا یا برای جلب رحمت یا برای خوف از جهنم و شوق به بهشت است ، چرا میل دارد هر کاری می‌کند مردم مداحی او را بکنند؟

گوشش به زبان مردم و دلش پیش آنهاست که ببیند کی از او مدح می‌کند؛ کی می‌گوید آقا چه آدم مقدس مواظب به اول وقتی مراقب مستحباتی است !حاجی آقا چه آدم صحیح درستی است !در معاملات کذا و کذاست ! اگر خدا منظور است این حب مفرط چیست ؟ اگر بهشت و جهنم تو را به عمل وادار کرده است ، این حب چه می‌گوید؟ ملتفت باش که این حب از همان شجره خبیثه ریاست . تا می‌توانی درصدد اصلاح برآ و خود را اگر ممکن است از امثال این محبت‌ها خالص کن .

در این مقام یک مطلب را تنبه می‌دهم . و آن این که برای هر یک از این صفات نفسانیه ، چه ملکات حسنه و چه ملکات سیئه ، مراتبی است بسیار کثیر . بسا باشد که یک مرتبه از اتصاف به آن در حسنات و تنزیه آن در سیئات از مختصات عرفاء بالله یا اولیاء خدا باشد؛ و سایر مردم به حسب مقامی که دارند، آن صفت که برای دسته اول نقص است برای آنها نقص ‍ نباشد؛ بلکه به یک معنی کمال هم باشد . و همین طور حسنات این دسته سیئات دسته دیگر باشد . از آن جمله ریاست که کلام ما عجالة در آن است . خلوص از همه مراتب آن از مختصات اولیاست و دیگران در آن شریک نیستند . و اتصاف عامه مردم به یک مرتبه از آن ، نقص آنها، به حسب آن مقام که دارند نیست و به ایمان آنها یا اخلاص آنها ضرر نمی‌رساند . مثلا نفس عامه مردم به حسب جبلت مایل است که خیرات آنها پیش مردم ظاهر گردد؛ گرچه خیرات را به نیت ظاهر شدن نکنند، ولی نفسشان مفطور به این حب است .

این موجب بطلان عمل یا شرک و نفاق و کفر نیست ؛ گرچه این نقص اولیاست ، و در نظر ولی یا عارف بالله شرک و نفاق است . و تنزیه از مطلق شرک و اخلاص از همه مراتب آن ، اول مقامات اولیاست . و برای آنها مقامات دیگر است که ذکرش با این مقام مناسب نیست . حتی فرموده ائمه علیهم السلام که عبادت ما عبادت احرار است ، که فقط برای حب خداست نه طمع به بهشت یا ترس از جهنم [۴۴]، از مقامات معمولی و اول درجه ولایت است برای آنها در عبادات ؛ حالاتی است که به فهم ما و شما نمی‌گنجد.

و به این بیان که شنیدی جمع بین این حدیث سابق منقول از رسول الله و امیرالمؤ منین (صلوات الله علیهما و آلهما)، و حدیث دیگری که زراره از حضرت ابی جعفر علیه السلام ، نقل می‌کند می‌توان نمود. و آن حدیث این است :

ساءلته عن الرجل یعمل الشی ء من الخیر فیراه انسان فیسره ذلک ؟ قال : لا باءس ، ما من اءحد الا و هو یحب اءن یظهر له فی الناس الخیر اذا لم یکن صنع ذلک لذلک [۴۵]

در یکی از دو حدیث حب محمدت را علامت ریا گیرد، و در دیگری سرور به ظاهر شدن خیرات را نفی باءس می‌فرماید، این به حسب اختلاف مراتب اشخاص است .

تتمه : سمعه

سمعه که عبارت است از رساندن به گوش مردم خصال خود را برای جلب قلوب و اشتهار، از شجره خبیثه ریاست ؛ و از این سبب ما او را با ریا در یک باب ذکر کرده و به ذکر هر یک جداگانه نپرداختیم .

الحدیث الثالث : عجب

عن علی بن سوید، عن اءبی الحسن علیه السلام قال :

ساءلته عن العجب الذی یفسد العمل ، فقال : العجب درجات : منها اءن یزین للعبد سوء عمله فیراه حسنا، فیعجبه و یحسب اءنه یحسن صنعا، و منها اءن یؤ من العبد بربه فیمن علی الله تعالی و لله علیه فیه المن [۴۶]

عجب بنا به فرموده علما (رضوان الله علیهم ) عبارت است از بزرگ شمردن عمل صالح و کثیر شمردن آن و مسرور شدن و ابتهاج نمودن به آن ، و غنج و دلال کردن است به واسطه آن ، و خود را از حد تقصیر خارج دانستن است . و اما مسرور شدن به آن با تواضع و فروتنی کردن برای خدای تعالی و شکر ذات مقدس حق کردن بر این توفیق و طلب زیاده کردن عجب نیست و ممدوح است .

جناب محدث عظیم الشاءن مولانا علامه مجلسی (طاب ثراه ) از جناب محقق خبیر و دانشمند کبیر، شیخ اجل ، بهاء الدین عاملی ( رضوان الله علیه )، چنین نقل می‌فرماید که :

فرموده است شیخ اجل که شک نیست کسی که اعمال صالحه کند، از قبیل روزه و بیداری شب و غیر آن ، در نفس او بهجت و سروری حاصل شود؛ پس اگر این بهجت برای آن است که خدای تعالی به او عطایی فرموده و نعمت عنایت کرده که آن نعمت و عطا این اعمال صالحه است ، و با این وصف ترسناک باشد از نقص آنها و بیمناک باشد از زوال نعمت و از خدای تعالی زیاده طلب کند، این ابتهاج و سرور عجب نیست . و اگر این ابتهاج از جهت آن است که این اعمال از اوست و اوست که دارای این صفت است ، و بزرگ شمارد اعمالش را و اعتماد کند بر آنها و خود را از حد تقصیر خارج داند و به جایی رسد که گویی منت گذاری کند بر خدای تعالی به واسطه این اعمال ، پس این سرور عجب است . [۴۷]

فقیر گوید: تفسیر عجب به طوری که ذکر فرموده‌اند صحیح است ، ولی باید عمل را اعم از عمل قلبی و قالبی دانست ؛ و کذلک اعم از عمل قبیح و حسن دانست . زیرا عجب همان طور که وارد بر اعمال جوارح می‌شود، وارد می‌شود بر اعمال جوانح ، و فاسد می‌کند آنها را؛ و همین طور که صاحب خصلت نیکو معجب شود به خصال خود، صاحب خصال ناهنجار نیز چنین شود که معجب شود به خصال خویش . چنانکه در این حدیث شریف تصریح به هر دو شده و این دو را مخصوص به ذکر نموده ، زیرا از نظر غالب مخفی است . و پس از این ذکر هر دو به میان آید، ان شاء الله .

و نیز باید دانست که سروری را که از آن نفی کردند عجب را و از صفات ممدوحه شمردند به حسب حال نوع است ؛ چنانکه در فصلی از فصول لاحقه [۴۸]، بیان می‌شود .

برای عجب چنانکه در حدیث شریف اشاره فرموده درجاتی است :

درجه اول : عجب به ایمان و معارف حقه است ؛ و در مقابل آن ، عجب به کفر و شرک عقاید باطله است .

درجه دوم : عجب به ملکات فاضله و صفات حمیده است ؛ و در مقابل آن ، عجب سیئات اخلاق و قبایح ملکات است .

درجه سوم : عجب به اعمال صالحه و افعال حسنه است ؛ و در ازاء آن ، عجب به اعمال قبیحه و افعال ناهنجار است .

و غیر از اینها درجات دیگری است . ما ان شاء الله اشاره می‌کنیم به این درجات ، و آنچه منشاء آن است ، و آنچه علاج برای آن تواند بود، در ضمن فصولی . و به نستعین .

فصل اول : مراتب عجب

برای عجب در هر یک از این درجات سابق الذکر مراتبی است ، که بعضی از آن مراتب واضح و روشن است که انسان به اندک تنبه و التفات پی به آن می‌برد؛ و بعضی دیگر به غایت ، دقیق و باریک است که انسان تا تفتیش ‍ کامل نکند و مداقه صحیحه به عمل نیاورد، ادراک آن نمی‌تواند کند؛ و نیز بعضی از مراتبش شدیدتر و سخت تر و مهلکتر از بعضی مراتب دیگر است .

مرتبه اولی ، که از همه بالاتر و هلاکش بیشتر است ، حالی است که در انسان به واسطه شدت عجب پیدا شود که در قلب خود بر ولی نعمت خود و مالک الملوک به ایمان و یا خصال دیگرش منت گذارد . گمان کند که به واسطه ایمان او در مملکت حق وسعتی یا در دین خدا رونقی پیدا شد؛ یا به واسطه ترویج او از شریعت یا ارشاد و هدایت او یا امر به معروف و نهی از منکر او یا اجرای حدود یا محراب و منبرش به دین خدا رونقی بسزا داده ؛ یا به واسطه آمدن در جماعت مسلمین یا به پا کردن تعزیه حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام رونقی در دیانت حاصل شد که به سبب آن بر خدا و بر سید مظلومان و بر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منت دارد . هر چند اظهار این معنی نکند، در دلش منت می‌گذارد . و از همین باب است منت گذاری بر بندگان خدا در امور دینیه . مثل آنکه در دادن صدقات واجبه و مستحبه و در دستگیری از ضعفا و فقرا بر آنها منت گذاری کند . گاهی این منت گذاری مخفی است حتی بر خود انسان .

مرتبه دیگر آن است که به واسطه عجبی که در قلب است غنج و دلال کند بر حق تعالی . و این غیر از منت گذاری است ؛ گرچه بعضی فرق نگذاشته‌اند . صاحب این مقام خود را محبوب حق تعالی می‌پندارد و خود را در سلک مقربین و سابقین می‌شمارد، و اگر اسمی از اولیاء حق برده شود یا از محبوبین و محبین یا سالک مجذوب سخنی پیش آید، در قلب خود را از آنها می‌داند . ممکن است ریاء شکسته نفسی کرده و اظهار خلاف آن کند، یا برای اثبات آن مقام برای خود طوری نفی مقام از خود کند که ملازم اثبات باشد . و اگر خدای تعالی او را مبتلا کند به بلایی ، کوس البلاء للولاء زند . مدعی‌های ارشاد از عرفا و متصوفه و اهل سلوک و ریاضت به این خطر نزدیک ترند از سایر مردم .

درجه دیگر آن است که خود را از خدای تعالی به واسطه ایمان یا ملکات یا اعمال طلبکار بداند و مستحق ثواب شمارد، و لازم بداند بر خدا که او را در این عالم عزیز، و در آخرت صاحب مقامات کند؛ و خود را مؤ من صاف و پاک بداند و هر وقت اسمی از مؤ منین به غیب آید سرش را داخل سرها کند و در دلش اندیشد که خداوند اگر با عدل هم با من رفتار کند من مستحق ثواب و اجرم !بلکه بعضی بر قباحت و وقاحت افزوده تصریح به این کلام باطل می‌کنند!و اگر برای او بلایی رخ دهد و برای او ناملایمی پیش آید، در دل اعتراض به خدا را دارد و تعجب از کارهای خدای عادل که مؤ من پاک را مبتلا کند و منافق فاسق را مرزوق کند؛ و در باطن به حق (تبارک و تعالی ) و به تقدیرات او غضبناک باشد و در ظاهر اظهار رضایت کند غضب خود را به ولی نعمت خود تحویل دهد، و رضای به قضا را به مخلوق ارائه دهد و وقتی بشنود مؤ منین را در این دنیا خداوند مبتلا می‌فرماید، به دل خود تسلیت می‌دهد . نمی‌داند منافق مبتلا هم بسیار است ، نه هر مبتلا مؤ من است .

رتبه دیگر از عجب آن است که خود را از مردم دیگر ممتاز بداند و بهتر شمارد به اصل ایمان از غیرمؤ منین ، و به کمال ایمان از مؤ منین ، و به اوصاف نیکو از غیر متصفین ، و به عمل به واجب و ترک محرم از مقابل آن ، و به اتیان به مستحبات و مواظبت به جمعه و جماعات و مناسک دیگر و ترک مکروهات از عامه مردم خود را کاملتر دانسته و امتیاز برای خود قایل باشد؛ و اعتماد به خود و ایمان و اعمال خود کند و دیگر مخلوق را ناچیز و ناقص شمارد و به همه مردم به نظر خواری نگاه کند، و در دل یا زبان ، بندگان خدا را سرزنش و تعییر کند . هر کس را به طوری از درگاه رحمت حق دور کند و رحمت را خاص خود و یک دسته مثل خود قرار دهد . صاحب این مقام به جایی رسد که هر چه عمل صالح از مردم ببیند به آن مناقشه کند در دل در آن به یک نحو خدشه کند، و اعمال خود را از آن خدشه و مناقشه پاک بداند. اعمال حسنه مردم را چیزی نشمارد؛ و همان عمل اگر از خودش ‍ صادر شد بزرگ بداند. عیوب مردم را خوب ادراک کند و از عیب خود غافل باشد . اینها علامت عجب است ، گرچه خود انسان از آن غافل است .

فصل دوم : اهل فساد نیز گاهی عجب به فساد می‌کنند

اهل کفر و نفاق و مشرکین و ملحدین و صاحبان اخلاق زشت و ملکات پست و اهل معصیت و نافرمانی گاهی کارشان به جایی رسد که به آن کفر و زندقه خویش یا سیئات اخلاق و موبقات اعمال خود عجب کنند و ابتهاج نمایند؛ خود را به واسطه آن دارای روح آزاد خارج از تقلید و غیر معتقد به موهومات شمارند و خویشتن را دارای شهامت و مردانگی دانند، و ایمان به خدا را از موهومات و تعبد به شرایع را از کوچکی فکر تصور کنند، و اخلاق حسنه و ملکات فاضله را از ضعف نفس و بیچارگی شمارند، و اعمال حسنه و مناسک و عبادات را از ضعف ادراک و نقصان مشاعر محسوب کنند . خود را به واسطه آن روح آزاد بی اعتنای به شرایع مستحق مدح و ثنا می‌دانند . خصال زشت ناهنجار در دل آنها ریشه کرده و ماءنوس به آنها شده ، چشم و گوششان از آن پر شده ، در نظرشان زینت پیدا کرده آنها را کمال پندارند؛ چنانکه در این حدیث شریف اشاره به آن شده آنجا که فرمود: یکی از درجات آن این است که زینت پیدا کند برای بنده بدی عملش و آن را نیکو ببیند. و این اشاره است به قول خدای تعالی : اءفمن زین له سوء عمله فرءاه حسنا [۴۹] کما اینکه در آنجا که می‌فرماید: گمان می‌کند که نیکو عمل می‌کند) . اشاره است به قول خدای تعالی : قل هل ننبئکم بالاءخسرین اءعمالاَ الذین ضل سعیهم فی الحیوة الدنیا و هم یحسبون اءنهم صنعاَ اءولئک الذین کفروا بآیات ربهم و لقائه فحبطت اءعمالهم فلا نقیم لهم یوم القیامة وزنا [۵۰] این دسته از مردم که جاهل و بی خبرند و خود را عالم و مطلع می‌دانند بیچاره‌ترین مردم و بدبخترین خلایقند. اطبای نفوس از علاج آنها عاجزند و دعوت و نصیحت در آنها اثر نمی‌کند؛ بلکه گاهی نتیجه عکس می‌دهد . اینان به برهان گوش نمی‌دهند؛ چشم و گوش خود را از هدایت انبیا و برهان حکما و موعظه علما می‌بندند. باید به خدا پناه برد از شر نفس و مکاید آن که انسان را از معصیت به کفر، و از کفر به عجب به کفر می‌کشد . نفس و شیطان به واسطه کوچک شمردن بعضی از معاصی انسان را مبتلا کنند به آن معصیت ؛ و پس از ریشه کردن آن در دل و خوار شمردن آن ، انسان به معصیت دیگر که قدری بالاتر است در نظر از اولی مبتلا شود؛ و پس از تکرار، آن نیز از نظر افتد و در چشم انسان کوچک و خوار شود و به بزرگتر مبتلا شود . همین طور قدم قدم انسان پیش ‍ می‌رود و کم کم معصیتهای بزرگ در نظر انسان کوچک می‌شود تا آنکه بکلی معاصی از نظرش افتد و شریعت و قانون الهی و پیغمبر و خدا در نظرش ‍ خوار شود، و کارش منجر به کفر و زندقه و اعجاب به آنها شود . شاید در آتیه ذکری از این پیش آید .

فصل سوم : مکاید شیطان از روی میزان است

همان طور که صاحبان در معاصی از مرتبه‌ای به مرتبه‌ای ترقی کرده تا به کفر و زندقه انجامشان رسد، صاحبان عجب در طاعات از درجه ناقصه عجب به درجه کامله آن ترقی کنند . مکاید نفس و شیطان در دل از روی میزان و اساس است . هیچ گاه ممکن نیست نفس به شما که دارای ملکه تقوا و خوف از خدا هستید تکلیف قتل نفس یا زنا کند؛ یا به کسی که دارای خصلت شرافت و طهارت نفس است پیشنهاد دزدی و راهزنی نماید . از اول امر ممکن نیست به شما بگوید در این ایمان و اعمال به خدای خود منت گذار، یا خود را از زمره محبوبین و محبین و مقربین درگاه قلمداد کن ؛ ابتدای امر از درجه نازله گرفته ، رخنه در دل شما باز می‌کند و شما را وادار می‌کند به شدت مواظبت در مستحبات و اذکار و اوراد، و در ضمن عمل یکی از اهل معصیت در نظر شما به مناسبت حال شما جلوه می‌دهد و به شما القا می‌کند که شما از این شخص به حکم شرع و عقل بهترید و اعمال شما موجب نجات شماست و بحمدالله شما پاک و پاکیزه هستید و از معاصی عاری و بری هستید، از این ، دو نتیجه می‌گیرد: یکی بدبینی به بندگان خدا، و دیگر خودپسندی ؛ که هر دو از مهلکات و سرچشمه مفاسد است . به نفس و شیطان بگویید: ممکن است این شخصی که مبتلاست به معصیت دارای ملکه‌ای باشد یا اعمال دیگری باشد که خدای تعالی او را به رحمت خود مستغرق کند و نور آن خلق و ملکه او را هدایت کند و منجر شود کار او به حسن عاقبت ؛ شاید این شخص را خدا مبتلا به معصیت کرده تا مبتلای به عجب که از معصیت بدتر است نشود . چنانکه در حدیث کافی است عن اءبی عبدالله علیه السلام قال : ان الله علم اءن الذنب خیر للمؤ من من العجب و لولا ذلک ما ابتلی مؤ منا بذنب اءبدا [۵۱] و شاید من به واسطه همین بدبینی کارم منجر به بدی عاقبت شود .

شیخ جلیل ما، عارف کامل ، شاه آبادی (روحی فداه ) می‌فرمودند:

تعبیر به کافر نیز نکنید در قلب ، شاید نور فطرتش او را هدایت کند، و این تعبیر و سرزنش کار شما را منجر به سوء عاقبت کند . امر به معروف و نهی از منکر غیر از تعبیر قلبی است .

کفاری که معلوم نیست با حال کفر از این عالم منتقل شدند لعن نکنید . شاید در حال رفتن هدایت شده باشند و روحانیت آنها مانع از ترقیات شما بشود . در هر حال ، نفس و شیطان شما را وارد مرحله اولی از عجب می‌کنند؛کم کم از این مرحله شما را به مرحله دیگر و از آن درجه به درجه بالاتر، تا کار انسان را به جایی برساند که به ایمان یا اعمال خود به ولی نعمت خویش و مالک الملوک منت گذاری کند و کارش به آخر درجه رسد.

فصل چهارم : مفاسد عجب

عجب خودش بنفسه از مهلکات و موبقات است و ایمان و اعمال انسان را به باد فنا می‌دهد و فاسد می‌کند . چنانکه راوی سؤ ال می‌کند در این حدیث شریف از عجبی که فاسد می‌کند عمل را . امام علیه السلام یک درجه آن را عجب در ایمان قرار داده است . و در حدیث سابق شنیدی که عجب از گناه شدیدتر است در درگاه حق تعالی ، و از آن جهت مؤ من را مبتلای به گناه می‌فرماید تا ایمن شود از عجب . و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن را یکی از مهلکات قرار داده [۵۲] . و در امالی صدوق سند به امیرالمؤ منین علیه السلام رساند که فرموده است : من دخله العجب هلک [۵۳] . و صورت این سرور در برزخ و ما بعد الموت وحشت و هولناکی سخت است که هیچ وحشتی شبیه آن نیست . بسا باشد اشاره به آن باشد فرمایش رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ( و لا وحدة اءوحش من العجب ) . [۵۴]

موسی بن عمران (علی نبینا و آله و علیه السلام ) از شیطان پرسید: خبر ده مرا به گناهی که اولاد آدم وقتی مرتکب شود آن را بر او راه یابی و تسلط پیدا کنی ) . گفت : وقتی عجب کند بر نفس خود و بزرگ شمارد عملش را و کوچک شود در چشمش گناه او [۵۵] خداوند تعالی به داود علیه السلام می‌فرماید:

ای داود، بشارت ده گناهکاران را و بترسان صدیقان را . عرض کرد: چطور بشارت دهم آنها را و بترسانم اینها را؟ فرمود:بشارت ده گناهکاران را که همانا من قبول می‌کنم توبه را و می‌گذرم از گناه ؛ و بترسان صدیقان را که عجب نکنند به اعمال خودشان ؛ زیرا همانا نیست بنده‌ای که من بپا دارم برای حساب مگر آنکه هلاک شود [۵۶] پناه می‌برم به خدای تعالی از مناقشه در حساب که صدیقین و بزرگتر از آنها را هلاک می‌کند. حضرت صادق علیه السلام فرمود:

شیطان گوید: اگر در سه چیز چیره گردم به پسر آدم باکی ندارم از هر چه بکند، زیرا آنها قبول نشود از او: وقتی که بسیار شمارد عمل خود را، و فراموش کند گناه خود را، و راه یابد در او عجب . [۵۷] علاوه بر مفاسدی که از عجب شنیدی ، او شجره خبیثه‌ای است که بار او بسیاری از کبائر و موبقات است ، و در دل که ریشه کردکار انسان را به کفر و شرک و بالاتر از آنها منجر می‌کند یکی از مفاسد آن کوچک شمردن معاصی است . بلکه انسان معجب درصدد اصلاح نفس خویش بر نمی‌آید و خود را پاک و پاکیزه پندارد و هیچ گاه در فکر نمی‌افتد که خود را از لوث معاصی پاک کند . پرده عجب و حجاب غلیظ خودپسندی مانع شود از آنکه بدیهای خود را ببیند . این مصیبتی است که انسان را از جمیع کمالات باز دارد و به انواع نواقص مبتلا کند و کار انسان را منجر کند به هلاک ابد و اطباء نفوس را عاجز کند از علاج .

دیگر آنکه اعتماد بر نفس و بر اعمال خود کند و این سبب شود که انسان جاهل بیچاره خود را از حق تعالی مستغنی داند و توجه به فضل حق تعالی نکند، و حق تعالی را ملزم داند به عقل کوچک خود به اینکه او را اجر و ثواب دهد . و گمان کند که اگر با عدل هم با او رفتار شود مستحق ثواب است . پس از اینکه ذکری از این مطلب می‌شود، ان شاء الله . [۵۸]

از مفاسد دیگرش آنکه به بندگان خدا با نظر حقارت بنگرد و اعمال مردم را ناچیز شمارد گرچه از اعمال خودش بهتر باشد . و این نیز یکی از طرق هلاک انسان و خار طریق اوست . از مفاسد دیگر آنکه انسان را به ریا وادار کند . زیرا انسان نوعا اگر اعمالش را ناچیز شمارد و اخلاقش را فاسد داند و ایمانش را قابل نشمارد و معجب نباشد به ذات و صفات و اعمال خویش ، بلکه خود و همه چیز خود را زشت و پلید داند، آنها را در معرض نمایش بر نیاورد و خودنمایی نکند: متاع فاسد زشت را به بازار مکاره نبرند. ولی چون خود را کامل دید و اعمال را قابل ، درصدد جلوه برآید و خودفروش گردد . در حدیث دوم مفاسد ریا گذشت ؛ باید آنها را مفاسد عجب هم دانست . و مفسده دیگر آنکه : این رذیله موجب رذیله مهلکه کبر گردد و به مصیبت تکبر انسان را مبتلا کند . (ان شاء الله پس از این یادی از آن می‌شود ) . و مفاسد دیگر نیز از خود او بی واسطه یا به وسایط بروز کند، که شرحش ‍ موجب تطویل است .

پس ، شخص معجب بداند که این رذیله تخم رذایل دیگر است ، و منشاء اموری است که هر یک برای هلاک ابدی و خلود در عذاب خود سببی مستقل است . و اگر این مفاسد را درست فهمید و با دقت ملاحظه کرد، و رجوع به اخبار و آثار وارده از رسول اکرم و اهل بیت آن سرور (صلوات الله علیهم اجمعین ) کرد، البته بر خود لازم می‌داند که درصدد اصلاح نفس بر آید و خود را از این رذیله پاک و ریشه آن را از باطن نفس براندازد که مبادا خدای نخواسته با این صفت زشت به عالم دیگر منتقل شود . یک وقت که چشم دنیایی ملکی بسته شد و سلطان برزخ و قیامت طلوع کرد، ببیند حال اهل معاصی کبیره از او بهتر است : آنها را خداوند مستغرق بحار رحمت خود فرموده به واسطه ندامتی که داشتند یا اعتمادی که به فضل حق تعالی داشتند، و این بیچاره چون خود را مستقل دیده بود و در باطن ذاتش از فضل حق بی نیاز شمرده بود، خدای تعالی در حساب او نیز مناقشه فرمود و او را چنانکه خود او می‌خواست در تحت میزان عدل درآورده و به خود او بفهماند که هیچ عبادتی برای حق نکرده و تمام عباداتش بعد از ساحت حق آورده ؛ اعمال و ایمانش باطل و ناچیز است ، سهل است ، خود آنها موجب هلاکت و تخم عذاب الیم و مایه خلود در جحیم است . خدا نکند که خدای تعالی با کسی با عدلش رفتار کند، که اگر همچو ورقی پیش آید احدی از اولین و آخرین راه نجاتی ندارند. ائمه هدی علیهم السلام و انبیاء عظام در مناجات خود تمنای فضل را داشته‌اند و از عدل و مناقشه در حساب خوفناک بودند. [۵۹] مناجات خاصان درگاه حق و ائمه معصومین (صلوات الله علیهم )، مشحون به اعتراف به تقصیر و عجز از قیام به عبودیت است . [۶۰] جایی که افضل موجودات و ممکن اقرب اعلان ما عرفناک حق معرفتک ، و ما عبدناک حق عبادتک [۶۱] دهد حال سایر مردم چه خواهد بود؟

آری ، آنها عارف اند به عظمت حق تعالی و نسبت ممکن به واجب را می‌دانند . آنها می‌دانند که اگر تمام عمر دنیا را به عبادت و اطاعت و تحمید و تسبیح بگذرانند، شکر نعمت حق نکرده‌اند تا چه رسد به آنکه حق ثنای ذات و صفات را به جا آورده باشند. آنها می‌دانند که هیچ موجودی از خود چیزی ندارد حیات و قدرت ، علم و قوت و سایر کمالات ، ظل کمال اوست ، و ممکن ، فقیر . بلکه فقر محض و مستظل است نه مستقل . ممکن از خود چه کمالی دارد تا کمال فروشی کند؟ چه قدرتی دارد تا عمل فروشی نماید؟ آنها عرفاء بالله هستند و عرفاء به جمال و جلال حق اند . آنها از روی شهود و عیان نقص و عجز خود و کمال واجب را مشاهده کردند؛ ما بیچاره‌ها هستیم که حجاب جهل و نادانی و غفلت و خودپسندی و پرده معاصی قلب و قالب چنان چشم و گوش و عقل و هوش و سایر مدارکمان را گرفته است که در مقابل سلطنت قاهره حق ، عرض اندام می‌کنیم و برای خود استقلال و شیئیت قایلیم .

ای بیچاره ممکن بی خبر از خود و نسبت خود با خالق ،ای بدبخت ممکن غافل از وظیفه خود با مالک الملوک . این جهل و نادانی است که اسباب این همه بدبختیها شده و ما را مبتلای به این همه ظلمتها و کدورتها کرده . خرابی کار از سر منشاء است و آلودگی آب از سرچشمه . چشم معارف ما کور است و دل ما مرده است ، و این موجب همه مصیبتهاست ؛ و درصدد اصلاح هم نیستیم .

خداوندا، تو به ما توفیق عنایت کن . تو ما را به وظایف خود آشنا کن . تو از انوار معارف خود که قلوب عرفا و اولیا را لبریز کردی یک نصیبی به ما عنایت فرما. تو احاطه قدرت و سلطنت خود را به ما نشان ده و نواقص ما را به ما بنما. تو معنی (الحمد لله رب العالمین ) را به ما بیچاره‌های غافل ، که همه محامد را به خلق نسبت می‌دهیم ، بفهمان . تو قلوب ما را آشنا کن به اینکه هیچ محمده‌ای از مخلوق نیست . تو حقیقت ما اءصابک من حسنة فمن الله و ما اءصابک من سیئة فمن نفسک [۶۲] را به ما بنما. تو کلمه مبارکه توحید را به قلوب قاسیه مکدره ما وارد کن . ما اهل حجاب و ظلمتیم و اهل شرک و نفاق ، ما خودخواه و خودپسندیم ، تو حب نفس و حب دنیا را از دل ما بیرون کن . تو ما را خداخواه و خداپرست کن .

فصل پنجم : منشاء عجب حب نفس است

رذیله عجب از حب نفس پیدا شود؛ چون که انسان مفطور به حب نفس ‍ است و سر منشاء تمام خطاهای انسانی و رذایل اخلاقی حب نفس است . و از این جهت است که انسان اعمال کوچک خودش به نظرش بزرگ آید و خود را به واسطه آن از خوبان و خاصان درگاه حق شمارد، و خود را به واسطه اعمال ناقابل مستحق ثنا و مستوجب مدح داند؛ بلکه قبایح اعمالش گاهی در نظرش نیکو جلوه کند؛ اگر از غیر اعمال بهتر و بزرگتر از اعمال خود دید، چندان اهمیت نمی‌دهد و همیشه انسان کارهای خوب مردم را تاءویل به یک مرتبه از بدی می‌کند، و کارهای زشت و ناهنجار خود را تاءویل به یک مرتبه از خوبی می‌کند . به خلق خدا بدبین است ، ولی به خودش خوش بین . به واسطه این حب نفس با یک عمل کوچک مخلوط به هزار کثافت و مبعدات خود را طلبکار حق تعالی و مستوجب رحمت داند. خوب است اکنون ما قدری در اعمال حسنه خود تفکر کنیم و افعال عبادیه که از ما صادر می‌شود قدری در تحت اعتبار عقل آورده با نظر انصاف به آنها نظر کنیم ببینیم آیا به واسطه آنها ما مستوجب مدح و ثنا و متسحق ثواب و رحمت هستیم ، یا لایق لوم و عقاب و غضب و نقمت . و اگر حق تعالی ما را به واسطه همین اعمالی که در نظر ما حسنه است به آتش قهر و غضب بسوزاند بجا است و موافق عدل است .

من اکنون خود شما را در این سؤ الی که می‌خواهم بکنم حکم قرار می‌دهم و از شما به نظر انصاف ، بعد از فکر و تاءمل ، تصدیق می‌خواهم . و آن سؤ ال این است که اگر نبی اکرم (صلوات الله علیه و آله )، که صادق و مصدق است ، به شما خبر دهد که اگر در تمام عمر عبادت خدا کنید و اطاعت اوامر او نمایید و ترک شهوات و خواهش نفس نمایید، یا در تمام عمر خلاف گفته او کنید و مطابق میل نفسانی و شهوات خود رفتار کنید، در درجات آخرت شما فرقی نمی‌کند و در هر صورت شما اهل نجات هستید و بهشت خواهید رفت و از عذاب ایمن خواهید بود، نماز کنید یا زنا کنید تفاوتی ندارد، ولی رضای حق تعالی فقط در این است که شما عبادت او کنید و ثنا و مدح او نمایید و ترک شهوات خود و میلهای نفسانی را در این عالم نمایید، در مقابل این هم اجری نمی‌دهند و ثوابی عطا نمی‌کنند، آیا شما از اهل معصیت می‌شدید یا اهل عبادت ؟ شما ترک شهوات می‌کردید، و لذات نفسانی را بر خود برای رضای حق تعالی و خاطر خواهی او حرام می‌کردید یا نه ؟ شما باز مواظبت به مستحبات و جمعه و جماعات می‌نمودید یا منغمر در شهوات و ملازم لهو و لعب و تغنیات و غیر ذلک می‌گردیدید؟ با یک نظر انصاف بدون ظاهر سازی و ریاکاری جواب دهید . بنده از خودم و کسانی که مثل خودم هستند خبر می‌دهم که اهل معصیت می‌شدیم و اطاعات را تارک و فاعل مشتهیات نفسانی می‌شدیم .

پس ، از این نتیجه حاصل شد که تمام کارهای ما برای لذات نفسانی است . ما شکم پرست و شهوات پرستیم : ترک لذت برای لذت بزرگتر می‌کنیم . وجهه نظر و قبله آمال ما راه انداختن بساط شهوات است . نماز که معراج قرب الهی است ما بجا می‌آوریم برای قرب به زنهای بهشت !ربطی به تقرب حق ندارد؛ مربوط به اطاعت امر نیست ؛ با رضای خدا هزاران فرسنگ دور است .

ای بیچاره بی خبر از معارف الهیه که جز اداره شهوت و غضب خود چیز دیگر نمی‌فهمی ، تو مقدس مواظب ذکر و ورد و مستحبات و واجبات و تارک مکروهات و محرمات و متخلق به اخلاق حسنه و متجنب از سیئات اخلاق ، در ترازوی انصاف بگذار کارهایی را که می‌کنی برای رسیدن به شهوات نفسانی و نشستن بر تختهای زمردین و پوشیدن لباسهای حریر و استبرق و سکنی کردن در قصرهای نیکو منظر و رسیدن به آرزوهای نفسانی ، آیا باید اینها را، که تمام برای خودخواهی و پرستش نفس است ، به خدا نسبت داد و پرستش حق دانست ؟ آیا شما با عمله‌ای که برای مزد کار می‌کند چه فرقی دارید که اگر او بگوید من محض صاحب کار این عمل را کردم ، او را تکذیب می‌کنید؟ آیا شما دروغگو نیستید که می‌گویید نماز می‌کنم برای تقرب به خدا؟ آیا این نماز شما برای نزدیکی به خداست ، یا برای رسیدن به شهوات ؟ فاش بگویم ، پیش عرفای بالله و اولیاء خدا تمام این عبادات ما از گناهان کبیره است . بیچاره ، در حضور حضرت حق ( جل جلاله ) و در محضر ملائکه مقربین او بر خلاف رضای حق رفتار می‌کنی ، و عباداتی که معراج قرب حق است برای نفس اماره و شیطان می‌کنی ؛ آن وقت حیا نکرده و در هر عبادت چندین دروغ در محضر ربوبیت و ملائکه مقربین می‌گویی و چندین افترا می‌زنی و منت گذاری هم می‌کنی و عجب و تدلل هم می‌نمایی و خجالت هم نمی‌کشی . این عبادت من و تو با معصیت اهل عصیان ، که اشد آنها ریا است ، چه فرقی دارد؟ زیرا ریا شرک است و بدی و بزرگی آن از جهت آن است که عبادت را برای خدا نکردی . تمام عبادات ما شرک محض است و شائبه ، خلوص و اخلاص در آن نیست ؛ بلکه رضای خدا به طریق اشتراک هم در آن مدخلیت ندارد؛ فقط برای شهوات است .

ای عزیز ، نمازی که برای خاطر خواهی زن باشد چه زن دنیایی یا بهشتی این نماز برای خدا نیست ؛ نمازی که برای رسیدن به آمال دنیا باشد یا آمال آخرت به خدا ارتباط ندارد؛ پس چرا اینقدر ناز و غمزه فروشی می‌کنی و عشوه و غنج و دلال می‌کنی ، به بندگان خدا به نظر حقارت نگاه می‌کنی ، خود را از خاصان درگاه حق حساب می‌کنی ؟ بیچاره ، تو با همین نماز مستحق عذابی و مستوجب زنجیر هفتاد ذراعی [۶۳]!پس چرا خود را طلبکار می دانی ، و برای خود در همین طلبکاری و تدلل و عجب عذابی دیگر تهیه می‌کنی ؟ تو اعمالی را که ماءموری بکن و متوجه باش که برای خدا نیست ؛ و بدان که خدای تعالی با تفضل و ترحم تو را به بهشت می‌برد، و یک قسمت از شرک را خدای تعالی برای ضعف بندگانش به آنها تخفیف داده و به واسطه غفران و رحمتش پرده ستاریت به روی آنها پوشیده است . بگذار این پرده دریده نشود، و حجاب غفران حق به روی این سیئات ، که اسمش ‍ را عبادت گذاشتیم ، افتاده باشد، که خدای نخواسته اگر این ورق برگردد و ورق عدل پیش آید، گند عبادات ما کمتر از گند معصیتهای موبقه اهل معصیت نیست .

ما اشاره کردیم پیش از این به حدیثی و اینجا بعضی از آن حدیث را به عین عبارت نقل می‌کنیم تبرکا و تیمنا:

قال الله عزوجل لدواد: یا داود، بشر المذنبین و اءنذر الصدیقین !قال : کیف اءبشر المذنبین و اءنذر الصدیقین ؟ قال : یا داود، بشر المذنبین اءنی اءقبل التوبة و اءعفو عن الذنب و اءنذر الصدیقین اءن لا یعجبوا باءعمالهم ، فانه لیس عبد اءنصبه للحساب الا هلک . [۶۴]

بعد از آنکه صدیقین در حساب هلاکند، با آنکه آنها از گناه و معصیت پاکند، من و تو چه می‌گوییم ؟ اینها همه در صورتی است که اعمال من و شما از ریاء دنیایی ، که از موبقات و محرمات است ، خالص باشد؛ و کم اتفاق افتد برای ما عمل خالی از ریا و نفاق . بگذار نگفته ماند . اکنون اگر باز جای عجب است و تدلل و ناز و غمزه بکن ؛ و اگر انصافا جای خجلت و سرافکندگی و اعتراف به تقصیر است ، بعد از هر عبادتی که کردی از روی جد و واقع از آن عبادت و از آن دروغها که در محضر حق تعالی گفتی ، از آن نسبتها که بی جهت به خود دادی استغفار و توبه کن . آیا توبه ندارد که در مقابل حق می‌گویی قبل از ورود در نماز و جهت وجهی للذی فطر السموات و الاءرض حنیفا و ما اءنا من المشرکین [۶۵] ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین [۶۶] . آیا وجهه قلب شما به فاطر سماوات و ارض است ؟ آیا شما مسلمید و از شرک خالصید؟ آیا نماز و عبادت و محیا و ممات شما برای خداست ؟ آیا خجالت ندارد در نماز می گوئی (الحمدلله رب العالمین )؟ آیا شما جمیع محامد را از آن حق می‌دانید، یا اینکه برای بندگان ، بلکه برای دشمنان او محمدت ثابت می‌کنید؟ آیا دروغ نیست قول تو که می‌گویی رب العالمین . با اینکه ربوبیت را در همین عالم برای غیر ثابت می‌کنی ؟ آیا توبه ندارد؟ خجلت ندارد (ایاک نعبد و ایاک نستعین )؟ آیا تو خدا خواهی یا حور العین خواه ؟ آیا تو استعانت از خدا فقط می‌طلبی ، یا در کارها چیزی که که در نظر نیست خدا است ؟ آیا تو به زیارت بیت الله که می‌روی ، مقصد و مقصودت خداست و مطلب و مطلوبت صاحب خانه است و قلبت مترنم است به قول شاعر: و ما حب الدیار شغفن قلبی ؟ [۶۷] خداجو هستی ؟ آثار جمال و جلال حق را می‌طلبی ؟ آیا تو برای سید مظلومان اقامه عزا می‌کنی به سر و سینه برای او می‌زنی ، یا برای رسیدن به آمال و آرزوی خودت ؟ شکمت تو را وادار می‌کند مجلس عزاداری برپا کنی ، هوای نفس تو را به مناسک و عبادات می‌کشد؟

ای برادر، در مکاید نفس و شیطان دقیق شو . بدان که نمی‌گذارند تو بیچاره یک عمل خالصی بکنی ؛ و همین اعمال غیر خالصه را که خداوند به فضلش از تو قبول کرده نمی‌گذارند به سر منزل برسانی . کاری می‌کنند که به واسطه این عجب و تدلل بیجا همه اعمالت به باد فنا برود: و این نفع هم از جیب برود . از خدا و رضای او که دوری ، به بهشت هم نمی‌رسی ؛ سهل است ، مخلد در عذاب و معذب در آتش قهر هم می‌شوی . تو گمان کردی به واسطه این اعمال پوسیده گندیده سر و دست شکسته مخلوط به ریا و سمعه و هزار مصیبت دیگر، که هر یک مانع از قبولی اعمال است ، استحقاق بر حق تعالی پیدا کردی ؟!یا از محبین و محبوبین شدی ای بیچاره بی خبر از حال محبین ،ای بدبخت بی اطلاع از دل محبین و آتش قلب آنها،ای بی نوای غافل از سوز مخلصین و نور اعمال آنها، تو گمان کردی آنها هم اعمالشان مثل من و توست ؛ تو خیال می‌کنی که امتیاز نماز حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام با ما این است که مد و لا الضالین را طولانی تر می‌کند؟ یا قرائتش صحیح تر است ؟ یا طول سجود و رکوع و اذکار و اورادش بیشتر است ؟ یا امتیاز آن بزرگوار به این است که شبی چند صد رکعت نماز می‌خواند؟ یا مناجات سید الساجدین علیه السلام هم مثل مناجات من و توست ؟ او هم برای حورالعین و گلابی و انار اینقدر ناله و سوز و گداز داشت ؟ به خودشان قسم است ( و انه لقسم لو تعلمون عظیم ) [۶۸] که اگر بشر پشت به پشت یکدیگر دهند و بخواهند یک لا اله الا الله امیرالمؤ منین را بگویند، نمی‌توانند؛ خاک بر فرق من با این معرفت به مقام ولایت علی علیه السلام به مقام علی بن ابی طالب قسم که اگر ملائکه مقربین و انبیاء مرسلین غیر از رسول خاتم که مولای علی و غیر اوست بخواهند یک تکبیر او را بگویند نتوانند. حال قلب آنها را جز خود آنها نمی‌داند کسی .

ای عزیز، اینقدر لاف خدا مزن ؛ اینقدر دعوی حب خدا مکن .ای عارف ،ای صوفی ،ای حکیم ،ای مجاهد،ای مرتاض ،ای فقیه ،ای مؤ من ،ای مقدس ،ای بیچاره‌های گرفتار،ای بدبختهای دچار مکاید نفس و هوای آن ،ای بیچاره‌های گرفتار آمال و امانی و حب نفس همه بیچاره هستید؛ همه از خلوص و خداخواهی فرسنگها دورید . اینقدر حسن ظن به خودتان نداشته باشید. اینقدر عشوه و تدلل نکنید . از قلوب خود بپرسید ببینید خدا را می‌جوید یا خودخواه است ؟ موحد است و یکی طلب ، یا مشرک است ؟ پس این عجبها یعنی چه ؟ اینقدر به عمل بالیدن چه معنی دارد؟ عملی که فرضا تمام اجزاء و شرایطش درست باشد و خالی از ریا و شرک و عجب و سایر مفسدات باشد، قیمتش رسیدن به شهوات است ، چه قابلیتی دارد که اینقدر تحویل ملائکه می‌دهید؟این اعمال را باید مستور از چشمها داشت . این اعمال از قبایح و فجایع است !باید انسان از آنها خجلت بکشد و ستر آنها کند .

خداوندا، به تو پناه می‌بریم ما بیچاره‌ها از شر شیطان و نفس اماره . تو خودت ما را از مکاید آنها حفظ فرما به حق محمد صلی الله علیه و آله و سلم .

الحدیث الرابع : کبر

عن حکیم ، قال :

ساءلت اءبا عبدالله علیه السلام عن اءدنی الالحاد، فقال : ان الکبر اءدناه [۶۹]

کبر عبارت است از یک حالت نفسانیه که انسان ترفع کند و بزرگی کند و بزرگی فروشد بر غیر خود . و اثر آن اعمالی است که از انسان صادر می‌شود و آثاری است که در خارج بروز کند، که گویند تکبر کرد . و این صفت غیر از عجب است . بلکه ، به طوری که سابق ذکر شد، این صفت زشت و این رذیله خبیثه ولیده و ثمره عجب است ؛ زیرا عجب خودپسندی است ، و کبر بزرگی کردن بر غیر و عظمت فروشی است . انسان که در خود کمالی دید، یک حالتی به او دست می‌دهد که آن عبارت از سرور و غنج و تدلل و غیر آن است ، و آن حالت را عجب گویند؛ و چون غیر خود را فاقد آن کمال متوهم گمان کرد، در او حالت دیگری دست دهد که آن رؤ یت تفوق و تقدم است ، و از این رؤ یت یک حالت بزرگی فروشی و ترفع و تعظمی دست دهد که آن را کبر گویند. و اینها تمام در قلب و باطن است و اثر در ظاهر؛ چه در هیاءت بدن و چه در افعال و اقوال باشد تکبر است . و بالجمله ، انسان خودبین خودخواه شود؛ و چون خودخواهی افزاید، خودپسند گردد؛ و چون خودپسندی لبریز آید، خودفروشی کند.

بدان که صفات نفسانیه ، چه در جانب نقص و رذایل و چه در جانب کمال و فضایل ، بسیار دقیق و مختلط است ؛ و از این جهت فرق بین بعضی با بعضی بغایت مشکل است ؛ و چه بسا باشد که اختلاف شدید بین علماء اعلام در تحدید آنها واقع گردد، یا نشود صفت وجدانی را به طوری که خالی از خدشه باشد تعریف کرد . لهذا بهتر این است که این امور را واگذار به وجدان کنیم و خود را از قید مفهوم تراشی رهایی دهیم و از اصل مقصد و مقصود باز نمانیم . پس برای کبر درجاتی است شبیه درجاتی که در عجب ذکر شد . و بعضی از درجات دیگر که در عجب نیز نظیر داشت ولی چون در آنجا مهم نبود و در اینجا مهم است ذکر می‌شود . اما آنچه که شبیه آن در عجب گذشت شش درجه است :

یکی کبر به واسطه ایمان و عقاید حقه ؛ و در مقابل آن ، کبر به واسطه کفر و عقاید باطله است .

دیگر کبر به واسطه ملکات فاضله و صفات حمیده ؛ و در مقابل آن ، کبر به واسطه رذایل اخلاق و ملکات ناهنجار است .

و دیگر کبر به واسطه مناسک و عبادات و صالحات اعمال است ؛ و در مقابل آن ، کبر به واسطه معاصی و سیئات افعال است .

و هر یک از اینها ممکن است ولیده همان درجه عجب باشد که در نفس ‍ است ؛ و ممکن است آن را سبب دیگر باشد که بعد از این اشاره به آن می‌شود . [۷۰] و اما آنچه که اینجا بالخصوص مورد نظر می‌شود، کبر به واسطه امور خارجیه است ؛ مثل نسب و حسب و مال و منال و سیادت و ریاست و غیر آن . و ما ان شاء الله در ضمن فصولی چند اشاره به بعضی مفاسد این رذیله و علاج آن به مقدار مقدور خود می‌نماییم ، و از خدای تعالی توفیق تاءثیر در خویشتن و غیر می‌طلبیم .

فصل اول : درجات کبر

برای کبر به اعتبار دیگر درجاتی است : اول ، کبر به خدای تعالی . دوم ، کبر به انبیاء و رسل و اولیا(صلوات الله علیهم ) . سوم ، کبر به اوامر خدای تعالی ؛ که این دو نیز به کبر به خدای تعالی برگردد . چهارم ، کبر بر بندگان خدا؛ که آن نیز پیش اهل معرفت به کبر به خدا بر می‌گردد . اما کبر به خدای تعالی ، که از همه قبیحتر و مهلکتر و مرتبه اعلای آن است ، در اهل کفر و جحود و مدعیان الوهیت پیدا شود . و گاهی نمونه‌ای از آن در بعض اهل دیانت پیدا شود که ذکر آن مناسب نیست . و این از غایت جهل و نادانی و ندانستن ممکن است حد خویش و مقام واجب الوجود را .

اما کبر بر انبیا و اولیا در زمان انبیا بسیار اتفاق می‌افتاد و خدای تعالی خبر داده است از حال آنها که گفتند: (اءنؤ من لبشرین مثلنا) . [۷۱] و از اهل این ملت گفتند: لولا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم [۷۲] . و در صدر اسلام ، تکبر بر اولیاء خدا بسیار واقع گردید و در این زمانها نمونه‌ای از آن در بعضی از متحلین به اسلام است .

اما کبر به اوامر خدا در بعض اهل معصیت پیدا شود؛ چنانکه ترک حج کند برای آنکه اعمال آن را از قبیل لباس احرام و غیره را بر خود روا ندارد؛ و ترک نماز کند، زیرا وضع سجده را با مقام خود مناسب نداند . و گاهی در بعض اهل مناسک و عبادات و اهل علم و دیانت پیدا شود؛ چنانکه ترک اذان کند تکبر؛ و قبول قول حق نکند اگر از مثل خود یا پایینتر از خود شنید . گاهی اتفاق می‌افتد که انسان مطلبی را از رفیق یا هم قطارش می‌شنود و آن را با کمال شدت رد می‌کند و طعن به قائلش می‌زند، ولی همان مطلب را از بزرگی در دین یا دنیا اگر شنید قبول می‌کند . حتی ممکن است در اول از روی جد رد کند، و در دوم از روی جد قبول کند. این شخص طالب حق نیست . تکبرش پرده به روی حق می‌پوشد، و تملقش از بزرگ که غیر از صفت تواضع ممدوح است او را کر و کور می‌کند . و از همین تکبر است ترک تدریس علمی یا کتابی که با شاءن خود مناسب نداند، و ترک تدریس ‍ برای اشخاص بی عنوان ظاهری ، یا برای عده قلیله ، و ترک جماعت در مسجد کوچک و قناعت به عده کم ، گر چه بداند که رضای حق تعالی در آن است . و گاهی از بس مطلب دقیق می‌شود صاحب این خلق نمی‌فهمد که عملش مستند به خلق کبر است ، مگر آنکه درصدد اصلاح نفس برآید و دقیق شود در مکاید آن .

اما کبر بر بندگان خدا، از همه بدتر کبر بر علماء بالله و دانشمندان است ، که مفاسد آن از همه بیشتر و ضررش مهمتر است . و از این کبر است ترک مجالست فقرا و تقدم در مجالس و محافل و در راه و رفتار. و این در جمیع طبقات ، از اشراف و اعیان گرفته تا علما و محدثین ، و از اغنیا گرفته تا فقرا مگر کسی را که خدای تعالی حفظ فرماید رایج و شایع است و تمیز بین تواضع و تملق ، و تکبر و تاءبی نفس گاهی بغایت مشکل شود و باید انسان به خدای تعالی پناه برد تا او را هدایت بنماید . و اگر انسان درصدد اصلاح برآید و حرکت به جانب مطلوب کند، ذات مقدس حق تعالی به رحمت واسعه خود راهنمایی می‌فرماید و سیر را آسان می‌کند.

فصل دوم : سبب اصلی تکبر

کبر را اسباب بسیاری است که برگشت تمام آنها به این است که انسان در خود کمالی توهم کند که آن باعث عجب شود و مخلوط با حب نفس ‍ گردیده حجاب کمال دیگران شده آنها را ناقص تر از خود گمان کند، و این سبب ترفع قلبی یا ظاهری گردد. مثلا در علماء عرفان گاهی پدید آید کسی که خود را از اهل معارف و شهود داند و از اصحاب قلوب و سابقه حسنی انگارد و بر دیگران لاف ترفع و تعظم زند، و حکما و فلاسفه را قشری و فقها و محدثین را ظاهر بین و سایر مردم را چون بهایم داند؛ و به همه بندگان خدا به نظر تحقیر و تعبیر نگاه کند. و بیچاره خود لاف از فناء فی الله و بقاء بالله زند و کوس تحقق کوبد، با آنکه معارف الهیه اقتضا می‌کند خوش بینی به موجودات را . و اگر شم معرفة الله کرده بود به مظاهر جمال و جلال حق ، تکبر نمی‌کرد؛ چنانکه در مقام بیان و علم خود او نیز تصریح به خلاف حالت خود کند . و این نیست جز آنکه معارف به قلبش وارد نشده . و بیچاره به مقام ایمان هم نرسیده دم از عرفان می‌زند؛ و از عرفان حظی نداشته از تحقق سخن می‌راند.

در حکما نیز اشخاصی پیدا می‌شود که چون خود را دارای برهان و علم به حقایق داند و خود را از اهل یقین بالله و ملائکته و کتبه و رسله شمارد، به سایرین به نظر حقارت نگاه کند و سایر علوم را جزو علم حساب نکند؛ و تمام بندگان خدا را ناقص داند در علم و ایمان ؛ و به آنها تکبر نماید در قلب ، و در ظاهر نیز با نخوت و تکبر با مردم رفتار کند؛ با آنکه علم به مقام ربوبیت و فقر ممکن اقتضا می‌کند خلاف آن را، و حکیم آن است که دارای ملکه تواضع باشد به واسطه علم به مبداء و معاد. خدای تعالی لقمان را حکمت عطا فرمود به نص قرآن شریف ، [۷۳] و از دستورات آن بزرگوار به فرزندش ‍ آن است که خدای تعالی نقل می‌فرماید: و لا تصعر خدک للناس و لا تمش فی الاءرض مرحا ان الله لا یحب کل مختال فخور [۷۴]

در مدعیهای ارشاد و تصوف و تهذیب باطن گاهی شخصی پیدا می‌شود که به تکبر با مردم رفتار کند، و بدبین به علما و فقها و تابعین آنها گردد، و به حکما و علما طعنها زند و غیر خد و سرسپردگان به خود را اهل هلاک داند، و چون دستش از علوم تهی است علوم را خار طریق خواند و اهل آن را شیطان راه سالک شمارد؛ با آنکه آنچه در مقام دعوی مقام خود گوید اقتضای خلاف اینها نماید؛ و هادی خلایق و مرشد گمراهان باید خود از مهلکات و موبقات مبرا باشد؛ و از دنیا گذشته و محو جمال حق شده ، باید به بندگان خدا تکبر نکند و بدبین به آنها نباشد .

