کتابخانه:اخلاق اسلامی تقریرات درس اخلاق امام خمینی ج 1

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
اخلاق اسلامی - تقریرات درس اخلاق امام خمینی - جلد اول
مشخصات کتاب
اخلاق اسلامی - تقریرات درس اخلاق امام خمینی - جلد اول.jpeg
گزینش مرکز تدوین و نشر متون درسی حوزه
زبان فارسی
ناشر نشر دانش حوزه
محل انتشارات قم
تاریخ نشر 1383
شابک 964-5907-06-3

محتویات

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم

و الحمد لله رب العالمین و الصلاة علی خیر المرسلین و آله الطاهرین .

غالبا عالمانی که به تدوین و تشریح اخلاق اسلامی پرداخته‌اند یا به روشی علمی و فلسفی این کار را تعقیب کرده و انجام داده‌اند [۱] و یا روشی دیگر که آنرا تاریخ اخلاق می‌نامیم و مشتمل بر نقل قصه‌ها و حکایت‌ها و ذکر مثالها و رویدادهاست آن را شروع کرده و به پایان آورده‌اند [۲] ولی با اندک نظر و تاءمل در کارهاشان ، معلوم می‌شود که آن سیستم‌ها، از فلاسفه گذشته و نگارندگان حکایت‌ها و افسانه‌های به اصطلاح سمبلیک عصرهای پیش از اسلام به ارث رسیده و تنها در شرح و نشر اخلاق ارستو گراسی ( اشرافی ) کار او مؤ ثرند که بدیهی است کاملا بی ارتباط به اخلاق اسلامی است و بلکه اکثرا انسان را از مقصد اصلی باز می‌دارد و از تهذیب و تطهیر اخلاق دور می‌نماید.

بلکه می گوئیم راءسا ارسال رسولان الهی و انزال کتاب‌های سماوی و صدور احادیث شریفه ، به خاطر بسط علوم عقلی و فهمانیدن نکات علمی و فلسفی و جهات تاریخی و ادبی و امثال اینها نبوده ، بلکه غایت القصوای آن ، توحید علمی [۳] و هدف آن تربیت نفوس انسانی و تقویت عواطف بشری و کنترل نمودن غرائز و صفات حیوانی بوده تا در نتیجه ، کشمکش‌ها و ستم گریها پایان یابد و برابری و برادری میانشان بر اساس آگاهی بر قرار شود و نظام و رژیمی عادلانه بر محیطهاشان سایه افکند و سعادت مادی و معنوی شان تاءمین گردد و با تحصیل مزایای روحی سبک بار شده و از عالم تاریک جهل و طبیعت و دار ظلمانی کثرت به شاخسار درخت طوبای علم و فضای قدس و محفل انس و محبت و توحید پرواز نمایند. و چنانکه رسول خدا در حدیث شریف کافی [۴] فرموده ، علوم عقاید باید به طوری بیان شود که چنین اثری را در پی بیاورد زیرا از آن به آیه و نشانه محکمه تعبیر فرموده و بدیهی است اگر متکلمی یا حکیمی تمام عمر خود را در رشته‌های متعدد علم کلام و فلسفه صرف نماید و علم او آیت الهی و آلت حق جوئی و حق خواهی نباشد، خود آن علم حجاب او بلکه حجاب اعظم اوست و میان او و حقیقت ، جدائی می‌افکند و علمش علم الهی و حکمتش حکمت انسانی نخواهد بود. بلکه پس از بحث بسیار و قال و قیل بی شمار توجه قلبش به عالم طبیعت ظلمانی و کثرت و تفرقه ، افزون شود و تعلق روحش به شاخسار درخت خبیث رغبت‌های حیوانی محکم تر گردد.

انسان وقتی حکیم و الهی و عالم هنگامی ربانی می‌شود که علمش الهی و ربانی باشد و اگر عالمی فرضا از توحید و تجرید بحث کند ولی حق طلبی و خدا خواهی و وارستگی او را به این بحث نکشانیده باشد بلکه خود علم و فنون زیبا و جلوه‌های هنری آن او را به این کار دعوت کرده باشد، علمش ‍ آیتیت ندارد و نشانه نیست و حکمتش الهی نمی‌باشد بلکه نفسانی و از روی هواها و خواسته‌های شیطانی است.

و این مطلب که مشهور علماء گفته‌اند: که یک قسم از علوم خودش منظور است و در مقابل علوم علمی است ، درست نیست و جمیع علوم معتبره را، سمت مقدمیت است ، اگر چه هر یک برای چیزی و بطوری مقدمه است و علم توحید و توحید علمی ، مقدمه است برای حصول توحید قلبی که توحید عملی است [۵] و با تدبر و تذکر و ارتیاض قلبی حاصل می‌شود و تمام اعمال و رفتار شخص موحد را تحت کنترل الهی قرار می‌دهد.

و چه بسا کسانی تمام عمرشان را در تحصیل توحید علمی صرف نموده‌اند ولی رنگ توحید را بخود نگرفته‌اند و عالم الهی و حکیم ربانی نشده‌اند و تزلزل قلبی آنها از دیگران بیشتر است زیرا علم آنها سمت آیه و نشانه بودن را نداشته و خود آنها با ارتیاضات قلبی سر و کار نداشته‌اند و گمان کرده‌اند با بحث و درس تنها این منزل طی می‌شود. و خلاصه جمیع آثار و علوم شرعی مقدمه معرفت الله و حصول حقیقت توحید است ، اگر چه بعضی مقدمه قربیه و بعضی مقدمه و بعضی بلاواسطه و بعضی مع الواسطه هستند.

و مثلا گونه سوم از علم که در حدیث شریف از نبی اکرم نقل شده و موسوم به علم فقه است آن قسمتش که مربوط به اعمال عبادی است مقدمه انجام آن اعمال است و آن اعمال مقدمه حصول معارف و در نهایت مقدمه حصول توحید و تجریدند [۶]و آن قسمش که مربوط به سیاستمان و تدبیر منزل و تعمیر بلاد و شهرها و تنظیم امور انسان هاست ، مقدمه آن اعمال است و دخالت تام و تمام و بسزائی در حصول توحید و معارف دارند که شرح آن به تاءلیف جداگانه‌ای توقف دارد. و همین نحو گونه دوم از علم که در حدیث شریف از نبی اکرم نقل شد یعنی علم منجیات و مهلکات اخلاقی و مزایای انسانی و خصوصیات شیطانی ، مقدمه برای تهذیب نفوس است که تهذیب نفوس مقدمه برای انسان شدن انسان‌ها و لایق شدنشان برای پذیرش جلوه‌های توحید قلبی و عملی است .

از گذشته معلوم شد که اخلاق علمی و تاریخی و تفسیرات و تعریفات ادبی و علمی موضوعات اخلاقی و شرح آیات و احادیث وارد در آن بدین سبک ، اسلامی نیست و انسان را از مقصد و مقصود دور می‌کند و در اینجا می گوئیم . اخلاق اسلامی ، حقیقتی است که تحصیلش قوای حیوانی انسان را به زیر کنترل و فرمان قوه عقلی او در می‌آورد.

و به عبارت دیگر جنبه‌های خلقی و لجنی است را مطیع و پیرو جنبه حقی و روحی او می‌گرداند و در نتیجه قوه عقلی و جنبه حقی و روحی او بر قوای حیوانی و جنبه لجنی او مسلط می‌شود و همیشه روی میزان مصلحت و اهمیت سنجی آنها را به کار می‌گیرد و ماهیتی متحرک و پویا به پیش و در جانب کمال انسانی به آنها می‌دهد و از رکود و ایستابودن و نیز از حرکت به عقب و در طرف حیوانیت ، آنها را باز می‌دارد و تضادی‌های انسانی را از میان بر می‌دارد، و این اخلاق همانست که در قرآن کریم ، فرستادن پیامبرانش و نازل کردن کتابهایش را برای گسترش آن معرفی کرده و در سوره حدید آیه ۲۵ - فرموده :

لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب والمیزان لیقوم الناس ‍ بالقسط[۷]

و رسول اکرم فرمود:

(بعثت لاتمم مکارم الاخلاق )[۸]

چه تنها با گسترش چنین اخلاقی می‌توان عدالت و برادری را میان مجتمعات بشری بر قرار نمود و اختلافات و تفرقه‌ها را از میان برداشت و غریزه‌های حب ذات در انسانها را مهار نمود و در جهت همکاری و همدردی و برادری و ایثار نسبت به هم به کار گرفت .

و قهرا آنچه در تحقق دادن به این اخلاق شکوهمند اهمیت دارد و آنچه در شرح آیات و احادیث راجع به آن مهم است ، اینست که گوینده یا نویسنده با بشارت دادن و ترسانیدن و موعظه و نصیحت و تذکر دادن و یاد آوری کردن ، هر یک از مقاصد اخلاقی خود را در نفوس جایگزین کند.و قهرا کتاب اخلاق باید موعظه‌ای کتبی باشد و دردها و عیب‌ها را معالجه کند نه آنکه راه علاج را نشان دهد زیرا ریشه‌های اخلاقی را فهمانیدن و راه علاج را نشان دادن یک نفر را هم نمی‌سازد و یک قلب ظلمانی را هم نور نمی‌دهد و یک خلق فاسد را هم اصلاح نمی‌کند.به عبارت دیگر کتاب اخلاق آنستکه با مطالعه آن انسان پیرو غرائز حیوانی و فرو رفته در جنبه لجنی و خلقی ، پیرو قوه عقلی و مستغرق در جنبه روحی و حقی گردد و معلم اخلاق ، آن کس است که در ضمن راه نمائی راه برو در ضمن ارائه علاج معالج باشد.

به عبارت سوم معالج اخلاق آن کس است که کلامش حکم دوا را داشته باشد نه حکم نسخه را.

و چون شارح و ناشر و آموزنده چنین اخلاقی باید خود متخلق به آن باشد تا کلامش در نفوس مؤ ثر باشد و نیز باید گفتارش مورد پذیرش عموم باشد، ما آن را از لسان ائمه دین و ناطقه آیات و احادیث اهل بیت یقین (که خلفای رحمان و خلاصه بنی انسانند و روحانیت و نورانیتی در کلمات ایشان است که در دیگر کلمات نیست ) شرح نموده و نشر می‌دهیم و حدیث شریفی که در کافی نقل شده و مشتمل بر جنود عقل و جهل و امهات فضایل و رذایل است ، در این مسیر سرمشق قرار می‌دهیم و آن را در ضمن فصولی به طور اختصار و فشرده و به قدر امکان ، شرح می نمائیم و ذیلا خوانندگان گرامی را به این حقیقت متوجه و متذکر می نمائیم که هر تحقیق رسا و مطلب تمام و بیان وافی ای که در این نوشته یافتند از استاد روحی له الفداء بدانند و به هر کلام نارسا و مطلب نا تمام و بیان کوتاهی برخورد کردند از جانب من بدانند.

فصل اول : نقل حدیث شریف و ترجمه آن و توضیح بعضی از نکات دریافت شده از ابتدای آن

اصول کافی جلد ۱ - صفحه ۲۰ -

عدة من اصحابنا عن احمدبن محمد عن علی بن حدید عن سماعة بن مهران قال : کنت عند ابی عبدالله علیه السلام و عنده جماعة من موالیه فجری ذکر العقل والجهل فقال ابوعبدالله علیه السلام : اعرفوا العقل و جنده و الجهل و جنده تهتدوا، قال سماعة فقلت جعلت فداک لانعرف الاماعرفتنا، فقال ابو عبدالله علیه السلام : ان الله خلق العقل و هو اول خلق من الروحانیین عن یمین العرش من نوره فقال له ادبر فادبر ثم قال له اقبل فاقبل فقال الله تعالی خلقتک خلقا عظیما و کرمتک علی جمیع خلقی قال ، ثم خلق الجهل من البحر الاجاج ظلما نیا فقال له ادبر فادبر ثم قال له اقبل فلم یقبل فقال له استکبرت فلعنه ثم جعل للعقل خمسة و سبعین جندا فلما راءی الجهل ما اکرم الله به العقل و ما اعطاه اضمر له العداوة فقال الجهل یارب هذا خلق مثلی خلقته و کرمته و قویته وانا ضده ولا قوة لی به فاعطنی من الجند مثل مااعطیته فقال نعم فان عصیت بعد ذلک اخرجتک و جندک من رحمتی قال قد رضیت فاعطاه خمسة و سبعین جندا فکان مما اعطی العقل من الخمسة و سبعین الجند، الخیر و هو وزیرالعقل و جعل ضده الشر و هو وزیرالجهل و الایمان و ضده الکفر و التصدیق و ضده الجحود و الرجاء و ضده القنوط و العدل و ضده الجور و الرضا و ضده السخط و الشکر و ضده الکفران والطمع و ضده الیاءس و التوکل و ضده الحرص و الراءفة و ضدهاالقسوة والرحمة و ضدها الغضب و العلم و ضدهالجهل و الفهم و ضده الحمق و العفة و ضدهاالتهتک و الزهد و ضده الرغبة و الرفق و ضده الخرق و الرهبة و ضدها الجرئة و التواضع و ضده الکبر و و التئوده و ضدها التسرع و الحلم و ضده السفه و الصمت و ضده الهذر و الاستسلام و ضده الاستکبار و التسلیم و ضده الشک و الصبر و ضده الجزع و الصفح و ضده الانتقام و الغناء و ضده الفقر و التذکر و ضده السهو و الحفظ و ضده النسیان و التعطف و ضده القطیعة و القنوع و ضده الحرص و المواساة و ضدهاالمنع و المودة و ضدها العداوة و الوفاء و ضده الغدر و الطاعة و ضدها المعصیة و الخضوع و ضده التطاول و السلامة و ضدها البلاء و الحب و ضده البغض و الصدق و ضده الکذب و الحق و ضده الباطل و الامانة و ضده الخیانة و الاخلاص و ضده الشوب و الشهامة و ضدها البلادة و الفهم و ضده الغباوة و المعرفة و ضدها الانکار و المداراة و ضدها المکاشفة و سلامة الغیب و ضدها المماکرة و الکتمان و ضده الافشاء و الصلوة و ضدها الضاعة و الصوم و ضده الافطار و الجهاد و ضده النکول و الحج و ضده نبذالمیثاق وصون الحدیث و ضده النمیمة و برالوالدین و ضده العقوق و الحقیقة و ضدها الریاء و المعروف و ضده المنکر والستر و ضده التبرج و النقیة و ضدهاالاذاعة و الانصاف و ضده الحمیة والتهیئه و ضده البغی والنظافة و ضده القذر والحیاء و ضده الخلع والقصدو ضده العدوان والراحة وضدها التعب و السهولة و ضدهاالصعوبة والبرکة و ضدها المحق و العافیة و ضدها البلاء و القوام و ضدها المکاثره و الحکمة و ضدهاالهوی والوقارو ضده الخفة و السعادة و ضدها الشقاوة و التوبة و ضدها الاصرار و الاستغفار و ضده الاغترار و المحافظة و ضدهاالتهاون و الدعاء و ضده الاستنکاف و النشاط و ضده الکسل والفرح و ضده الحزن و الالفة و ضدها الفرقة و السخاء و ضده البخل ، و لایجتمع هذه الخصال کلها من اجناد العقل الافی نبی او وصی او مؤ من امتحن الله قلبه للایمان واماسایر ذلک من موالینا فان احدهم لایخلو من ان یکون فیه بعض هذه الجنود حتی یستکمل و ینقی من جنود الجهل فعند ذلک یکون فی الدرجة العلیا مع الانبیاء و الاوصیاء وانما یدرک ذلک بمعرفة العقل وجنوده و مجانبة الجهل و جنوده وفقناالله وایاکم لطاعته و مرضاته .

ترجمه : سماعة بن مهران گوید که من نزد ابوعبدالله جعفربن محمد علیه السلام بودم و در نزد او جماعتی از دوستانش حضور داشتند، از عقل و جهل سخن به میان آمد حضرت فرمود: عقل و لشگر او را بشناسید تا هدایت شوید، سماعة گفت : من عرض کردم فدای تو شوم ما چیزی نمی‌شناسیم مگر آنچه را تو به ما بشناسانی فرمود: همانا خدایتعالی عقل را که اول مخلوق از عالم ارواح است از طرف راست عرشت ، از نور خود آفرید، پس به او گفت : رو گردان ، رو گردانید. و باز گفت روی آور، روی آورد.

پس خدایتعالی فرمود.آفریدم تو را آفریده بزرگی و کرامت دادم تو را بر جمیع مخلوقات خود.حضرت صادق علیه السلام فرمود: پس از آن خل کرد جهل را که تاریک و ظلمانی و از دریای شور و تلخ است . پس به او گفت : پشت کن پشت نمود و به او گفت روی آور، روی نیاورد، به او فرمود سر کشی کردی پس دور نمود او را و از برای عقل هفتاد و پنج لشگر قرار داد، چون جهل آنچه را که حق به عقل اکرام کرد، مشاهده نمود، عداوت او را در نهاد خود گرفت و گفت ای پروردگار، این آفریده‌ای است مثل من : آفریدی او را و تکریمش کردی و قوتش دادی و من ضد اویم برای من توانائی با او نیست . به من نیر عطا کن از لشگر مثل آنچه به او عطا فرمودی . خدایتعالی فرمود آری پس اگر بعد از این گناه کردی تو و لشگر تو را از رحمت خود خارج کنم ، گفت راضی شدم پس به او عطا کرد هفتاد و پنج لشگر و سپس حضرت صادق لشگرهای هر کدام از عقل و جهل را شماره نمودند که در فصل‌های بعد هر یک را جداگانه شرح می‌دهیم و در این جا به بعضی از نکات و مطالب صدر این حدیث اشاره می‌کنیم اگر چه ارتباط زیادی به مقصد و مقصود ما که شرح اخلاق اسلامی است ، ندارد.

نکته اول

بدان که عقل و جهلی که نوعا در محضر موالیان و ائمه طاهرین مورد سئوال و بحث قرار می‌گرفت ، به حسب ظاهر الفاظ، عقل و جهلی است که در انسان است و عقل به این معنا عبارت است از قوة عاقله یعنی قوه روحانیه‌ای که به حسب ذات مایل به خیرات و کمالات و خواستار عدل و احسان و برابری است که مقابل آن جهل ، قوه واهمه است که تا تحت کنترل و نظام عقلی نیاید و در سایه تسخیر نفس مجرد و مطمئنه نیاساید، در جلب لذات دنیوی و رفع منافرات مادی به هیچ حدی اکتفا نمی‌کند و قهرا با تمایلات نامحدود دنیوی و مادی خود که اصل تمام شرورند با همنوعانش ‍ طبق قانون جنگل و قدرت عمل می‌کند و تا آنجا که توانا باشد به تجاوز به دیگران و ایجاد تضادهای انسانی ، ادامه می‌دهد و مادر فصل دوم ، عقل و جهل به این معنا را تا اندازه‌ای شرح می‌دهیم .ولی مقصود از عقلی که در این روایت شریف ذکر شده به مناسبت خصوصیاتی که برایش شماره گشته ، از قبیل آنکه اول خلق از روحانیون است ، عقل کلی عالم کبیر است که باطن و سرو حقیقت عقول جزئیه انسانیه است و آن جوهری است نورانی و مجرد از علایق جسمانی و مادی و عقل عالم کبیر است و جهلی که در مقابل این حقیقت نورانی قرار داده شده ، حقیقت کلی دیگری است که از آن به وهم کلی و وهم انسان کبیر تعبیر شده و به حسب خمیره و جبلت ، مایل به شرور و فساد و اغوا گری و غلط اندازی است و همان حقیقت ابلیس و شیطان بزرگ است که سایر شیاطین از بروزات و مظاهر آنند[۹]

نکته دوم

در این حدیث شریف ، عقل ، مخلوق از یمین عرش معرفی شده و کلمه عرش در آیات کریمه و روایات شریفه و نیز در لسان اهل معرفت در معانی بسیاری استعمال شده است و یکی از آن معانی که مناسب با قول خدایتعالی (الرحمن علی العرش استوی ) [۱۰] است ، وجود منبسط است که همان سستی و فیض عامی است که تمام ممکنات به آن هستی می‌یابند و ظاهر و بارز کننده سلطه و قدرت مطلقه الهیه است و همین معنا مناسب با عرشی است که در این روایت شریف ذکر شده زیرا حقیقت عقلیه ، سر سلسله ممکنات و جلوه مقدم بر سایر جلوات الهی است که به اعتبار تقدم وجودیش استعارتا، طرف راست وجود مطلق و فیض عام وجودی ، معرفی شده ؛ اگر چه در آن مقام شامخ و نسبت به آن حقیقت مطلق حقیقتا راست و چپی متصور نیست .

نکته سوم

از گذشته معلوم شد که حقیقت جهل کلی که مقابل عقل کار است ، عبارت است از وهم عالی کبیر و با لذات مایل به شر و کذب و غلط اندازی و فساد است و اوهام جزئیه انسانی نزول و ظهور آن حقیقت باطله‌اند و شاید گفته رسول اکرم (ان الشیطان یجری مجری الدم من ابن آدم ) [۱۱] که نزد عامه و خاصه مشهور است ، اشاره به احاطه و هم کل به اوهام جزئیه باشد و یا اشاره به اوهام و شیاطین جزئیه باشد که نتایج و مظاهر و هم کل و ابلیس ‍ بزرگند. و در این حدیث شریف او صافی چند با اشاره و یا صراحت برای جهل بیان شده که اینک شماره می‌شود.

صفت اول

این حقیقت جهلیه پس از حقیقت عقلیه ، مخلوق شده با تاءخری که از کلمه (ثم ) استفاده می‌شود و این شاید اشاره به آن باشد که این حقیقت پس ‍ از عقل کل و نفس کل (که از آن در روایت شریف به کلمه بحر یعنی دریا تعبیر شده ) مخلوق است .

صفت دوم

آنکه این حقیقت از بحر (دریا) مخلوق است و این شاید اشاره به حقیقت نفس کل باشد و اتصاف نفس کل به صفت بحریت برای آنست که وجود جمعی محدود دارد و در آن کثرت بلکه کثرات (از قوا و صفات متضاد و متعدد) راه دارد، چنانکه بحر ( دریا) مجمع کثرات و مرکز مجتمعات (از نهرها و آبهای بسیار) است و این اشاره به مبدء فاعلی جهل است که نفس ‍ است نه مبدء قابلی که آن ماده است .

صفت سوم و چهارم

آن از کلمه (اجاج ) استفاده می‌شود زیرا که اجاج شور و تلخ است و شاید این اشاره بدو قوه متقابله شهوت و غضب باشد که در اختیار و هم کل و شیطان کلی است و مظاهر و جزئیات آن دو، در اختیار اوهام جزئی و شیطانهای مخصوص انسانها است . و لازم است یاد آور شویم که این دو صفت ابتدا صفت (بحر ) که گفته شد عبارت نفس است ، قرار داده شده زیرا اگر چه در اختیار و مورد استعمال وهمند ولی در حقیقت از قوا و اوصاف نفس و به خاطر تاءمین احتیاجات و منافع نفس ، خلقت شده‌اند.

صفت پنجم

جهل ، ظلمانیت است و شاید اشاره به قوه شیطنت باشد که از خواص و هم است و وهم الکل ، اصل اصول شیطنت و سایر وهمهای جزئی شیطنتشان مکتسب از آن و از فروع شیطنت آنست و از این جهت که شیطنت از خواص و هم است در حدیث شریف از اوصاف خود آن قرار داده شده ، بر خلاف (اجاجیت ) که از صفات (بحر ) یعنی نفس ‍ شمرده شده است .

نکته چهارم

از ابتدای این حدیث شریف (که عقل را به نور حق نسبت داده و فرموده (ان الله خلق العقل من نوره ) و جهل را به بحر اجاج نسبت داده و فرموده (ثم خلق الجهل من البحر الا جاج ) نکته شریفه و دقیقه‌ای که از لطایف اسرار الهی است ، استفاده می‌شود و آن نکته این است : که خواسته می‌فرماید: سرچشمه جمیع کمالات و سرلوحه همه مقامات و سر منشاء تمام انوار معنویه و خیرات حسنه در عالم ملک و ملکوت ، نور مقدس حق تعالی شانه است و از برای موجودی از موجودات نور و کمال و بهائی نیست مگر آنکه سایه نور ازل و پرتو جمال جمیل اول تعالی در آن جلوه گر شده ، چنانکه آیه کریمه (الله نور السماوات و الارض ) [۱۲] اشاره‌ای آشکار و حکایتی روشن از همین مقصد و منظور اعلی است و در آیات شریفه الهی و احادیث کریمه اصحاب وحی و پیامبری ، صراحت‌ها و اشارت هائی بسیار به این لطیفه توحیدی است . و چنانکه نورانیت همه عالم و جمال و کمال همه نشئه‌ها ظهور نورانیت و سایه و پرتو کمال و جمال ذات مقدس حق اند تمام نقص‌ها و قصورها و همه ظلمت‌ها، کدورت‌ها، نارسائی‌ها عدم‌ها، نداری‌ها، خست‌ها، نکبت‌ها، ذلت‌ها وحشت‌ها به (بحر اجاج )هیولانی ( یعنی جنبه لجنی و مادی نفوس ‍ متعلقه به مواد و دل بسته به زخارف و سبز و زرد مادیات که به زیر کنترل رحمان و قوای عقلی در نیامده‌اند) برگشت می‌کنند و این شجره خبیثه ، ام الفساد و مادة المواد همه این امور است و قرآن کریم در شرح این حقیقت فرموده ما اصابک من حسنة فمن الله و ما اصابک من سیئة فمن نفسک [۱۳] و از این بیان معلوم شد که لشگر عقل لشگر الهی است و لشگر جهل لشگر ابلیسی و آنچه نقص و قصور است به ابلیس منسوب و آنچه کمال و تمام است به حق مربوط است از آن جانب بود ایجاد و تکمیل - وزین جانب بود هر گونه تبدیل اگر چه در نظر توحیدی تام و تمام قرآن کریم ، اساس محکم (کل من عندالله ) [۱۴] پیش می‌آید و برای این معنا تنها به ذکر دو مثال بسنده می‌کنیم و تشریح و توضیح آن را به توحید افعالی تاءلیف نویسنده ، حواله می‌دهیم .

مثال اول : نوری که از خورشید از روزنه در خانه تابیده ، بیک نظر نورانیتش از خورشید است و محدودیتش از روزنه و به نظر دیگر اگر خورشید نبود نه نور روزنه بود و نه محدودیت نور روزنه ، پس مطابق نشر دوم هم نور و هم محدودیتش را می‌توان به خورشید استناد داد.

مثال دوم : آینه‌ای در مقابل خورشید قرار می‌دهیم که مساحتش یک ذرع است ، دیده می‌شود نوری به مناسبت آن آینه در دیوار می‌افتد، نور از خورشید است و محدودیت از آینه و در نظر دیگر اگر خورشید نبود نور نبود پس نور آینه نبود پس محدودیت نور آینه نبود و لذا آن محدودیت را هم در این نظر صحیح است به خورشید نسبت بدهیم .

نکته پنجم : در شرح حقیقت ادبار و اقبالعقل و جهل کلی و جزئی

امام حقیقت ادبار (روگردانیدن ) عقل کلی که در حدیث دیگر از آن به اقبال تعبیر شده ، عبارت از ظهور و نزول آن در مراتب نزولی وجود و عوالم امکانی است که آخرین مرتبه آن علام ماده و دار تضاد و تزاحم است و خطاب خدایتعالی به عقل همانند خطابش در این آیه کریمه انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون [۱۵] خطاب تکوینی است که عبارت از افاضه اشراقی و تجلی وجودی الهی در آینه تعینات خلقی است .

و اقبال (رو آوردن ) عقل کلی ، عبارت است از رجوعش در قوس صعودی به مبدء خود پس از نزولش به نازلترین مراتب وجود که عالم شهود و ماده است و قرآن کریم فرمود: (کما بدئکم تعدون )[۱۶] و ( انا لله و انا الیه راجعون ) [۱۷]

و اما ادبار (رو گردانیدن ) جهل عبارت است از تنزل حقیقت و هم کل در آینه‌های ظلمانی و تار اوهام جزئی و اما اقبال این و هم کل در آینه‌های ظلمانی و تار اوهام جزئی و اما اقبال این حقیقت جهلی بواسطه محدودیت و غلبه احکام کثرت و سوائیت و ظلمانیت بر او، صورت نگیرد زیرا چنین ماهیتی را به سرادقات قدس الهی ، راهی نیست .

و اما ادبار (رو گردانیدن ) عقول جزئیه ، عبارت است از توجه آنها به کثرات و اشتغال آنها به تعینات مادی برای اکتساب کمال و ارتزاق روحانی و ترقیات باطنی روحی که جز با وقوع در عالم کثرت صورت نمی‌گیرد و این به یک معنا یا یکی از معانی خطیئه آدم است زیرا آدم اگر در تحت جذبه غیبی مانده بود و در آن حال فنا و بی خبری که از آن به بهشت دنیا تعبیر شده ، باقی می‌ماند، از تعمیر عالم ماده و کسب کمالات اثری نبود، پس بواسطه تسلط شیطان بر او، توجه به کثرات حاصل شد و از درخت گندم که صورت دنیا در عالم جنت است ، تناول نمود و پس از آن توجه به باب کثرت مفتوح و راه کمال و استکمال باز شد.

پس با آنکه در مذهب محبت و عشق این توجه ، خطیئه و خطا بود ولی در طریقه عقل و سنت نظام اتم ، لازم و حتم بود و مبدء همه خیرات و کمالات و گسترش بساط رحمت گردید. پس حقیقت ادبار، وقوع در حجاب‌های تعینات خلقی است که آخرین آنها حجاب مادی است و در روایات گاهی آن حجابها هفت و گاهی هفتاد و گاهی هفتاد هزار از نور و هفتاد هزار از ظلمت ، شماره شده و شدید همه اشاره به کثرت بسیار و تنوع خیلی زیاد آن حجاب‌های تعینی و فاصله شده میان صرف الوجود و انسان مادی باشد.

و اما اقبال (رو آوردن ) عقول جزئیه عبارت است از خرق و پاره کردن آن حجاب‌ها که میان خلق و حق است چه انسان سالک پس از آنکه ملتزم به سنت‌های الهی و متلبس به لباس شرع خدائی شد و مشغول به تهذیب باطن و صفا دادن درون و پاک نمودن روح و جلوه دادن قلب گردید. کم کم از انوار غیبی الهی در آینه قلبش تجلیاتی حاصل می‌شود و با جذبه‌های باطنی و عشق جبلی مجذوب عالم غیب می‌گردد و پس از پیمودن این مراحل ، سلوک الی الله شروع می‌شود و قلبش حق طلب و حق جو می‌شود و روی قلبش از عالم طبیعت بر می‌گردد و به سوی حقیقت رو می‌آورد و با خرمنی از آتش محبت و کوهی از نور هدایت که یکی رفرف عشق و یکی براق سیر است ، به سوی محبوب و جمال جمیل ازلی رهسپار می‌شود و دست و رو از آلودگی توجه به غیر، شستشو می‌دهد و با قلب پاک از آلودگی به پلیدی شیطان که حقیقت سوائیت و ریشه درخت خبیث غیریت و کثرت است ، متوجه به مقصد و مقصود می‌گردد و با زبان حقیقت به زمزمه (وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض ) [۱۸]مترنم می‌شود و خلیل آسا از غروب کنندگان و فنا شوندگان ، متنفر می‌شود و توجه به کمال مطلق نقشه قلب او می‌گردد، و چون به کلی از عالم و هر چه در آنست که خود نیز یکی از آنهاست ، فانی شد و بحق باقی گشت ، حقیقت اقبال تحقق می‌گیرد.

و از این بیان معلوم شد که برای جهل ، ادبار ممکن است و حاصل می‌شود و آن توجهش به تعمیر دنیا و رو آوردنش به عالم طبیعت و استیفا و اجرای شهوات و فرو رفتن در تاریکی‌های جهان ماده است و این سزاوار جهل است ولی اقبال برایش ممکن نیست و حاصل نمی‌شود زیرا قوام اقبال به دو اصل شریف است .

اصل اول : ترک ماسوای خدا (به طریق موضوعیت و استقلال ) است که در آن ترک انانیت خویش و خواستاری نفست ، منطوی و نهفته است و جهل هر چه در ترقیات جهلیه پیشروی کند این خاصیت یعنی خود خواهی و خودبینی در آن افزون گردد و بدین جهت نماز چهار هزار ساله شیطان جز تاءکید و شدت انانیت و عجب و خودبینی و افتخار و بزرگی طلبی ، ثمره‌ای از آن حاصل نشد و به آنجا رسید که در مقابل امر حق قیام کرد و گفت (خلقتنی من نار و خلقته من طین ) [۱۹] و از نهایت جهل و خودبینی و خود خواهی نورانیت آدم را ندید.

و اصل دوم : حب و دوستداری کمال مطلق است که در اصل آفرینش در خمیره قوه عاقله انسان است و در جهل (قوه واهمه ) مغلوب و محکوم است و بلکه گاهی نا پیدا و معدوم می‌گردد.

نکته ششم

ادبار عقل را با ادبار جهل تفاوت و تمایزی آشکار است زیرا ادبار عقل که عبارت از توجه در کثرت و عالم طبیعت است ، محض اطاعت حق و به خاطر دستور صادر از مصدر جلال است و از این جهت این ادبار، تصرف در حقیقت عقل نمی‌کند و او را از مقام مقدس خود، ساقط نمی‌نماید و سبب تاریکی و احتجاب او نمی‌گردد و لذا از صاحب عقل کلی امیر مؤ منان روایت شده (ماراءیت شیئا الا و راءیت الله قبله و معه و بعده ) [۲۰] و شاید همین ادبار و دخول در دنیا و دار طبیعت مقصود از قول خدایتعالی باشد که فرمود (و ان منکم الا واردها ) [۲۱] زیرا که دار طبیعت صورت جهنم است .چنانکه جهنم باطن دار طبیعت است و از این جهت صراط که عبورگاه مردم است به سوی بهشت ، بر متن جهنم است و شاید آتش محیط به آن باشد یعنی از جوف آتش صراط را کشیده باشند. ولی برای مؤ من شعله اش فرو کشیده می‌شود و چنانکه روایت شدهان النار تقول للمؤ من یوم القیامة جز یامؤ ن فقدا طفاء نورک لهبی [۲۲] و اینکه برای مؤ من شعله آتش فرو کشیده می‌شود برای آنستکه مؤ من را از نورانیت عقل نصیب است و به مقدار نصیب و بهره اش از نورانیت عقل ، غلبه بر شعله آتش ( که در دنیا صورت آن شهوت و غضب است ) می‌کند و چون مؤ من صاحب عقل کلی نیست و آلودگی به دنیا و دار طبیعت دارد (اگر چه نور عقلش بر شعله آتش ‍ به مقدار سلوک و ریاضت او غلبه می‌کند) این طور تعبیر شده و الا درباره صاحبان عقل کل و حضرات اولیاء کامل علیهم طلوات الله گفته شده که (جز ناوهی خامده ) یعنی از جهنم گذشتیم در حالی که خاموش بود، زیرا دار طبیعت را در نفس‌های کامل به هیچ وجه تصرفی نیست و از شعله جهنم طبیعت و آتش شهوت و غضب ماءمونند چه آنها طبیعت را نیر الهی نموده و شیطان آنها بدست آنها ایمان آورده است . پس جلوه عقل کل آنها سراسر طبیعت را مقهور حکم خود کرده و شب عالم طبیعت از اول آن تا طلوع صبح روز قیامت برای آنها شب قدر است و در تمام این شب از تصرف دست ابلیس و دامش که طبیعت و شئون آنست ، در سلامت می‌باشند.

نکته هفتم

بدان که آدم اول و ابلیس اعظم ، حقیقت عقل و جهل می‌باشند و از برای هر یک در عالم دنیا، ذریه (فرزندان ) و مظاهری است که در این عالم هم می‌توان آنها را از میزان‌های قرآنی که میزان (سنجش ) اکبر است و از میزانهای حدیثی که میزانهای صغرا هستند، تشخیص داد و میانشان تمیز گذارد و آن بدین نحو است که انسان خود را در خصوص قصه آدم و ابلیس ‍ به قرآن شریف عرضه کند و آیات شریفه‌ای را که درباره آدم از ابتدای خلقتش تا انتهای سلوکش وارد شده ، مورد مطالعه و دقت قرار دهد و همچنین آیاتی را که درباره ابلیس (از هنگامی که در عالم سماوات بوده و تا وقتی که مطرود شده ) وارد شده ، با خود و رفتارش تطبیق نماید تا معلوم شود که از کدام حزب و گروه است و نتیجه بزرگ این امتحان و تطبیق و محاسبه (که یکی از آداب قرائت قرآن است ) آنستکه انسان می‌تواند نشئه و موقعیت خود را تبدیل کند و خدای نکرده اگر مظهر ابلیس است خود را شایسته مظهریت آدم نماید زیرا انسان تا در عالم طبیعت و خانه تغیر و تبدل و نشئه حرکت و تحول و استعداد و مادیت واقع است بواسطه قوة منفعله و حالت استعدادی ئی که حقتعالی به او عنایت نموده و راه سعادت و شقاوت را برایش روشن فرموده نقایص خود را مبدل به کمالات و رذایل خویش را تبدیل به فضایل حمیده و گناهان خود را مبدل به حسنات نماید و اینکه معروف است فلان خلق زشت یا فلان صفت رذیله از ذاتیات است و قابل تغییر نیست ، اصلی ندارد و حرفی بی اساس و ناشی از کمی تدبر است و قانون امتناع تغییر و تبدیل ذاتیات را که در فلسفه بیان شده ، ربطی به این باب نیست [۲۳] و با ریاضیات و مجاهدات ، تمام صفات نفسانی را می‌توان تبدیل و تغییر داد و حتی نرس ، خست ، حرص و طمع را می‌توان به شجاعت ، سخاوت ، قناعت و عزت نفست ، مبدل نمود.