در فقها و علمای فقه و حدیث و طلاب آن نیز گاهی کسی پیدا شود که مردم دیگر را حقیر شمارد و به آنها تکبر فروشی کند و خود را مستحق همه طور اکرام و اعظام داند، و لازم داند که همه مردم اطاعت امر او کنند و هر چه گوید چون و چرا نکنند؛ خود را لا یساءل عما یفعل و هم یساءلون[۷۵] انگارد؛ و جز خود و چند نفر معدودی مثل خود را اهل بهشت نداند؛ و اسم هر طایفه‌ای از هر علمی در میان آید، به آن طعن زند و جز علم خود را، که از آن نیز بهره کافی ندارد، سایر علوم را ندیده و نسنجیده طرد کند و اسباب هلاکت داند، و علما و سایر علوم را از روی جهل و نادانی طرد کند و چنین ارائه دهد که دیانتش موجب شده که اینها را تحقیر و توهین کند، با آنکه علم و دیانت مبرا از این اطوار و اخلاقند. قول به غیر علم را شریعت مطهره حرام کرده و حرمت مسلم را واجب دانسته ، این بیچاره بی خبر از دیانت و علم خلاف قول خدا و رسول کرده و آن را به صورت دین درآورده ، با آنکه سیره سلف و خلف از علمای بزرگ غیر از این بوده .

این حال علوم شرعیه که هر یک اقتضا دارد که علمای آن متصف به تواضع باشند و ریشه تکبر را از قلوب قلع کنند . هیچ علمی تکبر نیاورد و با تواضع مخالف نیست . پس از این ، علت آنکه این اشخاص عملشان خلاف عملشان است بیان می‌نماییم ، در علمای سایر علوم ، از قبیل طب و ریاضی و طبیعی ، و همین طور صاحبان صنعت نیز تکبر فروشی بسیار پیدا می‌شود.سایر علوم را هر چه باشد چیزی ندانند و به اهل آن با نظر تحقیر نگاه کنند و هر یک گمان کنند که علم آن است که پیش اوست و در ظاهر و قلب به مردم کبریایی کنند، با آنکه علم آنها این اقتضا را ندارد .

اما غیر اهل علم ، بعضی از اهل مناسک و عبادت نیز بسیار به مردم تکبر کنند و آنها را حقیر شمارند و تحقیر کنند؛ سایر مردم را، حتی علما را، اهل نجات ندانند؛ هر وقت از علم سخنی پیش آید، گویند علم بی عمل فایده دارد؟ عمده عمل است ؛ و به عملی که خود اشتغال دارند خیلی اهمیت می‌دهند، و به همه طبقات از روی کبر و عجب نظر کنند؛ با اینکه اگر اهل عبادت حقیقی و اخلاص باشد باید عملش او را اصلاح کند . نماز از منکر و فحشا نهی می‌نماید و معراج مؤ من است ، این پنجاه سال نمازخوان و مواظب اعمال واجبه و مستحبه ، به رذیله کبر، که الحاد است ، و عجب ، که از فحشاء و منکر بزرگتر است ، متصف شده و به شیطان و خلق او نزدیک گردیده ، نمازی که از فحشا نهی نکند و نگاهدار قلب نباشد بلکه به واسطه کثرت آن قلب ضایع گردد، نماز نیست . نمازی که وقتی خیلی مواظبت کردی از او، تو را به شیطان و خاصه او، که کبر است ، نزدیک کند نماز نیست ؛ نه آنکه نماز این اقتضا را دارد. اینها کبر حاصل از علم و عمل .

اما آنچه از غیر اینها حاصل شود نیز برگشت کند به رؤ یت یک نحو کمال در خود و غیر را فاقد آن دیدن . مثلا کسی که دارای نسب و حسب است ، بر فاقد آن تکبر کند گاهی . و کسی که دارای جمال و زیبایی است ، بر فاقد آن یا طالب آن تکبر نماید . یا مثلا دارای اتباع و انصار و قبیله و تلامیذ و غیر آن ، بر فاقد آن تکبر فروشد . پس روی هم رفته ، سبب کبر رؤ یت کمال متوهم است و بهجت به آن و عجب به آن ، و فاقد دیدن غیر است از آن . حتی صاحبان اخلاق فاسده و اعمال قبیحه نیز گاهی به غیر خود کبر کنند، چون آن را که در خود است یک نحو کمال انگارند!

و صاحب صفت کبر گاهی به واسطه بعضی جهات خودداری کند از اظهار آن و هیچ ترتیب آثار ندهد، ولی این شجره خبیثه در قلبش ریشه دارد؛ و لهذا از او تراوش کند آثار وقتی که از حال طبیعی خارج شود . مثل آنکه غضب عنان را از دست او بگیرد، در آن حال شروع کند به اظهار کبریا و عظمت و دارایی خود را از هر قبیل است علم است یا عمل یا چیز دیگر به چشم دیگری کشد و بر او افتخار کند . و گاهی ظاهر کند کبر خود را و اعتنا به جهات خارجیه نکند، و شدت کبر آن را گسیخته عنان کند؛ پس ، گاهی ظاهر شود کبر در اعمال و حرکات و سکناتش ؛ مثل آنکه تقدم در مجالس کند و از دیگران در ورود و خروج جلو افتد؛ و فقرا را در مجلس ‍ خود راه ندهد، و ترک مجالست آنها کند؛ و برای خود حریم قرار دهد؛ و در راه رفتن و نگاه کردن و جواب و سؤ ال با مردم و دیگر اعمال کبر کند . و بعضی از محققین ، که ما بسیاری از اصول مطالب را در این حدیث از او اخذ کرده و ترجمه کردیم ، گوید که درجه نازله کبر در عالم این است که روی خود را از مردم برگرداند و از آنها گویی اعراض کند . و در عابد آن است که عبوس کند بر مردم و چین بر جبین اندازد، گویی از مردم پرهیز کند یا به آنها غضب کرده است ؛ و بیچاره نمی‌داند که ورع در پیشانی نیست و چین آن و در عبوس صورت نیست و در برگرداندن صورت و اعراض از مردم نیست و در گردن کج کردن و سر پایین انداختن نیست و در دامن جمع کردن نیست ، بلکه ورع در قلب است . پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: تقوا اینجاست . و اشاره فرمود به سینه خود . [۷۶] و گاهی ظاهر شود کبر در زبان او و به دیگران مفاخره و مباهات کند و تزکیه نفس نماید. عابد در مقام تفاخر گوید من فلان عمل را کردم . و دیگران را تنقیص کند و اعمال خود را بزرگ شمارد . گاهی هم تصریح نمی‌کند ولی چیزی می‌گوید که لازمه اش ‍ تزکیه نفس است . و عالم گوید به غیر: تو چه می دانی ؟ من فلان کتاب را چندین دفعه دیدم ، چندین سال در مجامع علمی بودم و اساتید و اساطین دیدم و زحمتها کشیدم ، کتابها نوشتم ، تصنیف و تاءلیفها کردم . و همین طور . پس ، در هر حال باید به خدا پناه برد از شر نفس و مکاید آن .

فصل سوم : مفاسد کبر

این صفت زشت ناهنجار هم فی نفسه دارای مفاسد است و هم از او مفاسد بسیار زاییده شود . این رذیله انسان را از کمالات ظاهری و باطنی و از حظوظ دنیوی و اخروی باز دارد، و تولید بغض و عداوت کند و انسان را از چشم خلایق بیندازد و پست و ناچیز کند، و مردم را وادار کند که با او معارضه به مثل کنند و او را خوار کنند و تحقیر نمایند. در حدیث کافی وارد است که حضرت صادق علیه السلام فرموده :

هیچ بنده‌ای نیست مگر آنکه در سر او لجامی است و فرشته‌ای که آن را نگاه می‌دارد . پس وقتی که تکبر کند، می‌گوید: پایین بیا، خدای تو را پایین بیاورد . پس او همیشه در پیش خود بزرگترین مردم است و در چشم مردم کوچکترین آنهاست . و هنگامی که تواضع نماید، خدای تعالی آن لجامی را که در سر اوست مرتفع فرماید ، و گوید به او که بزرگ شو، خداوند تو را بزرگ و رفیع کند . پس همیشه کوچکترین مردم است نزد خود و رفیعترین مردم است در نزد آنها . [۷۷]

ای عزیز، همان دماغی که تو داری و همان نفسی که تو داری دیگران هم دارند؛ تو اگر فروتن شدی ، قهرا مردم تو را احترام کنند و بزرگ شمارند؛ و اگر تکبر کنی پیشرفت ندارد اگر توانستند تو را خوار و ذلیل می‌کنند و به تو اعتنا نمی‌کنند؛ و اگر نتوانستند در دل آنها خواری و در چشم آنها ذلیلی و مکانت نداری . تو با تواضع دل مردم را فتح کن ؛ دل که پیش تو آمد، آثار خود را ظاهر می‌کند . و اگر قلوب از تو برگشت ، آثار آن بر خلاف مطلوب توست . پس ، تو اگر فرضا احترام طلب و بزرگی خواه هم هستی ، باید از راه آن وارد شوی ؛ و آن مماشات با مردم و تواضع با آنهاست ؛ نتیجه تکبر خلاف مطلوب و مقصود توست ؛ پس ، نتیجه دنیایی که نمی‌گیری سهل است ، نتیجه به عکس می‌گیری . علاوه ، این خلق موجب ذلت در آخرت و خوار شدن در آن عالم می‌شود؛ همان طور که در این عالم مردم را حقیر شمردی و به بندگان خدا بزرگی کردی و به آنها عظمت و جلال و عزت و حشمت فروختی ، در آخرت صورت همین بزرگی ذلت است و خوار شدن . چنانکه در حدیث شریف کافی وارد است :

باسناده عن داود بن فرقد: عن اءخیه قال : سمعت اءبا عبدالله علیه السلام یقول : ان المتکبرین یجعلون فی صور الذر یتوطاهم الناس حتی یفرغ الله من الحساب [۷۸] . نمی‌دانم که اگر خدای تعالی کسی را ذلیل کند چه خواهد کرد با او و به چه حالی مبتلا می‌شود؟ زیرا امور آخرتی با دنیا فرقها دارد . ذلت در آخرت غیر از ذلت در دنیاست ؛ چنانکه نعمتها و عذابهای آنجا مناسبت با اینجا ندارد. نعمتش فوق تصور ماست ؛ عذابش خارج از حوصله ماست ؛ کرامتش بالاتر از آنچه هست که ما خیال می‌کنیم . ذلت و خواریش غیر از این ذلت و خواریهایی است که ما گمان می‌کنیم . و عاقبت کار متکبر هم جهنم است . در حدیث است که الکبر مطایا النار [۷۹] کسی که مرکب کبر سوار است او را به آتش می‌برد، و روی بهشت را نخواهد دید تا در او از این صفت اثری باشد . چنانکه از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل است که فرمود: لن یدخل الجنة من فی قلبه مثقال حبة من خر دل من کبر . [۸۰] و جناب امام باقر و امام صادق علیهم السلام نیز قریب به همین را فرموده‌اند . [۸۱] حضرت باقر علیه السلام فرمودند: العز رداء الله و الکبر ازاره ، فمن تناول شیئا منه اءکبه الله فی جهنم . [۸۲] بس است حدیث کمر شکنی که سابقا ترجمه آن را نقل کردم ، اینجا که محل اوست نقل می‌کنم ، عن ابی عبدالله علیه السلام قال :

ان فی جهنم لوادیا للمتکبرین یقال له : سقر؛ شکا الی الله عزوجل ، شدة حره و ساله اءن یاءذن له اءن یتنفس فتنفس فاءحرق جهنم . [۸۳]

حدیث در کمال اعتبار است ، بلکه مثل صحیح است . پناه می‌برم به خدا از جایی که خودش با آنکه دار عذاب است از حرارت خودش شکایت کند و جهنم از نفس او بسوزد . سختی و شدت حرارت آتش آخرت را ما نمی‌توانیم در این عالم ادراک کنیم ؛ زیرا سبب اختلاف شدت و ضعف عذاب یکی قوت و ضعف ادراک است : هر چه مدرک قویتر و ادراک تامتر و خالصتر باشد بیشتر ادراک الم و درد کند .

و یکی دیگر اختلاف موادی است که حس به او قائم است در قبول حرارت . چون مواد مختلف است در قبول حرارت . مثلا طلا و آهن بیشتر قبول حرارت می‌کنند از سرب و قلع ؛ و اینها بیشتر قبول می‌کنند از چوب و زغال و اینها از گوشت و پوست .

یکی دیگر شدت ارتباط قوه ادراک است به محل قابل . مثلا مغز سر انسان با آنکه قبول حرارت کمتر می‌کند از استخوانها، مع ذلک تاثرش بیشتر است ؛ زیرا قوه ادراک در آن بیشتر نمایش دارد .

یکی دیگر نقص و کمال خود حرارت است . اگر حرارت صد درجه باشد، بیشتر متاءلم می‌کند از آنکه پنجاه درجه باشد .

یکی دیگر اختلاف ارتباط ماده فاعله حرارت است . به ماده قابله آن . مثلا آتش اگر مقارن با دست باشد یا بچسد به دست ، در سوختن فرق می‌کند .

تمام این اسباب خمسه که ذکر شد در این عالم در کمال نقص است ، و در آن عالم در کمال قوت و تمامیت است . جمیع ادراکات ما در این عالم ناقص و ضعیف و محجوب به حجب کثیره‌ای است که ذکر آنها موجب تطویل است و مناسب با این مقام نیست .

امروز چشم ما ملائکه و بهشت و جهنم را نمی‌بیند؛ گوش ما صداهای عجیب و غریب برزخ و برزخیان و قیامت و اهل آن را نمی‌شنود؛ حس ما ادراک حرارت آنجا را نمی‌کند همه از نقص خود اینهاست . آیات و اخبار اهل بیت (صلوات الله علیهم ) مشحون به ذکر این مطلب است تلویحا و تصریحا؛ علاوه بر آنکه مطابق برهان است در محل خود.

اما بدن انسان در این عالم قابل قبول حرارت نیست . یک ساعت اگر در این آتش سرد دنیا بماند خاکستر می‌شود؛ ولی خداوند قادر در قیامت این بدن را طوری قرار می‌دهد و خلق می‌فرماید که در آن آتش جهنم که به شهادت جبرئیل امین اگر یک حلقه از سلسله هفتاد ذراعی اهل جهنم را در این عالم بیاورند، تمام کوه‌ها از شدت حرارت آن ذوب می‌شود [۸۴]باقی می‌ماند همیشه و ذوب نمی‌شود و تمام نمی‌گردد . پس ، بدن انسان هم در قیامت قابلیتش طرف قیاس نیست با این عالم .

اما ارتباط نفس به بدن در این عالم خیلی ضعیف و ناقص است . این عالم تعصی دارد از آنکه نفس در او به قوای خود ظاهر گردد؛ ولی آن عالم مملکت ظهور نفس است .

اما آتش این عالم یک آتش افسرده سردی است ، و یک امر عرضی مشوب به مواد خارجیه غیر خالص است ؛ ولی آتش جهنم خالص و بی خلط و جوهر قائم بالذات حتی مریدی است که از روی شعور اهل خود را می‌سوزاند؛ و به هر قدر که ماءمور است فشار به اهل خود می‌آورد . در وصفش شنیدی فرموده صادق مصدق جبرئیل امین را . قرآن خدا و اخبار انبیا پر است از وصف آن .

اما ارتباط آتش جهنم و التصاق آن به بدن در این عالم شبیه ندارد. جمیع آتشهای این عالم اگر به انسان احاطه کند بیش از احاطه به سطوح نکند، ولی آتش جهنم به ظاهر و باطن و به خود مدارک و متعلقات آنها یک نحو احاطه دارد . آن آتش است که قلب و روح و قوا را می‌سوزاند و با آنها یک نحو اتحاد پیدا می‌کند که در این عالم بی نظیر است .

پس ، معلوم شد که موجبات عذاب در این عالم به هیچ وجه فراهم نیست : نه مواد اینجا لایق قبول ، و نه فاعل حرارت تام الفاعلیه ، و نه ادراک تام است . آتشی که جهنم از نفس او بسوزد ما ادراک آن را و تصور آن را نمی‌توانیم بکنیم ، مگر آنکه خدای نخواسته جزو متکبران گردیم و این خلق زشت ناهنجار را اصلاح نکرده از این عالم منتقل شویم و بالمعاینه آن را ببینیم . (فلبئس مثوی المتکبرین ) [۸۵]

فصل چهارم : موجبات کبر

از موجبات تکبر کردن ، به واسطه آن اموری که ذکر شد، یکی کوچکی دماغ و ضعف قابلیت و پستی و کم حوصلگی است ؛ و بالجمله چون ظرفیتش کم است ، به مجرد آنکه یک کمالی در خود می‌بیند و یک امتیازی در خود مشاهده می‌کند گمان می‌کند دارای مقام و مرتبه‌ای است ؛ با آنکه اگر با نظر اعتبار و انصاف نظر کند، به هر رشته‌ای که وارد است و به هر کمالی که متصف است ، می‌فهمد که آنچه را که کمال گمان کرده و به آن افتخار و تکبر نموده ، یا اصلا کمال نبوده ، یا اگر بوده در مقابل کمالات دیگران قدر قابلی نداشته ، و بیچاره صورت خود را به سیلی سرخ کرده و استسمن ذاو رم [۸۶]، مثلا عارفی که به واسطه عرفان خود به سایرین به چشم حقارت نظر کرده تکبر می‌کند و قشری و ظاهری می‌گوید، آیا از معارف الهیه چه دارد جز یک دسته مفهومات که همه حجاب حقایق اند و سد طریق ؛ و یک مقدار اصطلاحات دلفریب با زرق و برق که به معارف الهیه ارتباطی ندارد و با خداشناسی و علم به اسماء و صفات مراحلی فاصله دارد؟ معارف صفت قلب است . و به عقیده نویسنده تمام این علوم عملی هستند نه محض دانستن مفاهیم و بافتن اصطلاحات . ما به این عمر کوتاه و اطلاع کم ، در این عرفاء اصطلاحی ، و در علماء سایر علوم ، اشخاصی دیدیم که به حق عرفان و علم قسم است که این اصطلاحات در دل آنها اثر نکرده ، بلکه اثر ضد کرده !

وای به حال تو عارف که حالت از همه کس بدتر است و حجت بر تو تمامتر است . تو تکبر به حق می‌کنی !

ای طلبه مفاهیم !ای گمراه حقایق !قدری تاءمل کن ببین چه داری از معارف ؟ چه اثری در خود از حق و صفاتش می‌بینی ؟ علم موسیقی و ایقاع شاید از علم تو دقیقتر باشد؛ هیاءت و مکانیک و سایر علوم طبیعی و ریاضی در اصطلاحات و دقت با علم تو همدوش است ؛ همان طور که آنها عرفان بالله نمی‌آورد، علم تو هم تا محجوب به حجاب اصطلاحات و پرده مفاهیم و اعتبارات است ، نه از او کیفیتی حاصل شود نه حال . [۸۷] بلکه در شریعت علم علوم و طبیعی و ریاضی از علوم شما بهتر است ، زیرا آنها نتیجه خود را می‌دهد، و از شما بی نتیجه یا به عکس نتیجه می‌دهد؛ مهندس نتیجه هندسه را، و زرگر نتیجه صنعت خود را می‌برد؛ شما از نتیجه دنیایی باز مانده به نتیجه معارف هم نرسیدند؛ بلکه حجاب شما غلظتش بیشتر است . پس راهی به حقایق و معارف از این اصطلاحات پیدا نشد، و خود سرمایه افتخار و تکبر بر علمای حقه گردید . معارفی که کدورت قلب را بیفزاید معارف نیست . وای بر معارفی که عاقبت امر صاحبش را وارث شیطان کند؛ کبر از اخلاق خاصه شیطان است . او به پدر تو آدم کبر کرد، مطرود درگاه شد؛ تو که به همه آدم و آدمزاده‌ها کبر می‌کنی نیز مطرودی ، از اینجا حال سایر علوم را بفهم . حکیم اگر حکیم است و نسبت حق را با خلق و خود را با حق فهمیده ، کبریا از دل او بیرون رود و وارسته شود؛ ولی بیچاره طالب این مفاهیم و اصطلاحات گمان کرده حکمت اینهاست و حکیم عالم به اینهاست . گاهی خود را در زمره انبیا و مرسلین قلمداد کند ( و یعلمهم الکتاب و الحکمة ) [۸۸] تلاوت کند . و گاهی الحکمة ضالة المؤ من [۸۹] و من یؤ ت الحکمة فقد اوتی خیرا کثیرا [۹۰] قرائت کند . قلب او از حکمت بی خبر و هزاران مراحل از خیرات دور و از حکمت مهجور است .

حکیم متاءله و فیلسوف بزرگ اسلام ، جناب محقق داماد (رضوان الله علیه ) می‌فرماید: حکیم آن است که بدن برای او چون لباس باشد، هر وقت اراده کند، او را رها کند . او چه می‌گوید و ما چه می‌گوییم !او از حکمت چه فهمیده و ما چه فهمیدیم !پس ، تو که به واسطه چند مفهوم و پاره‌ای اصطلاحات به خود می‌بالی و به مردم کبریا می‌کنی ، معلوم شد از کم ظرفیتی و کوچکی حوصله است و کمی قابلیت است .

آن بیچاره‌ای که خود را مرشد و هادی خلایق داند و در مسند دستگیری و تصوف قرار گرفته از این دو حالش پست تر و غمزه اش بیشتر است . اصطلاحات این دو دسته را به سرقت برده و سر و صورتی به متاع بازار خود داده و دل بندگان خدا را از حق منصرف و مجذوب به خود نموده و آن بیچاره صاف و بی آلایش را به علما و سایر مردم بدبین نموده ؛ برای رواج بازار خود فهمیده یا نفهمیده پاره‌ای از اصطلاحات جاذب را به خورد عوام بیچاره داده گمان کرده به لفظ مجذوبعلی شاه یامحبوبعلیشاه حال جذبه و حب دست دهد!ای طالب دنیا و ای دزد مفاهیم !این کار تو هم اینقدر کبر و افتخار ندارد .

بیچاره از تنگی حوصله و کوچکی کله گاهی خودش هم بازی خورده خود را دارای مقامی دانسته . حب نفس و دنیا به مفاهیم مسروقه و اضافات و اعتبارات پیوند شده یک ولیده ناهنجاری پیدا شده ؛ و از انضمام اینها یک معجون عجیبی و اخلوطه غریبه‌ای فراهم شود!و خود را با این همه عیب مرشد خلایق و هادی نجات امت و دارای سر شریعت ، بلکه وقاحت را گاهی از حد گذرانده ، دارای مقام ولایت کلیه دانسته ؛ این نیز از کمی استعداد و قابلیت و تنگی سینه و ضیق قلب است .

توطئه فقه و حدیث و سایر علوم شرعیه نیز در مقام علم بیش از یک دسته اصطلاحات که در اصول و حدیث به خرج رفته ندانی . اگر این علوم که همه اش مربوط به عمل است در تو اضافه‌ای نکرده و تو را اصلاح ننموده ، بلکه مفاسد اخلاقیه و عملیه بار آورده ، کارت از علمای سایر علوم پست تر و ناچیزتر ،بلکه از کار همه عوام پست تر است . این مفاهیم عرضیه و معانی حرفیه و نزاعهای بی فایده ، که بسیاری از آن به دین خدا ارتباطی ندارد و از علوم هم حساب نمی‌شود که اسمش را بگذاری ثمره علمیه دارد، اینقدر ابتهاج و تکبر ندارد خدا شاهد است ( و کفی به شهیدا) [۹۱] که علم اگر نتیجه اش اینها باشد و تو را هدایت نکند و مفاسد اخلاقی و عملی را از تو دور نکند، پست‌ترین شغلها از آن بهتر است ؛ چه که آنها نتیجه عاجلی دارد و مفاسد دنیوی و اخرویش کم تر است ، و تو بیچاره جز وزر و بال نتیجه یی نبری و جز مفاسد اخلاقی و اعمال ناهنجار حاصلی بر نداری . پس ، علم تو هم از نظر اعتبار علمی تکبر ندارد . منتها از بس افق فکرت کوتاه است به مجرد آنکه دو تا اصطلاح درهم و برهم کردی ، خود را عالم و سایر مردم را جاهل دانی ؛ و پر ملائکه مقربین را به زیر پای خود پهن می‌کنی و جایگاه را در مجالس و راه را در کوچه‌ها بر بندگان خدا تنگ می‌نمایی ، و علم و علمای آن را تضییع می‌کنی و توهین به نوع خود می‌نمایی . از همه اینها پست تر و کوچکتر کسی است که به امور خارجیه ، از قبیل مال و منال و حشم و طایفه ، تکبر کند . بیچاره از جمیع اخلاق آدمی و آداب انسانی دور است و دستش از تمام علوم و معارف تهی است ، ولی چون لباسش پشم گوسفند است و پدرش فلان و فلان است به مردم تکبر کند؛ چه فکر کوچک و قلب تنگ و تاریکی دارد که قانع شده از تمام کمالات به لباس زیبا و از تمام زیباییها به کلاه و قبا!بیچاره به مقام حیوانی و حظوظ حیوانیت ساخته و قناعت کرده از جمیع مقامات انسانیه به یک صورت خالی از مغز و شکل تهی از حقیقت ، و خود را با این وصف دارای مقام دانسته . اینقدر پست و نالایق است که اگر کسی از او یک رتبه دنیایی بالاتر باشد، چنان با او رفتار کند که گویی بنده با مولای خود. البته کسی که همش ‍ جز دنیا نباشد، بنده دنیا و اهل دنیاست ؛ ذلیل است پیش کسانی که معبود او نزد اوست .

در هر صورت ، یکی از عوامل قویه تکبر کوچکی افق فکر و پستی حد قابلیت است ؛ و لهذا چیزهایی که کمال نیست ، یا کمال لایق نیست ، در او تاءثیر شدید کرده او را به عجب و کبر وادار می‌کند؛ و هر چه در او حب نفس ‍ و دنیا بیشتر باشد، این امور در او بیشتر مؤ ثر واقع شود .

فصل پنجم : علاج تکبر

اکنون که مفاسد کبر را دانستی ، درصدد علاج نفس برآ؛ و دامن همت به کمرزن برای پاک کردن قلب از این کدورت و صاف کردن آیینه دل از این غبار غلیظ . اگر اهل قوت نفس و سعه صدری و ریشه حب دنیا در دلت محکم نشده و زخارف دنیا در قلبت پر جلوه نکرده است و چشم اعتبار و انصافت باز است ، همان فصل سابق بهترین علاجهای علمی است . و اگر در این مرحله وارد نیستی ، قدری تفکر در حالات خودت کن شاید دلت بیدار شود .ای انسانی که اول امرت هیچ نبودی ، ناچیزتر از عدم و محو از صفحه وجود چیست ؟ پس از آنکه اراده حق تعلق گرفت به پیدایش تو، از بس ناقص القابلیه و پست و ناچیز بودی و قابل قبول فیض نبودی تو را به صورت جسمیه و عنصریه ، که اخس موجودات و پست‌ترین کائنات است ، در آورد . و از آنجا تو را به صورت نطفه‌ای که اگر دستت به آن آلوده گردد استقذار کنی و او را با زحمت پاک کنی در آورد و در منزلی بس تنگ و پلید، جایگزین کرد . و تو را در جایی منزل داد که از ذکر آن متنفر شوی . و در آنجا تو را به شکل علقه و مضغه درآورد؛ و با غذایی تربیت کرد که از شنیدنش ‍ وحشت کنی و باید خجالت کشی ، ولی چون همه مبتلای به این بلیه‌ها هستند خجلت زایل شود: البلیة اذا عمت طابت . [۹۲] تو در تمام این تطورات ارذل و اذل و پست‌ترین موجودات بودی . از جمیع ادراکات ظاهری و باطنی عاری و از تمام کمالات بری بودی . پس از آنکه به رحمت واسعه خود تو را قابل حیات فرمود، حیات چنان در تو ناقص هویدا شد که از کرمی پست تر بودی در شؤ ون حیاتی برای نقصان قابلیت تو . و به رحمت خود به تدریج حیات و شؤ ون آن را در تو زیاد کرد تا آنکه لایق شدی به آمدن به محیط دنیا. از پست‌ترین مجراها در پست‌ترین حالات تو را وارد این فضا کرد، در صورتی که در تمام کمالات و شؤ ون حیات از جمیع بچه‌های حیوانات ضعیفتر و پست تر بودی . پس از آنکه تو را به قدرت کامله دارای قوای ظاهره و باطنه فرمود، باز به قدری ضعیف و ناچیزی که هیچ یک از قوای خودت تحت تصرف نیست : صحت خود را حفظ نتوانی کرد؛ قدرت و حیات خود را نگاهداری نتوانی نمود؛ جوانی و جمال خود را محفوظ نتوانی کرد؛ اگر آفتی و مرضی به تو هجوم آورد به دفعش قادر نیستی . بالجمله ، هیچ یک از وجود و شؤ ون آن در تحت اختیارت نیست .

اگر یک روز گرسنه بمانی ، به خوردن هر مردار گندیده‌ای حاضر شوی ؛ و اگر تشنگی به تو غلبه کند، به هر آب گندیده پلیدی رضا دهی . و همین طور در تمام چیزها یک بنده ذلیل بیچاره هستی که به هیچ چیزی قادر نیستی . و اگر حظ خود را از وجود و کمالات وجود مقایسه کنی با سایر موجودات ، می‌بینی تو و تمام کره زمین ، بلکه تمام منظومه شمسی ، در مقابل عالم جسمانی ، که پست‌ترین همه عوالم است و کوچکترین همه نشآت است ، قدر محسوسی ندارید .


عزیزم ، جز خودت کسی را ندیدی ؛ و آنچه دیدی به نظر اعتبار و موازنه در نیاوردی . خودت را با هر چه داری از شؤ ون حیات و از زخارف دنیا قیاس ‍ کن به شهرت ، و شهرت را به مملکت ، و آن را به سایر ممالک دنیا که از صد یکی از آنها را نشنیدی و تمام ممالک را به خود زمین ، و زمین را به منظومه شمسی و کرات وسیعه‌ای که ریزه خوار اشعه منیره شمسند، و تمام منظومه شمسی را که از محیط فکر من و تو خارج است به منظومه‌های دیگری که شمس ما با همه سیاراتش یکی از سیارات یکی از آنهاست ، که هر یک آنها طرف قیاس با شمس ما و سیارات آن نیست و آنچه از آنها تاکنون از قراری که می‌گویند کشف شده است چندین میلیون مجرة است ، که در این مجره نزدیک کوچک چندین ملیون منظومه شمسی است ، که کوچکترین آنها از شمس ما ملیونها بزرگتر است و نورانی تر؛ اینها همه از عالم جسمانی است که قدر آن را جز خالق آنها نمی‌داند؛ و کشف ارباب کشف به مقدار قلیلی از آن بیشتر موفق نشده . و تمام عالم اجسام در مقابل عالم ماوراء الطبیعه هیچ قدر محسوسی ندارد؛ و در آنجا عوالمی است که در فکر بشر نگنجد . اینها شؤ ون حیات تو و حظوظ تو و من است از این عالم وجود. و پس از آنکه اراده حق تعلق گرفت که تو را از این دنیا ببرد، امر کند به جمیع قوایت که رو به ضعف گذراند؛ و فرمان دهد به تمام ادراکاتت که از کار بایستند؛ کارخانه وجودت را مختل فرماید؛ سمع و بصر و قوت و قدرتت را بگیرد؛ و تو یک جمادی شوی که پس از چند روز از گند و تعفنت مشام مردم متاءذی شود؛ و از صورت هیاءتت آدمها گریزان گردند؛ و تمام اجزا و اعضایت پس از مدتی از هم بگسلد و پاشیده گردد. اینها حال جسم تو . مال و منال و حشمت تو هم که حالش معلوم است .

اما برزخ تو اگر اصلاح نشده خدای نخواسته بروی خدا می‌داند در چه صورتی و در چه حالتی هستی . ادراکات اهل این عالم از دیدن و شنیدن و شم آن عاجز است . ظلمت و وحشت و فشار قبر را تو هر چه بشنوی به تاریکیها و وحشتها و فشارهای این عالم قیاس می‌کنی ، با آنکه قیاس باطلی است . خداوند به فریاد ما برسد از آنچه برای خود به اختیار خود تهیه کردیم . عذاب قبر که نمونه‌ای از عذاب آخرت است ، و از بعض روایات استفاده شود که دست ما از دامن شفعا هم کوتاه است ، [۹۳]خدا می‌داند چه عذابی است ؟ حال نشئه آخرت ما از همه حالات سابقه بدتر و وحشتناکتر است ؛ روز بروز حقایق است ؛ روز کشف سرایر است ؛ روز تجسم اعمال و اخلاق است ؛ روز رسیدن به حساب است ؛ روز ذلت در مواقف است . این هم حال قیامت .

و اما حال جهنم ، که بعد از قیامت است ، آن هم معلوم است . از جهنم خبری می‌شنوی ؛ عذاب جهنم فقط آتشش نیست ؛ یک در هولناکی از آن به چشمت باز شود که اگر در این عالم باز شود تمام اهل آن از وحشت هلاک شوند؛ و همین طور یک در آن به گوشت باز شود و یکی به بینی ات باز شود که هر یک از آنها اگر به اهل این عالم باز شود، از شدت عذاب آن هلاک شوند . این هم حال آخر کارت . پس ، کسی که اول امرش عدمی است غیر متناهی ، و از وقتی که پا به عرصه وجود می‌گذارد جمیع تطوراتش ‍ زشت و نازیباست و تمام حالاتی که بر او رخ می‌دهد خجالت آور است ، و دنیا و برزخ و آخرتش هر یک از دیگری فجیع تر و مفتضح تر است ، آیا به چه چیز تکبر می‌کند؟ با چه کمالی و جمالی افتخار می‌نماید؟

پس ، معلوم شد که تکبر نیست مگر از غایت جهل و نادانی ؛ هر کس جهلش ‍ بیشتر و عقلش ناقص تر است . کبرش بیشتر است . هر کس علمش بیشتر و روحش بزرگتر و صدرش منشرح تر است ، متواضع تر است . رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که علمش از وحی الهی ماءخوذ بود و روحش به قدری بزرگ بود که یک تنه غلبه بر روحیات ملیونها ملیون بشر کرد تمام عادات جاهلیت و ادیان باطله را زیر پا گذاشت و نسخ جمیع کتب کرد و ختم دایره نبوت به وجود شریفش شد، سلطان دنیا و آخرت و متصرف در تمام عوالم بود باذن الله تواضعش با بندگان خدا از همه کس بیشتر بود . کراهت داشت که اصحاب برای احترام او به پا خیزند . وقتی وارد مجلس ‍ می‌شد پایین می‌نشست . روی زمین طعام میل می‌فرمود و روی زمین می‌نشست و می‌فرمود: من بنده‌ای هستم ، می‌خورم مثل خوردن بنده و می‌نشینم مثل نشستن بنده [۹۴] . از حضرت صادق علیه السلام نقل است که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دوست داشت بر الاغ بی پالان سوار شود و با بندگان خدا در جایگاه پست طعام میل فرماید، و به فقرا به دو دست خود عطا فرماید . آن بزرگوار سوار الاغ می‌شد و در ردیف خود بنده خود یا غیر آن را می‌نشاند. [۹۵] در سیره آن سرور است که با اهل خانه خود شرکت در کار خانه می‌فرمود . و به دست مبارک گوسفندان را می‌دوشید و جامه و کفش خود را می‌دوخت و با خادم خود آسیا می‌کرد و خمیر می‌نمود و بضاعت خود را به دست مبارک می‌برد و مجالست با فقرا و مساکین می‌کرد و با آنها هم غذا می‌شد . [۹۶] اینها و بالاتر از اینها سیره آن سرور و تواضع آن بزرگوار است . در صورتی که علاوه بر مقامات معنوی ، ریاست و سلطنت ظاهری آن بزرگوار نیز به کمال بود . همین طور علی بن ابی طالب (صلوات الله علیه ) نیز اقتدای به آن بزرگوار کرده ، سیره اش سیره رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بود . [۹۷] پس ،ای عزیز اگر تکبر به کمال معنوی است ، از آنها بالاتر از همه بود، و اگر به ریاست و سلطنت است دارا بودند، با این وصف تواضعشان بیشتر از همه کس بود . پس ، بدان که تواضع ولیده علم و معرفت است ، و کبر و سرکشی زاییده جهل و نادانی است .

این ننگ جهل ، و عار پستی نظر را از خود دور کن ؛ و متصف به صفات انبیا شو؛ و صفت شیطان را به یک سو انداز؛ و منازعه با خدای خود در ردای کبریای او مکن که منازع با حق مقهور غضب او خواهد شد و به رو در آتش خواهد افتاد .

اگر درصدد اصلاح نفس برآمدی ، طریق عملی آن نیز با قدری مواظبت سهل و آسان است . و در این طریق با همت مردانه و حریت فکر و بلندی نظر به هیچ مخاطره تصادف نمی‌کنی . تنها راه غلبه به نفس اماره و شیطان و راه نجات بر خلاف میل آنها رفتار کردن است . هیچ راهی بهتر برای سرکوبی نفس از اتصاف به صفت متواضعین و رفتار کردن مطابق رفتار و سیره و طریقه آنها نیست . در هر مرتبه از تکبر که هستی و اهل هر رشته علمی و عملی و غیر آن که هستی ، بر خلاف میل نفسانی چندی عمل کن ، با تنبهات علمی و تفکر در نتایج دنیایی و آخرتی ، امید است راه آسان و سهل شده نتیجه مطلوبه بگیری . اگر نفس از تو تمنا کرد که صدر مجلس را اشغال کن و تقدم بر همقطار خود پیدا کن ، تو بر خلاف میل آن رفتار کن . اگر تاءنف می‌کند از مجالست با فقرا و مساکین ، تو دماغ او را به خاک مالیده با فقرا مجالست کن ، هم غذا شو، هسمفر شو، مزاح کن . ممکن است نفس از راه بحث با تو پیش آید و بگوید تو دارای مقامی باید مقام خود را برای ترویج شریعت حفظ کنی ، با فقرا نشستن وقع تو را از قلوب می‌برد، مزاح با زیر دستان تو را کم وزن می‌کند، پایین نشستن در مجالس از مقام تو کاسته می‌کند، آن وقت خوب نمی‌توانی به وظیفه شرعی خود اقدام کنی ؛ بدان تمام اینها دامهای شیطان و مکاید نفس است . رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم موقعیتش در دنیا از حیث ریاست از تو بیشتر بود، و سیره اش آن بود که دیدی . من خود در علمای زمان خود کسانی را دیدم که ریاست تامه یک مملکت ، بلکه قطر شیعه را داشتند، و سیره آنها تالی تلو سیره رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود . جناب استاد معظم و فقیه مکرم ، حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی ، که از هزار و سیصد و چهل تا پنجاه و پنج ریاست تامه و مرجعیت کامله قطر شیعه را داشت . همه دیدیم که چه سیره‌ای داشت . با نوکر و خادم خود هم سفره و غذا بود؛ روی زمین می‌نشست دا با اصاغر طلاب مزاحهای عجیب و غریب می‌فرمود . اخیرا که کسالت داشت بعد از مغرب بدون ردا یک رشته مختصری دور سرش ‍ پیچیده بود و گیوه به پا کرده در کوچه قدم می‌زد .

وقعش در قلوب بیشتر می‌شد و به مقام او از این کارها لطمه‌ای وارد نمی‌آمد . غیر از آن مرحوم ، از علمای خیلی محترم قم بودند که به هیچ وجه این قیودی که شیطان شما برای شما می‌تراشد در آنها نبود . خود بضاعت خود را از بازار می‌خرید؛ برای منزل خود آب از آب انبارها می‌آورد؛ اشتغال به کار منزل پیدا می‌کرد؛ مقدم و مؤ خر و صدر و ذیل پیش نظر پاک آنها یکسان بود . تواضعشان به طوری بود که مایه تعجب انسان می‌شد، و مقامات آنها محفوظ بود؛ محل آنها در قلوب بیشتر می‌شد .

در هر حال ، صفت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و علی بن ابی طالب علیه السلام انسان را کوچک نمی‌کند . ولی باید ملتفت کید نفس در این مخالفت با او باشی که گاهی دام خود را باز کرده از راه دیگر تو را زمین می‌زند . مثلا می‌بینی بعضیها به طوری در پایین مجلس می‌نشینند که می‌فهمانند به حضار که مقام من بالاتر از اینهاست ، ولی تواضع کردم ؛ یا مثلا یک نفر که مشتبه است که بر او مقدم است اگر بر خود مقدم داشتند، یک نفر دیگر را که معلوم التاءخر است مقدم می‌دارند که رفع اشتباه کنند که تقدم داشتن برای تواضع بود؛ اینها و صدها قبیل این از مکاید نفس است ؛ و علاوه نمودن کبر و اضافه نمودن است به آن ریاکاری و سالوسی را .


باید وارد مجاهده با قصد خالص شد البته آن وقت نفس اصلاح می‌شود . تمام صفات نفسانیه قابل اصلاح است ؛ لیکن در اول امر کمی زحمت دارد . آن هم بعد از ورود در اصلاح سهل و آسان می‌شود . عمده به فکر تصفیه و اصلاح افتادن است و از خواب بیدار شدن است .

منزل اول انسانیت یقظه است . و آن بیدار شدن از خواب غفلت و هشیار شدن از سکر طبیعت است ، و فهمیدن اینکه انسان مسافر است ؛ و هر مسافر زاد و راحله می‌خواهد. زاد و راحله انسان خصال خود انسان است . مرکوب این سفر پر خوف و خطر و این راه تاریک و باریک و صراط احد از سیف و ادق از شعر، [۹۸]، همت مردانه است . نور این طریق مظلم ایمان و خصال حمیده است . اگر سستی کند و فتور نماید، از این صراط نتواند گذشت ؛ به رو در آتش ‍ افتد و با خاک مذلت یکسان شده به پرتگاه هلاکت افتد . و کسی که از این صراط نتواند گذشت ، از صراط آخرت نیز نتواند گذشت .

ای عزیز، همت کن و پرده جهل و نادانی را پاره کن و از این ورطه هولناک خود را نجات ده . حضرت مولای متقیان و یگانه سالک راه و راهنمای حقیقی در مسجد فریاد می‌زد به طوری که همسایه‌های مسجد می‌شنیدند: تجهزوا رحمکم الله ؛ فقد نودی فیکم بالرحیل [۹۹] هیچ تجهیزی در سفر آخرت برای شما مفید نیفتد الا کمالات نفسانیه و تقوای قلب و اعمال صالحه و صفای باطن ، بی عیب و بی غش بودن .

فرضا که اهل ایمان ناقص صوری باشی ، باید از این غشها خالص شوی تا در زمره سعدا و صالحین قرارگیری . رفع غش با آتش توبه و ندامت و گذاشتن نفس را در کوره عتاب و ملام و ذوب کردن آن را به آتش پشیمانی و برگشت به سوی خداست . در این عالم خودت بکن ، و الا در کوره عذاب الهی و (نار الله الموقدة ) [۱۰۰] قلبت را ذوب کنند و خدا می‌داند چند قرن از قرنهای آخرت این اصلاح طول می‌کشد . پاک شدن در این عالم سهل و آسان است ؛ تغییرات و تبدیلات در این نشئه خیلی زود واقع می‌شود؛ و اما در آن عالم تغییر به طور دیگری است و زوال یک ملکه از ملکات نفس قرنها طول دارد . پس ،ای برادر تا عمر و جوانی و قوت و اختیار باقی است اصلاح نفس کن . اعتنا به این جاه و شرفها مکن ؛ این اعتبارات را زیر پا بگذار. تو آدمزاده‌ای ، صفت شیطان را از خود دور کن .

ممکن است شیطان به این رذیله از سایر رذایل بیشتر اهمیت دهد؛ و چون این صفت خود اوست و موجب طرد او از درگاه خدای متعال ، عارف و عامی و عالم و جاهل را بخواهد همسلک خود کند؛ و در آن عالم که ملاقات کنی او را با این رذیله ، گرفتار ملامت او هم بشوی : بگویدای آدمزاده ؛ مگر انبیا به تو خبر ندادند که برای تکبر به پدر تو من مطرود درگاه حق شدم ، برای تحقیر مقام آدم و تعظیم مقام خود ملعون شدم ، تو چرا خود را گرفتار این رذیله کردی ؟ در آن هنگام تو بیچاره علاوه بر عذابها و گرفتاریها و حسرت و ندامتهایی که به شنیدن درست نیاید، گرفتار سرزنش اذل مخلوقات و پست‌ترین موجودات هم هستی ؛ شیطان که تکبر به خدا نکرده بود؛ تکبر کرد به آدم که مخلوق حق است ، گفت : خلقتنی من نار خلقته من طین [۱۰۱] خود را بزرگ شمرد و آدم را کوچک . تو آدمزاده‌ها را کوچک شماری و خود را بزرگ . تو نیز از اوامر خدا سرپیچی کنی : فرموده فروتن باش ، تواضع کن با بندگان خدا، تکبر کنی ؛ سرافرازی نمایی . پس چرا فقط شیطان را لعن می‌کنی ، نفس خبیث خودت را هم شریک کن در لعن ؛ همان طور که شریک با او در این رذیله‌ای . تو از مظاهر شیطانی ؛ شیطان مجسمی !شاید صورت برزخی و قیامتی تو شیطان باشد؛ میزان در صور آخرت ملکات نفس است ، مانع ندارد صورت شیطان باشی ؛ صورت مورچه کوچک هم باشی . موازین عالم آخرت غیر از اینجاست .

فصل ششم : حسد گاهی مبداء تکبر است

گاهی چنین اتفاق می‌افتد که فاقد کمال به واجد کمال تکبر کند . مثلا فقیر به غنی ، جاهل به عالم . و باید دانست که همان طور که عجب گاهی مبداء تکبر است ، حسد نیز گاهی مبداء آن شود . ممکن است انسان چون خود را فاقد آن کمال دید که در غیر است ، به آن حسد ورزد؛ و این سبب شود که کبر کند به غیر و آن را هر چه تواند تذلیل و توهین کند . در کافی شریف از حضرت صادق علیه السلام حدیث کند که فرمود که کبر گاهی می‌باشد در اشرار مردم از هر جنس . پس از آن فرمودند:

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‌گذشت در بعضی از کوچه‌های مدینه ، یک زن سیاهی سرگین جمع می‌کرد. گفته شد به او: دور شو از سر راه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم . گفت : راه گشاد است !بعضی از همراهان به او قصد تعرض کردند، پیغمبر فرمود: واگذارید او را که او متکبر است . [۱۰۲]

و گاهی در بعضی از اهل علم این صفت پیدا شود و عذر تراشد که تواضع برای اغنیا خوب نیست ؛ و نفس اماره به او گوید که تواضع برای اغنیا ایمان را ناقص کند . بیچاره فرق نمی‌گذارد بین تواضع برای غنای اغنیا و غیر آن . یک وقت رذیله حب دنیا و جذبه طلب شرف و جاه انسان را به تواضع وا می‌دارد . این خلق تواضع نیست ؛ این تملق و چاپلوسی است ، و از رذایل نفسانیه است . صاحب این خلق از فقرا تواضع نکند مگر آنکه در آنها طعمی داشته باشد یا طعمه سراغ کند .

یک وقت ، خلق تواضع انسان را دعوت به احترام و فروتنی کند؛ غنی باشد یا فقیر، مطمح نظر باشد یا نباشد . یعنی تواضع او بی آلایش است ؛ روح او پاک و پاکیزه است ؛ جاه و شرف مجامع قلب او را به خود جذب نکرده . این تواضع برای فقرا خوب است ؛ برای اغنیا هم خوب است . هر کس را به فراخور حال او احترام باید کرد . ولی این تحقیر تو و تکبر تو از اهل جاه و شرف نه از آن است که متملق نیستی ؛ بلکه برای آن است که حسودی و خودت هم در اشتباهی . و لهذا اگر به تو احترام غیر متوقع کند، او را تواضع کنی و برای او فروتن شوی ؛ در هر صورت ، مکاید نفس و شاهکارهای او به قدری دقیق است که انسان جز پناه به خدا چاره‌ای ندارد . و الحمدلله اولا و آخرا .

الحدیث الخامس : حسد

عن اءبی عبدالله علیه السلام قال :

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : قال الله عزوجل لموسی بن عمران علیه السلام : یا ابن عمران لا تحسدن الناس علی ما آتیتهم من فضلی ، و لا تمدن عینیک الی ذلک ، و لا تتبعه نفسک فان الحاسد ساخط لنعمی صاد لقسمی الذی قسمت بین عبادی و من یک کذلک فلست منه و لیس منی . [۱۰۳] حسد حالتی است نفسانی که صاحب آن آرزو کند سلب کمال و نعمت متوهمی را از غیر؛ چه آن نعمت را خود دارا باشد یا نه ، و چه بخواهد به خودش برسد یا نه . و آن غیر از غبطه است ؛ چه که صاحب آن می‌خواهد برای خود نعمتی را که در غیر توهم کرده است ، بدون آنکه میل زوال آن را از او داشته باشد . و اینکه گفتیم کمال و نعمت متوهم ، زیرا لازم نیست آن چیزی را که حسود میل زوال آن را دارد کمال و نعمت باشد فی نفسه ؛ چه بسا چیزهایی که فی نفسه از نقایص و رذایل است ، ولی حسود آن را کمال گمان کرده زوال آن را می‌خواهد یا آنکه چیزی از نقایص انسانیه و کمالات حیوانیه است و حسود چون در حد حیوانیت است آن را کمال داند و زوال آن را می‌طلبد . مثلا در بین مردم کسانی هستند که فتاکی و خونریزی را هنر دانند!و اگر کسی چنین باشد به او حسد ورزند . یا بذله گویی و هرزه سرایی را کمال پندارند و به آن حسد می‌کنند . پس میزان توهم کمال است و گمان نعمت ، نه خود آنها . مقصود آن است که شخصی که در غیر، نعمتی دید . چه واقعا نعمت باشد یا نباشد، و زوال آن را مایل بود، چنین شخصی را حسود گویند .

برای حسد اقسامی است و درجاتی ، و به حسب حال محسود، و به حسب حال حسود، و به حسب حال حسد فی نفسه .

اما به حسب حال محسود، چنانکه به کمالات عقلیه یا خصال حمیده یا مناسک و اعمال صالحه یا امور خارجیه از قبیل مال و منال و عظمت و حشمت و غیر آن حسد برند ؛ یا به مقابلات هر یک از اینها حسد برند در صورتی که کمال توهم شود .

اما به حسب حال حسود، چنانکه حسد از عداوت یا تکبر یا خوف یا غیر آن پیدا شود از اسبابی که بعدها ذکر آن می‌شود .

اما به حسب حال حسد فی نفسه ، که می‌توان گفت درجات و تقسیمات حقیقه حسد این است نه آن سابقیها، پس ، برای آن در جانب شدت و ضعف ، مراتبی است کثیره که به حسب اسباب مختلف شود، و نیز به حسب آثار اختلاف پیدا کند .

فصل اول بعضی از موجبات حسد

برای حسد اسباب بسیاری است که عمده آن به رؤ یت ذل نفس برگردد؛ چنانکه در کبر به حسب نوع عکس آن است . همان طور که انسان که رؤ یت کمالی در خود کرد و غیر را فاقد دید از آن یک حالت تعزز و ترفع و سرکشی برای نفس او پیدا شود و تکبر کند، وقتی که غیر را کامل دید در او یک حالت ذل و انکساری رخ دهد که اگر عوامل خارجیه و مصلحات نفسانیه نباشد حسد تولید کند . و گاه شود که ذل خود را در همسری غیر با خود پندارد؛ چنانکه صاحب کمال و نعمت بر مثل خود یا تالی تلو خود حسد ورزد . و توان گفت حسد همان حال انقباض و ذل نفس است که اثر آن میل زوال نعمت و کمال است از غیر. و بعضی ، چنانکه علامه مجلسی قدس ‍ سره نقل فرمودند، اسباب حسد را منحصر کرده‌اند در هفت چیز:

اول : عداوت

دوم : تعزز . و آن چنان است که بداند محسود به واسطه نعمتی که دارد بر او تکبر کند، و او طاقت کبر و فخر او را نداشته باشد . پس زوال آن را بخواهد.

سوم : کبر . و آن چنان است که حسود بخواهد به صاحب نعمت تکبر کند و ممکن نباشد جز به زوال آن .

چهارم : تعجب . و آن چنان است که تعجب کند از اینکه این نعمت بزرگ را این شخص دارا است . چنانکه خدای تعالی از امم سابقه خبر می‌دهد که گفتند: (ما اءنتم الا بشر مثلنا)؟ [۱۰۴]تعجب کردند از آنکه کسی که مثل خود آنهاست فائز به مرتبه رسالت و وحی شود، پس حسد ورزیدند .

پنجم : خوف . و آن چنان است که بترسد از مزاحمت صاحب نعمت به واسطه آن با مقاصد محبوبه او .

ششم : حب ریاست . چنانکه مبتنی باشد ریاست او به اینکه کسی در نعمت مساوی او نباشد .

هفتم : خبث طینت . که کسی را نتواند در نعمت ببیند . [۱۰۵]

ولی به عقیده نویسنده چنانکه اشاره به آن شده ، غالب اینها، بلکه تمام اینها، برگشت می‌کند به رؤ یت ذل نفس ؛ و سبب بلا واسطه حسد به آن معنی که مشهور حسد را معنی کنند آن است . و اما بنابر آنچه که ما در معنی حسد گفتیم ، که خود این حالت حسد باشد، مضایقه نیست در صحت آنچه ذکر شده است . و در هر صورت ، بحث در اطراف این معانی خارج از مقصود ما و وضع این اوراق است .

فصل دوم : مفاسد حسد

حسد خودش یکی از امراض مهلکه قلبیه است . و از او نیز زاییده شود امراض کثیره قلبیه و کبر و مفاسد اعمالی که هر یک از موبقات است و برای هلاک انسان سببی مستقل است . و ما به ذکر بعضی از آنها که پر ظاهر است می‌پردازیم ؛ و ناچار مفاسد خفیفه‌ای دارد که از نظر نویسنده پوشیده است .

اما مفاسد خودش ، پس بس است برای آن آنچه صادق مصدق خبر داده است ، قال اءبو عبدالله علیه السلام : افة الدین الحسد و العجب و الفخر [۱۰۶] و عن اءبی جعفر علیه السلام ان الرجل لیاءتی باءی بادرة فیکفر و ان الحسد لیاءکل الایمان کما تاءکل النار الحطب [۱۰۷]

معلوم است ایمان نوری است الهی که قلب را مورد تجلیات حق ، جل جلاله ، قرار دهد؛ چنانکه در احادیث قدسیه منقول است : لا یسعنی اءرضی و لا سمائی بل یسعنی قلب عبدی المؤ من [۱۰۸] این نور معنوی ، این بارقه الهیه ، که قلب را وسیع تر از جمیع موجودات قرار می هد، منافات دارد با آن تنگی و تاریکی که در قلب از کدورت این رذیله پیدا می‌شود . این صفت خبیث و زشت چنان قلب را گرفته و تنگ می‌کند که آثار آن در تمام مملکت باطن و ظاهر پیدا شود . قلب محزون و افسرده ، سینه گرفته و تنگ ، چهره عبوس و چین در چین شود . البته این حالت نور ایمان را باطل کند و قلب انسانی را بمیراند؛ و هر قدر قوت پیدا کند، نور ایمان رو به ضعف گذارد . تمام اوصاف معنویه و صوریه مؤ من منافی است با آثاری که از حسد در ظاهر و باطن پیدا شود: مؤ من خوش بین است به خدای تعالی و رو برگردان است از تقدیرات او؛ چنانکه در حدیث شریف ذکر شده . مؤ من بدی مؤ منین را نمی‌خواهد و آنها را عزیز دارد؛ حسود بر خلاف آن است . مؤ من حب دنیا بر او غلبه نکرده ؛ حسود از شدت حب دنیا گرفتار این رذیله شده . مؤ من خوف و حزنی ندارد جز از مبداء تعالی و مرجع ؛ حسود خوف و حزنش در اطراف محسود چرخ می‌زند . مؤ من گشاده جبین است و بشر او در صورت اوست ؛ جسود جبینش درهم و عبوس است . مؤ من متواضع است ؛ حسود تکبر کند در بسیاری از اوقات . پس حسد آفت ایمان است و آن را می‌خورد آن سان که هیزم را آتش . بس ‍ است در زشتی این رذیله که ایمان را که سرمایه نجات آخرت و حیات قلوب است از دست انسان بگیرد و او را مفلس و بیچاره کند . و از مفاسد بزرگی که از لوازم غیر منفکه حسد است غضبناکی بر خالق و ولی نعمت و اعراض از تقدیرات اوست . امروز حجابهای ظلمانی غلیظ عالم طبیعت و اشتغال به آن تمام مدارک ما را محجوب کرده و چشم و گوش ما کور و کر است ؛ نه می‌فهمیم که غضبناکیم از مالک الملوک و رو برگردانیم ، و نه می‌دانیم صورت این غضب و اعراض در ملکوت و مسکن دائمی اصلی ما چیست . همین به گوش ما می‌رسد از قول امام صادق علیه السلام و من یک کذلک فلست منه و لیس منی . نمی‌فهمیم این برائت حق تعالی از ما و این بیزاری چه مصیبتی است و چه چیزها در زیر سر دارد . کسی که خارج شد از ولایت حق و بیرونش کردند از زیر پرچم رحمت ارحم الراحمین ، دیگر امید نجات برای او نیست ؛ شفاعت شافعان نصیب او نخواهد شد: من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه [۱۰۹]کی شفاعت می‌کند کسی را که سخطناک به خداست و از حرز ولایت او خارج است و ریسمان مودت ما بین او و مالک رقابش پاره شده ؟ و اسواءتا، و احسرتا، بر آنچه خود ما به سر خود آوردیم !هر چه انبیا و اولیا فریاد کردند و ما را از خواب خواستند بیدار کنند، بر غفلت ما روز بروز افزوده شد و شقاوت ما زیاد شد .

و از مفاسد این خلق ، از قرار فرموده علمای آخرت ، فشار قبر و ظلمت آن است ؛ زیرا می‌فرمایند صورت قبری و برزخی این اخلاق فاسده ردیه ، که فشار روحی دارد و کدورت قلبی دارد، فشار و ظلمت قبر است . تنگی و فراخی قبر تابع انشراح صدر و عدم آن است .

از حضرت صادق علیه السلام روایت شده :

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیرون رفتند در تشییع جنازه سعد در صورتی که تشیع کردند او را هفتاد هزار فرشته . پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سر خود را به سوی آسمان بلند کرد پس از آن گفت : آیا مثل سعد فشار داده می‌شود؟ راوی به امام علیه السلام عرض می‌کند: فدایت شوم برای ما نقل شده که سعد استخفاف به بول می‌کرد . فرمود: معاذ الله !فقط یک درشتی و بدی در خلق او بود با اهل خانه اش . [۱۱۰] تنگی و فشار و کدورت و ظلمتی که در قلب به واسطه حسد پیدا می‌شود در کمتر از اخلاق فاسده است . در هر حال ، صاحب این خلق هم در دنیا معذب و مبتلاست ، و هم در قبر در فشار و ظلمت است ، و هم در آخرت گرفتار و بیچاره است . اینها مفاسد خود حسد است در صورتی که از او خلق فاسدی دیگر یا عمل باطل فاسدی تولید نشود؛ و کم اتفاق افتد که آن ، سبب فساد دیگر نشود؛ بلکه از او سیئات اخلاقی و اعمال دیگری زاییده شود؛ مثل کبر در بعضی موارد، چنانکه گذشت ؛ و غیبت و نمیمه و فحش و ایذا و غیر آنکه هر یک از موبقات و مهلکات است .

پس ، لازم است بر انسان عاقل که دامن همت به کمر زند و خود را از این ننگ و ایمان خود را از این آتش سوزان و آفت سخت نجات دهد؛ و خود را از این فشار فکر و تنگی قلب در این عالم ، که خود یک عذابی است دائمی (مادام العمر)، و از فشارها و ظلمتهای قبر و عالم برزخ و غضب خداوند تعالی رهایی دهد . قدری تفکر کند که چیزی که اینقدر مفاسد دارد لازم العلاج است ؛ در صورتی که حسد تو برای محسود هم هیچ ضرری ندارد . از حسد تو نعمت از او زایل نمی‌شود؛ بلکه برای او نفع دنیوی و اخروی هم دارد؛ زیرا گرفتاری تو، که حسود و دشمن اویی ، و عذاب و حزن تو برای او خود منفعتی است ؛ می‌بیند خود متنعم است و تو از تنعم او معذبی ، این خود نعمتی برای او می‌شود . اگر تو تنبه به این نعمت دومی نیز پیدا کنی ، برای تو عذاب دیگر و فشار فکر دیگر می‌شود، و او را این عذاب نعمتی است ، و همین طور؛ پس تو همیشه در رنج و غم و فشاری ، و او در نعمت و فرح و انبساط است . و در آخرت نیز حسد تو برای او نفع بخشد؛ خصوصا اگر به غیبت و تهمت و سایر موذیات منجر شود که حسنات تو را به او دهند و تو بیچاره و مفلس شوی و او دارای نعمت و عظمت . اگر قدری در این امور تفکر کنی ، البته خود را از این رذیله پاک می‌کنی و نفس را از این مهلکه نجات می‌دهی .

گمان مکن که رذایل نفسانی و اخلاق روحی ممکن الزوال نیست . اینها خیال خامی است که نفس اماره و شیطان القا می‌کند، می‌خواهد تو را از سلوک راه آخرت و اصلاح نفس باز دارد . انسان تا در این دار تغیر و نشئه تبدل است ، ممکن است در تمام اوصاف و اخلاق تغییر پیدا کند . و هر چه ملکات محکم هم باشد تا در این عالم است قابل زوال است ؛ منتها به حسب اختلاف شدت و ضعف ، زحمت تصفیه تفاوت می‌کند. البته اول پیدایش صفتی در نفس با زحمت و ریاضت کمی او را می‌توان ازاله کرد، مثل نهال نو رسی که ریشه ندوانیده باشد و متمکن در زمین نشده باشد؛ ولی بعد از آنکه آن صفت متمکن در نفس شد و از ملکات مستقره نفس ‍ گردید، زوالش ممکن است ولی زحمتش زیاد می‌شود؛ مثل درختی که کهنسال شده و ریشه کرده ، زحمت کندنش زیادتر است . تو هر چه دیرتر در فکر و قلع ریشه‌های مفاسد روحی افتی ، ناچار زحمت و ریاضتت بیشتر گردد .

ای عزیز، اولا مگذار مفاسد اخلاقی یا عملی در مملکت ظاهر و باطنت وارد شود که این خیلی سهلتر است از آنکه بعد از ورود بخواهی اخراج آنها کنی ؛ همان طور که دشمن را اگر نگذاری وارد سرحد مملکت یا وارد قلعه شود آسانتر است دفع آمدن تا بعد از وارد شدن و برج و بارو را گرفتن درصدد دفع و اخراج برآیی . و اگر وارد شد، هر چه دیرتر درصدد دفع برآیی زحمتت زیاد می‌شود و قوه داخلی رو به نقصان می‌گذارد . شیخ جلیل ما و عارف بزرگوار، آقای شاه آبادی (روحی فداه )، فرمودند که تا قوای جوانی و نشاط آن باقی است بهتر می‌توان قیام کرد در مقابل مفاسد اخلاقی و خوبتر می‌توان وظایف انسانیه را انجام داد . مگذارید این قوا از دست برود و روزگار پیری پیش آید که موفق شدن در آن حال مشکل است . و بر فرض موفق شدن ، زحمت اصلاح خیلی زیاد است . پس ، انسان عاقل که تفکر کرد در مفاسد چیزی ، اگر وارد در آن نیست ، گرد آن نمی‌گردد و خود را آلوده نمی‌کند .

و اگر خدای نخواسته وارد شد، هر چه زودتر درصدد اصلاح بر می‌آید و نمی‌گذارد ریشه کند . و اگر خدای نخواسته ریشه کرد، با هر زحمت و مشقتی است ریشه او را می‌کند که مبادا ثمره برزخی و آخرتی برسد و میوه آن را بار دهد، که اگر با آن خلق فاسد از این عالم ، منتقل شد، قلع آن از دست خود او خارج می‌شود و تا در آخرت یا برزخ یک خلق از اخلاق نفسانی بخواهد تبدیل شود هیهات است !در حدیث است از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ، که هر یک از اهل بهشت و جهنم مخلدند در آن به واسطه نیات خود . [۱۱۱] نیات فاسده ، که زاییده اخلاق رذیله است ، ممکن نیست زائل شود مگر آنکه منشاء آن زائل گردد. در آن عالم ملکات به قدری با شدت و قوت ظهور می‌کند که زوال آن یا ممکن نیست آن وقت انسان مخلد است در جهنم و اگر با فشارها و سختیها و آتشها زائل شود، پس از قرنهای ربوبی شاید زائل شود . پس ،ای عاقل چیزی را که با یک ماه یا یک سال زحمت جزئی دنیایی با اختیار خود ممکن است اصلاح کرد و گرفتاری دنیا و آخرت را به آخر رساند، نگذار بماند و تو را هلاک کند .

فصل سوم : ریشه فسادهای اخلاقی

پیش از این ذکر شد [۱۱۲] که ایمان غیر از علم است . کلیه مفاسد اخلاقی و اعمالی از این است که قلب بیخبر از ایمان است و آنچه عقل ادراک به واسطه برهان عقلی یا اخبار انبیا کرده به قلب نرسانده و دل از او بیخبر است . یکی از معارفی که حکیم و متکلم و عامه مردم از اهل شرایع تصدیق دارند و جای شبهه برای احدی نیست ، آن است که آنچه به قلم قدرت حکیم علی الاطلاق ، جلت قدرته ، جریان پیدا کرده ، از وجود و کمالات آن و از بسط نعمت و تقسیم آجال و ارزاق ، بهترین نقشه و جمیلترین نظام است و مطابق با مصالح تامه ؛ و نظام کلی اتم نظام متصور است . منتهی هر یک به لسان خاص خود و اصطلاح مخصوص به فن خود طوری بیان این لطیفه الهیه و حکمت کامله را کرده ؛ این مطلب در لسان همه جریان دارد و هر کس به اندازه سعه علم و عقلش برای آن برهانی اقامه کرده ؛ ولی چون از حد قیل و قال تجاوز نکرده و به مرتبه قلب و حال نرسیده ، لسانهای اعتراض باز است و هر کس حظ ایمانی ندارد، به لسانی تکذیب قول و برهان خود کند . فسادهای اخلاقی هم روی این زمینه است آن کس که حسد می‌ورزد و زائل شدن نعمت غیر را آرزو کند و کینه صاحب نعمت را در دل دارد، بداند که ایمان ندارد که حق تعالی از روی صلاح تام این نعمت را نصیب او کرده و دست فهم ما از آن کوتاه است . و بداند که ایمان ندارد به عدل خدای تعالی و قسمت را عادلانه نمی‌داند. تو در اصول عقاید می‌گویی خدای تعالی عادل است ، این جز لفظ چیز دیگر نیست : ایمان به عدل با حسد منافی است .

تو اگر او را عادل می دانی ، تقسیم او را هم عادلانه بدان . چنانکه در حدیث شریف فرمود حق تعالی می‌فرماید: حسود روبرگردان است از قسمتهایی که بین بندگان کرده‌ام ، و غضبناک است از نعمتهای من . قلب فطرة در مقابل قسمت عادلانه خاضع است و از جور و اعتساف فطرة گریزان و متنفر است . از فطرتهای الهیه ، که در کمون ذات بشر مخمر است ، حب عدل و خضوع در مقابل آن است ، و بغض ظلم و عدم انقیاد در پیش آن است ؛ اگر خلاف آن را دید، بداند در مقدمات نقصانی است . اگر ساخط از نعمت و معرض از قسمت شد، از آن است که آن را عادلانه نمی‌داند؛ بلکه ، نعوذبالله ، جائرانه می‌داند؛ نه اینکه قسمت را عادلانه می‌داند و از او معرض است ؛ و نقشه را مطابق نظام اتم و مصالح تامه می‌داند و غضبناک از اوست . هیهات که ایمان ما ناقص است و مطالب عقلی برهانی از حد عقل و ادراک به حد قلب وارد نشده . ایمان به گفتن و شنیدن و خواندن و بحث و قیل و قال نیست ؛ خلوص نیت می‌خواهد خداجو خدایاب است ؛ معارف طلب معارف جوست .من کان فی هذه اءعمی فهو فی الاخرة اءعمی و اءضل سبیلا [۱۱۳] و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور [۱۱۴]

فصل چهارم : علاج عملی حسد

علاوه بر علاج علمی ، که شمه‌ای از آن ذکر شد، علاج عملی نیز برای این رذیله فضیحه است . و آن چنان است که با تکلف اظهار محبت کنی با محسود و ترتیب آثار آن را می‌دهی ، و مقصودت از آن علاج مرض باطنی باشد . نفس تو را دعوت می‌کند که او را اذیت کن ،توهین کن ، دشمن داشته باش ، مفاسد او و مساوی او را به تو عرضه می‌دارد، تو به خلاف میل نفس ‍ به او ترحم کن و تجلیل و توقیر نما؛ زبان را به ذکر خیر او وادار کن ؛ نیکوییهای او را بر خود و بر دیگران عرضه دار؛ صفات جمیله او را خاطر نشان خود کن . گرچه اینها که می‌کنی در اول امر با تکلف است ، از روی مجاز و غیر واقع است ، لکن چون مقصود اصلاح نفس و برطرف کردن این نقص و رذیله است به حقیقت نزدیک می‌شود و کم کم تکلف کم می‌شود و نفس عادی می‌شود و واقعیت پیدا می‌کند . لااقل به نفس عرضه دار و بفهمان که این شخص بنده خداست و شاید خداوند تعالی به او نظر لطف داشته که او را متنعم کرده و اختصاص داده به خاصه نعم خود. خصوصا اگر محسود اهل علم و دیانت باشد و حسد به واسطه آنها باشد، که البته حسد ورزیدن به آنها قبیحتر و عداوت با آنها عاقبتش بدتر است . البته به نفس ‍ باید فهماند که اینها بندگان خاص خدا هستند که توفیق الهی شامل حالشان شده و آنها را به این نعمت عظمی اختصاص داده . و این نعم باید محبت در نفس ایجاد کند نسبت به صاحبان آنها؛ و باید انسان آنها را محترم دارد و خاضع نسبت به آنها باشد؛ پس اگر دید که چیزهایی که باید موجب محبت و خضوع شود در نفس ضد آن بروز کرد، بداند که شقاوت به او چیره شده و ظلمت به باطن او غلبه کرده ؛ و حتما درصدد اصلاح از طرق علمیه و عملیه برآید . و بداند که اگر درصدد محبت برآمد زود موفق می شو؛ زیرا نور محبت قاهر است بر ظلمت و کدورت ، و خدای تبارک و تعالی وعده فرموده که مجاهدان را هدایت کند و آنها را به لطف خفی خود اعانت فرماید و توفیق عنایت نماید .

فصل پنجم : حدیث رفع

در بعضی از احادیث شریفه وارد شده که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: برداشته شده است از امت من نه چیز، و از جمله آنها حسد است در صورتی که ظاهر نشود به دست یا زبان . [۱۱۵] البته امثال این حدیث شریف نباید مانع شود از حدیث در قلع این شجره خبیثه از نفس ‍ پاک کردن روح را از این آتش ایمان سوز و آفت دین برانداز . زیرا کم اتفاق می‌افتد که این ماده فساد قدم به نفس بگذارد و در نفس تولید فسادهای گوناگون نکند و به هیچ نحو از او اثری ظاهر نگردد و ایمان انسان محفوظ بماند . با اینکه در احادیث صحیحه وارد شده که این صفت ایمان را می‌خورد و آفت ایمان است ، [۱۱۶] و خدای تعالی از صاحب آن برائت کرده و خود را از او و او را از خود نفی کرده . پس یک چنین امر بزرگی و فساد مهمی را که به واسطه آن همه چیز انسان در خطر است نباید انسان از او غفلت کند به واسطه حدیث رفع مغرور گردد . پس ،تو جدیت خود را بکن و شاخه‌های او را بزن و درصدد اصلاح باش و نگذار از او ترشحی در خارج بشود، آن وقت ریشه آن سست می‌شود و از نمو و ترقی می‌افتد. و اگر در بین ریاضت و اصلاح مرگ در رسید، رحمت الهی شامل حالت می‌شود و با رحمت واسعه و برکت روحانیت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مشمول عفو می‌شوی ؛ و با رقه رحمانیه اگر بقیه‌ای از آن مانده باشد، می‌سوزاند و نفس را پاک و پاکیزه می‌کند .

اما آنچه در روایت حمزة بن حمران وارد است : عن اءبی عبدالله علیه السلام قال : ثلاثة لم ینج منها نبی فمن دونه ؛ التفکر فی الوسوسة فی الخلق ، و الطیرة ، و الحسد الا اءن المؤ من لا یستعمل حسده [۱۱۷] یا آنکه مبالغه فرموده‌اند و مقصود کثرت ابتلای به آن است . یا اینکه این ترکیب کنایه از کثرت ابتلاست ، بدون آنکه مقصود بالذات خود مضمون جمله باشد . یا آنکه حسد را اعم از غبطه اراده فرمودند مجازا. یا آنکه میل زوال بعض نعم از کفار را که استعمال می‌کنند در ترویج مذهب باطل خود، حسد نام نهاده‌اند . و الا از حسد به معنای حقیقی خودش انبیا و اولیا علیهم السلام پاک و پاکیزه‌اند . قلبی که آلوده به مساوی اخلاقی و قذارات باطنی شد، مورد وحی و الهام الهی نشود و مورد تجلیات ذاتی و صفاتی حق نگردد . پس ، باید یا توجیهی از روایت شود به نحوی که ذکر شد، یا به نحو دیگر، یا رد علمش به قائلش (صلوات الله علیه ) شود .

الحدیث السادس : حب دنیا

عن اءبی عبدالله علیه السلام قال :

من اءصبح و اءمسی و الدنیا اءکبر همه جعل الله الفقر بین عینیه و شتت اءمره ، و لم ینل من الدنیا الا ما قسم له . و من اءصبح و اءمسی و الآخرة اءکبر همه ، جعل الله الغنی فی قلبه و جمع له اءمره . [۱۱۸]

برای دنیا و آخرت اطلاقاتی است به حسب انظار ارباب علوم و میزان معارف و علوم آنها، که بحث از حقیقت آن به حسب اصطلاح علمی مهم به امر ما نیست ، و صرف همت در فهم اصطلاحات و در و قبول جرح و تعدیل باز دارد پیاده را ز سبیل .[۱۱۹] آنچه در این باب مهم است فهم دنیای مذمومه است که انسان طالب آخرت اگر بخواهد از آن احتراز کند، باخبرت احتراز نماید . و آنچه اعانت کند انسان را در این سلوک راه نجات ، و ما آن را ان شاء الله در ضمن چند فصل بیان می‌کنیم . و از خدای تعالی توفیق می‌طلبیم در سلوک این طریق .

فصل اول : کلام مولانا مجلسی رحمة الله در حقیقت دنیای مذمومه

جناب محقق خبیر و محدث بی نظیر، مولانا مجلسی (علیه الرحمة ) می‌فرماید:

آنچه از مجموع آیات و اخبار ظاهر می‌شود به حسب فهم ما، این است که دنیای مذمومه مرکب است از یک اموری که انسان را باز دارد از طاعت خدا و دوستی او و تحصیل آخرت . پس دنیا و آخرت با هم متقابل اند هر چه باعث رضای خدای سبحان و قرب او شود، از آخرت است اگر چه به حسب ظاهر از دنیا باشد؛ مثل تجارات و زراعات و صناعاتی که مقصود از آنها معیشت عیال باشد برای اطاعت امر خدا، و صرف کردن آنها در مصارف خیر و اعانت کردن به محتاجان و صدقات و باز ایستادن از سؤ ال از مردم ، و غیر آن ؛ و اینها همه از آخرت است گرچه مردم آن را از دنیا دانند . و ریاضات مبتدعه و اعمال ریائیه ، گرچه با تزهد و انواع مشقت باشد، از دنیاست ؛ زیرا باعث دوری از خدا شود و قرب به سوی او نیاورد؛ مثل اعمال کفار و مخالفان . [۱۲۰]

از یکی از محققان نقل فرماید که دنیا و آخرت تو عبارت است از دو حالت از حالات قلب تو؛ آنچه نزدیک است و قبل از مردن ، نامش دنیاست . و آنچه بعد از این آید و پس از مردن است ، نامش آخرت است . پس آنچه برای تو در آن حظ و نصیب و شهوت و لذت است قبل از موت ، آن دنیاست در حق تو . [۱۲۱]

فقیر گوید که می‌توان گفت که دنیا گاهی گفته می‌شود به نشئه نازله وجود که دار تصرم و تغییر مجاز است ؛ و آخرت به رجوع از این نشئه به ملکوت و باطن خود که دار ثبوت و خلود و قرار است . و این نشئه برای هر نفسی از نفوس و شخصی از اشخاص متحقق است و این نشئه نازله دنیاویه گرچه خود بذاته ناقص و اخیره مراتب وجود است ولی چون مهد تربیت نفوس ‍ قدسیه و دار التحصیل مقامات عالیه و مزرعه آخرت است ، از احسن مشاهد وجودیه و اعز نشئات و مغتنمترین عوالم است پیش اولیا و اهل سلوک آخرت . و اگر این مواد ملکیه و تغییرات و حرکات جوهریه طبیعیه و ارادیه نبود و خدای تعالی مسلط نکرده بود بر این نشئه تبدلات و تصرمات را، احدی از نفوس ناقصه به حد کمال موعود خود و دار قرار و ثبات خود نمی‌رسید، و نقص کلی در ملک و ملکوت وارد می‌شد . و آنچه در لسان قرآن و احادیث وارد شده از مذمت این عالم در حقیقت به خود او رجوع نمی‌کند، به حسب نوع و اکثریت ؛ بلکه به توجه به آن به علاقه قلبیه و محبت به آن رجوع می‌کند .

پس ، معلوم شد که برای انسان دو دنیاست : یکی ممدوح و یکی مذموم . آنچه ممدوح است ، حصول در این نشئه که دار التربیة و دار التحصیل و محل تجارت مقامات و اکتساب کمالات و تهیه زندگانی سعادتمند ابدی است که بدون ورود در اینجا امکان پذیر نیست . چنانکه حضرت مولی الموحدین و امیرالمؤ منین (صلوات الله علیه ) در یکی از خطبه‌های خود می‌فرماید پس از آنکه شنید از یک نفر ذم دنیا می‌کند :

ان الدنیا دار صدق لمن صدقها، و دار عافیة لمن فهم عنها؛ و دار غنی لمن تزود منها؛ و دار موعظة لمن اتعظ بها؛ مسجد اءحباء الله و مصلی ملائکة الله و مهبط وحی الله و متجر اءولیاء الله اکتسبوا فیها الرحمة و ربحوا فیها الجنة . [۱۲۲]

و قول خدای تعالی : ( و لنعم دار المتقین ) [۱۲۳]، به حسب روایت عیاشی از حضرت باقر علیه السلام ، تفسیر به دنیاشده است .[۱۲۴]

پس ، عالم ملک ، به یک معنی مذمتی ندارد؛ و آنچه مذموم است دنیای خود انسان است ، به معنی وجهه قلب به طبیعت و دلبستگی و محبت آن است که آن منشاء تمام مفاسد و خطاهای قلبی و قالبی است . تعلق قلب و محبت دنیا عبارت از دنیای مذموم است ؛ و هر چه دلبستگی به آن زیادتر باشد، حجاب بین انسان و دار کرامت او و پرده ما بین قلب و حق بیشتر و غلیظتر شود . و آنچه در بعضی از احادیث شریفه است که برای خدا هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت ،[۱۲۵] حجابهای ظلمانی تواند همین تعلقات قلبیه باشد به دنیا . و هر قدر تعلقات بیشتر باشد، حجابها زیادتر است . و هر چه تعلق شدیدتر باشد، حجاب غلیظتر و خرق آن مشکلتر است .

فصل دوم : سبب زیاد شدن حب دنیا

انسان چون ولیده همین عالم طبیعت است و مادر او همین دنیاست و اولاد این آب و خاک است ، حب این دنیا در قلبش از اول نشو و نما مغروس ‍ است ؛ و هر چه بزرگتر شود، این محبت در دل او نمو می‌کند . و به واسطه این قوای شهویه و آلات التذاذیه که خداوند به او مرحمت فرموده برای حفظ شخص و نوع ، محبت او روز افزون شود و دلبستگی او رو به ازدیاد گذارد . و چون این عالم را محل التذاذات و تعیشات خود می‌پندارد و مردن را اسباب انقطاع از آنها می‌داند، و اگر به حسب برهان حکما یا اخبار انبیا( صلوات الله علیهم ) عقیده مند به عالم آخرت شده باشد و به کیفیت و حیات و کمالات آن ، قلبش باز از آن بی خبر است و قبول ننموده ، چه رسد به آنکه به مقام اطمینان رسیده باشد؛ لهذا حبش به این عالم خیلی زیاد می‌شود . و نیز چون فطرة انسان حب بقا دارد و از فنا و زوال متنفر و گریزان است ، و مردن را فنا گمان می‌کند، گرچه عقلش هم تصدیق کند که این عالم دار فنا و گذرگاه است و آن عالم باقی و سرمدی است ، ولی عقیده ورود در قلب است ؛ بلکه مرتبه کمال آن اطمینان است ؛ چنانکه حضرت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام از حق تعالی مرتبه اطمینان را طلب کرد و به او مرحمت گردید [۱۲۶] پس چون قلوب یا ایمان به آخرت ندارند، مثل قلوب ما گرچه تصدیق عقلی داریم ، یا اطمینان ندارند، حب بقا در این عالم را دارند و از مرگ و خروج از این نشئه گریزانند. و اگر قلوب مطلع شوند که این عالم دنیا پست‌ترین عوالم است و دار فنا و زوال و تصرم و تغیر است و عالم هلاک و نقص است ، و عوالم دیگر که بعد از موت است هر یک باقی و ابدی و دار کمال و ثبات و حیات و بهجت و سرور است ، فطرة حب آن عالم را پیدا می‌کنند و از این عالم گریزان گردند. و اگر از این مقام بالا رود و به مقام شهود و وجدان رسد و صورت باطنیه این عالم را و علاقه به این عالم را و صورت باطنیه آن عالم را و علاقه به آن را ببیند، این عالم برای او سخت و ناگوار شود و تنفر از آن پیدا کند؛ و اشتیاق پیدا کند که از این محبس ظلمانی و غل و زنجیر زمان و تصرم خلاص شود؛ چنانکه در کلمات اولیا اشاره به این معنی شده است : حضرت مولی الموالی می‌فرماید: و الله لابن اءبی طالب آنس بالموت من الطفل بندی اءمه [۱۲۷] زیرا آن سرور حقیقت این عالم را مشاهده کرده به چشم ولایت ، و جوار رحمت حق تعالی را به هر دو عالم ندهد . و اگر به واسطه مصالحی نبود، در این محبس ظلمانی طبیعت نفوس طاهره آنها لحظه‌ای توقف نمی‌کرد . بیشتر ناله اولیا از درد فراق و جدایی از محبوب است و کرامت او؛ چنانکه در مناجاتهای خود اشاره بدان کرده‌اند؛ [۱۲۸] با اینکه آنها احتجابات ملکی و ملکوتی را نداشته‌اند و تعلقات عالم در آنها نبوده و قلوب آنها خطیئه طبیعی نداشته ، ولی وقوع در عالم طبیعت خود حظ طبیعی است ؛ و التذاذ قهری که در ملک حاصل می‌شد، برای آنها ولو به مقدار خیلی کم هم باشد اسباب حجاب بوده . چنانکه از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که می‌فرمود: لیغان علی قلبی و اءنی لاءستغفرالله فی کل یوم سبعین مرة [۱۲۹]

فصل سوم : تاءثیر حظوظ دنیویه در قلب و مفاسد آن

نفس در هر حظی که از این عالم می‌برد در قلب اثری از آن واقع می‌شود که آن تاءثر از ملک و طبیعت است و سبب تعلق آن است به دنیا. و التذاذات هر چه بیشتر باشد قلب از آن بیشتر تاءثر پیدا می‌کند و تعلق و حبش بیشتر می‌گردد، تا آنکه تمام وجهه قلب به دنیا و زخارف آن گردد. و این منشاء مفاسد بسیاری است . تمام خطاهای انسان و گرفتاری به معاصی و سیآت برای همین محبت و علاقه است .

و از مفاسد بسیار بزرگ آن ، چنانکه حضرت شیخ عارف ما (روحی فداه )، می‌فرمودند، آن است که اگر محبت دنیا صورت قلب انسان گردد و انس به او شدید شود، در وقت مردن که برای او کشف شود که حق تعالی او را از محبوبش جدا می‌کند و ما بین او و مطلوباتش افتراق می‌اندازد با سخطناکی و بغض به او از دنیا برود . و این فرمایش کمر شکن باید انسان را خیلی بیدار کند که قلب خود را خیلی نگاه دارد . خدا نکند که انسان به ولینعمت خود و مالک الملوک حقیقی سخطناک باشد که صورت این غضب و دشمنی را جز خدای تعالی کسی نمی‌داند.

نیز شیخ بزرگوار ما (دام ظله ) از پدر بزرگوار خود نقل کردند که در اواخر عمر وحشتناک بود برای محبتی که به یکی از پسرهای خود داشت . و پس ‍ از اشتغال چندی به ریاضت از آن علاقه راحت شد و خشنود گردید و به دار سرور انتقال پیدا کرد ( رضوان الله علیه ) .

عن اءبی عبدالله علیه السلام قال : مثل الدنیا کمثل ماء البحر، کلما شرب منه العطشان از داد عطشا حتی یقتله [۱۳۰] . و از جناب رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که درهم و دینار کسانی را که قبل از شما بودند کشتند، و کشنده شما هم آنهاست . [۱۳۱]

فرضا که انسان مبتلای به معاصی دیگر نگردد گرچه بعید بلکه محال عادی است خود تعلق به دنیا و محبت به آن ، اسباب گرفتاری است ؛ بلکه میزان در طول کشیدن عالم قبر و برزخ همین تعلقات است . هر چه آنها کمتر باشد، قبر انسان روشنتر و مکث انسان در آن کمتر است ؛ و لهذا برای اولیاء خدا بیشتر از سه روز چنانکه در بعضی روایات است عالم قبر نیست ؛ آن هم برای همان علاقه طبیعی و تعلق جبلی است .

و از مفاسد حب دنیا و تعلق به آن این است که انسان را از مردن خائف کند . و این خوف ، که از محبت دنیا و علاقه قلبی به آن پیدا شود، بسیار مذموم است ، و غیر از خوف از مرجع است که از صفات مؤ منین است . و عمده سختی مردن همین فشار رفع تعلقات و خوف از خود مرگ است . جناب محقق بارع و مدقق بزرگ اسلام ، سید عظیم الشاءن داماد ( کرم الله وجهه ) در قبسات که یکی از کتب کم نظیر است در باب خود می‌فرماید: لا تخافنک الموت ، فان مرارته فی خوفه .[۱۳۲] و از مفاسد بزرگ حب دنیا آنکه انسان را از ریاضات شرعیه و عبادات و مناسک باز دارد، و جنبه طبیعت را قوت دهد و تعصی نماید طبیعت از اطاعت روح ، و انقیاد آن را نکند و عزم انسانی را سست کند و اراده را ضعیف نماید؛ با اینکه یکی از اسرار بزرگ عبادات و ریاضات شرعیه آن است که بدن و قوای طبیعیه و جنبه ملک تابع و منقاد روح گردد و اراده نفس در آنها کارکن شود و ملکوت نفس بر ملک غالب شود، و به طوری روح دارای سلطنت و قدرت و نفوذ امر شود که به مجرد اراده بدن را به هر کار بخواهد وادار کند، و از هر کار بخواهد باز دارد؛ ملک بدن و قوای ظاهره ملکیه تابع و مقهور و مسخر ملکوت گردد به نحوی که بی مشقت و تکلف هر کاری را بخواهد انجام دهد . و یکی از فضایل و اسرار عبادات شاقه و پر زحمت آن است که این مقاصد از آنها بیشتر انجام گیرد، و انسان به واسطه آنها دارای عزم می‌شود و بر طبیعت غالب می‌آید و بر ملک چیره می‌شود . و اگر اراده تام و تمام شود و عزم قوی و محکم گردد، مثل ملک بدن و قوای ظاهره و باطنه آن مثل ملائکة الله شود که عصیان خدا نکنند؛ به هر چه آنها را امر فرماید اطاعت کنند، و از هر چه نهی فرماید منتهی شوند، بدون آنکه با تکلف و زحمت باشد . قوای ملک انسان هم اگر مسخر روح شد، تکلف و زحمت از میان برخیزد و به راحتی مبدل گردد.

بدان ای عزیز و اراده قویه در آن عالم خیلی لازم و کارکن است . میزان یکی از مراتب بهشت ، که از بهترین بهشتهاست ، اراده و عزم است که انسان تا دارای اراده نافذه و عزم قوی نباشد، دارای آن بهشت و مقام عالی نشود . در حدیث است که وقتی اهل بهشت در آن مستقر گردند، یک مرقومه از ساحت قدس الهی جلت عظمته صادر گردد برای آنها به این مضمون :

این کتاب از زنده پایدار جاویدان است به سوی زنده پایدار جاویدان . من چنانم که به هر چه بفرمایم بشو می‌شود؛ تو را نیز امروز چنان کردم که به هر چه امر کنی بشود می‌شود . [۱۳۳]

ملاحظه کن این چه مقامی و سلطنتی است ، و این چه قدرتی است الهی که اراده او مظهر ارادة الله شود، معدومات را لباس وجود دهد. از تمام جنات جسمانی این قدرت و نفوذ اراده بهتر و بالاتر است . و معلوم است این مرقومه عبث و جزاف رقم نشود . کسی که اراده اش تابع شهوات حیوانی باشد و عزمش مرده و خمود باشد به این مقام نرسد . کارهای حق تعالی از جزاف مبراست . در این عالم از روی نظام و ترتیب اسباب و مسببات است ، در آن عالم هم همین طور است . بلکه آن عالم الیق به نظام و اسباب و مسببات است . تمام نظام عالم آخرت از روی تناسبات و اسباب است ، نفوذ اراده از این عالم باید تهیه شود دنیا مزرعه آخرت و ماده همه نعم بهشتی و نقم جهنمی است .

پس ، در هر یک از عبادات و مناسک شرعیه علاوه بر آنکه خودش دارای صورت اخروی ملکوتی است ، که به آن تعمیر بهشت جسمانی شود چنانکه مطابق برهان و احادیث است [۱۳۴] همین طور که در هر یک از عبادات اثری در نفس حاصل شود و کم کم تقویت اراده نفس کند و قدرت آن کامل گردد؛ و لهذا عبادات هر چه مشقت داشته باشد مرغوب است واءفضل الاءعمال اءحمزها . [۱۳۵] مثلا؛ در زمستان سرد، شب از خواب از گذشتن و به عبادت حق تعالی قیام کردن روح را بر قوای بدن چیره می‌کند و اراده را قوی می‌کند . و این در اول امر اگر قدری مشکل و ناگوار باشد، کم کم پس از اقدام زحمت کم می‌شود و اطاعت بدن از نفس زیاد می‌شود؛ چنانکه می‌بینیم اهل آن بدون تکلف و زحمت قیام می‌کنند . و اینکه ما تنبلی می‌کنیم و بر ما مشکل و شاق است ، برای آن است که اقدام نمی‌کنیم ؛ اگر چند مرتبه اقدام کنیم ، کم کم زحمت مبدل به راحت می‌شود . بلکه اهل آن ، التذاذ از آن می‌برند بیشتر از آن التذاذی که ما از مشتهیات دنیایی می‌بریم ؛ پس به اقدام نفس عادی می‌شود و الخیر عادة .

و این عبادت چندین ثمره دارد: یکی آنکه خود صورت عمل در آن عالم به قدری زیبا و جمیل است که نظیر آن در این عالم نیست و از تصور آن عاجزیم . و دیگر آنکه نفس صاحب عزم و اقتدار می‌شود؛ و این نتایج کثیره را دارد که یکی از آنها را شنیدی . و دیگر آنکه انسان را کم کم ماءنوس با ذکر و فکر و عبادت می‌کند . شاید مجاز به حقیقت نزدیک کند انسان را و توجه قلبی به مالک الملوک شود و محبت به جمال محبوب حقیقی پیدا شود و محبت قلب و تعلق آن از دنیا و آخرت کم گردد. شاید اگر جذبه ربوبی پیدا شود و حالتی دست دهد، نکته حقیقی عبادت و سر واقعی تذکر و تفکر حاصل آید، و هر دو عالم از نظر افتد و جلوه دوست غبار دو بینی را از دل بزداید . و جز خدا کسی نمی‌داند که با همچو بنده‌ای خدا چه کرامت کند . و چنانکه در ریاضات شرعیه و عبادات و مناسک و ترک مشتهیات عزم قوت گیرد و انسان صاحب عزم و اراده شود، در معاصی طبیعت غلبه کند و عزم و اراده انسان ناقص شود . چنانکه شمه‌ای از آن سابق ذکر شد .

فصل چهارم : فطرت کمالی طلبی

انسان به حسب فطرت اصلی و جبلت ذاتی عاشق کمال تام مطلق است و شطر قلبش متوجه به جمیل علی الاطلاق و کامل من جمیع الوجوه است ؛ و این از فطرتهای الهیه است که خداوند تبارک و تعالی مفطور کرده است بنی نوع انسان را بر آن ؛ و به این حب کمال اداره ملک ملکوت گردد و اسباب وصول عشاق کمال مطلق شود؛ ولی هر کسی به حسب حال و مقام خود تشخیص کمال را در چیزی دهد و قلب او متوجه آن گردد . اهل آخرت تشخیص کمال را در مقامات و درجات آخرت داده قلوبشان متوجه آنهاست . و اهل الله در جمال حق کمال و در کمال او جمال را یافته و جهت وجهی للذی فطر السموات و الاءرض [۱۳۶] . گویند، و لی مع الله حال [۱۳۷] فرمایند، و حب وصال و عشق جمال او را دارند . و اهل دنیا چون تشخیص داده‌اند که کمال در لذایذ دنیاست و جمال دنیا در چشم آنها زینت یافته ، فطرة متوجه آن شدند؛ و لکن با همه وصف ، چون توجه فطری و عشق ذاتی به کمال مطلق متعلق است ، و سایر تعلقات عرضی و از قبیل خطا در تطبیق است ، هر چه انسان از ملک و ملکوت دارا شود و هر چه کمالات نفسانی یا کنوز دنیایی یا سلطنت و ریاست پیدا کند، اشتیاقش ‍ روز افزون ، و آتش عشقش افروخته گردد . مثلا نفس صاحب شهوت هر چه مشتهیات برای او زیادتر گردد تعلق قلبش به مشتهیات دیگری که در دسترس او نیست بیشتر، و آتش اشتیاقش شعله ورتر گردد . و هین طور نفس ریاست طلب اگر قطری را در زیر پرچم اقتدار در آورد، متوجه قطر دیگر گردد؛ و اگر تمام کره زمین را در تحت سلطنت در آورد، میل آن کند که پرواز به کرات دیگر کند و آنها را متصرف شود ولی بیچاره نمی‌داند فطرت چیز دیگر را طالب است . عشق جبلی فطری متعلق به محبوب مطلق است .

بالجمله ، منظور این است که انسان چون قلبا متوجه به کمال مطلق است هر چه از زخارف دنیا را جمع آوری کند تعلق قلبش بیشتر می‌شود و چون تشخیص داده که دنیا و زخارف آن کمال است ، حرصش رو به ازدیاد گذارد و عشقش افزونتر شود و احتیاجش به دنیا بیشتر گردد و فقر و نیازمندی نصب عین او گردد . به عکس اهل آخرت ، که توجه آنها از دنیا سلب شود؛ و هر چه توجه به عالم آخرت بیشتر کنند، میل آنها و توجه قلبی آنها به این عالم کمتر گردد، تا از تمام دنیا بی نیاز شوند و غنی در قلب آنها ظاهر گردد و عالم دنیا و زخارف آن را ناچیز شمارند چنانکه اهل الله از هر دو عالم مستغنی هستند و از هر دو نشئه وارسته‌اند، و احتیاج آنها فقط به غنی علی الاطلاق است و جلوه غنی بالذات صورت قلب آنها شده است . هنیئا لهم . پس مضمون حدیث شریف اشاره تواند بود به اینکه شرح داده شد که می‌فرماید: کسی که صبح و شام کند و دنیا بزرگترین هم او باشد، قرار دهد خداوند فقر را بین دو چشمش . و کسی که صبح و شام کند و آخرت بزرگترین هم او باشد، قرار دهد خداوند غنی را در قلب او . [۱۳۸] معلوم است کسی که توجه قلبش به آخرت باشد، امور دنیا و کارهای صعب او در نظرش حقیر و سهل شود؛ و این دنیا را متصرم و متغیر و عبورگاه خود و متجر و دار التربیه خود داند و به هیچ یک از سختی و خوشی آن اعتنا نکند، و احتیاجات او کم گردد و افتقارش به امور دنیا و به مردم آن کم شود؛ بلکه به جایی رسد که بی احتیاج شود؛ پس امورش جمیع شود و تنظیم در کارش پیدا شود و غنای ذاتی و قلبی پیدا کند . پس ، هر چه به این عالم به نظر عظمت و محبت نگاه کنی و قلبت علاقمند به آن شود به حسب مراتب محبت ، احتیاجات زیاد شود و فقر در باطن و ظاهر تو نمایان شود، و امورت متشتت و درهم شود و قلبت متزلزل و غمناک و خائف شود، و امورت بر وفق دلخواه انجام نگیرد، و آرزو و حرصت روز افزون گردد و غم و حسرت بر تو چیره شود و یاءس و حیرت در دلت جایگزین گردد. چنانکه در حدیث شریف به بعضی از این معانی اشاره فرموده :

عن اءبی عبدالله علیه السلام : من کثر اشتباکه بالدنیا کان اءشد لحسرته عند فراقها [۱۳۹] و من تعلق قلبه بالدنیا تعلق قلبه بثلاث خصال : هم لا یفنی ، و اءمل لا یدرک ، و رجاء لا ینال . [۱۴۰]

و اما اهل آخرت هر چه به دار کرامت حق نزدیک شوند، قلبشان مسرور و مطمئن شود، و از دنیا و مافیها منصرف و گریزان و متنفر گردند. و اگر خدای تعالی برای آنها آجال معینه قرار نداده بود، لحظه‌ای در این دنیا نمی‌ماندند؛ چنانکه حضرت مولی الموحدین می‌فرماید . [۱۴۱] پس آنها در این عالم مثل اهل اینجا در رنج و تعب نیستند و در آخرت متسغرق بحار رحمت حق اند . جعلنا الله و ایاکم منهم ان شاء الله .

پس ای عزیز، اکنون که مفاسد این علقه را متذکر شدی و دانستی که انسان را این محبت به هلاکت دچار می‌کند و ایمان انسان را از دست او می‌گیرد و دنیا و آخرت انسان را آشفته می‌کند، دامن همت به کمر زن و هر قدر توانی بستگی دل را از این دنیا کم و ریشه محبت را سست کن ، و این زندگی چند روزه را ناچیز شمار و این نعمتهای مشوب به نقمت و رنج و الم را حقیر دان ، و از خدای تعالی توفیق بخواه که تو را کمک کند و از این رنج و محنت خلاصی دهد و دل تو را ماءنوس به دار کرامت خود کند .( و ما عند الله خیر و اءبقی ) . [۱۴۲]

الحدیث السابع : غضب

قال اءبو عبدالله علیه السلام : الغضب مفتاح کل شر

فصل اول : فواید قوه غضبیه

قوه غضبیه یکی از نعم بزرگ الهی است که به واسطه آن تعمیر دنیا و آخرت شود، و با آن حفظ بقای شخص و نوع و نظام عائله گردد، و مدخلیت عظیم در تشکیل مدینه فاضله و نظام جامعه دارد . اگر این قوه شریفه در حیوان نبود، از ناملایمات طبیعت دفاع نمی‌کرد و دستخوش زوال و اضمحلال می‌گردید . و اگر در انسان نبود، علاوه بر این ، از بسیاری از کمالات و ترقیات باز می‌ماند. بلکه حد تفریط و نقص از حال اعتدال نیز از مذام اخلاق و نقایص ملکات شمرده شود که بر آن مفاسدی بسیار و معایبی بیشمار مترتب گردد؛ از قبیل ترس و ضعف و سستی و تنبلی و طمع و کم صبری و قلت ثبات در مواردی که لازم است و راحت طلبی و خمود و زیر بار رفتن و انظلام و رضای به رذایل و فضایح که پیش آید برای خود یا عائله اش و بی غیرتی و کم همتی . خدای تعالی در صفت مؤ منین فرماید: اءشداء علی الکفار رحماء بینهم . [۱۴۳]

اداره امر به معروف و نهی از منکر و اجرای حدود و تعزیرات و سایر سیاسات دینیه و عقلیه نشود جز در سایه قوه شریفه غضبیه ؛ پس آنها که گمان کردند کشتن قوه غضب و خاموش کردن آن از کمالات و معارج نفس ‍ است ، خود خطایی بزرگ و خطئیه عظیمه‌ای کردند و از حد کمال و مقام اعتدال غافلند . بیچاره‌ها ندانند که خدای تبارک و تعالی در جمیع سلسله حیوانات این قوه شریفه را عبث خلق نفرموده و در بنی آدم این قوه را سرمایه زندگانی ملکی و ملکوتی و مفتاح خیرات و برکات قرار داده . جهاد با اعداء دین و حفظ نظام عائله بشر و ذب از جان و مال و ناموس و سایر نوامیس الهیه ، و جهاد با نفس که اعدا عدو انسان است ، [۱۴۴] صورت نگیرد مگر به این قوه شریفه . حفظ تجاوزات و تعدیات و حدود ثغور و دفع موذیات و مضرات از جامعه و شخص در زیر پرچم این قوه انجام گیرد. از این جهت است که حکما برای دفع خاموشی آن علاجها قرار دادند . و برای بیدار کردن و تحریک نمودن آن معالجات علمی و عملی است ، از قبیل اقدام در امور مهمه هایله ، و رفتن در میدانهای جنگ ، و در موقع خود جهاد با اعدای خدا.

در هر صورت ، در باطن ذات انسان و حیوان قوه غضبیه موجود و مودوع است ؛ الا آنکه در بعضی خاموش و افسرده است ، مثل آتشی که زیر خاکستر باشد . باید اگر انسان در خود حال خاموشی و سستی و بی غیرتی احساس ‍ کرد، با معالجه به ضد از آن حال بیرون آید و نفس را در حال اعتدال در آورد، که آن شجاعت است که از ملکات فاضله و صفات حسنه است . که پس از این اشاره‌ای به آن می‌شود.

فصل دوم : مذمت افراط غضب

چنانکه حال تفریط و نقص از اعتدال از صفات رذیله و موجب مفاسد بسیاری است ، که شمه‌ای از آن را شنیدی ، همین طور حد افراط و تجاوز از حد اعتدال نیز از رذایل اخلاقی و موجب فسادهای بیشمار است . کفایت می‌کند در فساد آن حدیث شریف کافی : قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : الغضب یفسد الایمان کما یفسد الخل العسل [۱۴۵]

چه بسا باشد که انسان غضب کند و از شدت آن از دین خدا برگردد و نور ایمان را خاموش کند و ظلمت غضب و آتش آن ، عقاید حقه را بسوزاند؛ بلکه کفر جحودی پیدا کند و او را به هلاکت ابدی رساند؛ و در وقتی تنبه پیدا کند که پشیمانی سودی ندارد . و تواند بود که همین آتش غضب که در قلب بروز کند و آن جمره شیطان است ، چنانکه حضرت باقر العلوم علیه السلام فرماید: ان هذا الغضب جمرة من الشیطان توقد فی قلب ابن آدم [۱۴۶] صورتش در آن عالم صورت آتش غضب الهی باشد . چنانکه حضرت باقر العلوم علیه السلام فرماید در حدیث شریف کافی : مکتوب فی التوراة فیما ناجی الله عزوجل به موسی علیه السلام : یا موسی ، اءمسک غضبک عمن ملکتک علیه اءکف عنک غضبی [۱۴۷]

هیچ آتشی از آتش غضب الهی دردناکتر نیست . چنانکه در حدیث وارد است که از حضرت عیسی بن مریم علیه السلام حواریین از سؤ ال کردند: چه چیز از همه اشیا سخت تر است فرمود سخت‌ترین اشیا غضب خداست . گفتند: به چه چیز حفظ کنیم خود را از آن ؟ فرمود: به آنکه غضب نکنید . [۱۴۸]

پس ، معلوم شد که غضب خدا از هر چیز سخت تر و شدیدتر است و آتش ‍ غضبش سوزنده تر است ؛ و صورت غضب در این عالم صورت آتش غضب خداست در آن عالم . و خدای تبارک و تعالی می‌داند که این چه فشاری و چه زحمتی است غیر از سوختن و گداختن . تو گمان می‌کنی احاطه جهنم مثل این احاطه هاست که تو تصور می‌کنی ؟ احاطه اینجا فقط به سطح ظاهر است ، ولی احاطه آنجا به ظاهر و باطن و به سطوح و اعماق است . و اگر خدای نخواسته صورت غضب در انسان ملکه راسخه گردد که فصل اخیرش صورت غضب گردد . مصیبت افزون شود، و صورت برزخ و قیامت صورت سبع است آن هم سبعی که در این عالم نظیر ندارد؛ زیرا سبعیت انسان را در این حال مقایسه با هیچ یک از حیوانات نتوان کرد: همان طور که در جانب کمال احدی از موجودات همتراز وی این اعجوبه دهر نیست ، در جانب نقص و اتصاف به صفات رذیله و ملکات خسیسه نیز با او هیچ یک از موجودات در میزان مقایسه نیاید . (اولئک کالانعام بل هم اءضل ) [۱۴۹] در شاءن او وارد شده فهی کالحجارة اءو اءشد قسوة [۱۵۰] درباره قلوب قاسیه بشر نازل گردیده است .

اینها که شنیدی شمه‌ای است از فساد این نایره سوزناک غضب در صورتی که از آن معاصی و مفاسد دیگر بروز نکند و خود آتش درونی ظلمانی در باطن درهم پیچیده و محبوس شود و مختنق شده اطفاء نور ایمان کند؛ چنانکه شعله مختنق به هم پیچیده و با دودهای ظلمانی ملتوی شده نور را منطقی نماید ولی خیلی بعید است ، بلکه عادتا از جمله ممتنعات است ، که در حال شدت غضب اشتعال نایره آن ، انسان از سایر معاصی بلکه موبقات و مهلکات نجات پیدا کند . چه بسا به واسطه غضب یک دقیقه و شدت اشتعال این جمره ملعونه شیطانی انسان به پرتگاه‌های هلاکت افتد: سب انبیا و مقدسات ، نعوذ بالله ، کد؛ قتل نفس مظلومه کند و هتک حرمات نماید، و دنیا و آخرت خود را به باد فنا دهد. چنانکه در حدیث شریف است : عن اءبی عبدالله علیه السلام : کان اءبی یقول : اءی شی ء اءشد من الغضب ؟ ان الرجل لیغضب فیقتل النفس التی حرم الله و یقذف المحصنة . [۱۵۱] و بیشتر فتنه‌های بزرگ و کارهای فجیع در اثر غضب و اشتعال آن واقع شده . انسان در حال سلامت نفس باید خیلی خوفناک باشد از حالت غضبناکی خود . و اگر دارای این آتش سوزان است ، در وقتی که حالت سکونت برای نفس است درصدد علاج برآید و با تفکر در مبادی آن و مفاسد آن در حال اشتداد و آثار و مفاسد آن در آخر امر بلکه خود را نجات دهد . فکر کند قوه‌ای را که خدای تعالی برای حفظ نظام عالم و بقای نوع و شخص و ترتیب نظام عائله و تمشیت بنی الانسان و حفظ حدود و حقوق مرحمت فرموده ، و در سایه آن باید نظام ظاهر و باطن و عالم غیب و شهادت اصلاح شود، اگر انسان در خلاف آن و بر ضد مطلوبات حق تعالی و خلاف مقاصد الهی صرف کند، چه قدر خیانت کرده و مستحق چه ملامتها و عقوبتهایی است . و چقدر ظلوم و جهول [۱۵۲] است که رد امانت حق تعالی را نکرده ، سهل است ، او را صرف در راه عداوت و تحصیل غضب او کرده . معلوم است چنین شخصی امان از غضب الهی ندارد . پس از آن ، تفکر کند در مفاسد اخلاقی و اعمالی که از غضب تولید شود؛ و آثار این خلق ناهنجار است که هر یک ممکن است انسان را تا ابد مبتلا کند: در دنیا گرفتار زحمت و بلیه نماید، و در آخرت گرفتار عذاب و عقاب .