پس بر انسان سالک راه حق و خواستار سعادت و نجات ، لازم و واجب است تا در این چند روز مهلت که از عمل دنیائی او (که مورد تحول و حرکت و تغییر و نشئه انتخاب و نفوذ اراده است ) باقی است ، با جدیت ، کوشش کند و صفحه نفس خود را به قرآن خدا و احادیث معصومین (که میزان‌های حق و باطل و راه‌های تمیز سعادت و شقاوتند) عرضه کند تا اولا خود را بشناسد و به حال باطن خود معرفت پیدا کند که از کدام حزب و داخل کدام لشگر است ؟ از حزب الرحمن و لشگر عقل است یا حزب - الشیطان و لشگر جهل است ؟ و ثانیا اگر پس از امتحان دید: از لشگر عقل است یعنی تشخیص داد لشگر عقل در مملکت روح او غلبه دارد، شکر خدایتعالی کند و بکوشد تا مملکت باطن را از لشگر جهل پاک کند و حکم عقل و لشگر او را در باطن خود محکم و نافذ نماید و هرگز بواسطه کمال یا جمال باطنی که دارد به خود غره نشود که غرور از بزرگترین دام‌های ابلیس ‍ است و سالک را از طریق حق باز می‌دارد، بلکه او را به عقب بر می‌گرداند و نیز بداند که انسان تا در سرای دنیا، خانه غرور و تغییر و حرکت است به هر مرتبه از کمال و جمال روحانی و بهر مرتبه از عدالت و تقوا برسد، ممکن است باز پس رود و بکلی تغییر نماید و عاقبت امرش به شقاوت و خذلان انجامد. پس هیچ گاه نباید از خود غفلت کند و به کمال خود غره شود و خود احوال نفس خود و مراعات آن را، فراموش کند و در تمام احوال از تمسک به عنایات و رحمت‌های حقتعالی نباید غفلت ورزد و به خود و سلوک و ریاضت و علم و تقوای خود اعتماد کند که از بزرگترین مهالک انسانیت و وساوس شیطانیت است و سالک را از یاد خود نیز می‌برد چنانکه حقتعالی می‌فرماید ولاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون [۲۴]

و اگر پس از امتحان احساس نمود که لشگر جهل و حزب شیطان در باطن ذات و مملکت روح او غالبند با هر جدیت و ریاضتی شده مملکت باطن خود را از لشگر شیطانی خالی و دست تصرف شیطان را از آن کوتاه کند و ما بخواست خداوند و توفیق او در این نوشته هنگام ذکر و شرح لشگریان عقل و جهل ، کیفیت علاج نفوس و تطهیر قلوب و تهذیب ارواح را بیان می نمائیم ولی هر کس باید خود در مقام تهذیب نفس برآید و روزهای فرصت و مهلت و فراخی خود را نگذارد از دست برود و در هنگامی که فرصت از دست رفته از خواب غفلت برخیزد و هیچ دوائی برای او مؤ ثر نشود. پس ای برادر تا این نعمت بزرگ الهی و این نقد عمر خدا دادی ، موجود است برای روزهای گرفتاری و بیچارگی همتی کن و خود را از آن سختی‌ها و دشواری هائی که در پیش رو داری ، نجات ده که امروز که در خانه حرکت و تبدل و استعداد ساکنی ، این نتیجه را خوب می‌توانی تحصیل کنی و اگر خدای نخواسته حزب شیطانی در تو غالب باشد و با همین حال روزگارت سر آید و دستت از این عالم کوتاه شود دیگر جبران شدنی نیست آن روز، تاءسف‌ها و پشیمانی‌ها سودی ندارد و انذرهم یوم الحسرة اذقضی الامروهم فی غفلة و هم لایؤ منون [۲۵] خدا می‌داند که آن روز حسرت و ندامت چه روزی است .امروز ما از حسرت‌های آن روز جز خبری نمی‌شنویم :

از قیامت خبری می‌شنوی

دستی از دور بر آتش داری

حسرت هائی است که آخر ندارد. ندامت هائی است که انتهائی برای آنها نیست .

آری کسی که خدای تعالی تمام وسایل ترقیات و تکاملات و راه رسیدن به سعادات را برایش فراهم کرده [۲۶] ولی او کفران نموده از عقل و شریعت پیروی ننموده . بر عکس از هواهای نفسانی و شیطان‌های جن و انس ، پیروی کرده ، یک وقت از خواب گران عالم طبیعت و غفلت و مستی و بیهوشی ، بیدار می‌شود که همه فرصت‌ها فوت شده و تمام نعمت‌های خدا دادی از دستش رفته و در عوض آنکه سعادت‌های ابدی را با آنها تحصیل کندو در روح و راحت و بهشت نعمت‌ها با انبیاء و اولیای کرام زیست نماید، شقاوت‌های همیشگی را برای خود مهیا نموده و با شیاطین و یاران آتش قرین و در تاریکی‌ها و فشارها و آتش‌ها و غل و زنجیرهای گران و مار و عقرب‌ها، محشور شده و انتهای سیرش بسوی هاویه (و ما ادراک ماهیه - نارحامیه ) [۲۷] گشته است .

این چنین بیچاره‌ای را تصور کن وقتی که می‌بیند همنشین‌ها و هم جنس‌های او بلکه شاگردان و متعلمان به تعلیم‌هایش و تربیت شده گان به تربیت‌هایش به سعادت‌ها و غایت‌های کمالی خود رسیده‌اند و او از قافله کاملان و راه حق جویان ، باز مانده و به ناقصان و شقاوتمندان ملحق شده و را چاره‌ای ندارد و جبرانی برای نقص‌های او متصور نیست ، چه حسرت هائی دارد.

امروز تا در حجاب عالم طبیعت و غلاف نشئه دنیائیم ، نیم توانیم تصور آن عالم و اوضاع و احوال آن را به نمائیم . حقایقی که در غیب این عالم است و حقتعالی به لسان کتب آسمانی و زبان انبیاء و اولیاء الهی برای ما بیان فرموده به نظر ما از یقینیات نیست و اگر صورتا اظهار ایمان کنیم با فرضا اعتقاد عقلی نیز به آنها (از روی برهان و با تعبد به قول اولیاء و علما) داشته باشیم ، در حقیقت ایمان قلبی (که میزان کمال انسانی است ) به آنها نداریم و با پای استدلالی چوبین می‌خواهیم این راه پر پیچ و خم و طریق پر خطر را طی کنیم ولی با این زاد و راحله به مقصد نمی‌رسیم و از ره روان منزل باز می‌مانیم و در آخر این حدیث شریف ، اشاره‌ای به بعضی از آنچه در این چند صفحه نگاشتیم ، شده که به خاطر تبرک جستن آن را ذکر می نمائیم .

و لا تجتمع هذه الخصال کلها من اجنادالعقل الافی نبی او وصی نبی او مؤ من امتحن الله قلبه للایمان واماسایر ذلک من موالینا فان احدهم لایخلوا من ان یکون فیه بعض هذه الجنود حتی یستکمل و ینقی من جنودالجهل فعند ذلک یکون فی الدرجة العلیا مع الانبیاء والاوصیاء[۲۸]

از این قطعه از حدیث شریف معلوم می‌شود که مؤ منینی که قلب‌های آنها برای نور ایمان خالص و مصفا شده باشد، تمام آن خصلت‌ها که لشگریان عقل هستند، در آنان جمع می‌شوند ولی سایر مؤ منان که به آن حد از صفا و خلوص نرسیده‌اند، در آنان یکی یا چند تا از آن خصلت‌ها وجود دارد و می‌توانند به واسطه ریاضات علمیه و عملیه ، خود را کامل کنند و از تمام لشگرهای جهل منزه و پاک شوند و به تمام لشگرهای عقل مزین و آراسته گردند و به درجه عالی کمال و در مقام همسایگی انبیاء و اولیاء برسند.

نکته هشتم

از گفتار حضرت صادق در این روایت که فرموده اعرفوا العقل و جنده والجهل و جنده تهتدوا یعنی بشناسید عقل و لشگر او را و جهل و لشگر او را تا هدایت شوید، استفاده می‌شود که شناسائی عقل و جهل و لشگر آنها، مقدمه برای هدایت است . و مقصود از این هدایت ، یا راه نمائی و نشاندادن کیفیت تربیت و تصفیه و تکمیل نفس‌ها است که قهرا آن نیز مقدمه برای رسیدن به کمال مطلق و توحید قلبی علمی است و یا مقصود از آن وصول و رسیدن به کمال مطلق است که معرفت خدایتعالی ، محکم‌ترین پایه‌های آنست . و علت آنکه این معرفت که مقصود و مقصد حقیقی وجود انسان است ، نتیجه شناسائی عقل و جهل و لشگر آنهاست اینست که تا به مهلکات و منجیات نفس و به راه‌های تخلیه آن از لشگر جهل و تزیین آن به لشگر عقل ، شناسائی حاصل نشود، تصفیه و تنزیه و تکمیل صورت نمی‌گیرد و تا نفس را صفای باطنی پیدا نشود و به کمالات متوسط نرسد، موفق به دریافت جلوه‌های حق و شناسائی حقیقت مطلق نمی‌گردد و به کمال معرفت و آگاهی نمی‌رسد.و به علت آنکه شناسائی عقل و جهل و لشگر آنها از معارف حقه باطنی است که شناسائی آنها به طور کامل و از جمیع جهات و مراتب و اسرار و حقایق ، تنها برای اصحاب ولایت و یقین و ارباب معارف و ایمان که به نور معرفت و قدم سلوک و ریاضت پرده‌های ملک و ملکوت را پاره کرده و به مشاهده حضوری به عالم غیب راه یافته‌اند [۲۹] ممکن و مسیر نیست ، راوی (سماعه ) گفت : (جعلت فداک لانعرف الاما عرفتنا ) فدایت شوم ما نشناسیم مگر آنچه را توبه ما بشناسانی .

نکته نهم

بدیهی است فعلیات صفات و خصایل هفتاد و پنج گانه‌ای که در این روایت شریف رسیده ؟ خدایتعالی برای عقل قرار داده ، با اکتسابات و ریاضات و مجاهدات برای عقول جزئیه انسانها حاصل می‌شوند و حرکت‌ها و انتخاب‌ها و اراده‌های آنها کاملا در پیدایش آن صفات و خصایل دخالت دارند. و قهرا انتساب آنها به جعل و خلقت خدایتعالی در این روایت یا به لحاظ آن است که ( همانطور که در علم الهی ثابت شده و ما در توحید افعالی شرح داده‌ایم ) حقیقتا تمام کمالات و آثار وجود، مجعول به جعل الهی و مخلوق به خلقت خدائی هستند و دخالت اکتساب و کوشش عباد و سایر مخلوقات نسبت به تحصیل آن ، جنبه اعدادی و مهیا کردن زمینه برای ظهور و حصول آنها را دارد. و یا به لحاظ آن است که جنبه‌های عقلی و الهی انسان‌ها را خدایتعالی در اصل خمیره ، آن چنان جعل و خلق کرده که قابل و شایسته‌اند که آن صفات و فضایل (اگر چه با وساطت عوامل وسطی مانند کسب و انتخاب انسان‌ها) در آنها ظاهر شود و پیدایش یابد.

نکته دهم

جعل و خلقت جهل و لشگر آن که در این روایت به خدایتعالی نسبت داده شده ، جعل و خلقت تبعی و بالعرض است زیرا ( چنانکه در علم ثابت شد و مادر توحید افعالی شرح داده‌ایم ) جعل و خلقت شیطان‌های وهم‌ها و جعل‌ها و نیز بدی‌ها و نقایصی که از وجود آنها ناشی می‌شود و سرچشمه می‌گیرد، بدان جهت است که وجود عقل‌های انسانی و پیدایش حصایل و صفات حمیده و تحقق استکمالات و کمالات آنها در عالم ماده و جهان طبیعت ، فارغ و خالص از وجود شیاطین جهل‌ها و وهم‌ها و بدی‌ها و نقیصه‌های ناشی از آنها، غیر ممکن است .و شاید اینکه حضرت صادق در این حدیث شریف جعل و خلقت لشگرهای شیطان را پس از جعل و خلقت لشگرهای عقل معرفی کرده ، اشاره‌ای دقیق به تبعی و بالعرض بودن جعل و خلقت مذکور باشد، اگر چه تطبیق ظواهر الفاظ بر این گونه دقایق و نکات از فهم عرفی دور است .

و علت آنکه حقایق عقلی را خدایتعالی در قرآن کریم و انبیاء و ائمه معصومین در احادیث شریفه نوعا به زبان عرف و عامه مردم و با لباس ‍ تشبیه و تمثیل و زیر پوش قشرها، بیان کرده‌اند، مهربانی و رحمت نسبت بر تمام انسان هاست که هر کدام به مقدار ادراک و مرتبه عقل خود از حقایق نصیبی داشته باشند و هیچکدام از آن خان احسان الهی به طور کلی محروم نگردند.

پس قرآن کریم و ائمه دین ، حقایق غیبی و عقلی را تابه درجه محسوسات و ماءنوسات عامه مردم نازل می‌نماید تا آن که در این درجه هستند نیز حظی از عالم غیب (به اندازه خود) به برند ولی بر شاگردان حقیقی علوم آن بزرگواران لازم است که برای شکر نعمت شاگردی و جزای عطیت معنوی که بر آنها ارزانی شده صورت را به باطن ارجاع دهند و پوست را به مغز و دنیا را به آخرت برگردانند که توقف در حدود پوست‌ها و ظاهرها، از مهلکات و قناعت بر صورت‌ها باز ماندن از قافله سالکان است .

و این حقیقت و لطیفه الهی که علم به تاءویل است ، با مجاهدت‌های علمی و ریاضت‌های عقلی ضمیمه شده و جفت گشته با ریاضت‌های علمی و تطهیر نفس‌ها و تنزه به قلب‌ها و تقدیس روح‌ها، حاصل می‌شود، چنانکه خدای تعالی فرموده (و لا یعلم تاءویله الا اللهع والراسخون فی العلم ) [۳۰] و فرموده (لا یسمه الا مطهرون ) [۳۱] گرچه راسخ کامل در علم و طاهر خالص در عمل ، انبیاء و اولیاء راسخ در علم هستند و لذا علم تاءویل به تمام مراتب آن مختص به آنهاست ولی علمای عالمان را نیز از آن به مقدار رسوخشان در علم ، حظ و سهم وافری است .

نکته مهم

در این روایت شریف لشگر عقل و جهل ابتدا هفتاد و پنج عدد معرفی شده و سپس هنگام تفصیل به بیش از این عدد شماره گشته و این به خاطر آن است که حضرت صادق در ابتدا با عدد مذکور به امهات و مهمات فضایل و صفات عقل و جهل اشاره کرده نه بر تمام آن‌ها اگر چه می‌توان بعضی از عنوان‌های آن صفات و خصایل را که در مقام تفضیل شماره شده به بعضی دیگر برگردانید تا عدد به هفتاد و پنج برگردد ولی با ملاحظه آنچه گفته شد احتیاج به این زحمت و تاءویل نیست .

توضیحا می گوئیم : مثلا خیر که وزیر عقل است و شر که و زیر جهل است از مهمات و امهات فضایل و رذایل هستند که جمیع آنها به آن دو برگشت می‌نمایند و در عین حال در حدیث شریف یکی از لشگریان عقل و جهل شمرده شده و در برابر سایر لشگرهای آن دو قرار گرفته‌اند و همچنین عدل و جور که یکی از لشگریان شماره شده‌اند از مهمات و امهات هستند که بسیاری از لشگریان شماره شده که در مقابل آن دو شمرده شده‌اند در تحت مفهوم آن دو هستند و علاوه بر این بسیاری از صفات و خصایل دیگر عقل و جهل در این روایت به طور خصوص ذکر نشده و با ذکر مهمات و امهائی که بر آنها شاملند، از آنها اکتفا گشته است .

و راز اصلی این گونه بیان و تعلیم در این است که سبک و روش انبیاء و اوصیاء و قرآن کریم ، مانند سبک و روش مصنفان و مؤ لفان معمولی اصطلاحی نیست که در صدد فحص و تفتیش و بحث و جدال در اطراف مفهومات کلی و در مقام استخراج شقها و صورتهای محتمله و حصر و شماره دقیق باشند زیرا این امور خود از پوشش‌ها و پرده‌های بس ضخیم سیر و سلوک به سوی خدا هستند و این پیادگان را از راه حق و دریافت واقعیات زندگانی دنیوی و اخروی و حقایق دین و دنیا، باز داشته و باز می‌دارد. و لذا قرآن کریم با اینکه جامع تمام معارف و حقایق اسماء و صفات الهی است و هیچ کتاب آسمانی و غیر آنها مثل این کتاب کریم معرفی ذات و صفات حق تعالی را نکرده و همچنین جامع اخلاق وظایف فردی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و دعوت به مبدء و معاد و تشویق به تحصیل سعادت مادی و معنوی است ، ولی همچون سایر کتاب‌های تصنیف شده بشری بر باب‌ها و فصل‌ها و مقدمه و خاتمه قسمت نشده است . و این از قدرت کامل منشی آن است که محتاج به این وسائل و وسایط در رسانیدن غرض خود نبوده و از این جهت می‌بینیم که گاهی با نصف سطر، برهانی را که حکما با چندین مقدمات باید بیان کنند، با صورتی غیر شبیه به برهان ، بیان فرموده مثل این دو آیه لو کان فیهما الهة لا الله لفسدتا [۳۲] اذا لذهب کل اله بما خلق و لعلا بعضهم علی بعض [۳۳] دو برهان دقیق بر تو حدیدند و هر یک از این دو بیان اجمالی و جامع ، محتاج به چندین صفحه توضیح است که تفضیل و تحقیقش در نزد اهلش ‍ روشن است و علاوه دیگران هم از آن نصیبی دارند و خلاصه هر کسی از آن در اثبات یگانگی حق ادراکی می‌کند و نیز به احادیث اهل بیت عصمت خصوصا به نهج البلاغه و به دعاهای رسیده از آن بزرگواران به ویژه صحیفه سجادیه و به اصول کافی و توحید صدوق ، از روی تدبر و تفکر مراجعه کند؛ خواهد دانست که بی حجاب اصطلاحات و قیود مفهومات و پرده تقسیمات و حصرها، از علوم الهی و معارف ربانی و اسماء و صفات و شئون حق تعالی ، مشحون و انباشته‌اند.

نکته یازدهم

اگر مقصود از (جهل ) در این قسمت از روایت فلماراءی الجهل ما اکرم الله به العقل و ما اعطاء، اضمر له العداوه [۳۴] حقیقت ابلیسی در عالم امر و صحنه مجردات برزخی باشد، کیفیت دیدن جهل لشگر عقل را (که متحد با عقل و مندرج در آن هستند و قهرا دیدن آنها بی دیدن عقل ممکن نیست و بدیهی است دین عقل برای جهل بطور احاطه و کامل ممکن نیست ) باید یا بطریق انعکاس کامل در ناقص و یا به طریق مقایسه نقص با کمال و فهم ضد از ضد باشد، چنانکه در نهاد گرفتن جهل دشمنی عقل را، عبارت از مناقضت و مضادت ذاتی ما بین این دو حقیقت است و این هر دو احتمال اگر چه از ظاهر عرفی حدیث بدور است ولی با برگردانیدن ظاهر به باطن و پوست به مغز، بعدی ندارد.

و اگر مراد از جهل مظاهر ابلیس و نادانیهای یاران جهل باشد که عبارت از قوه واهمه در انسان است ، این قسمت از حدیث شریف به یکی از دو معنا تفسیر می‌شود.

اول : اشاره به تضاد ما بین قوه واهمه و قوه عاقله در هر یک از افراد انسانی است و تقدیم خلق عقل و لشگریان آن بر جهل و لشگریان آن و همچنین تقدیم هر یک از آن دو بر لشگریان خودش ، عبارت از تقدیم ذاتی و شرفی قوه عاقله بر قوه واهمه و نیز اشاره به تقدیم ذاتی و شرفی ذوات قوای عاقله و واهمه بر صفات و ملکات آنهاست و بنابرین در هر یک از افراد انسان همه لشگریان جهل و عقل به طریق امکان و قوه و نه وجوب و فعلیت ، متحققند. با فرق آنکه لشگریان عقل با لذات و بطور اصالت و لشگریان جهل بالعرض ‍ و بطور تبعیت ( و از باب غیر ممکن بودن وجود انسانها در عالم طبیعت فراغ از آنها) موجودند.و دیدن جهل ، عقل و لشگران آن را نیز یکی از آن دو معنا که ذکر شد، تفسیر می‌شود و همچنین در نهاد گرفتن واهمه دشمنی عاقله را به مناقضت و مضادت ذاتی ما بین آن دو، ترجمه می‌شود.

دوم : اشاره به دو طایفه از مردم باشد که یکی اصحاب سعادت‌ها و کمال‌ها و دیگری صاحبان شقاوت‌ها و نقص‌ها هستند و تضاد ما بین این دو طایفه‌ها پیلی و قابیلی ذاتی و مشهود همگان است و دیدن طایفه دم ، کمالات و محسنات طایفه اول را، به معنای عرفی دیدن که عبارت از مشاهده بدکاران آثار ملکات و رفتارهای نیکوکاران است ، تفسیر می‌شود و همچنین در نهاد گرفتن طایفه دوم دشمنی طایفه اول را به معنای عرفی و معمولی دشمنی ( که در تمام زمان‌ها و همه محیطها میان این دو طایفه مشهود خاص و عام است و می‌توان آن را به عنوان ستیزه باطل با حق شناخت ) حمل می‌شود.

و پس از این عبارت ، در حدیث رسیده که جهل گفت : پروردگارا عقل نیز مانند من آفریده تو است [۳۵] و از آن استفاده می‌شود که ادعای جهل به اینکه شبیه عقل است همانند ادعای اشرفیت ابلیس از آدم است که گفت مرا از آتش و او را از خاک آفریدی و قهرا سبب آن هم ، همانند سبب ادعای ابلیس ، محجوب بودنش از مقام عقل و خود بینی و خود خواهی است و بدیهی است : حجاب خود خواهی و خود بینی از حجاب‌های بس ظلمانی و ضخیمی است که هر کس مبتلا به آن باشد از دریافت تمام حقایق و ادراک همه محسنات و کمالات غیر خود و مشاهده جمیع ناشایستگی‌ها و نواقص ‍ خود، باز می‌نماید و این حجاب ارث ابلیس است و در هر کس قوت گیرد داخل در ذریه و اولاد او می‌شود اگر چه به صورت و ولادت دنیائی و ملکی ، آدم زاده و از اولاد آدم باشد زیرا که میزان در عالم انسانیت و ملکوت عالم که ماهیت پایانی و باقی اشیاء است ، ولادت اخروی و ملکوتی می‌باشد، چنانکه زاده ملکوتی عیسای مسیح فرمود لن یلج ملکوت السماء من لم یولد مرتین [۳۶] و این ولادت ثانوی که مبدء دخول و ورود به ملکوت اعلاست که به ملکوت آسمان از آن تعبیر شده ، متوقف بر آنست که از این حجاب‌ها که ارث ابلیس است خارج و به حقایق لشگریان عقل از مقدمات تحقق به حقایق اسماء الهی است .

و سپس در حدیث شریف رسیده : که جهل گفت : عقل را آفریدی و بزرگش ‍ شمردی و قوتش دادی و من ضد اویم و برای من توانائی با او نیست پس به من نیز بده از لشگریان مانند آنچه به او دادی [۳۷] و بدیهی است این گفتگو به زبان حال است نه به زبان قال و حضرت صادق بر طبق فهم عموم مردم ، آن را بیان کرده و تجسم دنیوی و ملکی به آن داده است زیرا همانطور که سابقا اشاره شد، آفرینش عقل و لشگرش و جهل و سپاهش ، به جعل واحد است و نیز معلوم شد آفرینش عقل و لشگرش با لذات و استقلالی و آفرینش ‍ جهل و سپاهش بالعرض و تبعی است .

و پس از این در حدیث شریف رسیده ، خدایتعالی به جهل فرمود آری پس ‍ اگر بعد از این گناه کردی تو و لشگرت را از رحمت خود بیرون می‌رانم ، گفت : راضی شدم پس هفتاد و پنج لشگر به او عطا نمود. و باید دانست که این سرکشی و بیرون راندن از رحمت در جهل کلی و ابلیس اعظم ، عبارت از نقص ذاتی و خروج فطری آن از ساحت قدس کبریائی است و در جهل‌های جزئی و اوهام انسانی پس از دادن لشگریان با وجودات بالقوه و تبعی به آنها ( به همان کیفیت که سابق بیان شد) سرکشی آنها عبارت است از خروجشان از قوه و امکان به فعلیت و وجوب در جهات نقص و در آن صفات و لشگریانیکه ضد و مقابل صفات و لشگریان عقلند و قهرا پس از رسیدن به این گونه فعلیت ، به کمال شقاوت می‌رسند و از ساحت قرب و رحمت حق خارج می‌شوند و به جزب شیطان و متمردین ملحق و پیوسته می‌گردند.

نکته دوازدهم

بدانکه این لشگریان به جهل که باعث تقویت قدرت مضاده آن با عقل است ، مباینت و منافاتی با صحت عذاب کردن و دور نمودنش از رحمت ندارد زیرا دادن و آفرینش این صفات و لشگریان به جهل ( چنانکه معلوم شد) لازمه دادن و آفرینش لشگریان عقل هستند و لازمه جعل ماده و دار طبیعت ، ضدیت و معاندت و تزاحم است و قهرا این نحوه دادن و جعل ، به هیچ وجه سلب اختیار نمی‌نماید بلکه در تحصیل کمالات و فعلیت دادن به صفات و لشگریان عقلی اگر مقابلات آنها در تحت اختیار نباشد، کمالیت آنها سلب و منتفی می‌شود.

مثلا وقتی عدل از صفات کمالی است که انسان به اختیار متصف به آن شود و اگر ظالم را نگذارند ظلم کند و دست او را از بعدی کوتاه کنند و با جبر و اضطرار به عدالت قیام کند، عادل نخواهد بود و چون هر یک از این صفات کمالی با مقابلات خود، بالقوه و بالامکان در آفرینش انسان خمیره بندی شده هستند [۳۸] و انسان در فعلیت دادن به هر یک در سر حد اختیار است ، فعلیت هر یک از این دو مقابل ، مبدء سعادت یا شقاوت و موجب دخول در حزب الرحمن و لشگریان عقل یا حزب الشیطان و لشگریان جهل است . و اینکه در حدیث شریف رسیده : که خدایتعالی به جهل فرمود: بعد از این اگر عصیان کنی از رحمتم بیرونت می‌رانم و مفهوم آن این است که اگر عصیان ننمائی از رحمتم بیرونت نمی‌نمایم ، برای آن است که اگر عصیان نشود، آن ملکات رذیله و لشگریان شیطان و موجود بالقوه ، به فعلیت و بروز و ظهور نمی‌رسند و صاحب آنها از ساحت رحمت و درگاه قرب حق دور نمی‌افتد ولی اگر عصیان شود، معصیت ، آن رذایل بالقوه را ظاهر و فعلی می‌نماید و او را از ساحت رحمت دور می‌کند و چه بسا نور عقل در او خاموش شود و در این صورت قرین شیطان و مخلد در جهنم می‌گردد و لذا همت گماشتن به تهذیب نفس و صفا دادن اخلاق که در حقیقت بیرون رفتن از تحت سلطه ابلیس و حکومت شیطان است از بزرگترین مهمات و واجب‌ترین واجبات عقلی است .

در این جا به بیان مطالب و نکات مربوط به ابتدای این حدیث شریف خاتمه داده و به مقصد اصلی از شرح آن که بیان و تشریح اخلاق اسلامی است و قطعات دیگر این حدیث شریف بر آن اشتمال دارد، می‌پردازیم .

فصل دوم : در بیان خیر و شر که وزیران عقل و جهلند

مقدمه

حضرت صادق در مقام شماره لشگریان عقل و جهل فرمود: پس از جمله هفتاد پنج لشگر که به عقل عطا نمود، خیر است که وزیر اوست و؛ آن شر است که وزیر جهل است[۳۹] و این کلام جامع را در ضمن بحث هائی شرح می‌دهیم [۴۰]

بحث اول

بدانکه تعریف هائی که در کتاب‌های فلسفی و غیر آن برای خیر و شر کرده‌اند غالبا تعریف به لوازم و ملزومات و عوارض و معروضات است و چون مفهومشان از واضحات و بدیهیات ذهنی است ، حواله فهم آن به وجدان و ذهن‌های عموم نزدیکتر به صواب است و علاوه بحث از ماهیت و حقیقت آن دو خارج از مقصود اصلی ما است زیرا مهم برای ما درک و بیان حقیقت خیر و شری است که اولی وزیر عقل و دومی وزیر جهل است نه خیر و شر به معنای مصدری و یا به اصطلاح فلسفی .

بنابراین می گوئیم : مراد از خیر و شر مذکور، معنای مصدری و آن مفهومی که در ذهن‌های عمومی از آن دو مرتکز است نیست زیرا آن معنا نه مناسب با وزارت[۴۱] است و نه با لشگر بودن سازش دارد، بلکه مقصود از خیر، غریزه حب ذات کنترل شده و به دور از پرده‌های ظلمانی طبیعت و مقصود از شر، غریزه مذکور کنترل نشده و محجوب به پرده‌های ظلمانی طبیعت است که اولی مبدء و منشاء تمام مضایل و صفات حمیده و هر رفتاری‌های پسندیده و عادلانه و در نهایت باعث تعالی و عروج به کمال مطلق و جایگزین شدن به اعلی علیین است و دومی مبدء و منشاء جمیع ملکات و صفات نکوهیده و سراسر رفتارهای ناپسندیده و تجاوز کارانه و در نهایت موجب تزول به نقص مطلق و هبوط به اسفل سافلین است .

توضیح آنکه غریزه حب ذات که غرایز دیگر از شاخه‌ها و شعبه‌های آن به شمار می‌روند، با خمیره انسان عجین شده و با سرشت او آمیخته است ، در پشت تمام غرایز دیگرش قرار دارد و آنها را به دل خواهش رهبری می‌کند و به حرکت در می‌آورد و اگر این غریزه طبیعی و سرشتی نبود، ممکن نبود انسان نخستین با فعالیت‌ها و به کار گرفتن روش‌های ابتدائی ، حاجات غذائی و خواسته‌های حیاتی خود را تهیه کند و خطرات طبیعی و مضادات خارجی را از خود دفع نماید و به سوی تکامل و تمدن و مضادات خارجی را از خود دفع نماید و به سوی تکامل و تمدن قدمی بردارد و نیز امکان نداشت انسان فعلی با روش‌های پیش رفته نهائی هم به زندگی و تجلیات تمدن و پیشروی در علوم و صنایعش ، ادامه دهد.

ولی این غریزه طبیعی عجین شد با سرشت انسان که او را به جلب لذات به سوی خود و دفع منافرات از خود وا می‌دارد و برای زندگی و بر آوردن نیازها به حرکت در می‌آورد و گاهی از آن به عشق به کمال و خوبی و تنفر از نقص و بدی ، تعبیر شده و در کانون جمیع سلسله‌های بشری از سعیدوشقی ، عالم و جاهل ، مخمر و مطبوع است ، اگر محکوم به احکام طبیعت و مقهور در چنگ قوای شهویه و غضبیه و واهمه شیطانی نگردد و صاحب آن ، لذات و کمالات و سعادات حقیقی را تشخیص دهد، در مسند وزارت عقل قرار می‌گیرد و سایر لشگریان عقل را در راه تحصیل سعادت حقیقی و کمال مطلق رهبری می‌نماید و اگر محکوم به احکام طبیعت و مقهور در چنگ قوای حیوانی و جنبه لجنی شود و دارنده اش لذات و کمالات و سعادت‌ها را تنها در تحصیل مادیات و مظاهر تعیشات و ریاسات دنیوی به بیند، شایسته مقام وزارت جهل (واهمه ) گشته و رهبری لشگریان جهل را در طریق افسادگری و تجاوز کاری و معصیت‌ها به عهده می‌گیرد.

در تشریح بیشتر این مطلب می گوئیم ، برای قلب که مرکز حقیقت غریزه حب ذات است دو وجهه است یک وجه به عالم غیب و روحانیت و دیگر وجهه به عالم شهادت و طبیعت و چون انسان زائیده شده عالم طبیعت و فرزند نشئه دنیاست چنانکه آیه شریفه (امه هاویه )[۴۲] نیز شاید اشاره به آن باشد، از ابتدای خلقت در غلات طبیعت تربیت می‌شود و جنبه روحانیت و الهی او در این پرده ظلمانی وارد می‌شود و کم کم احکام طبیعت بر او احاطه می‌کند و هر مقدار در عالم طبیعت رشد و نمای طبیعی کند احکام طبیعت بر او بیشتر چیره و غالب می‌شود و چون به مرتبه طفولیت رسد با سه قوه هم آغوش می‌گردد:

۱- قوه شیطنت که زائیده شده قوه واهمه است

۲- قوه غضب

۳- قوه شهوت

و هر چه رشد حیوانی کند این سه قوه در او کامل تر می‌شود و رشد آیه کریمه و لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم ثم رددناه اسفل سافلین [۴۳] اشاره به حالت اولی انسان باشد که به قدرت حقتعالی تخمیر شده و آن بهترین قوام است زیرا که بر نقشه کمال مطلق و جمال تام است و ورود به اسفل سافلین اشاره به این احتجات به طبیعت که اسفل سافلین است باشد و چون این پوشش‌ها و تاریکی‌ها و کدورت‌ها بر نفس ‍ غالب و چیره است و کم اتفاق می‌افتد که کسی بخودی خود بتواند از آنها بیرون آید و با کنترل کردن و تعدیل غریزه حب ذات ، در مسیر انسانیت و طریق رسیدن به کمال مطلق به حرکت در آید، خدایتعالی به عنایت ازلی و رحمت واسع خود، انبیاء را برای تربیت بشر فرستاد و کتب آسمانی را فرو فرستاد تا آنها را از خارج در کنترل این غریزه جبلی و شایسته نمودنش برای مقام وزارت عقل و رهبری سایر لشگریان عقل ، کمک کنند و نفس را از غلاف غلیظ طبیعت و قوای طبیعی نجات دهند.

و بدین سبب احکام الهی و دستورات انبیاء و اولیاء بر طبق نقشه سرشت انسانی و راه نمای کمالات حقیقی و نشان دهنده طریق رهانیدن غریزه حب ذات از چنگ قوای حیوانی ، بنا نهاده شده و همه آنها به طریق کلی به دو مقصد قسمت می‌شود که یکی اصلی و استقلالی و دیگری فرعی و تبعی است . مقصد اول که اصلی و استقلالی است ، عبارت است از توجه دادن غریزه سرشتی انسان به کمال مطلق که حق تعالی و شئون ذاتی و صفاتی و افعالی اوست و مباحث مبدء و معاد و مقاصد ربوبیات از ایمان به الله و کتابها و رسولان و ملائکه او و دار آخرت ، و عمده مراتب سلوک نفسانی و بسیاری از احکام فرعی از قبیل نماز و حج بی واسطه یا با واسطه به این مقصد مربوط است . مقصد دوم که عرضی و تبهی است ، تنفر دادن غریزه سرشتی از جنبه‌های لجنی و دوستداری دنیا و طبیعت به نحو موضوعیت و دلبستگی که مبدء تمام نقصها و منشاء تمام مرض هاست و بسیاری از مسائل ربوبیات و عمده دعوت‌های قرآنی و موعظه‌های الهی و نبوی و ولوی و مهم ابواب ارتیاض و سلوک و بسیاری از فروع شرعی از قبیل روزه و صدقات واجبه و مستحبه و تقوا و ترک فواحش و معاصی و انجام جهاد و امر به معروف و نهی از منکر، به آن رجوع می‌کند و این دو مقصد مطابق نقشه عشق به کمال حقیقی و نفرت از نقص است .

بحث دوم

در صورتی که این غریزه سرشتی محکوم به احکام طبیعت و مقهور در چنگ قوای حیوانی و شیطانی نگردد و در کنترل عقل در آید، و زیر عقل و منشاء خیرات است و خود نیر خیر است و اگر محکوم به احکام طبیعت و مقهور در چنگ قوای حیوانی و شیطانی گردد و از کنترل عقل خارج شود، و زیر جهل واهمه و مبدء شرور است و خود نیز شر است . و قهرا بنابر این تمام فضایل حمیده و صفات پسندیده دیگر که در این روایت شریف شماره گشته و از لشگریان عقل قرار داده شده ، در تحت و درون صفت خیرند و وجود صفت خیر به معنای ذکر شده ، عینا وجود تمام آن صفات است و تحققش (که با وارستگی غریزه سرشتی حب ذات و در مسیر طلب کمالات حقیقی در آمدنش ، صورت می‌گیرد) عینا تحقق آن صفات است ، چنانکه مبدء و منشاء تمام خصایل نکوهیده و صفات ناپسندیده دیگر که در این روایت شمار شده و از لشگریان جهل (واهمه ) قرار شده ، در تحت و درون صفت شرند و وجود صفت شر به معنای ذکر شده ، عینا وجود تمام آن صفات است و تحققش ( که در اثر آلوده شدن غریزه مذکور به آلایش‌های طبیعی و منحرف شدنش از مسیر طلب کمالات حقیقی و راستین و رو آوردنش به راه خواستاری کمالات مجاری و دروغین صورت می‌پذیرد) عینا تحقق آن صفات است . پس آنچه کمال اهمیت را در اخلاق اسلامی دارد، پاکیزه نمودن و از آلودگی‌ها حفظ کردن غریزه مذکور است و لذا در قرآن کریم سوره جمعه آیه ۲- [۴۴] نعمت بعثت پیامبر اکرم را که انسان‌ها را از آلایش‌ها پاک می‌گرداند، بس بزرگ شمرده و بر عطای آن بر بندگان ، منت گذارده است و از نکاتی که در آن آیه آمده و لازم به تذکر است ، تقدیم ذکر تربیت و پاک نمودن انسان‌ها از آلودگی‌ها بر ذکر تعلیم کتاب و حکمت است و این خود گواهی می‌دهد که در بینش اسلامی پرورش و تربیت بر آموزش و تعلیم مقدم است و با پرورش و تربیت صحیح می‌توان آموزش و تعلیم صحیح را پایه گذاری کرد.

بحث سوم

عشق به کمال مطلق در سرشت تمام بشر (از جهت غریزه حب ذات که با وجودشان آمیخته و پشت تمام غرائز دیگرشان خودنمائی می‌کند) تحقق دارد و هیچ طائفه‌ای از طوایف بشری و هیچ فردی از افراد انسانی بر طایفه و فرد دیگر از این جهت امتیازی ندارد. و تنها به خاطر مراتب کم و بیش ‍ مشغول شد نشان به مظاهر تعیش‌ها و زیادی و کمی سر گرم شد نشان به عالم طبیعت و دلبستگی‌هاشان به دنیا[۴۵] در تشخیص محیطها، عادت‌ها، مذهب‌ها، عقیده‌ها، فلسفه‌ها و امثال اینها نیز در اختلاف تشخیص نسبت به کمال مطلق و مراتب آن ، تاءثیر نموده و قهرا علت اختلافات بسیار و عمیقی میان مسیرها و مقصدهای آنها گشته است .

مثلا فیلسوفی که فلسفه را کمال مطلق انگاشته و به آن عشق می‌ورزد، همه عم را در آن و در فنون آن مصرف می‌کند و شاهی که افزودن قدرت و توسعه دادن به منطقه نفوذ و سلطه اش را کمال مطلق می‌پندارد و معشوق خود می‌بیند، در تمام عمر در این راه می‌کوشد و تاجری که جمع ثروت را کمال مطلق گمان می‌کند و عاشق آن می‌شود، نقد زندگانیش را در این مسیر صرف می‌نماید و همه آنها را اصل عشق به کمال متحدند و میانشان فرقی نیست ولی همه یک تشخیص ( که از خطا در مصداق محبوب و کمال حقیقی ناشی شده و یکی از منشاءهای آن ، عادت‌ها، تربیت‌ها و عقیده‌های مختلف است ) موجب انحراف غریزه حب ذات از مسیر سرشتیش که به سوی کمال حقیقی است می‌گردد و هیچ یک از این افراد که در اثر نادرستی تشخیص و دلبستگی‌ها و وابستگی‌ها، از تشخیص کمال حقیقی و طلب آن ، منحرف شده و می‌شوند و به سوی کمالات خیالی و مجازی رو می‌آورند و نقد عمر خود را در راه بدست آوردن آنها صرف می‌کنند، با رسیدن به آنها راضی نمی‌شوند و هر چه در آن کمالات و محبوب‌های خیالی خود پیشروی کنند، مرتبه و مقدار بیشتری سعی می‌نمایند و آتش‌های آرزوها و سوزش‌های تشنگی‌هاشان فرو نمی‌نشیند [۴۶] و همین امر بهترین راهنما است که انسان به حسب سرشت خواستار کمال حقیقی و مطلق است و تنها با رسیدن به آن قلبش آرامش می‌گیرد و لذا قرآن کریم فرموده (الابذکر الله تطمئن القلوب ) [۴۷]

بحث چهارم

معلوم شد که تمام خیرات از غریزه حب ذات غیر محجوب به پرده‌های طبیعت و رها از دام‌های پیچاپیچ نفس اماره و ابلیس و در مسیر حرکت به سوی کمال حقیقی در آمده سر چشمه می‌گیرد و همین غریزه خیر و وزیر عقل و کفیل سعادت و نجات انسان است و نیز معلوم شد که تمامی شرها از همین غریزه سرشتی پوشیده شده به پرده‌های طبیعت و گرفتار آمده در دام‌های نفس اماره و ابلیس و به حرکت در آمده در مسیر آنچه انسان از روی اشتباه کمال می‌پندارد و در واقع نقص و سبب بعد از ساحت قدس حق تعالی و باعث سقوط در مهالک است ، منشاء می‌پذیرد و همین غریزه ، شر و وزیر جهل (قوه واهمه ) و باعث شقاوت و هلاک انسان است . بنابر این اگر انسان از خود غفلت کند و در صدد اصلاح نفس و تزکیه و کنترل غریزه ذکر شده برنیاید و نفس را سر خود بار آورد، هر روز بلکه هر ساعت بر حجاب‌های آن افزوده می‌شود و از پس هر حجابی ، حجابی بلکه حجابهائی برای او پیدا می‌شود تا آنجا که نور سرشتی این غریزه به کلی خاموش و فرو نشانده می‌گردد و از محبت الهی در آن انرژی و خیری نمی‌ماند، بلکه از حق تعالی و آنچه به او مربوط است (از قرآن کریم و ملائکه و انبیاء و اولیاء و دین حق و تمام فضایل ) متنفر می‌گردد و ریشه دشمنی حق تعالی و مقربان درگاه مقدس او در قلبش محکم و مستحکم می‌شود تا آنجا که بکلی درهای سعادت بر او بسته شده و راه آشتی با حق تعالی مسدود گشته و مخلد در ارض طبیعت که جلوه باطن آن در عالم دیگر خلود در عذاب جهنم است ، می‌گردد.

و این افزایش پرده ، سبب طبیعی دارد و آن اینست : که این سه قوه یعنی قوه شیطنت که فروع آن عجب ، کبر، طلب ریاست ، خدعه مکر، نفاق ، دروغ و امثال آن است . و قوه غضب که خود سری جباریت ، افتخار، سرکشی ، قتل ، فحش ، آزار خلق و امثال آن از فروع آن است . و قوه شهوت که شدت میل به خور و خواب و اعمال حیوانی ، حرص ، طمع ، بخل و امثال آن از فروع آن است ، محدود به حدی نیستند. به این معنا که اگر افسار شیطنت را انسان رها کند در هیچ حدی واقف نمی‌شود و به هیچ مرتبه‌ای از مراتب قانع نمی‌گردد و برای بدست آوردن مقصد خود، حاضر است با تمام نوامیس ‍ الهی و شرایع دینی مخالفت و دشمنی کند و برای رسیدن به یک ریاست جزئی حاضر است فوج و فوج انبیاء و اولیاء و صالحان و علمای بالله را قتل و غارت کند و همین طور آن دو قوه دیگر در صورت سر خود بودن و افسار گسیختگی . و بدیهی است : هر مرتبه از مراتب لذات نفسانی (که راجع به این سه قوه است ) برای انسان حاصل شود، به اندازه خودش انسان را دلبسته به دنیا و غافل از حق و حقیقت می‌کند.

مثلا در هر لذتی که ذائقه انسان از این عالم می‌برد، در صورتی که محدود به حدود الهی نباشد همان لذت ) انسان را به دنیا نزدیک می‌کند و علاقه قلبش ‍ را به طبیعت زیاد می‌نماید و به همان اندازه علاقه او به معنویات و حق کم می‌شود و محبت الهی از قلبش زایل می‌گردد و چون پشت سر هر لذتی ، نفس اماره ، لذت دیگر بلکه لذات دیگر را خواستار می‌شود و قوای مخصوص این کار را برای تحصیل آن ترغیب می‌کند پس در پشت هر حجابی حجاب هائی ظلمانی بای انسان پیدا می‌شود و از هر یک از این قوای حسی که شعاع نفس از آنها به عالم طبیعت و دنیا جلوه کرده ، دائما حجاب هائی بر روی قلب و روح کشیده می‌شود که انسان را از سیر الی الله و طلب حق باز می‌دارد.

و خسران و حسرت بلکه تعجب و حیرت در آن است که ، غریزه و قوه‌ای که براق سیر اولیاء به معراج قرب حضرت باری تعالی و سرمایه وصول آنان به کمال مطلق است ، همان ، انسان سرخود را به نهایت شقاوت و به دوری از ساحت قدس کبریا می‌رساند و این بالاترین زیان هاست .

چنانکه حق تعالی می‌فرماید: (والعصر ان الانسان لفی خسر ) [۴۸] و چه خسرانی بالاتر از این که انسان سرمایه سعادت ابدی را در راه تحصیل شقاوت ابدی خرج نماید و آنچه را که حقتعالی به او داده که او را به اوج کمال برساند همان او را به پستی نقص بکشاند.ای انسان بیچاره چه حسرتی خواهی داشت که روزی که پرده طبیعت از چشمت برداشته شود و معاینه کنی که آنچه در عالم قدم زدی و کوشش ‍ کردی در راه بیچارگی و شقاوت و بدبختی خودت بوده و راه چاره و طریق جبران نیز بسته شده و دستت از همه جا کوتاه است نه راه فرار از سلطه قاهر الهی داری و نه راه ترمیم نواقص گذشته و عذر خواهی از معصیت‌های انجام شده .

ای برادر اکنون تا حجاب‌های بس ضخیم طبیعت ، نور سرشتیت را به کلی زایل نکرده و کدورت‌های معاصی ، صفای باطنی قلب را به کلی نبرده و دستت از خانه دنیا (که مزرعه آخرت است و انسان در آن می‌تواند هر نقصی را جبران کند و هر گناهی را زایل نماید) کوتاه نشده ، دامن همتی به کمر زن و دری از سعادت بروی خود باز کن و بدان که اگر قدمی در راه سعادت زدی و اقدامی نمودی و با حق تعالی از سر آشتی در آمدی و عذر ماسبق خواستی ، درهائی از سعادت به رویت باز می‌شود و از عالم غیب از تو دستگیری‌ها می‌شود و حجاب‌های طبیعت طبیعت یک یک پاره می‌گردد و نور غریزه سرشتی بر ظلمت‌های اکتسابی ، غلبه می‌کند و صفای قلب و جلای باطن ، بروز می‌نماید و درهای رحمت حق به رویت باز می‌گردد و جاذبه الهی تو را به عالم معنویت جذب می‌کند و کم کم محبت حق در قلبت جلوه می‌کند و محبت‌های دیگر را می‌سوزاند و اگر خدایتعالی در تو اخلاص و صدق دید تو را به سلوک حقیقی راه نمائی می‌کند [۴۹] و کم کم چشمت را از عالم کور می‌کند و به خود روشن می‌فرماید و دلت را از غیر خودش وارسته و به خودش پیوسته می‌نماید.بار خدایا آیا شود که این دل محجوب و این قلب منکوس را به خود آری و این غافل فرو رفته در ظلمات طبیعت را به عالم نور کشانی و بت‌های دل را به دست قدرت در هم شکنی و غبارش را از پیش چشم فرو ریزی .

بار الها ما به امانت تو خیانت کردیم و قوه‌ای که به ما دادی تا در مسیر وصال توبه کار گیریم به تصرف شیطان پلید دادیم و آن را محجوب و تاریک گردانیدیم و ترسم که کم کم با این سیر طبیعی و سلوک شیطانی از سرشت الهی یکسره بیرون آئیم و خانه را یک جا به تصرف شیطان جهل و لشگر آن دهیم . پروردگار تو خود از ما دستگیری کن . ما طاقت مقاومت نداریم . مگر لطف تو دستی گیرد (انک ذوالفضل العظیم ) همانا تو دارنده فضل بزرگی .

فصل سوم : در بیان ایمان و کفر

مقدمه

حضرت صادق پس از ذکر خیر و شر و اخبار به اینکه اولی وزیر عقل و دمی وزیر جهل است ، سایر لشگریان عقل و جهل را [۵۰] شماره می‌فرماید.و ما از این فصل به بعد، هر یک از آن لشگریان را، سرلوحه فصلی قرار می‌دهیم و به شرحش همت می‌گماریم ، بی آنکه عبارت روایت شریف را دوباره نقل کنیم و یا استنادش به آن حضرت را تکرار نمائیم و در این فصل حقیقت ایمان و کفر را ضمن بحث هائی شرح می‌دهیم .

بحث اول

بدانکه ایمان غیر از علم و ادراک است زیر اعلم و ادراک کار و بهره عقل است و ایمان ، عمل و بهره قلب است . و انسان تنها با تحصیل علم به خدا و به پیامبران و به روز جزا، شایسته متصف شدن به صفت ایمان نمی‌شود چنانکه ابلیس تمام این امور را از طریق علم می‌دانست و خدایتعالی او را کافر خواند. و چه بسا باشد که فیلسوفی به برهان‌های فلسفی شعبه‌های توحید و مراتب آن را برهانی کند و خود مؤ من بالله نباشد زیرا علمش از مرتبه عقل و کلیت و تعقل به مرتبه قلب و جزئیت و وجدان نرسیده است .

برای توضیح مقصود مثالی ذکر می‌کنیم : همه ما از روی میزان برهان و درک عقلی می‌دانیم که مردگان به انسان نمی‌توانند آزاری برسانند و همه مردگان عالم به اندازه سر سوزنی هم حرکت ندارد. و می‌دانیم که در تاریکی مردگان زنده نمی‌شوند. و در عین حال در شب تاریک و بلکه در روز روشن هم از مردگان وحشت داریم و وهم ما بر عقلمان غلبه می‌کند. و این به خاطر آن است که به این حقیقت علمی و عقلی ، قلب ما ایمان نیاورده و این ادراک عقلی به قلب ما نرسیده است .ولی آنها که با تکرار عمل و زیادی اقدام بر تماس گرفتن با مردگان و آمد و شد کردن در شب‌های تاریک در قبرستانها، این حقیقت علمی را به قلب رسانیده‌اند، از مردگان وحشت نمی‌کنند و بلکه در قبرستانها منزل می‌نمایند و بدیهی است دسته اول با دسته دوم در علم به اینکه از مردگان به کسی آزار نمی‌رساند شریک اند و تنها در ایمان به آن با هم مختلفند. و لذا علم دسته اول در آنها اثری نکرده است و ایمان دسته دوم ، آنها را از وحشت خیالی و موهوم بیرون آورده است .

پس معلوم شد که علم غیر از ایمان است . و این مطلب به حسب لغت نیز مناسب با معنای ایمان است زیرا ایمان در لغت به معنای وثوق و تصدیق و اطمینان و انقیاد و خضوع است و به فارسی به معنای گرویدن است و پر واضح است که گرویدن و بستگی قلبی غیر از علم و ادراک است .

بحث دوم

در توضیح مطلب مذکور می گوئیم : ایمان به معارف الهی و اصول عقاید حقه ، صورت نمی‌گیرد مگر به آنکه اولا آن حقایق به قدم تفکر و ریاضت عقلی و نشانه‌ها و گواهان علمی ، ادراک شوند و این مرحله به منزله مقدمه ایمان است و سالک راه حقیقت ، شایسته نیست که به این مقدار اکتفا کند زیرا این مقدار از معرفت اثرش خیلی کم است و تنها نوری است که گویا از وجود او، جداست و به قلبش نمی‌تابد و برایش نورانیتی نمی‌آورد. و ثانیا به ریاضات قلبی و ممارست‌های عملی مشغول گردد و این حقایق را توسط آن ریاضت‌ها و عمل‌ها به قلب رساند تا قلب به آنها گرود.

و قهرا بنابراین ، ایمان مراتبی متفاوت دارد چه همان یقین و درک عقلی به معارفی که با استدلال علمی برای دسته‌ای (که با قدم علم و برهان در پی تحصیل آنها رفته‌اند) حاصل شده ، در اثر ریاضت‌ها و عمل هائی که به طور متفاوت از آنها انجام شده ، در مراتبی مختلف از حیث ضعف و شدت به قلبشان می‌رسد. و شاید معنای حدیث شریف : علم نوری است که خدا در دل هر کس بخواهد می‌افکند همین باشد چه علم به خدا و معارف حقه تا در حد درک عقلی است نور است و پس از ریاضیات قلبی و اعمال صالح و تجربیات پی در پی ، خدایتعالی (توسط رفتارهای نیک متفاوتشان ) در قلب‌های متناسب و مستعد آنها می‌افکند و دل هایشان به آن می‌گرود.

و در شرح بیشتر این مطلب می گوئیم . حقیقت توحید که از اساسی‌ترین پایه‌های معارف است و تمام فروع ایمانی و معارف الهی و صفات شایسته و کامل روحی و خصایل نورانی قلبی از آن منشعب می‌گردند، تا در ادراک عقلی است ، هیچیک از این فروع بر آن مرتبت نمی‌شود و چنان ادراکی انسان را به هیچ یک از این حقایق نمی‌رساند و لذا خیلی از افرادی را که با برهان و یا با امور شبیه برهان موحدند، می‌یابیم که حقیقت توکل [۵۱] که یکی از فروع توحید و ایمان است ، در آنها وجود ندارد، به طاغوت‌ها و اهل دنیا و صاحبان ثروت ، اظهار حاجت می‌نمایند، از آنها خواستار مطامع دنیایند، از حق تعالی غافلند و حکیمان و فیلسوفانی را که می‌گویند: در عالم هستی مؤ ثر نهائی و حقیقی به جز از خدا نیست ، می‌یابیم که مهم توجهشان به غیر خداست و عبادت کنندگانی را که کلمه لاحول و لاقوة الا بالله و کلمه لااله الاالله ، ورد زبانشان گشته ، می‌یابیم که چشمانشان بدست دیگران است . و این نیست مگر برای آنکه برهان‌هاشان از حد عقل و ادراک علمی ، فراتر نرفته و به قلب‌هاشان نرسیده است و ذکر و عبادت‌هاشان از لقلقه‌های زبانی تجاوز نکرده و طعمی از آن به ذائقه قلب‌هاشان نرسیده است و ما همه خود را می‌یابیم که داد از توحید می‌زنیم و حق تعالی را مقلب القلوب و الابصار می‌خوانیم و تمام خوبی‌ها را در چنگ قدرت او می‌دانیم و می‌دانیم که در عمل به وظایف شرعی و خدائی مان هیچ گونه زیانی که بر آن پاداش نگیریم ، به ما نمی‌رسد، و در عین حال در صدد جلب دل‌های بندگان او هستیم و خوبی‌ها را از دست دیگران تمنا داریم و از انجام وظائفمان شانه خالی می‌کنیم .همه اینها برای آن است که این ادراکات ذهنی ، صورت‌های عقلی ئی هستند که قلب‌هامان از آن بی خبر است . توحیدمان توحید علمی است که به توحید قلبی و عملی مبدل نشده . ذکرهامان و عبادت‌هامان لقلقه‌ای زبانی و حرکات بدنی ئی است که به مرتبه ذکر حقیقی و عبادات واقعی نرسیده است و ما همه قرآن کریم را وحی الهی می‌دانیم که برای تکمیل و تعدیل بشر و در نتیجه برای خلاص ‍ کردن انسان از محبس ظلمانی طبیعت و دنیا، نازل شده است و وعده و وعید آن تماما حق صریح و حقیقت ثابت است و در تمام مندرجات آن احتمال خلافی نیست و در عین حال این کتاب بزرگ الهی در دل سخت ما به اندازه یک کتاب قصه و رمان هم تاءثیر ندارد. نه دلبستگی به وعده‌های آن داریم تا دل را از این دنیا [۵۲] کثافات‌های آن برگیریم و به آخرت و نشئه باقی ببندیم و نه خوفی از وعید و تهدیدات آن در قلب مان حاصل آمده تا از معصیت‌ها و بد کاری‌ها، احتراز کنیم . این نیست مگر برای آنکه حقیقت قرآن به قلب ما نرسیده و دل ما به آن نگرویده و ادراک عقلی ، بسیار کم اثر است و به این مقیاس ، تمام نقصانها و کم بودهائی که در ماست و همه سرکشی‌ها مخالفت‌ها و محرومیت‌هامان از معارف حقه و سازنده را، مقایسه کن (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل )

بحث سوم

بهترین گواه بر آنچه در بیان حقیقت ایمان گفتیم صفت‌ها و تعریف هائی است که در قرآن کریم و احادیث ائمه دین درباره ایمان رسیده که اینک دسته‌ای از آنها را ذکر می نمائیم و مجسم می‌کنیم که در ما و امثال ما که تنها با علم برهانی خدایتعالی و توحید ذات مقدسش و حقانیت سایر ارکان دین را، درک کرده‌ایم وجود ندارد و این نیست مگر برای آنکه ایمان (همانطور که بیان شد) غیر از ادراک عقلی و برهانی است .

سوره انفال آیه ۲ تا ۴ - انماالمؤ منون الذین اذا ذکرالله و جلت قلوبهم و اذاتلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون الذین یقیمون الصلاة و ممارزقناهم ینفقون - اولئک هم - المؤ منون حقا [۵۳]

خدایتعالی در ابتدای این آیات فرموده : مخصرا مؤ منان آنان اند که دارنده این صفاتند و غیر آنها مؤ من نیستند. و در آخر فرموده : اینها فقط مؤ من درست و راست هستند.

یکی از وصف هائی که در این آیات برای مؤ منان یاد آوری شده ، این است که چون یاد خدا شود قلب‌هاشان ترسان شود. دیگر آنکه چون آیات حق بر آنها خوانده شود که آن آیات ایمانشان را زیاد کند و دیگر آنکه توکل آنها پروردگارشان است .

اکنون شما که مدعی ایمان هستید و همه ارکان ایمان را با دلیل روشن و عقلی یافته‌اید و برای هر یک برهانی دارید، به حال خود مراجعه کنید و ببینید کدام یک از وصف‌ها و خاصیت‌های ایمان در قلب شما وجود دارد؟ این همه ذکر خدا می‌کنید و می‌شنوید، ترسی که علامت مؤ من است در خود می‌یابید؟ قلبی که عظمت و جلال حق را نیافته باشد از یاد حق ترسان نمی‌شود: مؤ من کسی است که قلبش حضور حق و احاطه قیومی آن ذات مقدس را در یافته باشد. خیال نمی‌کنم این خاصیت در ما یافت شود.

آیا خاصیت دیگر ایمان در ما یافت می‌شود؟ ایمان ما از تلاوت آیات خدا افزوده می‌شود؟ با آنکه این همه آیات تدوینی و تکوینی بر ما خوانده می‌شود و ارائه می‌گردد، عوض آنکه بر ایمانمان بیفزاید بر حجاب ما می‌افزاید.در ایام عمر چقدر قرآن را که بزرگترین آیات الهی است خوانده و از دیگران شنیده‌ایم و نور ایمان در قلب ما پیدا نشده و تذکر و تنبهی از آیات آن برای ما حاصل نیامده .

صفت و خاصیت سوم ایمان که توکل بر پروردگار است آیا در ما وجود دارد؟ توکل واگذار کردن امور است به وکیل و اعتماد نمودن به وکالت او و صرف نظر کردن از دیگران و چشم بستن از آنهاست [۵۴] آیا چنین آثار در ما مشاهده می‌شود؟ اعتمادمان به مردم و چشم امیدمان به آنان از خدا هم بیشتر است حاجت‌های خود را از مخلوق ضعیف می‌خواهیم . دست طمع خود را پیش دو نان دراز می‌کنیم . دائما در پی جلب دل‌های مردم هستیم با آنکه خدا را مقلب القلوب می‌دانیم .اینها نیز دلالت دارد که علم به ارکان توحید و دین غیر از ایمان به آنهاست . چون قلب ما از این علوم خالی است و این ارکان را به قلب وارد نکرده‌ایم ، از علم خود بهره نبرده‌ایم ، از اینجا معلوم می‌شود که درست گفته آنکه گفته . پای استدلالیان چوبین بود


پای چوبین سخت بی تمکین بود


پس این خاصیت ایمانی (توکل ) هم در ما نیست . و بدیهی است اگر خاصیت‌ها و علامت‌های ایمان در ما نباشد خود ایمان هم در ما نیست .سوره فصلت آیه ۴۴ - قل هوللذین آمنوا هدی و شفاء والذین لایؤ منون فی آذانهم و قروهو علیهم عمی اولئک ینادون من مکان بعید ([۵۵]

در ابتدا و انتهای این آیه شریفه تاءمل کن ببین به تو تطبیق می‌کند؟ هدایت و شفای مرض‌های باطنی که برای مؤ منان از قرآن شریف حاصل می‌شود، بای تو حاصل شده ؟ چه شده که در گوش ما این آیات فرو نمی‌رود، حتی برای ما خود آنها حجاب می‌شود این نیست جز آنکه نور ایمان به قلب ما نرسیده . علوم ما به همان حد ذهنی و علمی باقی مانده و به لوح قلب وارد نگشته است .

سوره حجرات آیه - ۱۵ - قالت الاعراب آمنا قل لم تؤ منوا ولکن قولوا اسلمنا ولمایدخل الایمان فی قلوبکم و ان تطیعوا الله و رسوله لایلتکم من اعمالکم شیئا ان الله غفور رحیم - انما المؤ منون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا وجاهدو اباموالهم و انفسهم فی سبیل الله اولئک هم الصادقون [۵۶]

ملاحضه می‌شود: در آیه اول ، از عرب هائی که ایمان در دل‌هاشان داخل نشده ، نفی ایمان شده و در آیه دوم مؤ منان به سه علامت مشخص ‍ گشته‌اند.

۱- به خدا و رسولش معتقدند.

۲- در دلهاشان برای تردید و شک جائی وجود ندارد، یعنی اعتقاد به ارکان دین در دل‌هاشان جایگزین شده نه آنکه تنها در فکرهاشان علما بسته باشد.

۳- در راه خدا و بر پا نمودن نظام خدائی و گسترش قوانین و دستورات و احکام الهی ، کوشنده‌اند و در این کوشش و مبارزه از صرف مال‌ها و فدا دادن جانهاشان مضایقه ندارند.

حالا ما اندکی با خودمان خلوت کنیم و در دورنمان فرو رویم ، ببینیم این علامت‌ها در ما وجود دارد؟ و اگر وجود ندارد بدانیم که در اثر آن است که اعتقاداتمان به ارکان دین مقدس از فکرهامان تجاوز نکرده و به دل‌هامان ننشسته و شایسته نیست بر چنین اعتقاداتی نام ایمان گذاریم و خود را جزء گروه مؤ منان به شمار آوریم .

و بنابرین ، اطلاق مؤ من در دسته‌ای از آیات و طائفه‌ای از روایات بر آنها که دل‌هاشان بر ایمان بسته نشده و صفت‌ها و علامت‌های مذکور در آنها نیست و صرفا زبانا و یا فکرا به ارکان دین مقدس اسلام اقرار دارند، اطلاقی اسمی و ظاهری است نه معنوی و واقعی که یکی از آثارش باز شدن درهای رحمت‌ها و برکت‌های آسمانی و زمینی بر روی این چنین مؤ منان راستگو و راستینی است و قرآن کریم در سوره اعراف آیه ۹۶ - فرموده : ولو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا لهم برکات من السماء و الارض ([۵۷]

آیات شریفه‌ای که شاهد بر این مدها و مقال است بسیار است و ما در این نوشته به همین چند آیه اکتفا می‌کنیم و نمونه‌ای نیز از احادیث ائمه دین ارائه می‌دهیم :

اصول کافی جلد ۲ - صفحه ۲۵ - عن سماعة قال : قلت لابی عبدالله علیه السلام الحبرنی عن الاسلام و الایمان اهما مختلفان ؟ فقال : ان الایمان یشارک الاسلام و الاسلام لایشارک الایمان ، فقلت : فصفهمالی ، فقال : الاسلام شهادة ان لااله الا الله و التصدیق برسول الله به حقنت الدماء و علیه جرت المناکح و المواریث و علی ظاهره جماعة الناس ، والایمان ، الهدی و مایثبت فی القلوب من صفة الاسلام و ما ظهر من العمل به الحدیث [۵۸]

مشاهده می‌شود: که حضرت صادق در این روایت ، اسلام را شهادت به وحدانیت حق تعالی و اعتقاد به رسالت معرفی کرده ولی ایمان را، نور هدایتی دانسته که در قلب جلوه کند و صفت اسلام دانسته باشد و لازم به تذکر است که در احادیث بسیاری ( مانند روایت گذشته ) رسیده که عمل و یا عمل به ارکان ، از ایمان است و این نه از آن جهت است که در ماهیت ایمان عمل به ارکان (رفتارهای شایسته با جوارح و اعضا) مدخلیت دارد بلکه برای آن است که لازمه ایمان (به معنای ذکره ) عمل به ارکان است .

مصدر مذکور صفحه ۲۶ - در روایت فضیل بن یسار از حضرت صادق رسیده : ان الایمان ماوقر فی القلوب [۵۹] مشاهده می‌شود: که در این روایت نیز، ایمان ماهیتی بسته بدل و نه به مغز و فکر، معرفی شده است .

در روایات متعددی که بعضی از آنها در مصدر مذکور صفحات ۳۳ تا ۴۵ - نقل شده ، صفت هائی برای مؤ منان شماره شده که از جمله آنها توکل ، تسلیم ، صبر، رضا، خوف و رجا، علم ، حلم ، انجام اعمال صالح و اطاعت کردن خدا و معصیت ننمودن اوست و بدیهی است : در صورتی که کسی متصف به آن صفات نباشد، به حکم آن روایت مؤ من نیست : و این خود گواهی می‌دهد که با علم و ادراک به ارکان دین ، ایمان حاصل نمی‌شود و الا همه ما که دارنده چنین علم و ادراکی هستیم ، می‌بایست دارنده آن اوصاف شریف و اعمال صالح باشیم .

مصدر مذکور صفحه ۵۰ - باب صفت ایمان از حضرت باقر نقل کرده : که امیر مومنان در جواب سائلی ، ایمان را به شرحی مبسوط تعریف نموده و چون سید رضی علیه رحمه در نهج البلاغه تقریبا عین عبارت و مضمون آن روایت را با اضافه تعریف ضدش کفر و نیز تعریف شک ، نقل کرده ، ما آن را از نهج البلاغه نقل و ترجمه می نمائیم .

وسئل عن الایمان فقال : الایمان علی اربع دعائم : علی الصبر و الیقین و العدل و الجهاد.والصبر منها علی اربع شعب : علی الشوق و الزهد و الترقب .فمن اشتاق الی الجنة سلاعن الشهوات و من اشفق من النار اجتنب المحرمات و من زهد فی الدنیا استهان بالمصیبات و من ارتقب الموت سارع الی الخیرات و الیقین منها علی اربع شعب : علی تبصرة الفطنة و تاءول الحکمة و موعظة العبرة و سنة الاولین و سنة الاولین فمن تبصر فی الفطنة تبینت له الحکمة و من تبینت له الحکمة عرف العبرة و من عرف العبرة فکانما کان فی الاولین .والعدل منها علی اربع شعب علی غائص الفهم و غورالعلم و زهرة الحکم و رساخة الحلم فمن فهم علم غورالعلم و من علم غورالعلم صدر عن شرایع الحکم و من حلم لم یفراط فی امره و عاش فی الناس حمیدا و الجهاد منها علی اربع شعب : علی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و الصدق فی المواطن و شنان الفاسقین ، فمن امر بالمعروف شد ظهور المؤ منین و من نهی عن المنکر راغم انوف المنافقین و من صدق فی المواطن قضی ماعلیه و من شنی الفاسقین و غضب لله غضب الله له و ارضاه یوم القیامة .

نهج البلاغه چاپ عبده جزء سوم صفحه ۱۴۳ تا ۱۴۵ از امیرمؤ منان از حقیقت ایمان پرسش شدت در پاسخ فرمود: ایمان بر چهار پایه اساسی بنا شده ۱. صبر ۲. یقین ۳. عدل ۴. جهاد و صبر که یکی از این چهار پایه اساسی ایمان است ، دارای چهار شعبه و قسمت است : شوق (محبت داشتن و دارای هیجان و حرکت بودن در تحصیل رضای حق و پاداش ‍ اخروی )، پروا داشتن (از مخالفت و عقوبت خدایتعالی ) پارسائی بی رغبتی به دنیا از جنبه لجنی و با نظری استقلالی ، مراقب و مواظب بودن .

پس هر کس مشتاق تحصیل رضای حق و بهشت او باشد از خواسته‌های نفسانی چشم می‌پوشد و هر کس از قهر خداوند و عذاب او پروا داشته باشد از ممنوعات و محرمات و تجاوزات ، دوری می‌کند و هر کس پارسا و بی رغبت به دنیا باشد تحمل ناملایمات و رنج‌ها بر او آسان می‌شود (و در راه خدا و در مسیر رسیده به کمال حقیقی از ناراحتی‌ها و مبتلا شدن‌ها نمی‌هراسد) و هر کس مراقب و مواظب مردن و پایان زندگی مادی و انتقال از محیط کشت و عمل باشد، به نیکوئی‌ها پیشی می‌گیرد) (و در انجام وظائف شرعی و انسانیش با رغبتی هر چه تمامتر و با ترسان بودن از فوت وقت و فرصت ، کوشا و جدی می‌شود).و یقین که یکی دیگر از آن چهار پایه اساسی ایمان است ، دارای چهار شعبه و قسمت است . با هوشیاری زیرک بودن ، رسیدن به دقایق حکمت ( که همان شریعت الهی و راه زندگی سعادت مادی و معنوی بخش خدائی است ) پند گرفتن از زندگی گذشتگان و نتایج رفتارهای نیک و بد آنان ، مطالعه روش پیشینیان ، پس هر کس با هوشیاری زیرک بود، حکمت و شریعت خدائی برایش روش می‌شود ( و در دلش جایگزین می‌گردد) و هر کس حکمت و شریعت خدا برایش روشن شد، از زندگی گذشتگان و نتایج و اثرهای خوب و بدی که بر رفتارهاشان دریافت کرده‌اند، پند می‌گیرد و هر کس پند گرفت ، گویا در میان گذشتگان بوده و پند گرفته و فعلا با آن تجربیات اندوخته ، عمر دوباره‌ای را شروع کرده است .

و عدل (به جا و مناسب و به موقع رفتار کردن ) که یکی دیگر از آن چهار پایه اساسی ایمان است ، دارای چهار شعبه و قسمت است : درک عمیق ( و به کارها نگرش ساده لوحانه و خوش باورانه نداشتن ) ژرف نگری ، قضاوت نیکو، تاءمل و بر باری ثابت و پا بر جا.

پس هر کس درک عمیق داشت ، ژرف نگر می‌شود ( و با نور خدا و روشن ضمیری به چیزها و کارها می‌نگرد و لذا روایت شده المؤ من ینظر به نور الله ) و هر کس ژرف نگر شد، قضاوت‌ها و حکم‌هایش را روی احکام و دستورات شرع مقدس ، و با تساوی نگری صادر می‌گردد و هر کس بردبار شد، در کارش و انجام وظیفه اش کوتاهی نمی‌کند و در میان مردمان پسندیده زندگی می‌نماید.

توضیح : و از اینجا معلوم می‌شود که مفهوم عدالت در اسلام همانند مفهوم آن در مکتب اخلاقی اشرافی ارسطوئی همیشه یک حالت میانه روی و ایستابودن ما بین افراط و تفریط نیست بلکه روح آن ژرف نگری و ساده لوحانه به امور نگاه نکردن و تساوی نگری و تشخیص وظیفه به طور صحیح و کامل و سپس کوتاهی نکردن در انجام وظیفه است اگر چه انجام وظیفه ، حرکت به سوی قله افراط امری را در پی بیاورد و به خواست خداوند هنگام رسیدن نوبت به شرح عدالت و ضدش این مدعا را روشن و این حقیقت را کاملا تشریح می نمائیم .

جهاد که یکی دیگر از آن چهار پایه اساسی ایمان است ، بر چهار شعبه و قسمت است ، امر به معروف ، نهی از منکر، درستی و راستی و پایداری و جایگاه‌های نبرد و مبارزه در راه حق و حقیقت دشمنی و کینه توزی با تجاوزکاران و گناه پیشگان . پس کس امر به معروف کرد، پشت مؤ منان را محکم می‌نماید و هر کسی نهی از منکر نمود، دماغ منافقان را به خاک می‌مالد و هر کس در جایگاه‌های نبردها و مبارزه‌ها، راست و پایدار بود، رسالت خود و آنچه بر عهده اوست (از حقوق خدائی و انسانی ) بجا می‌آورد و انجام می‌دهد و هر کس دشمنی و کینه تجاوزکاران و گناه پیشگان را در دل گرفت و برای خدا خشمگین شد، خدا برای او و نابود نمودن و دشمنانش ( که در حقیقت دشمنان خدا هستند) خشمگین می‌شود و او را در روز رستاخیز راضی و خوشنود می‌گرداند.

مشاهده می‌شود. که این خصایل و صفات حمیده و رفتارهای شایسته را که همه لازمه ایمانند. حضرت امیرمؤ منان ، معرف و نشان دهنده ایمان قرار داده تا این حقیقت را برای ما روشن سازد که علم و ادراک به معتقدات و ارکان دین تا با رضایت عملی و ممارست‌های قلبی ، داخل در دل نشود، ایمان حاصل نمی‌شود و در صورت حصول ایمان ، لازمه اش حصول تمام ملکات و رفتارهای ذکر شده است و قهرا اگر در خود، آن ملکات و رفتارها را نیافتیم ، باید بدانیم که مؤ من نیستیم و معتقداتمان در حد ادراک و و ذهنیت باقی مانده و در دل‌هامان ساکن نشده و جایگزین نگشته است .