اما مفاسد اخلاقی ، مثل کینه بندگان خدا که از این خلق زاییده شود؛ بلکه گاهی منتهی شود به کینه انبیا و اولیا؛ بلکه کینه ذات مقدس واجب الوجود و ولی النعم !و معلوم است قباحت و فساد آن چقدر عظیم است . پناه می‌برم به خدای تعالی از شر نفس سرکش که اگر عنانش لحظه‌ای گسیخته شود، انسان را به خاک مذلت می‌نشاند و به هلاکت ابد می‌کشاند . و مثل حسد، که شمه‌ای از فضایح آن را در سابق شنیدی در شرح حدیث پنجم ؛ و غیر از اینها از مفاسد دیگر .

و اما مفاسد اعمالی ، پس محصور نیست . شاید در آن حال رده‌ای گوید، یا سب انبیا و اولیاء نعوذ بالله ، کند یا هتک حرمات الهیه و خرق نوامیس ‍ محترمه نماید، یا قتل نفوس زکیه کند، یا خانمان بیچاره‌ای را به خاک مذلت نشاند و نظام عائله‌ای را مختل کند، و کشف اسرار و هتک استار نماید، و دیگر از مفاسد بیشمار که در حال فوران این آتش ایمان سوز خانمان خراب کن انسان به آن مبتلا شود . پس این خلق را می‌توان گفت ام امراض نفسانیه و کلید هر شر است ؛ و در مقابل آن کظم غیظ و فرو نشاندن نایره غضب ، جوامع کلم و نقطه نقطه تمرکز محاسن و مجمع کرامات است . چنانکه در حدیث شریف کافی وارد است . [۱۵۳]

پس از آنکه انسان عاقل در حال سکونت نفس و خاموشی غضب ملاحظه مفاسد آن و مصالح کظم غیظ را نمود، لازم است بر خود حتم کند که با هر قیمتی است و با هر رنجی و زحمتی ممکن است این آتش سوزان و نایره فروزان را از قلب خود فرو نشاند و دل خود را از ظلمت و کدورت آن صافی نماید . و این با قدری اقدام و بر خلاف نفس و خواهش آن رفتار نمودن و تدبر نمودن در عواقب امر و نصیحت نمودن نفس کاری است بس ممکن . چنانکه تمام اخلاق فاسده را می‌توان از ساحت نفس خارج کرد، و جمیع محاسن و ملکات حسنه را می‌توان در قلب وارد کرد و روح را با آن متحلی نمود.

فصل سوم : علاج غضب در حالاشتعال آن

برای علاج غضب در حال اشتعال آن نیز علاج علمی و عملی است . اما علمی ، تفکر در این امور که ذکر شد، که آن نیز از طرق معالجات عملیه است در این حال .

اما عملی ، پس عمده آن انصراف نفس است در اول پیدایش آن ؛ چون این قوه مثل آتش کم کم اشتعال پیدا می‌کند و رو به اشتداد می‌گذارد تا اینکه تنورش سوزان و نایره اش سخت فروزان شود و عنان را از دست بکلی بگیرد و نور عقل و ایمان را خاموش کند و چراغ هدایت را یکسره منطفی نماید و انسان را بیچاره کند . باید انسان ملتفت باشد تا اشتعال آن زیاده نشود و نایره آن شدت پیدا نکرده ، خود را به وسایلی منصرف کند: یا به رفتن از آن محلی که اسباب غضب در آنجا فراهم شده ؛ و یا به تغییر حال : اگر نشسته است برخیزد، و اگر ایستاده است بنیشیند؛ یا به ذکر خدای تعالی اشتغال پیدا کند بلکه بعضی ذکر خدا را در حال غضب واجب دانند؛ [۱۵۴] و یا مشغول کارهای دیگر شود . در هر صورت ، ابتدای ظهور آن خیلی سهل است جلوگیری از آن . و این دو نتیجه دارد:

یکی آنکه در آن حال نفس را ساکن کند و شعله غضب را فرونشاند . و دیگر آنکه سبب معالجه اساسی نفس شود . اگر چندی انسان مواظب حال خود باشد و با نفس چنین معامله کند، بکلی حال تغییر پیدا می‌کند و رو به اعتدال می‌گذارد . و به بعض این معانی اشاره فرموده در احادیث شریفه : عن اءبی جعفر علیه السلام قال :

ان هذا الغضب جمرة من الشیطان توقد فی قلب ابن آدم ، و ان اءحدکم اذا غضب احمرت عیناه و انتفخت اءوداجه و دخل الشیطان فیه ، فاذا خاف اءحدکم ذلک من نفسه ، فلیلزم الاءرض ؛ فان رجز الشیطان لیذهب عنه عند ذلک . [۱۵۵]

و عن میسر قال : ذکر الغضب عند اءبی جعفر علیه السلام ، فقال :

ان الرجل لیغضب فما یرضی اءبدا حتی یدخل النار، فاءیما رجل غضب علی قوم و هو قائم فلیجلس من فوره ذلک ، فانه سیذهب عنه رجز الشیطان ، و اءیما رجل غضب علی ذی رحم فلیدن منه فلیمسه ، فان الرحم اذا مست سکنت . [۱۵۶]

از این حدیث شریف دو علاج عملی استفاده شود برای حال ظهور غضب ؛ یکی عمومی که آن نشستن و تغییر وضع دادن است چنانکه در حدیث دیگر است که اگر نشسته بود و غضب کرد برخیزد . [۱۵۷]و از طرق عامه منقول است که پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم ، وقتی عضب می‌فرمود، اگر ایستاده بود می‌نشست ، و اگر نشسته بود به پشت می‌خوابید، غضبش ساکن می‌شد . [۱۵۸] و دیگر علاج خصوصی راجع به ارحام که اگر رحمی غضب کرد بر رحم خود، او را مس کند غضبش می‌نشیند . اینها معالجه شخص غضبناک از خودش .

و اما دیگران اگر بخواهند علاج او را کنند در حال ظهور غضب ، اگر در اول امر باشد به یک نحوی از انحای علمی و عملی که ذکر شد می‌توان او را علاج کرد . ولی اگر شدت کرد و اشتعال پیدا نمود، نصایح بر خلاف نتیجه دهد . و علاج آن بسیار در این حال مشکل است ، مگر به تخویف کسی که از او حشمت برد . زیرا ظهور غضب برای کسانی بشود که انسان خود را بر آنها غالب و چیره ببیند یا لااقل قوه خود را با آن متساوی یابد و اما بر کسانی که نفس حس غلبه آنها را کند غضب ظهور پیدا نکند، بلکه غلیان و جوشش ‍ خون قلب موجب اشتعال باطنی گردد، آن در باطن مختنق شود و حزن در قلب تولید شود . پس علاج حال شدت غضب و فوران آن کاری است بس ‍ دشوار و مشکل .

فصل چهارم : علاج غضب به قلع اسباب آن

از معالجات اساسی غضب قلع ماده آن است به برطرف کردن اسباب مهیجه آن . و آن امور بسیاری است که ما بعضی از آن را که مناسب با این اوراق است ذکر می‌کنیم .

یکی از آنها حب نفس است که از آن حب مال و جاه و شرف و حب نفوذ اراده و بسط قدرت تولید شود؛ و اینها نوعا اسباب هیجان آتش غضب شود. زیرا انسان دارای این محبتها به این امور خیلی اهمیت دهد و موقعیت اینها در قلبش بزرگ است ؛ و اگر فی الجمله مزاحمتی در یکی از اینها برایش ‍ پیش آمد کند، و یا احتمال مزاحمت دهد، بی موقع غضب کند و جوش و خروش نماید، و متملک نفس خود نشود، و طمع و حرص و سایر مفسدات که از حب نفس و جاه در دل پیدا شده عنان را از دست او بگیرد و کارهای نفس را از جاده عقل و شرع خارج کند . ولی اگر حبش شدید نباشد، به امور اهمیت کم دهد، و سکونت نفس و طماءنینه حاصله از ترک حب جاه و شرف و سایر شعبات آن نگذارد نفس بر خلاف عدالت قدمی گذارد . و انسان بی تکلف و زحمت در مقابل ناملایمات بردباری کند و عنان صبرش ‍ گسیخته نشود و بی موقع و بی اندازه غضب نکند. و اگر حب دنیا از دلش ‍ بیخ کن شود و قلع این ماده فاسده بکلی شود، تمام مفاسد نیز از قلب هجرت کند و تمام محاسن اخلاقی در مملکت روح وارد گردد.

سبب دیگر از مهیجات غضب آن است که انسان غضب و مفاسد حاصله از آن را، که از اعظم قبایح و نقایص و رذایل است ، به واسطه جهل و نادانی کمال گمان کند و از محاسن شمرد . چنانکه بعضی از جهال آنها را جوانمردی و شجاعت و شهامت و بزرگی دانند و از خود تعریفها و توصیفها کنند که ما چنین و چنان کردیم ، و شجاعت را، که از اعظم صفات مؤ منین و از صفات حسنه است ، اشتباه به این رذیله مهلکه کردند.

اکنون باید دانست که شجاعت غیر از آن است و موجبات و مبادی و آثار و خواص آن غیر از این رذیله است . مبداء شجاعت قوت نفس و طماءنینه آن و اعتدال و ایمان و قلت مبالات دنیاست . اما غضب از ضعف نفس و تزلزل آن و سستی ایمان و عدم اعتدال مزاج روح و محبت دنیا و اهمیت دادن به آن و خوف از دست رفتن لذایذ نفسانیه است . و لهذا این رذیله در زنها بیشتر از مردها، و در مریضها بیشتر از صحیحها، و در بچه‌ها بیشتر از بزرگها، و در پیرها از جوانها بیشتر است . و شجاعت عکس آن است . و کسانی که دارای رذایل اخلاقی هستند زودتر غضبناک شوند از کسانی که فضایل مآب اند؛ چنانکه می‌بینیم بخیل زودتر و شدیدتر غضب کند اگر متعرض ‍ مال و منالش شوند از غیر او .

اینها راجع به مبادی و موجبات شجاعت و غضب . و اما در آثار نیز مختلف اند . شخص غضبناک در حال شدت و فوران غضب مثل دیوانه‌ها عنان عقلش گسیخته شده مثل حیوانات درنده بدون ملاحظه عواقب امور و بدون رویه و حکم عقل تهاجم کند و افعال و اطوار زشت و قبیح از او صادر شود؛ متملک زبان و دست و پا و سایر اعضای خود نیست ؛ چشم و لب و دهن را به طوری زشت و بدترکیب کند که اگر در آن حال آیینه به دست او دهند از زشتی صورت خود خجل و شرمسار گردد. بعضی از صاحبان این رذیله به حیوانات بی شعور، بلکه به جمادات ، غضب کنند؛ هوا و زمین و برف و باد و باران و سایر حوادث را سب کنند اگر خلاف مطلوبات آنها جریان پیدا کند . گاهی بر قلم و کتاب و کاسه و کوزه غضب کنند، آنها را درهم شکنند یا پاره کنند . اما شخص شجاع در جمیع این امور به خلاف آن است . کارهایش از روی رویه و میزان عقل و طماءنینه نفس ‍ است . در موقع خود غضب می‌کند و در موقع خود حلم و بردباری ؛ و هر چیز او را حرکت ندهد و به غضب نیاورد. و در موقع غضب به اندازه غضب کند و با تمیز و عقل انتقام کشد . می‌فهمد از که انتقام کشد و به چه اندازه و به چه کیفیت انتقام کند، و از که عفو و اغماض نماید . در وقت غضب عنان عقلش در دستش است و به حرفهای زشت و اعمال ناهنجار مبادرت نکند . کارهایش همه از روی میزان عقل و شرع و عدل و انصاف است ؛ به طوری اقدام کند که در آخر کار پشیمان نشود.

پس ، انسان آگاه نباید بین این خلق ، که یکی از اوصاف انبیا و اولیا و مؤ منین و از فضایل کمالات نفسانیه است ، و دیگری ، که از صفات شیطان و وسوسه خناس و رذایل نفسانیه است ، فرق نگذارد و در اشتباه بیفتد . ولی حجاب جهل و نادانی و حجاب حب دنیا و نفس چشم و گوش انسان را می‌بندد و انسان را بیچاره و هلاک می‌کند .

و اسباب دیگری برای غضب ذکر کرده‌اند مثل عجب و افتخار و کبر و مراء و لجاج و مزاح و غیر آن ، که تفصیل هر یک موجب طول مقام و مقال و ملالت حال گردد. و شاید بیشتر یا تمام آنها به این دو مبداء و مطلب برگشت کند، یا به واسطه و یا بلا واسطه .

الحدیث الثامن : عصبیت

عن اءبی عبدالله علیه السلام : قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم :

من کان فی قلبه حبة من خردل من عصبیة ، بعثه الله یوم القیامة مع اءعراب الجاهلیة . [۱۵۹] عصبیت یکی از اخلاق باطنه نفسانیه است که آثار آن مدافعه کردن و حمایت نمودن از خویشاوندان و مطلق متعلقان است ، چه تعلق دینی و مذهبی و مسلکی باشد، یا تعلق وطنی و آب خاکی یا غیر آن ، مثل تعلق شغلی و استاد و شاگردی و جز اینها. و این از اخلاق فاسده و ملکات رذیله‌ای است که منشاء بسیاری از مفاسد اخلاقی و اعمالی گردد . و خود آن فی نفسه مذموم است گرچه برای حق باشد؛ یا در امر دینی باشد و منظور اظهار حق نباشد؛ بلکه منظور غلبه خود یا هم مسلک خود یا بستگان خود باشد . اما اظهار حق و ترویج حقیقت و اثبات مطالب حقه و حمایت برای آن یا عصبیت نیست ، یا عصبیت مذمومه نیست . میزان در امتیاز اغراض و مقاصد و قدم نفس و شیطان و حق و رحمان است . و به عبارت دیگر، انسان در عصبیتهایی که می‌کشد و حمایتهایی که می‌کند از بستگان و متعلقان خود، یا نظرش محض اظهار حق و اماته باطل است ، این عصبیت ممدوحه و حمایت از جانب حق و حقیقت است و از بهترین صفات کمال انسانی و خلق انبیا و اولیاست ؛ و علامت آن ، آن است که حق با هر طرف هست از آن طرف حمایت کند گرچه از متعلقان او نباشد، بلکه از دشمنان او باشد . چنین شخصی از حمایت کنندگان حمای حقیقت و در زمره طرفداران فضیلت و حامیان مدینه فاضله به شمار آید و عضو صالح جامعه و مصلح مفاسد جمعیت است . و اگر نفسیت و قومیت او را تحریک کرد که اگر باطلی هم از خویشاوندان و منسوبان خود ببیند با آنها همراهی کند و از آنها حمایت کند، چنین شخصی دارای ملکه خبیثه عصبیت جاهلیت است ، و از اعضای فاسده جامعه و مفسد اخلاط صالحه است ، و در زمره اعراب جاهلیت به شمار رود و آنها یک دسته از عربهای بیابان نشین بودند قبل از اسلام در زمان غلبه ظلمت و جهالت و نادانی ؛ و در آنها این خلق زشت و ملکه ناهنجار کمال قوت را داشته . بلکه در مطلق عرب الا کسانی که به نور هدایت مهتدی هستند این خلق بیشتر است از سایر طوایف . چنانکه در حدیث شریف از حضرت امیر علیه السلام منقول است که خداوند تعالی عذاب کند شش طایفه را به شش چیز: عرب را به عصبیت ؛ و دهقانان را به کبر؛ و امیران را به ستم ؛ و فقیهان را به حسد؛ و تاجران را به خیانت ؛ و اهل رستاق را به نادانی . [۱۶۰]

فصل اول : مفاسد عصبیت

از احادیث شریفه اهل بیت عصمت و طهارت استفاده شود که خلق عصبیت از مهلکات و موبقات و موجب سوء عاقبت و خروج از ایمان است ، و آن از ذمائم اخلاق شیطان است . عن اءبی عبدالله علیه السلام : من تعصب اءو تعصب له فقد خلع ربق الایمان من عنقه[۱۶۱] . یعنی از ایمان بیرون رود و سرخود گردد . و لابد متعصب له برای رضایت داشتن او به عمل متعصب با او در جزا شریک است ؛ چنانکه در حدیث است که کسی که راضی باشد به کار قومی ، از آنها به شمار آید؛[۱۶۲]و الا راضی نباشد و منزجر باشد از خلق آنها مشمول حدیث شریف نیست .

و عن اءبی عبدالله علیه السلام قال : من تعصب عصبه الله بعصابة من النار [۱۶۳]

و عن علی بن حسین علیها السلام قال : لم یدخل الجنة حمیة غیر حمیة حمزة بن عبدالمطلب و ذلک حین اءسلم غضبا للنبی [۱۶۴]

و قضیه اسلام حضرت حمزه به چند طور نقل شده است [۱۶۵] که از مقصد ما خارج است .

بالجمله ، معلوم است که ایمان ، که عبارت است از نور الهی و از خلعتهای غیبیه ذات مقدس حق جل و علاست بر بندگان خاص و مخلصان درگاه و مخصوصان محفل انس ، منافات دارد با چنین خلقی که حق و حقیقت را پایمال کند و راستی و درستی را زیر پای جهل و نادانی نهد. البته آیینه قلب اگر به زنگار خودخواهی و خویشاوند پرستی و عصبیت بی موقع جاهلیت محجوب شود، در او جلوه نور ایمان نشود و خلوتگاه خاص ذوالجلال تعالی نشود . قلب کسی مورد تجلیات نور ایمان و معرفت گردد و گردن کسی بسته حبل متین و عروه وثیق ایمان و گروگان حقایق و معارف است که پایبند قواعد دینیه و ذمه او رهین قوانین عقلیه باشد، و متحرک به تحریک عقل و شرع گردد و هیچیک از عادات و اخلاق و ماءنوسات وجود او را نلرزاند و مایل از راه مستقیم نکند. وقتی انسان دعوی اسلام و ایمان می‌تواند نماید که تسلیم حقایق و خاضع برای آنها باشد و مقاصد خود را هر چه بزرگ است فانی در مقاصد ولینعمت خود کند و خود و اراده خود را فدای اراده مولای حقیقی کند . البته چنین شخصی از عصبیت جاهلیت عاری و بری گردد، و وجهه قلبش به سوی حقایق متوجه و پرده‌های ضخیم جهل و عصبیت چشم او را نگیرد؛ و در مقام اجرای حق و اظهار کلمه حقیقت پای بر فرق تمام تعلقات و ارتباطات نهد و تمام خویشاوندیها و عادات را در پیشگاه مقصد ولی النعم قربان کند؛ و اگر عصبیت اسلامیت با عصبیت جاهلیت تعارض کند، عصبیت اسلامیت و حق خواهی را مقدم دارد .

انسان عارف به حقایق می‌داند که تمام عصبه‌ها و ارتباطات و تعلقات یک امور عرضیه زایله‌ای است ، مگر ارتباط بین خالق و مخلوق و عصبه حقیقیه که آن امر ذاتی غیر قابل زوال است که از تمام ارتباطها محکمتر و از جمیع حسب و نسبها بالاتر است . در حدیث وارد است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: کل حسب و نسب منقطع یوم القیامة الا حسبی و نسبی [۱۶۶] معلوم است حسب و نسب آن حضرت روحانی و باقی است و از تمام عصبیتهای جاهلیت دور است . آن حسب و نسب روحانی در آن عالم ظهورش بیشتر و کمالش هویداتر است . این ارتباطهای جسمانی ملکی ، که از روی عادات بشریه است ، به اندک چیزی منقطع شود؛ و هیچیک از آنها در عوالم دیگر ارزشی ندارد، مگر ارتباطات در تحت نظام ملکوتی الهی باشد و در سایه میزان قواعد شرعیه و عقلیه باشد که دیگر آن انفصام و انقطاع ندارد .

فصل دوم : صورت ملکوتیه عصبیت

در شرح بعضی از احادیث سالفه گذشت که میزان در صورتهای ملکوتی و برزخی و قیامتی ملکات و قوت آن است ؛ و آن عالم محل بروز سلطان نفس ‍ است ، و ملک بدن تعصی از آن نکند . ممکن است در آن عالم انسان به صورت حیوانات یا به صورت شیطان محشور شود . و در این حدیث شریف که ما به شرح آن پرداختیم که می‌فرماید: کسی که در دلش حبه خردلی عصبیت باشد، بر انگیزاند خداوند او را با اعراب جاهلیت تواند اشاره به آن معنی که ذکر شد باشد .

انسان دارای این رذیله وقتی از این عالم منتقل شد، شاید خود را یکی از اعراب جاهلیت ببیند که نه ایمان به خدای تعالی دارد، نه به رسالت و نبوت معتقد است ؛ و به هر صورت که صورت آن طایفه است خود را محشور ببیند، و خود نیز نفهمد که در دنیا اظهار عقیده حقه می‌کرده و در سلک امت رسول خاتم صلی الله علیه و آله و سلم منسلک بوده . چنانکه در حدیث وارد است که اهل جهنم اسم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را فراموش کنند و خود را نتوانند معرفی کنند، مگر بعد از آنکه اراده حق تعالی به خلاص آنها تعلق گیرد . [۱۶۷] و چون این خلق به حسب بعضی احادیث از خواص شیطان است ، شاید اعراب جاهلیت و انسان دارای عصبیت جاهلیت به صورت شیطان محشور گردد . عن اءبی عبدالله علیه السلام :

ان الملائکة کانوا یحسبون اءن ابلیس منهم ، و کان فی علم الله اءنه لیس منهم ؛ فاستخرج ما فی نفسه بالحمیة و الغضب ، فقال : (خلقتنی من نار و خلقته من طین ) . [۱۶۸]

پس ای عزیز، بدان که این خلق خبیث از شیطان است ؛ و اغلوطه آن ملعون و قیاس باطل غلطش به واسطه این حجاب غلیظ بود . این حجاب کلیه حقایق را از نظر می‌برد، بلکه تمام رذایل را محاسن جلوه می‌دهد و تمام محاسن غیر را رذیله نمایش دهد؛ و معلوم است کار انسانی که جمیع اشیا را بر غیر خود ببیند به کجا منتهی شود . و علاوه بر آنکه خود این رذیله موجب هلاک انسان است ، منشاء بسیاری از رذایل نفسانی و مفاسد اخلاقی و اعمالی شود که ذکر آنها موجب ملالت است .

پس ، انسان عاقل که این مفاسد را از این خلق فاسد فهمید و به شهادت صادق مصدق رسول اکرم و اهل بیت معظمش (صلوات الله علیهم اءجمعین ) اذعان کرد که این ملکه انسان را به هلاکت می‌کشاند و اهل آتش ‍ می‌کند، باید درصدد علاج نفس برآید . و اگر خدای نخواسته در دل او از این خلق به قدر خردلی هست ، خود را از آن پاک و پاکیزه کند که در وقت مهاجرت از این عالم و انتقال به عالم آخرت و رسیدن اجل مقدر پاک باشد و با نفس صافی منتقل شود . و باید بداند انسان که مجال بسیار کم است و وقت تنگ است ، زیرا انسان نمی‌داند چه وقت روز ارتحال اوست .

ای نویسنده ، شاید در همین حال که مشغول نوشتنی ، اجل مقدر برسد و تو را با این همه رذایل اخلاقی منتقل کند به عالمی که بازگشت ندارد .

ای عزیز،ای مطالعه کننده این اوراق ، عبرت کن از حال این نویسنده که اکنون در زیر خاک و در عالم دیگر گرفتار اعمال زشت و اخلاق ناهنجار خویش است ، و تا فرصت داشت به بطالت و هوا و هوس عمر عزیز را گذراند و آن سرمایه الهی را ضایع و باطل کرد؛ تو ملتفت خود باش که نیز روزی مثل مایی و خودت نمی دانی آنچه روز است ؛ شاید الآن که مشغول قرائتی باشد . اگر تعللی کنی ، فرصت از دست می‌رود .ای برادر من ، این امور را تعویق نینداز که تعویق انداختنی نیست . چه قدر آدمهای صحیح و سالم با موت ناگهانی از این دنیا رفتند و ندانیم عاقبت آنها چیست ؟ پس ‍ فرصت را از دست مده و یک دم را غنیمت شمار که کار خیلی اهمیت دارد و سفر خیلی خطرناک است . دستت از این عالم ، که مزرعه آخرت است ، اگر کوتاه شد، دیگر کار گذشته است و اصلاح مفاسد نفس را نتوانی کرد؛ جز حسرت و حیرت و عذاب و مذلت نتیجه نبری . اولیای خدا آنی راحت نبودند و از فکر این سفر پرخوف و خطر بیرون نمی‌رفتند . حالات علی بن الحسین علیهم السلام ، امام معصوم ، حیرت انگیز است . ناله‌های امیرالمؤ منین علیه السلام ولی مطلق ، بهت آور است . چه شده است که ما این طور غافلیم ؟ کی به ما اطمینان داده جز شیطان که کارهای ما را از امروز به فردا می‌اندازد . می‌خواهد اصحاب و انصار خود را زیاد کند و ما را با خلق خود و در زمره خود و اتباع خود محشور کند .

همیشه آن ملعون امور آخرت را در نظر ما سهل و آسان جلوه دهد و ما را با وعده رحمت خدا و شفاعت شافعین از یاد خدا و اطاعت او غافل کند . ولی افسوس که این اشتهای کاذب است و از دامهای مکر و حیله آن ملعون است . رحمت خدا الآن به تو احاطه کرده ؛ رحمت صحت و سلامت و حیات و امنیت و هدایت و عقل و فرصت و راهنمایی اصلاح نفس . در هزاران رحمت گوناگون حق تعالی غوطه وری و استفاده از آنها نمی‌کنی و اطاعت شیطان می‌کنی . اگر از این رحمتها در این عالم استفاده نکنی ، بدان که در آن عالم نیز بی بهره هستی از رحمتهای بی تناهی حق و از شفاعت شفیعان نیز محروم مانی . جلوه شفاعت شافعان در این عالم هدایت آنهاست ، و در آن عالم . باطن هدایت شفاعت است . تو از هدایت اگر بی بهره شدی ، از شفاعت بی بهره‌ای ، و به هر قدر هدایت شدی ، شفاعت شوی . شفاعت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مثل رحمت حق مطلق است ، محل قابل باید از او استفاده کند . اگر خدای نخواسته شیطان با این وسایل ایمان را از چنگ تو ربود، دیگر قابلیت رحمت و شفاعت نخواهی داشت . بلی ، رحمت حق سرشار است در دو دنیا؛ تو اگر طالب رحمتی ، چرا از این رحمتهای پیاپی که در این عالم مرحمت فرموده و بذر رحمتهای عوالم دیگر است برخوردار نمی‌شوی .این همه انبیا و اولیاء خدا تو را دعوت کردند به خوان نعمت و مهمانخانه الهی ، نپذیرفتی و با یک وسوسه خناس و القاء شیطانی همه را کنار گذاشتی . محکمات کتاب خدا و متواترات احادیث انبیاء و اولیا و ضروریات عقول عقلا و براهین قطعیه حکما را فدای خطرات شیطانی و هواهای نفسانی کردی .ای وای به حال من و تو از این غفلت و کوری و کری و جهالت !

فصل سوم : عصبیتهای اهل علم

یکی از عصبیتهای جاهلیت ایستادگی در مطالب علمیه است و حمایت کردن از حرفی است که از خودش یا معلمش یا شیخش صادر شده ، نه برای اظهار حق و ابطال باطل ، معلوم است این عصبیت از جهاتی زشت تر و از حیثیاتی نارواتر است از سایر عصبیتها؛ یکی از جهت متعصب ، زیرا اهل علم ، که باید مربی بنی نوع بشر باشد و شاخه شجره نبوت و ولایت است و به وخامت امور مطلع و عواقب اخلاق فاسده را می‌داند، اگر خدای نخواسته خود عصبیت جاهلیت داشته باشد و متصف به صفات رذیله شیطانیه باشد، حجت بر او تمامتر و مورد مؤ اخذه بیشتر واقع گردد. کسی که خود را معرفی کند به اینکه چراغ هدایت مردم و شمع محفل انس و راهنمای سعادت و معرف طرق آخرت است ، اگر خدای نخواسته عامل به قول خود نباشد و باطنش با ظاهر مخالف باشد، در زمره اهل ریا و نفاق به حساب آید و از علمای سوء و عالم بلاعمل است که جزای آن بزرگتر و عذاب آن الیمتر است ؛ و مثل آنها را در قرآن کریم ذکر فرموده : بئس مثل القوم الذین کذبوا بآیات الله و الله لا یهدی القوم الظالمین [۱۶۹] پس ، بر اهل علم خیلی لازم است که این مقامات را حفظ کنند و خود را کاملا از این مفاسد پاک کنند تا هم اصلاح آنها شود و هم اصلاح جامعه را کرده وعظ آنها مؤ ثر گردد و پند آنها در قلوب موقعیت پیدا کند . فساد عالم موجب فساد امت شود، و معلوم است فسادی که ماده فسادهای دیگر شود و خطیئه‌ای که خطیآت دیگر زاید، بالاتر و بزرگتر است پیش ولی النعم از فساد جزئی غیر متعدی .

یکی دیگر از جهات قباحت و وقاحت این خلق در اهل علم از ناحیه خود علم است .زیرا این عصبیت خیانت به علم و حق ناشناسی از آن است ؛ و کسی که حامل بار این امانت گردید و مخلع به این خلعت شد، باید حفظ حرمت آن را بنماید و آن را صحیح و سالم به صاحبش تحویل دهد؛ و اگر تعصب جاهلیت کند، البته خیانت به آن کرده و ظلم و تعدی نموده ، و این خود خطیئه عظمیه‌ای است .

یکی دیگر از جهات قباحت آن از ناحیه طرف است . زیرا طرف آن در مباحث علمی اهل علم است ، و او از ودایع الهیه و حفظ حرمتش لازم و هتک آن از حرمات الهیه و موبقات عظیمه است . و عصبیتهای بی موقع گاه باعث شود که انسان مبتلا به هتک حرمت اهل علم شود . پناه می‌برم به خدای تعالی از این خطیئه بزرگ .

یکی دیگر از ناحیه متعصب له است ، که استاد و شیخ انسان است ، که البته موجب عقوق شود . زیرا مشایخ عظام و اساطین کرام (نضر الله وجوههم ) طرفداری حق را مایل و از باطل گریزان ، و سخط کنند بر کسی که برای عصبیت جاهلیت حق کشی کند و ترویج باطل کند و البته عقوق روحانی بالاتر است از عقوق جسمانی ، و حق ولادت روحانیه بالاتر است از حق ولادت جسمانیه .

پس بر اهل علم (زادهم الله شرفا و عظمة ) لازم و حتم است که خود را از مفاسد اخلاقی و اعمالی مبرا نمایند، و به حلیه اعمال حسنه و اخلاق کریمه مزین نمایند؛ و خود را از منصب شریفی که حق تعالی به آنها مرحمت فرموده منخلع ننمایند، که خسران آن را جز خدای تعالی کسی نداند.

الحدیث التاسع : نفاق

عن اءبی عبدالله علیه السلام قال :

من لقی المسلمین بوجهین و لسانین جاء یوم القیامة و له لسانان من نار. [۱۷۰]

معنی دو رویی بین مسلمانان آن است که انسان ظاهر حال و صورت ظاهرش را به آنها طوری نمایش دهد که باطن قلب و سریره اش به خلاف اوست . مثلا در ظاهر نمایش دهد که من از اهل مودت و محبت شما هستم و با شما صمیمیت و خلوص دارم ، و در باطن به خلاف آن باشد؛ و در نزد آنها معامله دوستی و محبت کند، و در غیاب آنها غیر آن باشد .

و معنی دو زبانی آن است که با هر کس ملاقات کند از او تعریف کند و مدح نماید یا اظهار دوستی و چاپلوسی کند، و در غیاب او به تکذیب او و غیبتش قیام کند.

بنابراین تفسیر، صفت اول نفاق عملی است ، و صفت دوم نفاق قولی است . و شاید که حدیث شریف اشاره باشد به صفت زشت نفاق ؛ و چون این دو صفت از اظهر صفات و اخص خواص منافقان است ، به ذکر آنها بالخصوص پرداخته . و نفاق یکی از رذایل نفسانیه و ملکات خبیثه است که اینها آثار آن است ؛ و برای آن درجات و مراتبی است . و ما ان شاء الله در ضمن چند فصل به ذکر مراتب و مفاسد آن و علاج آن به قدر مقدور می‌پردازیم .

فصل اول : مراتب نفاق

برای نفاق و دورویی ، مثل سایر اوصاف و ملکات خبیثه یا شریفه ، درجات و مراتبی است در جانب شدت و ضعف . هر یک از اوصاف رذیله را که انسان درصدد علاج آن برنیاید و پیروی از آن نماید، رو به اشتداد گذارد . و مراتب شدت رذایل چون شدت فضایل غیر متناهی است . انسان اگر نفس ‍ اماره را به حال خود واگذار کند، به واسطه تمایل ذاتی آن به فساد و ناملایمات عاجله نفسانیه و مساعدت شیطان و وسواس خناس میل به فساد کند؛ و رذایل آن در هر روز به اشتداد و زیادت گذارد تا آنجا رسد که آن رذیله‌ای که از آن پیروی کرده صورت جوهریه نفس و فصل اخیر آن گردد و تمام مملکت ظاهر و باطن در حکم آن درآید .

پس ، اگر آن رذیله شیطانیه باشد، همچون نفاق و دو رویی که از خواص آن ملعون است چنانکه قرآن شریف از آن خبر داده بقوله : و قاسمهما انی لکما لمن الناصحین[۱۷۱]

اگر انسان از این صفت جلوگیری نکند و نفس را سر خود کند، به اندک زمان چنان مهار گسیخته شود که تمام همت و همش را مصروف این رذیله کند؛ و با هر کس ملاقات کند با دورویی و دو زبانی ملاقات کند؛ و خلط و آمیزش با کسی نکند جز آنکه آلوده باشد به کدورت دورنگی و نفاق ؛ و جز منافع شخصی و خودخواهی و خودپرستی چیزی در نظرش نباشد؛ و صداقت و صمیمیت و همت و مردانگی را بکلی زیر پا نهد و در تمام کارها و حرکات و سکنات دو رنگی را به کار برد، و از هیچ گونه فساد و قباحت و وقاحت پرهیز نکند . چنین شخصی از زمره بشریت و انسانیت دور و با شیاطین محشور است .

اینها که گفته شد به حسب مراتب شدت و ضعف در خود جوهر نفاق بود؛ و نیز به حسب متعلق فساد آن فرق دارد . زیرا گاهی نفاق کند در دین خدا؛ و گاهی در ملکات حسنه و فضایل اخلاق ؛ و گاهی در اعمال صالحه و مناسک الهیه ؛ و گاهی در امور عادیه و متعارفات عرفیه و همین طور گاهی نفاق کند با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه هدی علیهم السلام و گاهی با اولیا و علما و مؤ منین ؛ و گاهی با مسلمانان و سایر بندگان خدا از ملل دیگر.

البته اینها که ذکر شد در زشتی و وقاحت و قباحت فرق دارند، گرچه تمام آنها در اصل خباثت و زشتی شرکت دارند و شاخ و برگ یک شجره خبیثه هستند .

فصل دوم : صورت ملکوتی نفاق

نفاق و دو رویی علاوه بر آنکه خود صفتی است بسیار قبیح و زشت که انسان شرافتمند هیچ گاه متصف به آن نیست و دارای این صفت از جامعه انسانیت خارج ، بلکه با هیچ حیوانی نیز شبیه نیست ، و مایه رسوایی و سرشکستگی در این عالم پیش اقران و امثال و ذلت و عذاب الیم در آخرت است ، و به طوری که در حدیث شریف ذکر فرموده صورتش در آن عالم آن است که انسان با دو زبان از آتش محشور گردد، و اسباب رسوایی او پیش خلق خدا و سرافکندگی او در محضر انبیاء مرسلین و ملائکه مقربین گردد. و شدت عذابش نیز از این روایت مستفاد شود، زیرا اگر جوهر بدن جوهر آتش شد، احساس شدیدتر و الم بیشتر گردد. پناه می‌برم به خدا از شدت آن .

و در حدیث دیگر وارد است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

می‌آید روز قیامت آدم دو رو، در صورتی که یکی از دو زبانش از پشت سرش خارج شده و یکی از آنها از پیش رویش ؛ و هر دو زبان آتش گرفته و تمام جسدش را آتش زده‌اند . پس از آن گفته شود این است کسی که در دنیا دورو بود و دو زبان بود؛ معروف شود به این روز قیامت . [۱۷۲]

و مشمول آیه شریفه است که می‌فرماید: و یقطعون ما اءمر الله به اءن یوصل و یفسدون فی الارض اءولئک لهم اللعنة و لهم سوء الدار [۱۷۳] منشاء بسیاری از مفاسد و مهالک است که هر یک دنیا و آخرت انسان را ممکن است به باد فنا دهد؛ از قبیل تفتین نمودن ، که به نص قرآن کریم از قتل نفس بزرگتر است ؛ [۱۷۴] و مثل نمیمه ، که حضرت باقر علیه السلام فرماید: محرمة الجنة علی القتاتین المشائین بالنمیمة . [۱۷۵] یعنی حرام است بهشت بر سخن چینهایی که کارشان آن باشد که راه روند در نمیمه و سخن چینی .؛ و مثل ایذاء مؤ من و سب او و هتک ستر و کشف سر او، و غیر اینها که هر یک از آنها برای هلاکت انسان سببی مستقل است .

داخل است در نفاق و دو رویی کنایات و اشارات و غمز و لمزهایی که بعضی نسبت به بعضی دارند، با آنکه در مقابل آنها اظهار دوستی و صمیمیت کنند . و انسان باید خیلی مواظبت از حال خود کند و در اطوار و اعمال خود دقیق شود که مکاید نفس و دامهای شیطان خیلی دقیق است و کمتر شخصی می‌تواند از آن نجات پیدا کند . ممکن است انسان با یک اشاره در غیر موقع یا یک کنایه بی جا از اهل دورویی و دو زبانی به شمار آید. و شاید انسان تا آخر عمر مبتلای به این رذیله باشد و خود را صحیح و سالم و پاک و پاکیزه پندارد . پس ، انسان باید مثل طبیب دلسوز حاذقی و پرستار شفیق مطلعی از حالات نفس و اعمال و اطوار خود مواظبت کند؛ و هیچ گاه از مراقبت کوتاهی نکند و بداند که هیچ مرضی از امراض قلبیه مستورتر نیست و در عین حال کشنده تر نیست ؛ و هیچ پرستاری نباید شفیق تر و دلسوزتر از انسان به خودش باشد .

فصل سوم : علاج نفاق

علاج این خطیئه بزرگ و نقص عظیم دو چیز است ؛ یکی تفکر در مفاسدی که مترتب بر این رذیله است ؛ چه در این دنیا که اگر انسان به این صفت معرفی شد؛ از انظار مردم می‌افتد و رسوای خاص و عام می‌شود و بی آبرو و پیش همه اقران و امثال می‌گردد و از مجالس خود طردش کنند و از محافل انس بازماند، و از کسب کمالات و رسیدن به مقاصد بازماند. و انسان با شرف و وجدان باید خود را از این ننگ شرف سوز پاک کند که گرفتار این ذلتها و خواریها نگردد. و چه در عالم دیگر که عالم کشف اسرار است ، و هر چه را در این عالم از نظر مردم پوشانید در آنجا مستور کرد . و در آنجا مشوه الخلقة با دو زبان از آتش محشور گردد و با منافقان و شیاطین معذب شود .

پس ، انسان عاقل که این مفاسد را دید و برای این خلق جز زشتی و پلیدی نتیجه‌ای ندید، بر خود حتم و لازم کند که این صفت را از خود دور کند، و وارد شود در مرحله عمل که طریقه دیگر علاج نفس است . و آن چنان است که انسان مدتی با کمال دقت مواظبت کند از حرکات و سکنات خود و کاملا مداقه در اعمال خویش کند، و بر خلاف خواهش و آرزوی نفس اقدام کند و مجاهده نماید؛ و اعمال و اقوال خود را در ظاهر و باطن خوب کند و تظاهرات و تدلیسات را عملا کنار گذارد؛ و از خدای متعال در خلال این احوال توفیق طلب کند که او را بر نفس اماره و هواهای آن مسلط کند و در این اقدام و علاج با او همراهی فرماید . خداوند تبارک و تعالی فضل و رحمتش بر بندگان بی پایان است ، و هر کس به سوی او و اصلاح خود قدمی بردارد، با او مساعدت فرماید و از او دستگیری نماید . و اگر چندی بدین حال باشد، امید است که نفس صفا پیدا کند و کدورت نفاق و دورویی از او زایل گردد و آیینه قلب و باطنش از این رذیله پاک و پاکیزه گردد و مورد الطاف حق و رحمت ولی النعمه حقیقی گردد؛ زیرا مبرهن است و به تجربه نیز پیوسته است که نفس تا در این عالم است از اعمال و افعال صادره از خود منفعل می‌گردد، چه اعمال صالحه و چه فاسده ؛ در هر یک از اعمال در نفس اثری حاصل شود؛ اگر عمل نیکو و صالح است ، اثر نورانی کمالی ؛ و اگر به خلاف آن است ، اثر ظلمانی ناقص در آن حاصل شود تا یکسره قلب یا نورانی شود یا ظلمانی و منسلک در سلک سعدا شود یا اشقیا . پس ، تا در این دار عمل و منزل زراعت هستیم ، با اختیار خود می‌توانیم قلب را به سعادت یا شقاوت کشانیم و رهین اعمال و افعال خود هستیم فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یرهَ و من یعمل مثقال ذرة شرا یره . [۱۷۶]

فصل چهارم : اقسام نفاق

ای عزیز، یکی از مراتب نفاق و دو رویی و دو زبانی نفاق با خداوند متعال و دو رویی کردن با مالک الملوک و ولی النعم است ، که ما در این عالم مبتلای به آن هستیم و از آن غافلیم ؛ و پرده‌های ضخیم جهل و نادانی و حجابهای ظلمانی خودخواهی و حب دنیا و نفس به طوری آن را به ما مستور کرده که بعید است تا پس از کشف سرایر و رفع حجب و کوچ کردن از عالم طبیعت و رخت بستن از دار غرور و نشئه غفلت انگیز تنبه بر آن پیدا کنیم . اکنون به خواب غفلت فرو رفته و سکر طبیعت و مستی هوا و هوس ما را گرفته و تمام زشتیها و اخلاق و اعمال و اطوار فاسده را در نظر ما خوب و زیبا جلوه می‌دهد . یک وقت هم که از خواب بیدار شویم و از این مستی و سرگرمی به خود آییم ، کار از دست رفته و در زمره منافقان و دو رو و دو زبانان محشور شده با دو زبان از آتش یا دو صورت مشوه زشت محشور شویم ؛ و هر چه فریاد کنیم : (رب ارجعون کلا) [۱۷۷] جواب آید .

و این دو رویی چنان است که من و تو در تمام مدت عمر اظهار کلمه توحید و دعوی اسلام و ایمان ، بلکه محبت و محبوبیت ، می‌کنیم ؛ هر کدام هر قدر اشتها داریم دعوی می‌کنیم . اگر از عامه خلق و عوام هستیم ، دعوی اسلام و ایمان یا زهد و خلوص کنیم و اگر از اهل علم و فقاهت هستیم دعوی کمال اخلاص و ولایت و خلافت رسول کنیم ، و متشبث می‌شویم به قول منقول از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم : اللهم ارحم خلفائی [۱۷۸] و قول صاحب الامر (روحی له الفداء): انهم حجتی [۱۷۹] و سایر اقوال منقوله از ائمه هدی (سلام الله علیهم ) در شاءن علما و فقها. و اگر از اهل علوم عقلیه هستیم ، دعوی ایمان حقیقی برهانی و خود را صاحب علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین دانیم و دیگر مردم را ناقص العلم و الایمان شماریم ، و آیات قرآنی و احادیث شریفه را در شاءن خود فرو می‌خوانیم . و اگر از اهل عرفان و تصوفیم ، دعوی معارف و جذبه و محبت و فناء فی الله و بقاء بالله و ولایت امر، و هر چه از این مقوله الفاظ جالب در نظر آید می‌نماییم . و همین طور هر طایفه‌ای از ما به زبان قال و ظهور حال دعوی مرتبه‌ای برای خود کند و نمایش حقیقتی از حقایق رایجه را دهد. پس ، اگر این ظاهر با باطن موافق شد و این علن با سر مطابق افتاد و در این دعوی صادق و مصدق بود، هنیئا و لاءرباب النعیم نعیمهم . و الا اگر مثل نویسنده رو سیاه زشت مشوه الخلقة باشد، بداند که از زمره منافقان و در سلک دو رویان و دو زبانان است ؛ و به علاج خود قیام کند و تا فرصت از دست نرفته برای حال بدبختی خود و روز ذلت و ظلمت خود فکری نماید.

ای عزیز مدعی اسلام ، در حدیث شریف کافی از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول است : المسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه .[۱۸۰]

چه شده است که من و تو به هر اندازه که قدرت داشته باشیم و دستمان برسد آزار زیر دستان را روا می‌داریم و از ایذا و ظلم به آنها مضایقه نداریم ؛ و اگر با دست نتوانستیم آزارشان کنیم ، با تیغ زبان در حضور آنها، و گرنه در غیاب اشتغال به کشف اسرار و هتک استار آنها پیدا می‌کنیم و به تهمت و غیبتشان می‌پردازیم . پس ، ما که مسلمانان از دست و زبانمان سالم نیستند، دعوی اسلامیتمان مخالف با حقیقت و قلبمان مخالف با علنمان است ؛ پس در زمره منافقان و دو رویانیم .

ای مدعی ایمان و خضوع قلب ، در بارگاه ذو الجلال اگر تو به کلمه توحید داری و قلبت یکی پرست و یکی طلب است و الوهیت را جز برای ذات خدای تعالی ثابت ندانی ، اگر قلبت موافق با ظاهرت است و باطنت موافق با دعویت است ، چه شده است که برای اهل دنیا اینقدر قلبت خاضع است ؟ چرا پرستش آنها را می‌کنی ؟ جز این است که آنها را مؤ ثر در این عالم می دانی و اراده آنها را نافذ و زر و زور را مؤ ثر می دانی ؟ چیزی را که کارکن در این عالم نمی دانی اراده حق تعالی است . پیش تمام اسباب ظاهری خاضعی ، و از مؤ ثر حقیقی و مسبب جمیع اسباب غافل ، با همه حال دعوی ایمان به کلمه توحید می‌کنی !پس ، تو نیز از زمره مؤ منان خارج و در سلک منافقان و دو زبانان محشوری .

و ای مدعی زهد و اخلاص ، اگر تو مخلص هستی و برای خدا و دار کرامت او زهد از مشتهیات دنیا می‌کنی ، چه شده است که از مدح و ثنای مردم ، که فلان اهل صلاح و سداد است ، اینقدر خوشحال می‌شوی و در دل غنج و دلال می‌کنی ، و برای همنشینی با اهل دنیا و زخارف آن جان می‌دهی ، و از فقرا و مساکین فرار می‌کنی ؟ پس ، بدان که این زهد و اخلاص حقیقی نیست . زهد از دنیا برای دنیاست ، و قلبت خالص برای حق نیست ، و در دعوای خود کاذبی و از دو رویان و منافقانی .

و ای مدعی ولایت از جانب ولی الله و خلافت از جانب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اگر مطابق حدیث شریف احتجاج هستی صائنا لنفسه ، حافظا لدینه مخالفا علی هواه ، مطیعا لاءمر مولاه [۱۸۱] . و اگر برگ شاخه ولایت و رسالتی و مایل به دنیا نیستی ، و مایله به قرب سلاطین و اشراف و منزجر از مجالست با فقرا نیستی ، اسمت مطابق با مسمی و از حجج الهیه در بین مردم هستی ، و الا در زمره علما سوء و در زمره منافقان ، و از طوایف دیگر که ذکر شد حالت بدتر و عملت زشت تر و روزگارت تباه تر است ، زیرا حجت بر علما تمام تر است .

و ای مدعی حکمت الهی و علم به حقایق و مبداء و معاد، اگر عالم به حقایق و ربط اسباب و مسبباتی ، و اگر راستی عالم به صور برزخیه و احوال بهشت و دوزخی ، باید آرام نداشته باشی و تمام اوقات خود را صرف تعمیر عالم باقی نمایی و از این عالم و مشتهیات آن فرار کنی . تو می دانی که چه مصیبتها در پیش است و چه ظلمتها و عذابهای طاقت فرسایی در جلو است ، پس چرا از حجاب الفاظ و مفاهیم قدمی بیرون نگذاشتی و ادله و براهین حکمیه در دلت به قدر بال مگسی تاءثیر نکرده ؟ پس با این حال بدان که از زمره مؤ منین و حکما خارج و در صف منافقان محشوری . و وای به حال کسی که صرف عمر و همت در علوم ما بعد الطبیعه کرده و سکر طبیعت نگذاشت لااقل یکی از حقایق در قلب او وارد شود .

ای مدعی معرفت و جذبه و سلوک و محبت و فنا، تو اگر به راستی اهل الله و از اصحاب قلوب و اهل سابقه حسنایی ، هنیئا لک !ولی اینقدر دعویهای جزاف ، که از حب نفس و وسوسه شیطان کشف می‌کند، مخالف با محبت تو اگر از اولیای حق و محبین و مجذوبینی ، خداوند می‌داند؛ به مردم اینقدر اظهار مقام و مرتبت مکن ، و اینقدر قلوب ضعیفه بندگان خدا را از خالق خود به مخلوق متوجه مکن و خانه خدا را غصب مکن . بدان که این بندگان خدا عزیزند و قلوب آنها پر قیمت است ؛ باید صرف محبت خدا شود؛ اینقدر با خانه خدا بازی مکن و به ناموس او دست درازی مکن : (فان للبیت ربا [۱۸۲]پس اگر در دعوی خود صادق نیستی ، در زمره دو رویان و اهل نفاقی . بگذرم ، بیش از این طول کلام سزاوار نیست .

ای نویسنده که اظهار می‌کنی باید فکری برای روز سیاه کرد و از این بدبختی باید خود را نجات داد، اگر راست می‌گویی و قلبت با زبانت همراه است و سر و علنت موافق است ، چرا اینقدر غافلی و قلبت سیاه و شهوات نفسانیه بر تو غالب است و هیچ در فکر سفر پر خطر مرگ نیستی . عمرت گذشت و دست از هوا و هوس برنداشتی ؛ عمری را در شهوت و غفلت و شقاوت گذراندی . عنقریب اجل می‌رسد و پایبند و گرفتار اعمال و اخلاق زشت و ناهنجار خودی . تو خود واعظ غیر متعظی و در زمره منافقان و دو رویانی ؛ و بیم آن است که اگر به این حال بگذری ، با دو زبان از آتش و دو صورت از آتش محشور شوی .

خداوندا، ما را از این خواب طولانی بیدار کن ؛ و از مستی و بی خودی هشیار فرما؛ و دل ما را به نور ایمان صفا بده ؛ و به حال ما ترحم فرما؛ ما مرد این میدان نیستیم ، تو خود ما را دستگیری نما و از چنگال شیطان و هوای نفس نجات بده . بحق اءولیائک محمد و آله الطاهرین ، صلوات الله علیهم اءجمعین .

الحدیث العاشر: هوای نفس و درازی آرزو

قال اءمیرالمؤ منین علیه السلام :

انما اءخاف علیکم اثنتین ، اتباع الهوی ، و طول الاءمل ، اءما اتباع الهوی فانه یصد عن الحق و اءما طول الاءمل فینسی الآخرة . [۱۸۳]

مقام اول : ذم اتباع هوای نفس

فصل اول : انسان در ابتداء امر حیوان بالفعل است

نفس انسانی گرچه به یک معنی ، که اکنون ذکر آن از مقصود ما خارج است ، مفطور بر توحید بلکه جمیع عقاید حقه است ولی از اول ولادت آن در این نشئه و قدم گذاشتن در این عالم ، با تمایلات نفسانیه و شهوات حیوانیه نشو و نما کند؛ مگر کسی که مؤ ید من عندالله باشد و حافظ قدسی داشته باشد . و آن چون از نوادر وجود است ، جزو حساب ما نیاید؛ ما معترض حال نوع هستیم .

و در مقام خود مبرهن است که انسان در اول پیدایش ، پس از طی منازلی ، حیوان ضعیفی است که جز به قابلیت انسانیت امتیازی از سایر حیوانات ندارد . و آن قابلیت میزان انسانیت فعلیه نیست . پس ، انسان حیوانی بالفعل است در ابتدای ورود در این عالم ؛ و در تحت هیچ میزان جز شریعت حیوانات ، که اداره شهوت و غضب است ، نیست . و چون این اعجوبه دهر ذات جامع یا قابل جمعی است ، از این جهت برای اداره آن دو قوه صفات شیطانی را از قبیل کذب و خدیعه و نفاق و نمیمه و سایر شیطنتهای دیگر نیز به کار می‌برد؛ و با همین سه قوه ، که اصول مفسدات و مهلکات است ، ترقی کند؛ و اینها نیز در او نمو و ترقی روز افزون نمایند. و اگر در تحت تاءثیر مربی و معلمی واقع نشود، پس از رسیدن به حد رشد و بلوغ یک حیوان عجیب و غریبی شود که در هر یک از شؤ ون مذکوره گوی سبقت از سایر حیوانات و شیاطین ببرد، و از همه قوی تر و کامل تر در مقام حیوانیت و شیطنت شود . و اگر بر همین حال روزگار بر او بگذرد، و جز تبعیت هوای نفس در شؤ ون ثلاثه نکند، هیچ یک از معارف الهیه و اخلاق فاضله و اعمال صالحه در او بروز نکند؛ بلکه جمیع انوار فطریه او نیز خاموش گردد. پس ، تمام مراتب حق که از این سه مقام که ذکر شد، یعنی معارف الهیه و اخلاق و ملکات فاضله و اعمال صالحه ، خارج نیست ، زیرپای هواهای نفسانیه پایمال گردد، و متابعت از تمایلات نفسانیه و ملایمات حیوانیه نگذارد در او حق به هیچ یک از مراتب جلوه کند، و ظلمت هوای نفس تمام انوار عقل و ایمان را خاموش کند، و ولادت ثانویه ، که ولادیت انسانیه است ، برای او رخ ندهد؛ و در همان حال بماند و ممنوع و مصدود از حق و حقیقت شود تا آنکه از این عالم با همین حال رحلت کند . و در آن عالم ، که کشف سریره شود، خود را جز حیوان یا شیطانی نیابد، و انسانیت اصلا یادی نکند؛ و در آن حال در ظلمتها و وحشتهای بی پایان بماند تا خدای تعالی چه خواهد .