و در شرح کفر فرمود: اکفر علی اربع دعائم : علی التعمق و التنازع و الزیغ و الشقاق ، فمن تعمق لم ینب الی الحق و من کثر نزاعه باءلجهل دام عماه علی الحق و من زاغ سائت عنده الحسنة و حسنت عنده السیئه وسکر الضلالة ، و من شاق و عرت علیه طرقه واعضل علیه امره و ضاق علیه مخرجه .

ترجمه ، کفر بر چهار پایه قرار دارد.

۱-پیگیری و پیروی از وهمیات و تخیلات واهی در لباس علمی و به شکل پیجوئی از حقیقت .

۲-جدل گرائی و ستیزه جوئی .

۳-روی گردان شدن از حق به سوی خواسته‌های نفسانی و خواهش‌های حیوانی .

۴- گرفتن حالت مخالفت و تن به حق ندادن.

پس هر کس مرکب فکر خود را در میان وهم‌ها و خیال‌ها به جولان در آورد، هیچگاه به حق کرنش ‍ نمی‌کند و به جانب واقعیت باز نمی‌گردد و هر کس جدل گرائی و ستیزه جوئیش از راه نادانی زیاد شد، کوری چشمان دلش از دریافت حق ، ادامه پیدا می‌کند و هر کس از حق روی گرداند و به خواسته‌های حیوانی رو آورد، خوبی‌ها پیش چشم بینشش بدوبدی‌ها پیش دیده ادراکش خوب جلوه یم کند و مستی گمراهی او را فرا می‌گیرد و هر کس به حق نگرود و با آن مخالفت نماید، راه‌های حرکتش ناهموار و کارش سخت و راه گریزیش از مشکلات تنگ می‌گردد.

و در شرح شک فرموده : والشک علی اربع شعب علی التماری و الهول و التردد و الاستسلام ، فمن جعل المراء دیدنالم یصبح لیله و من هاله ما بین یدیه نکص علی عقبیه و من تردد فی الریب و طئته سنابک الشیاطن و من استسلم لهلکة الدنیا و الاخرة هلک فیهما. و شک بر چهار پایه قرار دارد:۱- جدال برای اظهار توانائی در بحث و نه برای اثبات حق

۲- ترس از مغلوب شدن .

۳- سست اراده بودن و در پی هم از تصمیم‌ها بر گشتن .

۴- خود باختگی و تسلیم شدن : در رویدادها، باکی از انتخاب هر طرفی نداشتن .

پس هر کس جدال را عادت خود کند، هیچ گاه شب تار جهلش به صبح روشن علم نمی‌انجامد و تاریکی شکش بروشنائی یقین مبدل نمی‌گردد و هر کس از آنچه پیش رویش قرار دارد، ترسان باشد، از دریافت حقیقت و کمال و حرکت به سوی آن ناتوان می‌گردد و به عقب بر می‌گردد (و در سیر علمی و عملیش در مسیری قهقرائی قرار می‌گیرد) و هر کس در شک سر گردان شد، در زیر سم‌ها و گامهای شیطانهای وهمها و اغواگران و خواسته‌های حیوانی ، لگدمال می‌شود و هر کس خود را تسلیم مهالک دنیا و آخرت کرد و در انتخاب مسیر درست و نادرست بی تفاوت بود، در دنیا و آخرت هلاک یم شود و نافرجامی دنیوی و اخروی گریبان گیرش می‌گردد

توضیح : بدیهی است : صفات و حالاتی که در این دو قطعه گفتار در تعریف کفر و شک از معدن وحی رسیده نیز، لوازم و آثاری هستند که بر ماهیت کفر و شک مترتبند و قهرا ماهیت کفر کوردلی و انکار قلبی ئی است [۶۰] که صفات و حالات ذکر شده در تعریفش از آن منشاء می‌گیرند و ماهیت شک ، تردید قلبی و دوروئی است [۶۱] که خاصیت‌ها و حالت‌های مذکور در تعریفش از آن سرچشمه می‌گیرند.

و در پایان ذکر این نمونه از روایات ، یک روایت جامع دیگر از اصول کافی جلد ۲ - صفحه ۳۳ - نقل می نمائیم که در آن حضرت صادق با استشهاد به آیاتی از قرآن کریم ، ایمان را عمل خالص معرفی نموده ( نه گفتار و خیال ) و بر تمام جوارح و اعضای باطنی و ظاهری انسان منتشر دانسته و کاملا از آن استفاده می‌شود که ایمان امری قلبی و حقیقتی مربوط به دل است که با جایگزین شدنش در دل ، تمام جوارح و اعضای دارنده چنان دلی ، به حق خاضع می‌گردند و آنچه انجام یا ترکش (بر طبق صلاح واقعی و کمال حقیقی ) و از آن مورد انتظار است از آها ظاهر می‌گردد.

ابو عمرو زبیری روایت کرده : به حضرت صادق عرض کردم ای عالم مرا با خبر کن کدام عمل نزد خدا با فضیلت تر است ؟

پاسخ داد: عملی که خدا چیزی را بی آن نمی‌پذیرد.

پرسیدم : آن عمل چیست ؟

پاسخ داد: ایمان به رسول خدا و اعتقاد به اینکه جز او خدائی نیست : این عمل در درجه ، برترین عمل‌ها و در مقام ، شریفترین رفتارها و در اثر و بهره دهی رفیع‌ترین کردارهاست .

پرسیدم : مرا به معنای ایمان آگاه نمی‌کنی ؟ تنها گفتار است یا هم گفتار و هم عمل ؟

پاسخ داد: تمام ایمان عمل است و گفتار جزئی از آن عمل است و این به فرض و تعیینی از خداست که در کتابش به وضوح رسانیده ، نورش ‍ آشکارست ، دلیلش ثابت و پا برجاست ، قرآن کریم بر آن (یعنی بر آنکه ایمان تمامش عمل است ) گواهی می‌دهد و عاملان به ایمان را به سوی عمل می‌خواند.

پرسیدم فدایت شوم ایمان را مفصلا برای من شرح بده تا کاملا آن را درک کنم ،

پاسخ داد، ایمان و حالات و درجات و طبقات و منزلهائی است ، بعضی از آن بنهایت تمامیت رسیده و بعضی از آن ناقص و نقصانش کاملا آشکار است و بعضی از آن رایج است که علاوه بر اصل تحقق ایمان میل به جانب تمامیت دارد.

پرسیدم : ایمان به حد تمامیت می‌رسد و نقصان می‌یابد و زیاده گی می‌پذیرد؟

پاسخ داد بلی .

پرسیدم به چه کیفیت ؟

پاسخ داد: چون خدایتعالی ایمان را بر تمام جوارح و اعضای پسر آدم واجب کرده و آن را بر جوارحش قسمت نموده و مقداری از آن را برای هر یک از جوارحش گذارده و عضوی از اعضای او نیست مگر آنکه چیزی از ایمان را برای او تعیین کرده که برای عضو دیگر آن را معین ننموده.

از جوارح پسر آدم قلب اوست که با آن می‌اندیشد و درک می‌کند و می‌شناسد و فرمانروای بدن اوست ، بر جوارحش چیزی وارد نمی‌شود و از جوارحش چیزی صادر نمی‌گردد مگر با نظر و دستور آن و از جوارح پسر آدم دو چشم اوست که با آنها می‌بیند و دو گوش است که با آنها می‌شنود و دو دست اوست که با آنها چیزها را بر می‌دارد و دو پای اوست که با آنها راه می‌رود و فرج اوست که نسلش از ناحیه آن است و زبان اوست که با آن صحبت می‌کند و سر اوست که در آن صورتش قرار دارد که توسط آن شناخته می‌شود.

عضوی از این اعضا نیست مگر آنکه از ایمان برایش چیزی غیر از آنچه برای سایر اعضایش تعیین شده - به فرض و وجوبی از جانب خدا معین گشته است و قرآن کریم به آن گویا و بر آن گواه است .

بر دل واجب کرد غیر از آنچه بر گوش لازم نمود و بر گوش واجب کرد غیر از آنچه بر چشمان لازم نمود و بر چشمان واجب کرد غیر از آنچه بر زبان لازم نمود و بر زبان واجب کرد غیر از آنچه بر دست‌ها لازم نمود و بر دست‌ها واجب کرد غیر از آنچه بر پاها لازم نمود و بر پاها لازم کرد غیر از آنچه بر فرج واجب نمود و بر فرج واجب کرد غیر از آنچه بر صورت لازم نمود.

آنچه بر دل از ایمان واجب کرد، اقرار و معرفت و عقد قلب و رضا و تسلیم است به اینکه نیست خدائی جز خدائی یگانه که شریکی ندارد، معبود یکتاست ، همسر و فرزند نگرفته و به اینکه محمد صلی الله علیه و آله بنده او و پیامبرش می‌باشد و اقرار به انبیاء و کتابهائی که از جانب خدا آمده .

این چیزی است که خدا از اقرار و معرفت بر دل واجب کرده و همین عمل ایمانی دل است و گواه بر آن گفتار او تعالی :

الامن اکره و قلبه مطمئن بالایمان و لکن من شرح بالکفر صدرا [۶۲] الابذکر الله تطمئن القلوب [۶۳] قالوا آمنا بافواههم و لم تؤ من قلوبهم [۶۴] ان تبدوا امافی انفسکم اوتخفوه یحاسبکم به الله فیغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء [۶۵] است .

اینست آنچه از اقرار و معرفت ، خدا بر دل واجب کرده و همین عمل دل و راءس و قله ایمان است .

و بر زبان واجب کرد: گفتار و اظهار آنچه دل بر آن بسته شده و به آن اقرار کرده است و فرمود: و قولو اللناس حسنا [۶۶] قولوا آمنا بالله و ما انزل الینا و ما انزل الیکم و الهناوالهکم واحد و نحن له مسلمون [۶۷]

پس این آن چیزی از ایمان است که خدا بر زبان لازم کرده و همین عمل ایمانی آن است .

و بر گوش واجب کرد: از شنیدن سخنانی که حرام کرده اجتناب کند و بلکه از در معرض شنیدن آنچه جایز نیست و او تعالی نهی نموده و مورد غضبش ‍ می‌باشد، قرار گرفتن ، پیش گیری کند و اعراض نماید و فرمود: و قد نزل علیکم فی الکتاب ان اذا سمعتم آیات الله یکفر بها و یستهزء بها فلا تقعدوا معهم حتی یخوضوافی حدیث غیره [۶۸] سپس مورد فراموشی را استثناء کرد و فرمود: و اماینسینک الشطان فلا تقعد بعدالذکری مع القوم الظالمین [۶۹] و فرمود: فبشر عبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب [۷۰] و فرمود: قد افلح المؤ منون الذین هم فی صلاتهم خاشعون و الذین هم عن اللغو معرضون و الذین للزکاة فاعلون [۷۱] و فرمود: اذا سمعو اللغوا عرضواعنه و قالوالنا اعمالنا و لکم اعمالکم [۷۲]

و فرمود: و اذا مروا باللغو مرواکراما [۷۳] و اینها ایمانی است که خدا بر گوش ‍ واجب کرد ( و همه در این معنا خلاصه می‌شوند): شنوایش را به شنیدن سخنانی که شنیدن آنها جایز نیست بکار نگیرد و همین عمل ایمانی گوش ‍ است .

و بر چشم واجب کرد که بر آنچه حرام کرده نظر نیفکند و از آنچه منعش ‍ کرده اعراض نماید، و فرمود: قل للمؤ منین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم [۷۴] و مؤ منان را از نگاه کردن به عورت هم نهی نموده و از نظر افکندن مرد به عورت برادرش همنوعش منع کرد و نیز دستور داد فرج خود را از نگاه برادرش محفوظ دارد.فرمود: قل للمؤ منات یغضضن من ابصارهن و یحفظن فروجهن [۷۵] یعنی از اینکه یکی از آنان به فرج خواهر نوعیش نگاه کند، خود را نگهداری نمایند و فرج خود را نیز از نگاه غیر نگهدارند.

و در اینجا حضرت صادق فرمود: هر جا در قرآن از حفظ فرج سخن رفته ، مقصود حفظ آن از زناست جز این آیه که مقصود از آن نگاه است .

سپس فرمود: آنچه بر قلب و زبان و گوش چشم واجب شده خدا یکجا گرد آورده و فرموده : و ما کنتم تسترون ان یشهد علیکم سمعکم و الاابصارکم و الاجلودکم [۷۶] و مقصود از جلود فرج‌ها ورانهاست و فرمود:

و لاتقف مالیس لک به علم ان السمع و البصر و الفؤ اد کل اولئک کان عنه مسؤ لا [۷۷]

این است چیزی که بر دو چشم واجب نموده و همین عمل آن و بعضی از ایمان است .

و بر دست‌ها واجب کرد که در رفتارهای حرام بکار گرفته نشوند و در عمل هائی که خدا امر کرده و بر آنها واجب نموده مانند انفاق کردن در راه او و پر کردن خلاءهای اجتماعی و بر طرف نمودن مشکلات اقتصادی عمومی وصله رحم و جهاد در راه خدا و تحصیل طهارت و پاکیزگی برای خواندن نماز بکار گرفته شوند و فرمود: یا ایهاالذین آمنوا اذا قمتم الی الصلاة فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی المرافق وامسحوا برؤ سکم و ارجلکم الی الکعبین [۷۸] و فرمود: فاذا لقیقم الذین کفروا فضرب الرقاب حتی اذا اثختموهم فشدوا الوثاق فامامنا بعدوا ماقداء حتی تضع الحرب اوزارها [۷۹] این عملی ایمانی است که بر دست‌ها واجب کرده زیرا زدن و اعمال قدرت از وظایف دست هاست .

و بر دو پا واجب کرد که به سوی معصیتی از معصیت‌های خدا به راه انداخته نشوند و واجب کرد که در تحصیل خوشنودی خدا به را افتند و فرمود: ولاتمش فی الارض مرحا انک لن تخرف الارض و لن تبلغ الجبال طولا [۸۰] و فرمود: واقصد فی مشیک و اغضض من صوتک ان انکر الاصوات لصوت الحمیر [۸۱] و به خاطر آنکه دست‌ها و پاها و بر زیان خود و صاحبانشان نسبت به آنچه از دستورات خدا و روش صحیح سعادت بخش ، ضایع کرده‌اند گواهی دادند.

فرمود: الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بماکانوا یکسبون [۸۲] و این گواهی دادن در روز پاداش نیز از چیزهائی است که بر دست‌ها و پاها واجب کرده و همین عمل آنها و از ایمان است .

و بر صورت سجده بر خود را در شب و روز، وقت نمازها، واجب نمود و فرمود: یا ایهاالذین آمنوا ارکعوا و اسجدو و اعبدواربکم و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون [۸۳] و این فریضه‌ای جامع برای صورت و دو دست و دو پا است و در جای دیگر فرمود:

و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا [۸۴] و این کلام را درباره طهارت و نماز که توسط اعضا انجام می‌گیرد فرمود و این دو را با آیه مذکور خاص به خود فرمود و دلیل بر اینکه نماز ایمان است اینست : هنگامی که پیامبرش را از طرف بیت المقدس در حال نماز به سمت کعبه بر گردانید، این آیه را فرستاد: و ما کان لیضیع ایمانکم ان الله بالناس لرؤ ف رحیم [۸۵] و نماز را ایمان نامید.

و کسی که خدا را، در حالی که اعضایش را معصیت‌ها نگاه داشته و وظیفه هر عضوش را به طور کامل انجام داده باشد، ملاقات کند، او را با ایمان کامل ملاقات کرده و از اهل بهشت است و هر کس خدا را در حالی که در وظیفه‌ای از وظائف اعضایش خیانت کرده یا از دستورش تجاوز نموده باشد، ملاقات کند او را با ایمان ناقص ملاقات نموده است .

راوی گفته عرض کردم ، نقصان ایمان و تمامیت آن را از شرح شما فهمیدم ولی زیادی پذیرش را هنوز نفهمیده‌ام و نمی‌دانم از چه جهتی زیادتی می‌پذیرد؟ پاسخ داد: گفتار خدایتعالی در این آیات دلالت بر آن دارد: و اذا ما انزلت سورة فمنهم من یقول و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادهم رجسا الی رجسهم [۸۶]) نحن نقص علیک نباءهم بالحق انهم فتیة آمنوا بربهم و زدنا هم هدی [۸۷] چه اگر ایمان امر واحد و بسیطی بود و زیادی و کمی نمی‌پذیرفت برای کسی از مؤ منان فضلی بر دیگری نبود و نعمت‌ها و برکات ناشی از ایمان مساوی می‌شد و مردمان هم با هم در آن برابر می‌گشتند و در آن کسی بر دیگری برتری نمی‌یافت ولی مشاهده شد: آیات گذشته کاملا دلالت بر زیادتی در ایمان و فضیلت بعضی بر بعضی دیگر در ایمان دارد و ذیلا یاد آوری می‌شود به تمامیت ایمان ، مؤ منان داخل بهشت می‌شوند و به زیادتی در ایمان بعضی دیگر به درجاتی متفاوت ، برتری می‌یابند و به نقصان و کمی ایمان ، آنها که در آن سستی و کوتاهی کرده‌اند در آتش وارد می‌شوند.

مشاهده شد که در این روایت هم ، در شرح ایمان انجام تمام وظایف فردی و اجتماعی مؤ من گنجانده شده و بی شک مقصود همانست که ما شرح دادیم و از آیات و روایات گذشته استفاده کردیم و گفتیم : ایمان ، بدل نشستن اعتقاد به ارکان دین مقدس است که لازم حتمی و غیر قابل انفکاکش ، انصاف به تمام صفات و خصایل نیکو و انجام تمام رفتارهای نیک و اعمال صالح است .

و قهرا با کمال تاءسف با محاسبه نفس و صفات و افعال خود، باید بگوئیم : ایمان در ما وجود ندارد و تنها با اقرار زبانی به ارکان دین و ادراک فکری آنها، خون‌هامان محفوظ است و ازدواج‌ها و ارث بری‌هامان جریان دارد.

بحث چهارم

اکنون که معلوم شد ایمان غیر از علم است و ظاهر شد که آنچه در ما از معارف و حقایق توحید و اسماء و صفات است علم است و دل ما از آنها بی خبر است و هویدا شد که تا این امور به قلب نرسد و قلب به آنها مؤ من نگردد، اثرش کم است ، پس باید در صدد تحصیل ایمان برآئیم که اگر خدای نخواسته از این عالم که خانه تغیر و تبدل است و هر یک از ملکات و صفات و حالات قلبی را می‌توان در آن تغییر داد، بیرون رویم و از ایمان دست ما تهی باشد، خسارت‌های فوق العاده‌ای به ما وارد خواهد آمد و در خسران و زیان بزرگ واقع خواهیم شد و بهره ما از دنیا ندامت‌های بی پایان خواهد گردید چه در آن عالم ممکن نیست هیچ حالی از احوال نفس تغییر کند و اگر ایمان در اینجا حاصل نشود، ممکن نیست در آنجا تحصیل شود.انسان باید در همین عالم ، این چند روزه عمر را مغتنم شمارد و ایمان را با هر قیمتی ممکن باشد، تحصیل کند و دل را با آن آشنا سازد.

و این در اول سلوک انسانی و ابتدای سیر معنوی ، صورت نمی‌گیرد و در تحصیل آن باید نیت را در کسب معارف و حقایق ایمانی خالص کرد و قلب را با تکرار و تذکرات پی در پی با اخلاص آشنا نمود تا اخلاص در قلب جایگزین شود چه اگر اخلاص در کار نباشد ناچار دست تصرف ابلیس در کار خواهد بود و با تصرف ابلیس و نفس شیطانی که لازمه اش خود خواهی و خود بینی است هیچ معرفتی حاصل نمی‌شود، بلکه خود علم توحید بی اخلاص ، انسان را از حقیقت توحید و معرفت دور می‌کند و از ساحت قرب الهی تبعید می‌نماید.

ملاحظه حال ابلیس کن که چون خود خواهی و خود بینی و خود پسندی در او بود، علمش به هیچ وجه عملی و قلبی نشد و راه سعادت را به او نشان نداد.

میزان تشخیص ریاضیات حقه و کوشش‌های باطله (به معنای دقیق علمی و عرفانی ) به میان آمدن پای نفس شیطانی و خود خواهی و قدم حق و حق طلبی است . نمازی که برای شهوات دنیا یا آخرت باشد، نمازی نیست که معراج مؤ من و نزدیک کننده متقی باشد.

آن نماز انسان را بحورالعین و تمتعات دیگر نزدیک می‌کند و از ساحت قرب خدائی و لذت‌های شهود الهی دور می‌نماید. علم توحیدی که برای نمایش ‍ در محضر عوام یا علما باشد از نورانیت عاری و بری است و غذائی است که با دست شیطان برای نفس اماره تهیه شده . انسان را از منطقه توحید بیرون می‌برد و به محله شرک نزدیک می‌کند.[۸۸]

و پس از تحصیل اخلاص ، ممکن است راه به حقیقت پیدا کرد، چنانکه قرآن کریم در سوره صافات در آیه ۱۵۹-۱۶۰.می‌فرماید.

سبحان الله عما یصفون الاعبادالله الخلصین : یعنی توصیف جز بندگان مخلصی که خلوص از مراتب شرک و دو بینی دارند و از کثافت‌های طبیعت خالص گشته‌اند، خداوند منزه است .

توصیف دیگران شایسته مقام قدس او نیست .

و بنابرین ، اخلاص [۸۹] در تحصیل توحید و تجرید از مهمات سلوک راه حق است و پس از تحصیل آن باید از گناهان و مخالفت‌ها، توبه خالصی (که شرائطش در باب توبه ذکر می‌شود) نمود تا قلب از کثافات خالی شود و مهیا برای یاد خدا و قرائت کتاب خدا گردد چه تا قذارتها و کثافات عالم طبیعت در آن وجود دارد، استفاده از ذکر و قرآن کریم برایش ممکن نیست[۹۰] و پس از آن باید، آیات توحید و اذکار شریفه توحید و تنزیه را با حضور قلب و حال طهارت ، تلقین قلب کرد به انی معنا که انسان قلب را چون طفلی فرض کند که زبان ندارد و می‌خواهد او را به زبان آورد و چنانکه برای چنان طفلی یک کلمه را تکرار می‌کند و بدهان او می‌گذارد تا یاد گیرد، همینطور کلمه توحید را با طماءتینه و حضور قلب تلقین قلب بکند و بدل بخواند تا زبان قلب باز گردد و اگر وقتی چون اواخر شب و یا بین الطلوعین پس از انجام فریضه صبح را به این کار اختصاص ده خیلی بهتر است . پس ‍ در آن وقت با طهارت و جه و صورت قرآن و ذکر را متوجه قلب بکند و آیات شریفه الهی که مشتمل بر تذکر و محتوی بر توحید است ، به قلب به طور تلقین و تذکیر بخواند و اگر در میان آیات قرآن کریم آیات شریفه آخر سوره حشر را از یا ایهاالذین آمنوا اتقوا الله تا آخر سوره را [۹۱] که مشتمل بر تذکر و محاسبه نفس و محتوی بر مراتب توحید و اسماء و صفات است ، انتخاب کند و در یکی از دو وقت مذکور که خاطر از واردات دنیا فراغت دارد، با حضور قلب بخواند و در آن تفکر کند امید است به خواست خداوند نتایج نیکو و سریعی نصیبش گردد و و همینطور در میان اذکار: ذکر لا اله الا الله که نیکوترین و جامع‌ترین ذکر هاست انتخاب کند و در یکی از آن دو وقت بخواند و در معنای آن تفکر کند، امید است که خداوند از او دسگیری کند.ولی در هر حال باید از نقص و عجز خود و رحمت و قدرت حق ، غافل نگردد و دست حاجت پیش ذات مقدس او دراز کند و از آن ذات مقدس خواستار دستگیری شود امید است که اگر مدتی به این عمل ادامه دهد، نفس به توحید عادت کند و نور توحید در قلب جلوه نماید و البته از شرائط عامه ذکر نباید غفلت شود و نیز لازم است در شب و روز چند دقیقه به مقدار توجه قلب یعنی به مقداریکه قلب حاضر است و کسل نمی‌شود، نفس را در تحصیل نور ایمان محاسبه کند و از آن مطالبه نور ایمان نماید و آثار ایمان را در آن جستجو کند و این را باید توجه داشته باشد که ممکن است در اول امر، انس و الفت با این معانی برای نفس مشکل باشد و شیطان و هم و وساوس نفسانی نیز به اشکال آن بیفزاید و انسان را در تحصیل این احوال ماءیوس کند و به انسان سلوک راه آخرت و سلوک الی الله را بزرگ و مشکل نمایش دهد و بگوید این معانی و حقایق مال بزرگان است و به ما ربطی ندارد بلکه گاهی می‌شود که اگر بتواند انسان را از آن متنفر می‌کند و با هراسمی شده از آن منصرف می‌نماید ولی انسان حق طلب باید از مکرهای آن پلید پناه به خدا ببرد و به وسوسه او اعتنا نکند و می‌پندارد که راه حق و تحصیل آن امر مشکلی است چه فقط در ابتدای امر مشکل نماست ولی پس از آنکه انسان وارد شود؛ خدایتعالی پیمودن راه‌های سعادت را برایش آیان و نزدیک می‌کند، و علاوه این دستور العمل جزئی که ذکر شد، خیلی مشکل نیست و با هیچ یک از کارهای انسان مزاحمتی ندارد و بجائی زیانی نمی‌رساند. لذا طالب حق خوبست چندی بر آن اقدام کند و اگر در صفا و طهارت قلب تغییر دید و نورانیت باطن خود را دریافت ، بیشتر اقدام کند و مراتب بالاتری را به پیماید. و بدیهی است این امور تدریجی است و با طول زمان انجام می‌گیرد و چون اهمیت آن فوق العاده است ، انسان باید آن را با اهمیت تلقی کند زیرا در صورت ترک آن به زیان ابدی مبتلا می‌شود و این از زیانهای دنیوی نیست که انسان بگوید اگر امروز نشد فردا جبران آن را نمی مایم و اگر جبران نشد هم مهم نیست می‌گذرد. این سعادت و شقاوت ابدی است .

شقاوتی که پایان ندارد. بدبختی ای که آخر از برای آن نیست .

بی چاره انسان غافل که در امور ناچیز و گذرنده دنیا که خود می‌داند و هر روز می‌بیند که اهل آن آنرا می‌گذارند و می‌روند و حسرت‌ها را می‌برند، اینقدر اهمیت می‌دهد و با کمال جد و جهد در جمع و تحصیل آن می‌کوشد و خود را با هر سختی و رنج و محنتی روبرو می‌کند و از هیچ عار و ننگی پرهیز نمی‌کند ولی برای تحصیل ایمان که کفیل سعادت ابدی اوست اینقدر سست و افسرده است که با این همه مواعظ انبیاء و اولیاء و این همه کتاب‌های آسمانی باز از مستی و سهل انگاری دست نمی‌کند و به فکر روزگار مصیبت و زحمت خود نمی‌افتد و موعظه‌های قرآنی و وعده و عید آن که سنگ خارا را (چنانکه قرآن کریم فرموده [۹۲] نرم می‌کند و کوه‌های عالم را خاشع می‌نماید در دل سخت او اثر نمی‌کند.

ای انسان دل سخت ، تفکر کن به بین مرض قلبی تو چیست [۹۳] که دل تو را از سنگ خارا سخت تر کرده و قرآن خدا را که برای نجات تو از عذابها و ظلمت‌ها آمده نمی‌پذیرد، آری آدم‌های شیطان به صورت دنیا و زرد و سرخ آن در نظرت جلوه نموده ، راه گوش و چشمت را بسته و قلبت را منکوس نموده .

اکنون نظر کن در این آیه شریفه : و لقد ذراءنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس ‍ لهم قلوب لایفقهون بها و لهم اعین لایبصرون بها و لهم آذان لایسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون [۹۴] و به بین علامت کسانی که مسیرشان به جهنم می‌انجامد در تو هست ؟ نشانه جهنمیان را در خود می‌یابی ؟ قلبی که از نور تدبر و تاءمل و از قدرت بر گردانیدن ظاهر دنیا به باطن آن ، محروم باشد، با گوشت پاره‌ای که دل حیوانی را تشکیل می‌دهد فرقی ندارد. چشمی که جز صورت این عالم را نه بیند و از نظر عبرت و حکمت کور باشد و گوشی که جز صداهای این عالم را نشنود و از موعظه‌های الهی محروم و کنار باشد و حکمت‌ها و نصیحتها را نپذیرد با چشم و گوش حیوانات فرقی ندارد، آنهائی که این سه خاصیت بزرگ [۹۵] انسانی را ندارد، حیواناتی و چارپایانی به صورت انسانی و بلکه گمراه تر از آنهایند، انسان که دارای نور عقل و صاحب غریزه سرشتی ای طالب کمال نامحدود دست و خدایتعالی برای هدایت و تعیین مسیر حرکتش و برای کمکش در راه تشخیص کمال حقیقی و سعادت ابدی ، راه نمایانی برانگیخته و کتاب هائی ویژه قرآن کریم را فرستاده است ، اگر از مرتبه حیوانیت حرکتی نمی‌کند و به مقام حیوانی وقوف نماید از حیوان هم پست تر است زیرا حیوان راهش و نهایت سیرش همان حیوانیت است . پس ‍ چیزی را که از آن انتظار می‌رود از دست نداده و خسارتی نکرده ولی انسان بیچاره‌ای که مسیر حیوان را پیموده ، در بین منزل راه را گم کرده و به سلوک انسانی نرسیده ، سرمایه سعادت خود را از دست داده ، به خسارت و ورشکستگی عمر خود را گذرانیده و از طریق انسانیت گمراه گشته پس این انسان گمراه تر از حیوان است .

و نیز انسان اگر از تصرفات عقلانی و رحمانی خارج شود در تحت سلطه شیطانی و جهلش وارد می‌گردد [۹۶] و در او اوصاف حیوانی از همه حیوانات بالاتر می‌رود. قوه غضب و شهوت انسان عالم را، آتش می‌زند. بنیان جهان را فرو می‌ریزد، سلسله موجودات را به باد فنا می‌دهد، اساس تمدن و تدین را منهدم می‌کند.

گاهی می‌شود که بر اثر غضب یا حب ریاست یک نفر چند هزار خانواده از هستی ساقط می‌شوند، رشته زندگی یک جمعیت چند میلیونی گسسته می‌شود. هیچ یک از حیوانات آتش غضبشان به این سو زندگی و تنور شهوتشان به این گرمی نیست ، انسان است که برای غضب و شهوتش پایانی نیست .حرص و طمعش را هیچ چیز فرو نمی‌نشاند.انسان است که با غلط اندازی‌ها و مکرها و خدعه‌ها، خانمانی را به قبرستان نیستی می‌فرستد. عائله هائی را به باد هلاک می‌دهد. عالم با همه آسمان‌ها و زمینش اگر طعمه این جانور شود آتش حرص و طمعش را فرو نمی‌نشاند. ممالک عالم اگر مسخر او گردد از خواهش‌های نفسانی او نمی‌کاهد.حیوانات دیگر چون به طعمه خود می‌رسند آتش شهوتشان فرو می‌نشیند. اگر در آنها نادرا (مانند مورچگان ) حس عاقبت اندیشی و حرص جمع آوری پیدا می‌شود: حس ‍ محدودی و حرص ضعیفی است .مورچگان که در بهار و تابستان به جمع آوری آذوقه مشغولند، زمستان راه ارتزاق آنها را بسته و در آن ایام جمع آورده خود را مصرف می‌کنند. اگر در زمستان می‌توانستند همچون بهار از خانه و لانه بیرون آیند و ارتزاق کنند، شاید به جمع آوری نمی‌پرداختند.

انسان است که جمع آوری او معلوم نیست روی چه اساس و پایه‌ای است . اگر جمعش برای خرج بود و تحصیلش برای اعاشه بود چرا پس از تاءمین نیز دنبالش می‌دود. پس از جمع کردن هم ، حرصش افزون می‌گردد.

پس انسان خود سرورها از بند انسانی و الهی از حیوانات هم گمراه تر و از چارپایان هم پست تر است . آنها هدف داشتند این بیچاره هدف ندارد و یعنی هدف دارد ولی هدفش را گم کرده کعبه مقصودش کمال حقیقی و حق است . هدفش حق طلبی و واقعیت یابی است. این خواستاری و طلب نامحدودی که در اوست نمی‌تواند غایتش جز غایت همه غایات خدایتعالی باشد[۹۷] ولی راه خود را نمی‌داند یا نمی‌خواهد بداند. دیوانه و از دنبال مقصدهای باطل می‌رود. آتش طلبش خاموش نمی‌شود و فسادهائی ببار می‌آورد و محیطهائی را ویران می‌سازد و گروه هائی را نابود می‌نماید. اعاذنا الله تعالی من کل ذلک

فصل چهارم : در بیان تصدیق و ضدش جحود و در آن دو بحث است

بحث اول

بدان که تصدیق در این مقام عبارت است از قبول حق و اعتقاد ثابت به آن . چنانکه جحود عبارت است از انکار حق ورد آن و خاضع نشدن برای آن و تصدیق از لشگریان عقل و مرتبط به غریزه سرشتی حب ذات است که در مسیر حرکت به سوی کمال حقیقی در آمده باشد و در فصل اول معلوم شد موسوم به خیر و وزیر قوه عاقله رحمانیه است . چنانکه انکار از جنود جهل و مرتبط به همان غریزه سرشتی است که محکوم به احکام طبیعت گشته و در مسیر حرکت به سوی کمالات موهوم و باطل در آمده باشد و در همان فصل معلوم شد موسوم به شر و وزیر قوه واهمه شیطانی است .

در تفصیل این اجمال می گوئیم . چون غریزه سرشتی مذکور به همان کیفیت که در فصل اول معلوم شد به عنوان خیر جلوه گر شود، نورانی و صیقلی است و وجهه و توجه آن به عالم غیب است و حق طلب و عاشق واقعیت است و با حقایق ایمانی و امور حقه که از عالم نور و طهارت و قدسند، مناسبت ذاتی دارد و با جهل و باطل‌ها و غلطها و دروغ‌ها و نادرستی‌ها بی تناسب است زیرا در فلسفه الهی ثابت شده که علم و عالم و معلوم باید با هم متناسب باشند چه علم غذای عالم است و چنانکه غذای جسمانی با متغذی که جسم است باید متناسب باشد تا با جسم متحد گردد همچنین غذای روحانی باید با متغذی که روح است متناسب باشد تا با روح به حکم اتحاد عاقل و معقول که در فلسفه متعالیه ثابت شده متحد گردد. و لذا قرآن کریم در سوره عبس آیه ۲۴ - می‌فرماید: فلینظر الانسان الی طعامه ، ترجمه ، البته باید انسان نظر کند به طعام خود، و کلینی در کافی از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده که در معنای این آیه فرموده : باید انسان به علمش که دریافت می‌کند نظر کند که از چه کسی دریافت می‌کند و شیخ مفید روایتی از حضرت باقر به همین مضمون نقل کرده .

پس انسانی که دارای چنان غریزه سرشتی درست و موسوم به خیر است ؛ صفحه دلش از عالم نور و طهارت است .متناسب با علوم حقیقی و معارف الهی و حقایق واقعی است و چون وجهه نفسش آینه‌ای است نورانی و صیقلی و بی آلایش به زنگ‌ها و کدورت‌های طبیعت ، نقش‌های عالم غیب که همه از جنس علوم حقه و سنخ معارف واقعی است در آن نقش می‌بندد، و چون باطل‌ها و دروغ‌ها و مغالطه‌ها از وساوس شیطان‌ها و عالم تاریکی‌ها و کدورت‌ها و کثافت هاست ، لوح نفسش از آنها منصرف است و با آنها متناسب و مواجه نیست و قهرا نقش آنها را قبول نمی‌کند و از آنها فاصله می‌گیرد و در صورتی که این غریزه سرشتی تا آخر کار محفوظ بماند و دست تصرف ابلیس به آن نرسد، هیچ امری را بر خلاف حق نمی‌پذیرد و از هیچ حقی رو گردان نمی‌شود و تعلیمات قرآن شریف و انبیاء و اولیاء، به همان نحو که از معدن وحی الهی و منبع‌های علوم حقه رسیده در آن جلوه می‌کنند و از تصرفات قوه واهمه شیطانی و بازی‌های قوه متخیله محفوظ می‌مانند ولی همین غریزه سرشتی اگر به کثافت‌های طبیعت آلوده گشت و از مسر کمال حقیقی منحرف گردید، متصف و موسوم به شر گردید و در اختیار قوه واهمه شیطانی قرار گرفت و شهوت و غضب و شیطنت بر آن چیره شد، ظلمانی می‌شود و وجهه و صورت باطنش از عالم روحانیت و ملکوت منصرف می‌گردد و تناسبش با آن عوالم نورانی منقطع می‌شود و با عالم وهم‌های شیطانی و خیال‌های اهرمنی تناسب پیدا می‌کند و سلطه قوه واهمه و بازی‌های قوه متخیله که شیطان انسان صغیر است ، بر آن حکومت می‌نماید و حقایق و معارف الهی و آنچه از عالم نور و طهارت و قدس ‍ است ، در چشائی او تلخ و در شنوائی او سنگین و ناگوار می‌آید و آنچه از عالم ظلمات و کثافت‌ها و عقیده‌های باطل و وهم‌های دروغ و سفسطه‌ها و غلط اندازی هاست در کامش شیرین و در ذائقه روحش گوارا و خوش آیند می‌گردد و همچون آینه زنگ زده کثیفی می‌شود که آنچه از سنخ نور و نقش‌های لطیف است قبول نمی‌کند و آنچه از قبیل زنگار و کثافت هاست در آن انباشته می‌شود و در این حالت در نفس حالت جحود و انکار پیدایش ‍ می‌یابد و دل برای هیچ حق و حقیقتی حتی ضروریات و بدیهیات خاضع نمی‌شود. چنانکه مشاهده می‌شود: در نظر هر صاحب نظری ، بدیهی است که از هر نظام بدیع و صنعت دقیق به منظم و صنعت گر آن پی برده می‌شود و انتقال حاصل می‌گردد و هیچ شک و تردیدی در دل خطور نمی‌کند که این صنعت عجیب ، صنعت گر می‌خواهد، کشف قوه برق ، صنعت رادیو و تلف و تلگراف و دیگر مصنوعات عجیبه انسان را به طور طبیعی و بی هیچ شک و تاءملی برای قبول وجود صنعت گرو مستکشف آن خاضع و معتقد می‌نماید و به یاد بزرگی و عظمت او می‌اندازد و اگر کسی بگوید اینها چیزی نیست که احتیاج به صنعت گرو مخترع داشته باشد و ممکن است خود به خود درست شده ، باشد در گوش هر کس این احتمال غلط و سنگین و در ذائقه روحش به طوری ناگوار و تلخ می‌آید که بهتر می‌داند جواب گوینده این حرف نادرست را به سکوت و خاموشی بگذارند. ولی افرادی در میان این انسانهای ظلوم و جهول هستند که دلشان در پیشگاه عظمت و بزرگی صانع نظام عجیب عالم و صنعت بزرگ محیرالعقول کائنات [۹۸] خاضع نیست و غبار شک و شبهه و کدورت تردید در دل‌های سخت آنها به طوری نشسته که از بدیهیات پیش خود هم غفلت می‌کنند و به ضروریات و واضحات عقل‌ها هم نمی‌گروند، قتل الانسان مااکفره [۹۹]این نیست مگر برای آنکه اینها بواسطه فرو رفتن در عالم طبیعت و مقهور شدن در دست واهمه شیطنت گر، نورانیت سرشتی خود را از دست داده و علاقه و رابطه شان با حقایق منقطع شده و قرآن کریم در سوره احقاف آیه ۱۹ - درباره چنین افرادی فرموده : و یوم یعرض الذین کفر و اعلی النار اذهبتم طیباتکم فی حیاتکم الدنیا و استمتعتم بها فالیوم تجزون عذاب الهون بما کنتم تستکبرون فی الارض بغیر الحق و بما کنتم تفسقون [۱۰۰] و یکی از طیبات و پاکیزه هائی که این چنین انسانهائی در زندگی دنیا و بهره بری‌های شیطانی و شهوانی صرف کرده و از آنها بهره درست نبرده‌اند، همان غریزه سرشتی است که حق عنایت کرده و هدایت گران سازنده‌ای را برای در آوردنش در مسیر حرکت به سوی کمال حقیقی و مهیا کردنش برای گرفتن نقش‌های حقیقت‌ها و واقعیت‌ها، فرستاده و این چنین انسان هائی بواسطه توجه به تمتعات شیطانی و نفسانی آن را آلوده به نا پاکیزگی‌ها نموده‌اند و در مسیر حرکت به سوی کمال‌های موهوم و دروغین در آورده‌اند و مهیا برای گرفتن نقش‌های باطل‌ها و غلطها نموده‌اند.

بحث دوم

بدان که انسان تا در این عالم طبیعت (عالم ماده و تغییر) است ، می‌تواند حالت جحود و انکار را، که از بدترین احوال نفس است و موجب حرمان نفس و خسران ابدی است ، تغییر دهد و از تحت تصرف جهل و شیطان بیرون آید در تحت تصرف عقل و رحمان وارد شود.و این کار با تحصیل علم نافع و انجام عمل صالح ، صورت می‌گیرد و علم نافع با تفکر در لطایف مصنوعات و دقایق اسرار موجودات ، تحصیل می‌شود و راه‌های تفکر در لطایف صنعت ، بی شمار است ولی از همه چیز نزدیک به ما خود ما هستیم و معرفت نفس بلکه ساختمان بندی بدن بلکه افعال بدن طریق معرفت الله است : من عرف نفسه عرف ربه [۱۰۱] و آموختن و تفکر کردن در علوم طبیعی به ویژه علم طب و تشریح و نفس شناسی و در علوم انسانی به ویژه روانکاوی ، ما را در این مسیر یاری و راه نمائی می‌نماید.و عمل صالح که برای تبدیل احوال نفس و تغییر حالت تاریکی و انکار آن ، به نورانیت و تصدیق است ، بر دو نوع است .۱- اعمال قلبی .

۲- اعمال قالبی .

و مراد از اعمال قلبی در این مقام ، اعمالی است که غریزه سرشتی انسان را به حالت درستی که در آن حالت متصف به خیر است و شرحش در فصل دوم گذشت بر گرداند و عمده آنها توبه است با شرائط باطنی و ظاهری[۱۰۲] و پس از آن باید به پاکیزه کردن و نورانی نمودن قلب و صفا دادن و خلاص ‍ کردنش از پرده‌های ضخیم و تاریک طبیعت که عمده آن دوستاری دنیا و خود خواهی و خود مرکزی و خود بینی است ، همت گماشت و این کار از مهمات باب سلوک الی الله است که اهل مجاهده و سلوک به آن ، در نهایت ، اهمیت می‌دهند [۱۰۳] و عمل قالبی در این مقام ، اعمالی طبیعت برانگیزد و آن مشغول شدن به ذکرهای وارد از اهل بیت وحی طهارت با شرایط آن است که عمده آن شرایط حضور قلب به منظور یاد آوری و بیدار نمودن نفس است و این کار باید در وقت هائی انجام گیرد که نفس به عالم کثرت و امور دنیوی کمتر مشغول باشد مانند اواخر شب و بین الطلوعین و در کافی روایت شده که خدایتعالی به عیسی فرمود ای عیسی نرم کن برای من قلبت را و بسیار یاد من کن در خلوت‌ها و خوشنودی من در آن است که در دعا تبصبص کنی یعنی از روی خوف و رجا و خضوع ، به من متوجه شوی ، و باید در دعا و ذکر زنده باشی نه مرده و در احادیث بسیار رسیده که خدایتعالی فرمود: من هم نشین آنانم که مرا یاد کنند. آری شکی نیست که با ذکر حقیقی حجاب‌های میان عبد و حق پاره می‌شود و موانع حضور مرتفع می‌گردد و سختی و غفلت قلب به نرمی و توجه آن مبدل می‌شود و درهای ملکوت بروی سالک باز می‌گردد و ابواب لطف و رحمت حق بروی وی گشوده می‌شود ولی عمده آن است که قلب در آن ذکر زنده باشد و مرده نباشد و با مردگان انس نگیرد و آنچه غیر حق و وجه حق است از مردگان است و دل با انس با آن به مردگی و مردار خواری نزدیک می‌شود و قرآن کریم فرموده : کل شی ء هالک الاوجهه [۱۰۴] و رسول اکرم فرموده : راست‌ترین شعر که عرب سروده شعر لبید است که گفته :

الا کلی شی ء ما خلا باطل [۱۰۵] آری دل به دیگر موجودات بستن (هر موجودی باشد) از غیر جهت خدائی آنها، از خدا غافل شدن است و آنان که یاد آنها یاد خداست و حب آنها حب خداست ، خاصان حق و مخلصان خدایند. آنهایند که از من ومائی گذشته و پا بر فرق خود گذاشته و طرح دو عالم (دنیا و آخرت ) نموده‌اند.آنهایند که اسماء علیای حق و آیات نامه او هستند.

و برای زنده نمودن دل ، ذکر اسم مبارک (یاحی یاقیوم ) با حضور قلب مناسب است و همچنین چنانکه از بعضی از اهل ذکر و معرفت نقل شده ، در هر شب و روزی یک مرتبه در سجده رفتن و بسیار گفتن لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین [۱۰۶] برای ترقیات روحی بسیار مؤ ثر است .

فصل پنجم : در بیان رجاء و ضد آن قنوط و در آن چهار بحث است

بحث اول

رجاء و امیدواری از لشگریان عقل و قنوط و نا امیدی از لشگریان جهل و ابلیس است ، و چون غریزه سرشتی حب ذات در انسان به شرحی که در فصل دوم گذشت در مسیر حرکت به سوی کمال مطلق حقیقی در آید و وزیر عقل گردد، به نور سرشت و صفای حقیقت خود در می‌یابد که حق تعالی کامل مطلق است و در ذات و صفات و اسماء و فعل او محدودیت و تقیید که از نقص‌های امکانی است راه ندارد و جلوه رحمتش محدود به هیچ حدی و مقید به هیچ قیدی نیست و لازمه این معرفت تامید واری کامل و رجاء واثق به حق و رحمت اوست . و چون همان غریزه سرشتی در انسان به شرحی که در فصل دوم گذشت و زیر جهل گردد، بواسطه آلوده شدنش به کثافت‌های مادی و تاریک شدنش به پرده‌های ظلمانی شیطان و شهوانی ، از حق و کمالات ذاتی و صفاتی و وسعت رحمتش محجوب می‌شود و این حجاب و پوشش گاهی به جائی می‌رسد که به طور کلی از رحمت حق ماءیوس می‌گردد و این نا امیدی در واقع به تحدید در رحمت واسعه حق که لازمه اش تحدید در صفات و اسماء و بلکه در ذات او تعالی است ، باز می‌گردد.

بنابر این ، امید واری به عنایت و رحمت حق ، از آثار در مسیر حرکت به سوی کمال مطلق و حقیقی در آمدن انسان و حصول ایمان و ثبوت تصدیق برای اوست . چنانکه ناامیدی از آثار در مسیر حرکت به سوی کمالات موهوم و مجازی در آمدن انسان و حصول کفر و ثبوت انکار برای اوست ، و مبدء حصول امیدواری حسن ظن به خدا و مبدء ناامیدی از رحمت او، سوء ظن به اوست که منشاء اولی علم به وسعت رحمت و ایمان به کمال اسمائی و صفائی و فعلی اوست و منشاء دومی جهل به حقیقت مذکور است .

به عبارت دیگر، چون در آمدن غریزه سرشتی حب ذات و طلب کمال ، در تحت تصرف و سلطه عقل و پوشیده نشدن نفس انسانی به پرده‌های تاریک طبیعت و حرکتش به سوی کمال مطلق و حقیقی و مغلوب شدن جهل (قوه واهمه شیطانی )، حق و اسماء و صفات و فعل او بی تحدید و تقیید در او تجلی می‌کند و این تجلی دلبستگی و انس امیدواری می‌آورد. ولی با در آمدن همان غریزه سرشتی در تحت تصرف و سلطه جهل (قوه واهمه ) و مغلوب شدن عقل قوه عاقله و پوشیده شدن نفس انسانی به پرده‌های تاریک طبیعت ، به مقدار پوشیده شدن و توجهش به سفید و سرخ مادیات و کمالات موهوم و شیطانی ، فعل حق را محدود و مقید می‌یابد و به وسعت رحمت او جاهل می‌گردد و تا آنجا می‌رسد که پرده‌های ظلمانی طبیعت تمام وجود و سرشت او را فرو می‌گیرد و کدورت‌ها و ظلمت‌ها، صفای آینه قلبش را به طور کلی از بین می‌برند و از عالم غیب و جلوه‌های اسماء و افعال حق ، محروم می‌گردد و از انعکاس جلوه رحمانی بی بهره می‌شود و حکم ناامیدی و یاءس در قلبش غلبه می‌کند به طوری که خود را از سعه رحمت حق جدا می‌بیند و این نهایت بدبختی انسان است و قرآن کریم در سوره حجر آیه ۵۶ - فرموده :

و من یقنط من رحمة الله الاالضالون - چه کسی جز گمرهان و در مسیر حرکت به سوی باطل‌ها و نادرستی‌ها درآمدگان و از حق غافل گشته گان از رحمت واسعه خدا ناامید می‌شود.

بحث دوم

در بیان فرق بین رجاء و غرور: بدان که انسان بواسطه دوستداری نفس و خود خواهی و خود بینی ، از خود غافل می‌شود و چه بسا نقصان‌ها و عیب هائی که در اوست ، کمال و نیکوئی به پندارد و این اشتباه برای انسان زیاد رخ می‌دهد و ممکن است یکی از معانی یا یکی از مراتب معانی فراموشی از نفس که از فراموشی از حق سرچشمه می‌گیرد و قرآن کریم در آیه ۱۹ - از سوره حشر به آن اشاره فرموده :

و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون این باشد.

و یکی از اموریکه مورد اشتباه است و انسان به واسطه محجوب شدنش به پرده‌های مادی و خواسته‌های نفسانی ، در تشخیص آن فریب می‌خورد، فرق ما بین غره شدن و آرزوی دور و دراز داشتن و بین امیدواری و اطمینان به حق است ولی با کمی تاءمل و کنار گذاردن هوای نفس اماره و وسوسه شیطان و هم ، روشن می‌شود: که غره شدن و طول آرزو، از بزرگترین لشگریان جهل و ابلیس است و امیدواری به حق از لشگریان عقل و رحمان است و به حسب مبادی و به حسب آثار با هم مختلف و جدا هستند چه منشاء رجاء، علم به وسعت رحمت و ایمان به گشایش فیض و کمال اسماء و صفات حق است و منشاء غره شدن ، حس خود خواهی و خود پسندی و سهل انگاری نسبت به دستورات الهی و نادانی نسبت به عالم عیب و صورت‌های غیبی افعال و لوازم ملکوتی صفات نفس است . و اثر رجاء و امیدواری به رحمت حق ، در مقام شایسته نمودن اعمال و تصفیه اخلاق بر آمدن وجدی شدن در اطاعت اوامر و نواهی حق تعالی و ترمیم کردن خطاها و گناهان و کوتاهی کردن‌های گذشته است و اثر غره شدن ، در دام شیطان و هم و تله نفس اماره در آمدن و از کسب معارف و تحصیل اخلاق نیکو و اعمال صالح باز ماندن است .

و نیز انسانهای امیدوار به رحمت حق در عین آنکه همه گونه قیام به انجام دستورات حق می‌نمایند، نقطه اتکاء آنها به اعمال و احوال خود نیست زیرا که آنها عظمت حق را در یافته‌اند و می‌دانند در مقابل عظمت حق هر چیزی کوچک و هر کمالی بی مقدار است و در پیشگاه او همه اعمال صالحه نا چیز است و قهرا اتکاءشان به رحمت واسعه و بسط فیض حق است . ولی انسانهای غره شده نقص‌ها را کمال می‌پندارند و از تحصیل کمالات واقعی باز می‌مانند و خود را در صفت حیوانات پست در می‌آورند و از حق تعالی و رحمت او غافل و رو گردان می‌شوند و به صرف لقلقه زبان می‌گویند خدا ارحم الراحمین است و خدا بزرگ است و شیطان نفس اماره آنها را وادار به گناهان کبیره و ترک واجبات عظیمه می‌کند و به آنها تلقین می‌کند که در مقام عذر بگویند خدا بزرگ است در صورتی که اگر ذره‌ای از عظمت خداوند را دریافته بودند، ممکن نبود در محضر و حضور او مخالفت کنند.

آنها خداوند را به عظمت و بزرگی یاد می‌کنند و سعه رحمت او را به رخ خود و دیگران می‌کشند ولی افعال و اعمال آنها شباهتی به اعمال و رفتار کسی که عظمت حق در قلب او جلوه کرده ندارد.

آنها در امور آخرت سستی و تنبلی می‌کنند و اسمش را امیدواری به زحمت حق می‌گذارند ولی در امور دنیائی با کمال حرص و عجله مشغول به جمع وظبطند و گویا خدا فقط در آخرت و راجع به امور آخرتی بزرگ است و در امور دنیائی بزرگی ای ندارد.آنها در امور دنیوی کاملا اعتماد به نفس و خلق دارند و از حق کاملا غافلند حتی اسمش را هم نمی‌برند و در امور آخرتی می‌گویند توکل به خدا داریم این نیست مگر غرور و آرزوی تخیلی و دروغین داشتن .

و خلاصه : دارندگان رجاء از عمل باز نمی‌مانند بلکه جدیت آنها بیش از دیگران است ولی اعتماد آنها به عمل خود نیست و بلکه اعمتادشان در عین عمل کردن به حق است زیرا هم قصور خود را می‌بینند و هم سعه رحمت حق را.

به خاطر توضیح بیشتر و برای تجسم حال این دو دسته (غره شدگان و امیدواران ) مثالی می‌زنیم و تشبیهی و تمثیلی می‌آوریم :

مبتلایان به غرور، اشخاصی را می‌مانند که در ایام بذر افکندن و تخم افشاندن و به عمل زراعت مشغول شدن به لهو و لعب به پردازند و تنبلی پیشه سازند و بگویند خدا بزرگ است و بی بذر نیز می‌تواند بدهد و امیدواران به حق با اشخاصی شباهت دارند که در موقع خود قیام به عمل زراعی کند و در موقع خود بذر افشانی نمایند و آب یاری کنند ولی روئیدن و ثمره دادن آن را از حق بخواهند و پیدایش فعالیت و نتیجه آن را از حق و قدرت او بدانند.

و از این مثال و تشبیه می‌توان به حال مثل و مشبه به پی برد چه دنیا مزرعه آخرت است و این حقیقت علاوه بر آنکه در فلسفه الهی مبرهن است ، از رسول اکرم هم روایت شده است .

آری آنانکه عمل نکنند و پاداش و نتیجه بخواهند، مغرورانند و آنان که عمل کنند و به عمل خود اعتماد نمایند از صاحبان عجب و خود پسندی هستند که حقیقت خود را فراموش کرده و از حق غافل گشته‌اند و آنانکه عمل کنند و خود و عمل خود را ناچیز شمارند و به حق و وسعت رحمت او اعتماد کنند، صاحبان رجایند و امیدوار به حق می‌باشند و یکی از علامت‌هاشان آنست که در دنیا نیز به غیر حق اعتماد توکل نمی‌کنند و چشمانشان از دیگر موجودات بسته و به جمال حق باز است و از عمل به وظیفه و قیام به خدمت حق ، خود داری نمی‌کنند و در راه انجام وظیفه از ملامت هیچ کس ‍ باکی ندارد و از سطوه و قدرت هیچ مقامی نمی‌هراسند و تنها معرفت حق و تشخیص وظیفه آنها را به عمل و امیدوار و از مخالفت باز می‌دارد و در احادیث شریف به آنچه بیان شده اشاراتی رفته چنانکه در کافی روایت شده از حضرت صادق سئوال شد،یک دسته از مردم معصیت خدا می‌کنند و می‌گویند ما امیدواریم و به این حال هستند تا بمیرند، فرمود: اینها دستخوش آرزوی بیجا هستند و دروغ می‌گویند، اینها امیدوار نیستند زیرا کسی که امید چیزی را داشته باشد آن را خواستار می‌شود و کسی که از چیزی بترسد از آن گریزان می‌گردد.

و در روایت دیگر که به همین مضمون و معناست ، رسیده آنها دوستان ما نیستند.

اکنون که فرق میان رجاء و غرور معلوم شد: بیائید احوال نفس خود را مطالعه کنیم تا از مقدمات و نتایج آن احوال ، تمیز دهیم و دریابیم که جزء کدام طایفه هستیم ؟ بزرگی خدا و عظمت رحمت واسعه و مغفرت و گسترش بساط عفو او، ما را امیدوار کرده ؟ یا به غرور و گول شیطانی گرفتار آمده‌ام ؟ و از حق و صفات جمال و جلال او غافلیم و سهل انگاری در امور آخرت ما را مبتلا کرده که احترام حضرتش را رعایت ننمائیم ؟

اگر عظمت و سعه رحمت و بسط نعمت او در قلبمان جلوه نموده باشد، سرشت رحمانی مان ما را دعوت به احترام و تعظیم او می‌نماید و من نیست در محضر او که بر همه چیز احاطه درد با دستورات او مخالفت کنیم و از وظائفمان سرپیچی نمائیم . پس اگر دیدیم مخالفتی کرده‌ایم باید بدانیم که آنچه دلمان را فرا گرفته ، غرور و آرزوی بیجا و باطل است نه رجاء و امیدواری .

ای عزیز از خواب گران برخیز و از این غرور شیطانی به پرهیز که این غرور انسان را هلاکت ابدی می‌رساند و از قافله سالکان باز می‌دارد و از کسب معارف الهی که نور چشم اهل الله است ، محروم می‌کند و بدان که با غرور، موعظه‌های الهی و دعوت‌های انبیاء و نصیحت‌های اولیاء، اثر نمی‌کند زیرا غرور ریشه همه را بنیان کن می‌کند و این حالت از دام‌های بزرگ و نقشه‌های دقیق ابلیس جهل و شیطان و هم است که انسان را از خود و یاد مرض‌های روحیش ، غافل می‌کند و سبب نسیان و فراموشی می‌شود و اطبای نفوس ، از علاج او عاجز می‌شوند و یک وقت به خود می‌آید که کار از دست رفته ، فرصت اصلاح در گذشته ، راه چاره بکلی مسدود شده است و قرآن کریم در سوره مریم آیه ۳۹ - فرموده : و انذرهم یوم الحسرة اذقضی الامر و هم فی غفلة و هم لایؤ منون : ترجمه : ای پیامبر ما به ترسان آنها را از روز حسرت چه در حالی که در پرده بی خبرند، کارشان گذشته و دیگر جائی برای تلافی و وقتی برای ترمیم گذشته ندارند و آنها به حق نمی‌گروند.

و این را هم باید متوجه باشیم که خیلی از اوقات شیطان پلید از ناحیه دین داری و جنبه‌های خدائی انسان را مغرور و غافل می‌کند. به اسم مذهب انسان را از مذهب بیرون می‌برد و درست بر ضد آن وا می‌دارد.

به اسم ولایت وتولاو تبرا، او را به انجام کارهائی بیهوده و بی محتوا و اختلاف و تفرقه افکن ، وا می‌دارد و از وظایف سازنده اسلامی غافل می‌کند، از تحصیل مزایای انسانی و کمالات معنوی محروم می‌نماید و قرآن کریم سوره کهف آیه ۱۰۳-۱۰۴ درباره چنین مغرورانی فرموده:قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فی الحیاة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا.

ترجمه : ای پیامبر ما به آنها بگو: آیا شما را به زیانکارترین افراد در رفتار بیاگاهانم ، آنها کسانی هستند که کوشش‌ها و عمل‌هاشان در زندگی دنیا، ضایع و باطل شد در حالی که می‌پندارند که نیکو رفتار می‌نمایند،

و در شاءن نزولش رسیده که درباره کشیشان و رهبانان و یا خوارجی نازل شده که مطابق سلیقه خود رفتارهائی به اسم مراسم دیانت و وابسته به خدا انجام می‌دادند و گمان می‌کردند نیکو کارانند و در واقع بدعت گذاران و نادرست کاران بودند و عاقبتشان به حسرت و خسران و ندامت ابدی انجامید و قهرا شامل حال تمام کسانی است که در دام شیطان پلید و هواهای نفسانی از راه انجام کارهای نادرست و فسادانگیز وابسته به دیانت در آمده یا در می ایند و این بیچارگان می‌پندارند نیکوکاران و کوشندگان راه دین و دینداری و شعائر مذهبند و پس از انتقال از این خانه غرور و کشف باطن‌ها، همان رفتارهاشان و بال گردن آنها و موجب خسران شان می‌گردد و دیگر کارشان از دست رفته و فرصتی برای تلافی ندارند و به ندامت و حسرت ابدی و عذاب خدائی ، مبتلا می‌شوند.

بحث سوم

در بیان فرق بین خوف (که از لشگریان عقل و رحمان است ) و قنوط (ناامیدی که از لشگریان جهل و شیطان است ).

بدان که مبادی و اسباب خوف از حق و یاءس و نا امیدی از رحمت خدا، مختلف است و آثار و نتایج آنها نیز متفاوت و مشخص است .

زیرا خوف و پروا داشتن یا از تجلی جلال و عظمت حق تعالی است و یا از تفکر در سختی و مشکلی پیمودن منزل هائی است که باید انسان تا سر منزل مقصود، با استقامت و استواری و بی آنکه منحرف شود، به پیماید و یا از دیدن نقصان و کوتاهی خود را قیام به دستورات الهی و وظایف انسانی است .

و هیچ یک از این امور با امیدواری به حق و اطمینان به رحمت او، منافی نیست و ثمره و نتیجه آن شدت قیام به امر حق و کمال مواظبت در پیروی از دستورات اوست .

و لازم به تذکر است که نتیجه و ثمره اعمال و رفتار انسان با هر یک از سه مبادی و اسباب خوف که ذکر شد، مختلف است چه آنکسی که مشاهده جلال و عظمت حق ، او را دعوت به عمل کرده ، نتیجه عمل او تعظیم عظیم و تجلیل تجلیل است و زبانش به (وجدتک اهلا للعبادة فعبد تک ) ترجمه : ترا شایسته پرستش یافتم پس پرستشت نمودم ، گویا است ، این چنین مخلصانی ، هم ترسشان غیر از ترس دیگران و هم عملشان غیر از عمل سایران است ، اینها با بهشت و جهنم سرو کاری ندارند، به پاداش ‍ عمل‌ها و سزای رفتارها نظری نمی‌افکنند. و آنکس که خوف عذاب و عقاب و ترس شدت و سختی پیمودن منزل‌ها و حساب او را به عمل کشانیده ، نتیجه عملش خلاصی از آنها و رسیدن به مقابلات آنهاست . و آنکس که مشاهده نقصان و کوتاهی موجب خوفش شده و او را به عمل وادار کرده ، نتیجه عملش رفع نقص به اندازه کوشش و رسیدن به کمال به مقدار حرکت می‌باشد.

و اما ناامیدی و یاءس از رحمت حق ، بواسطه محدود و مقید دیدن رحمت الهی و کوتاه دیدن غفران و عفو خدائی از اندام بی قواره خود، عارض ‍ انسان می‌شود و این ناامیدی از بزرگترین گناه هان کبیره بلکه انکار اسماء و صفات الهی است و باطنش کفر بالله العظیم و جهل به مقام مقدس حق و اسماء و صفات و افعال اوست و اثر و نتیجه اش ، محروم شدن و ماءیوس ‍ گشتن از عمل و دست کشیدن از جدیت در راه تحصیل رضای حق و کمال و بریده شدن رشته بندگی و گسیخته شدن افسار صاحب آنست و کمتر چیزی بنده بیچاره را از درگاه حق و مقام مقدسش مثل این حالت دور و از رحمت الهی مهجور می‌کند. و از دام‌های بزرگ ابلیس آنست که در ابتدا، بنده را به غرور می‌کشاند و او را با این وسیله افسار گسیخته می‌کند و از معاصی کوچک به بزرگ و از آن به کبابر و گناهان هلاک کننده می‌کشد و چون مدتی بدین منوال با او بازی کرد و او را به خیال امیدواری به رحمت خدا، به وادی غرور کشانید، در آخر کار اگر در او نورانیتی دید که احتمال توجه و رجوع داد، او را به یاءس از رحمت و ناامیدی می‌کشاند و به او می‌گوید از تو گذشته و کارت اصلاح شدنی نیست . و این دام بزرگی است که بنده را از درخانه خدا روگردان می‌کند و دست او را از دامن رحمت الهی کوتاه می‌نماید و منشاء خرابی‌های عجیب و مفسده‌های بی شمار است چه ضرر این چنین اشخاصی به خود و به دیگران ، از هر کسی بیشتر است .

پس باید در صدد علاج این کبیره هلاک کننده بر آمد و راه علاج آن است که تفکر در رحمت‌های واسعه حق و لطف‌های پنهانی و آشکار او نمود و متذکر شد که خدایتعالی درباره انسان علاه بر آن رحمت هائی که در آنها با سایر حیوانات و نباتات ، در حیات حیوانی و نباتی ، مشترک است ، رحمت‌ها و نعمت هائی مخصوص مقرر فرموده که موجب رشد و بقا و تکامل او می‌باشد و از همه نعمت‌ها بزرگتر و از تمام رحمت‌ها کامل تر، نعمت‌ها و عنایت‌های معنوی و تربیت‌های انسانی است ، مانند فرستادن کتب آسمانی و انبیاء و اولیاء که علاوه بر نشان دادن راه زندگی صحیح و عادلانه به او، سعادت اخروی و راحت همیشگی او را تاءمین می‌نمایند و راه رسیدن به سعادت جاودانی را به او نشان می‌دهند و این نعمت‌های گوناگون و این لطف‌های پنهانی و آشکارا همه اش بی سابقه خدمت یا عبادتی است و تماما نعمت‌های ابتدائی و رحمت‌های اولی است .

در هزار و چند صد سال پیش برای ما مثل قرآن کریم که حاوی آخرین مراتب معارف الهی و کفیل عالی‌ترین سعادت دینی و دنیوی است ، بدست پیغمبری چون رسول اکرم که اشرف مخلوقات واکمل خلایق است فرو فرستاده و لذا باید گفت کور باد چشمی و قلبی که این همه نعمت را می‌یابد و می‌بیند و در دل رسول خدا یاءس و نومیدی راه می‌دهد.

ای بیچاره انسان ، جهنم و عذاب‌های گوناگون عالم ملکوت و قیامت ، صورتهای عمل و اخلاق خود تو می‌باشد. تو به دست خود خویشتن را دچار ذلت و زحمت کردی و می‌کنی و تو با پای خود به جهنم می‌روی و با عمل خود جهنم درست می‌کنی .جهنم نیست جز باطن عمل‌های ناهنجار تو، ظلمت‌ها و وحشت‌های قبر و برزخ و قیامت نیست ، جز سایه ظلمانی اخلاق فاسد و عقاید باطل تو. و قرآن کریم در سوره زلزال آیه ۷-۸ فرمود: فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره ، ترجمه : هر کس به مقدار ذره ناچیزی نیکوئی کند می‌بیند و هر کس به اندازه ذره ناچیزی بدی انجام دهد می‌بیند، و حضرت امیرمؤ منان فرموده : این آیه محکم‌ترین آیات است و ظاهر این آیه شریفه آن است که خود عمل خوب و بد را می‌بینیم و در سرره آل عمران آیه ۲۷ فرموده : یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء : ترجمه : روزی که بیاید هر نفسی آنچه از نیکی انجام داده نزد حاضر و آنچه از بدی انجام داده .

اگر عمل‌های بنی نوع انسان نبود و صورت‌های غیبی عمل‌های زشت ما نبود جهنمی نبود و همه عالم غیب ، بر دو سلامت بود و در عین حال جهنم باطنش صورت لطف و رحمت الهی است که برای خلاص نمودن مؤ منان معصیت کار (کار هنوز معصیت‌ها سرشت انسانی شان را فاسد نکرده و در سلک یکی از انواع پست حیوانها و شیطانها داخل ننموده ) و رسانیدن آنها به سعادت ، چاره منحصر به فرد است زیرا لوح نفس چنین انسان همچون طلائی است که در ایام عمر آن را مغشوش و مخلوط به مس نموده و باید با کوره‌ها و آتش‌ها ذوب گردد تا خالص شود و از غل و غش بیرون آید.پس ‍ جهنم هم برای آنها که سرشت انسانی شان به طور کلی با گناهان و آلودگی‌ها، پوشیده نشده و از میان نرفته و حالشان به کفر و انکار و نفاق نرسیده رحمت است در صورت غضب.

بحث چهارم

در بیان جمع میان خوف و رجاء

و آن به این است که انسان همیشه جمع کند ما بین دو نظر، با یک نظر به نقص و قصور خود بنگرد و در این نظر می‌یابد که ناقص و قاصر است و از خود هیچ قدرت و قوت و کمالی ندارد بلکه آنچه کمال و جمال و حسن و بهاء است از حق است و تمام خوبیها و ستایشها به ذات مقدس او بر می‌گردد و بدین نظر و رؤ یت در عبادت‌ها و اطاعت‌ها نیز خوف حاصل می‌شود چه رسد به معصیت‌ها و خطاها و بلکه نزد ارباب معرفت بیشتر عبادت‌ها، خودپرستی و شهوترانی و بای مقاصد نفسانی است و از آن کدورت حاصل می‌شود، پس در این نظر نهایت خوف حاصل می‌آید.و به نظر دیگر به بسط رحمت حق و وسعت نور رحمانیت و رحیمیت و نعمت‌های غیر متناهی و احسانهای دائمه او بنگرد و در این نظر رجاء و امیدواری حاصل می‌آید و انسان باید دائما بین این دو نظر باشد، نظر به حقارت و فقرا مکانی و نظر به رحمت و نعمت واجبی تا به طور کامل بین خوف و رجاء جمع نماید. چنانکه کلینی در کافی از حضرت صادق روایت کرده که لقمان در وصیت‌هایش به فرزند خود گفت از خدا بترس ‍ ترسیدنی که اگر در نزد او با خوبی‌های ثقلین بیائی عذاب کند [۱۰۷] و به خدا امیدوار باش امیدواری ای که اگر با گناه ثقلین نزد او بیائی تو را به بخشاید[۱۰۸] پس حضرت صادق علیه السلام فرمود: هیچ بنده مؤ منی نیست مگر آنکه در قلب او دو نور است ، نور خوف و نور رجاء که اگر هر یک را با دیگری سنجش کنی بر آن نچربد و در دعاهای حضرت زین العابدین علیه السلام بسیار اشاره به این مطلب شده ، چنانکه در دعای ابوحمزه ثمالی ، که از بالاترین مظاهر عبودیت است و دعائی بدین مرتبه در لسان عبودیت و ادب در بین بشر نیست عرض می‌کند:

ادعوک راهبا راغبا راحیا خائفا، اذا راءیت مولای ذنوبی فزعت و اذا راءیت کرمک طمعت فان عفوت فخیرراهم وان عذبت فغیر ظالم .

ترجمه : تو را می‌خوانم در حالی که هیبت زده‌ام از جلال و عظمت تو دوستدارم ذات مقدس تو را امیدوارم بخشایش تو را ترسانم از عقوبت تو، ای مولای من هنگامی که گناهانم را می‌نگرم بیمناک می‌شوم و هنگامیکه بخشش تو را می‌نگرم امیدوار می‌گردم ، پس اگر در گذری کار عجیبی اتفاق نیفتاده زیرا بهترین بخشاینده‌ای و اگر عذاب کنی کار نابجائی به وقوع نپیوسته زیرا نابجا کار و ستمگر نیستی .

فصل ششم : در بیان عدل و ضد آن جور و در آن چهار بحث است

بحث اول

عدل لغتا به معنای متساوی و همتا بودن است چنانکه ضد و مقابلش جور، به معنی تجاوز کردن و متمایل شدن از حد تساوی و همتائی است و هر دو هم در ذوات و هم در قوا و صفات و هم در حالات و افعال و آثار، استعمال می‌شوند و نیز هم درباره صاحبان عقل و هم درباره غیر دارندگان عقل استعمال می‌شوند. مثلا گفته می‌شود: این دو لنگه با عدلین هستند یعنی با هم متساویند و هیچکدام بر دیگری نمی‌چربد ولی اگر به کسر عین باشد علاوه بر آنکه دلالت بر مساوی بودن آن دو در وزن دارد، دلالت بر همجنس ‍ بودنشان نیز دارد و اگر به فتح عین باشد فقط دلالت بر مساوی بودنشان در وزن دارد.

و گفته می‌شود: این دو شخص در فلان امر یا کار، عدل هم هستند یعنی با هم در آن امر یا کار متساویند و بر هم نمی‌چربند.

و گفته می‌شود: این شخص عادل است یعنی قوای نفسانی او دارای اعتدال و مساواتند و هیچیک بر دیگری غلبه ندارد و تجاوز نمی‌کند و خلاصه دارای ملکه و قوه‌ای است که نمی‌گذارد هیچ یک از قوای نفسانیش ‍ مزاحم کار و حرکت متناسب قوه نفسانی دیگرش گردد و مثلا قوه شهویه اش ‍ را نمی‌گذارد بر قوه عاقله اش غلبه و تعدی نماید و آن را از ادراکات و حرکات عقلانی و تکاملات مخصوص به خود باز دارد. و قوه عاقله اش را نیز نمی‌گذارد بر قوه شهویه اش غلبه و تجاوز کند و آن را در اجرای عملیه‌ها و حرکت‌های مربوطه مانع گردد و در نتیجه کارش به بی میلی و خمودی بینجامد و از جلب منافع و لذائذ در راه بقاء خود و نوعش باز ماند. و ممکن است همین غلبه و تجاوز، مقصود از حدیث مروی از رسول اکرم ملعون است کسی که آخرتش را به دنیایش بفروشد و ملعون است کسی که دنیایش ‍ را به آخرتش بفروشد باشد.

و گفته می‌شود: این انسان در کارهایش عدالت را رعایت می‌نماید یعنی کارهایش متساوی و متعادل است و مثلا کارهای مربوط به نظافتش را بر کارهای مربوط به تهیه معاشش و یا کارهای مربوط به وظایف عبادیش را بر کارهای مربوط به وظایف اجتماعیش نمی چرباند و حق همه را ادا می‌کند و نسبت به انجام یک صنف از آنها به خاطر انجام صنف دیگر، کوتاهی نمی‌کند و خلاصه طوری رفتار نمی‌کند که میان کارهایش تولید مزاحمت شود.