پس ، این حال تبعیت کامل است از هوای نفس ، که منع کامل کند از حق . و از اینجا می‌توان فهمید که میزان بازماندن از حق متابعت هوای نفس ‍ است ؛

و مقدار بازماندن نیز متقدر شود به مقدار تبعیت . مثلا اگر به واسطه تعلیم انبیا و تربیت علما و مربیان ، مملکت انسانیت این انسان کذایی ، که در اول ولادت با آن سه قوه هماغوش بود و با ترقی و تکامل او آنها نیز ترقی و تکامل می‌کردند، در تحت تاءثیر تربیت واقع شد، و کم کم تسلیم قوه مربیه انبیا و اولیاء علیهم السلام گردید، ممکن است چیزی بر او نگذرد جز آنکه قوه کامله انسانیه ، که در او به طریق استعداد و قابلیت ودیعه گذاشته شده بود، فعلیت پیدا کند و ظهور نماید و تمام شؤ ون و قوای مملکت برگردد به شاءن انسانیت . شیطان ایمان آورد به دستش ؛ چنانکه در دست رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آورد، فرمود: (ان شیطانی آمن بیدی . [۱۸۴]

شیطان من به دست من ایمان آورد . و مقام حیوانیت او تسلیم مقام انسانیتش شود، به طوری که مرکب مرتاض راهوار عالم کمال و ترقی و براق آسمان پیمای راه آخرت شود و ابدا سرخودی نکند و چموشی ننماید . و بعد از تسلیم شدن شهوت و غضب به مقام عدل و شرع ، عدالت در مملکت بروز کند و حکومت عادله حقه تشکیل شود که کارکن در آن و حکمفرمای در آن حق و قوانین حقه باشد، و قدمی بر خلاف حق در آن گذاشته نشود و بکلی از باطل و جو عاری و بری گردد.

پس ، همان طور که میزان در منع حق و صد آن اتباع هوای نفس است ، میزان در جلب حق و پیدایش آن متابعت مطلقه کامله عقل است ، منازل غیر متناهیه است ، به طوری که هر قدمی که به تبعیت هوای نفس برداشته شود، به همان اندازه منع از حق کند و حجاب از حقیقت شود و از انوار کمال انسانیت و اسرار وجود آدمیت محجوب گردد؛ و به عکس ، هر قدمی که بر خلاف میل نفس و هوای آن بردارد، به همان اندازه رفع حجاب شود و نور حق در مملکت جلوه کند.

فصل دوم : ذم اتباع هوی

خداوند تبارک و تعالی در ذم اتباع نفس و هوای آن فرماید: و لا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله . و من اءضل ممن اتبع هواه بغیر هدی من الله [۱۸۵]

و در کافی شریف سند به حضرت باقر علیه السلام رساند: قال : قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : یقول الله عزوجل : و عزتی و جلالی و عظمتی و کبریائی و نوری و علوی و ارتفاع مکانی لا یؤ ثر عبد هواه علی هوای الا شتتت علیه اءمره و لبست علیه دنیاه و شغلت قلبه بها، و لم اءوته منها الا ما قدرت له . و عزتی و جلالی و عظمتی و نوری و علوی و ارتفاع مکانی لا یؤ ثر عبد هوای علی هواه الا ستحفظته ملائکتی و کفلت السموات و الارضین رزقه ، و کنت له من وراء تجارة کل تاجر و اءتته الدنیا و هی راغمة . [۱۸۶]

این حدیث شریف از محکمات احادیث است که مضمونش شهادت دهد که از سرچشمه زلال علم خدای تبارک و تعالی است ، گو که به حسب سند مرمی به ضعف باشد . ما اکنون درصدد شرح آن نیستیم .

و از حضرت مولی امیرالمؤ منین علیه السلام جز این حدیث که ما به شرح آن پرداختیم ، منقول است که فرمود: ان اءخوف ما اءخاف علیکم اثنتان : اتباع الهوی ... [۱۸۷] و از جانب صادق (سلام الله علیه )، حدیث شده که فرمود: احذروا اءهواء کم کما تحذرون اءعداء کم ؛ فلیس شی ء اءعدی للرجال من اتباع اءهوائهم و حصائد اءلسنتهم [۱۸۸]

ای عزیز، بدان که خواهش و تمنای نفس منتهی نشود به جایی و به آخر نرسد اشتهای آن ؛ اگر انسان یک قدم دنبال آن بردارد، مجبور شود پس از آن چند قدم بردارد؛ و اگر با یکی از هواهای آن همراهی کند، ناچار شود با چندین تمنای آن همراهی کند . اگر یک در به روی خواهش نفس باز کنی . لابدی که درهای بسیاری به روی آن باز کنی . یک وقت به واسطه یک متابعت نفس به چندین مفاسد و از آن به هزاران مهالک مبتلا شوی ، تا آنکه خدای نخواسته در دم آخر جمیع راه حق را بر تو منسد کند؛ چنانکه خدای تعالی در نص کتاب کریم از آن خبر داده است . [۱۸۹] و البته امیر مؤ منان و ولی امر و مولا و مرشد و متکفل هدایت و راهنمای عایله انسانیت از این خوف دارد و ترسناک است . بلکه روح مکرم و رسول اکرم و ائمه هدی (صلی الله علیه و آله و علیهم اجمعین ) در اضطراب و وحشت است که مبادا برگهای درخت نبوت و ولایت ریخته شود و خزان گردد .

پس ، اگر با رسول خدا آشنایی داری و اگر محبت مولا امیرالمؤ منین را داری و دوست اولاد طاهرین آنها هستی ، قلب مبارک آنها را از ترس و اضطراب بیرون بیاور .

در آیه شریفه در سوره هود وارد است : فاستقم کما اءمرت و من تاب معلک [۱۹۰] و در حدیث وارد است که جناب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ( شیبتنی سورة هود لمکان هذه الآیة ) [۱۹۱]، شیخ عارف کامل شاه آبادی (روحی فداه ) فرمودند با اینکه این آیه شریفه در سوره شوری [۱۹۲] نیز وارد است ، ولی بدون (و من تاب معک ) [۱۹۳]، جهت اینکه حضرت سوره هود را اختصاص به ذکر دادند برای آن است که خدای تعالی استقامت امت را نیز از آن بزرگوار خواسته است و حضرت بیم آن داشت که ماءموریت انجام نگیرد، و الا خود آن بزرگوار استقامت داشت ، بلکه آن حضرت مظهر اسم حکیمعدل است .

پس ای برادر من ، اگر تو خود را از متابعان آن حضرت می دانی و مورد ماءموریت آن ذات مقدس ، بیا و نگذار آن بزرگوار در این ماءموریت خجل و شرمسار شود به واسطه کار زشت و عمل ناهنجار تو . تو خود ملاحظه کن اگر اولاد یا سایر بستگان تو کارهای زشت و نامناسب کنند که با شؤ ون تو مخالف باشد، چه قدر پیش مردم خجل و سرشکسته می‌شوی ؛ بدان که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤ منین علیه السلام پدر حقیقی امت اند به نص خود آن بزرگوار که فرمود: اءنا و علی اءبوا هذه الاءمة . [۱۹۴]یعنی من و علی دو پدر این امتیم )؛ و اگر ما را در محضر ربوبیت حاضر کنند و حساب کشند در مقابل روی آن بزرگواران و از ما جز زشتی و بدی در نامه عمل نباشد، به آن بزرگوارها سخت می‌گذرد و آنها در محضر حق تعالی و ملائکه و انبیا شرمسار شوند . پس ، ما چه ظلمی بزرگ کردیم به آنها، و به چه مصیبتی مبتلا شدیم و خدای تعالی با ما چه معامله خواهد کرد؟

پس ،ای انسان ظلوم جهول که به خود ظلم کنی و به اولیاء نعم خود، که جان و مال و راحت خود را در راه هدایت تو فدا کردند و با اشد مصیبتها و ابتلا کشته شدند و زن و فرزند آنها اسیر و دستگیر شد همه در راه هدایت و نجات تو در عوض آنکه تشکر از زحمات آنها کنی و پاس مراحم آنها را نگاه داری ؛ چنین ظلم فاحشی کنی و گمان کنی که فقط ظلم به نفس کردی . قدری از خواب غفلت بیدار شو و پیش نفس خود خجلت بکش ؛ و بگذار آنها را با همان ظلمتهایی که از اعدای دین دیدند؛ دیگر تو که دعوی دوستی می‌کنی به آنها ظلم مکن که ظلم از دوست و مدعی دوستی ناگوارتر است .

فصل سوم : تعداد هواهای نفسانیه

هواهای نفسانی بسیار مختلف و گوناگون است به حسب مراتب و متعلقات . و گاهی به قدری دقیق است که انسان خود نیز از آن غافل شود که آن کید شیطانی و هوای نفسانی است ، مگر آنکه او را تنبه دهند و از غفلت بیدار کنند . و با همه اختلاف تمامت آنها در سد راه حق و منع طریق خدا شرکت دارند، گرچه در مراتب آن متفاوت اند: چنانکه اهل اهویه باطله و اتخاذ خدایان از طلا و غیر آن - چنانکه خدای تعالی از آنها خبر دهد (اءفراءیت من اتخذ الهه هواه ) [۱۹۵] و دیگر آیات شریفه - به طوری از خدا بازمانند . و اهل متابعت هواهای نفسانی و اباطیل شیطانی در سایر عقاید باطله یا اخلاق فاسده ، طور دیگر از حق محجوب شوند . و اهل معاصی کبیره و صغیره و موبقات و مهلکات ، به حسب درجات آن ، به نوعی از سبیل حق باز مانند . و اهل متابعت هوای نفس در مشتهیات نفسانیه مباحه و صرف همت و کثرت اشتغال به آن ، نوع دیگر از راه حقیقت باز مانند . و اهل مناسک و اطاعات صوریه برای تعمیر عالم آخرت و اداره مشتهیات نفسانیه و رسیدن به درجات یا خوف از عذاب و رهایی از درکات ، به طوری دیگر محجوب از حق و سبیل آن مانند . و اصحاب تهذیب نفس و ارتیاض ‍ آن برای ظهور قدرت نفس و رسیدن به جنت صفات ، به نوعی محجوب از حق و از لقاء آن هستند. و اهل معارف و سلوک و جذبات و مقامات عارفین ، که نظری جز لقاء حق و وصول به مقام قرب ندارند، نیز نوعی دیگر محجوب از حق اند چون در آنها نیز از خودی آثاری هست .

پس ، هر یک از اهل مراتب مذکوره باید تفتیش حال خود کنند و خود را از هواهای نفسانیه پاک و پاکیزه کنند تا از سبیل حق بازنمانند و از راه سلوک حقیقت گمراه نگردند، و ابواب رحمت و عواطف ، در هر مقامی هستند، به روی آنها مفتوح گردد. و الله ولی الهدایة و التوفیق .

مقام دوم : ذم طول امل

فصل اول : طول امل موجب نسیان آخرت است

اول منزل از منازل انسانیت منزل یقظه و بیداری است . و برای این منزل ، چنانکه شیخ عظیم الشاءن شاه آبادی (دام ظله ) بیان فرمودند، ده بیت است که اکنون در مقام تعداد آن نیستیم ؛ ولی آنچه اکنون لازم است بیان شود این است که انسان تا تنبه پیدا نکند که مسافر است و لازم است برای او سیر و دارای مقصد است و باید به طرف آن مقصد ناچار حرکت کند و حصول مقصد ممکن است ، عزم برای او حاصل نشود و دارای اراده نگردد. و هر یک از این امور دارای بیان و شرحی است که به ذکر آن اگر بپردازیم ، به طول انجامد.

از موانع بزرگ این تیقظ و بیداری ، که اسباب نسیان مقصد و نسیان لزوم سیر شود و اراده و عزم را در انسان می می‌راند، آن است که انسان گمان کند وقت برای سیر وسیع است ؛ اگر امروز حرکت به طرف مقصد نکند، فردا می‌کند؛ و اگر در این ماه سفر نکند، ماه دیگر سفر می‌کند . و این حال طول امل و درازی رجا و ظن و بقا و امید حیات و رجاء سعه وقت انسان را از اصل مقصد، که آخرت است ، و لزوم سیر به سوی او و لزوم اخذ رفیق و زاد طریق باز می‌دارد؛ و انسان بکلی آخرت را فراموش می‌کند و مقصد از یاد انسان می‌رود . و خدا نکند که انسان سفر دور و دراز پرخطری در پیش داشته باشد و وقت او تنگ باشد و عده و عده برای او خیلی لازم باشد، و هیچ نداشته باشد، و با همه وصف از یاد اصل مقصد بیرون رود. و معلوم است اگر این نسیان حاصل شد، هیچ در فکر زاد و توشه برنیاید و لوازم سفر را تهیه نکند؛ و ناچار وقتی سفر پیش آید، بیچاره شود و در آن سفر افتاده و در بین راه هلاک گردد و راه به جایی نبرد .

فصل دوم : سفر پر خطر آخرت

پس ای عزیز، بدانکه یک سفر پرخطر لازمی در پیش است که عده و عده آن و زاد و راحله آن علم و عمل نافع است ، و وقت سفر معلوم نیست چه وقت است ؛ ممکن است وقت خیلی تنگ باشد و فرصت از دست برود . انسان نمی‌داند چه وقت کوس رحیل می‌زنند و باید ناچار کوچ کند . این طول امل که من و تو داریم ، که از حب نفس و مکاید شیطان و شاهکارهای آن ملعون است ، به طوری ما را از توجه به عالم آخرت باز داشته که در فکر هیچ کار نیفتیم . و اگر مخاطرات سیر و موانع حرکت داشته باشیم ، درصدد اصلاح آن به توبه و انابه و رجوع به حق برنیاییم و هیچ درصدد جمع زاد و راحله نباشیم ، ناگاه اجل موعود در رسد و ما را بی زاد و راحله و بی تهیه سفر ببرد، نه عمل صالحی داریم و نه علم نافعی ؛ و مؤ ونه آن عالم روی این دو مطلب چرخ می‌زند، و ما هیچ یک را تهیه نکردیم . اگر عملی هم کرده باشیم ، خالص و بی غل و غش نبوده ؛ بلکه با هزاران موانع قبول به جا آوردیم . و اگر علمی تحصیل نمودیم ، علم بی حاصل و نتیجه بوده که خود یا لغو و باطل است و یا از موانع بزرگ راه آخرت است . اگر این علم و عمل ما نافع بود، در ما که سال‌های سال است دنبال آن هستیم باید تاءثیر واضحی کرده باشد و در اخلاق و اطوار ما تفاوتی حاصل شده باشد؛ چه شده است که علم و عمل چهل پنجاه ساله ما در قلوب ما اثر ضد بخشیده و دل‌های ما را از سنگ خارا سخت تر کرده ؟ از نماز که معراج مؤ منان است ما را چه حاصل شده ؟ کو آن خوف و خشیتی که لازم علم است ؟ اگر خدای نخواسته با این حال که هستیم ما را کوچ دهند، خسارتهای بزرگی و حسرتهای بسیاری در پیش داریم که زایل شدنی نیست .

پس ، نسیان آخرت از اموری است که اگر ولی الله اعظم ، امیرالمؤ منین (سلام الله علیه ) بر ما بترسد از آن و از موجب آن ، که طول امل است ، حق است ؛ زیرا او می‌داند این چه سفر پر خطری است . و انسانی که باید آنی راحتی نداشته باشد و در هر حال مشغول جمع زاد و راحله باشد و دقیقه‌ای ننشیند، اگر نسیان کرد آن عالم را و به خواب رفت و نفهمید که چنین عالمی هم هست و چنین سیری هم در پیش است ، چه به سر او خواهد آمد و به چه بدبختیهایی خواهد گرفتار شد . خوب است قدری در حال آن حضرت و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که اشرف خلیفه و معصوم از خطا و نسیان و لغزش و طغیان هستند، تفکر کنیم و بفهمیم که ما در چه حال هستیم و آنها در چه حال بودند. علم آنها به بزرگی سفر و خطر آن ، از آنها راحت را سلب کرده ، و جهل ما نسیان در ما ایجاد کرده . حضرت ختمی مرتبت به قدری ریاضت کشید و قیام در مقابل حق کرد که قدم‌های مبارکش ورم کرد و از طرف ذات مقدس حق (جل جلاله ) آیه نازل شد:طهَ ما اءنزلنا علیک القرآن لتشقی [۱۹۶] و [۱۹۷] و جناب امیرالمؤ منین علیه السلام که حالات و عبادات و خوفش از حق تعالی معلوم است . پس ، بدان که سفر خیلی پرخطر است ، و این نسیان و فراموشی که در ما است از مکاید نفس و شیطان است ، و این امیدها و آمال طولانی و دراز از دامهای بزرگ ابلیس و از مکاید نفس است . پس ، از این خواب برخیز و تیقظ و تنبه پیدا کن . بدان که مسافری و دارای مقصدی . مقصد تو عالم دیگر است و تو را از عالم خواهی نخواهی می‌برند . اگر تهیه سفر و زاد و راحله آن را دیدی ، در این سفر درمانده نشوی و در این سیر بیچاره نشوی ؛ و الا فقیر و بیچاره و بینوا گردی ؛ و خواهی رفت به سوی شقاوتی که سعادت ندارد؛ ذلتی که عزت ندارد، فقری که غنا دنبالش ‍ نیست ، عذابی که راحت ندارد، آتشی که خاموشی پیدا نکند، فشاری که برطرف شدن ندارد، حزن و اندوهی که خوشحالی در پی آن نیست ، حسرت و ندامتی که آخر ندارد .

ای عزیز ببین مولا در دعای کمیل در مناجات با خدای تعالی چه عرض می‌کند: اءنت تعلم ضعفی عن قلیل من بلاء الدنیا و عقوباتها تا آنکه می‌گوید: و هذا ما لا تقوم له السموات و الاءرض این چه عذابی است که آسمانها و زمین طاقت آن را ندارد و برای تو تهیه شده و باز تنبه نداری و روز بروز غفلت و خوابت افزوده می‌شود .

هان ،ای دل غافل !از خواب برخیز و مهیای سفر آخرت شو (فقد نودی فیکم بالرحیل ) [۱۹۸] صدای رحیل و بانگ کوچ بلند است . عمال حضرت عزرائیل در کارند و تو را در هر آن به سوی عالم آخرت سوق می‌دهند و باز غافل و نادانی .

اللهم این اءساءلک التجافی عن دار الغرور، و الانابة الی دار الخلود و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت [۱۹۹]

الحدیث الحادی عشر: تفکر

عن اءبی عبدالله علیه السلام قال : کان اءمیرالمؤ منین علیه السلام یقول : نبه بالتفکر قلبک : و جاف عن اللیل جنبک ؛ و اتق الله ربک . [۲۰۰]

فصل اول : فضیلت تفکر

برای تفکر فضیلت بسیار است . تفکر مفتاح ابواب معارف و کلید خزائن کمالات و علوم ، و مقدمه لازمه حتمیه سلوک انسانیت است . در قرآن شریف و احادیث کریمه تعظیم بلیغ و تمجید کامل از آن گردیده ، و از تارک آن تعییر و تکذیب شده ، و در کافی شریف سند به حضرت صادق علیه السلام رساند که فرمود: اءفضل العبادة ادمان التفکر فی الله و فی قدرته[۲۰۱] . و در حدیث دیگر یک ساعت تفکر را از عبادت یک شب بهتر دانسته . [۲۰۲] و در حدیث نبوی صلی الله علیه و آله و سلم است که تفکر یک ساعت از عبادات یک سال بهتر است [۲۰۳]و در حدیث دیگر است که تفکر یک ساعت بهتر است از عبادات شصت سال [۲۰۴]؛ در هر صورت ، برای آن درجات و مراتبی است ، و برای هر مرتبه‌ای نتیجه یا نتایجی است که ما به ذکر بعضی می‌پردازیم .

فصل دوم : تفکر در مصنوع

یکی از درجات تفکر، فکرت در لطایف صنعت و اتقان آن و دقایق خلقت است . به قدری که در طاقت بشر است . و نتیجه آن علم به مبداء کامل و صانع حکیم است . و این عکس برهان صدیقین است ؛ زیرا مبداء برهان در آن مقام حق تعالی (عز اسمه ) است ؛ و در این مقام مبداء برهان مخلوقات است ، و از آنها علم به مبداء و صانع حاصل شود . و این برهان عامه است و آنها را حظی از برهان صدیقین نیست ؛ و لهذا شاید بسیاری انکار نمایند که نظر در حق مبداء علم به خود او شود، و علم به مبداء موجب شود علم به مخلوق را .

بالجمله ، تفکر در لطایف و دقایق صنعت و اتقان نظام خلقت از علوم نافعه و از فضایل اعمال قلبیه و افضل از جمیع عبادات است ؛ زیرا نتیجه آن اشرف نتایج است . گرچه جمیع عبادات نتیجه اصلی و سر واقعی آنها حصول معارف است ، ولی کشف این سر و حصول این نتیجه برای ما نشود؛ و برای آن اهلی است که هر عبادتی برای آنها بذر مشاهده یا مشاهداتی است . در هر صورت ، اطلاع بر لطایف صنعت و اسرار خلقت به حقیقت تاکنون برای بشر میسر نگردیده . و به طوری پایه آن دقیق و محکم است و نظام آن از روی اسلوب کمال است که در هر موجودی ، اگر چه حقیر به نظر آید، اگر بشر با کمال علمی که در قرنها حاصل کردند دقیق شوند، به هزار یک از آن اطلاع پیدا نکنند، تا چه رسد به آنکه نظام کلی جملی را در تحت نظر درآورند و بخواهند با افکار جزئیه ناقصه خود پی به لطایف و دقایق آن برند.

ما اکنون نظر شما را جلب می‌کنیم به یکی از دقایق خلقت که نسبتا نزدیک به افهام و از محسوسات به شمار آید تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

ای عزیز، نظر کن و تفکر نما در این نسبتی که در بین شمس و زمین است به مسافت معین و حرکت خاص که زمین دارد به دور خود و شمس ، که با مدار معینی حرکت می‌کند که شب و روز و فصول از آن حاصل می‌شود؛ چه اتقان صنع و حکمت کاملی است که اگر با این ترتیب نبود، یعنی شمس ‍ نزدیک بود یا دور بود، در صورت اول از حرارت و در صورت دوم از سرما و برودت ، در زمین تکوین معدن و نبات و حیوان نمی‌شد . چنانکه با همین نسبت ساکن بود زمین ، تولید روز و شب و فصول نمی‌شد، و بیشتر زمین یا تمام آن قابل تکوین نمی‌شد . ماه را، که تاءثیر در تربیت موجودات زمین دارد، در سیر با زمین مختلف قرار داده ، به طوری که شمس وقتی در شمال زمین است ، قمر در منطقه جنوبی ؛ و به عکس ، وقتی آن یک در منطقه جنوبی است ، این یک در منطقه شمالی است ، برای انتفاع سکان ارض از آنها . اینها یکی از امور محسوسه ضروریه است ؛ لکن احاطه به دقایق و لطایف آن جز خالق آن ، که علمش محیط است ، احدی پیدا نکند.

چرا اینقدر دور رفتیم ، اگر کسی در خلقت خود، به قدر سعه علم و طاقت خود، تفکر نماید، اولا در مدارک ظاهره خود که آنها بر طبق مدرکات و محسوسات ساخته شده برای هر دسته از مدرکاتی که در این عالم یافت می‌شود قوه ادراکی قرار داده شده ، با چه وضعیت و ترتیب محیر العقولی ؛ و امور معنویه را، که با حواس ظاهره ادراک نتوان کرد، حواس باطنه قرار داده شده که آنها را ادراک نماید . از علم الروح و قوای روحانیه نفس ، که دست بشر از اطلاع آن بر آن کوتاه است ، صرف نظر نما؛ علم بدن و تشریح و ساختمان طبیعی و خواص هر یک از اعضای ظاهره و باطنه را در تحت نظر و فکر بیاور؛ ببین چه نظام غریبی و ترتیب عجیبی است ، با آنکه علم بشر با صدها قرن سال به هزار یک آن نرسیده و تمام علما اظهار عجز خود را با زبان فصیح می‌نمایند؛ با اینکه بدن این انسان در مقابل دیگر موجودات زمین یک ذره ناقابلی است ، و زمین و همه موجودات آن در مقابل نظام شمسی قدر قابلی ندارد، و تمام منظومه شمسی ما در مقابل منظومات شمسیه دیگر قدر محسوسی ندارد؛ و تمام این نظامات کلیه و جزئیه با یک ترتیب منظم و نظام مرتبی بنا شده است که به ذره‌ای از آن کسی ایراد نتواند کرد، و عقول تمام بشر از فهم دقیقه‌ای از دقایق آن عاجز است . آیا پس از این تفکر، عقل شما محتاج به مطلب دیگری است برای آنکه اذعان کند به آنکه یک موجود عالم قادر حکیمی که هیچ چیزش شبیه موجودات دیگر نیست این موجودات را با این همه حکمت و نظام و ترتیب متقن ایجاد فرموده ؟ ( اءفی الله شک فاطر السموات و الارض ) .[۲۰۵]

این همه صنعت منظم ، که عقول بشر از فهم کلیات آن عاجز است ، بی ربط و خود به خود پیدا نشده . کور باد چشم دلی که حق را نبیند و جمال جمیل او را مشاهده نکند . نابود باد کسی که با این همه آیات و آثار باز در شک و تردید باشد . ولی چه کند انسان بیچاره که گرفتار اوهام است ؟ اگر شما تسبیح خود را ارائه دهید و دعوی کنید که این تسبیح خود به خود بدون آنکه کسی او را تنظیم کرده باشد منظم شده ، همه بشر به عقل شما می‌خندند . مصیبت آنجاست که اگر ساعت بغلی را در آورده همین دعوی را درباره آن نیز نمایید، آیا شما را از زمره عقلا خارج می‌کنند و تمام عقلای عالم شما را رمی به جنون می‌کنند یا نه ؟ آیا کسی که این نظام ساده جزئی را از رشته علل و اسباب خارج دانست ، باید گفت مجنون است و از حقوق عقلا باید او را محروم دانست ، پس چه باید کرد با کسی که این نظام عالم ،نه بلکه این انسان و نظام روح و بدن او را مدعی است خود به خود پیدا شده ؟ او را باز باید در زمره عقلا حساب کرد؟ آیا کدام بی خرد از این بی خردتر است . (قتل الانسان ما اءکفره ) [۲۰۶] مرده باد انسان که باز زنده به علم نیست و در بحر ضلالت خود غوطه ور است .

فصل سوم : تفکر در احوال نفس

یکی از درجات تفکر، فکر در احوال نفس است که از آن نتایج بسیار و معارف بیشمار حاصل شود . و ما اکنون نظر به دو نتیجه داریم : یکی علم به یوم معاد؛ و دیگر علم به بعث رسل و انزال کتاب ؛ یعنی ، نبوت عامه و شرایع حقه .

یکی از حالات نفس ، حال تجرد آن است که حکماء شامخین کمتر مساءله‌ای از مسائل حکمیه را به مثابه آن اهمیت داده و مبرهن و واضح نموده‌اند . و ما اکنون درصدد اثبات تجرد آن به وجه تفصیلی نیستیم ؛ از این جهت به بعضی ادله ، که مبادی آن کم مؤ ونه است ، اکتفا می‌نماییم و به ذکر مقصد می‌پردازیم .

پس ، گوییم که به اتفاق اطبا و علماء معرفة الاعضا و حکم تجربه ، تمام اجزاء بدن انسان ، از ام الدماغ ، که مرکز ادراکات و محل ظهور قوای نفس ‍ است ، تا آخرین اجزاء کثیفه صلبه بدن ، از سن ۳۵ سالگی یا ۳۰ سالگی به بعد رو به انحطاط و نقصان گذارد و به افق ضعف و سستی نزدیک شود . و ما خود نیز تجربه کردیم که ضعف و سستی در تمام قوا نمایان شود .ولی در همین موقع ، یعنی از سن سی و چهل به بعد، قوای روحانیه و ادراکات عقلیه کاملتر و رو به ترقی و اشتداد است . از این ، نتیجه حاصل آید که قوای ادراکیه عقلیه جسمانی نیست ؛ چه اگر جسمانی بودی ، چون سایر قوای جسمانی رو به ضعف گذاشتی . و نتوان توهم کرد که از کثرت اعمال قوای فکریه و حصول تجربه قوای عقلیه قوی گردیده ، زیرا تمام قوای جسمانیه با کثرت اعمال آن و به کار انداختن آن رو به انحلال و زوال رود نه رو به قوت و کمال ؛ و این خود دلیل بر این است که قوای عقلیه جسمانی نیست .

نیز خواص و آثار و افعال نفس مضاد است با خواص آثار و افعال مطلق اجسام ؛ و این دلیل بر آن است که نفس جسم نیست . مثلا ما بالضروره می‌دانیم که یک جسم بیش از یک صورت قبول نمی‌کند، و اگر بخواهد صورت دیگری بر او وارد شود باید صورت اول از او مفارقت کند تا صورت دوم را قبول نماید . مثلا اگر روی صفحه کاغذی یک صورت نقش کنی ، در محلی که نقش است صورت دیگر منتقش نشود؛ مگر اینکه صورت اولی بکلی زایل شود . و این حکم در تمام اجسام جاری است به ضرورت عقل . اما نفس در عین حال که صورتی در او منتقش است صورتهای مضاده با او نیز در او منتقش می‌شود بدون اینکه صورت اول زائل گردد.

نیز در هر جسمی صورت متناهی نقش بندد، ولی در نفس صورت غیرمتناهیه منتقش شود؛ و از این جهت حکم کند بر امور غیر متناهیه .

پس ، معلوم شد که نفس با همه اجسام در خواص و آثار و افعال مضاد است ؛ پس ، آن مجرد است و از سنخ اجسام و جسمانیات نیست ، و مجردات تفاسد پیدا نمی‌کنند؛ زیرا فساد بی ماده قابله نشود، و مجرد ماده قابله ندارد، زیرا آن از لوازم اجسام است ، پس تفاسد بر او جایز نیست .

پس ، از اینها نتیجه حاصل شد که نفس به خراب بدن و مفارقت از آن فاسد و خراب نشود؛ بلکه باقی در عالم دیگری است و فنا برای آن نیست . و این معاد روحانی است برای نفوس و ارواح که قبل از قیامت برای آنها حاصل است ، تا آنکه اراده حق تعلق گیرد به عود آنها به ابدان . و ما اکنون در مقام اثبات مطلق معاد هستیم در مقابل منکر مطلق ؛ و از این مقدمات به وضوح پیوست .

برای نفوس صحت و مرض و صلاح و فساد و سعادت و شقاوتی است که پی بردن به طرق و دقایق مصالح و مفاسد آن برای احدی جز ذات مقدس ‍ حق ممکن نیست ؛ ناچار در نظام اتم ، که احسن نظام است و قبل از این معلوم شد که منظم آن حکیم علی الاطلاق و واقف بر همه امور است ، تعلیم طرق سعادت و شقاوت و هدایت راه صلاح و فساد ممتنع است اهمال شود؛ زیرا در اهمال آن یا نقص در علم لازم آید یا نقص در قدرت یا بخل و ظلم بی جهت . معلوم شد که ذات مقدس مبداء از تمام اینها بری است ، او کامل علی الاطلاق و مفیض علی الاطلاق است . و در اهمال هدایت طرق سعادت و شقاوت خیلی عظیم در حکمت وارد آید و فساد و اختلال بزرگ بر نظام و مملکت آشکار شود . پس ، در نظام اتم لازم شد که طریق سعادت و شقاوت و هدایت را اعلام فرماید . از این بیان دو نتیجه واضحه حاصل شد: یکی آنکه شریعت ، که عبارت از نسخه اصلاح امراض ‍ نفسانیه است ، جز پیش ذات مقدس حق نیست . و دیگر آنکه حق تعالی اعلام آن را ناچار می‌فرماید . معلوم است چنین مقصد بزرگ و علم کامل دقیقی که عقل عقلا از ادراک آن عاجز است و ربط ملک و ملکوت و تاءثیر صور ملکیه در باطن نفس را احدی نداند، لابد باید به طریق وحی و الهام واقع شود؛ یعنی ، باید به تعلیم حق باشد . و واضح است که تمام افراد بشر قابل این خلعت نیستند و استعداد این مقام را ندارند، و در هر چند قرن یکی پیدا شود که لایق همچو وظیفه‌ای باشد و بتواند همچو مقصد بزرگی را انجام دهد . حق تعالی او را مبعوث فرماید که طرق سعادت و شقاوت را به بشر بفهماند و مردم را به صلاح خود آگاه نماید . و این عبارت از نبوت عامه است .

بعد از اثبات نبوت عامه و اینکه شریعتی برای بشر خدای خدای تعالی تشریح فرموده و طرق هدایت را به آنها فهمانده و آنها را تحت نظم و نظام در آورده ، اثبات حقیت دین اسلام احتیاج به هیچ مقدمه ندارد جز نظر کردن به خود آن و مقایسه بین آن و سایر ادیان و شرایع در جمیع مراحلی که تصور می‌شود احتیاج انسان ، از معارف حقه و ملکات نفسانیه ، تا وظایف نوعیه و شخصیه و تکالیف فردیه و اجتماعیه . و این یکی از معانی حدیث شریف است که می‌فرماید: الاسلام یعلو و لا یعلی علیه [۲۰۷] . زیرا هر چه عقول بشر ترقی کند و ادراکات آنها زیاد گردد، وقتی به حجج و براهین اسلام نظر کنند، پیش نور هدایت آن خاضعتر شوند و حجتی در عالم غلبه بر آن نکند.

محصل برهان ما بر اثبات نبوت خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم این شد که همین طور که اتقان خلقت کائنات و حسن ترتیب و نظم آن ما را هدایت می‌کند که موجودی منظم اوست که علمش محیط به دقایق و لطایف است ، اتقان احکام یک شریعت و حسن نظام و ترتیب کامل آن ، که متکفل تمام احتیاجات مادی و معنوی ، دنیوی و اخروی ، اجتماعی و فردی است ، ما را هدایت می‌کند به آنکه مشرع و منظم آن یک علم کذا،ظ: عالم محیط مطلع بر تمام احتیاجات عائله بشر است ؛ و چون به بداهت عقل می‌دانیم که از عقل یک نفر بشر، که تاریخ حیات او را همه مورخین ملل نوشته‌اند و شخصی بوده که تحصیل نکرده و در محیط عاری از کمالات و معارف تربیت شده ، این ترتیب کامل و نظام تام و تمام صادر نتواند شد، بالضروره می‌فهمیم که از طریق غیب و ماوراء الطبیعه این شریعت تشریع شده و به طریق وحی و الهام به آن بزرگوار رسیده .

فصل چهارم : فضیلت بیداری شب

باقی ماند بر ذمه ما بیان دو فقره دیگر از حدیث شریف که می‌فرماید: جاف عن اللیل جنبک و اتق الله ربک .جناب امیرالمومنین (سلام الله علیه ) در این کلام مبارک ، قرین اعمال قلبیه و تفکرات منبهه و تقوای پروردگار، بیداری شب و تجافی از فراش را برای عبادت قرار داده است ؛ و این دلیل بر کمال فضیلت و اهمیت آن است . چنانکه در احادیث شریفه از این عمل شریف خیلی تمجید شده ، و سیره ائمه هدی و مشایخ عظام و علماء اعلام بر مواظبت بر آن بوده بلکه بیداری در آخر شب را با قطع نظر از عبادت اهمیت می‌دادند . در کتاب وسائل الشیعه ، که مدار مذهب و مرجع علما و فقهاست ، ۴۱ حدیث در فضل آن ، و چندین حدیث بر کراهت ترک آن ذکر فرموده ، و باز حواله به سابق و لا حق می‌فرماید . [۲۰۸] و البته احادیث در کتب ادعیه و غیره بیش از حد احصاست ؛ ولی ما برای تیمن و تبرک به ذکر چند حدیث می‌پردازیم .

عن معاویة بن عمار، قال سمعت اءبا عبدالله علیه السلام یقول :

کان فی وصیة النبی صلی الله علیه و آله و سلم لعلی علیه السلام قال : یا علی اءوصیک فی نفسک بخصال فاحفظها عنی ، ثم قال : اللهم اءعنه الی اءن قال و علیک بصلاة اللیل . و عن اءبی عبدالله علیه السلام :[۲۰۹]

قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم لجبرئیل ، عظنی ، فقال : یا محمد، عش ‍ ما شئت ماشئت فانک میت ؛ و اءحبب ما شئت فانک مفارقه ؛ و اعمل ما شئت فانک ملاقیه ، و اعلم ، اءن شرف المؤ من قیامه باللیل ، و عزه کفه عن اءعراض الناس . [۲۱۰]

اختصاص دادن به ذکر، و موعظه نمودن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را به این امر، از کمال اهمیت آن کشف می‌کند . و اگر جبرئیل امین چیزی مهمتر از آن را می‌دانست در مقام موعظه آن را عرض می‌کرد . و قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم :

فمن رزق صلاة اللیل من عبد، اءو اءمة ، قام لله مخلصا، فتوضاء وضوءا سابغا، و صلی لله عزوجل بنیة صادقة و قلب سلیم و بدن خاشع و عین دامعة ، جعل الله تعالی خلفه تسعة صفوف من الملائکة ، فی کل صف ما لا یحصی عددهم الا الله ، اءحد طرفی کل صف بالمشرق و الآخر بالمغرب ؛ فاذا فرغ ، کتب الله عزوجل له بعددهم درجات . [۲۱۱]

و عن اءنس : سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : یقول : ما اتخذ الله ابراهیم خلیلا الا الطعام و الصلاة باللیل و الناس نیام . [۲۱۲] اگر نبود برای نماز شب جز این یک فضیلت ، کفایت می‌کرد، ولی برای اهلش ؛ و آن امثال من نیست . ما نمی‌دانیم خلعت خلت چه خلعتی است و دوست گرفتن حق تعالی بنده‌ای را چه مقامی است ؛ تمام عقول عاجز است از تصور آن . تمام بهشتها را اگر به خلیل دهند به آنها نظر نکند . تو نیز اگر محبوب عزیزی یا صدیق محبوبی داشته باشی و بر تو وارد شود، از هر ناز و نعمتی غفلت کنی و به جمال محبوب و لقاء صدیق از آنها مستغنی گردی ، با آنکه این مثل خیلی بی تناسب و فرق بین المشرقین است . و عن اءبی عبدالله علیه السلام : ما من عمل حسن یعمله العبد الا وله ثواب فی القرآن الا صلاة اللیل ؛ فان الله لم یبین ثوابها لعظم خطرها عنده ، فقال : تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ینفقونَ فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اءعین جزاء بما کانوا یعملون . [۲۱۳]

آیا این قرة العینی که خدای تعالی ذخیره فرموده و مخفی نموده ، که هیچ کس بر آن آگاه نیست ، چیست و چه خواهد بود؟ اگر از جنس انهار جاریه و قصور عالیه و نعمتهای گوناگون بهشتی بود بیان می‌فرمود، چنانکه برای سایر اعمال بیان فرموده ، و ملائکه الله بر آن مطلع شدند . معلوم می‌شود غیر این سنخ است و عظمت آن بیشتر از آن است که گوشزد کسی توان کرد خصوصا برای ساکنین عالم دنیا نعمتهای عالم را مقایسه مکن به نعمتهای اینجا؛ گمان مکن بهشت مثل باغستانهای دنیا منتها قدری وسیعتر و عالیتر است ؛ آنجا دار کرامت حق و مهمانخانه الهی است ؛ تمام این دنیا مقابل یک تار موی حور العین بهشتی نیست ، بلکه مقابل یک تار از حله‌های بهشتی که برای اهل آن فراهم شده نیست ؛ با این تفصیل حق تعالی جزای نمازگزار در شب را اینها قرار نداده و در مقام تعظیم آن بدان بیان ذکر فرموده . ولی هیهات که ایمان ما سست و اهل یقین نیستیم ، و الا ممکن نبود این طور به غفلت بگذارنیم و تا صبح با خواب گران هماغوش شویم . چنانکه بیداری شب انسان را به حقیقت و سر نماز آگاه کند و با ذکر و فکر حق انس بگیرد و شبها مطیه معراج قرب او شود [۲۱۴] که دیگر جز جمال جمیل حق برای او جزایی نتواند بود .

ای وای به حال ما اهل غفلت که تا آخر عمر از خواب بر نمی‌خیزیم و در سکر طبیعت باقی هستیم ، بلکه هر روز بر مستی و غفلت ما می‌افزاید . جز مقام حیوانیت و ماءکول و مشرب و منکح آنها چیز دیگر نمی‌فهمیم ، و هر چه می‌کنیم ، گرچه از سنخ عبادات هم باشد، باز برای اداره بطن و فرج می‌کنیم . گمان کردی که نماز خلیل الرحمن مثل نماز ما بوده ؟ خلیل عرض ‍ حاجت به جبرئیل امین نفرمود و ما حاجات خود را از شیطان اگر گمان کنیم حاجت روا کن است می‌طلبیم !ولی باز ناامید نباشد شد . ممکن است پس از مدتی بیداری شب و انس و عادت به آن ، خدای تعالی کم کم دستگیری فرماید و با یک لطف خفی خلعت رحمت بر تو بپوشاند . ولی از سر عبادت مجملا غافل مباش و همه را به تجوید قرائت و تصحیح ظاهر فقط مپرداز . اگر نمی‌توانی مخلص شوی ، لااقل برای آن قرة العینی که حق تعالی مخفی فرموده بکوش و یادی از فقیر عاصی که از همه درجات به حیوانیت قناعت کرده اگر مایل شدی بکن ، و با توجه و خلوص نیت بخوان : اللهم ارزقنی التجافی عن دار الغرور، و الانابة الی دار الخلود، و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت . [۲۱۵]

فصل پنجم : تقوا

تقوا از وقایه به معنی نگاهداری و در عرف و لسان اخبار، عبارت است از حفظ نفس از مخالفت اوامر و نواهی حق و متابعت رضای او . و کثیرا استعمال شود در حفظ بلیغ و نگاهداری کامل نفس از وقوع در محظورات به ترک مشتبهات : و من اءخذ بالشبهات ، وقع فی المحرمات و هلک من حیث لا یعلم [۲۱۶]، و من رتع حول الحمی یوشک اءن یقع فیه [۲۱۷]

تقوا گرچه از مدارج کمال و مقامات نیست ولی بی آن نیز حصول مقامی امکان ندارد؛ زیرا مادامی که نفس ملوث به لوث محرمات است ، داخل در باب انسانیت و سالک طریق آن نیست ؛ و مادامی که تابع مشتهیات و لذایذ نفسانیه است و حلاوت لذایذ در کام اوست ، اول مقام کمالات انسانیه برای او رخ ندهد .

فصل ششم : تقوای عامه

چنانکه برای این بدن صحت و مرضی است و علاج و معالجی ، برای نفس ‍ انسانی و روح آدمیزاده نیز صحت و مرض و سقم و سلامتی و علاج و معالجی است . صحت و سلامت آن عبارت است از اعتدال در طریق انسانیت ، و مرض و سقم آن اعوجاج از طریق و انحراف از جاده انسانیت است . اهمیت امراض نفسانیه هزاران درجه بیشتر از امراض جسمانیه است ، زیرا غایت این امراض منتهی می‌نماید انسان را به حلول موت ، و همین که مرگ آمد و توجه نفس از بدن سلب شد، تمام امراض جسمانیه و خللهای مادیه از او مرتفع شود و هیچ یک از آلام و اسقام بدنیه برای او باقی نماند و لیکن اگر خدای نخواسته دارای امراض روحیه و اسقام نفسیه باشد، اول سلب توجه نفس از بدن و حصول توجه به ملکوت خویش ، اول پیدایش امراض و اسقام آن است . مثل توجه به دنیا و تعلق به آن ، مثل مخدراتی است که انسان را از خود بی خود نموده ؛ و سلب علاقه روح از دنیای بدن باعث به خود آمدن آن است . و همین که به خود آمد . آلام و اسقام و امراضی که در باطن ذات داشت همه به او هجوم کند و تمام آنها که تا آن وقت مخفی و مثل آتش زیر خاکستر پنهان بود هویدا گردد . و آن امراض و آلام یا از او زایل نشود و ملازم او باشد؛ یا اگر زایل شدنی باشد، پس از هزاران سال تحت فشارها و زحمتها و آتشها و داغها مرتفع شود: آخر الدواء الکی [۲۱۸] . قال تعالی : یوم بحمی علیها فی نار جهنم فتکوی بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم [۲۱۹]

و منزله اطباء مشفق است که با کمال شفقت و علاقه مندی به صحت مرضی نسخه‌های گوناگون به مناسبت حال آنها برای آنها آوردند و آنها را هدایت فرمودند به طرق هدایت : (ما طبیبانیم شاگردان حق .[۲۲۰] . و منزله اعمال روحیه و قلبیه و اعمال ظاهریه و بدنیه منزله دوای امراض است ؛ چنانکه منزله تقوا در هر مرتبه از مراتب آن منزله پرهیز از چیزهای مضر است برای مرض ؛ تا پرهیز در کار نباشد ممکن نیست مرضی مبدل به سلامت شود و نسخه طبیب مؤ ثر افتد .

در امراض جسمانیه گاهی ممکن است که با ناپرهیزی جزئی باز دوا و طبیعت غالب آید و صحت عود کند؛ زیرا طبیعت خود حافظ صحت است و دوا معین آن ؛ ولیکن در امراض روحیه امر خیلی دقیق است ، زیرا طبیعت بر نفس از اول امر چیره شده و وجهه نفس رو به فساد و منکوس است : (ان النفس لامارة بالسوء)[۲۲۱]

از این جهت به مجرد ناپرهیزی امراض بر او غلبه و رخنه‌ها از اطراف بر او باز کند تا صحت را بکلی از بین ببرد .

پس ، انسان مایل به صحت نفس و شفیق به حال خود و علاقه مند به صحت ، پس از تنبه به اینکه راه خلاصی از عذاب الیم منحصر است به عمل کردن به دستور انبیا و دستورهای آنها منحصر استن به دو چیز؛ یکی اتیان به مصلحات و مستصحات نفسانیه و دیگر پرهیز از مضرات و مؤ لمات آن ، و معلوم است که ضرر محرمات در مفسدات نفسانیه از همه چیز بیشتر است و از این سبب محرم شده‌اند، و واجبات در مصلحات از هر چیز مهمتر است و از این جهت واجب شده‌اند، و افضل از هر چیز و مقدم بر هر مقصد و مقدمه پیشرفت و راه منحصر مقامات و مدارج انسانیه این دو مرحله است که اگر کسی مواظبت به آنها کند از اهل سعادت و نجات است ، و مهمترین این دو تقوای از محرمات است و اهل سلوک نیز این مقام را مقدم شمارند، و از مراجعه به اخبار و آثار و خطب نهج البلاغة واضح شود که حضرات معصومین نیز به این مرحله بیشتر اهمیت داده‌اند . پس ،ای عزیز این مرحله اول را خیلی مهم شمار و مواظبت و مراقبت در امر آن نما که اگر قدم اول را درست برداشتی و این پایه را محکم کردی ، امید وصول به مقامات دیگر است ، و الا رسیدن به مقامات ممتنع و نجات بس مشکل می‌شود . جناب عارف بزرگوار و شیخ عالی قدر ما [۲۲۲] می‌فرمودند که مواظبت به آیات شریفه آخر سورهحشر، از آیه شریفه یا اءیها الذین آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد [۲۲۳] تا آخر سوره مبارکه با تدبر در معنی آنها در تعقیب نمازها خصوصا در اواخر شب که قلب فارغ البال است ، خیلی مؤ ثر است در اصلاح نفس . نیز برای جلوگیری از شر نفس و شیطان دوام بر وضو را سفارش می‌فرمودند و می‌گفتند وضو به منزله لباس جندی است . و در هر حال از قادر ذوالجلال و خداوند متعال (جل جلاله ) با تضرع و زاری و التماس بخواه که تو را توفیق دهد در این مرحله ، و از تو یاری فرماید در حصول ملکه تقوا.

اوایل امر قدری مطلب سخت و مشکل می‌نماید، ولی پس از چندی مواظبت زحمت به راحت مبدل می‌شود و مشقت به استراحت ؛ بلکه به یک لذت روحانی خالصی بدل می‌شود که اهلش آن لذت را با جمیع لذات مقابل نکنند. و ممکن است ان شاء الله پس از مواظبت شدید و تقوای کامل از این مقام به مقام تقوای خواص ترقی کنی که آن تقوای از مستلذات نفسانیه است . زیرا لذت روحانی را که چشیدی ، از لذات جسمانیه کم کم منصرف شوی و از آنها پرهیز کنی ؛ پس راه بر تو آسان شود، و لذات فانیه نفسانیه را چیزی نشماری ، بلکه از آنها متنفر شوی و زخارف دنیا در چشمت زشت و ناهنجار آید ؛ و بیابی که از هر یک از لذات این عالم در نفس اثری و در قلب لکه سودایی حاصل شود که باعث شدت انس و علاقه به این عالم شود؛ و این خود اسباب اخلاد در ارض گردد و در حین سکرات موت به ذلت و سختی و زحمت و فشار مبدل گردد، چه عمده سختی سکرات موت و نزع روح و و شدت آن در اثر همین لذات و علاقه به دنیاست . و چون انسان وجدان این معنی کرد، لذات این عالم را از نظرش ‍ بکلی بیفتد و از دنیا و زخارف آن متنفر و گریزان شود . و این خود ترقی از مقام دوم است به مقام سوم تقوا . پس ، راه سلوک الی الله آسان شود و طریق انسانیت برای او روشن و وسیع گردد، و قدم او کم کم قدم حق و ریاضت او ریاضت حق گردد، و از نفس و آثار و اطوار آن گریزان شود و در خود عشق به حق مشاهده کند و به وعده‌های بهشت و حور و قصور قانع نشود، و مطلوب و منظور دیگری طلب کند و از خودبینی و خودخواهی متنفر گردد . پس ، تقوا از محبت نفس نماید و متقی از توجه به خود و خودخواهی شود . و این مقامی است بس شامخ و رفیع و اول مرتبه حصول روایح ولایت است . و حق تعالی او را در کنف لطف خود جای دهد و از او دستگیری فرماید و مورد الطاف خاصه حق شود .

الحدیث الثانی عشر: توکل

عن علی بن سوید، علی اءبی الحسن الاول علیه السلام :

ساءلته عن قول الله عزوجل : و من یتوکل علی الله فهو حسبه . [۲۲۴] فقال : التوکل علی الله درجات ، منها اءن یتوکل علی الله فی اءمورک کلها، فما فعل بک کنت عنه راضیا، تعلم اءنه لا یاءلوک خیرا و فضلا، و تعلم اءن الحکم فی ذلک له ؛ فتوکل علی الله بتفویض ذلک الیه وثق به فیها و فی غیرها. [۲۲۵]

فصل اول : معانی توکل و درجات آن

برای توکل معانی متقاربه‌ای با تعبیرات مختلفه نمودند به حسب مسالک مختلفه : بعضی گفته‌اند: التوکل علی الله انقطاع العبد فی جمیع ما یاءمله من المخلوقین .

و بحث در مفهوم لزومی ندارد . آنچه گفتنی است آنکه برای آن درجات مختلفه است به حسب اختلاف مقامات بندگان ، و چون علم به درجات توکل مبتنی است بر علم به درجات عباد در معرفت ربوبیت حق (جل جلاله ) ناچار ذکری از آن در میان آریم .

یکی از اصول معارف ، که مقامات سالکین بدون آن حاصل نشود، علم به ربوبیت و مالکیت حق و کیفیت تصرف ذات مقدس است در امور. و ما وارد در این بحث از وجهه علمی نشویم ، زیرا مبتنی است بر تحقیق جبر و تفویض ، و آن با وضع این اوراق مناسبتی ندارد، و فقط بیان درجات مردم را در معرفت به آن می‌نماییم .

مردم در معرفت ربوبیت ذات مقدس بسی مختلف و متفاوتند. عامه موحدین حق تعالی را خالق مبادی امور و کلیات جواهر و عناصر اشیا می‌دانند، و تصرف او را محدود می‌دانند و احاطه ربوبیت را قائل نیستند . اینها به حسب لقلقه لسان گاهی می‌گویند مقدر امور حق است و همه چیز در تحت تصرف اوست و هیچ موجودی بی اراده مقدسه او موجود نشود، ولی صاحب این مقام نیستند، نه علما و نه ایمانا و نه شهودا و وجدانا. این دسته از مردم ، که ما خود نیز گویی داخل آن هستیم ، علم به ربوبیت حق تعالی ندارند و توحیدشان ناقص است و از ربوبیت و سلطنت حق محجوبند به اسباب و علل ظاهره ، و دارای مقام توکل ، که اکنون سخن در آن است ، نیستند جز لفظا و ادعاءا؛ لهذا در امور دنیا به هیچ وجه اعتماد به حق نکنند و جز به اسباب ظاهره و مؤ ثرات کونیه به چیز دیگر متشبث نشوند؛ و اگر گاهی توجهی به حق کنند و از او مقصدی طلبند، یا از روی تقلید است یا از روی احتیاط، زیرا ضرری در آن تصور نکنند و احتمال نفع نیز می‌دهند، در این حال رائحه‌ای از توکل در آنها هست ؛ ولی اگر اسباب ظاهره را موافق ببینند. بکلی از حق تعالی و تصرف او غافل شوند . اینکه گویند توکل منافات ندارد با کسب و عمل ، مطلب صحیحی است ، بلکه مطابق برهان و نقل است ، ولی احتجاب از ربوبیت و تصرف او و مستقل شمردن اسباب منافی توکل است . این دسته از مردم که در کارهای دنیایی هیچ تمسک و توکلی ندارند، راجع به امور آخرت خیلی لاف از توکل زنند!در هر علم و معرفت یا تهذیب نفس و عبادت و اطاعت که تهاون کنند و سستی و تنبلی نمایند، فورا اظهار اعتماد بر حق و فضل او و توکل بر او نمایند . می‌خواهند بدون سعی و عمل با لفظ خدا بزرگ است و متوکلیم به فضل خدا درجات آخرتی را تحصیل کنند!در امور دنیا گویند سعی و عمل و توکل با اعتماد به حق منافات ندارد، و در امور آخرت سعی و عمل را منافی با اعتماد به فضل حق و توکل بر او شمارند . این نیست جز از مکاید نفس و شیطان ، زیرا اینها نه در امور دنیا و نه در امور آخرت متوکلند و در هیچ یک اعتماد به حق ندارند؛ لکن چون امور دنیوی را اهمیت می‌دهند، به اسباب متشبث می‌شوند، و به حق و تصرف او اعتماد نکنند؛ و بعکس کارهای آخرت را چون اهمیت نمی‌دهند و ایمان حقیقی به یوم معاد و تفاصیل آن ندارند، برای آن عذری می‌تراشند . گاهی می‌گویند خدا بزرگ است ، گاهی اظهار اعتماد به حق و شفاعت شافعین می‌کنند، با اینکه تمام این اظهارات جز لقلقله لسان و صورت بی معنی چیز دیگر نیست و حقیقت ندارد .

طایفه دوم اشخاصی هستند که یا با برهان یا با نقل معتقد شوند و تصدیق کردند که حق تعالی مقدر امور است و مسبب اسباب و مؤ ثر در دار وجود، و قدرت و تصرف او محدود به حدی نیست . اینها در مقام عقل توکل به حق دارند، یعنی ارکان توکل پیش آنها عقلا و نقلا تمام است ، از این جهت خود را متوکل دانند . و دلیل بر لزوم توکل نیز اقامه کنند؛ زیرا ارکان توکل را ثابت نمودند، و آن چند چیز است : یکی آنکه حق تعالی عالم به احتیاج عباد است ؛ یکی آنکه قدرت دارد به رفع احتیاجات ؛ یکی آنکه بخل در ذات مقدسش نیست ؛ یکی آنکه رحمت و شفقت بر بندگان دارد؛ پس ، لازم است توکل کردن بر عالم قادر غیر بخیل رحیم بر بندگان ، زیرا قائم به مصالح آنها می‌شود و نگذارد از آنها فوت شود مصلحتی ، گرچه خود آنها تمیز ندهند مصالح را از مفاسد . این طایفه گرچه عملا متوکلند، ولی به مرتبه ایمان نرسیده ، و از این جهت در امور متزلزند و عقل آنها با قلب آنها در کشمکش است و عقل آنها مغلوب است ، زیرا قلوب آنها متعلق به اسباب و از تصرف حق محجوب است .

طایفه سیم آنانند که تصرف حق را در موجودات به قلوب رسانده و قلوب آنها ایمان آورده به اینکه مقدر امور حق تعالی و سلطان و مالک اشیا اوست ؛ و با قلم عقل در الواح دلها ارکان توکل را رسانده‌اند . اینها صاحب مقام توکل هستند. ولی این طایفه نیز در مراتب ایمان و درجات آن بسیار مختلفند تا به درجه اطمینان و کمال آن رسد که آن وقت درجه کامله توکل در قلوب آنها ظاهر شود و تعلق و دلبستگی به اسباب پیدا نکنند و دل آنها چنگ به مقام ربوبیت زند و اطمینان و اعتماد به او پیدا کند .

پس ، توکل را درجاتی است و شاید درجه‌ای را که حدیث شریف متعرض ‍ شده است توکلی است که در طایفه دوم باشد، زیرا مبادی آن را علم قرار داده . و شاید اشاره به درجات دیگر باشد . زیرا برای توکل درجات دیگری به تقسیم دیگر است . و حصول توکل و رضا و تسلیم و سایر مقامات به تدریج گردد: ممکن است اول در پاره‌ای امور و در اسباب غائبه خفیه توکل کند؛ پس از آن کم کم به مقام مطلق رسد، چه اسباب ظاهره جلیه داشته باشد یا اسباب باطنه خفیه ، و چه در کارهای خود باشد یا بستگان و متعلقان خود. از این جهت در حدیث شریف فرمود یکی از درجات آن است که در تمام امورت توکل کنی .

فصل دوم : فرق بین توکل و رضا

مقام رضا غیر از مقام توکل است ؛ بلکه از آن شامختر و عالیتر است ، زیرا متوکل طالب خیر و صلاح خویش است ، و حق تعالی را که فاعل خیر داند وکیل کند در تحصیل خیر و صلاح ؛ و راضی فانی کرده است اراده خود را در اراده حق و برای خود اختیاری نکند؛ چنانکه از بعضی اهل سلوک پرسیدند: ما ترید؟ قال : ارید اءن لا ارید مطلوب او مقام رضا بود .

امام در حدیث شریف که فرموده است : فما فعل بک کنت عنه راضیا مقصود از آن ، مقام رضا نیست ؛ و لهذا دنبال آن فرموده : بدانی که حق تعالی هر چه می‌کند خیر و فضل تو در آن است . گویی حضرت خواسته است در سامع ایجاد مقام توکل فرماید، لهذا برای آن مقدماتی ترتیب داده است : اول فرموده : تعلم انه لا یاءلوک خیرا و فضلا و پس از آن فرموده است : و تعلم اءن الحکم فی ذلک له . البته کسی که بداند حق تعالی قادر است بر هر چیز، و خیر و فضل او را از دست ندهد، مقام توکل برای او حاصل شود؛ زیرا دو رکن بزرگ توکل همان است که ذکر فرموده ، و دو رکن یا سه رکن دیگر را برای وضوح آن ذکر نفرموده .

پس ، نتیجه از مقدمات مذکوره و مطویه معلومه حاصل شود که هر چه حق تعالی کند موجب خشنودی و رضایت است ، زیرا خیر و صلاح در آن است ؛ پس مقام توکل حاصل آید، و لهذا تفریع فرموده است : فتوکل علی الله .

فصل سوم : فرق بین تفویض و توکل و ثقه

تفویض نیز غیر از توکل است ؛ چنانکه ثقه غیر از هر دو است . از این جهت آنها را در مقامات سالکان جداگانه شمرده‌اند . زیرا تفویض آن است که بنده حول و قوت را از خود نبیند و در تمام امور خود را بی تصرف داند و حق را متصرف ؛ اما در توکل چنان نیست ، زیرا متوکل حق را قائم مقام خود کند در تصرف و جلب خیر و صلاح .

و در حدیث شریف که فرمود: فتوکل علی الله بتفویض ذلک الیه ، تواند بود که چون توکل نیست مگر با رؤ یت تصرف خویش ، لهذا برای خود وکیل اتخاذ نموده و در امری که راجع به خود می‌داند، حضرت خواسته است او را ترقی دهد از مقام توکل به تفویض ، و به او بفهماند که حق تعالی قائم مقام تو نیست در تصرف ، بلکه خود متصرف ملک خویش و مالک مملکت خود است .

اما ثقه نیز غیر از توکل و تفویض است ؛ چنانکه خواجه فرموده : الثقه سواد عین التوکل و نقطة دائرة التفویض و سویداء قلب التسلیم [۲۲۶] یعنی مقامات ثلاثه بدون آن حاصل نشود . بلکه روح آن مقامات ثقه به خدای تعالی است ؛ و تا بنده وثوق به حق تعالی نداشته باشد دارای آنها نشود . پس ، معلوم شد نکته آنکه حضرت پس از توکل و تفویض فرمودند: ثق به فیها و فی غیرها .

الحدیث الثالث عشر: خوف و رجا

عن الحارث بن المغیرة ، اءو اءبیه ، عن اءبی عبدالله علیه السلام قال :

قلت له : ما کان فی وصید لقمان ؟ قال : کان فیها الاءعاجیب ؛ و کان اءعجب ما کان فیها اءن قال لابنه : خف الله عزوجل خیفة لو جئته ببر الثقلین لعذبک ؛ و ارج الله رجاء لو جئته بذنوب الثقلین لرحمک . ثم قال اءبوعبدالله علیه السلام کان اءبی یقول : انه لیس من عبد مؤ من الا و فی قلبه نوران : نور خیفة ، و نور رجاء، لو وزن هذا لم یرد علی هذا؛ و لو وزن هذا لم یزد علی هذا [۲۲۷]

این حدیث شریف دلالت دارد بر اینکه خوف و رجا هر دو باید به مرتبه کمال باشد؛ و یاءس از رحمت و ایمنی از مکر بکلی ممنوع است ؛ چنانکه احادیث بسیار بر آن دلالت کند، [۲۲۸] و کتاب کریم تنصیص بر آن فرماید . [۲۲۹] و دیگر آنکه باید هیچ یک بر دیگری رجحان نداشته باشد .

فصل اول : انسان عارف را دو نظر است

انسان عارف به حقایق و مطلع از نسبت بین ممکن و واجب (جل و علا) دارای دو نظر است : یکی نظر به نقصان ذاتی خود و جمیع ممکنات و سیه رویی کائنات ، که در این نظر علما یا عینا بیابد که سر تا پای ممکن در ذل نقص و در بحر ظلمانی امکان و فقر و احتیاج فرو رفته ازلا و ابدا و به هیچ وجه از خود چیزی ندارد و ناچیز صرف و بی آبروی محض و ناقص علی الاطلاق است ؛ بلکه این تعبیرات نیز در حق او درست نیاید و از تنگی تعبیر است و ضیق مجال سخن ، و الا نقص و فقر و احتیاج فرع شیئیت است و برای جمیع ممکنات و کافه خلایق از خود چیزی نیست . در این نظر اگر تمام عبادات و اطاعات و عوارف و معارف را در محضر قدس ربوبیت برد، جز سرافکندگی و خجلت و ذلت و خوف چاره‌ای ندارد . چه اطاعت و عبادتی ؟ از کی برای کی ؟ تمام محامد راجع به خود اوست ، و ممکن را در او تصرفی نیست . و در این مقام فرماید: ما اءصابک من حسنة فمن الله و ما اءصابک من سیئة فمن نفسک [۲۳۰] چنانکه در مقام اول فرماید: (قل کل من عندالله ) [۲۳۱] . پس ، در این نظر خوف و حزن و خجلت و سرافکندگی انسان را فرا گیرد .

و دیگر نظر به کمال واجب و تسلط بساط رحمت و سعه عنایت و لطف او . می‌بیند این همه بساط نعمت و رحمتهای گوناگون ، بی سابقه استعداد و قابلیت است ؛ ابواب الطاف و بخشش را به روی بندگان گشوده است بی استحقاق ؛ نعم او ابتدایی و غیر مسبوق به سؤ ال است ؛ چنانکه حضرت سید الساجدین ، زین العابدین علیه السلام در ادعیه صحیفه و غیر آن مکرر اشاره فرموده‌اند بدین معنی ؛ [۲۳۲] پس رجاء او قوت گیرد و امیدوار به رحمت حق گردد . کریمی که کرامتهای او به محض عنایت و رحمت است ، و مالک الملوکی که بی سابقه سؤ ال و استعداد به ما عنایاتی فرموده که تمام عقول از علم به شمه‌ای از آن عاجز و قاصر است ، و عصیان اهل معصیت به مملکت وسیع او خللی وارد نکند و طاعت اهل طاعت در آن افزونی نیاورد؛ بلکه هدایت آن ذات مقدس طرق اطاعت را و منع آن ذات اقدس از عصیان ، برای عنایت کریمانه و بسط رحمت و نعمت است ، و برای رسیدن به مقامات کمال و مدارج کمالیه و تنزیه از نقص و زشتی و تشوه است . پس ، اگر برویم در درگاه عز و جلالش و پیشگاه رحمت و عنایتش و عرض ‍ کنیم : بارالها، ما را لباس هستی پوشانیدی و تمام وسایل حیات و راحت ما را فوق ادراک مدرکین فراهم فرمودی و تمام طرق هدایت را به ما نمودی ، تمام این عنایات برای صلاح خود ما و بسط رحمت و نعمت بود، اکنون ما در دار کرامت تو و در پیشگاه عز و سلطنت تو آمدیم و با ذنوب ثقلین ، در صورتی که ذنوب مذنبین در دستگاه تو نقصانی و بر مملکت تو خللی وارد نیاورده ؛ با یک مشت خاک که در پیشگاه عظمت تو به چیزی و موجودی حساب نشود چه می‌کنی جز رحمت و عنایت ؟ آیا از درگاه تو جز امید رحمت چیز دیگر متوقع است ؟

پس ، انسان همیشه باید بین این دو نظر متردد باشد: نه نظر از نقص خود و تقصیر و قصور از قیام به عبودیت ببندد؛ و نه نظر از سعه رحمت و احاطه عنایت و شمول نعمت و الطاف حق (جل جلاله ) بپوشد .

فصل دوم : قصور مکن از قیام به عبادت حق

برای خوف و رجا مراتب و درجاتی است حسب حالات بندگان و مراتب معرفت آنها؛ چنانکه خوف عامه از عذاب است ، و خوف حاصله از عتاب ، و خوف اخص خواص از احتجاب . و ما اکنون درصدد شرح آن نیستیم ، و آنچه راجع به مطلب سابق است با بیانی دیگر ذکر می‌نماییم .

پس ، بدان که حق تعالی را احدی از مخلوق نتواند بسزا عبادت کند، زیرا عبادت ثنای مقام آن ذات مقدس است ، و ثنای هر کسی فرع معرفت به اوست ، و چون دست آمال بندگان از عز جلال معرفت ذات او بحقیقت کوتاه است ، پس به ثنای جمال و جلال او نیز نتواند قیام کرد؛ چنانکه اشرف خلایق و اعرف موجودات به مقام ربوبیت اعتراف به قصور و عرض ‍ کند: ما عبدناک حق عبادتک و ما عرفناک حق معرفتک [۲۳۳] و جمله دوم به منزله تعلیل است برای جمله اول . و قال اءنت کما اءثنیت علی نفسک [۲۳۴] . پس قصور ذاتی حق ممکن اسصت ، و علو ذاتی مخصوص ذات کبریائی (جل جلاله ) .

چون دست بندگان از ثنا و عبادت ذات مقدس کوتاه بود و بدون معرفت و عبودیت حق ، هیچ یک از بندگان به مقامات کمالیه و مدارج اخرویه نرسند، حق تعالی به لطف شامل و رحمت واسعه خود بابی از رحمت و دری از عنایت به روی آنها باز کرد، به تعلیمات غیبیه و وحی و الهام به توسط ملائکه و انبیا و آن باب عبادت و معرفت است . طرق عبادت خود را بر بندگان آموخت و راهی از معارف بر آنها گشود تا رفع نقصان خویش حتی الامکان و تحصیل کمال ممکن بکنند، و از پرتو نور بندگی هدایت شوند به عالم کرامت حق و روح و ریحان و جنت نعیم ، بلکه به رضوان الله اکبر رسند . پس ، فتح باب عبادت و عبودیت از نعمتهای بزرگی است که تمام موجودات رهین آن نعمتند و شکر آن نعمت را نتوانند کنند؛ بلکه هر شکری فتح باب کرامتی است که از شکر آن نیز عاجزند . پس ، اگر انسان علم به این مشرب پیدا کرد و قلبش از آن مطلع گردید، معترف به تقصیر شود؛ و اگر عبادت جن و انس و ملائکه مقربین را در درگاه حق (جل و علا) برد باز خائف و مقصر باشد . و نیز بندگان و اولیاء خاص او، که دل آنها به نور معرفت روشن گردیده ، قلبشان به طوری از خوف لرزان و دلشان متزلزل است که اگر تمام کمالات به آنها روی آورد و مفتاح همه معارف به دست آنها داده شود، ذره‌ای خوف آنها کم نگردد و تزلزل آنها تخفیف پیدا نکند . سبحان الله و لا حول و لا قوة الا بالله . پناه می‌برم به خدای تعالی . خدا می‌داند باید قلب انسان پاره پاره شود و دل انسان از خوف ذوب شود و سر به بیابان گذارد، چقدر انسان غافل است !

دیگر آنکه تمام عبادات و اطاعات ما برای تحصیل اغراض خویش و محرک ما حب نفس است ، و فی الحقیقة زهد دنیا برای آخرت است ، و آن مثل زهد دنیا برای دنیاست پیش احرار؛ پس ، اگر عبادت ثقلین را در محضر قدس ربوبیت ببریم ، جز بعد از ساحت مقدس چیز دیگری استحقاق نداریم . حق تبارک و تعالی ما را دعوت نموده به مقام قرب و بارگاه انس ‍ خود وخلقنک لاءجلی [۲۳۵] فرموده و غایت خلقت را معرفت به خود قرار داده و طرق معارف و راه عبودیت را به ما نشان داده ، با این وصف ما جز به تعمیر بطن به چیز دیگر مشغول نیستیم و جز خودخواهی مقصد دیگری نداریم .

پس ،ای انسان بیچاره که عبادات و مناسک تو بعد از ساحت قدس آورد و مستحق عتاب و عقاب کند، به چه اعتماد داری ؟ و چرا خوف از شدت باءس حق تو را بی آرام و دل تو را خون ننموده . آیا تکیه گاهی داری ؟ آیا به اعمال خود وثوق و اطمینان داری ؟ اگر چنین است وای به حال تو و معرفتت به حال خود و مالک الملوک !و اگر اعتماد به فضل حق و رجا به سعه رحمت و شمول عنایت ذات مقدس داری ، بسیار بجا و بحق و به محل وثیقی اعتماد کردی و به پناهگاه محکمی پناه بردی .

خداوندا، بارالها، ما دستمان از همه چیز کوتاه است و خود می‌دانیم که ناقص و ناچیزیم و لایق درگاه تو و فراخور بارگاه قدس تو چیزی نداریم ؛ سر تا پا نقص و عیب هستیم و ظاهر و باطن ما به لوث معاصی و مهلکات و موبقات آغشته است ؛ ما چه هستیم که اظهار ثنای تو کنیم !جایی که اولیاء تو گویند: اءفبلسانی هذا الکال اءشکرک [۲۳۶] و عجز و ضعف و قصور خود را اعلان کنند، ما اهل معصیت و محجوبین از ساحت کبریا چه بگوییم . جز آنکه با لقلقه لسان عرض کنیم رجاء ما به مراحم توست و امید و ثقه ما به فضل و مغفرت تو، و به وجود و کرم آن ذات مقدس است . چنانکه در لسان اولیاء تو وارد است : قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم :

قال الله تبارک و تعالی : لا یتکل العاملون لی علی اءعمالهم التی یعملونها لثوابی ، فانهم لو اجتهدوا و اءتعبوا اءنفسهم اءعمارهم فی عبادتی کانوا مقصرین غیر بالغین فی عبادتهم کنه عبادتی فیما یطلبون عندی من کرامتی و النعیم فی جناتی و رفیع الدرجات العلی فی جواری ؛ و لکن برحمتی فلیثقوا و بفضلی فلیرجوا و الی حسن الظن بی فلیطمئنوا؛ فان رحمتی عند ذلک تدرکهم ، و منی یبلغهم رضوانی ، و مغفرتی تلبسهم عفوی ؛ فانی اءنا الله الرحمن الرحیم و بذلک تسمیت . [۲۳۷]

نیز از اسباب خوف تفکر در شدت باءس حق و دقت سلوک راه آخرت ، و خطرات متوجه بر انسان در ایام حیات و در حین موت ، و سختیهای برزخ و قیامت ، و مناقشات در حساب و میزان است ؛ چنانکه ملاحظه آیات و اخباری که وعده‌های حق تعالی را شامل است رجاء کامل آورد . حدیث کنند که حق تعالی به طوری در قیامت بسط بساط رحمت کند که شیطان طمع مغفرت حق کند . [۲۳۸] در این عالم که حضرت حق به حسب روایت نظر لطف به آن نفرموده از وقتی که خلقت فرموده آن را [۲۳۹] و رحمت در آن نازل نشده مگر ذره‌ای نسبت به عوالم دیگر، این همه رحمت و نعمت الهی و لطف و بخشش ذات مقدس سر تا پای هه را فراگرفته ، و هر چه پیدا و ناپیداست سفره نعم و عطای حضرت باری تبارک و تعالی است که اگر جمیع عالم بخواهند به شمه‌ای از نعمت و رحمت او احاطه کنند نتوانند؛ پس چه خواهد بود در عالمی که عالم کرامت و مهمانخانه عطای ربوبیت و جایگاه رحمت و بسط رحیمیت و رحمانیت است ؛ شیطان حق دارد طمع به رحمت کند و امید عطای حق نماید .

پس ، حسن ظن خود را به حق کامل کن و اعتماد به فضل او نما، (ان الله یغفر الذنوب جمیعا) [۲۴۰] خدای تعالی همه را در بحر عطا و رحمت خود مستغرق نماید . تخلف در وعده حق محال است ، گرچه تخلف در وعید ممکن است و چه بسا بسیار واقع شود . پس دل خوش دار به رحمت کامل او .

فصل سوم : فرق بین رجا و غرور

ای عزیز ملتفت باش که رجا را از غرور تمیز دهی . ممکن است اهل غرور باشی و گمان کنی اهل رجا هستی . و تمیز آن از مبادی آن سهل است : بین این حالتی که در تو پیدا شده و بدان خود را راجی می دانی از تهاون به اوامر حق و کوچک شمردن حق و اوامر او پیدا شده ؛ یا از اعتقاد به سعه رحمت و عظمت آن ذات مقدس ؟ و اگر تمیز آن نیز مشکل است ، از آثار می‌توان تمیز داد: اگر عظمت حق در دل باشد و قلب مؤ من به احاطه رحمت و عطاء آن ذات مقدس قیام به اطاعت و عبودیت می‌کند؛ چون تعظیم و عبادت عظیم و منعم از فطریات و تخلف ناپذیر است ؛ پس اگر با قیام به وظایف عبودیت و جد و جهد در طاعت و عبادت ، اعتماد به اعمال خود نداشته باشی و آنها را به چیزی نشمری و امید به رحمت حق و فضل و عطای او داشته باشی و خود را به واسطه اعمال خود مستوجب هر ذم و لوم و سخط و غضب بدانی و تکیه گاه تو رحمت و جود جواد علی الاطلاق باشد، دارای مقام رجا هستی ؛ و شکر خدای تبارک و تعالی کن و از ذات مقدس بخواه که آن را در قلب تو محکم کند و مقام بالاتر از آن را به تو عنایت فرماید . و اگر خدای نخواسته متهاون به اوامر حق بودی و بی اهمیت و ناچیز شمردی فرموده‌های ذات اقدس را، بدان که آن غرور است که در دل تو پیدا شده از مکاید شیطان و نفس اماره تو. اگر ایمان به سعه رحمت و عظمت داشتی ، اثری از آن نمایان بود در تو . مدعی که عملش مخالف با دعوایش باشد خود مکذب خود است . شاهد بر این کلام در احادیث معتبره بسیار است : عن ابن اءبی نجران ، عمن ذکره ، عن اءبی عبدالله علیه السلام قال :

قلت له : قوم یعملون بالمعاصی و یقولون نرجو، فلا یزالون کذلک حتی یاءتیهم الموت ، فقال : هؤ لاء قوم یترجحون فی الاءمانی . کذبوا، لیسوا براجین ، ان من رجا شیئا طلبه ؛ و من خاف من شی ء هرب منه . [۲۴۱]

و عن الحسین بن اءبی سارة قال سمعت اباعبدالله علیه السلام یقول :

لا یکون المؤ من مؤ منا حتی یکون خائفا راجیا، و لا یکون خائفا راجیا حتی یکون عاملا لما یخاف و یرجو . [۲۴۲]

و بعضی گفته‌اند مثل کسی که عمل نکند و انتظار و رجا داشته باشد، مثل کسی است که بی مهیا کردن اسباب به امید مسبب نشیند . [۲۴۳] مثل زارعی که یا بدون افشاندن تخم یا بی مراقبت نمودن از زمین و آبیاری نمودن و بدون رفع موانع بنشیند به انتظار زراعت . این را نتوان گفت رجا دارد؛ بلکه حمق دارد و ابله است . و مثل کسی که اصلاح اخلاق نکرده یا از معاصی اجتناب نکرده اعمالی کند، مثل کسی است که بذر را در شوره زار کشت کند؛ البته چنین زرعی نتیجه مطلوبه ندهد. پس رجاء محبوب و متسحسن آن است که انسان تمام اسبابی که تحت تصرف اوست و حق تعالی به عنایت کامله خود به او قدرت عنایت کرده و هدایت به طرق صلاح و فساد فرموده و امر به تهیه آنها نموده ایجاد کند، پس از آن به انتظار و امید آن باشد که حق تعالی به عنایات سابقه خود اسبابی که در تحت اختیار او نیست فراهم و رفع موانع و مفسدات بنماید .

پس ، بنده اگر زمین دل را از خارهای اخلاق فاسده و سنگ و شوره‌های معاصی پاک نمود و بذر اعمال را در او کشت و به آب صافی علم نافع و ایمان خالص آن را آبیاری کرد و از مفسدات و موانع ، مثل عجب و ریا و امثال آنها که به منزله علفهایی است مانع از سبز شدن زراعت ، خالص نمود، پس از آن به انتظار فضل خدا نشست که حق تعالی او را ثابت نگه دارد و عاقبت او را ختم به خیر فرماید، این رجاء مستحسن است چنانکه حق تعالی فرماید: ان الذین آمنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله اءولئک یرجون رحمت الله [۲۴۴]

فصل چهارم : لمیت موازنه خوف و رجا

ذیل این حدیث شریف مذکور است که خوف و رجا نباید یکی بر دیگری رجحان داشته باشد . چنانکه در مرسله ابن ابی عمیر از حضرت صادق علیه السلام نیز به همین مضمون وارد است . [۲۴۵] و انسان وقتی که کمال نقص خود را از قیام بن عبودیت ملاحظه کرد و دقت و ضیق راه آخرت را تفکر نمود، خوف در او حادث شود به اعلی درجه . و وقتی ملاحظه ذنوب خود نمود و تفکر در حال مردمی کرد که عاقبت امر بی ایمان و عمل صالح از دنیا رفتند و حالشان با اینکه در اول امر خوب بود منجر به بدی شد و مبتلا به سوء عاقبت شدند در او خوف شدید حادث شود . در حدیث شریف کافی از حضرت صادق علیه السلام نقل کند، قال : المؤ من بین مخافتین : ذنب قد مضی لا یدری ما صنع الله فیه ، و عمر قد بقی لا یدری ما یکتسب فیه من المهالک . فهو لا یصبح الا خائفا و لا یصلحه الا الخوف . [۲۴۶]

و در خطبه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به همین مضمون وارد است . [۲۴۷] بالجمله ، خود در کمال نقص و تقصیر، و حق در کمال عظمت و جلالت و سعه رحمت و عطاست . و عبد در بین این دو نظر همیشه در حد اعتدال خوف و رجاست .

بعضی گفته‌اند در بعضی اوقات خوف برای انسان نافعتر است ، مثل حال صحت و سلامت ، تا انسان در کسب کمال و عمل صالح کوشد . و در بعضی حالات رجا بهتر است ، مثل حال پیدایش امارت موت ، تا انسان ملاقات کند حق را با حالتی که محبوبتر است پیش او . [۲۴۸] و این سخن مطابق گفته‌های سابق و احادیث مذکوره درست نیاید؛ زیرا رجاء محبوب نیز باعث بر عمل و کسب آخرت است ؛ و خوف از حق همیشه محبوب است و منافات با رجاء واثق ندارد .

بعضی گفته‌اند خوف از فضایل نفسانیه و کمالات عقلیه نیست در دار آخرت ؛ و فقط در دار دنیا، که دار عمل است ، از امور نافعه است برای فعل عبادات و ترک معاصی و بعد از خروج از دنیا فایده‌ای ندارد؛ به خلاف رجا که منقطع نشود و در دار آخرت نیز باقی است ، زیرا بنده هر چه از رحمت خدا بیشتر نایل شود، طمعش به فضل حق افزون گردد، زیرا خزاین رحمت وجود حق تناهی ندارد . پس ، خوف منقطع شود و رجا باقی ماند . [۲۴۹]

محدث محقق ، مجلسی رحمة الله فرماید که حق این است که بنده مادامی که در دار تکلیف است ، لابد است از خوف و رجا، و بعد از مشاهده امور آخرت ، یکی از آنها لابد بر دیگری رجحان پیدا می‌کند . [۲۵۰]

نویسنده گوید: آنچه ذکر کردند از غلبه خوف در عالم آخرت مطابق آنچه ذکر شد در معنی رجا درست نیاید . و بر فرض صحت ، راجع به متوسطین است که خوف و رجاء آنها راجع به ثواب و عقاب است . و اما حال خواص ‍ و اولیا غیر از آن است که ذکر کرده‌اند، زیرا خوف و رجایی که از مشاهده عظمت و جلال حاصل شود به معاینه امور آخرت زایل نشود و رجحان بر یکدیگر پیدا نکند؛ بلکه آثار جلال و عظمت و تجلیات جمال و لطف در عالم آخرت بیشتر است ، و خوف حاصل از عظمت حق از لذایذ روحانیه است و منافات با آیه کریمه اءلا ان اءولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون [۲۵۱] ندارد . چنانکه با تاءمل معلوم شود و آنچه از آن قائل نقل شد که خوف از فضائل نفسانیه نیست ، خوف از جلال و عظمت نیست ؛ زیرا آن کمال است .

الحدیث الرابع عشر: امتحان و ابتلا

عن اءبی عبدالله علیه السلام :

ان فی کتاب علی علیه السلام اءن اءشد الناس بلاء النبیون ، ثم الوصیون ، ثم الاءمثل فالاءمثل ، و انما یبتلی المؤ من علی قدر اءعماله الحسنة ؛ فمن صح دینه و حسن عمله ، اشتد بلاؤ ه ، و ذلک اءن الله تعالی لم یجعل ثوابا لمؤ من و لا عقوبة لکافر، و من سخف دینه و ضعف عقله قل بلاؤ ه ، و ان البلاء اءسرع الی المؤ من التقی من المطر الی قرار الاءرض .[۲۵۲]

فصل اول : امتحان و نتیجه آن و چگونگی نسبت آن به ذات مقدس حق

نفوس انسانیه در بدو ظهور و تعلق آن به ابدان و هبوط آن به عالم ملک ، در جمیع علوم و معارف و ملکات حسنه و سیئه ، بلکه در جمیع ادراکات و فعلیات ، بالقوه است و کم کم رو به فعلیت گذارد به عنایت حق (جل و علا). و ادراکات ضعیفه جزئیه اول در او پیدا شود، از قبیل احساس لمس و حواس ظاهره دیگر؛ و پس از آن ادراکات باطنیه نیز به ترتیب در او حادث گردد. ولی در جمیع ملکات باز بالقوه باشد؛ و اگر تحت تاءثیراتی واقع نشود، به حسب نوع ملکات خبیثه در او غالب و متمایل به زشتی و ناهنجاری گردد؛ زیرا دواعی داخلیه از قبیل شهوت و غضب و غیر آن او را طبعا به فجور و تعدی و جور دعوت کند؛ و پس از تبعیت آنها به اندک زمانی حیوانی بس عجیب و شیطانی بی اندازه غریب گردد . و چون عنایت حق تعالی و رحمتش شامل حال فرزند آدم در ازل بود، دو نوع از مربی و مهذب به تقدیر کامل در او قرار داد که آن دو به منزله بال است برای بنی آدم که می‌تواند به واسطه آنها از حضیض جهل و نقص و زشتی و شقاوت به اوج علم و معرفت و کمال و جمال و سعادت پرواز نماید و خود را از تنگنای ضیق طبیعت به فضای وسیع ملکوت اعلی رساند : یکی مربی باطنی ، قوه عقل و تمیز؛ و دیگر مربی خارجی ، انبیا و راهنمایان . و این دو هیچ کدام بی دیگری انجام این مقصد ندهند، چه عقل بشر خود نتواند کشف طرق سعادت و شقاوت کند و راهی به عالم غیب و نشئه آخرت پیدا کند، و هدایت و راهنمایی پیمبران بدون قوه تمیز و ادراک عقلی مؤ ثر نیفتد .

پس حق (تبارک و تعالی ) این دو نوع مربی را مرحمت فرموده که به واسطه آنها تمام قوای مخزونه و استعدادات کامنه در نفوس به فعلیت تبدیل کذا، ظ: تبدل پیدا کند . و این دو نعمت بزرگ را حق تعالی برای امتحان بشر و اختبار آنها مرحمت فرموده ؛ زیرا بدین دو نعمت ممتاز شوند افراد انسان از یکدیگر، و سعید و شقی و مطیع و عاصی و کامل و ناقص از هم جدا شوند . چنانکه جناب ولایت مآب فرماید: و الذی بعثه بالحق لتبلبلن بلبلة و لتغربلن غربلة . [۲۵۳]

ابن ابی یعفور از حضرت صادق علیه السلام نقل کند: لابد للناس من اءن یمحصوا و یمیزوا و یغربلوا و یستخرج فی الغربال کثیر . [۲۵۴] و عن منصور: قال لی اءبوعبدالله علیه السلام : یا منصور، ان هذا الاءمر لا یاءتیکم الا بعد ایاس ، و لا و الله حتی تمیزوا، و لا و الله حتی تمحصوا، و لا و الله حتی یشفی من یشقی و یسعد من یسعد. [۲۵۵] در حدیث دیگر است از حضرت ابوالحسن علیه السلام قال : ( یخلصون کما یخلص الذهب )[۲۵۶] و در کافی شریف ، سند به حضرت صادق علیه السلام رساند: قال : ما من قبض و لا بسط الا و لله فیه مشیئة و قضاء و ابتلاء [۲۵۷] . در حدیث دیگر از حضرت منقول است قال : انه لیس شی ء فیه قبض اءو بسط مما اءمر الله به اءو نهی عنه الا و فیه لله عزوجل ابتلاء و قضاء . [۲۵۸] قبض در لغت امساک و منع و اخذ، و بسط نشر و اعطاست . پس ، هر عطا و توسعه و منعی و هر امر و نهی و تکلیفی برای امتحان است .

پس ، معلوم شد که بعث رسل و نشر کتب آسمانی همه برای امتیاز بشر و جدا شدن اشقیا از سعدا و مطیعین از عاصین است . و معنی امتحان و اختبار حق همین امتیاز واقعی خود بشر است از یکدیگر، نه علم به امتیاز؛ زیرا علم حق تعالی ازلی و متعلق و محیط به هر چیز است قبل از ایجاد.

پس ، نتیجه امتحان مطلقا که این دو که ذکر شد از بزرگترین آنهاست امتیاز سعید و شقی است . در این امتحان و اختبار نیز حجت خدا بر خلق تمام شود و هلاکت و شقاوت و سعادت و حیات هر کسی از روی حجت و بینه واقع گردد و راه اعتراض باقی نماند. هر کس تحصیل سعادت و حیات جاویدان نماید، به هدایت و توفیق حق است ؛ زیرا تمام اسباب تحصیل را مرحمت فرموده . و هر کس تحصیل شقاوت نماید رو به هلاکت رود و تبعیت نفس و شیطان کند، با فراهم بودن در جمیع طرق هدایت و اسباب کسب سعادت ، خود به اختیار خود به هلاکت و شقاوت فرو رفته و حجت بالغه حق بر او تمام است . (لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت ) . [۲۵۹]

فصل دوم : شدت ابتلاء انبیاو اوصیا و مؤ منین

هر عملی که از انسان صادر می‌شود، بلکه هر چه در ملک بدن واقع شود و متعلق ادراک نفس شود، از آن یک نحو اثری در نفس واقع شود؛ چه اعمال حسنه باشد یا سیئه ؛ که از اثر حاصل از آنها در لسان اخبار به نکته بیضا و نکته سودا تعبیر شده ؛ [۲۶۰] و چه از سنخ لذایذ باشد یا آلام . مثلا از هر لذتی که از مطعومات یا مشروبات و جز آنها انسان می‌برد، در نفس اثری از آن واقع می‌شود و ایجاد علاقه و محبتی در باطن روح به آن می‌شود و توجه نفس به آن افزون می‌شود. و هر چه در لذات و مشتهیات بیشتر غوطه زند، علاقه و حب نفس به این عالم شدیدتر و رکون و اعتمادش بیشتر شود؛ و نفس تربیت شود به علاقه دنیا؛ و هر چه لذایذ در ذائقه اش بیشتر شود؛ ریشه محبتش بیشتر گردد؛ و هر چه اسباب عیش و عشرت و راحت فراهمتر باشد، درخت علاقه دنیا برومندتر گردد. و هر چه توجه نفس به دنیا بیشتر گردد، به همان اندازه از توجه به حق و عالم آخرت غافل گردد، چنانکه اگر رکون نفس بکلی به دنیا شد و وجهه آن مادی و دنیاوی گردید، سلب توجه از حق تعالی و دار کرامت او بکلی گردد و (اءخلد الی الاءرض و اتبع هواه ) [۲۶۱] شود .

پس ، استغراق در بحر لذایذ و مشتهیات قهرا حب به دنیا؛ و حب به دنیا تنفر از غیر آن آورد . چنانکه بعکس ، اگر انسان از چیزی بدی دید و ادراک ناملایمات کرد، صورت آن ادراک در نفس ایجاد تنفر نماید . و هر چه آن صورت قویتر باشد، آن تنفر باطنی قویتر گردد . چنانکه اگر کسی در شهری رود که در آنجا امراض و آلام بر او وارد شود و ناملایمات خارجی و داخلی بر او رو آورد، قهرا از آنجا متنفر و منصرف شود . و هر چه ناملایمات بیشتر باشد، انصراف و تنفر افزون شود . و اگر شهر بهتری سراغ داشته باشد، کوچ به آنجا کند . و اگر نتواند به آنجا حرکت کند، علاقه به آنجا پیدا کند و دلش را به آنجا کوچ دهد.

پس ، اگر انسان از این عالم هر چه دید بلیات و آلام و اسقام و گرفتاری دید و امواج فتنه‌ها و محنتها بر آن رو آورد، قهرا از آن متنفر گردد و دلبستگی به آن کم شود و اعتماد بر آن نکند. و اگر به عالم دیگری معتقد باشد و فضای وسیع خالی از هر محنت و المی سراغ داشته باشد، قهرا بدانجا سفر کند. و اگر سفر جسمانی نتوان کرد، سفر روحانی کند و دلش را بدانجا فرستد . پر واضح است که تمام مفاسد روحانی و اخلاقی و اعمالی از حب به دنیا و غفلت از حق تعالی و آخرت است . و حب به دنیا منشاء هر خطیئه است ؛ [۲۶۲] چنانکه تمام اصلاحات نفسانی و اخلاقی و اعمالی از توجه به حق و دار کرامت آن و از بی علاقگی به دنیا و عدم رکون و اعتماد به زخارف آن است .

پس ، معلوم شد از این مقدمه که حق تعالی عنایت و الطافش به هر کس ‍ بیشتر باشد و مراحم ذات مقدس شامل حال هر کس زیادتر باشد، او را بیشتر از این عالم و زخارف آن پرهیز دهد، و امواج بلیات و فتن را بر او بیشتر متوجه فرماید، تا اینکه روحش از این دنیا و زخارف آن منصرف و منزجر گردد و به مقدار ایمانش رو به عالم آخرت رود و وجهه قلبش متوجه به آنجا گردد . و اگر نبود برای تحمل شدت ابتلا مگر همین یک جهت ، هر آینه کفایت می‌کرد . و در احادیث شریفه اشارت به این معنی دارد: عن اءبی جعفر علیه السلام :

ان الله تعالی لیتعاهد بالبلاء کما یتعاهد الرجل اءهله بالهدیة من الغیبة و یحمیه الدنیا کما یحمی الطبیب المریض [۲۶۳]

در حدیث دیگر نیز به همین مضمون وارد است . [۲۶۴] گمان نشود که محبت حق و شدت عنایت ذات اقدس به بعضی بندگان نعوذ بالله جزاف و بی جهت است ؛ بلکه هر قدمی که مؤ من و بنده خدا به سوی او بردارد، حق تعالی به قدر ذراعی به او نزدیک شود . [۲۶۵] مثل مراتب ایمان و تهیه اسباب توفیق ، مثل انسانی است که با چراغی در راه تاریک حرکت کند؛ هر قدمی که بردارد، جلو او روشن گردد و راهنمایی برای قدم دیگر نماید . هر قدمی که انسان به سوی آخرت بردارد، راه روشنتر شود و عنایات حق به او بیشتر گردد و اسباب توجه به عالم قرب و تنفر از عالم بعد را فراهم فرماید . و عنایات ازلیه حق تعالی به انبیا و اولیا به اسطه علم ازلی اوست به اطاعت آنها در زمان تکلیف . چنانکه شما اگر دو بچه داشته باشید که در حال طفولیت آنها علم پیدا کنید که یکی موجبات رضایت شما را فراهم می‌کند و یکی موجبات سخط و غضب شمارا، البته عنایت شما از اول به آن مطیع بیشتر از دیگری است . دیگر از نکات شدت ابتلای بندگان خاص این است که آنها در این ابتلا و گرفتاریها به یاد حق افتند و مناجات و تضرع در درگاه قدس ذات مقدس ‍ نمایند و ماءنوس با ذکر و فکر او گردند. و طبیعی بنی الانسان است که در وقت بلیات تشبث به هر رکنی که احتمال نجات در او دهند پیدا می‌کنند، و در وقت سلامت و راحت غفلت از آن پیدا می‌کنند؛ و چون خواص رکنی جز حق سراغ ندارند، بدان متوجه شوند و انقطاع به مقام قدس او پیدا کنند.و حق تعالی از عنایتی که به آنها دارد، خود سبب انقطاع را فراهم فرماید . گرچه این نکته ، بلکه نکته سابقه ، نسبت به انبیا و اولیاء کمل درست نیاید؛ چه آنها مقامشان مقدستر و قلبشان محکمتر از آن است که به این امور علاقه به دنیا پیدا کنند، یا در توجه و انقطاعشان به حق فرقی حاصل شود . و تواند بود که انبیا و اولیاء کمل چون به نور باطنی و مکاشفات روحانی یافته‌اند که حق تعالی به این عالم و زخارف آن نظر لطف ندارد و دنیا و هر چه در اوست خوار و پست است در پیشگاه مقدس او، از این جهت اختیار کردند فقر را بر غنا و ابتلا را بر راحتی و بلیات را بر غیر آنها، چنانکه احادیث شریف بر این معنی است . [۲۶۶]

در حدیث است که جبرئیل کلید خزاین ارض را در حضور خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم آورد و عرض کرد در صورت اختیار آن از مقامات اخروی شما نیز چیزی کم نشود . حضرت برای تواضع از حق تعالی قبول نفرمود و فقر را اختیار فرمود. و در کافی شریف سند به حضرت صادق علیه السلام رساند، قال : ان الکافر لیهون علی الله حتی لو ساءله الدنیا بما فیها اءعطاه ذلک [۲۶۷] و این از خواری دنیاست در نظر کبریای حق . و در حدیث است که حق تعالی از وقتی که عالم اجسام را خلق فرموده به آن نظر لطف فرموده است . [۲۶۸]

دیگر از نکات شدید ابتلاء مؤ منین آنکه برای آنها درجاتی است که به آنها نایل نشوند مگر با بلیات و امراض و آلام . [۲۶۹] و ممکن است این درجات صورت اعراض از دنیا و اقبال به حق باشد؛ و ممکن است برای خود این بلیات صورت ملکوتی باشد که نیل به آنها نشود مگر با ظهور در عالم ملک و ابتلاء آنها به آن . چنانکه در حدیث شریف کافی سند به حضرت صادق علیه السلام رساند: انه لیکون للعبد منزلة عند الله ؛ فما ینالها الا باحدی الخصلتین : اما بذهاب ماله ، اءو ببلیة فی جسده [۲۷۰]

و در خبر شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام وارد است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دید . حضرت فرمود به آن مظلوم که برای تو درجه‌ای است در بهشت ؛ نمی‌رسی به آن مگر به شهادت .[۲۷۱] البته صورت ملکوتی شهادت در راه خدا حاصل نمی‌شود مگر به وقوع آن در ملک و در اخبار متواتر وارد است که برای هر عملی صورتی است در عالم دیگر . [۲۷۲] و در کافی از حضرت صادق علیه السلام نقل شده است : ان عظیم الاءجر لمع عظیم البلاء؛ و ما اءحب الله قوما الا ابتلاهم . [۲۷۳] و احادیث به این مضمون بسیار است .

فصل سوم : ابتلاء انبیا به امراض جسمانی

محدث بزرگ ، مجلسی رحمة الله فرماید:

در این احادیث (یعنی احادیث ابتلاء انبیا که وارد شده از طرق عامه و خاصه ) دلالت واضحه است بر آنکه انبیا و اوصیا در امراض حسیه و بلیات جسمیه مثل غیرشان هستند . بلکه آنها اولی به آن هستند از غیر، برای بزرگ شدن اجر آنها که موجب تفاضل در درجات است . و این منافات با مقام آنها ندارد؛ بلکه آن موجب تثبیت امر آنها شود . و اگر آنها مبتلا نشوند به بلیات ، با آنکه از دست آنها معجزات و خارق عادات صادر می‌شود، گفته شود درباره آنها آنچه نصارا درباره پیغمبرشان گفتند . و این تعلیل در روایات وارد است . [۲۷۴]

محقق مدقق طوسی (عطر الله مرقده ) در تجرید فرماید در ضمن آنچه باید از آن مبرا باشند: و هر چه تنفر از آن حاصل آیدو علامه علمای اسلام (رضوان الله علیهم ) فرماید در شرح آن : و باید منزه باشد از امراض منفره ، مثل سلس و جذام و برص ؛ برای اینکه اینها تنفر آورد و منافی با غرض از بعثت است . [۲۷۵]

نویسنده گوید: گرچه مقام نبوت تابع کمالات نفسانیه و مدارج روحانیه است و ربطی به مقام جسمانیت ندارد و امراض و نقایص جسمانیه ضرری به مقام روحانی آنها نرساند و مراض منفره از علو شاءن و عظمت رتبه آنها چیزی ناقص نکند، اگر مؤ کد کمالات آنها نباشد و مؤ ید درجات آنها نگردد، چنانکه اشاره به آن شد، لیکن آنچه این دو محقق اشاره بدان کردند خالی از وجه نیست ؛ زیرا چون عامه مردم تمیز ما بین مقامات را نمی‌دهند و گمان می‌کنند که نقص جسمانی از نقص روحانی یا ملازم با اوست ، و بعضی از نقایص را منافی با مقام علو شاءن و عظمت مرتبت دانند، لهذا عنایت حق چنان اقتضا کند که پیغمبران را که صاحب شریعت و مبعوث به رسالت هستند به امراضی که موجب تنفر اطباع و استیحاش مردم است مبتلا نفرماید . پس ، عدم ابتلای آنها نه برای آن است که ابتلای به آن نقص مقام نبوت است ؛ بلکه برای اکمال فایده تبلیغ است . بنابراین ، مانع ندارد ابتلای بعض انبیا که صاحب شریعت نیستند، و ابتلای اولیاء بزرگ و مؤ منین به این گونه بلیات . چنانکه حضرت ایوب و جناب حبیب نجار مبتلا بودند . و اخبار کثیره وارد شده در ابتلای حضرت ایوب . [۲۷۶]بالجمله ، این نحو از امراض ضرری به حال مؤ منین و نقص برای آنها و انبیا علیهم السلام نیست ، بلکه ترفیع رتبه و علو مقام و درجه است .

فصل چهارم : دنیا دار ثواب و عقاب حق تعالی نیست

این عالم دنیا برای نقص و قصور و ضعفی که در آن است نه دار کرامت و جای ثواب حق تعالی است ، و نه محل عذاب و عقاب ؛ زیرا دار کرامت حق عالمی است که نعمتهای آن خالص و اختلاط به نقمت ندارد و راحت آن مشوب به تعب و رنج نیست . و در این عالم چنین نعمتی امکان ندارد؛ زیرا دار تزاحم است و به هر نعمتی انواع رنج و زحمت و نقمت اختلاط دارد . بلکه حکما گفته‌اند لذات این عالم دفع آلام است . [۲۷۷] و توان گفت که لذاتتش موجب آلام است ، زیرا اینجا هر لذتی در پی رنج و الم و تعبی دارد . بلکه ماده این عالم تعصی دارد از قبول رحمت خالص و نعمت غیر مشوب . و همین طور عذاب و زحمت و رنج و تعب این عالم نیز خالص نیست ؛ بلکه هر رنجی و تعبی محفوف به نعمتهایی است . و هیچ یک از آلام و اسقام و رنج و محنت در این عالم غیر مشوب نیست ؛ و مواد این عالم تعصی دارد از قبول عذاب خالص مطلق . و دار عذاب و عقاب حق داری است که در آن عذاب محض و عقاب خالص باشد . آلام و اسقام آنجا مثل این عالم نیست که به عضوی متوجه باشد؛ یک عضو سالم و عضو دیگر در تعب و زحمت . و به بعض آنچه ذکر شد اشاره فرموده در حدیث شریف ، آنجا که فرماید: و ذلک اءن الله لم یجعل الدنیا ثوابا لمؤ من و لا عقوبة لکافر .

اینجا دار تکلیف و مزرعه آخرت و عالم کسب ، و عالم آخرت دار جزا و سزا و ثواب و عقاب است . آنها که متوقعند که حق تعالی هر کس را که در این عالم مرتکب معصیت و فحشایی شد، فورا جلو او را بگیرد و دست او را منقطع و او را قلع و قمع فرماید، غافل از آن هستند که خلاف ترتیب و مخالف سنة الله جاریه است . اینجا دار امتحان و امتیاز شقی از سعید و مطیع از عاصی است ؛ و عالم ظهور فعلیات است نه دار بروز نتایج اعمال و ملکات . و اگر نادرا حق تعالی ظالمی را گرفتار کند، می‌توان گفت از عنایات حق تعالی به آن ظالم است . اگر اهل معصیت و ظلم را به حال خودشان واگذار فرمایداستدراج است . چنانکه خدای تعالی می‌فرماید: سنستدرجهم من حیث لا یعلمونَ و اءملی لهم ان کیدی متین [۲۷۸] و لا یحسبن الذین کفروا اءنما نملی لهم خیر لاءنفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم غذاب الیم [۲۷۹] و در مجمع البیان روایت کند از حضرت صادق علیه السلام : اذا اءحدث العبد ذنبا، جدد له نعمة فیدع الاستغفار فهو الاستدراج . [۲۸۰]

فصل پنجم : شدت بلیات روحیه تابع شدت ادراک است

در ذیل حدیث شریف که می‌فرماید: و من سخف دینه و ضعف عقله قل بلاؤ ه ، چنین ظاهر شود که بلیات اعم از جسمانیه و روحانیه است ؛ زیرا اشخاص ضعیف العقل و کم ادراک به مقدار ضعف عقل و ادراک خود از بلیات روحانیه و ناملایمات عقلیه ماءمونند . به خلاف کسانی که عقلشان کامل و ادراکشان شدید است ، که به مقدار کمال عقل و شدت ادراک خود بلیات روحانی آنها زیاد شود . و هر چه ادراکات کاملتر و روحانیت قویتر باشد، بلیات بیشتر و ادراک ناملایمات افزون گردد . و تواند بود که فرموده حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله و سلم : ما اءوذی نبی مثل ما اءوذیت ) [۲۸۱] نیز به این معنی برگردد . زیرا هر کس عظمت و جلالت ربوبیت را بیشتر ادراک کند و مقام مقدس حق (جل و علا) را زیادتر بشناسد، از عصیان بندگان و هتک حرمت آنها بیشتر متاءثر و متاءلم گردد؛ و نیز هر کس رحمتش و عنایت و لطفش به بندگان خدا بیشتر باشد، از اعوجاج و شقاوت آنها بیشتر اذیت شود؛ و البته خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم در این مقامات و سایر مدارج کمالیه از انبیا و اولیا و سایر بنی الانسان کاملتر بوده ، پس اذیتش بیشتر و تاءثرش بالاتر بوده .

الحدیث الخامس عشر: صبر

عن اءبی بصیر، قال سمعت اءبا عبدالله علیه السلام یقول :

ان الحر حر علی جمیع اءحواله ؛ ان نابته نائبة ، صبر لها؛ و ان تداکت علیه المصائب ، لم تکسره و ان اءسر و قهر و استبدل بالیسر عسرا؛ کما کان یوسف الصدیق الاءمین لم یضرر حریته اءن استعبد و قهر و اءسر؛ و لم تضرره ظلمة الجب و وحشته و ما ناله ، اءن من الله علیه فجعل الجبار العاتی له عبدا بعد اذکان له مالکا؛ فاءرسله و رحم به اءمة ، و کذلک الصبر یعقب خیرا . فاصبروا و وطنوا اءنفسکم علی الصبر توجروا . [۲۸۲]

فصل اول : اسارت شهوت منشاء همه اسارتها

انسان اگر مقهور سلطه شهوت و هواهای نفسانیه گردید، رقیت و عبودیت و ذلت در او به قدر مقهوریتش در تحت سلطه آنها زیاد شود . معنی عبودیت از کسی ، خضوع تام و اطاعت از اوست . انسان مطیع شهوات و مقهور نفس ‍ اماره بنده فرمانبر آنهاست ؛ و هر چه آنها امر کنند، با کمال خضوع اطاعت کند . و در پیشگاه آنها عبد خاضع و بنده مطیع گردد تا کار به جایی رسد که اطاعت آنها را مقدم دارد بر اطاعت خالق سماوات و ارض ، و بندگی آنها را برگزیند بر بندگی مالک الملوک حقیقی . و در این حال عزت و حریت و آزاد مردی از قلبش رخت بندد، و غبار ذلت و فقر و عبودیت بر چهره قلبش ‍ بنشیند، و خاضع اهل دنیا گردد و قلبش در پیش اهل دنیا و صاحبان حشمت سجده کند و برای به دست آوردن مشتهیات نفسانیه خود؛ از همنوع خود ذلتها و منتها کشد و خواریها در راه تعمیر بطن و فرج برد؛ و تا اسیر بند شهوت و نفس است ، از هیچ گونه خلاف شرف و فتوت و حریتی مضایقه نکند؛ و سر به زیر بار اطاعت هر کس و ناکس در آورد، و از هر ناچیز منت کشد به مجرد احتمال حصول مطلوب پیش او، گرچه آن شخص از سایر خلق بی ارزشتر و پست تر و احتمال موهوم باشد .