و گفته می‌شود: فلان شخص میان آن دو نفر یا چند نفر یا میان افراد خانواده اش ، عادلانه رفتار یا حکم می‌کند یعنی با نظر مساوی و به اصطلاح عرفی به یک چشم به آنها می‌نگرد و بی آنکه یکی را بر دیگری ترجیح دهد، عملیات اقتصادی با اجتماعی یا قضائی خود را نسبت به همه آنها انجام می‌دهد.

و گفته می‌شود: این سرپرست اجتماعی و یا این هیئت حاکمه ، عدالت اجتماعی را بر قرار کرده یعنی با نظری مساوی و بی آنکه قشری را بر قشری بچرباند. طائفه و گروهی را بر طایفه و گروه دیگر مقدم کند شخصی یا اشخاصی را بر شخصی یا اشخاصی دیگر مزیت دهد، به وظایف رهبریش ‍ عمل نموده و محیط اجتماعی را برای شکوفا شدن استعدادات و به فعلیت رسیدن امکانات همه ، مهیا کرده و در آن محیط هر کس می‌تواند به کاری که در طبع او استعداد به کمال رسانیدن آن وجود دارد و برای زندگانی خود یا نوعش لازم یا راجع است ، مشغول شود و این اختیار و آزادی و امکان را ندارد که بر دیگری چربش پیدا کند و تجاوز نماید.

لغت جور و جایر هم در هر یک از استعمالات مذکور بی کم و کاست ، مقابل لغت عدل و عادل است .

لغت قسط به جای لغت عدل استعمال می‌شود ولی فقط درباره صاحبان عقل و گفته نمی‌شود این لنگه بار قسط این لنگه است و یا این طریق راه قسط یا قاسط است ولی چنانکه معلوم شد گفته می‌شود این لنگه عدل هم به کسر عین و هم یفتح عین این لنگه است و این طریق عدل است ، و قهرا معنای لغت قسط اخص از معنای لغت عدل است و می‌توان گفت : به معنای تساوی و همتا نگری و میل نفسانی نداشتن و ننمودن بجانبی است .لغت ظلم مقابل لغت قسط و به معنای تجاوز کردن و از تساوی و همتا نگری میل و اعراض کردن است و همانند قسط فقط درباره صاحبان عقل استعمال می‌شود و به لنگه باری که از لنگه دیگر بیشتر است گفته نمی‌شود ظلم یا ظالم است و نیز گفته می‌شود این طریق ظلم یا ظالم است و گفته می‌شود. این طریق جائر است .

پس از توضیح معنای لغوی این چهار کلمه ، دسته از آیات و بعضی از مواضع نهج البلاغه را که این لغات در آنها استعمال شده ، ذکر می نمائیم و ترجمه می‌کنیم و سپس به بیان مقصود از عدل و جوریکه در روایت شریف کافی رسیده و اولی از لشگریان عقل و دومی از لشگریان جهل است ، می‌پردازیم .

سوره انفطار آیه ۷ - الذی خلقک فعدلک آنکسی که ترا آفرید پس اندامت را متساوی و متناسب با هم نمود و تفاوتی میان آنها ( میان دو دستت دو پایت دو گوشت دو چشمت و سایر اعضایت ) نگذارد.

سوره شوری آیه ۱۵ - و امرت لاعدل بینکم و دستور داده شدم که میان شما با مساوات و برابر نگری رفتار کنم - و در مجمع البیان در تفسیر این جمله رسیده : ای اسوی بینکم .

سوره انعام آیه ۷۰ - و ان تعدل کل عدل لایؤ خذمنها - و اگر در قیامت فدا دهد آن نفس بد کار، هر فدائی ای را از برای رها شدن از عقوبت از او نپذیرند.

در این آیه عدل به معنای همتا و مثل و مساوی با شخصی است که می‌خواهد بجای خود فدا دهد و رها شود.

سوره نساء آیه ۳ - فان خفتم الاتعدلوا فواحدة - پس اگر ترسانید که میان زنان متعدد مساوات و همتائی را مراعات ننمائید پس به یک زن اکتفا کنید.

سوره نساء آیه ۱۲۹ - ولن تستطیوا ان تعدلوا بین النساء ولو حرصتم - و هرگز توانائی ندارید که میان زنانتان کاملا مساوات و همتائی و با یک چشم نگری را رعایت نمائید اگر چه بر این کار حریص باشید.

سوره نساء آیه ۱۳۶ - فلا تتبعوا الهوی ان تعدلوا، پس در شهادت دادن‌هاتان از خواسته‌های نفسانی تان پیروی ننمائید تا در نتیجه طرفین دعوا در نظرتان همتا و متساوی با هم نیابند (و به خاطر دشمنی شخصی داشتن با کسی متمایل به خصم او گردید و یا به خاطر خویشی یا دوستی فردی داشتن با کسی به او تمایل پیدا کنید.)

سوره مائده آیه ۸ - یا ایهاالذین آمنوا کونوا قوامین لله شهداء بالقسط ولایجرمنکم شنآن قوم علی الاتعدلوا اعدلوا هوا قرب للتقوی و اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون ای گرویدگان باشید با شدتی هر چه تمامتر، ایستادگان و پایداران برای خدا و (و انجام وظایف خدائی ) و باشید گواهی دهندگان با مساوی و همتا نگری نسبت به همه و دشمنی تان با دسته‌ای سبب نشود مجرم شوید و از تساوی نگری باز مانید (و در نتیجه با آنها به حق رفتار ننمائید) تساوی و همتا نگر باشید که چنین حالت و صفتی نزدیکتر به تقوا پیشه گی است و پروا کنید خدا را همانا خدا داناست به آنچه انجام می‌دهید.

سوره اعراف آیه ۱۵۹ - و من قوم موسی امة یهدون بالحق و به یعدلون - از قوم موسی دسته‌ای بودند که همدیگر را به سوی حق دعوت می‌کردند و به حق میان خود با مساوات و همتا نگری رفتار می‌نمودند.

برای دریافت توضیح به شاءن نزول آن که در تفسیر مجمع البیان جزء چهارم صفحه ۴۸۹ - نقل شده ، رجوع شود.

سوره اعراف آیه ۱۸۱ - و ممن خلقتا امة یهدی بالحق و به یعدلون - و از آنها که آفریدیم گروهی هستند که به سوی حق دعوت می‌کنند و به حق با عدالت و تساوی نگری رفتار می‌نمایند.

سوره انعام آیه ۱۵۲ - و اذا قلتم فاعدلوا و لو کان ذاقربی و هنگامی که چیزی می گوئید و حکمی می‌کنید. پی تساوی و همتا نگر باشید اگر چه این تساوی نگری سبب شود که بر علیه خویش خود حکم نمائید.

سوره بقره آیه ۴۸ - و لایقبل منها شفاعة و لایؤ خذ منها عدل و از آن نفس ‍ بد کار پذیرفته نمی‌شود شفاعتی و گرفته نمی‌شود (بجای خودش ) بدلی و همتائی .)

سوره بقره آیه ۱۲۳ - و لایقتل منها عدل و لاتنفعها شفاعة و پذیرفته نمی‌شود از آن نفس ، بدل و همتائی بجای خودش و سودی نمی‌بخشد به او شفاعتی .

سوره بقره آیه ۲۸۲ - یا ایهاالذین آمنوا اذانداینتم بدین الی اجل سمی فاکتبوه و لیکتب بینکم کاتب بالعدل - ای گرویدگان هنگامی که میان خود فرض گرفتید تا مدت معلومی ، پس بنویسید و باید از میان شما بنویسد نویسنده‌ای به عدل یعنی مساوی و مطابق آنچه هنگام انجام معامله قرض ، از هر جهت و حیثیتی ، قرار داد می‌شود بی آنکه کم و یا زیاد نماید.سوره نساء آیه ۵۸ - و اذا حکمتم بین الناس ان تحکوا بالعدل و هنگامی که میان مردمان حکم می‌کنید باید با تساوی و برابری ملاحظه کردن بر آنها حکم نمائید. و مجمع البیان جزء سوم صفحه ۶۳ - در ذیل این آیه شریفه روایت کرده که نبی اکرم به امیرمؤ منان فرمود: میان دو طرف دعوا در نگاه کردن و نحوه صحبت کردن و القاء الفاظ هم مساوات و همانندی را مراعات کن و نیز روایت کرده که دو طفل که هر کدام خطی نوشته بودند و خدمت حضرت حسن علیه السلام آمده بودند که تعیین نماید کدام خط بهتر است ، امیر مؤ منان علیه السلام فرمود: ای پسرم متوجه باش که چگونه حکم می‌کنی و کاملا تساوی نگری را حفظ نما زیرا حتی درباره چنین حکمی هم در روز قیامت سؤ ال می‌شود.

سوره مائده آیه ۹۵ - یحکم به ذواعدل منکم - حکم می‌کند به همانندی جزای صید با صیدیکه در احرام کسی کشته ، دو نفر دارنده عدل از میان شما - و خیلی روشن است که مراد از عدالت تساوی نگری و جانب داری نکردن و متمایل نبودن به هیچ یک از دو طرف ( صید کننده و گیرندگان جزای صید) است زیرا اعتبار این صفت برای آن است که جزائی که در ازاء صید داده می‌شود همانند صید باشد نه زیادتر از آن تا بر صید کننده احجاف شود و نه کمتر از آن تا از گیرندگان جزاء، کم گذارده شود.

و در همین آیه رسیده - او عدل ذلک صیاما - یا مثل و مانند آن طعام مسکینان روزه بگیرد.توضیح : هنگام شرح مقصود از عدل و جوریکه در روایت شریف کافی رسیده ، روشن می نمائیم که حتی عدالتی که در گواهان و ائمه جماعت و رهبران ، اعتبار شده هم ، وجود و تحقیق مساوات و اعتدال میان قوای نفسانی است که سبب می‌شود، دارنده چنان حالتی به وظایفش عمل نماید و در رفتارهایش جور و تمایل به نامساواتی و نادرستی مشاهده نشود.

و کلمه قسط [۱۰۹] در قرآن کریم در همه جا، بجای کلمه عدل استعمال شده است ولی فقط درباره صاحبان عقل و در هیچ مورد درباره اشیاء فاقد عقل استعمال نشده و ما تمام موارد استعمال آن را در قرآن کریم فحص کردیم و در هیچ مورد نیافتیم که از معنای بیان شده و مورد اشاره شده ، تخلف کرده باشد و به خاطر اختصار از ذکر و ترجمه تمام موارد صرف نظر می‌کنیم و تنها برای ارائه نمونه چند مورد را ذکر و ترجمه می نمائیم .

سوره نساء آیه ۳ - و ان خفتم الا تقسطوا فی الیتامی - و اگر ترسان شدید که به عدالت یعنی بابی نظری و متمایل نبودن به جانب خود، درباره یتیمان رفتار کنید.

سوره ممتحنه آیه ۸ - لاینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الذین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا الیهم ان الله لایحب المقسطین نهی نمی‌کند شما را خدا از اینکه با آنها که با شما درباره دینتان جنگ نکرده‌اند و از شهرهاتان بیرون نرانده‌اند، با نیکوئی رفتار کنید و عدالت را یعنی مساوی نگری و متمایل نبودن بجانب خودتان را نسبت به آنها رعایت نمائید همانا خدا عدالت گران (تساوی نگران ) را دوست می‌دارد.

و خلاصه مقصود از رفتار به قسط با غیر مؤ منان آن است که مؤ منان فرقی میان آنها و گروه خون از جهت امور اجتماعی مانند وفا کردن بعهد و امثال آن نگذارند.

سوره هجرت آیه ۹ - فان فائت فاصلحوا بینهما بالعدل و القسط - اگر آن دسته از مسلمانان که بر دسته دیگر تجاوز کردند از کرده پشیمان شوند و باز گردند پس میانشان با عدالت و بی نظری سازش دهید و در این کار تساوی نگری و تمایل نداشتن به یک طرف را مراعات نمائید.سوره مائده آیه ۴۲ - و ان حکمت بینهم فاحکم بینهم بالقسط ان الله یحب المقسطین - اگر میانشان حکم کردی پس با عدالت و مساوات نگری حکم کن همانا خدا عادلان یعنی مساوات نگران را دوست می‌دارد.

سوره آل عمران ۱۸ - شهدالله انه لااله الاهوا و الملائکه و اولوا العلم قائما بالقسط - گواهی داد خدا که نیست خدائی جز او و همچنین ملائکه و صاحبان علم هم گواهی بیگانگی خدا دادند در حالی که همه ایستا و ثابت بر عدالتند.

توضیح : قیام خدایتعالی بر قسط نمی‌تواند جز تساوی نسبت حضرتش به جمیع موجودات و افاضه فیضش بر همه به اندازه ظرفیت‌ها و در خور استعدادهاشان ، معنائی داشته باشد و به این قیام بر قسط و عدالت است که کرات آسمانی و زمین و آنچه در آنها هست ، هستی یافته و پایدارند [۱۱۰] و همچنین قیام ملائکه بر قسط هم به معنای تساوی نسبت آنها و گذشتن فیض از آنها به موجودات بعد از آنها مطابق قابلیت‌هاشان و متناسب خصوصیت‌هاشان است و قیام صاحبان علم بر قسط، عبارت است از جانب تمایلات نفسانی خود را نگرفتن و با بی نظری و مساوات نگری به اشیاء و امور نگریستن . و همین حالت سبب شده که به گواهی دادن مذکور بی هیچ گرایش و میلی بخواسته‌های نفسانی و صرفا به خاطر طرفداری کردن از حقیقت ، اقدام کنند.

سوره حدید آیه ۲۵ - لقد ارسلنا بالبینات وانزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط - همانا پیامبران خود را با نشانه‌های آشکار و دلیل‌های روشن فرستادیم و با آنان کتاب را و سنجش را گسیل داشتیم تا مردمان به عدالت (به مساوات و برابری ) ایستا و پابر جا شوند.و از کلمه جور ( که معلوم شد در مقابل کلمه عدل است و به معنای میل کردن بجانبی و منحرف شدن به سوی طرفی است و همانند مقابلش هم درباره صاحبان عقل و هم درباره اشیاء غیر صاحب عقل استعمال می‌شود) در قرآن کریم در یک مورد، جائر استعمال شده.

سوره نحل آیه ۹ - و علی الله قصد السبیل و منها جائر - و بر خداست بیان کردن راه میانه یعنی راه راست و بی انحراف به این طرف و آن طرف . و بعضی از راه‌ها، متمایل به این طرف و آن طرف و کج و منحرف است .

کلمه ظلم [۱۱۱] در قرآن کریم در آیات بسیاری استعمال شده ولی چون با فحص کامل یافتیم که در تمام موارد در همان معنا که ذکر کردیم یعنی در معنای تجاوز کردن و از تساوی و همتا نگری میل نمودن استعمال شده است ولی فقط درباره صاحبان عقل ، از ذکر و ترجمه آن آیات صرف نظر می‌کنیم و زحمت مراجعه را به عده خوانندگان گرامی می‌گذاریم .

نهج البلاغه عبده [۱۱۲] جلد ۱ - صفحه ۴۶ - فان فی العدل سعة و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق - پس بی شک در عدل تساوی نگری و سعت و گشایش است و کسی که عدل تساوی نگری بر او تنگ آید پس جور تبعیض نگری و میل کردن به بعضی بر او تنگ تر است .توضیح : امیر مؤ منان در روز دومی که مردم با او بیعت کردند خطبه‌ای ایراد نمود و پس از آنکه فرمود: تمام قطعات زمین و مال هائی را که عثمان تخصیص به افرادی داده و به آنها عطا کرده ، به بیت المال مسلمین بر می‌گردانم اگر چه آنها را مهریه زنانشان قرار داده باشند، کلام مذکور را انشاء فرمود و خیلی روشن است که این کلام یکی از گواهان آشکار بر این است که عدل تساوی نگری و رعایت مساوات است که سیره حضرتش بر آن قرار داشت چنانکه ضدش جور، تبعیض نگری و متمایل شدن به بعضی دون بعضی است که سیره جائران همانند عثمان بر آن جریان داشت .

و به خاطر آنکه وجدان افراد تساوی نگری که تمایلات نفسانی شان را در رفتارهاشان دخالت نمی‌دهند، آسوده است و امید زیاده طلبان از آنها منقطع است و توده مردم به آنها می‌گرایند، امیر مؤ منان فرمود: در عدل وسعت و گشایش است و به سبب آنکه وجدان تبعیض گرایان نا آسوده است و طمع زیاده طلبان و توقعات نابجاشان بر آنها چیره است و توده مردم از آنها روی گردانند، فرمود: کسی که بر او تساوی نگری تنگ آید، تبعیض گرائی و دادن امتیازات به افراد یا گروهی و محروم کردن افراد یا گروهی دیگر بر او تنگ تر است .

مصدر مذکور جلد ۲ صفحه ۹۷ - و کان الجور هو اهماو الاعوجاج داءبهما و قدسبق استشائنا علیها فی الحکم بالعدل و تمایل به نادرستی خواسته نفسانی و کجی و انحراف ، عادت آن دو نفر بود ولی از پیش ، ما تعیین و قید کرده بودیم که حکمشان می‌باید به عدل صادر شود.توضیح : این کلام را امیرمؤ منان پس از حکم حکمین در پایان جنگ صفین فرمودند و پر واضح است : معنای عدل که در ابتدا با حکمین شرط شده بود که بر طبق آن حکم کنند، تساوی نگری و دخالت ندادن نظر شخصی و تمایلات فردی و کشش‌های نفسانی نداشتن بجانبی است که در این صورت طبق حق حکم می‌کردند و به واقع می‌رسیدند.

مصدر مذکور جلد ۳ - صفحه ۸۶ - ولیکن احب الامور الیک اوسطها فی الحق واعمها فی العدل و اجمعهالرضی الرعیة فان سخط العامة یجحف برضی الخاصة وان سخط الخاصة یغتفر مع رضی العامة

و باید محبوب‌ترین چیزها در نزد تو معتدل‌ترین آنها در حقانیت و درستی و فرا گیرنده‌ترین آنها در عدالت (تساوی نگری و میل نکردن به دسته یا فردی ) و شامل‌ترین آنها بر خوشنودی رعیت و توده‌ها باشد زیرا ناخشنودی مردم و توده‌ها، اثر خوشنودی دسته خاص و قشر متمایز جامعه را از میان می‌برد ولی ناخشنودی این دسته متمایز، با خوشنودی توده مردم ، بی اثر است و برای مقام رهبری اجتماعی قابل تحمل و دفاع است .

توضیح : از این کلام شریف کاملا روشن می‌شود که عدالت امری فرا گیرنده و مقابل تمایل داشتن بجانبی است که همان مساوی نگری و تسویه گستری است .

مصدر مذکور جلد ۴ - صفحه ۱۸۷ - قال قوله تعالی (ان الله یاءمر بالعدل و الاحسان ) العدل الانصاف والاحسان التفضل

امیر مؤ منان در تفسیر کلام خدایتعالی همانا خدا دستور به عدل و احسان می‌دهد فرمود:

عدل عبارت است از انصاف و احسان عبارت است از بخشش .

توضیح : انصاف ، از نصف به سه فتحه که به معنای دو نیمه متساوی کردی چیزی است ، گرفته شده و معنای انصف القاضی الخصمین ، این است : قاضی میان دو متخاصم از هر جهت تساوی افکند و بی نظری و متمایل نشدن به یکی از آن دو را کاملا حفظ نمود.

مصدر مذکور جلد ۴ - صفحه ۲۳۸ - العدل یضع الامور مواضعها عدل عر چیزی را در جای خود می‌گذارد - و بدیهی است و عادل تساوی نگر است و مطابق واقع رفتار می‌کند و تمایلات و کشش‌های نفسانی خود را در کارها و حکم‌هایش دخالت نمی‌دهد.

پس از تقدیم توضیحات مذکور، می گوئیم . به قرینه اینکه در روایت شریف کافی ، عدل از لشگریان عقل و جور از لشگریان جهل شمرده شده ، معلوم می‌شود، مقصود از عدل ، تعدیل قوا و تسویه صفات نفسانی است و مراد از جور انحراف قوا و وقوع نا مساواتی میان صفات نفسانی است اگر چه به تحصیل عدل در قوا و صفات نفسانی ، عدل در رفتارهای فردی و اجتماعی هم حاصل می‌شود و شخص عادل به معنای مذکور در صورت تحصیل سایر شرایط لازم برای تصدی منصب‌های اسلامی و اجتماعی شایسته است .

بحث دوم

بدانکه انسان را اول رشد طبیعی سوای قوه عاقله با سه قوه ملازم است .

۱- قوه واهمه که آن را شیطانی می‌گویند و در انسان برای تهیه معاش و تنظیم امور مالیش گذارده شده .

۲- قوه غضبیه که آن را نفس سبعی (درنده ) می‌گویند و در انسان برای رفع زیان‌ها و خطرها از خود و اشیاء و امور وابسته به خود گذارده شده .

۳- قوه شهویه که آن را نفس بهیمی (حیوانی ) می‌گویند و در انسان برای جلب منافع و لذائذ از قبیل خوردن ، آشامیدن و ازدواج (به خاطر بقای خود و نوعش ) گذارده شده .

و این سه قوه به حسب سنین عمر انسان متفاوتند و هر چه انسان رشد طبیعی کند این سه قوه در او کاملتر می‌گردد و ممکن است در انسان هر یک از این سه قوه تا آخر کار در حد لازم برای بقاء و تکامل او و نوعش ، وجود داشته باشند و هیچیک بر دیگری غلبه نکنند و مملکت انسانی را تسخیر خود ننمایند و در این در صورت انسان به باطن نفس و در صورتی ملکوتی غیبی آخرتی نیز انسان است و ممکن است یکی از آنها از حد لازم تجاوز کند و بر سایر قوا و مملکت نفس انسانی غلبه نماید و ممکن است دو تای از آنها چنین گردند و ممکن است هر سه آنها چنین گردند و مملکت نفس ‍ انسانی را تسخیر نمایند. و به خاطر همین جهت است که اصول مسخ‌های ملکوتی و انواع تغییرات صورت انسانی در محشر به هفت صورت می‌رسد زیرا در صورتی که در آخر کار، شهوتش از حد لازمش فراتر رود و بر سایر قوایش غلبه کند و مملکت انسانیش را مسخر نماید، باطن نفسش متصور به صورت بهیمی می‌گردد و در صورت ملکوتی غیبی آخرتی به شکل یکی از بهایم مناسب چون گاو، قوه غضبش از حد لازمش فراتر رود و بر سایر قوایش غلبه کند و مملکت انسانیش را مسخر نماید، باطن نفسش متصور به صورت سبعی می‌شود و در صورت ملکوتی غیبی آخرتی به صورت یکی از درندگان چون پلنگ ، گرگ ، خرس و امثال آن در می‌آید و چون در آخر کار قوه شیطنتش از حد لازم فراتر رود و بر سایر قوایش غلبه کند و مملکت انسانیتش را مسخر نماید، باطن نفسش متصور به صورت شیطانی می‌شود و در صورت ملکوتی غیبی آخرتی به شکل یکی از شیاطین در می‌آید و این سه صورت ، اصل اصول مسخ ملکوتی است و از ازدواج دو قوه از این سه قوه در اثر غلبه آن دو و تسخیر نمود نشان مملکت انسانی را، برای مسخ ملکوتی آخرتی ، سه صورت چون گاو پلنگ ، گاو شیطان ، پلنگ شیطان ، حاصل می‌شود و از ازدواج هر سه در اثر غلبه هر سه و تسخیر نمود نشان مملکت انسانی را، برای مسخ ملکوتی یک صورت چون گاو شیطان پلنگ ، حاصل می‌شود و حدیث مروی از نبی اکرم (یحشر بعض الناس علی صورة تحسن عندها القردة و الخنازیر) [۱۱۳] حمل بر این حقیقت می‌شود و لازم به تذکر است : همانطور که از تجاوز از حد لازم و غلبه کردن بعضی از قوای مذکور بر بعضی ، عدل اخلاقی و تساوی و حلت اعتدالی قوای انسانی به هم می‌خورد، همچنین از پائین آمدن از حد لازم و رو به نقصان گذاردن بعضی از قوای مذکور و مغلوب شدنش از بعضی نیز، عدل اخلاقی و تساوی و حالت اعتدالی قوای انسانی از میان می‌رود و مملکت نفس ‍ انسانی در چنگ جور که از لشگریان جهل است در می‌آید. و ممکن است این غلبه یا مغلوبیت در بعضی از انسانها، خلقتی و طبیعی باشد و به اختیار او نباشد. ولی خواه غلبه یا مغلوبیت اختیاری و خواه طبیعی غیر اختیاری باشد، با ریاضات و مجاهده‌ها و اعمال قلبی و قالبی می‌توان آن را تغییر داد و به اندازه لازم و به حالت تساوی و اعتدال رسانید و هیچ حالت و صفت نفسانی ای در انسان نیست که (در عالم طبیعت و خانه تغیر و استعداد) قابل تغییر نباشد.

بحث سوم

جنس‌های عام و اولی فضایل را چهار فضیلت شمرده‌اند.

۱-حکمت ۲ - شجاعت ۳- عفت ۴- عدالت ، و در بیانش گفته‌اند. نفس ‍ دارای دو قوه است ۱- قوه ادراک ۲- قوه تحریک و هر یک از این به دو شعبه منقسم می‌شوند، قوه ادراک به شعبه عقل نظری و شعبه عقل عملی و قوه تحریک به شعبه قوه دفع که قوه غضب است و شعبه قوه جذب که قوه شهوت است و با تعدیل و تسویه و تهذیب هر یک از این قوای چهار گانه و نگاه داشتن آنها در حد لازم و یا رسانیدن آنها به حد لازم ، یکی از فضایل چهار گانه تحقق می‌گیرد.

حکمت از تعدیل و تسویه و تهذیب قوه نظریه ، عدالت از تعدیل و تسویه و تهذیب قوه عملیه ، شجاعت از تعدیل و تسویه و تهذیب قوه غضبیه و عفت از تعدیل و تسویه و تهذیب قوه شهویه .و برای عدالت معنا و استعمال دیگری است که عبارت است از تعدیل و تسویه و تهذیب تمام قوای باطنی ، ظاهری ، روحی و نفسی و به این معنا و استعمال گفته‌اند، عدالت همه فضیلت است نه جزوی از آن و به این مقیاس ، جور را نیز دو معنا و استعمال است . یکی در مقابل عدالت به معنای خاص که معلوم شد از تعدیل و تسویه و تعذیب عقل و عملی حاصل می‌شود که یکی در مقابل عدالت به معنای عام که معلوم شد از تعدیل و تسویه و تهذیب تمام قوای انسانی حاصل می‌شود و گفته‌اند: جور به معنا و استعمال دوم تمام رذیلت و بدی‌ها است نه جزوی از آنها. و مقصود از عدل و جور در روایت شریف کافی ، معنا و استعمال دوم آن دو است که با تحقق بدان معنا در مملکت انسانی عقل قوی پنج و دارای باوری رشید می‌شود و تمام صفات و همه رفتارهای چنان انسانی از روحیه عدالت گری و تساوی و مساوات گستری ، صورت می‌گیرد و انجام می‌پذیرد و با تحقق جور بدان معنا در مملکت انسانی ، جهل (قوه واهمه ) قوی پنجه و دارنده یاور نا رشیدی می‌شود و تمام صفات و همه رفتارهای چنان انسانی از روحیه جور گرائی و تمایل و هوا جوئی ، صورت می‌گیرد و انجام می‌پذیرد.

و باید دانست که اگر بخواهیم برای عدالت که حالت اعتدالی است و باز نقطه عبودیت تام مقام ربوبیت کشش دارد، تمثیلی حسی بیاوریم باید از خط مستقیم کمک بگیریم و بگوئیم :

عدالت خط مستقیمی است که طریق سیر انسان از نقص عبودیت تا کمال ربوبیت است . و اشاره‌های بسیاری در کتاب کریم و روایات ائمه دین بر این معنا رسیده ، چنانکه صراط مستقیم که نماز گذار طالب آن است و می‌گوید (اهدنا الصراط المستقیم )همین خط مستقیم و سیر اعتدالی است و اینکه در احادیث شریفه رسیده : صراط از مو باریک تر و از شمشیر تیزترست ، اشاره به شدت اعتدال و کمال تسویه و مشکلی استقامت بر آن و سختی منحرف نشدن از آن است که می‌باید آن حقیقت را در عالم ظهور حقایق و تجسم معنویات و رسانید نشان به مرتبه الفاظ، بدین نحوه متمثل و متجسم نمود.

بحث چهارم

بدانکه تعدیل قوای نفسانی که غایت کمال انسانی و منتهای سیر کمالی اوست ، از مهمات امور است که غفلت از آن خسارتی بزرگ و خسران و شقاوتی غیر قابل جبران را در پی دارد.و انسان تا در عالم طبیعت است ممکن است قوای سرکش خود را تعدیل کند و نفس چموش خود را در مهار عقل و شرع کشد و این در اول جوانی بسیار آسان است زیرا هنوز صافی نفس از دست نرفته و اخلاق فاسد و صفات نادرست در نفس رسوخ ننموده است نفس کودک در ابتدا چون صفحه کاغذ بی نقش و نگاری است که هر نقشی را، به سهولت و آسانی قبول می‌کند و چون قبول کرد به آسانی زایل نمی‌شود و از بین نمی‌رود و چنانکه مشاهده و تجربه نشان داده ، نوعا معلومات یا اخلاقی که اطفال در اول کودکی تحصیل نموده‌اند تا آخر پیری باقی و برقرار مانده است و نسیان از معلومات زمان کودکی کمتر عارض ‍ انسان می‌شود و از این جهت تربیت اطفال از مهماتی است که بر عهده پدر و مادر است و در این مرحله سهل انگاری و سستی شود چه بسا کودک را، کار بر ذایل و بدکاریهای فراوان کشد و نهایت کارش به شقاوت‌های ابدی انجامد. و باید دانست که تربیت یک طفل را نباید فقط یکی محسوب کرد و همینطور بدی تربیت و سهل انگاری درباره یک طفل را نباید یک به حساب آورد زیرا چه بسا با تربیت یک طفل عده بسیار و بلکه ملت و مملکتی فاسد شود و برای این حقیقت در تاریخ بشر نمونه‌های زیادی وجود دارد.

و چون کودکان را معاشرت دائم یا غالب با پدران و مادران است ، باید تربیت‌های آنها عملی باشد یعنی اگر خدای نخواسته خود پدر و مادر به اخلاق حسنه و اعمال نیکو متصف نیستند در حضور کودک با تکلف خود را به اصلاح گرایند تا آنها عملا تربیت شوند و این کار شاید مبدء اصلاح خود پدر و مادر نیز واقع شود. و این را هم باید پدر و مادر متوجه باشند که فساد عملی پدر و مادر از هر چیزی بیشتر در طفل سرایت می‌کند و اثر می‌گذارد و بسا یک کودک که در اثر عمل پدر و مادر بد تربیت شود تا آخر عم با مجاهدت‌ها و زحمت‌های مربیان ، اصلاح نشود و لذا نیکوئی تربیت و شایستگی پدر و مادر از توفیقات قهری و سعادت‌های غیر اختیاری ای است که نصیب کودک می‌شود چنانکه فساد و بدی تربیت آنها و ناشایسته بود نشان ، از بدی‌های اتفاقی و شقاوت‌های قهری ای است که نصیب کودک می‌گردد، و پس از این مرحله ، نوبت به تربیت‌های خارج از منزل و تعلیمات معلمان و مربیان غیر پدر و مادر می‌رسد که درستی یا نادرستی آن نیز در اول امر به عهده پدر است زیرا اوست که باید برای طفل معلم متدین و مدرسه خوب و مناسب انتخاب کند و چه بسا باید که نقشه سعادت یا شقاوت طفل در این مرحله کشیده شود زیرا تزریقات معلمان و مربیان یا شفای امراض و یا سم قاتل است . و از این مرحله که گذشت کم کم ، هدر شد و بلوغ پیش می‌آید و نوبت استقلال فکر و ایام جوانی می‌رسد و انسان در این مرحله خود کفیل سعادت خود و عهده دار شقاوت خویش است و هر قدم که با ایام نونهالی و جوانی نزدیکتر است ، تحصیل سعادت برایش ‍ آسان تر و مستقر و پاگیر شدن صلاح در او محتمل تر است زیرا صفحه نفسش از نقش‌ها خالی تر و به سادگی نزدیک تر است و اگر خدای نخواسته تا این مرحله از عمر دارای اخلاق زشت یا صاحب عادت و عمل نادرستی باشد، چندان در او محکم و مستحکم نشده و با مقداری مراقبت و مواظبت می‌توان آن را تصفیه و تذکیه نمود و ریشه اخلاق زشت را از بن کند، چنانکه نهال نورسی را که چندان ریشه در زمین ندوانده با مختصر فشار و کمی زحمت می‌توان از جای کند ولی اگر مدتی سهل انگاری شد و انسان در صدد اصلاح عادت فاسد بر نیامد کم کم درخت فساد برومند شده و کهن می‌گردد و ریشه‌های آن سخت پنجه بر زمین دل بند می‌کند که با روزگاری دراز و ریاضت‌های بسیار نیز کمتر موفق به اصلاح آن می‌شود و شاید عمر مجال و روزگار مهلت ندهد که انسان خود را اصلاح کند، چنانکه درخت کهنی که پنجه و ریشه خود را به زمین ، سخت و محکم بند نمود و با زحمت‌های بسیار و رنجهای فراوان هم نمی‌توان آن را از بیخ و بن در آورد. درختی که اکنون گرفته است پای


به نیروی شخصی برآید ز جای


و رش همچنان روزگاری هلی


بگردونش از بیخ بر نگسلی


چه بسا باشد که خلق زشتی چون جسد یا بخل مثلا در جوان نورس باشد و با کمی مراقبت و زحمت بتوان اصلاح کرد و بلکه مبدل به اخلاق شایسته مقابلش نمود ولی چون مدتی غفلت و سهل انگاری شد، محتاج به ریاضات سخت و مجاهدت‌های شدید و طولانی می‌گردد و ممکن است امکانات روزگار و رسیدن مرگ به انسان مجاهد نیز، مهلت اصلاح و تصفیه را ندهد و با آن اخلاق ظلمانی و کدورت معنوی ، که مبدء منشاء فشارها، عذاب‌های و ظلمت‌های قبر و برزخ و قیامت است ، انسان منتقل به آن عالم شود.

پس بر جوان‌ها حتم و لازم است که تا فرصت جوانی و صفای باطنی و سرشت انسانی شان باقی است و از میان نرفته ، در صدد تصفیه و تزکیه بر آیند و ریشه‌های اخلاق فاسد و اوصاف ظلمانی را از دل‌های خود بر کنند چه با بودن یکی از اخلاق زشت ، سعادت انسان در خطر عظیم قرار می‌گیرد و نیز در ایام جوانی اراده و تصمیم انسان ، جوان و محکم است و از این جهت نیز اصلاح برای انسان آسان تر است ولی در پیری اراده سست و تصمیم ، پیر است .چیره شدن بر قوا مشکل تر است اگر چه پیران نیز نباید از اصلاح نفس و تذکیه آن غفلت کنند و ماءیوس شوند زیرا که باز هر چه باشد تا انسان در این عالم (که خانه تبدل و تغیر و محل استعداد است ) باقی است ، با هر زحمت هم که باشد، می‌تواند خود را اصلاح کند و مرضهای هلاک کننده نفسانی را، بهر درجه از استحکام و مزمنی برسند، معالجه کند و ماده فساد را ریشه کن نماید و چه هیچ مرضی از مرض‌های نفسانی نیست مگر آنکه انسان تا در این عالم است می‌تواند آن را اصلاح کند اگر چه در نفس ریشه دوانده و ملکه شده و مستحکم گشته باشد، نهایت آنکه در شدت و کثرت ریاضات نفسانی فرق می‌کند و هر چه مشکل و سخت تر، محتاج به مشقت‌های بدنی و ریاضات روحی بیشتر است و بی شک اقدام و اهتمام بر این کار بهر مرتبه از مشکلی باشد، ارزش دارد زیرا باز هر چه باشد تا انسان در این نشئه است در سایه آزادی و اختیار خود و با رفتارهای عبادی و امثال آن ، می‌تواند اقدام کند و خود را اصلاح نماید ولی خدای نخواسته اگر با ملکات فاسد و اوصاف نادرست به عالم دیگر منتقل شود اگر نور ایمان در باطن ذاتش محفوظ باشد نیز، اصلاح و تذکیه نفس از تحت اختیار او خارج می‌شود، بلکه مقداری قبل از خروج روح از بدن نیز اختیارش سلب می‌شود و راه‌های دیگری برای اصلاح او بکار می‌رود مانند سختی‌ها و فشارهای حال احتضار و قبض روح و وحشت‌ها و فشارهای قبر بلکه عذاب‌های گوناگون قبر که از عوالم غیبی است و چنانکه از حضرت رسول اکرم روایت شده : قبریا باغی از باغستانهای بهشت و یا گودالی از گودال‌های جهنم است و از حضرت صادق روایت شده : بر کافر در قبرش نودونه اژدها مسلط می‌شوند که اگر یکی از آنها بر زمین بدمد، هرگز درختی از زمین روئیده نمی‌شود و اهل معرفت گویند که این موذیات که بر انسان در قبر مسلط می‌شوند، ظهور ملکوت اخلاق ذمیمه است و این اخلاق ذمیمه در این عالم نیز انسان را فشار می‌دهد و اذیت می‌نماید ولی چون نفس در پرده‌های ضخیم طبیعت محبوس و سرگرم به سفید و سرخ مادیات است ، از ملکوت خود غافل است و از انواع موذیات موجود در باطن نفس خود بی خبر است و آنها را به آن طور که هستند احساس نمی‌کند و چون نشئه ملک به ملکوت عالم قبر و برزخ تبدیل می‌گردد و غیب نفس ، به شهادت می‌انجامد و ملکات باطنی محسوس و ظاهر می‌شود و به صورت‌های مناسبه جلوه می‌نماید و انسان با روشنی هر چه تمامتر خود را مبتلا و محصور در انواع بلیات و موذیات می‌بیند و انواع تاریکی‌ها و کدورت‌ها و وحشت‌ها بر او احاطه می‌کنند و اصناف عذاب‌ها و مصیبت‌ها بر او چیره می‌شوند و دیگر چاره‌ای ندارد و کاری از دستش بر نمی‌آید و تنها چنین انسانهائی از شدت افسرده گی و کثرت دردها و فشارها با لسان ذاتی و زبان وجودی می‌گویند:

یاویلتنا ما لهذا الکتاب لایغادر صغیرة و لاکبیرة الااحصاها - (سوره کهف آیه ۴۸)

ای وای بر ما این چه کتابی است که از ضبط و نشان دادن هیچ عمل کوچک و بزرگی فروگذاری نکرده است .