گویند وهم در باب طمع حجت است . آنها که بنده دنیا و شهوت خویشند و طوق بندگی هوای نفس را در گردن نهادند، بندگی هر کسی که دنیا را پیش او سراغ دارند، یا احتمال می‌دهند، می‌کنند و خاضع او می‌شوند . و اگر در ظاهر، زبان منیت و عفت نفس گشایند، تدلیس محض است ، و اعمال و اقوال آنها این کلام را تکذیب کنند . این اسارت و رقیت از اموری است که انسان را همیشه در زحمت و ذلت و رنج و تعب دارد . انسان با شرف و عزت نفس ‍ باید با هر وسیله و جدیت خود را از آن پاک و پاکیزه کند . رهایی از این قید خواری و مذلت به معالجه اساس نفس است ؛ و آن با علم و عمل نافع صورت گیرد:

اما عمل ، پس آن به ارتیاضات شرعیه و مخالفت نفس است . در مدتی آن را از محبت مفرط به دنیا و تبعیت شهوات و هواهای نفسانیه منصرف کند تا آنکه نفس عادت به خیرات و کمالات کند. .

اما علم ، به آن است که انسان به نفس خود بفهماند و به قلب خویشتن برساند که مخلوقات دیگر چون خود ضعیف و محتاج و فقیر و بینوا هستند؛ و آنها نیز مثل خود من در تمام امور جزئیه و کلیه محتاج به غنی مطلق و قادر توانا هستند؛ و آنها قابل آن نیستند که حاجت کسی را برآورند، و کوچکتر از آن هستند که نفس به آنها متوجه و قلب خاضع آنها گردد، و همان قدر توانایی که به آنها عزت و شرف و مال و منال داده قادر است به هر کس بدهد. حقیقتا انسان را عار آید که به واسطه شکم خود یا راه انداختن شهوت خویش اینقدر ذلت و خواری به خود راه دهد، و از این مخلوق بی همه چیز و فقرای بی دست و پا و اذلاء بی دانش و بینش منت کشد . منت اگر می‌کشی ، از غنی مطلق و خالق سماوات و ارض بکش ؛ که اگر توجه به ذات مقدس او پیدا کردی و دلت خاضع در محضر او گردید، از هر دو عالم وارهی و طوق عبودیت مخلوق را از گردن بیرون کنی به واسطه عبودیت حق ، چنان حالتی در قلب پیدا شود که قهر و سلطنت بر همه عوالم کند؛ و برای روح حالت عظمت و رفعتی پیدا شود که جز در پیشگاه ربوبیت ، و آنها که اطاعت آنها اطاعت ذات مقدس حق است ، سر به اطاعت احدی ننهد . و اگر به حسب پیش آمد روزگار تحت سلطه و قدرت کسی باشد، قلب را از آن لرزه نیفتد و استقلال و حریت نفس محفوظ ماند؛ چنانکه حضرت یوسف و حضرت لقمان را عبودیت ظاهریه به حریت و آزادی قلبی آنها ضرر نرساند .

ای بسا قدرتمندان و دارای سلطنتهای ظاهره که از حریت و آزادی نفس و بزرگواری و بزرگ منشی بویی نبردند، و بدین جهت از مخلوق ناچیز نیز تملق گویند. از حضرت علی بن الحسین (سلام الله علیهما) منقول است : انی لآنف اءن اءطلب الدنیا من خالقها، فکیف من مخلوق مثلی ؟ [۲۸۳]ای عزیز، تو اگر عار نداری از طلب دنیا، لااقل از مخلوق ضعیف که مثل خود توست طلب مکن . بفهم که مخلوق را قدرتی نیست برای تعمیر دنیای تو . گیرم که با هزار منت و ذلت اراده او را جلب کردی ، اراده او در ملک حق کار کن ، و کسی را تصرفی در مملکت مالک الملوک نیست ؛ پس ‍ اینقدر برای این چند روزه دنیا و شهوات محدوده موقته از خلق بی همه چیز تملق مگو؛ از خدای خود غافل مشو و حریت و آزادی خود را حفظ کن و قید عبودیت و اسارت را از گردن خود بردار و در جمیع احوال آزاد شو؛ چنانکه در حدیث شریف فرماید: ان الحر حر علی جمیع اءحواله . غنا به غنای قلب ، بی نیازی از حالات روح است ، به امور خارجیه غیر مربوطه به انسان نیست . من خود در میان اهل ثروت و مال و منال کسانی را دیدم که اظهارات آنها را هیچ فقیر با آبرویی نمی‌کرد و بیانات آنها شرم آور بود!آن بیچاره غبار ذلت و مسکنت چهره قلبش را فرو گرفته بود . ملت یهود با آنکه در دنیا به نسبت جمعیت خود متمول و با ثروت‌ترین سکنه ارض ‍ هستند، مع ذلک ذلت و مسکنت و فقر و فاقه از چهره آنها ظاهر و تمام مدت عمر را با زحمت و خواری و عجز و بی نوایی به سر می‌برند. این نیست مگر همان فقر قلبی و ذلت روحی . در بین اهل زهد و درویش منشی کسانی را دیدیم که قلوب آنها به قدری غنی و بی نیاز است که به همه ملک دنیا از روی بی اعتنایی نظر می‌کنند، و به جز ذات مقدس حق تعالی احدی را لایق عرض حاجت نمی‌دانند . تو خود نیز در حالات اهل دنیا و اهل طلب ریاست با نظر دقت و تفتیش مطالعه کن ، ببین ذلت و تملق آنها از مردم از سایرین بیشتر است . مریدپرورها و مدعیان ارشاد، خواریها می‌کشند و ارادتها می‌ورزند تا چند روزی بطن و فرج را تعمیر کنند .

اینها که ذکر شد مفاسد دنیایی است . اگر پرده برداشته شود، معلوم می‌شود که صورت این اسارت در تحت قیود و کند و زنجیرهای شهوات و هواهای نفسانیه چه صورتی است . شاید این سلسله‌ای که طولش هفتاد ذراع است ، و خدای تعالی از آن اطلاع داده ، [۲۸۴] و آن حبس و غلی که برای ماست ، در این دنیا صورت همین اسارت و رقیت در تحت فرمان شهوت و غضب باشد . خدای تعالی می‌فرماید: (و وجدوا ما عملوا حاضرا) [۲۸۵] و (لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت )[۲۸۶] آنچه به ما می‌رسد در آن عالم ، صورت اعمال خود ماست .

سلسله‌های پیچ در پیچ شهوات و هواها را پاره کن و کند قلب را بشکن و از اسارت بیرون بیا و در این عالم آزادانه زیست کن تا در آن عالم آزاد باشی ؛ و گرنه صورت این اسارت را در آنجا حاضر خواهی دید . و بدان که آن طاقت فرساست . اولیای خدا با آنکه از رقیت بکلی خارج و به حریت مطلقه نایل بودند، با این حال دلهای آنها چنان لرزان بود و از عاقبت امر چنان ناله و جزع می‌نمودند که عقول متحیر از آن است .

فصل دوم : پیروی شهوات مانع تحصیل مقامات معنوی است

گرچه مطالبی را که در این اوراق است از امور رایجه و مکررات باید به شمار آورد، ولی باکی از این تکرار نیست . تذکر نفس و تکرار حق امر مطلوبی است ؛ و از این جهت در اذکار و اوراد و عبادات و مناسک تکرار مطلوب است . و نکته اصلی آن عادت دادن نفس و مرتاض نمودن آن است . پس ، از تکرار ملول مشو؛ و بدان که تا انسان در قید اسارت نفس و شهوات آن است و سلسله‌های طولانی شهوت و غضب در گردن اوست ، به هیچ یک از مقامات معنوی و روحانی نایل نمی‌شود، و سلطنت باطنیه نفس و اراده نافذه آن بروز و ظهور نمی‌کند و مقام استقلال و عزت نفس ، که از بزرگترین مقامات کمال روحانی است ، در انسان پیدا نمی‌شود . بلکه این اسارت و رقیت باعث می‌شود که انسان سرپیچ از اطاعت نفس نباشد در هیچ حال .

چون سلطنت نفس اماره و شیطان در باطن قوی شد و تمام قوا سر به رقیت و طاعت آنها گذاشتند و خضوع در پیشگاه آنها نمودند، آنها قانع به معاصی تنها نمی‌شوند، کم کم از معصیتهای کوچک انسان را به معاصی بزرگ ، و از آن به سستی عقاید، و از آن به ظلمت افکار، و از آن به تنگنای جحود، و از آن به بغض و دشمنی انبیا و اولیا می‌کشانند. و نفس که در تحت سلطه و رقیت آنهاست نتواند از آن سرپیچی نماید . پس ، عاقبت امر طاعت و اسارت خیلی وخیم است و به جاهای خیلی هولناک انسان را ممکن است بکشد . انسان عاقل رؤ وف به حال خود، باید به هر وسیله‌ای شده خود را از این اسارت خارج کند، و تا فرصت دارد و قوای او سالم است و حیات و صحت و جوانی برقرار است و قوا بکلی مسخر نشده ، در مقابل آن قیام کند؛ و مدتی مواظبت اوقات خویش کند و مطالعه در حالات نفس کند و حالات گذشتگان و سوء عاقبت آنها را مداقه نماید و گذشتن این چند روزه را به باطن قلب خود بفهماند و قلب را بیدار کند و به قلب بفهماند حقیقت منقول از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: الدنیا مزرعة الآخرة . [۲۸۷]

اگر این چند روزه کشت نکنیم ، فرصت از دست می‌رود؛ عالم دیگر که فرا رسید و موت حلول کرد، تمام اعمال منقطع و آمال پایمال می‌گردد. و اگر خدای نخواسته با این عبودیت شهوات و اسارت هواهای نفسانیه ملک الموت در رسد، شیطان ممکن است مقصد آخر را که ربودن ایمان است انجام دهد، و با ما طوری سلوک کند که با دشمنی حق و انبیا و اولیاء و از دنیا برویم . و خدا می‌داند که در پس این پرده چه بدبختیها و ظلمتها و وحشتهاست.

هان ای نفس خسیس و ای دل غافل !از خواب برخیز و در مقابل این دشمنی که سالهاست تو را افسار کرده و در قید اسیری درآورده و به هر طرف می‌خواهد می‌کشاند و به هر عمل زشتی و خلق ناهنجاری دعوت و وادار می‌نماید قیام کن و این قیود را بشکن و زنجیرها را پاره کن و ذلت و خواری را کنار گذار و طوق عبودیت حق (جل جلاله ) را به گردن نه که از هر بندگی و عبودیتی وارهی و به سلطنت مطلقه در دو عالم نایل شوی .

ای عزیز، با آنکه این عالم دار جزا و محل بروز سلطنت حق نیست و زندان مؤ من است ، [۲۸۸] اگر تو از اسارت نفس بیرون آیی و به عبودیت حق گردن نهی و دل را موحد کنی و قلب را به نقطه مرکزیه کمال مطلق متوجه کنی ، در همین عالم آثار آن را به عیان می‌یابی ؛ چنان وسعتی در قلبت حاصل شود که از تمام عوالم فسحت و سعه آن بیشتر گردد: لا یستعنی اءرضی و لا سمائی بل یسعنی قلب عبدی المؤ من . [۲۸۹] و چنان غنا در آن ظاهر گردد که تمام ممالک باطن و ظاهر را به پشیزی نشمری ، و چنان اراده ات قوی گردد که متعلق به ملک و ملکوت نگردد و دو عالم را لایق خود نداند .


طیران مرغ دیدی تو ز پای بند شهوت

به در آی تا ببینی طیران آدمیت [۲۹۰]

فصل سوم : معنای صبر و آنکه صبر نتیجه حریت از قید نفس است

از نتایج بزرگ و ثمرات عظیمه این حریت و خروج از عبودیت نفس ، صبر در بلیات و نوائب است . و بر ذمه ماست که بیان معنای صبر و اقسام و ثمرات آن و ارتباط آن را به حریت بنماییم .

صبر را چنانکه محقق طایفه حقه و مدقق فرقه محقه ، کامل در علم و عمل ، نصیر الدین طوسی (قدس الله لنفسه القدوسی ) تعریف نمودند، عبارت از نگاهداری نفس است از بیتابی نزد مکروه . [۲۹۱] صبر را از مقامات متوسطین محسوب داشتند؛ زیرا مادامی که نفس مصیبات و بلیات را مکروه شمارد و آن را جزع باطنی از آنها باشد، مقام معرفتش ناقص است ؛ چنانکه مقام رضای به قضا و خشنودی از توجه بلیات مقام شامختری است ؛ گرچه آن را نیز از مقامات متوسطین محسوب نماییم . همین طور صبر در معاصی و بر طاعات نیز از نقصان معرفت به اسرار عبادات و صور معاصی و طاعات است ؛ زیرا اگر کسی حقیقت عبادت را بفهمد و به صور برزخیه بهیه آن ایمان داشته باشد، و همین طور به صور برزخیه موحشه معاصی مؤ من باشد، صبر در این مقامات برای او معنی ندارد، بلکه مطلب منعکس می‌شود: اگر برای او خوشی و راحتی پیش آمد کند یا کارش منجر به ترک عبادتی یا فعل معصیتی شود، آنها نزد او مکروه افتد و جزع باطنی او بیشتر باشد از جزع اهل صبر در بلیات و مصیبات . از جناب عبد صالح عارف به وظایف عبودیت ، صاحب مقامات و کرامات ، علی بن طاوس ‍ (قدس الله نفسه ) منقول است که روز اول تکلیف را جشن می‌گرفته و عید محسوب می‌کرده . [۲۹۲] آیا برای این روح لطیف باید فعل طاعات را صبر در مکروهات کامنه در باطن به شمار آورد؟!ما کجا هستیم و این بندگان فرمانبر حق کجا. ما باز گمان می‌کنیم حق تعالی تحمیل به ما فرموده و تکالیف را زحمت و کلفت می‌دانیم . اگر یکی از ما هم زحمت کشد و در اول وقت فریضه را بجا آورد، می‌گوید که انسان باید کار را بکند زودتر خود را راحت کنیم !همه بدبختیهای ما از جهل و نادانی و نقصان و فقدان ایمان است .

فصل چهارم : نتایج صبر

برای صبر نتایج بسیار است ، که از جمله آنها ارتیاض و تربیت نفس است . اگر انسان مدتی در پیشامدهای ناگوار و بلیات روزگار و در مشقت عبادات و مناسک و تلخی ترک لذات نفسانیه ، به واسطه فرمان حضرت ولی النعم ، صبر کند و تحمل مشاق بنماید، کم کم نفس عادت می‌کند و مرتاض ‍ می‌شود و از چموشی بیرون می‌آید و سختی تحمل مشاق بر آن آسان می‌شود، و برای نفس ملکه راسخه نوریه پیدا می‌شود که به واسطه آن از مقام صبر ترقی می‌کند و به مقامات عالیه دیگر نایل می‌شود . بلکه صبر در معاصی منشاء تقوای نفس ، و صبر در طاعات منشاء انس به حق ، و صبر در بلیات منشاء رضا به قضای الهی شود . و اینها از مقامات بزرگ اهل ایمان است . در احادیث شریفه اهل بیت عصمت ستایش بلیغ از صبر گردیده ؛ چنانکه در کافی شریف سند به حضرت صادق (سلام الله علیه ) رساند: الصبر من الایمان بمنزلة الراءس من الجسد؛ فاذا ذهب الراءس ، ذهب الجسد؛ و کذلک اذا ذهب الصبر، ذهب الایمان . [۲۹۳]

در حدیث دیگر سند به حضرت سجاد، علی بن الحسین علیها السلام رساند: الصبر من الایمان بمنزلة الراءس من الجسد؛ و لا ایمان لمن لا صبرله . [۲۹۴]

صبر کلید ابواب سعادات و منشاء نجات از مهالک است . بلکه صبر بلیات را بر انسان آسان و مشکلات را سهل می‌نماید و عزم و اراده را قوت می‌دهد و مملکت روح را مستقل می‌نماید . و جزع و بیتابی علاوه بر عاری که خود دارد و کاشف از ضعف نفس است ، انسان را بی ثبات و اراده را ضعیف و عقل را سست می‌کند . جناب محقق خبیر خواجه نصیر قدس سره فرماید: و هو یمنع الباطن عن الاضطراب ، و اللسان عن الشکایة ، و الاءعضاء عن الحرکات غیر المعتادة . [۲۹۵]

بعکس ، انسان غیر صابر باطن و قلبش مضطرب و وحشتناک و دلش لرزان متزلزل است . و این خود بلیه‌ای است فوق بلیات و مصیبتی است بالاترین مصیبتها که سربار انسان می‌شود و راحتی را سلب می‌کند . اما صبر تخفیف می‌دهد مصیبت را، و قلب غالب می‌شود بر بلیات و اراده قاهر می‌شود بر مصیبات وارده . همین طور انسان غیر صابر و بی شکیب زبانش به شکایت پیش هر کس و ناکس باز شود؛ و این علاوه بر رسوایی پیش مردم و معروفیت به سست عنصری و کم ثباتی و افتادن از نظر خلق ، پیش ملائکة الله و در درگاه قدس ربوبیت از ارزش می‌افتد . بنده‌ای که نتواند یک مصیبت که از حق و محبوب مطلق به او می‌رسد تحمل کند؛ و انسانی که از ولی نعمت خود، که هزاران هزار نعمت دیده و همیشه مستغرق نعمتهای اوست ، یک بلیه دید زبان به شکایت پیش خلق گشود، چه ایمانی و تسلیمی در مقام مقدس حق دارد؟ پس درست است که گفته شود کسی که صبر ندارد ایمان ندارد .

اگر تو به جناب ربوبی ایمان داشته باشی و مجاری امور را به ید قدرت کامله او بدانی و کسی را متصرف در امور ندانی ، البته از پیشامدهای روزگار و از بلیات وارده شکایت پیش غیر حق تعالی نکنی ؛ بلکه آنها را به جان و دل بخری و شکر نعم حق کنی .

پس ، آن اضطرابهای باطنی و آن شکایتهای زبانی و آن حرکات زشت غیر معتاد اعضا همه شهادت دهند که ما از اهل ایمان نیستیم . تا نعمت در کار است ، صورتا شکری می‌کنیم ، و آن نیز مغزی ندارد، بلکه برای طمع ازدیاد است . وقتی که مصیبت پیشامد کرد، یا درد و مرضی رو آورد، شکایتها از حق تبارک و تعالی پیش خلق می‌بریم و زبان اعتراض و کنایه گویی را باز کرده ، پیش کس و ناکس شکوه‌ها می‌کنیم . کم کم این شکایتها و جزع و فزعها در نفس تخم بغض به حق و قضای الهی می‌کارد؛ و آن بتدریج سبز می‌شود و قوت می‌گیرد تا آنکه ملکه می‌شود؛ بلکه خدای نخواسته صورت باطن ذات صورت دشمنی ذات مقدس شود . آن وقت عنان از کف گسیخته و مهار اختیار از چنگ رها شود و انسان به هیچ وجه نتواند ضبط حال و خیال نماید و ظاهر و باطن رنگ دشمنی حق تعالی گیرد، و با یک پارچه بغض و عداوت مالک النعم از این عالم منتقل گردد و به شقاوت ابدی و ظلمت همیشگی دچار شود . پناه می‌برم به خدا از بدی عاقبت و ایمان مستود(ع ) پس ، صحیح است که می‌فرماید: وقتی که صبر برود ایمان می‌رود.

پس ای عزیز، مطلب بس مهم و راه خیلی خطرناک است . از جان و دل بکوش و در پیشامدهای دنیا صبر و بردباری را پیشه خود کن ، و در مقابل بلیات و مصیبات مردانه قیام کن ، و به نفس بفهمان که جزع و بیتابی علاوه بر آنکه خود ننگی بزرگ است ، برای رفع بلیات و مصیبات فایده‌ای ندارد؛ و شکایت از قضای الهی و اراده نافذه حق پیش مخلوق ضعیف بی قدرت و قوه مفید نخواهد بود . چنانکه اشاره به آن در حدیث شریف کافی فرماید: عن سماعة بن مهران ، عن اءبی الحسن علیه السلام قال : قال لی :

ما حبسک عن الحج ؟ قال قلت : جعلت فداک ، وقع علی دین کثیر و ذهب مالی ؛ و دینی الذی قد لزمنی هو اءعظم من ذهاب مالی ؛ فلولا اءن رجلا من اءصحابنا اءخرجنی ما قدرت اءن اءخرج . فقال لی : ان تصبر تغتبط، و الا تصبر ینفذ الله مقادیره ، راضیا کنت اءم کارها . [۲۹۶]

پس معلوم شد که جزع و بیتابی مفید نیست ، بلکه ضررهای بس هولناک دارد و هلاکتهای بس ایمان سوز در دنبال آن است ؛ و صبر و بردباری خود دارای ثواب جزیل و اجر جمیل و صور بهیه و تمثال شریف برزخی است ؛ چنانکه در ذیل حدیث شریف که ما به شرح آن پرداختیم فرماید: و کذلک الصبر یعقب خیرا؛ فاصبروا و وطنوا اءنفسکم علی الصبر توجروا پس صبر را عاقبت خیر است در این عالم ، چنانکه از تمثیل به حضرت یوسف علیه السلام معلوم می‌شود، و موجب اجر است در آخرت . و در حدیث شریف کافی سند به ابوحمزه ثمالی رحمة الله علیه رساند، قال : قال اءبو عبدالله علیه السلام : من ابتلی من المؤ منین ببلاء فصبر علیه ، کان له مثل اءجر اءلف شهید [۲۹۷] اما اینکه برای صبر صورت بهیه برزخیه است ، علاوه بر اینکه مطابق قسمی از برهان است ، در احادیث شریفه نیز ذکر شده است ؛ چنانکه در کافی شریف سند به حضرت صادق رساند:

اذا دخل المؤ من قبره ، کانت الصلاة عن یمینه و الزکاة عن یساره و البر مطل علیه و یتنحی الصبر ناحیة ؛ فاذا دخل علیه الملکان اللذان یلیان مساءلته ، قال الصبر للصلاة و الزکاة و البر: دونکم صاحبکم ؛ فان عجزتم عنه فاءنا دونه . [۲۹۸]

فصل پنجم : درجات صبر

برای صبر، به حسب آنچه از احادیث شریفه معلوم می‌شود، درجاتی ، و اجر و ثواب آن به حسب درجات آن مختلف است . چنانکه در کافی شریف ، سند به حضرت مولای متقیان ، امیرمؤ منان رساند: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : الصبر ثلاثة : صبر عند المصیبة ؛ و صبر علی الطاعة ؛ و صبر عن المعصیة . فمن صبر علی المصیبة حتی یردها بحسن عزائها، کتب الله له ثلاثمائة درجة ما بین الدرجة الی الدرجة ، کما بین السماء و الاءرض . و من صبر علی الطاعة ، کتب الله له ستمائه درجة ما بین الدرجة الی الدرجة ، کما بین تخوم الاءرض الی العرش . و من صبر عن المعصیة ، کتب الله له تسعماءئة درجة ما بین الدرجة الی الدرجة ، کما بین تخوم الاءرض الی منتهی العرش . [۲۹۹] از این حدیث شریف معلوم می‌شود که صبر بر معصیت افضل است از سایر مراتب صبر؛ چه هم درجات آن بیشتر، و هم سعه بین درجات بسیار زیادتر است . نیز معلوم شود که سعه بهشت بیش از آن است که در اوهام ما محبوبین است . و آنچه در تحدید بهشت وارد است که عرضها کعرض ‍ السماوات و الاءرض ، [۳۰۰] شاید راجع به بهشت اعمال باشد در کافی شریف سند به حضرت صادق علیه السلام رساند: قال : قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : .

سیاءتی علی الناس زمان لا ینال فیه الملک الا بالقتل و التجبر؛ و لا الغنی الا بالغضب و البخل ، و لا المحبة الا باستخراج الدین و اتباع الهوی . فمن اءدرک ذلک الزمان فصبر علی الفقر و هو یقدر علی الغنی و صبر علی البغضة و هو یقدر علی المحبة و صبر علی الذل و هو یقدر علی العز، آتاه الله ثواب خمسین صدیقا ممن صدق بی . [۳۰۱]

بالجمله ، احادیث در این باب بسیار است ؛ ما اکتفا نمودیم به همین چند حدیث شریف . برای صبر درجات دیگری است که راجع به اهل سلوک و کمل و اولیاست ؛ چنانکه از آن درجات صبر فی الله است . و آن ثبات در مجاهده است ، و ترک ماءلوفات و ماءنوسات ، بلکه ترک خویشتن است در راه محبوب . و این راجع به اهل سلوک است .

الحدیث السادس عشر: توبه

عن معاویة بن وهب ، قال : سمعت اءبا عبدالله علیه السلام یقول :

اذا تاب العبد توبة نصوحا، اءحبه الله ، فستر علیه فی الدنیا و الآخرة . فقلت : و کیف یستر علیه ؟ قال : ینسی ملکیه ما کتبا علیه من الذنوب ، ثم یوحی الی جوارحه : اکتمی علیه ذنوبه . و یوحی الی بقاع الاءرض ؛ اکتمی علیه ما کان یعمل علیک من الذنوب فیلقی الله حین یلقاه و لیس شی ء یشهد علیه بشی ء من الذنوب . [۳۰۲]

فصل اول : حقیقت توبه

توبه یکی از منازل مهمه مشکله است . و آن عبارت است از رجوع از طبیعت به سوی روحانیت نفس ، بعد از آنکه به واسطه معاصی و کدورت نافرمانی نور فطرت و روحانیت محجوب به ظلمت طبیعت شده .

تفصیل این اجمال این است که نفس در بدو فطرت ، خالی از هر نحو کمال و جمال و نور و بهجت است ؛ چنانکه خالی از مقابلات آنها نیز هست . گویی صفحه‌ای است خالی از مطلق نقوش : نه دارای کمالات روحانی ، و نه متصف به اضداد آن است . ولی نور استعداد و لیاقت برای حصول هر مقامی در او ودیعه گذاشته شده است .

چون ارتکاب معاصی کند؛ به واسطه آن در دل او کدورتی حاصل شود . و هر چه معاصی بیشتر شود، کدورت و ظلمت افزون گردد تا آنکه یکسره قلب تاریک و ظلمانی شود و نور فطرت منطفی گردد و به شقاوت ابدی رسد . اگر در بین این حالات ، قبل از فرا گرفتن ظلمت تمام صفحه قلب را، از خواب غفلت بیدار شد و پس از منزل یقظه به منزل توبه وارد شد و حظوظ این منزل را به شرایطی ، استیفا کرد، از حالات ظلمانیه و کدورات طبیعیه برگشت می‌نماید به حال نور فطرت اصلی و روحانیت ذاتیه خود . گویی صفحه‌ای می‌شود باز خالی از کمالات و اضداد آن . چنانکه در حدیث شریف مشهور است :التائب من الذنب کمن لا ذنب له . [۳۰۳]

پس معلوم شد که حقیقت توبه رجوع از احکام و تبعات طبیعت است به سوی احکام روحانیت و فطرت . چنانکه حقیقتانابه رجوع از فطرت و روحانیت است به سوی خدا، و سفر و مهاجرت نمودن از بیت نفس به سوی سر منزل مقصود . پس منزل توبه مقدم بر منزل انابه است .

فصل دوم : دشواری توبه و جبران معاصی

توفیق توبه صحیحه کامله با حفظ شرایط آن ، چنانکه ذکر می‌شود، از امور مشکله است ؛ و انسان کمتر می‌تواند نایل به این مقصد شود؛ بلکه دخول در گناهان ، خصوصا کبائر و موبقات ، باعث می‌شود که انسان را از یاد توبه بکلی غافل کند . اگر درخت معاصی در مزرعه دل انسانی بارمند و برومند گردید و ریشه اش محکم شد، نتایجی بس ناهنجار دهد: یکی از آنها آنکه انسان را از توبه بکلی منصرف کند؛ و اگر گاهگاهی نیز متذکر آن شود، به تسویف و امروز و فردا و این ماه و آن ماه کار را می‌گذراند، و با خود می‌گوید که در آخر عمر و زمان پیری توبه صحیحی می‌کنم . غافل از آنکه این مکر با خداست ، ( و الله خیر الماکرین ) . [۳۰۴]

گمان نکن که پس از محکم شدن ریشه گناهان انسان بتواند توبه ، یا به شرایط آن قیام نماید . پس بهار توبه ایام جوانی است که بار گناهان کمتر و کدورت قلبی و ظلمت باطنی ناقصتر و شرایط توبه سهلتر و آسانتر است . در پیری حرص و طمع و حب جاه و مال بیشتر است . این ، مجرب ، و حدیث شریف نبوی [۳۰۵] شاهد بر آن است . گیرم که انسان بتواند در ایام پیری قیام به این امر کند، از کجا به پیری برسد و اجل موعود او را در سن جوانی و در حال اشتغال به نافرمانی نرباید و به او مهلت دهد؟ پس ،ای عزیز، از مکاید شیطان بترس و در حذر باش ؛ و با خدای خود مکر و حیله مکن که پنجاه سال یا بیشتر شهوترانی ، و دم مرگ با کلمه استغفار جبران گذشته می‌کنم ، اینها خیال خام است . اگر در حدیث دیدی یا شنیدی که حق تعالی بر این امت تفضل فرموده و توبه آنها را تا قبل از وقت معاینه آثار مرگ یا خود آن قبول می‌فرماید، [۳۰۶]، صحیح است . ولی هیهات که در آن وقت توبه از انسان متمشی شود . مگر توبه لفظ است !قیام به امر توبه زحمت دارد؛ برگشت و عزم برگشت نکردن ریاضات علمیه و عملیه لازم دارد، و الا خود به خود انسان نادر اتفاق می‌افتد که در فکر توبه بیفتد یا موفق به آن شود؛ یا اگر شد بتواند به شرایط صحت و قبول آن ، یا به شرایط کمال آن ، قیام کند . چه بسا باشد که قبل از فکر توبه یا عملی کردن آن ، اجل مهلت ندهد، و انسان را با بار معاصی سنگین و ظلمت بی پایان گناهان از این نشئه منتقل نماید . آن وقت خدا می‌داند که به چه گرفتاریها و بدبختیها دچار می‌شود . جبران معاصی در آن عالم ، فرضا که اهل نجات باشد، کار سهلی نیست . فشارها و زحمتها و سوختنهایی در دنبال است تا انسان لایق شفاعت شود و مورد رحمت ارحم الراحمین گردد .

پس ای عزیز، هر چه زودتر عزم را محکم و اراده را قوی کن ، و از گناهان ، تا در سن جوانی هستی یا در حیات دنیایی ، توبه کن ، و مگذار فرصت خداداد از دستت برود . و به تسویلات شیطانی و مکاید نفس اماره اعتنا مکن .

نکته مهمه : شخص تائب پس از توبه نیز، آن صفای باطنی روحانی و نور خالص فطری برایش باقی نمی‌ماند . چنانکه صفحه کاغذی را سیاه کنند و باز بخواهند جلا دهند، البته به حالت جلای اولی بر نمی‌گردد؛ یا ظرف شکسته را اگر اصلاح کنند، باز به حالت اولی مشکل است عود کند، خیلی فرق است میانه دوستی که در تمام مدت عمر با صفا و خلوص با انسان رفتار کند، یا دوستی که خیانت کند و پس از آن عذر تقصیر طلب نماید . علاوه بر آنکه کم کسی است که بتواند درست قیام به وظایف توبه بنماید .

پس ، انسان باید حتی الامکان داخل در نافرمانی نشود که اصلاح نفس پس ‍ از فساد از امور مشکله است . و اگر خدای نخواسته گرفتاری پیدا کرد، هر چه زودتر درصدد علاج برآید که هم فساد کم را زود می‌شود اصلاح کرد، و هم کیفیت اصلاح بهتر می‌شود .

ای عزیز، با بی اعتنایی و سرسری از این مقام مگذر. تدبر و تفکر در حال خود و عاقبت امر خویشتن کن ، و به کتاب خدا و احادیث خاتم انبیا و ائمه هدی (سلام الله علیهم اجمعین ) و کلمات علمای امت و حکم عقل وجدانی رجوع نما؛ و این باب را، که مفتاح ابواب است ، به روی خود بگشا؛ و در این منزل ، که عمده منازل انسانیت است نسبت به حال ما، وارد شو و اهمیت به آن بده و مواظبت از آن کن . و از خداوند تبارک و تعالی توفیق حصول مطلوب بخواه ؛ و از روحانیت رسول اکرم و ائمه هدی (سلام الله علیهم ) استعانت کن ، و به ولی امر و ناموس دهر، حضرت امام عصر (عجل الله فرجه )پناه ببر، البته آن بزرگوار دستگیری و دادرسی می‌نماید .

فصل سوم : ارکان توبه

برای توبه کامله ارکان و شرایطی است که تا آنها محقق نشود، توبه صحیحه حاصل نشود . و ما به ذکر عمده آنها می‌پردازیم .

یکی از آنها، که رکن رکین اوست ، ندامت و پشیمانی است از گناهان و تقصیرات گذشته ؛ و دیگر، عزم بر برگشت ننمودن بر آن است همیشه . این دو در حقیقت محقق اصل حقیقت توبه و به منزله مقومات ذاتیه آن است . و عمده در این باب تحصیل این مقام و تحقق به این حقیقت است . و آن ، چنان صورت پذیرد که انسان متذکر تاءثیر معاصی در روح و تبعات آن در عالم برزخ و قیامت بشود از وجه معقول و منقول . چنانکه در اخبار اهل بیت عصمت علیهم السلام وارد است که برای معاصی در عالم برزخ و قیامت صورتهایی است به مناسبت آنها، که در آن عالم دارای حیات و اراده هستند، انسان را از روی شعور و اراده عذاب و آزار می‌نمایند؛ چنانکه آتش ‍ جهنم نیز از روی شعور و اراده انسان را می‌سوزاند، زیرا آن نشئه نشئه حیات است . پس ، در آن عالم صورتهایی نتیجه اعمال حسنه یا قبیحه ماست که با ما محشور می‌گردد . همین طور برای هر معصیتی در روح اثری حاصل شود، که آن را در احادیث شریفه به نقطه سوداء[۳۰۷] تعبیر فرمودند، و آن کدورتی است که در قلب و روح پیدا و کم کم افزون می‌شود و انسان را منتهی می‌کند به کفر و زندقه و شقاوت ابدی .

پس ، انسان عاقل اگر تنبه بر این معانی پیدا کرد، و به فرموده‌های انبیا و اولیاء علیهم السلام به قدر قول یک نفر طبیب معالج اعتنا کرد، لابد از معاصی پرهیز می‌کند و گرد آنها نمی‌گردد. و اگر خدای نخواسته مبتلا شد، بزودی از آن منزجر و پشیمان می‌گردد و صورت ندامت در قلبش ظاهر می‌شود . و نتیجه این پشیمانی خیلی بزرگ و آثار آن خیلی نیکوست . و عزم بر ترک مخالفت و معصیت بر اثر ندامت حاصل شود . همین که این دو رکن توبه حاصل شد، کار سالک طریق آخرت آسان و توفیقات الهیه شامل حال او شود، و به حسب نص آیه شریفه (ان الله یحب التوابین ) [۳۰۸] و این روایت شریفه ، محبوب حق تعالی شود اگر در این توبه خالص باشد .

باید انسان با ریاضات علمی و عملی و تفکرات و تدبرات لایقه لازمه در تخلیص توبه بکوشد؛ و بفهمد که محبوبیت پیش حق تعالی به میزان حساب در نیاید . خدا می‌داند صورت حب حق در آن عوالم چه انوار معنویه‌ای است و خداوند تبارک و تعالی با محبوب خود چه معامله می‌فرماید .

ای انسان چه قدر ظلوم و جهولی و قدر نعم ولی النعم را نمی دانی . سالها در نافرمانی و ستیزه با چنین ولی نعمی که تمام وسایل آسایش و راحت تو را فراهم فرموده بدون آنکه برای او، نعوذ بالله ، فایده و عایده‌ای تصور شود، به سر بردی و هتک حرمت کردی و بی حیایی و سر خودی را به آخر رساندی ؛ اکنون که نادم شدی و برگشت نمودی و توبه کردی ، حق تعالی تو را محبوب خود گرفت . این چه رحمت واسعه و نعم وافره‌ای است !

خداوندا!ما عاجزیم از شکر نعم تو؛ لسان ما و همه موجودات الکن است از حمد و ثنای تو؛ جز آنکه سر خجلت پیش افکنیم و از بی حیاییهای خویش ‍ عذر بخواهیم چاره‌ای نداریم . ما چه هستیم که لایق رحمتهای تو باشیم ، ولی سعه رحمت و عموم نعمت تو بیش از آن است که در حوصله تقریر آید. اءنت کما اءثنیت علی نفسک . [۳۰۹]

نیز باید انسان بکوشد تا آنکه صورت ندامت را در دل قوت دهد تا ان شاء الله به بیت احتراق وارد شود. و آن چنان است که به واسطه تفکر در تبعات و آثار موحشه معاصی ندامت را در دل قوت دهد، و نمونه (نار الله الموقدة ) [۳۱۰] را خود به اختیار خود در دل خود روشن کند و قلب را به آتش ندامت محترق کند تا آنکه همه معاصی از آن آتش بسوزد و کدورت و زنگار قلب مرتفع شود . بداند که اگر این آتش را در این عالم خود برای خود روشن نکند، و این در جهنم را، که خود باب الابواب بهشت است ، به روی خود مفتوح نکند، از این عالم که منتقل شد، ناچار در آن عالم آتش سخت سوزناکی برای او تهیه شود و ابواب جهنم به روی او باز و ابواب بهشت و رحمت به روی او منسد گردد.

خداوندا، سینه سوزناکی به ما عنایت فرما، و از آتش ندامت جذوه‌ای در قلب ما بیفکن و آن را به این آتش دنیایی بسوزان و کدورت قلبیه ما را برطرف فرما، و ما را از این عالم بی تبعات معاصی ببر . انک ولی النعم و علی کل شی ء قدیر.

فصل چهارم : شرایط توبه

عمده شرایط دو امر است ؛ چنانکه عمده شرایط کمال نیز . و ما در این باب می‌پردازیم به ذکر کلام شریف حضرت مولی الموالی ، زیرا آن در حقیقت از جوامع کلم و کلام ملوک و ملوک کلام است . روی فی نهج البلاغة :

اءن قائلا قال بحضرته علیه السلام : اءستغفر الله . فقال له : ثکلتک اءمک !اءتدری ما الاستغفار؟ ان الاستغفار درجة العلیین ؛ و هو اسم واقع علی ستة معان : اءولها الندم علی ما مضی . و الثانی العزم علی ترک العود الیه اءبدا . و الثالث اءن تؤ دی الی المخلوقین حقوقهم حتی تلقی الله سبحانه اءملس لیس علیک تبعة . و الرابع اءن تعمد الی کل فریضة علیک ضیعتها فتؤ دی حقها. و الخامس اءن تعمد الی اللحم الذی نبت علی السحت ، فتذیبه بالاءحزان حتی تلصق الجلد بالعظم و ینشاء بینهما لحم جدید . و السادس اءن تذیق الجسم اءلم الطاعة کما اءذقته حلاوة المعصیة . [۳۱۱]

این حدیث شریف مشتمل است اولا بر دو رکن توبه که پشیمانی و عزم بر عدم عود است . پس از آن ، بر دو شرط مهم قبول آن ، که رد حقوق مخلوق و رد حقوق خالق است . انسان به مجرد آنکه گفت توبه کردم ، از او پذیرفته نمی‌شود . انسان تائب آن است که هر چه از مردم به ناحق برده رد کند؛ و اگر حقوق دیگری از آنها در عهده اوست ، و ممکن است تاءدیه یا صاحبش را راضی نماید . و هر چه از فرایض الهیه ترک کرده ، قضا کند . و اگر تمام آنها را ممکنش نیست ، قیام به مقدار امکان کند . بداند که اینها حقوقی است که برای هر یک از آنها مطالبی است ، و در نشئه دیگر از او به اشق احوال مطالبه می‌کنند؛ و در آن عالم راهی برای تاءدیه آنها ندارد جز آنکه حمل بار گناهان دیگران ، و رد اعمال حسنه خود نماید . پس ، در آن وقت بیچاره و بدبخت می‌شود و راهی برای خلاص ندارد.

ای عزیز، مبادا شیطان و نفس اماره وسوسه نمایند و مطلب را بزرگ نمایش ‍ دهند و تو را از توبه منصرف و کار تو را یکسره نمایند. بدان که در این امور هر قدر، ولو به مقدار کمی نیز باشد، اقدام بهتر است . اگر نمازهای فوت شده و روزه‌ها و کفارات و حقوق خدایی بسیار و حقوق مردم بیشمار است ، گناهان متراکم است و خطایا متزاحم ، از لطف خدا ماءیوس و از رحمت حق ناامید مباش که حق تعالی اگر تو به مقدار مقدور اقدام کنی ، راه را بر تو سهل می‌کند و راه نجات را به تو نشان می‌دهد.

یاءس از رحمت حق بزرگترین گناهی است که در نفس گمان نمی‌کنم هیچ گناهی بیشتر از آن تاءثیر نماید . انسان ماءیوس از رحمت چنان ظلمتی قلبش ‍ را فرا بگیرد و چنان افسارش گسیخته شود که با هیچ چیز اصلاحش ‍ نمی‌توان نمود . مبادا از رحمت حق غافل شوی و گناهان و تبعات آن در نظرت بزرگ آید . رحمت حق از همه چیز بزرگتر و به هر چیز شامل است : داد حق را قابلیت شرط نیست . [۳۱۲] تو از اول چه بودی ؟ در ظلمت عدم قابلیت و استعدادی نیست ؛ حق (جل و علا) بی استحقاق و استعداد و بدون سؤ ال و سابقه دعا تو را نعمت وجود و کمالات وجود بخشید؛ بسط بساط نعم غیر محصوره و رحمتهای غیر متناهیه فرمود ، و تمام موجودات مسخر تو کرد؛ اکنون هم از عدم صرف و از نابودی محض ‍ حالت بدتر نشده . خداوند وعده رحمت داده ، تو یک قدم پیش بیا و به سوی درگاه اقدس او قدم گذار ، او خود از تو با هر وسیله‌ای هست دستگیری فرماید . و اگر نتوانستی تاءدیه حقوق او کنی ، از حقوق خود می‌گذرد؛ و حقوق دیگران را اگر نتوانستی تاءدیه نمایی ، جبران می‌فرماید . قضیه جوان نباش [۳۱۳] را، که در عهد رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود، شنیدی .

ای عزیز، راه حق سهل است و آسان ، ولی قدری توجه می‌خواهد . اقدام باید کرد . با تسویف و تاءخیر امر را گذراندن و بار گناهان را هر روز زیاد کردن کار را سخت می‌کند؛ ولی اقدام در امر و عزم بر اصلاح امر و نفس راه را نزدیک و کار را سهل می‌کند . تو تجربه و چندی اقدام کن ، اگر نتیجه گرفتی ، صحت مطلب بر تو ثابت می‌شود؛ و الا راه فساد باز است و دست گنهکار تو دراز .

اما آن دو امر دیگر که جناب امیرالمؤ منین علیه السلام فرموده است از شرایط کمال توبه و توبه کامله است ؛ نه آنکه توبه بدون آنها تحقق پیدا نمی‌کند یا قبول نمی‌شود، بلکه توبه بدون آنها کامل نیست .

برای هر یک از منازل سالکان مراتبی است که به حسب حالات قلوب آنها فرق می‌کند . شخص تائب اگر بخواهد به مرتبه کمال آن نایل شود، باید تدارک تروک را که کرد تدارک حظوظ را نیز بکند . یعنی حظوظ نفسانیه‌ای که در ایام معاصی برای او حاصل شده بود باید تدارک کند . و آن به این نحو صورت پذیرد که آثار جسمیه و روحیه‌ای که در مملکت او حاصل شده بود از معاصی ، درصدد برآید که از آن بکلی حک نماید تا نفس به صقالت اولیه و روحانیت فطریه خود عود کند و تصفیه کامله برای او حاصل آید؛ چنانکه دانستی که برای هر معصیتی و هر لذتی در روح اثری حاصل آید؛ چنانکه در جسم نیز قوتی حاصل شود از بعضی از آنها . پس شخص تائب باید مردانه قیام و آن آثار را بکلی قلع کند؛ و ریاضات جسمیه و روحیه به خود دهد تا تبعات و آثار آن بکلی مرتفع شود . همان طور که حضرت مولا دستور داده است .

پس به واسطه ریاضات جسمیه و امساک از مقویات و مفرحات و گرفتن روزه مستحبی و یا واجبی ، اگر به عهده اوست ، گوشت حاصل از معاصی یا در ایام معاصی را ذوب کند . و به واسطه ریاضات روحیه و عبادات مناسک ، حظوظ طبیعت را تدارک کند؛ زیرا در ذائقه روح صورت لذات طبیعیه موجود است ، و تا آن صورتها متحقق است ، نفس متمایل به آنها و قلب عاشق به آنهاست ، و بیم آن است که خدای نخواسته باز نفس سرکشی کند و عنان را از دست بگیرد . پس بر سالک راه آخرت و تائب از معاصی لازم است که الم ریاضت و عبادت را به ذائقه روح بچشاند؛ و اگر شبی در معصیت و عشرت به سر برده ، تدارک آن شب را بکند به قیام به عبادت خدا؛ و اگر روزی را به لذات طبیعیه نفس را مشغول کرده ، به صیام و مناسک مناسبه جبران کند؛ تا نفس بکلی از آثار و تبعات آن ، که حصول تعلقات و رسوخ محبت به دنیاست ، پاک و پاکیزه شود . البته توبه در این صورت کاملتر می‌شود و نورانیت فطریه نفس عود می‌کند . و پیوسته در خلال اشتغال به این امور تفکر و تدبر کند در نتایج معاصی و شدت باءس ‍ حق تعالی و دقت میزان اعمال و شدت عذاب عالم برزخ و قیامت ، و بفهمد و به نفس و قلب بفهماند که تمام اینها نتایج و صور این اعمال قبیحه و مخالفت با مالک الملوک است . امید است که پس از این علم و تفکر، نفس از معاصی متنفر و انزجار تام و تمام برایش حاصل شود، و به نتیجه مطلوبه در باب توبه برسد و توبه او کامل و تمام شود .

پس ، این دو مقام از متممات و مکملات منزل توبه است . البته انسان که در مرحله اولی می‌خواهد وارد منزل توبه شود گمان نکند آخر مراتب را از او خواستند، و به نظرش راه صعب و منزل پرزحمت آید و یکسره ترک آن کند. هر مقداری که حال سالک طریق آخرت اقتضا می‌کند، همان اندازه مطلوب و مرغوب است . پس از آنکه وارد طریق شد، راه را خدای تعالی بر او آسان می‌کند . پس نباید سختی راه انسان را از اصل مقصد باز دارد؛ زیرا مقصد خیلی بزرگ و مهم است . اگر عظمت مقصد را بفهمیم ، هر زحمتی در راه آن آسان می‌شود . چه مقصدی از نجات ابدی و روح و ریحان همیشگی بالاتر است ، و چه خطری از شقاوت سرمدی و هلاکت دائمی عظیمتر؟ با ترک توبه و تسویف و تاءخیر آن ممکن است انسان به شقاوت ابدی و عذاب خالد و هلاک دائم برسد؛ و با دخول در این منزل ، ممکن است سعید مطلق شود و محبوب حق گردد . پس وقتی مقصد بدین عظمت است ، از زحمت چند روزه چه باک ؟

اقدام به قدر مقدور هر چه هم کم باشد مفید است . مقایسه کن امور آخرتی را به امور دنیایی که عقلا اگر نتوانستند به مقصد عالی خود برسند، از مقصد کوچک دست بر نمی‌دارند؛ و اگر مطلوب کامل را نتوانستند تحصیل کنند، از مطلوب ناقص صرف نظر نمی‌کنند؛ تو نیز اگر به کمال آن نمی‌توانی نایل شوی ، از اصل مقصد و از صرف حقیقت آن باز نمان و هر مقداری ممکن است در تحصیل آن اقدام کن .

فصل پنجم : نتیجه استغفار

از اموری که برای شخص تائب لازم است پناه بردن به مقام غفاریت حق تعالی و تحصیل حالت استغفار است . از حضرت حق (جل جلاله ) و مقام غفاریت آن ذات مقدس با زبان قال و حال و سر و علن در خلوات ، با عجز و ناله و تضرع و زاری ، طلب کند که بر او ستر کند ذنوب و تبعات آن را . البته مقام غفاریت و ستاریت ذات مقدس اقتضا می‌کند ستر عیوب و غفران تبعات ذنوب را . چون صور ملکوتیه اعمال به منزله ولیده انسان ، بلکه بالاتر از آن است و حقیقت توبه و صیغه استغفار به منزله لعان است ؛ حق تعالی به واسطه غفاریت و سترش آن ولیده‌ها را با لعان مستغر از او منقطع می‌فرماید . و هر یک از موجودات که اطلاع بر حال انسان پیدا کردند، چه از ملائکه و کتاب صحائف جرائم ، چه از زمان و مکان و اعضا و جوارح خود او، آنها را از آن گناه محجوب ، و همه را انسا می‌فرماید؛ چنانکه در حدیث شریف اشاره به آن شده است که می‌فرماید: ینسی ملکیه ما کتبا علیه من الذنوب . و ممکن است وحی حضرت حق تعالی به اعضا و جوارح و بقاع ارض به کتمان معاصی ، که در حدیث شریف است ، همین انساء آنها باشد؛ چنانکه ممکن است فرمان به عدم شهادت باشد . و شاید مراد رفع آثار معاصی از اعضا باشد که به واسطه آن شهادت تکوینی حاصل آید؛ چنانکه اگر توبه نکند، هر یک از اعضایش ممکن است به لسان قال یا حال شهادت دهند و بر کرده‌های او در هر حال . چنانکه مقام غفاریت و ستاریت حق اقتضا کرده است که الان که در این عالم هستیم ، اعضای ما شهادتی بر اعمال ما ندهند، و زمان و مکان کرده‌های ما را مستور دارند، همین طور در عوالم دیگر، اگر با توبه صحیحه و استغفار خالص از دنیا برویم ، اعمال ما را مستور می‌دارند؛ یا آنکه از اعمال ما بکلی محجوب می‌شوند. و شاید مقتضای کرامت حق (جل جلاله ) دومی باشد که انسان تائب پیش احدی سرافکنده نباشد و خجلت زدگی نداشته باشد .

فصل ششم : تفسیر توبه نصوح

در تفسیر توبه نصوح اختلافاتی است ، که ذکر آن مجملا در این مقام مناسب است . ما در اینجا اکتفا می‌نماییم به ترجمه کلام محقق جلیل ، شیخ بهائی (قدس الله نفسه ) [۳۱۴] . محدث خبیر، مجلسی رحمة الله علیه نقل می‌فرماید که شیخ بهائی فرموده است :

همانا ذکر کرده‌اند مفسرین در معنی توبه نصوح وجوهی . یکی آنکه مراد توبه‌ای است که نصیحت کند مردم را؛ یعنی دعوت کند مردم را که بیاورند مثل آن را برای ظاهر شدن آثار جمیله آن در صاحبش . یا آنکه نصیحت کند صاحبش را تا از جای بکند گناهان را، و دیگر عود نکند به سوی آنها هیچ گاه .

دیگر آنکه نصوح توبه‌ای است که خالص باشد برای خداوند؛ چنانکه عسل خالص از شمع را عسل نصوح گویند . و خلوص آن است که پشیمان شود از گناهان برای زشتی آنها، یا برای آنکه خلاف رضای خدای تعالی هستند؛ نه برای ترس از آتش . جناب محقق طوسی در تجرید حکم فرموده است به اینکه پشیمانی از گناهان برای ترس از آتش توبه نیست .

دیگر آنکه نصوص از نصاحة است ، و آن خیاطت است . زیرا توبه می‌دوزد از دین آنچه را گناهان پاره کرده است . یا آنکه جمع می‌کند میانه تائب و اولیای خدا و احبای او، چنانکه خیاطت جمع می‌کند ما بین پارچه‌های لباس .

دیگر آنکه نصوح وصف برای تائب است ، و اسناد آن به توبه از قبیل اسناد مجازی است . یعنی توبه نصوح توبه‌ای است که نصیحت می‌کنند صاحبان آن خود را به اینکه به جای آورند آن را به کامل‌ترین طوری که سزاوار است توبه را بدان نحو آورند تا آنکه آثار گناهان را از قلوب پاک کند بکلی . و آن به این است که آب کنند نفوس را به حسرتها و محو کنند ظلمات بدیها را به نور خوبیها . [۳۱۵]

فصل هفتم : موجودات را علم و حیات است

هر یک از موجودات دارای علم و حیات و شعور است ؛ بلکه تمام موجودات دارای معرفت به مقام مقدس حق (جل و علا) هستند؛ چنانکه وحی به اعضا و جوارح و به بقاع ارض به کتمان و اطاعت آنها از فرمان الهی و تسبیح تمام موجودات ، که در قرآن شریف نص بدان شده و احادیث شریفه مشحون به ذکر آن است ، [۳۱۶] خود دلیل بر علم ادراک و حیات آنها،بلکه دلیل بر ربط خاص بین خالص و مخلوق است که احدی از آن مطلع نیست جز ذات مقدس حق تعالی و من ارتضی من عباده .[۳۱۷] این خود یکی از معارف است که قرآن کریم و احادیث ائمه معصومین گوشزد بنی الانسان فرمودند .