اعاذنا الله من ذلک کله و جعل عواقبنا و نهایة امورنا خیرا.

فصل هفتم : در بیان رضا و ضد آن سخط و در آن شش بحث است

بحث اول

بدانکه رضا عبارت است از خشنودی عبد از حق تعالی و قضا و مقدرات او که از جمله آنها ارسال رسولان و تعیین امامان و انزال کتاب‌ها و تشریح احکام و صدور فرامین و قوانین سعادت بخش است . قهرا لازمه رضا و خوشنودی به این معنا، سخط و ناخوشنودی از منکران حق و معترضان به قضا و مقدرات اوست که معلوم شد از جمله آنها ارسال رسولان و تعیین امامان و انزال کتاب‌ها و تشریح احکام و قوانین است .

و اثر و خاصیت رضا به معنای مذکور، پیدایش عزمی راسخ و اطمینانی ثابت در عبد است به پرسش حق و اطاعت پیامبران و امامان و انجام دستورات و فرامین خدا. و اثر و خاصیت لازمه این رضا، پیدایش تصمیمی جدی در عبد است به مبارزه و مجاهده با منکران حق و مخالفت کنندگان با رسولان و امامان و سرباز زنندگان از انجام دستورات و فرامین خدا.

و پر واضح است که رضا به این معنا است که درباره آن در اصول کافی جلد ۲- صفحه ۴۷- از حضرت صادق روایت شده یکی از ارکان چهارگانه ایمان [۱۱۴] از حضرت رضا علیه السلام روایت شده ، که از نبی اکرم نقل کرده که آن را یکی از علامت‌های سه گانه کسانی قرار داده است که از شدت فقاهت در دین ، نزدیکند پیامبران باشند و سپس فرمود: علامت چنین افرادی آن است که مازاد بر مسکن و معاش لازم برای خود را نگاه نمی‌دارند و پروا می‌کنند خداوندی را که به سوی او باز می‌گردند و در صفحه ۵۳ - روایت ۱- از حضرت باقر علیه السلام همین مضمون و معنا روایت شده و در صفحه ۶۰ - روایت ۱- از حضرت صادق علیه السلام روایت شده : که آن را یکی از قله‌های کوه پرشکوه پیروی کردن از خدایتعالی معرفی کرده و در همین صفحه در روایت ۲- از حضرت صادق نقل شده : که داناترین مردمان به خدا رضایتمندترین آنها به قضای خداست و در روایت ۳- از حضرت زین العابدین علیه السلام نقل شده که رضا، راءس و قله طاعت خداست و در صفحه ۶۱- روایت ۶ و ۷ از حضرت صادق نقل شده : که خداوند درباره چنین رضاتمندی فرموده : از صدیقین در نزد من است و در صفحه ۶۲- روایت ۹- از حضرت باقر نقل شده : سزاوارترین مخلوقات خدا بر رضایتمندی به قضای خدا، شناسایان به خدایند و در روایت ۱۲- از حضرت صادق علیه السلام رسیده که آن را یکی از دو علامت برای تشخیص مؤ من از غیر مؤ من قرار داده .

و در جامع السعاده صفحه ۵۲۱ - چاپ سنگی تهران - از نبی اکرم نقل شده : که صاحبان چنین حالت شکوهمندی بی حساب و بی آنکه صراط یا جهنم را به بینند، داخل بهشت می‌شوند و در صفحه ۵۳۴ از حضرت صادق رسیده که اینها داناترین مردمان به خدا هستند.

و در دسته‌ای از اخبار، رسیده : که خوشنودی خداوند از بندگان توقف به خشنودی بندگان از خداوند دارد و پر واضح است که این توقف و تلازم به علت آن است که رضا به همان معنائی است که ما ذکر کردیم و معلوم شد: اثر و خاصیت آن ، پیدایش عزمی راسخ و اطمینانی ثابت در عبد به پرستش ‍ حقتعالی و اطاعت پیامبران و امامان و انجام تمام دستورات و فرامین خدا، و به مبارزه و مجاهده با مخالفان و عاصیان است و بدیهی است بی چنین خوشنودی از خداوند، نمی‌توان خشنودی او را تحصیل نمود.

و لذا قرآن کریم در سوره مائده آیه ۱۱۹- فرموده : قال الله هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم لهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ابدا رضی الله عنهم و رضواعنه و اعدلهم جنات تجری ممن تحتا الانهار خالدین فیها ابدا ذلک الفوز العظیم گفت خدا، این روزی است که تنها سود می‌رساند راستگویان را راستی شان ، برای آنهاست بوستانهائی که زیر درختانشان جویبارها جاری است . همیشه در آنها جاویدانانند. خشنود شد خدا را از آنها و خشنود شدند آنها از خدا. این رستگاری بزرگی است .

و در سوره توبه آیه ۱۰۰- فرموده ، والسابقون الا ولون من المهاجرین و الانصار والذین اتبعو هم باحسان رضی الله عنهم و رضوا عنه و اعدلهم جنات تجری تحتها الانهار خالدین فیها ابدا ذلک الفوز العظیم - آنانکه پیشی گرفتند به ایمان از مهاجر و انصار و آنانکه به طاعت خدا، پیروی آنان کردند، خدا از ایشان خوشنود شد و خشنود شدند آنها از خدا و آماده کرد خدا برای آنها بوستانهائی را که از زیر درختاشان جویبارها می‌رود. همیشه در آنها جاویدانانند این است رستگاری تمام و پیروزی بزرگ و در سوره مجادله آیه ۲۲- فرموده : لایجد قوما یؤ منون بالله و الیوم الاخر یوادون من حادالله و رسوله و لوکانوا آبائهم او ابنائهم او اخوانهم او عشیر تهم اولئک کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه ویدخلهم جنات تجری من تحتهاالانهار خالدین فیها رضی الله عنهم و رضواعنه اولئک حزب الله الاان حزب الله هم المفلحون .

نمی‌یابی گروهی را که به خدا و روز قیامت گرویده‌اند، دوستی کنند با آنها که با خدا و رسولش مخالفت و دشمنی نموده‌اند اگر چه باشند پدرانشان یا پسرانشان یا برادرانشان یا خویشاوندانشان آنها ثابت و پا بر جا شد در دل‌هاشان ایمان و خداشان به رحمت و نور هدایت ، تقویت کرد. و داخل می‌نماید ایشان را در بوستانهائی که از زیر درختانشان جویبارها می‌گذرد. در آن بوستانها جاویدانانند خوشنود شد خدا از آنها و خوشنود شدند آنها از خدا، آنها حزب خدایند. آگاه باشید بی شک حزب خدا رستگارانند.

و در سوره بینه آیه ۷-۸ فرموده :

ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریة - جزائهم عند ربهم جتات عدن تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ابدا رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشی ربه - همانا آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، بی شک بهترین مخلوقاتنا. پاداششان نزد پروردگارشان بوستان‌های بهشت است که از زیر درختانشان جویبارها می‌گذرد، همیشه در آنها جاویدانانند. خشنود شد خدا از آنها و خوشنود شدند آنها از او، آن (بهشت یا خشنودی طرفینی ) برای کسی است که پروا نمود پرودگارش را.

بحث دوم

از آنچه در ترجمه و شرح رضا گفتیم ، معلوم شد که دارا بودن مقام رضا با دعا و خواستاری حاجت از خدا و نیز با انجام امر به معروف و نهی از منکر و نیز با دشمن داشتن مشرکان و کافران و منافقان و گناه کاران و تجاوزگران و نیز با در مقام اصلاح آنان یا از میان بر داشتنشان با قوت بازو و قوه قهویه بر آمدن ، علاوه بر آنکه منافات و مضاده‌ای ندارد، مقتضی و ملازم با آنها است زیرا معلوم شد یکی از آثار خوشنودی از خدا و قضا و مقدرات او، پیدایش ‍ عزمی راسخ بر انجام فرامین و دستورات اوست که یکی از آنها دعا و خواستاری حاجت از اوست [۱۱۵] و یکی دیگر از آنها امر به معروف و نهی از منکر است و نیز معلوم شد که یکی از خاصیت‌های لازمه خوشنودی از خدا و قضا و مقدرات او، پیدایش تصمیمی جدی و قاطع بر مبارزه و مجاهده با منکران حق و رسولان و امامان و سرباز زنندگان از احکام و قوانین خدا است [۱۱۶] دسته‌ای از اهل بطالت و گروهی از اصحاب ضلالت و عده‌ای با تنبلان وادی غوایت و دسته‌ای از شکم خواران خانه طبیعت ، به خاطر آسایش طلبی و شانه خالی کردن از وظائف ، تظاهر کرده‌اند که اینها مخالف با مقام رضا است چه آنچه بر طرف شدنش با دعا اراده می‌شود و نیز انواع کفرها، تجاوزها و معصیت‌ها از قضا و مقدرات خداست .واجب است شخص دارنده مقام رضا بر آنها راضی باشد و در صدد خواستاری رفعش یا در تمام از میان برداشتنش برنیاید.

ولی خود اینها در باطن و سوایدای قلبشان می‌دانند این حرف‌ها و تظاهرها همه از روی آسایش طلبی و بی اطمینانی به مبدء و معاد و خلاصه از نداشتن ایمان واقعی است وگرنه با آن همه آیاتی که در قرآن کریم و روایاتی که از ائمه دین رسیده و خلق را به سوی امور ذکر شده تهییج و تشویق کرده و از سهل انگاری و انجام ندادن آن وظایف بس ارزنده و زندگی ساز و سعادت مادی و معنوی بخش بیم داده ، چگونه ممکن است این مزخرفات و لاطائلات از کسی شنیده شود. و معنای قضا و قدر خدایتعالی نه آن است که از دهان اینها بیرون آمده و نیز لازمه اش نه آن است که اینها تظاهر به پنداشتنش کرده و گفته‌اند: ساکت باش و رنج فکر کردن و حرکت نمودن را به خود راه مده که به هر کس هر چه لایق بود دادند و از خوردن غم بجز جگر خون نشود و از رفته قلم هیچ دگرگون نشود.باید آنچه هست همانطور باشد که کار خداست و اعتراض بر آن اعتراض به قضا قدر خداست . اینها خود را به نفهمی می‌زنند و نمی‌خواهند متوجه شوند که همین اشکال به همه انبیاء و اولیاء و مصلحان جهان وارد است . باید هیچکدامشان دارنده مقام رضا نباشند.بلکه بر عکس دارای حالت سخط و ناخوشنودی از حق و قضا و قدر او باشند زیرا همه آنها به رفتارهای ذکر شده ، اقدام کرده‌اند و برای مبارزه با وضع موجود نادرست و نیز به خاطر مجاهده برای اصلاح یا از میان برداشتن گناه کاران ، کافران و تجاوزگران محیطهاشان ، برخاسته‌اند و با کمال جدیت کوشیده‌اند و اکثرا موفق هم شده و به اهدافشان رسیده‌اند، و چون ما در کتاب توحید افعالی ، قضا و قدر حق را شرح داده و اثبات کرده‌ایم که هیچ منافاتی با انجام امور مذکور ندارد و به هیچ وجه مضاد با نقش انسان‌ها و اختیار و انتخاب آنها نیست و ابدا از فرو ریختن رگبارهای تعهدات بر دوش انسان‌ها نمی‌کاهد. لذا خواستاران توضیح و تفصیل را به آن کتاب ارجاع می‌دهیم و به تعقیب بحث‌های اخلاقی می‌پردازیم .

بحث سوم

چنانکه در فصل دوم معلوم شد: در صورتی که غریزه سرشتی حب ذات و خواستار کمال به پاکی و طهارت باقی بماند اسیر تاریکی‌های طبیعت نگردد و در مسیر حرکت به سوی کمال حقیقی و مطلق در آید، به مشاهده حضوری معنوی حقتعالی نائل می‌شود و او را کمال مطلق می‌یابد و قهرا در می‌یابد. آنچه از او صادر شود و مورد دستور قرار گیرد، کامل و مطابق مصالح است .پس همان عشق و رضایتی که به ذات مقدس او پیدا می‌کند به همه نظام وجود، که از جمله آن شرع مقدس و احکام تشریح شده است ( از آن جهت که لازمه آن کمال مطلق است ) تعلق می‌گیرد و در نتیجه از تمام انوار وجودی به مقدار نورانیت وجودی و کمال ذاتی شان ، راضی و خوشنود است و لازمه آن عشق سرشتی ، سخط و ناخوشنودی از جنبه سوائی اشیاء و جهات نقص و ظلمانی و فقدان آنهاست که از جمله آنها، شرک‌ها، کفرها، تجاوزها، بدکاری‌ها، فسادها و نقص‌ها است پس چنین فردی که حالت رضایتمندی از حق از لشگریان عقلش شده ، آنچه از او به بیند و آنچه از ذات مقدسش نسبت به او صادر شود و مورد دستور قرار گیرد: خوشنود است و به وظایفش رفتار می‌کند و از غیر او و متعلق به او و از آنچه مورد نهی و منع است ، متنفر و ناخشنود است و برای مبارزه با آنها و از میان برداشتنشان ، دامن همت به کمر می‌بندد و تا حد توانائی به آن ادامه می‌دهد. و در صورتی که این غریزه سرشتی اسیر تاریکی‌های طبیعت گردد و راه خود را گم کند و به سوی کمالات موهوم و دروغین به حرکت در آید، کمال را در امور دیگر (نه در حق تعالی و افعالش ) می‌بیند و خوشنودی و دلبستگی او را به امور است و به اندازه تاریکی و محبوبیتش ، از حق تعالی و افعالش (که معلوم شد از جمله آنها شرع مقدس و احکام تشریع شده است ) ساخط و ناخشنودی را، دارا شده چون محبوبش دنیا و آمال نفسانی فنا یابنده است ، اگر خللی به آنها وارد شود به حسب سرشت و طبیعتش از آنکس که این خلل را وارد کرده : سخطناک و خشمناک می‌شود و به او بدبین می‌گردد اگر چه به زبان نیاورد. در وقت انتقال از دنیا (که انسان به عیان می‌بیند حق و قوای مسخر در تحت قدرتش ، محبوب او را از او می‌گیرند و او را از محبوبش جدا می‌نمایند) به طبیعت و سرشتش ناخشنود و خشمناک می‌شود و با دشمنی حق و وابستگان به او از دنیا می‌رود و قهرا از خوشنودی خدا محروم و مسیرش به دوزخ و غضب خداست .

و در کافی شریف نیز قریب به این معنا روایت شده .

بحث چهارم

بدانکه برای رضا و دیگر کمالات نفسانی مراتب و درجاتی است که ما بعضی از آنها را ذکر می‌کنیم .

درجه اول رضا، رضای بالله است ربا یعنی رضا به مقام ربوبیت حق است و آن به این است که عبد سالک خود را تحت ربوبیت و تربیت حق تعالی قرار دهد و از سلطه شیطان خود را خارج نماید و به ربوبیت الله ، راضی و خوشنود باشد. بدیهی است مادامی که شیطان در بنده تصرف دارد چه در قلب او و چه در نفس او و چه در بدن او، از تحت ربوبیت و پرورش الهی خارج است و رضیت بالله ربا، نمی‌تواند بگوید، پس اول مرتبه رضا آن است که پس از دخول در تحت ربوبیت الله از این تربیت خدائی خوشنود باشد و علامت آن این است که علاوه بر آنکه مشقت و رنج تکلیف از او برداشته شود، از اوامر الهی خوشنود باشد و آن را به جان و دل استقبال کند و منهیات و ممنوعات شرعی پیش او مبغوض شود و دلخوش به بندگی خود و مولائی حق گردد و اگر کسی در تحت تربیت حق تعالی در این عالم نرود و خود را تسلیم به مقام ربوبیت الله نکند و سلطه الهی را در قلب و سایر اعضای مملکت هستی خود جایگزین نکند و از تصرفات شیطانی و همانی ، خود را تطهیر ننماید، معلوم نیست در عالم قبر و برزخ بتواند بگوید: الله جل جلاله ربی و شاید اختصاص این اسم در میان اسماء برای همین نکته باشد که منظور وقوع در تحت تربیت رب العالمین است ، چنانکه رضیت بالاسلام دینا و به محمد صلی الله علیه و آله نبیا و رسولا و بالقران دینا و به علی امیرالمؤ منین و اولاده المعصومین علیهم السلام ائمة ، ادعاهائی است که اگر خدای نخواسته مقرون بواقع و راستی نباشد، از شئون و آثار و علائم نفاق و دروغ محسوب است و آنکس که در تحت قواعد دینی اسلامی واقع نشود و خوشنود به آن قواعد نباشد و قلبا خرم و فرحناک از احکام اسلامی نباشد اگر چه به ضرر او یا به ضرر وابستگان او باشد، نمی‌تواند چنین ادعائی کند. کسی که نعوذبالله به یکی از احکام اسلامی در باطن قلب اعتراضی دارد یا کدورتی از یکی از احکام اسلامی در دل دارد یا بخواهد که یکی از احکام شرعی غیر از آنکه هست باشد یا بگوید که کاش این حکم کذائی این طور بود نه آن طور، این راضی بدین اسلام نیست و نمی‌تواند این ادعای دروغ را بکند و همینطور قیاس کن سایر مراحل را. پس رضایت و خوشنودی از نبوت و امامت به مجرد ادعا و گفتن اینکه ما به چنین پیشوایان و هادیان راه سعادتی خوشنودیم ولی به طریق سعادت و کمال انسانیتی که هدایت نموده‌اند عمل ننمائیم ، صورت نمی‌گیرد، بلکه روح این ادعای رضایت ، استهزاء به آن مقامات مقدسه است ، ای برادر ادعای مقامات و مدارج کردن سهل است چه بسا که به خود انسان هم مطلب مشتبه شود و خودش نیز نداند که مرد میدان این ادعا نیست ولی اتصاف به حقایق و وصول به مقامات با این ادعاها، حاصل نمی‌شود.

درجه دوم رضا، رضا به قضا و قدر حق است یعنی خوشنودی از پیش ‍ آمدهای گوارا و ناگوار و فرح ناکی از آنچه به انسان می‌رسد خواه بلیه‌ها و مرض‌ها و فقدان دوستان باشد و خواه مقابلاتش اینها و پیش او بلیه‌ها و مرض‌ها و امثال آن با مقابلاتش یکسان است و به همه راضی و خوشنود است . چنانکه روایت شده که حضرت باقر، در سن کودکی از جابر بن عبدالله انصاری سؤ ال فرمود که چگونه است حال تو، عرض کرد مرض را خوشتر دارم از صحت و فقر را خوشتر دارم از دارائی و همچنین .

و حضرت باقر فرمود: ولی ما اینطور نیستیم بلکه هر چه خداوند عطا فرماید می‌خواهیم . و تحصیل این مقام نمی‌شود مگر با معرفت به مقام راءفت و رحمت حق تعالی به عبد و ایمان به اینکه آنچه در این عالم حقتعالی مرحمت فرماید به خاطر تربیت بندگان و حصول کمالات نفسانی آنها آنها و فعلیت قوه‌های حمیده سرشتی ایشان است و لازم به یاد آوری است که مقصود از این درجه از رضا این نیست که انسان دست از تعهدات خود در راه اصلاح دنیا و دینش بکشد و دچار بی تصمیمی و سهل انگاری گردد چه این حالت نکوهیده و این رفتار نادرست (همانطور که از بحث‌های گذشته در این فصل معلوم شد) منافی و مفصاد با اصل حقیقت رضا و با درجه اول آن است ، بلکه مقصود از آن این است که انسان از رسیدن معصیت‌های قهری ای (که لازمه عالم طبیعت و خانه ماده است ) خشگمین و ناخشنود از حق تعالی نشود و در کار دنیا و دینش سست نگردد و بلکه از مبتلا شدن به آنها که در این عالم تغییر و حرکت ، حتمی است ، خوشنود باشد و بی هیچ دغدغه‌ای به وظایف فردی و اجتماعیش ادامه دهد و نیز در صورتی که به تمام وظایفش که از جمله آنها کوشش در اصلاح محیط زیست و اوضاع اجتماعی و وضع شخصی اوست ، رفتار کرد و باز نارسائی هائی که برطرف کردنش تا آن زمان از اختیار و قدرت او خارج بوده ، برایش ‍ پیش آمد، خود را نبازد و از حق خوشنود نباشد و متوجه باشد که پیدایش ‍ هر فعلیتی از حق بر طبق اندازه‌ها و استعدادهای موجود در خارج است و بی شک چنان اوضاعی که در نظر او نادرست و ناراحت کننده است (به خاطر آنکه مقدمات و معدات تحقق استعدادات فردی و اجتماعی بهتری است و در نتیجه مقدمات پیدایش فعلیتی بهتر است ) و خیر و نیکو است و قهرا چنین شخصی با این دید صحیح ، با خوشنودی از حق به انجام وظایفش (که از جمله آنها در بعضی ، از محیطها و وقت‌ها، از میان برداشتن عوامل و اسباب فقرها و مرض هائی است که در اثر نادرستی‌های اجتماعی و اقتصادی پیدایش یافته ) ادامه می‌دهد و موفق به سیر تکاملی می‌گردد و خود با نسل آینده اش به مجد و آسایش می‌رسد.و لذا از نبی اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده : اغزواتور ثوا ابنائکم مجدا [۱۱۷] به ستیزه و مبارزه ادامه دهید تا مجد و سعادت را به اولادتان به ارث رسانید.

درجه سوم رضا، رضای حق است و قهرا در این درجه عبد از خود رضایت و خوشنودی ای ندارد بلکه رضایت او تابع رضایت حق است و در احادیث شریف رسیده : که رضایت ما اهل بیت رضایت خداست . از عمار یاسر نقل شده که در جنگ صفین گفت : اللهم انک تعلم انی لوا علم ان رضاک فی ان اقذف بنفسی هذا البحر لفعلت اللهم انک تعلم انی لو اعلم ان رضاک فی ان اضع ضبة سیفی فی بطنی ثم انحنی علیه حتی یخرج من ظهری لفعلت اللهم انی اعلم مما علمتنی انی لااعمل عملا الیوم هذا هو ارضی لک من جهاد هؤ لاء الفاسقین - بار خدایا همانا تو می دانی که اگر می‌دانستم رضای تو در این که خود را در این دریا بیفکنم می‌افکندم .بار خدایا همانا تو می دانی اگر می‌دانستم خوشنودی تو در این است که نوک شمشیرم را در شکمم فرو کنم و سپس آن را بچرخانم تا از پشتم بدر آید، انجام می‌دادم .

بار خدایا بی شک به علت آنچه به من (از احکام دین وظایف دینی ) آموختی ، می‌دانم که در امروز، انجام نمی‌دهم عملی را که آن عمل مورد رضایت بیشتر تو باشد از نبرد با این گروه بد کار.

بحث پنجم

بدانکه مقام رضا همچون سایر مقامات حمیده از آثار و شئون معارف الهی است و مبدء رضا از حقتعالی ، معرفت عبد است به نیکوئی و جمیل بودن افعال حق ، و اول مرتبه‌ای که در این مسیر برای عبد حاصل می‌شود، علم به جمیل بودن حق است ذاتا و صفتا و فعلا با برهان علمی و استدلال عقلی ، و این مرتبه ، به حسب متعارف و متدوال ، گرچه کلید ابواب معارف است و اگر کسی از غیر این راه به مقامات عالیه شناخت و آگاهی برسد از نوادر روزگار است ، ولی وقوف و ماندن در آن از حجاب‌های بزرگ است به طوریکه درباره آن گفته شده : العلم هو الحجاب الاکبر - علم همانا بزرگترین پرده‌های فاصله شده میان عبد و معرفت است . و علاوه برین ، از علم برهانی (که بهره عقل است ) اخلاق نفسانی (که از توابع معرفت و بهره قلب است ) حاصل نمی‌گردد، و لذا بسا دیده شده ، حکمای عالی مرتبه در علم بحثی را که دارنده مقام رضا و تسلیم و دیگر مقامات روحی و اخلاق نفسانی و معارف الهی نبوده‌اند و در همان حجاب علمی تا ابد باقی مانده‌اند.

و مرتبه دوم که در این راه برای عبد حاصل می‌شود آن است که همین علم به جمیل بودن حق ذاتا و صفتا و فعلا را به دل برساند به طوری که قلب به جمیل بودن حق ایمان آورد و طریق تحصیل آن به این است که با تکرار و شدت یاد آوری نعمت‌های الهی و آثار جمال او، دل را خاضع کند تا کم کم صفت جمال حق را قبول کند و این مقام ایمان است و چون بنده به این مقام رسید و دل او به این حقیقت ایمان آورد، از حقیقت نورانی رضایت و خوشنودی در دل او جلوه‌ای واقع و حاصل می‌شود و این اولین طلیعه و ظهور رضا است و قبل از این ، از آن در عبد اثری نیست . و لذا در روایات شریفه ، رضا یکی از ارکان ایمان قرار داده شده و مادر بحث اول از این فصل ، اشاره به بعضی از آن روایات و مصدر و سندشان نمودیم .

و مرتبه سوم که در این راه برای عبد پیدایش می‌یابد.آن است که عبد به درجه اطمینان برسد و اطمینان ، کمال ایمان است و چون آرامش نفس به مقام جمیلیت حق حاصل شد، مرتبه رضایش کامل تر می‌گردد و شاید آیه شریفه ۲۷-۲۸- از سوره فجر، اشاره به این مرتبه باشد: یا ایتها النفس ‍ المطمئنه ارجعی الی ربک راضیة مرضیة - ای نفس مطمئن و دل آرام به سوی پروردگارت باز گرد در حالی که تو از حق خوشنود و حق از تو خوشنودی است .

و ملاحظه می‌شود که رجوع به سوی رب را، که از مقامات کامله اهل اخلاص است فقط برای صاحبان نفس مطمئنه که راضی و مرضی هستند، قرار داده و قطع طمع متسخطان و ناخشنودان از حق تعالی را نموده است .

و مرتبه چهارم ، مقام مشاهده است و آن از برای اهل معرفت و صاحبان دل‌ها است که جانب دل خود را از عالم کثرت و ظلمت منصرف نمودند و خانه دل را از اغیار جاروب کردند و گرد کثرت را از قلب خود رفتند و زدودند و در نتیجه حق تعالی به جلوه‌های مناسبه با قلب‌هاشان بر آنها تجلی فرمود و دل آنها را به خود خوش نمود و از دیگران منصرف کرد. و از برای این مقام به طور کلی سه درجه است .۱-مشاهده تجلی افعالی و در این مقام رضا به قضاء الله به کمال مرتبه خود حاصل می‌آید.

۲- مشاهده تجلی صفاتی و اسمائی .

۳-مشاهده تجلی ذاتی . و این دو مقام بالاتر از اسم رضا و امثال آن است اگر چه روح رضا که حقیقت محبت و جذبه است در این دو مقام به طور کمال وجود دارد و در احادیث شریفه اشاره به این دو مقام که مقام کمال رضا است شده که از جمله آنها روایت اصول کافی جلد ۲- صفحه ۶۰- از حضرت صادق است که فرمود:

ان علم الناس بالله ارضاهم بقضاء الله .

همانا داناترین مرمان به خدا، راضی‌ترین آنها به قضاء خداست .

بحث ششم

چنانکه رضا از لشگریان عقل و رحمان است ، سخط از لشگریان جهل و ابلیس است و از لوازم کمی معرفت به مقام ربوبیت و نادانی به کمال حق و صفات و افعال او حاصل می‌شود و کمی یا فقدان معرفت . از ثمره حب نفس و دوستداری دنیاست که چشم و گوش انسان را جز از شهوات و آرزوهای دنیائی ، کور و کر می‌کرد می‌کند و چنین افرادی بواسطه احتجاب و پوشیده بودن از مقامات روحانی و مدارج اهل معرفت و معارج اصحاب دل‌ها، از ابتلاءات و امتحانات که مصلح نفوس و مربی دل هاست ، رو گردان می‌شوند و از رو آوردن دنیا که بدترین فتنه و امتحان است راضی و فرحناک می‌گردند، و مادر این جا بعضی از روایات رسیده در این باب را ذکر می‌کنیم ، شاید از برکت کلمات اصحاب وحی و تنزیل قلب‌های سخت را نرمی حاصل شود و نفسهای غافل را بیداری رخ دهد.

اصول کافی جلد ۲- صفحه ۲۵۲ - روایت ۱- از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده : ان اشد الناس بلاء الانبیاء ثم الذین یلونهم ثم الامثل فالامثل همانا شدیدترین مردمان در ابتلاءات و امتحانات پیامبراند سپس آنها که نزدیک به آنها و حول وحوش آنهایند سپس آنها شبیه تر پس شبیه تر به آنهایند.

مصدر مذکور روایت ۳- از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده ان اعظم الا جر لمع عظیم البلاء و ما احب الله قوما الا ابتلاهم

همانا اجر بزرگ دراز ابتلاء بزرگ است و هیچ گروهی را خدا دوست نداشته جز آنکه مبتلا شان کرده است . و در احادیث بسیاری رسیده [۱۱۸] که خداوند بواسطه و محبت و عنایتی که به اولیاء و مؤ منان دارد، آنها را در دنیا مبتلا می‌کند. و عمده سر آن در این که اگر آنها را در ناز و نعمت قرار دهد به دنیا اقبال می‌کنند و از لذات و شهوات دنیا در باطن قلبشان آثاری واقع می‌شود که محبت و علاقه آنها را به دنیا زیاد می‌کند و قهرا از حق تعالی و خانه کرامت او و ملکوت و باطن نفس خود و اصلاح مرض‌های نفسانی ، غافل می‌شوند و از کسب فضایل نفسانی باز می‌مانند. و لذا در شرع مقدس ‍ اسلام ، استغنای اقتصادی به معنای معمول در جهان سرمایه داری (به معنای عامش ) محکوم شده و علاوه بر آنکه در قرآن کریم در سوره علق آیه ۶ و ۷ آن الانسان لیطغی ان راءه استغنی - حقا و حقیقتا انسان (ثرتمند چون بوجهل ) سرکشی می‌کند برای آنکه خود را بی نیاز می‌بیند، چنین وضعی مستلزم طغیان و سرکشی ، معرفی شده ، در آیات بسیاری دیگر، فسادها، تجاوز گریها، نادرستی‌ها همه ، به مترفان ، مبذران ، مستکبران ، طاغوت‌ها، اکابر، مسرفان و گنج اندوزان ، نسبت داده شده و برای همیشه ، این چنین زندگی‌های فساد انگیزی ، نامشروع و غیر قانونی اعلان گشته است [۱۱۹] و در روایات ائمه دین تمام زندگی‌ها، به حد اقتصادی و میانه روی ، محدود شده و از مازاد بر آن شدیدا منع و نهی گشته است [۱۲۰]

فصل هشتم : در بیان شکر و ضد آن کفران و در آنها چهار بحث است

بحث اول

معنای لغت شکر به حسب موارد استعمالانش ، عبارت است از اظهار نعمت منعم یا اظهار امری که بدان ، ابراز نعمت منعم شود.از راغب اصفهانی نقل شده : که شکر، تصور نعمت و اظهار آن است . و گفته شده که شکر مغلوب کشر به معنای کشف است و ضد آن کفران است که پوشیدن نعمت و فراموشی آن است . و گفته می‌شود ( دابة شکور ) یعنی حیوانیکه با چاق شدنش ، نعمت‌های صاحبش را اظهار کرده و گفته شده : که اصل شکر از (عین شکری ) است یعنی چشمه پر و مملو از آب و بنابر آن شکر عبارت است از مملو شدن و پر گشتن از اظهار نعمت‌های منعم . و بعضی گفته‌اند: شکر عبارت است از مقابله افکندن نعمت با قول و فعل و نیت یعنی در خاطر سپرده شود و با زبان اظهار گردد و در راه آنچه آن نعمت برای آن مناسب است و به خاطر آن داده شده ، مصرف گردد.

و برای شکر سه رکن است ۱- معرفت منعم و صفات لایق به او و معرفت نعمت ۲- پیدایش حالی که ثمره و نتیجه این معرفت است و آن خضوع و تواضع و سرور است به نعمت از جهت آنکه دلالت بر عنایت عطا کننده آن دارد ۳- عمل و رفتار مناسب با نعمت که ثمره و نتیجه حالت مذکور است .

و عمل بر سه گونه است ۱- قلبی و آن پیدایش قصد و عزم است به تعظیم و تحید و تجمید منعم ۲- لسانی و آن ابراز این قصد است با ستایش نمودن و تسبیح گفتن با زبان ۳- جوارحی و آن استعمال نعمت‌های ظاهری و باطنی حق تعالی است در آنچه او دستور داده .و چندانکه استاد فرموده : می‌توان تمام آنچه در معنای شکر گفته‌اند در این عبارت جامع ، خلاصه کرد: شکر عبارت است از قدردانی نعمتهای منعم .

و این معنا در قلمرو قلب و دل به طوری ظاهر می‌شود و در زبان به طوری و در جوارح و اعضا به طوری .

و این قدردانی چنانکه معلوم شد، ممکن نیست مگر به معرفت منعم و نعمت او.

بحث دوم

مراتب شکر به حسب مراتب معرفت منعم و معرفت نعمت‌ها، متفاوت است و نیز به حسب اختلاف مراتب کمال انسانی ، مختلف است . لذا میان آنها که در حدود حیوانیت و مراتب آن قدم می‌زنند و جز نعمت‌های حیوانی که عبارت از مهیا شدن شهوات و رسیدن به خواسته‌های حیوانی است ، چیز دیگری درک نکرده و نیافته‌اند و خود را دلخوش به منزل حیوانیت و مشتهیات حیوانی که همان خوردنیها و پوشیدنیها و جفت گیریهای حیوانی است ، نموده‌اند و جز افق طبیعت در دنیا از مراتب دیگر و جود و مقامات و مدارج کمال ، اصلاعی ندارند و راهی به عالم غیب و تجرد و معنویات نیافته‌اند و میان آنها که از این حجاب بیرون رفته و به منازل دیگر قدم نهاده و از طلیعه و ظهور عالم غیب در قلب آنها جلوه‌ای حاصل شده ، فرق بسیاری است .

و نیز میان آنها که اسباب ظاهری و باطنی را مستقل می‌دانند و نظر استقلالی به وسایط می‌اندازند و آنها که از واسطه بین حق و خلق با خبرند و ابتدا و انتهای مراتب وجود را به حق ارجاع می‌دهند و جلوه مسبب الاسباب را از ورای پرده‌ها و پوشش‌های نورانی و ظلمانی اسباب ، با نورانیت دل خود می‌یابند، و فرق بسیاری است .

پس هنگامی شکر نعمت‌های الهی به همه مراتب حاصل می‌شود که از تجلی اولی وجود و گسترش سفره رحمت وجود تا آخرین تجلی او که همان جلوه قبضی و ارجاع وجود به منبع آن است و با آن جلوه ، بساط مالکیت‌ها وسلطه‌ها بحکم لمن الملک الیوم الله الواحد القهار [۱۲۱] بر چیده می‌شود و بحکم انالله و اناالیه راجعون [۱۲۲]

به حق باز می‌گردد، در قلب عبد شاکر و سالک راه حق به مشاهده حضوری واقع شود، بلکه دل او مظهر جلوه رحمانی و مالکی و قهاری گردد. و این حقیقت جز برای اولیاء و بلکه به طور اصالت فقط برای حضرت ختمی مرتبت و به طور تبعیت برای کاملان از اولیاء علیهم صلوات الله ، حاصل نمی‌شود و لذا حق تعالی می‌فرماید: و قلیل ممن عبادی الشکور [۱۲۳]

آری آنها که از تجلیات ذاتی احدیت بی خبرند و برای موجودات ، ذاتیات اصلی قائلند، به نحوی در کفران نعم الهی واردند و آنها که تجلیات اسمائی و صفاتی را مشاهده ننموده‌اند و قلب آنها آینه اسماء الهی نشده به نحوی در کفران واقعند و آنها که از تجلیات افعالی و توحید فعلی بیخبرند به طوری کفران نعمت‌ها می‌کنند و خود از آن غافلند (و ذر الذین یلحدون فی اسمائه )[۱۲۴] و آنانکه اهل حضورند و آینه قلبشان از غیر تجلیات ذاتی و اسمائی و افعالی حق ، خالی است و قهرا متنعم به نعمت‌های باطنی و ظاهری حضرتش گشته‌اند، او را به جمیع لسانها شکر می‌گویند و به تمام زبان‌ها ثنا می‌نمایند چه شکر، ثنا و ستایش بر نعمت هائی است که او عنایت فرموده .