الحدیث السابع عشر: ذکر خدا

عن اءبی جعفر علیه السلام قال :

مکتوب فی التوراة التی لم تغیر اءن موسی علیه السلام ساءل ربه فقال : یا رب ، اءقریب اءنت منی فاءناجیک ، اءم بعید فاءنادیک ؟ فاءوحی الله عزوجل الیه ؛ یا موسی ، اءنا جلیس من ذکرنی . فقال موسی : فمن فی سترک یوم لا ستر الا سترک ؟ فقال : الذین یذکروننی فاءذکرهم و یتحابون فی فاءحبهم ؛ فاءولئک الذین اذا اردت اءن اءصیب اءهل الاءرض بسوء، ذکرتهم فدفعت عنهم بهم . [۳۱۸] محدث محقق ، مرحوم مجلسی رحمة الله علیه می‌فرماید:

گویا غرض حضرت موسی از این سؤ ال این بوده که آداب دعا را سؤ ال کند، با علمش به اینکه حق تعالی اقرب است به ما از حبل ورید به احاطه علمی و قدرت و علیت . یعنی ، آیا دوست داری مناجات کنم تو را چنانکه نزدیک مناجات می‌کند؛ یا صدا زنم تو را چنانکه بعید صدا می‌زند . به عبارت دیگر، وقتی به سوی تو نظر می‌کنم تو از هر نزدیکی نزدیکتری ؛ و وقتی به سوی خودم نظر می‌کنم خود را در غایت دوری می‌بینم . پس نمی‌دانم در دعا حال تو را ملاحظه کنم یا حال خود را . و احتمال می‌رود این سؤ ال از غیر یا از قبل غیر باشد ، مثل سؤ ال رؤ یت . [۳۱۹]

فصل اول : احاطه قیومی حق تعالی

محتمل است که جناب موسی حال عجز خود را از کیفیت دعا بیان می‌کند. عرض می‌کند: بار پروردگارا، تو منزهی از اتصاف به قرب و بعد تا چون قریبان یا بعیدان تو را بخوانم ؛ پس من متحیرم در امر و هیچ گونه دعا را در خور پیشگاه جلال تو نمی‌دانم . تو خود به من اجازه ورود به دعا و کیفیت آن را مرحمت فرما؛ و تعلیم فرما مرا آنچه مناسب مقام قدس توست . پس ‍ جواب از مصدر جلال عزت صادر شد که من حضور قیومی دارم و در جمیع نشئات ؛ همه عوالم محضر من است ؛ من جلیس آنانم که یادم کنند و همنشین کسانی هستم که متذکرم شوند . البته آن ذات مقدس متصف به قرب و بعد نشود و احاطه قیومی و شمول وجودی دارد به جمیع دایره وجود و سلسله تحقق . اما آنچه در آیات شریفه کتاب کریم الهی وارد است از توصیف حق تعالی به قرب ، مثل قوله تعالی : و اذا ساءلک عبادی عنی فانی قریب [۳۲۰] و نحن اءقرب الیه من حبل الورید [۳۲۱] و غیر اینها، مبنی بر یک نحو مجاز و استعاره است ؛ و الا ساحت مقدسش ‍ منزه از قرب و بعد حسی و معنوی است ؛ چه اینها مستلزم یک نحو تحدید و تشبیه است که حق تعالی منزه از آن است . بلکه حضور قاطبه موجودات در بارگاه قدس او حضور تعلقی است ؛ و احاطه آن ذات مقدس به ذات ذرات کائنات و سلاسل موجودات احاطه قیومی است ؛ و آن از غیرسنخ حضور حسی و معنوی و احاطه ظاهری و باطنی است .

از این حدیث شریف و بعضی احادیث دیگر استفاده شود رجحان اسرار به ذکر و استحباب ذکر قلبی و سری ؛ چنانکه در آیه شریفه نیز فرماید: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة [۳۲۲] و در حدیث شریف وارد است که ثواب این ذکر را احدی نمی‌داند غیر از خدای تعالی برای عظمت آن . [۳۲۳] در بعضی حالات و مقامات و طریان بعضی عناوین ، گاه شود که رجحان در اعلان ذکر باشد، مثل ذکر پیش اهل غفلت برای تذکر آنها. چنانکه در حدیث شریف کافی است که ذاکر خدای (عزوجل ) در بین غافلین مثل قتال کننده است در بین محاربین . [۳۲۴] و از عدة الداعی ابن فهد منقول است : قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم : من ذکر الله فی السوق مخلصا عند غفلة الناس و شغلهم بما فیه ، کتب الله له اءلف حسنة ، و غفر الله له یوم القیامة مغفرة لم تخطر علی قلب بشر . [۳۲۵]

همین طور مستحب است در اذان اعلامی و خطبه و غیر آن اجهار به ذکر.

فصل دوم : یاد خداوند موجب می‌شود خدا بنده را یاد کند

از این حدیث شریف استفاده شود که ذکر خداوند و دوستی نمودن با یکدیگر در راه او دارای چند خصلت است : یکی از آنها آن است که ذکر کردن بنده خداوند را موجب شود ذکر کردن خداوند او را . چنانکه احادیث دیگری نیز بدین مضمون وارد است . [۳۲۶] و این ذکر مقابل آن نسیانی است که حق تعالی درباره ناسی از آیات می‌فرماید: کذلک اءتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسی . [۳۲۷] چنان که نسیان آیات و کوری باطنی از رؤ یت مظاهر حق سبب عمای در عالم دیگر شود، تذکر آیات و اسماء و صفات و یادآوری حق و جمال او قوت دهد بصیرت را و رفع حجب نماید به قدر قوت تذکر و نورانیت آن .

چنانکه تذکر آیات حق و ملکه شدن آن ، بصیرت باطنی را به قدری قوت دهد که جلوه جمال حق را در آیات مشاهده نماید؛ و تذکر اسماء و صفات موجب شود که حق را شهود کند؛ و تذکر ذات بی حجاب آیات و اسماء و صفات رفع جمیع حجب کند .

همین طور که تذکرات ثلاثه رفع حجب سه گانه نماید، محبت با یکدیگر در راه خدا سبب حب خدا شود .

معلوم است این محبوبیت نیز دارای مراتب است ؛ چنانکه حب فی الله از حیث شوب و خلوص نیز دارای مراتب کثیره است . و محبوب مطلق محجوب از وصال نخواهد شد در شریعت عشق ، و بین او و محبوبش ‍ حجابی نخواهد ماند . بدین بیان می‌توان ربط داد بین دو سؤ ال جناب موسی علیه السلام ؛ زیرا پس از آنکه آن حضرت شنید که حق تعالی فرمود من جلیس ذاکرم هستم ، وعده وصال و وصول به جمال ، که در دل داشت ، از محبوب شنید، خواست ارباب وصال را استقصا کند تا به همه شؤ ون قیام به وظیفه نماید، عرض کرد: فمن فی سترک یوم لا ستر الا سترک ؟ کیانند در پناه تو؟ که از تعلقات رسته و در قید حجب نیستند و به وصال جمال جمیل تو رسند؟ فرماید: دو طایفه : آنها که متذکر منند ابتداءا . یا آنکه در راه من با یکدیگر محبت ورزند . اینها در پناه من و جلیس منند و من جلیس آنانم . پس معلوم شد که برای این دو طایفه یک خصلت بزرگی است ، و نتیجه آن یک خصلت بزرگ دیگر . زیرا حق تعالی یاد آنها کند و آنها محبوب حق شوند؛ و نتیجه آن آن است که در ستر و پناه حق واقع شوند در روزی که ستری نیست ، و جلیس آنها حق باشد در خلوتگاه مطلق . دیگر از خصلتها آن است که خداوند عزت به واسطه کرامت آنها رفع عذاب از بندگان خود فرماید؛ یعنی تا آنها بین بندگان هستند به واسطه آنها عذاب و بلیات فرو نفرستند .

فصل سوم : فرق بین منزل تفکر و تذکر

تذکر از نتایج تفکر است ؛ لهذا منزل تفکر را مقدم دانسته‌اند . تا انسان در راه طلب و دنبال جستجوست ، از مطلوب محجوب است ؛ چنانکه به وصول به محبوب از تعب تحصیل فارغ آید . و قوت و کمال تذکر بسته به قوت و کمال تفکر است . آن تفکر که نتیجه اش تذکر تام معبود است ، در میزان سایر اعمال نیاید و با آنها در فضیلت طرف مقایسه نشود؛ چنانکه در روایات شریفه از عبادت یک سال و شصت سال و هفتاد سال ، تفکر یک ساعت را بهتر شمرده‌اند . [۳۲۸]

معلوم است غایت و ثمره مهمه عبادات ، حصول معارف و تذکر از معبود حق است ، و این خاصیت از تفکر صحیح بهتر حاصل می‌شود . شاید تفکر یک ساعت ابوابی از معارف به روی سالک بگشاید که عبادت هفتاد سال نگشاید یا انسان را چنان متذکر محبوب نماید که از مشقتها و زحمتهای چندین ساله این مطلوب حاصل نشود .

تذکر از محبوب و به یاد معبود به سر بردن نتیجه‌های بسیاری برای عموم طبقات دارد: اما برای کمل و اولیا و عرفا، که خود آن غایت آمال آنهاست و در سایه آن به وصال جمال محبوب خود رسند، هنیئا لهم . اما برای عامه و متوسطین ، بهترین مصلحات اخلاقی و اعمالی و ظاهری و باطنی است . انسان اگر در جمیع احوال و پیشامدها به یاد حق تعالی باشد و خود را در پیشگاه آن ذات مقدس حاضر ببیند، البته از اموری که خلاف رضای اوست خودداری و نفس را از سرکشی جلوگیری کند . این همه مصیبات و گرفتاری به دست نفس اماره و شیطان رجیم از غفلت از یاد حق و عذاب و عقاب اوست .

غفلت از حق کدورت قلب را زیاد و نفس و شیطان را بر انسان چیره و مفاسد را روز افزون کند؛ و یادآوری از حق دل را صفا دهد و قلب را صیقلی و جلوه گاه محبوب کند، و روح را تصفیه و خالص کند و از قید اسارت نفس انسان را براند؛ و حب دنیا را که منشاء خطیئات و سرچشمه سیئات است از دل بیرون کند؛ و هم را هم واحد کند و دل را برای ورود صاحب منزل پاک و پاکیزه نماید .

پس ای عزیز، در راه ذکر و یاد محبوب تحمل مشاق هر چه بکنی کم کردی .دل را عادت بده به یاد محبوب ، بلکه به خواست خدا صورت قلب صورت ذکر حق شود،و کلمه طیبه لا اله الا الله صورت اخیره وکمال اقصای نفس گردد؛ که از این زادی بهتر برای سلوک الی الله و مصلحی نیکوتربرای معایب نفس و راهبری خوبتر در معارف الهیه یافت نشود . پس اگر طالب کمالاتصوریه و معنویه و سالک طریق آخرت و مسافر و مهاجر الی الله هستی ، قلب را عادتبده به تذکر محبوب و دل را عجین کن با یاد حق تبارک و تعالی

فصل چهارم : ذکر تام آن است که حکمش به تمام مملکت سرایت کند

گرچه ذکر حق از صفات قلب است و اگر قلب متذکر شد تمام فوایدی که برای ذکر است بر آن مترتب می‌شود، ولی بهتر آن است که ذکر قلبی متعقب به ذکر لسانی نیز گردد . اکمل و افضل تمام مراتب ذکر آن است که در نشئات مراتب انسانیه ساری باشد و حکمش به ظاهر و باطن و سر و علن جاری شود؛ پس ، در سر وجود حق (جل و علا) مشهود باشد و صورت باطنیه قلب و روح صورت تذکر محبوب باشد، و اعمال قلبیه و قالبیه تذکری باشد، و اقالیم سبعه ظاهریه و ممالک باطنیه مفتوح به ذکر حق و مسخر به تذکر جمیل مطلق باشند . بلکه اگر حقیقت ذکر صورت باطنی قلب شد و فتح مملکت قلب به دست آن گردید، حکمش در سایر ممالک و اقالیم سرایت می‌کند: حرکات و سکنات چشم و زبان و دست و پا و اعمال سایر قوا و اعضا با ذکر حق انجام گیرند و بر خلاف وظایف انجام امری ندهند؛ پس حرکات و سکنات آنها مفتوح و مختوم به ذکر حق شود . این غایت القصوای کمال انسانی و منتهی الآمال اهل الله است . و به هر مرتبه که از این مقام نقصان حاصل شود و نفوذ ذکر کم شود، کمال انسانی به همان اندازه ناقص گردد؛ و نقصان ظاهر و باطن هر یک به دیگری سرایت کند؛ زیرا نشئات وجود انسانی با هم مرتبط و از هم متاءثرند . از اینجا معلوم می‌شود که ذکر نطقی و زبانی ، که از تمام مراتب ذکر نازلتر است ، نیز مفید است ؛ زیرا اولا زبان در این ذکر به وظیفه خود قیام کرده ، گرچه قالب بی روحی باشد . ثانیا ممکن است این تذکر پس از مداومت و قیام به شرایط آن ، اسباب باز شدن زبان قلب نیز شود . شیخ عارف کامل ما، جناب شاه آبادی (روحی فداه ) می‌فرمودند:

شخص ذاکر باید در ذکر مثل کسی باشد که به طفل کوچک که زبان باز نکرده می‌خواهد تعلیم کلمه کند: تکرار می‌کند تا اینکه او به زبان می‌آید و کلمه ادا می‌کند . پس از آنکه او ادا کرد، معلم از طفل تبعیت می‌کند؛ و سختی آن تکرار برطرف می‌شود و گویی از طفل به او مددی می‌رسد . همین طور کسی که ذکر می‌گوید باید به قلب خود، که زبان ذکر باز نکرده ، تعلیم ذکر کند .

نکته تکرار اذکار آن است که زبان قلب گشوده شود . و علامت گشوده شدن زبان قلب آن است که زبان از قلب تبعیت کند و زحمت و تعب تکرار مرتفع شود . اول زبان ذاکر بود و قلب به تعلیم و مدد آن ذاکر شد، و پس از گشوده شدن زبان قلب ، زبان از آن تبعیت کرده به مدد آن یا مدد غیبی متذکر می‌شود .

اعمال ظاهریه صوریه لایق مقام غیب و حشر در ملکوت نشوند، مگر آنکه از باطن روحانیت و لباب قلب به آن مددی رسد و او را حیات ملکوتی بخشد . و آن نفخه روحی ، که خلوص نیت و نیت خالص صورت اوست . به منزله روح و باطن است که به تبع آن جسد نیز محشور در ملکوت شود و لایق قبول درگاه گردد . لهذا در روایات شریفه وارد است که قبولی اعمال به قدر اقبال قلب است . [۳۲۹] با همه وصف ، ذکر لسانی نیز محبوب و مطلوب است و انسان را به حقیقت می‌رساند؛ لهذا در اخبار و آثار از ذکر لسانی مدح عظیم شده ، و کمتر بابی مثل باب ذکر کثیر الحدیث است . [۳۳۰] در آیات شریفه کتاب کریم نیز بسیار از آن مدح شده ؛ [۳۳۱] گرچه غالب آنها منزل بر ذکر قلبی یا ذکر با روح است ؛ ولی تذکر حق در هر مرتبه محبوب است . ما در این مقام ختم کلام می‌کنیم به ذکر چند حدیث شریف برای تیمن و تبرک .

فصل پنجم بعض احادیث در فضیلت ذکر خدا

قال اءبو عبدالله علیه السلام :

ما من مجلس یجتمع فیه اءبرار و فجار فیقومون علی غیر ذکر الله عزوجل الا کان حسرة علیهم یوم القیامة . [۳۳۲]

معلوم است انسان پس از آنکه بر او منکشف شد در قیامت نتایج بزرگ ذکر خدا، و خود را از آن محروم دید و فهمید که چه نعمتها و بهجتها از دستش ‍ رفته و دیگر قابل جبران نیست ، حسرت و ندامت بر او رو آور گردد. پس ‍ انسان باید تا فرصت دارد، غنیمت شمارد و مجالس و محافل خود را از ذکر خدا خالی نگذارد .

عن ابن فضال رفعه قال : قال الله عزوجل لعیسی علیه السلام :

یا عیسی ، اذکرنی فی نفسک ، اءذکرک فی نفسی ، و اذکرنی فی ملاک اءذکرک فی ملا خیر من ملا الآدمیین ، یا عیسی ، اءلن لی قلبک و اءکثر ذکری فی الخلوات ، و اعلم اءن سروری اءن تبصبص الی ؛ و کن فی ذلک حیا و لا تکن میتا . [۳۳۳]

تبصبص حرکت دم سگ است از خوف یا طمع . و این کنایه از شدت التماس و مسکنت است و مقصود از زندگی در ذکر، توجه و حضور قلب است .

عن اءبی عبدالله علیه السلام : ان الله عزوجل یقول : من شغل بذکری عن مساءلتی ، اءعطیته اءفضل ما اءعطی من ساءلنی . [۳۳۴] عن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : ... و اعلموا اءن خیر اءعمالکم عند ملیککم و اءزکاها و اءرفعها فی درجاتکم و خیر ما طلعت علیه الشمس ذکر الله سبحانه و تعالی ؛ فانه اءخبر عن نفسه فقال : اءنا جلیس من ذکرنی . [۳۳۵] اخبار فضیلت ذکر و کیفیت و آداب و شرایط آن به قدری زیاد است که در حوصله احصای این اوراق درنیاید .

پانویس

  1. ابتدا دفتر تاءلیف و نشر متون درسی حوزه و سپس متون نامیده شد که برگرفته از مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه است .
  2. بحار الاءنوار، ج ۲، ص ۱۵۷، الباب ۲۰، ح ۸ .
  3. الکافی ، ج ۵، ص ۱۲، باب وجود جهاد، ح ۳ .
  4. اشاره است به حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله : ان الله یقول اءعددت لعبادی مالا عین راءت و لا اءذن سمعت و لا خطر بقلب بشر... (بحارالاءنوار، ج ۸، ص ۱۹۱، الباب ۲۳، ح ۱۶۸ ) .
  5. اشاره است به آیه : ( قال رب لم حشرتنی اءعمی و قد کنت بصیراَ قال کذلک اءتتک آیاتنا فنسیها و کذلک الیوم تنسی ) طه (۲۰ ): ۱۲۵ ۱۲۶ .
  6. رشحات البحار، ص ۱ ۲۶۵، کتاب الانسان و الفطرة .
  7. کهف (۱۸): ۴۹ .
  8. عن اءبی عبدالله علیه السلام : ان الحسد یاءکل الایمان کما تاءکل النار الحطب (الکافی ، ج ۲، ص ‍ ۳۰۶، باب الحسد، ح ۲ ).
  9. عن اءبی جعفر علیه السلام : قال : ما ذئبان ضاریان فی غنم لیس لها راع ، هذا فی اءولها و هذا فی آخرها باءسرع فیها من حب المال و الشرف فی دین المؤ من (الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۵، باب حب الدنیا و الحرص علیها، ح ۳) .
  10. زمر ( ۳۹): ۵۶
  11. حج (۲۲): ۲.
  12. بحار الاءنوار، ج ۲، ص ۱۳۸، الباب ۱۷، ح ۵۴؛ منیة المرید، ص ۳۱۶ .
  13. الکافی ، ج ۲، ص ۲۹۳، باب الریاء، ح ۳.
  14. الکافی ، ج ۲، ص ۲۹۵، باب الریاء، ح ۹ .
  15. همزه (۱۰۴): ۶ ۷ .
  16. انفال (۸): ۲۴: (و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه ) .
  17. فان القلوب بین اصبعین من اءصابع الله ، یقلبها کیف یشاء ساعة کذا و ساعة کذا و ان العبد ربما و فق للخیر (بحارالاءنوار، ج ۷۵، ص ۴۸، الباب ۴۰، ح ۹) .
  18. کهف (۱۸): ۱۱۰ .
  19. الکافی ، ج ۲، ص ۲۹۳ ۲۹۴، باب الریاء، ح ۴ .
  20. اشاره است به آیه (یوم ینظر المرء ما قدمت یداه و یقول الکافر یا لیتنی کنت ترابا ) نباء (۷۸): ۴۰ .
  21. الکافی ، ج ۲، ۲۹۵، باب الریاء، ح ۷ .
  22. روم (۳۰): ۳۰ .
  23. آل عمران (۳): ۹۷ .
  24. اشاره است به آیه (قل لا اءسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی ) شوری (۴۲): ۲۳ .
  25. حجرات (۴۹): ۱۷ ۱۸ .
  26. عنکبوت (۲۹): ۶۹ .
  27. عوالی اللالی ، ج ۴، ص ۷، ح ۷ .
  28. مرآة العقول ، ج ۱۰، ص ۳۹۴، ذیل الحدیث ۸ .
  29. علم الیقین ، ج ۱، ص ۳۸۱ .
  30. من الحی القیوم الذی لا یموت اءما بعد فانی اءقول للشی ء: کن فیکون ،، و قد جعلتک تقول للشی ء: کن فیکون (علم الیقین ، ج ۲، ص ۱۰۶۱ ).
  31. در حدیث سوم .
  32. الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۵، باب حب الدنیا و الحرص علیها، ح ۳ .
  33. بحار الاءنوار، ج ۹۶، ص ۱۷۵، الباب ۲۰، ح ۱ .
  34. اشاره است به آیه : (قال رب بما اغویتنی لا زینن لهم فی الاءرض و لاءغوینهم اجمعینَ الا عبادک منهم المخلصین ) حجر (۱۵): ۳۹ ۴۰ .
  35. بحار الاءنوار، ج ۷۰، ص ۲۴۲، الباب ۵۴، ح ۱۰ .
  36. بحار الاءنوار، ج ۷۰، ص ۲۴۲، الباب ۵۴، ح ۱۰ .
  37. اشاره است به آیه : (ان الله لا یغفر اءن یشرک به و یغفر مادون ذلک ) نساء (۴): ۴۸ و ۱۱۶ .
  38. قال اءبو عبدالله علیه السلام : یابن آدم ، لو اءکل قلبک طائر لم یشبعه (الکافی ، ج ۱، ص ‍ ۹۳، باب النهی عن الکلام فی الکیفیة ، ح ۸ ) .
  39. اشاره است به آیه (ان الذین تدعون من دون الله لن یخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان یسلبهم الذباب شیئا لا یستنفذوه منه ضعف الطالب و المطلوب ) حج (۲۲): ۷۳ .
  40. طه (۲۰): ۱۲۵ .
  41. امام صادق علیه السلام فرمود: ما اءبرز عبد یده الی الله العزیز الجبار الا استحیا عزوجل اءن یردها صفرا حتی یجعل فیها من فضل رحمته ما یشاء . فاذا دعا اءحدکم فلا یرد یده حتی یمسح علی وجهه و راءسه (الکافی ، ج ۲، ص ۴۷۱، باب اءن من دعا استجیب له ، ح ۲) .
  42. وسائل الشیعة ، ج ۱، ص ۶۸، اءبواب مقدمة العبادات ، الباب ۱۱، ح ۱۴ .
  43. الکافی ، ج ۲، ص ۲۹۵، باب الریاء، ح ۸ .
  44. الکافی ، ج ۲، ص ۸۴، باب العیادة ، ح ۵ .
  45. الکافی ، ج ۲، ص ۲۹۷، باب الریاء، ح ۱۸ .
  46. الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۳، باب العجب ، ح ۳ .
  47. مرآة العقول ، ج ۱۰، ص ۲۱۸ ۲۱۹، باب العجب ، ذیل الحدیث ۱ .
  48. فصل پنجم .
  49. فاطر (۳۵): ۸ .
  50. کهف (۱۸): ۱۰۳ ۱۰۵ .
  51. الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۳، باب العجب ، ح ۱ .
  52. بحار الاءنوار، ج ۷۲، ص ۳۲۱، الباب ۱۱۷، ح ۳۷ .
  53. اءمالی الصدوق ، ص ۳۶۲ ۳۶۳، المجلس ۶۸، ذیل الحدیث ۹ .
  54. وسائل الشیعة ، ج ۱، ص ۱۰۳، اءبواب مقدمة العبادات ، الباب ۲۳، ح ۱۴ .
  55. الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۴، باب العجب ، ح ۸ .
  56. الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۴، باب العجب ، ح ۸ .
  57. الخصال ، ج ۱، ص ۱۱۲، باب الثلاثة ، ح ۸۶ .
  58. در فصل پنجم .
  59. لست اءتکل فی النجاة من عقابک علی اءعمالنا بل بفضلک علینا (مفاتیح الجنان ، دعای ابوحمزه ثمالی ).
  60. و لا یبلغ مبلغا من طاعتک و ان اجتهد الا کان مقصرا دون استحقاقک بفضلک فاءشکر عبادک عاجز عن شکرک و اءعبدهم مقصر عن طاعتک (صحیفه سجادیه ، دعای سی و هفتم ) .
  61. مرآة العقول ، ج ۸، ص ۱۴۶، باب الشکر، ذیل الحدیث ۱ .
  62. نساء (۴): ۷۹ .
  63. اشاره است به : (خذوه فغلوهَ ثم الجحیم صلوهَ ثم فی سلسله ذرعها سبعون ذراعا...) حاقه (۶۹): ۳۰ ۳۲ .
  64. الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۴، باب العجب ، ح ۸ .
  65. انعام (۶): ۷۹ .
  66. انعام (۶): ۱۶۲ .
  67. و ما حب الدیار شفغن قلبی و لکن حب من سکن الدیارا (جامع الشواهد، ج ۳، ص ۲۴۴، باب الواو و بعده المیم ) .
  68. واقعه (۵۶): ۷۶ .
  69. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۹، باب الکبر، ح ۱ .
  70. فصل دوم .
  71. مؤ منون ( ۲۳): ۴۷ .
  72. زخرف (۴۳ ): ۳۱ .
  73. لقمان (۳۱): ۱۲: (لقد اتینا لقمان الحکمة اءن اشکرلله ) .
  74. -لقمان (۳۱): ۱۸ .
  75. -انبیاء (۲۱): ۲۳ .
  76. بحار الاءنوار، ج ۷۳، ص ۱۹۸ ۱۹۹، الباب ۱۳۰، ذیل الحدیث ۱ .
  77. الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۲، باب الکبر، ح ۱۶ .
  78. الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۱، باب الکبر، ح ۱۱ .
  79. وسائل الشیعة ، ج ۱۵، ص ۳۷۸، اءبواب جهاد نفس ، الباب ۵۸، ح ۱۴ .
  80. وسائل الشیعة ، ج ۱۶، ص ۷، اءبواب جهاد النفس ، الباب ۶۰، ح ۶ .
  81. -الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۰، باب الکبر، ح ۶ .
  82. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۹، باب الکبر، ح ۳ .
  83. الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۰، باب الکبر، ح ۱۰ .
  84. -... و لو اءن ذراعا من السلسلة التی ذکرها الله تعالی فی کتابه وضع علی جمیع جبال الدنیا لذابت عن آخرها (بحارالاءنوار، ج ۸، ص ۳۰۵، الباب ۲۴، ح ۶۴ ) .
  85. (۱۶): ۲۹ .
  86. تاج العروس ، ج ۹، ص ۲۴۹، س م ن : استسمنت ذاورم .
  87. مصرع دوم از این بیت شیخ بهائی قدس سره است : علم رسمی سر به سر قیل است و قال نه از آن کیفیتی حاصل نه حال
  88. بقره ( ۲): ۱۲۹ .
  89. نهج البلاغة ، ص ۴۸۱، حکمت ۸۰ .
  90. بقره (۲): ۲۶۹ .
  91. نساء (۴): ۱۶۶ .
  92. مثل است .
  93. الکافی ، ج ۳، ص ۲۴۲، باب ما ینطق به موضع القبر، ح ۳ .
  94. مکارم الاءخلاق ، ج ۱، ص ۶۹، الفصل الثالث ، ح ۷۹/۱ .
  95. بحار الاءنوار، ج ۱۶، ص ۲۲۶، الباب ۹، ح ۳۴ .
  96. بحار الاءنوار، ج ۱۶، ص ۲۲۶، الباب ۹، ح ۳۴ .
  97. کشف الغمة فی معرفة الاءئمة ، ج ۱، ص ۱۶۲ ۱۷۷ .
  98. علم الیقین ، ج ۲، ص ۹۶۹؛ بحار الاءنوار، ج ۸، ص ۶۵، الباب ۲۲، ح ۲.
  99. نهج البلاغة ، ص ۳۲۱، خطبه ۲۰۴ .
  100. همزه (۱۰۴): ۶ .
  101. عراف (۷): ۱۲؛ ص (۳۸): ۷۶ .
  102. -الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۹، باب الکبر، ح ۲ .
  103. -الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۷، باب الحسد، ح ۶ .
  104. یس (۳۶ ): ۱۵ .
  105. بحار الاءنوار، ج ۷۳، ص ۲۴۰، الباب ۱۳۱، ح ۱.
  106. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۷، باب الحسد، ح ۵ .
  107. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۶، باب الحسد، ح ۱ .
  108. عوالی اللآلی ، ج ۴، ص ۷، ح ۷ .
  109. بقره (۲): ۲۵۵ .
  110. الکافی ، ج ۳، ص ۲۳۶، باب المساءلة فی القبر و من یساءل و من لا یساءل ، ح ۶ .
  111. -التوحید، ص ۳۹۷ ۳۹۹، باب الاءطفال ، الهامش ۱ .
  112. در حدیث اول .
  113. اسراء (۱۷): ۷۲ .
  114. نور (۲۴ ): ۴۰ .
  115. الکافی ، ج ۲، ص ۴۶۳، باب ما رفع عن الاءمة ، ح ۲ .
  116. در فصل دوم گذشت .
  117. الکافی ، ج ۸، ص ۱۰۸، ح ۸۶ .
  118. الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۹، باب حب الدنیا، ح ۱۵ .
  119. -خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سبیل
  120. مرآة العقول ، ج ۸، ص ۲۸۳، باب ذم الدنیا و الزهد فیها، ذیل الحدیث ۱۲ .
  121. مرآة العقول ، ج ۱۰، ص ۲۴۶، باب حب الدنیا، ذیل الحدیث ۱۷ .
  122. نهج البلاغه ، ص ۴۹۳، حکمت ۱۳۱ .
  123. نحل (۱۶): ۳۰ .
  124. عن اءبی جعفر علیه السلام فی قوله : ( و لنعم دار المتقین ) قال : الدنیا (تفسیر العیاشی ، ج ۲، ص ۲۸۰۰، ذیل آیه ۳۰ از سوره نحل ، ح ۲۴ ) .
  125. عن النبی صلی الله علیه و آله و سلم : ان لله تبارک و تعالی سبعین اءلف حجاب من نور ظلمة (بحار الاءنوار، ج ۵۹، ص ۴۵، الباب ۵، ذیل الحدیث ۱۳ .
  126. اشاره است به آیه : و اذ قال ابراهیم رب کیف تحیی الموتی قال اءولم تومن قال بلی و لکن لیطمئن قلبی ) بقره (۲): ۲۶۰ .
  127. نهج البلاغة ، ص ۵۲، خطبه ۵ .
  128. فهبنی یا الهی و سیدی و مولای و ربی صبرت علی عذابک فکیف اءصبر علی فراقک (مفاتیح الجنان ، دعای کمیل ) .
  129. مستدرک الوسائل ، ج ۵، ص ۳۲۰، اءبواب الذکر، الباب ۲۲، ح ۲ .
  130. الکافی ، ج ۲، ص ۱۳۶، باب ذم الدنیا و الزهد فیها، ح ۲۴ .
  131. قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : ان الدینار و الدرهم اءهلکامن کان قبلکم و هما مهلکاکم ) (الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۶، باب حب الدنیا و الحرص علیها، ح ۶ .
  132. القبسات ، ص ۴۷۹، با اندکی اختلاف .
  133. ر ک : حدیث ۲ .
  134. ر ک . حدیث ۲۲ .
  135. بحار الاءنوار، ج ۷۰، ص ۱۹۱، الباب ۵۳، ذیل الحدیث ۲ .
  136. انعام (۶) . ۷۹ .
  137. الاربعین (علامه مجلسی )، ص ۱۷۷ ، ح ۱۵ .
  138. الکافی ، ج ۲، ص ۳۱۹، باب حب الدنیا و الحرص علیها، ح ۱۵.
  139. الکافی ، ج ۲، ص ۳۲۰، باب حب الدنیا و الحرص علیها، ح ۱۶ .
  140. الکافی ، ج ۲، ص ۳۲۰، باب حب الدنیا و الحرص علیها، ح ۱۷ .
  141. و لو لا الاءجل الذی کتب الله علیهم لم تستقر اءرواحهم فی اءجسادهم طرفة عین ، شوقا الی الثواب ، و خوفا من العقاب (نهج البلاغة ، ص ۳۰۳، خطبه ۱۹۳ ) .
  142. قصص (۲۸): ۶۰؛ شوری (۴۲): ۳۶ .
  143. فتح (۴۸): ۲۹ .
  144. -اشاره است به حدیث : اءعدی عدوک نفسک التی بین جنیک ) (بحار الاءنوار، ج ۷۰، ص ۶۴، الباب ۴۵، ح ۱ ) .
  145. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۲، باب الغضب ، ح ۱.
  146. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۴، باب الغضب ، ح ۱۲ .
  147. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۳، باب الغضب ، ح ۷ .
  148. عن اءبی عبدالله علیه السلام : قال الحواریون لعیسی علیه السلام : اءی الاءشیاء اءشد؟ قال : اءشد الاءشیاء غضب الله عزوجل ، قالوا: بما نتقی غضب الله ؟ باءن لا تغضبوا (وسائل الشیعة ، ج ۱۵، ص ۳۶۲، اءبواب جهاد النفس ، الباب ۵۳، ح ۱۵ ) .
  149. اعراف (۷): ۱۷۹ .
  150. بقره (۲): ۷۴ .
  151. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۳، باب الغضب ، ح ۴ .
  152. اشاره است به آیه : (انا عرضنا الاءمانة علی السموات و الاءرض و الجبال فاءبین اءن یحملنها و اءشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا ) احزاب (۳۳): ۷۲ .
  153. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۳، باب الغضب ، ح ۴ .
  154. شیخ حر عاملی در کتاب وسائل الشیعة ذکر خدا را در حال غضب واجب دانسته است . رک : وسائل الشیعة ، ج ۱۵ ص ۳۶۴، اءبواب جهاد النفس ، الباب ۵۴ .
  155. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۴ ۳۰۵، باب الغضب ، ح ۱۲ .
  156. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۲، باب الغضب ، ح ۲.
  157. مرآة العقول ، ج ۱۰، ص ۱۴۶، باب الغضب ، ذیل الحدیث ۲.
  158. مرآة العقول ، ج ۱۰، ص ۱۴۶، باب الغضب ، ذیل الحدیث ۲.
  159. -الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۸، باب العصبیة ، ح ۳.
  160. الخصال ، ج ۱، ص ۳۲۵، باب الستة ، ح ۱۴.
  161. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۷، باب العصبیة ، ح ۱.
  162. نهج البلاغة ، ص ۴۹۹، حکمت ۱۵۴ .
  163. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۸، باب العصبیة ، ح ۴.
  164. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۸، باب العصبیة ، ح ۵.
  165. داستان اسلام آوردن حمزه در این منابع آمده است : الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۸، باب العصبیة ، ح ۵؛ بحار الاءنوار، ج ۷۳، ص ۲۸۵ ۲۸۷، الباب ۱۳۳، ح ۴.
  166. بحار الاءنوار، ج ۲۵، ص ۲۴۹، الباب ۷، ح ۸.
  167. ر.ک : علم الیقین ، ج ۲، ص ۱۰۴۲ ۱۰۴۳ .
  168. الکافی ، ج ۲، ص ۳۰۸، باب العصبیة ، ح ۶ .
  169. جمعه (۶۲): ۵ .
  170. الکافی ، ج ۲، ص ۳۴۳، باب ذی اللسانین ، ح ۱.
  171. اعراف (۷): ۲۱ .
  172. ثواب الاءعمال و عقاب الاءعمال ، ص ۳۱۹، ح ۲.
  173. -رعد (۱۳): ۲۵.
  174. ( و الفتنة اءشد من القتل ) بقره (۲): ۱۹۱ .
  175. الکافی ، ج ۲، ص ۳۶۹، باب النمیمة ، ح ۲.
  176. زلزله (۹۹): ۷ ۸ .
  177. مؤ منون (۲۳): ۹۹ .
  178. وسائل الشیعة ، ج ۲۷، ص ۱۳۹، اءبواب صفات القاضی ، الباب ۱۱، ح ۷ .
  179. در توقیع مبارک از صاحب الامر (عجل الله فرجه الشریف ) است : ... و اءما الحوادث الواقعة ، فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا، فانهم حجتی علیکم ، و اءنا حجة الله علیهم (وسائل الشیعة ، ج ۲۷، ص ۱۴۰، اءبواب صفات القاضی ، الباب ۱۱، ح ۹ ) .
  180. الکافی ، ج ۲، ص ۲۳۵، باب المؤ من و علاماته و صفاته ، ح ۱۹ .
  181. الاحتجاج ، ج ۲، ص ۵۱۱، باب احتجاجات الامام حسن العسکری علیه السلام ، رقم ۳۳۷ .
  182. سخن حضرت عبدالمطلب است در جواب ابرهه که برای تخریب خانه کعبه آمده بود . رک : بحار الاءنوار، ج ۱۵، ص ۱۳۱ ۱۳۶، الباب ۱، خ ۷۰ ۷۱ . با اندکی اختلاف .
  183. الکافی ، ج ۲، ص ۳۳۵ ۳۳۶، باب اتباع الهوی ، ح ۳.
  184. مضمون این حدیث در عوالی اللآلی ، ج ۴، ص ۹۷، ح ۱۳۶؛ و علم الیقین ، ج ۱، ص ۲۸۲، آمده است .
  185. قصص ( ۲۸): ۵۰ .
  186. الکافی ، ج ۲، ص ۳۳۵، باب اتباع الهوی ، ح ۲.
  187. نهج البلاغة ، ص ۷۱، خطبه ۲۸ .
  188. الکافی ، ج ۲، ص ۳۳۵، باب اتباع الهوی ، ح ۱.
  189. رک : جاثیه (۴۵): ۲۳، قصص (۲۸): ۵۰، روم (۳۰): ۱۰ .
  190. هود (۱۱ ): ۱۱۲ .
  191. علم الیقین ، ج ۲، ص ۹۷۱ .
  192. -شوری (۴۲): ۱۵.
  193. هود (۱۱): ۱۱۲.
  194. بحار الاءنوار، ج ۳۶، ص ۱۱، الباب ۲۶، ح ۱۲.
  195. جاثیه (۴۵): ۲۳.
  196. طه (۲۰): ۱ ۲.
  197. از امام باقر و امام صادق علیهم السلام روایت شده که فرمودند: کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اذا صلی ، قام علی اءصابع رجلیه حتی تورمت ، فاءنزل الله تبارک و تعالی (طه ) (تفسیر علی بن ابراهیم ، ج ۲، ص ۵۸ ) .
  198. نهج البلاغة ، ص ۳۲۱، خطبه ۲۰۴.
  199. مفاتیح الجنان ، اعمال شب ۲۷ ماه رمضان .
  200. الکافی ، ج ۲، ص ۵۴، باب التفکر، ح ۱.
  201. الکافی ، ج ۲، ص ۵۵، باب التفکر، ح ۳.
  202. الکافی ، ج ۲، ص ۵۴، باب التفکر، ح ۲.
  203. قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم : فکر ساعة خیر من عبادة سنة (عوالی اللآلی ، ج ۲، ص ۵۷، ح ۱۵۲ ) .
  204. مجمع البحرین ، ج ۳، ص ۴۴۴، ماده فکر: تفکر ساعة خیر من عبادة ستین سنة . ۱۵۲ ).
  205. ابراهیم (۱۴): ۱۰ .
  206. عبس (۸۰ ): ۱۷.
  207. وسائل الشیعة ، ج ۲۶، ص ۱۴، اءبواب موانع الارث ، الباب ۱، ح ۱۱.
  208. وسائل الشیعة ، ج ۸، ص ۱۵۸، اءبواب بقیة الصلوات المندوبة ، الباب ۳۹، ح ۴۰ .
  209. الکافی ، ج ۸، ص ۷۹، ح ۳۳.
  210. الخصال ، ج ۱، ص ۷، باب الواحد، ح ۱۹ .
  211. وسائل الشیعة ، ج ۸، ص ۱۵۵ ۱۵۶، اءبواب بقیة الصلوات المندوبة ، الباب ۳۹، ح ۲۹ .
  212. علل الشرائع ، ج ۱، ص ۳۵، الباب ۳۲، ح ۴.
  213. وسائل الشیعة ، ج ۸، ص ۱۶۳ ۱۶۴، اءبواب بقیة الصلوات المندوبة ، الباب ۴۰، ح ۱۳ .
  214. حق تعالی در وصف نماز شب و شب زنده داری می‌فرماید: (ان ناشئة اللیل هی اءشد وطا و اءقوم قیلاَ ان لک فی النهار سبحا طویلا) مزمل (۷۳): ۶ ۷، و امام حسن عسکری علیه السلام نیز می‌فرماید: الوصول الی الله سفر لا یدرک الا بامتطاء اللیل (سر الصلاة ، ص ۱۳، مقدمه ) .
  215. مفاتیح الجنان ، اعمال شب ۲۷ ماه مبارک رمضان .
  216. الکافی ، ج ۱، ص ۶۸، باب اختلاف الحدیث ، ح ۱۰: ارتکب المحرمات .
  217. وسائل الشیعة ، ج ۲۷، ص ۱۶۷، اءبواب صفات القاضی ، الباب ۱۲، ح ۴۴ . با این تفاوت : اءوشک .
  218. مثلی است مشهور که در نهج البلاغه ، ص ۲۴۳، خطبه ۱۶۸ نیز آمده است .
  219. توبه (۹): ۳۵.
  220. ما طبیبانیم شاگردان حق بحر قلزم دید ما را فانفلق (مولوی )
  221. یوسف (۱۲): ۵۳.
  222. مرحوم آیة الله شاه آبادی قدس سره .
  223. حشر (۵۹): ۱۸.
  224. طلاق (۶۵ ): ۳.
  225. الکافی ، ج ۲، ص ۶۵، باب التفویض الی الله و التوکل علیه ، ح ۵.
  226. منازل السائرین ، ص ۷۸، قسم البدایات ، باب ثقه .
  227. الکافی ، ج ۲، ص ۶۷، باب الخوف و الرجاء، ح ۱.
  228. بحار الاءنوار، ج ۷۰، ص ۳۷۹، ۳۸۴، ۳۹۹، الباب ۵۹، ح ۲۸، ۳۹، ۴۶، ۷۱ و ۷۲ .
  229. اعراف (۷): ۹۹، یوسف (۱۲): ۸۷، زمر (۳۹): ۵۳، حجر (۱۵): ۵۶.
  230. نساء (۴): ۷۹ .
  231. نساء (۴): ۷۸ .
  232. دعای دوازدهم صحیفه سجادیه : اذ جمیع احسانک تفضل و اذ کل نعمک ابتداء و دعای سی و دوم : فلک الحمد علی ابتدائک بالنعم الجسام ، و در دعای ابوحمزه از امام سجاد علیه السلام و دعاهای دیگر نظیر این مضمون وجود دارد .
  233. مرآة العقول ، ج ۸، ص ۱۴۶، ذیل الحدیث ۱.
  234. از دعای رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در سجده رک : الکافی ، ج ۳، ص ۳۲۴، باب السجود ...، ح ۱۲.
  235. در حدیث قدسی آمده است : یابن آدم ، خلقت الاءشیاء لاءجلک ، و خلقتک لاءجلی (علم الیقین ، ج ۱، ص ۳۸۱ ، فصل ۳) .
  236. از دعای ابوحمزه ثمالی ، رک : مصباح المتهجد، ص ۵۹۱ .
  237. الکافی ، ج ۲، ص ۷۱، باب حسن الظن بالله ، ح ۱.
  238. اذ کان یوم القیامة نشر الله تبارک و تعالی رحمته حتی یطمع ابلیس فی رحمته (بحار الاءنوار، ج ۷، ص ۲۸۷۷، الباب ۱۴، ح ۱ ) .
  239. فما لها عند الله عزوجل قدر و لا وزن ، و لا خلق فیما بلغنا خلقا اءبعض الیه منها، و لا نظر الیها مذخلقها (بحارالاءنوار، ج ۷۳، ص ۱۱۰، الباب ۱۲۲، ح ۱۰۹ ) .
  240. زمر (۳۹): ۵۳.
  241. الکافی ، ج ۲، ص ۶۸، باب الخوف و الرجاء، ح ۵.
  242. الکافی ، ج ۲، ص ۷۱، باب الخوف و الرجاء، ح ۱۱.
  243. احیاء علوم الدین ، ج ۴، ص ۱۵۱، کتاب الخوف و الرجاء .
  244. بقره (۲): ۲۱۸ .
  245. الکافی ، ج ۲، ص ۷۱، باب الخوف و الرجاء، ح ۱۳.
  246. الکافی ، ج ۲، ص ۷۱، باب الخوف و الرجاء، ح ۱۲.
  247. الکافی ، ج ۲، ص ۷۰، باب الخوف و الرجاء، ح ۹ .
  248. احیاء علوم الدین ، ج ۴، ص ۱۷۳، کتاب الخوف و الرجاء .
  249. رک : مرآة العقول ، ج ۸، ص ۳۲، باب الخوف و الرجاء، ذیل الحدیث ۱.
  250. مرآة العقول ، ج ۸، ص ۳۲، باب الخوف و الرجاء، ذیل الحدیث ۱.
  251. یونس (۱۰): ۶۳ .
  252. الکافی ، ج ۲، ص ۲۵۹، باب شدة ابتلاء المؤ من ، ح ۲۹ .
  253. نهج البلاغة ، ص ۵۷، خطبه ۱۶ .
  254. الکافی ، ج ۱، ص ۳۷۰، باب التمحیص و الامتحان ، ح ۲.
  255. الکافی ، ج ۱، ص ۳۷۰، باب التمحیص و الامتحان ح ۳.
  256. الکافی ، ج ۱، ص ۳۷۰، باب التمحیص و الامتحان ، ح ۴.
  257. الکافی ، ج ۱، ص ۱۵۲، باب الابتلاء و الاختبار، ح ۱.
  258. الکافی ، ج ۱، ص ۱۵۲، باب الابتلاء و الاختبار ح ۲.
  259. بقره (۲): ۲۸۶.
  260. الکافی ، ج ۲، ص ۲۷۳، باب الذنوب ، ح ۲۰ .
  261. اعراف (۷): ۱۷۶ .
  262. الکافی ، ج ۲، بام ذم الدنیا و الزهد فیها، ح ۱۱.
  263. الکافی ، ج ۲، ص ۲۵۵، باب شدة ابتلاء المؤ من ، ح ۱۷ .
  264. الکافی ، ج ۲، ص ۲۵۹ باب شدة ابتلاء المؤ من ، ح ۲۸.
  265. در حدیث قدسی است : من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذراعا (بحار الاءنوار، ج ۳، ص ‍ ۳۱۳ ۳۱۴، الباب ۱۴، ح ۶ ) .
  266. نهج البلاغة ، ص ۲۸۵، خطبه ۱۹۲.
  267. الکافی ، ج ۲، ص ۲۵۹، باب شدة ابتلاء المؤ من ، ح ۲۸ .
  268. بحار الاءنوار، ج ۷۳، ص ۱۱۰، الباب ۱۲۲، ح ۱۰۹ .
  269. الکافی ، ج ۲، ص ۲۵۵، باب شدة ابتلاء المؤ من ، ح ۱۴.
  270. الکافی ، ج ۲، ص ۲۵۷، باب شدة ابتلاء المؤ من ، ح ۲۳.
  271. بحار الاءنوار، ج ۴۴، ص ۳۱۳، الباب ۳۷، ح ۱.
  272. علم الیقین ، ج ۲، ص ۸۸۴ .
  273. الکافی ، ج ۲، ص ۲۵۲، باب شدة ابتلاء المؤ من ، ح ۳.
  274. بحار الاءنوار، ج ۶۷، ص ۲۵۰، الباب ۱۲، ذیل الحدیث ۸۸ .
  275. کشف المراد، ص ۳۴۹ ۳۵۰، فی وجوب العصمة .
  276. بحار الاءنوار، ج ۱۲، ص ۳۴۲، الباب ۱۰، ح ۳.
  277. المبداء و المعاد (صدر المتاءلهین )، ص ۴۵۸ ۴۶۷ .
  278. قلم (۶۸ ): ۴۵ ۴۶ .
  279. آل عمران (۳): ۱۷۲ .
  280. مجمع البیان ، ج ۱۰، ص ۳۴۰، ذیل آیه ۴۴ از سوره قلم (۶۸ ) .
  281. الجامع الصغیر، ج ۲، ص ۴۸۰ .
  282. الکافی ، ج ۲، ص ۸۹، باب الصبر، ح ۶.
  283. حاقه (۶۹): ۳۲: (ثم فی سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلکوه ) .
  284. حاقه (۶۹): ۳۲: (ثم فی سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلکوه ) .
  285. کهف (۱۸): ۴۸ .
  286. بقره (۲): ۲۸۶ .
  287. وسائل الشهید الثانی ، ج ۲، ص ۸۱۷ .
  288. الدنیا سجن المؤ من (الکافی ، ج ۲، ص ۲۵۰، باب ما اءخذه الله علی المؤ من من الصبر ... ح ۷) .
  289. عوالی اللآلی ، ج ۴، ص ۷، ح ۷ .
  290. سعدی .
  291. اءوصاف الاءشراف ، ص ۱۰۷، فصل ۵ .
  292. رک : کشف المحجة ، ص ۱۴۲، الفصل ۱۰۳ و ۱۰۴.
  293. الکافی ، ج ۲، ص ۸۷، باب الصبر، ح ۲.
  294. الکافی ، ج ۲، ص ۸۹، باب الصبر، ح ۴.
  295. اءوصاف الاءشراف ، ص ۱۰۷، فصل ۵.
  296. الکافی ، ج ۲، ص ۹۰، باب الصبر، ح ۱۰ .
  297. الکافی ، ج ۲، ص ۹۲، باب الصبر، ح ۱۷ .
  298. الکافی ، ج ۲، ص ۹۰، باب الصبر، ح ۸ .
  299. الکافی ، ج ۲، ص ۹۱، باب الصبر، ح ۱۵.
  300. اشاره است به آیه : ( و سارعوا الی مغفرة من ربکم و جنة عرضها السموات و الاءرض اءعدت للمتقین ) آل عمران (۳): ۱۳۳.
  301. الکافی ، ج ۲، ص ۹۱، باب الصبر، ح ۱۲ .
  302. الکافی ، ج ۲، ص ۴۳۰، باب التوبة ، ح ۱.
  303. الکافی ، ج ۲، ص ۴۳۵، باب التوبه ، ح ۱۰ .
  304. آل عمران (۳): ۵۴.
  305. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: یهرم ابن آدم و یبقی منه اثنتان : الحرص و الاءمل (الخصال ، ج ۱، ص ۷۳۳، باب الاثنین ، ح ۱۱۳ .)
  306. الکافی ، ج ۲، ص ۴۴۰، باب فیما اءعطی الله عزوجل آدم وقت التوبة ، ح ۲.
  307. الکافی ، ج ۲، ص ۲۷۳، باب الذنوب ، ح ۲۰ .
  308. بقره (۲): ۲۲۲ .
  309. الکافی ، ج ۳، ص ۳۲۴، باب السجود ...، ح ۱۲ .
  310. همزه (۱۰۴): ۶.
  311. نهج البلاغة ، ص ۵۴۹، حکمت ۴۱۷ .
  312. مثنوی ، دفتر پنجم ، بیت ۱۵۳۷ .
  313. ر ک : بحار الاءنوار، ج ۶، ص ۲۳ ۲۴، الباب ۲۰، ح ۲۶ .
  314. الاءربعون حدیثا (شیخ بهائی )، ص ۴۶۴، ح ۳۸ .
  315. مرآة العقول ، ج ۱۱، ص ۲۹۵ ۲۹۶، ذیل الحدیث ۱.
  316. ( و ان من شی ء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم ) اسراء (۱۷): ۴۴ . در البرهان ، ج ۲، ص ۴۲۲ ۴۲۳۳، ذیل این آیه ۸ روایت در تسبیح موجودات آمده است .
  317. اشاره است به آیه (عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه اءحداَ الا من ارتضی من رسول ) جن (۷۲): ۲۶ ۲۷ .
  318. الکافی ، ج ۲، ص ۴۹۶، باب ما یجب من ذکر الله فی کل مجلس ، ح ۴.
  319. مرآة العقول ، ج ۱۲، ص ۱۲۲، ذیل الحدیث ۴.
  320. -بقره (۲): ۱۸۶ .
  321. ق (۵۰): ۱۶ .
  322. اعراف (۷): ۲۰۵ .
  323. -الکافی ، ج ۲، ص ۵۰۲، باب ذکر الله عزوجل فی السر، ح ۴.
  324. الذاکر لله عزوجل فی الغافلین کالمقاتل فی المحاربین (الکافی ، ج ۲، ص ۵۰۲، باب ذکر الله عزوجل فی الغافلین ، ح ۱ ) .
  325. عدة الداعی ، ص ۲۵۷ .
  326. در وسائل الشیعه ( ج ۷، ص ۱۵۹، اءبواب الذکر، الباب ۷ ) چهار حدیث به این مضمون وارد شده است .
  327. طه (۲۰): ۱۲۶ .
  328. ر.ک عوالی اللآلی ، ج ۲، ص ۵۷، ح ۱۵۲، مجمع البحرین ، ج ۳، ص ۴۴۴؛ اءسرار الشریعة و اءطوار الطریقة ، ص ۲۰۷ .
  329. بحار الاءنوار، ج ۷۰، ص ۲۴۸، الباب ۵۴، ح ۲۱.
  330. رک : الکافی ، ج ۲، ص ۴۹۶ ۵۰۶ باب ما یجب من ذکر الله عزوجل فی کل مجلس و باب ذکر الله عزوجل کثیرا .
  331. بقره (۲): ۲۲۰؛ رعد(۱۳): ۲۸؛ عنکبوت ( ۲۹): ۴۵؛ حدید (۵۷): ۱۶؛ احزاب (۳۳): ۴۱ .
  332. الکافی ، ج ۲، ص ۴۹۶، باب ما یجب من ذکر الله عزوجل فی کل مجلس ، ح ۱.
  333. الکافی ، ج ۲، ص ۵۰۲، باب ذکر الله فی السر، ح ۳.
  334. الکافی ، ج ۲، ص ۵۰۱، باب الاشتغال بذکر الله ، ح ۱.
  335. عدة الداعی ، ص ۲۵۳ .