و اگر آن نعمت از قبیل نعمت‌های ظاهری باشد، شکری دارد و اگر از قبیل نعمت‌های باطنی باشد، شکری دارد و اگر از قبیل معارف و علوم حقیقی باشد، شکری دارد و اگر از قبیل تجلیات افعالی باشد، شکرش به نحوی است و اگر از تجلیات صفاتی و اسمائی باشد، شکرش بطریقی است و اگر از قبیل تجلیات ذاتی باشد؛ شکرش به طوری است . و چون مجموع این نعمت‌ها برای اندکی از بندگان خالص حاصل می‌شود، قیام به وظیفه شکر و ثنای معبود برای کمی از خالصان اولیاء میسر می‌گردد و قرآن کریم فرموده (و قلیل من عبادی الشکور ).

بحث سوم

شکر از لشگریان عقل و لازمه غریزه سرشتی حب ذات و عشق به کمال متصف به خیریت است چنانکه کفران از لشگریان جهل و لازمه این غریزه سرشتی است که متصف بشریت شده باشد. و پیش از آنکه این حقیقت را (یعنی لازمه غریزه سرشتی حب ذات متصف به خیریت بودن شکر را) توضیح دهیم ، لازم است به این نکته متوجه باشیم که از جمله بدیهیاتی که همه خانواده بشری با هم در آن موافق و مشترکند، تعظیم نمودن منعم و ثنا گفتن بر اوست و هر کس به سرشت انسانی خود رجوع کند در می‌یابد که ثنا و محبت منعم در کتاب ذاتش تبت و ضبط است و تمام ثناها و تعظیم هائی که اهل دنیا از صاحبان نعمتهای دنیوی می‌کنند و همه ستایش‌ها که متعلمان از معلمان و شاگردان از استادان می‌نمایند، به علت همین ادراک روشن و بدیهی است .لذا کافران نعمت را تمام بشر تکذیب و سرزنش ‍ می‌کنند و از سرشت انسانی خارج می‌شمارند.

و این بیان مربوط به شکر مطلق منعم حقیقی و مجازی بود که معلوم شد هیچ انسانی در آن شک ندارد. ولی کسانی که غریزه سرشتی حب ذات و طالب کمالشان متصف به خیریت شده و وزیر عقلشان قرار گرفته ، شکر گزار و ثناگوی ذات مقدس حقند که منعم مطلق و حقیقی است . بساط رحمتش ‍ در سرتاسر دار تحقق و خانه وجود گسترده شده ، تمام ذرات کائنات از خوان نعمت و ظل رازقیت او بر خوردارند. دیگر موجودات و نعمت‌های آنها سایه رحمت و جلوه رازقیت اویند. هیچ موجودی را از خود کمال و جمال و نعمت و رازقیتی ازلا و ابدا نیست . هر کس نیز به صورت دارای نعمت و کمالی باشد در حقیقت مرآت رزاقیت و آینه کمال آن ذات مقدس ‍ است چنانکه آیه شریفه ۵۸- از سوره زاریات(ان الله هوالرزاق ذوالقوة المتین ) همانا خدا فقط روزی دهنده دارنده قوت محکم است - که رزاقیت را به او تعالی منحصر کرده ، این حقیقت را به طور کامل روشن نموده است و دقیق تر و کامل تر از این آیه در رسانیدن حقیقت مذکور آیه :(الحمدلله رب العالمین ) است که تمام ستایش‌ها و همه ثناها را، منحصر به ذات مقدس الله ، نموده .

و خلاصه چنان سرشتی که به زیر پرده‌های تعینات خلقی محجوب نگشته . آلودگی‌های طبیعت و مادیات دامت گیرش نشده . امانت را به صاحبش رد نموده یعنی تمام نعمت‌ها را به ساحت قدس او تعالی ارجاع داده ، در هر نعمتی شکر حق می‌کند بلکه در نزد او هر شکری از هر شاکری باشد و هر حمد و ثنائی از هر ستایشگر و سپاسگذاری باشد و بهر عنوان و برای هر کس و هر نعمتی صادر شده باشد، به غیر ذات مقدس او، راجع نمی‌شود اگر چه خود آن محجوبان گمان کنند مدح غیر او و ثنای جز او را کرده‌اند.

و از این جهت می‌توان گفت : بعث انبیاء برای رفع این حجاب‌ها و بر چیده شدن این پرده‌ها از جلوه جمالی ازلی است و شاید آیه شریفه ان من شی ء الایسبح بحمده و لکن لاتفقهون تسبیحهم [۱۲۵] و امثال آن ، اشاره به همین دقیقه و نکته باشد ولی انسان‌های محبوس در پرده‌های تاریک طبیعت که غریزه سرشتی شان در چنک جهل (قوه واهمه ) شان گرفتار آمده و متصف و شریت گشته و نور خدا در جبلت شان به ظلمت‌های کثرات خلقی خاموش و منتفی شده ، کفران نعمت‌ها الهی کرده و هر نعمتی را به موجودی نسبت می‌دهند و چشم امید شان دائما به اهل دنیا باز است و دست طمعشان به فقیرانی که چون خودهاشان فقر در پیشانی شان ثبت است دراز است .

این بیچاره انسان محجوب که عمری در نعمت‌های بی منتهای حق غوطه خوردی و از حمت‌های بی کرانش بر خوردار گشتی و صاحب نعمت خود را نشناختی . کورکورانه را دیگران ستایش کردی و به ناکسان کرنش نمودی . آری شکر مخلوق از وظایف حتمی است چنانکه روایت شده : من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق - کسی که شکر مخلوق را بجا نیاورده باشد، شکر خالق را بجا نیاورده . ولی از آن جهت که آنها را خداوند وسایل بسط نعمت و رحمت قرار داده نه آنکه با شکر آنها از خالق و رازق حقیقی محجوب گردی چه این عین کفران نعمت صاحب نعمت است .

و با در دست داشتن و سرمشق قرار دادن این مقیاس ، میزان شکر گذاری از مخلوقات و وسایط نعمت‌ها بدست می‌آید و معلوم می‌شود که تنها آنها را باید شکر گزاری کرد که در حقیقت شکر گزاری شان ، شکر گزاری صاحب حقیقی نعمت یعنی خدایتعالی باشد نه شکر خود آنها و جنبه‌های طاغوتی و لجنی ایشان .

بحث چهارم

آیات و روایات بسیاری درباب شکر رسیده که بعضی از آنها را در اینجا ذکر و ترجمه می‌کنیم تا به برکت کلام خدا و گفتار ائمه هدی ، دل‌ها برای شکر گذاری حق ، آماده و مهیا گردند.

سوره ابراهیم آیه ۷ - و اذاتاءذن ربکم لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفر تم ان عذابی شدید و هنگامیکه آگاه گردانید شما را پروردگارتان که اگر بر نعمت‌ها شکر گزارید، همانا افزون کنم بر شما نعمت‌ها را و اگر ناسپاسی کنید همانا عذاب من سخت است .

سوره نمل آیه ۴۰ - و من شکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان ربی غنی کریم هر کس شکر گزارد، سودش به خودش بر می‌گردد و هر کس ‍ ناسپاسی کند همانا پروردگار من بی نیاز و بزرگوار است نجات اهل و اولاد لوط، انعام و پاداشی از نزد ما بود و این چنین پاداش می‌دهیم هر کس را که شکر گزاری کند.

سوره زمر آیه ۷ - و ان تشکر و ابرضه لکم - و اگر شکر گزاری کنید، می‌پسندد آن را برای شما.

سوره نحل آیه ۷۸ - و جعل لکم السمع و الابصار و الافئدة لعلکم تکشرون - و قرار داد برای

شما گوش و چشم‌ها و دل‌ها را باشد که شکرگزاری کنید.

سوره نحل آیه ۴۰- لیبلونی اشکرام اکفر و من شکر فانما یشکر لنفسه - برای اینکه مرا بیازماید که آیا شکر گزاری یا ناسپاسی می‌کنم . و هر کس ‍ شکر گزارد، مسلم برای خودش شکر گزاری کرده (و سودش به خودش بر می‌گردد).

سوره لقمان آیه ۱۲ - و لقد آتینا لقمان الحکمة ان اشکرلله و من یشکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان الله غنی حمید -و بی شک دادیم لقمان را حکمت . و به او گفتیم شکر گزار برای خدا و هر کس شکر گزارد، مسلم برای خودش و به سود خودش شکر گزاری کرده و هر کس ناسپاسی کند، مسلم خدا - (از او و شکرش ) بی نیاز و ستایش شونده است .

سوره بقره آیه ۱۵۲- و اشکر و الی ولا تکفرون - و شکر گزارید برای من و ناسپاسی می نمائید.

سوره نحل آیه ۱۱۴- و اشکر و انعمة الله - و شکر گزارید نعمت خدا را.

اصول کافی جلد ۲- صفحه ۹۴- باب شکر روایت ۱- از حضرت صادق از رسول اکرم نقل کرده : الطاعم الشاکرله من الاجر کاجرالصائم المحتسب و المعافی الشاکرله من الاجر کاجرالمبتلی الصابر و المعطی الشاکرله من الاجر کاجر المحروم القانع - خورنده طعام شکر گزار، پاداشش همانند پاداش روزه دار شماره کننده روزه است و سالم شکر گزار پاداشش همانند پاداش مبتلا و مریض شکیبا است و دارنده شکر گزار، پاداشش همانند پاداش ندار قناعت کننده است .

مصدر مذکور روایت ۲- حضرت صادق علیه السلام از رسول اکرم روایت کرده : ما فتح الله علی عبد باب شکر فخزن عنه باب الزیاده نمی‌گشاید خدا در شکر را بر کسی پس به بندد از او در افزوده شدن نعمت را و نظیر این عبارت در نهج البلاغه عبده جلد ۴- صفحه ۲۳۸- از امیر مؤ منان رسیده : ما کان الله یفتح علی عبد باب الشکر و یعلق علیه باب الزیادة - خدایتعالی بروی بنده‌ای باب شکر را نمی‌گشاید که باب زیادت و افزوده شدن نعمت را بر او به بندد بلکه بروی هر کسی در شکر را باز کرد، در زیادت را نیز باز می‌کند و از این حدیث معلوم یم شود که باب شکر را نیز حقتعالی خود بروی بندگان باز می‌کند پس برای فتح باب شکر هم ، شکری لازم است و آن شکر خود نعمتی است بلکه چنانکه از بحث سابق معلوم شد و نزد صاحبان معرفت ، روشن است : خود شکر و زبان و قلب و عقل و وجود شاکر همه از نعمت‌های الهی است و حق شکر او را احدی نمی‌تواند از عهده بر آید -


از دست و زبان که بر آید


کز عهده شکرش بدر آید


وسائل الشیعه جلد ۱۱- صفحه ۵۱۹- روایت ۸- از حضرت زین العابدین علیه السلام روایتی نقل کرده که در آن ترک شکر را، از گناهانی شمرده که نعمت‌ها را دگرگون می‌نماید.مصدر مذکور صفحه ۵۴۰- روایت ۷- از حضرت باقر نقل کرده : ما انعم الله علی عبد نعمة فشکرها بقلبه الا استوجب المزید قبل ان یظهر شکره علی لسانه - هیچ نعمتی نیست که خدا بر بنده‌ای عطا کند پس او با قلبش آن را شکر گزارد مگر آنکه برای زیادتر از آن نعمت شایسته می‌شود پیش از آنکه شکرش را بر زبانش جاری نماید - و از این حدیث معلوم می‌شود که شکر از وظایف قلب است پیش از آنکه در لسان جاری شود و به این مطلب در بحث‌های گذشته اشارتی رفت که شایسته تدبر و تاءمل است .

مصدر مذکور روایت ۸-۹ از حضرت صادق نقل کرده که فرمود: من قصرت یده بالمکافات فلیطل لسانه بالشکر، هر کس قدرت بر تلافی کردن نعمتی را ندارد، باید زبانش را بر شکر گزاری وا دارد.

و نیز فرمود: من حق الشکرلله ان تشکر من اجری تلک النعمة علی یده - از حق شکر برای خدا آن است که شکر گذاری ، کسی را که آن نعمت بر دستش جاری شده و به تو رسیده . و از آن مطلبی که در بحث سابق به آن اشاره شد، استفاده می‌شود و معلوم می‌شود که باید مخلوق نعمت دهنده را به عنوان مجرا و محل عبور نعمت به نظر استقلالی شکر مخلوق کند، از کافران نعمت الهی و نعمت دهنده حقیقی است اگر چه این مطلب جزء واضحات و بدیهیات است و محتاج به بیان و استشهاد و استدلال نیست .

فصل نهم : در بیان طمع و ضد آن یاءس و در آن دو بحث است

بحث اول

در روایت شریف کافی که مشغول به شرح آنیم رجا و قنوط که مرادف و هم معنا با طمع و یاءس است ، پیش از این (در فصل پنجم ) ذکر شد (و ما آن دو را شرح دادیم ). و لذا احتمال می‌رود که راوی درست ضبط نکرده باشد و ممکن است که میان رجاء و طمع ، باین نحو فرق گذاشت .

رجاء، امید به رحمت است با عمل و طمع امید است بی داشتن عمل یا با ندیده گرفتن عمل اگر چه طمع بی عمل بعید است از لشگریان عقل شمرده شود و علاوه در روایات بسیاری مورد نکوهش و انکار قرار گرفته .

پس باید گفت مقصود از طمع امید واری به حق با صرف نظر از عمل و مشاهده نکردن رفتار است اگر چه شخص دارنده طمع به حق ، دارای عمال نیکو و عامل به تمام وظائفش می‌باشد ولی امیدش به او تعالی است نه با عمالش . و این از مقدمات عارفان به خداست که خود و عمل خود را ترک گفته و از سر منزل هستی خویش و خانه انیت و انانیت ، هجرت کرده‌اند و قدم بر فرق ملک هستی زده‌اند.از هر دو نشئه (دنیا و آخرت ) آزادند و چشم آنان به سوی دوست باز و از خود و اعمال خود کور است و با این حال جلوه رحمت حق قلب ایشان را زندگی بخشوده و دست طمعشان با شکستن پای سیر و سلوک ، به سوی حق و رحمت او دراز است و از دیگران منقطع شده و به او پیوسته‌اند.

و بنابراین یاءس که در مقابل این طمع است ، اعم از قنوط است زیرا قنوط ناامیدی از رحمت حق است با ترک عمل و اعراض از انجام وظائف ولی یاءس ناامیدی از رحمت حق است خواه اهل عمل و طاعت نباشد و یا باشد ولی عمل و طاعت خود را مشاهده کند و به عمل خود امید داشته باشد نه به رحمت حق که این نیز در مسلک اهل معرفت و مشرب اهل عرفان یاءس ‍ از رحمت حق و محدود دانستن وسعت آن است .

و وجه آنکه طمع به معنائی که بیان شد از لشگریان عقل و مقابل آن یاءس از لشگریان جهل است روشن است زیرا ترک مشاهده عمل و توجه به وسعت رحمت خداوند و تنفر از نقص که از جمله عمل خود اوست ، لازمه غریزه سرشتی حب ذات است که متصب به خیریت شده و دارای مقام وزارت عقلی گشته و در مسیر حرکت به سوی کمال حقیقی در آمده و مشاهده حق و صفات و افعال او نموده است . چنانکه توجه به انانیت و لوازم آن که از جمله مشاهده عمل و ارزنده دیدن رفتار خویش است ، از خطاهای جا هلاکانه غریزه سرشتی مذکور است که متصف بشریت شه و وزیر جهل گشته و از حق و صفات و افعال او محجوب شده و خود بین ، خود پسند، خود خواه و خود راءی گردیده است .

بحث دوم

ممکن است فرق دیگری میان رجاء و طمع گذارد و آن این است : مراد از طمع امید به آمرزش معصیت یا غفران از مطلق نقص‌ها باشد، چنانکه خدایتعالی از قول حضرت ابراهیم خلیل می‌فرماید:

والذی اطمع ان یغفرلی خطیئتی یوم الذین [۱۲۶] و رجاء امید واری به ثواب و پاداش خدا و چشم داشت به رحمت واسعه او باشد. و یا بر عکس این احتمال ، مراد از رجاء معنای اول و مراد از طمع معنای دوم باشد و قهرا مراد از دو ضد آن دو به حسب مقابله فرق می‌نماید.و در هر صورت رجاء و طمع به ذات مقدس حق به انقطاع از خلق و پیوند با حق از لوازم غریزه سرشتی حسب ذات متصف به خیریت است و مورد مدح ذات مقدس حق و ائمه دین قرار گرفته و قرآن کریم در سوره اعراف آیه ۵۶- فرموده : وادعو خوفا و طمعا ان رحمة الله قربت من المحسنین .

و بخوانید او را با پروا داشتن از او و امیدوار بودن به او همانا بخشایش خدا نزدیک است از نیکوکاران - و در توصیف مؤ منان در سوره سجده آیه ۱۶- می‌فرماید: تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفا و طمعا و ممارزقناهم ینفقون جدا و خالی می‌شود و پهلوهای ایشان از خوابگاه‌هاشان می‌خوانند پروردگار شان را به خاطر پروا داشتن از او و امیدوار بودن به او و از آنچه روزی شان کردیم انفاق می‌نمایند.

و همانطور که امید به خالق تعالی و طمع به رحمت واسعه او از سرچشمه فیض آن ذات مقدس و از شعبه‌های توحید و از لوازم غریزه سرشتی عشق به کمال حقیقی است که متصف به خیریت شده و وزیر عقل قرار گرفته و نیز قطع طمع از دیگر موجودات و چشم پوشی از دست مخلوقات از لوازم این غریزه سرشتی است همچنین طمع به غیر خلق و امیدوار بودن به مخلوق از شعبه‌های شرک و از وساوس ابلیس و لوازم غریزه مذکور است که محجوب به پرده‌های مادیات شده و در مسیر حرکت به سوی کمالات موهوم واقع گشته و منصف بشریت گردیده :

اصول کافی جلد ۲- صفحه ۲۲۰ - روایت ۳- از حضرت زین العابدین نقل کرده : راءیت الخیر کله قد اجتمع فی قطع الطمع عما فی ایدی الناس - دیدم که تمام خیر (یعنی رفاه ، آسایش ، سعادت دنیوی و اخروی ) در بریدن طمع از آنچه در دست مردمان است گرد آمده مصدر مذکور روایت ۴ راوی نقل کرده که از حضرت صادق سؤ ال کردم : ماالذی یثبت الایمان فی العبد؟ قال الورع و الذی یخرجه منه ؟ قال الطمع - چه چیزی ایمان را در عبد محکم می‌کند؟ فرمود: ورع و چه چیزی ایمان را از او جدا می‌کند و بیرون می‌برد؟ فرمود: طمع .

مصدر مذکور صفحه ۱۴۸- روایت ۳- از حضرت زین العابدین نقل کرده : راءیت الخیر کله قد اجتمع فی قطع الطمع عما فی ایدی الناس و من لم یرج الناس فی شی ء ورد امره الی الله فی جمیع اموره استجاب الله له کل شی ء دیدم تمام خیر و نیکوئی در بریدن طمع از آنچه در دست مردمان است گرد آمده و هر کس که در هیچ چیز به مردمان امیدوار نباشد و کارش را در تمام امور به خدا ارجاع دهد خدا در هر کار و خواسته‌ای او را استجابت می‌نماید.نهج البلاغه عبده جلد ۴- صفحه ۱۸۵- اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع - بیشتر زمین خوردن‌ها و مغلوب شدن‌های عقل‌ها به زیر جرقه‌ها و برق‌های سوزنده و نابود کننده طمع هاست .

وسائل الشیعه جلد ۱۱- صفحه ۳۲۱- روایت ۵- از امیرالمؤ منین نقل کرده که از جمله وصیت هائی که به پسرش محمد حنفیه فرموده این است : اذا حبیت ان تجمع خیر الدنیا و الاخره فاقطع طمعک مما فی ایدی الناس :

اگر دوست داشته باشی که خبر دنیا و آخرت را گرد آوری پس قطع کن طمع خود را از آنچه در دست مردم است .

مصدر مذکور صفحه ۳۲۲ - روایت ۶ - از حضرت باقر نقل کرده :اتی رجل رسول الله فقال علمنی یا رسول الله شیئا فقال علیک بالیاءس عما فی ایدی الناس فانه الغنی الحاضر قال زدنی یار رسول الله قال ایاک و الطمع فانه الفقر الحاظر- مردی نزد رسول اکرم آمد پس عرض کرد چیزی به من بیاموز، فرمود: بر تو باد به ناامیدی از آنچه در دست‌های مردمان است زیرا این حالت ، بی نیازی حاضر و دارائی فعلی است ، عرض کرد به آموزشم بیفزا، فرمود: بترس و اجتناب کن از طمع زیرا این ، نداری حاضر و احتیاج فعلی است .

مصدر مذکور روایت ۷- از حضرت صادق از پدران بزرگوارش نقل کرده که از حضرت امیر المؤ منین سؤ ال شد: ما ثبات الایمان ؟ قال : الوارع فقال مازواله ، قال : الطمع - ثبات و پا برجائی ایمان چیست ؟ فرمود: ورع ، زوال و از میان رفتن ایمان چیست ؟ فرمود طمع .

مصدر مذکور صفحه ۱۶۹- روایت ۲- از حضرت صادق در تفسیر این آیه شریفه (مایؤ من اکثر هم بالله الا و هم مشرکون (۱) )نقل کرده که فرمود: هو قول الرجل : لو لا فلان لهکت و لولا فلان ما اصبت کذا و کذا ولولا فلان لضاع عیالی الاتری انه قد جعل الله شریکا فی ملکه یرزقه و یدفع عنه قلت فیقول ماذا؟ یقول لولا ان من الله علی بفلان لهلکت قال نعم لاباءس ‍ بهذا و نحوه - این آیه شامل حال آن مرد و گفتارش می‌باشد که می‌گوید اگر فلان نبود هلاک می‌شدم و اگر فلان نبود، اهل و خانواده من ضایع و نابود می‌شدند. آیا نمی‌بینی که او برای خدا شریک در ملک و تصرفش قرار داده که به او روزی می‌دهد و از او بلا دفع می‌نماید، گفتم پس چه بگوید؟ اگر بگوید خدا بر من توسط فلان اگر منت نمی‌گذارد، هلاک می‌شدم چه طور است ؟ فرمود: بلی ، این کلام و مانندش عیبی ندارد.

و این حدیث شریف از لباب معارف الهی و اصول حقایق توحید است که از معدن وحی الهی و مخزن علم ربانی صادر شده و متکفل توحید خاصی است که نور چشم اولیاء است . و این احادیث شریفه کفیل تاءدیب نفوس و طریق ارتیاض قلوب است چه دل بستگی به مخلوق و عفلت از حق از پرده‌های ضخیمی است که نور معرفت را خاموش می‌کند و قلب را مکدر و تاریک می‌نماید و این از بزرگترین دامهای ابلیس و کیدهای نفس شیطانی است که انسان را از ساحت مقدس حق دور و از معارف حقه محروم می‌نماید و اینکه در روایات شریفه رسیده که تمام خیرات در قطع طمع از مردم ، مجتمع است برای آنستکه قطع طمع از مردم راه انقطاع بحق و وصول به باب الله را باز می‌کند و این خود، مجمع همه خیرات و مرکز تمام برکات است .و لازم است متذکر باشیم که قطع طمع از خلق و انقطاع و اقبال بحق با در مقام گرفتن حقوق فردی و اجتماعی خود از غاصبان و اختلاس گران ، منافی و مضاد نیست و نیز با دست زدن به اصلاحات اقتصادی و اجتماعی بر طبق موازین شرع مقدس ، تضادی ندارد چه مقصود از این حقیقت توحیدی اینست که انسان فقط به حق دل بسته باشد و در راه کسب معیشت و اداره آموزش به روی پای خود با امیدواری بحق ، حرکت کند به آنکه چشمش بدست این و آن باشد و در نتیجه به چاپلوسی و ثنا خوانی‌های بیجا مبتلا شود و پایان امرش به ریا کاری و شرک گرائی‌ها انجامد.

فصل دهم : در بیان توکل و ضد آن حرص و در آن شش بحث است

بحث اول

برای توکل در کتب لغوی‌ها و اخبار و آثار و کلمات علما، معانی نزدیک بهمی رسیده که نقل همه آنها لازم نیست . لذا به نقل بعضی از آنها اکتفا کرده و می گوئیم .

معنایش به حسب آنچه از موارد استعمال آن مشقاتش استفاده می‌شود، واگذاری امری است ، به معتمدی به خاطر آنکه شخص ، خود را در انجام دادن آن امر ناتوان می‌یابد و از این باب است وکالت دادن و توکیل نمودن :

و شاید ترجمه‌ای که اهل لغت مانند جوهری در صحاح اللغت و دیگران برای آن نموده‌اند: التوکل اظهار العجز و الاعتماد علی غیرک .

توکل عبارت است از ابراز ناتوانی و تکیه نمودن بر غیر خودت ، تفسیر بلازم معنا باشد و ممکن است اصل توکل (چنانکه این لغوی‌ها گفته‌اند) به معنای عجز باشد و ارجاع و واگذاری امر به غیر (که ما ترجمه اصلی توکل قرار دادیم ) لازمه عجز باشد.

چنانکه می‌گویند، رجل و کل (به سه فتحه ) و ولکه با تشدید و قصد می‌کنند: عاجزی است که کارش را به غیرش ارجاع داده .

و بعضی از اهل معرفت گفته‌اند: التوکل کلة الامر کله الی مالکه و التویل عل و کالته یعنی توکل واگذار نمودن تمام امور به مالک آن و اعتماد نمودن بوکالت اوست .

و بعضی دیگر گفته‌اند: التوکل علی الله انقطاع العبد الیه فی جمیع ما یاءمله من المخلوقین یعنی توکل به خدا، منقطع و متوجه شدن بنده است به خدا در هر چه از مخلوقات امید انجامش می‌رود.

و بعضی دیگر گفته‌اند: التوکل طرح البدن فی العبودیة و تعلق القلب بالربوبیة یعنی توکل افکندن بدن است در پرستش خدا و پیوند نمودن قلب است به مقام ربوبیت و تربیت حق .و در روایات شریفه نیز ترجمه‌ها و بیاناتی درباره توکل رسیده که بعضی از آنها را در بحث ششم ، نقل می‌کنیم .

بحث دوم

بدانکه توکل حاصل نمی‌شود مگر پس از ایمان به چهار چیز که به منزله ارکان و پایه‌های توکلند.

۱- ایمان به آنکه وکیل به آنچه موکل به آن محتاج است ، عالم است .

۲- ایمان به آنکه وکیل بر رفع احتیاج موکل تواناست .

۳- ایمان به آنکه وکیل بخیل نیست .

۴- ایمان به آنکه وکیل محبت و رحمت به موکل دارد:

و با اخلال و حصول نقصان در یکی - از این امور، توکل حاصل نمی‌شود و اعتماد به وکیل پیدایش نمی‌یابد چه اگر احتمال دهد وکیل جاهل به امور اوست و احتیاجات او را نمی‌داند، نمی‌تواند به او اعتماد کند و اگر به عالم بودن او ایمان داشته باشد ولی احتمال دهد از بر آوردن احتیاج او ناتوان است باز هم نمی‌تواند به او اعتماد کند و اگر به قدرت او ایمان داشته باشد ولی احتمال دهد که بخیل است و در اثر بخل امور مورد حاجت او را انجام نمی‌دهد نیز نمی‌تواند به او اعتماد کند و اگر به سخا و جود او اعتماد داشته باشد ولی رحمت و محبت او را احراز نکرده باشد نیز نمی‌تواند او را مورد اعتماد قرار دهد. و قهرا در هیچ یک از صورت‌های چهارگانه توکل حاصل نمی‌شود و در نتیجه معلوم می‌شود که توکل بر این پایه‌های چهارگانه استوار است .

و اینکه گفتیم حصول ایمان به این ارکان لازم است به خاطر آن است که علم تنها در این مسیر، مؤ ثر نیست چه ممکن است انسانی با علم بحثی برهانی ، وجود هر یک از این ارکان را در خدایتعالی مبرهن کرده و به تحت میزان عقلی در آورده و اثبات نموده باشد ولی این علم برهانی در او به هیچ وجه اثر نکرده و توکل به او ننموده باشد.

و چه بسا فیلسوفی با قوی‌ترین برهان بحثی ، احاطه علم حقتعالی را به جمیع ذرات وجود و تمام نشئات (غیب و شهود) اثبات نموده و همه را حاضر در محضر حق بداند و تجرد تام حق را به جمیع انواع تجرد و احاطه قیومی ذات مقدسش را با برهان‌های یقینی ثابت نموده باشد ولی این علم در او اثر نکرده باشد، به طوری که مثلا اگر در خلوتی به معصیتی اشتغال داشته باشد با آمدن طفل ممیزی حیا نماید و از عمل قبیع منصرف شود ولی علمش به حضور حق برای او شرم حضور نیاورد و او را از اعمال قبیح منصرف ننماید و این نیست جز آنکه علوم رسمی برهانی از بهره‌های عقل هستند و از آنها کیفیت و حالی برای دل حاصل نمی‌شود.

و همچنین بسا حکیمی که عمر خود را در اثبات سعه احاطه قدرت الهی صرف کرده و همه عالم را به عجز و نیاز در درگاه مقدس حق توصیف نموده و حقیقت یا ایهاالناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید [۱۲۷] را برهان بحثی دریافته و توحید افعالی را در تحت موازین علمی در آورده باشد ولی خودش حاجاتش را از مخلوق ضعیف ، طلب کرده و دست حاجت به پیشگاه دیگران بلکه به سوی دشمنان حق و فضیلت دراز نموده و حتی به تملق گوئی و ثنا خوانی و قصیده یا غزل سرائی درباره آنان مبتلا شده باشد.

و این نیست جز آنکه ادراک عقلی و علم برهانی را در احوال دل‌ها تاءثیری نیست و ماوراء این قریه ، قریه‌های دیگر و در پس این شهر، شهرهای دیگری است که امثال مادر خم یک کوچه هستیم و اینکه گفتیم تنها به فیلسوف یا حکیم اختصاص ندارد بلکه چه بسا عارف اصلاحی با ذوقی که لاف از تجرید و توحید و وحدت می‌زند ولی به همین درد دچار است و چه بسا فقیه ، محدث و عابدی که با قرآن کریم و آثار و اخبار معصومین علیهم اسلام ماءنوس است و آیات و احادیث باب توکل علی الله و تفویض امر به خدا و ثوق به او و رضا بقضایش را، محفوظ است و آنها را از معادن وحی دانسته و به معنای آنها منعبد است ولی بهمین بلیه بزرگ مبتلاست و این نیست جز آنکه علوم آنها از حدود عقل و نفس تجاوز نکرده و به مرتبه قلب که محل نور ایمان است نرسیده و تا علوم در این پایه است از آنها احوال قلبی و حالات روحی حاصل نمی‌گردد.

پس کسی که می‌خواهد به مقام توکل و تفویض و تسلیم و دیگر مقامات (که در آینده هر یک را مشروح نمائیم ) برسد، باید از مرتبه علم به مرتبه ایمان تجاوز کند و به علوم رسمی قانع نشود و ارکان و مقدمات حصول این مقامات را، به قلب برساند و آنها را دل نشین نماید تا در نتیجه این مقامات در او حاصل گردند.

و به طریق رسانیدن آن ارکان و مقدمات بصفحه دل و لوح قلب اگر چه پیش ‍ از این در فصل سوم اشاره شد ولی در اینجا نیز مناسب است به طور اجمال متذکر شویم :

که پس از آنکه عقل با علم برهانی ارکان توکل را دریافت باید همت گمارد که آن حقایقی را که عقل ادراک نموده به قلب برساند و در این مسیر باید انسان مجاهد از برای خود هر شب و روزی یک ساعتی را که نفس اشتغالش ‍ به عالم طبیعت ، و سرگرمیش بخانه مادیات و کثرات ، کم است و دل فارغ است ، انتخاب کند و در آن ساعت فراغت ، با حضور قلب و تفکر در آنچه می‌گوید، مشغول ذکر حق شود و مثلا ذکر لااله الاالله را که بزرگترین و شریف‌ترین ذکرهاست در این وقت فراغت با توجه کامل و به قصد آنکه قلب را تعلیم کند و تا آنجا که قلب را حالت بیداری و رقت پیدا شود، بخواند و تکرار نماید، و علامت بیداری قلب آن است که بواسطه مدد غیبی ، خود بدین ذکر شریف گویا شود و زبان پیرو قلب گردد و چه بسا اگر مدتی این عمل شریف با شرایط و آداب ظاهری و باطنی انجام شود، در اوقات فراغت ، خود قلب با زبان بی زبانی خود گویای ذکر شود و زبان سر، تابع آن گردد و گاه می‌شود که انسان در خواب است و زبانش به این ذکر شریف گویاست تا آنجا که نفس حتی با اشتغال به عالم کثرت و طبیعت و کارهای روز مره اش نیز، متذکر توحید و نفرید است و چه بسا اگر شدت اشتغال با طهارت نفس و خلوص نیت همراه شود، هیچ اشتغال و سرگرمی او را از ذکر باز ندارد و نورانیت توحید بر همه امور او غلبه کند. و همچنین سعه رحمت و لطف و شفقت حق را به قلب خود، با تذکر شدید و تفکر در رحمت‌های حق که از پیش پیدایش او تا آخر الابذ متوجه به او شده و می‌شود، برساند تا کم کم قلب نمونه محبت الهی را ادراک کند و هر چه تذکر شدیدتر شود به ویژه در اوقات فراغت قلب ، محبت افزون گردد تا آنجا که حق را از هر موجودی به خود رحیم تر و روؤ ف تر می‌بیند و حقیقت ارحم الراحمین را به نور بصیرت قلبی در می‌یابد.

و همچنین دو رکن دیگر توکل را با شدت تذکر و ریاضت به قلب خود برساند تا قلبش به آن حقایق ماءنوس شود و در این حال است که لوازم این معارف و ارکان در باطن قلبش جلوه می‌کند و نور توکل و تفویض واطمینان به حق و امثال آن در ملکوت نفسش پیدایش می‌یابد و طفل تازه رس قلب از پستان طبیعت و مادیات که مادر رضاعی او بود، بریده می‌شود و لایق غذاهای روحی و غیر طبیعی می‌گردد و دیگر بهر گیاهی نمی‌آویزد. بهر پایه سستی اعتماد نمی‌کند دست طلب به سوی مخلوقات ضعیف دراز نمی‌نماید. پای کوشش را از در خانه غیر حق می‌برد و جز به رکن رکین رحمت الهی ، دل نمی‌بندد.

بحث سوم

بدانکه توکل دارای مراتب و درجات مختلفی است و اختلاف درجات آن به سبب اختلاف درجات معرفت و ایمان به ارکانش .که بیان شد، صورت می‌گیرد و چون این نوشته در سطح فهم عمومی تنظیم می‌شود، از ذکر و شرح آن مراتب صرف نظر می‌کنیم و این حقیقت را متذکر می‌شویم که توکل ، با کسب کردن و در پی کوشش و کار رفتن ، مضاد نیست بلک ترک کسب و کوشش به استناد توکل ، از ناقص بودن شخص مدعی توکل و نادانی و آسایش طلبی و تن پروری اوست .

زیرا توکل ترک اعتماد به خلق و اسباب و رجوع اسباب به مسبب الاسباب است پس با وقوع در اسباب و مشاهده واسطه بودن آنها در تحصیل مقاصد و انجام امور، منافاتی ندارد، و اینکه از ابراهیم الخواص نقل کرده‌اند که گفته : او را حسین بن منصور حلاج در بیابانی ملاقات کرد که راه می‌رود و احوال او را پرسید، پاسخ داد در صحراهای بی آب و علف گردش می‌کنم که خود را امتحان کنم که توکل به خدا دارم . یا نه ؟ و حسین به او گفت تو که عمرت را در عمران و اصلاح باطن خود صرف می‌کنی پس چه وقت بفنای در توحید می‌رسی ، از نادانی این دو مرد به مقام توحید و توکل بوده زیرا صحرا گردی و قلندری را به مقام توحید و توکل اشتباه کردند و ترک کوشش ‍ و از کار انداختن قوائی را که حق تعالی عنایت فرموده به خرج توحید و توکل گذاشتند و این از جهل به مقام توحید و توکل است زیرا حقیقت توحید در آن است که تمام تصرفات خلقی را، حقی یابد و چیزی و کسی جز حق تعالی را ( نه در ذات نه در صفات نه در افعال ) مستقل نبیند و قهرا تنها محجوب شدن به کثرت و مستقل دیدن و سایط و کثرات ، مخالف توحید است . و در این مطلب بیابان و غیر بیابان فرقی نمی‌آورد.

پس سالک الی الله برای تصحیح توکل باید به نور معرفت از اسباب ظاهری و وسایط، سلب استقلال کند و از آنها طلب حاجت نماید نه آنکه ترک عمل کند و خلاصه طلب کردن خواسته‌ها و کوشش نمودن در حاجات خود و مؤ منان ، منافاتی با توکل ندارد و بلکه از وظایف لازم برای شخص متوکل است و لذا از نبی اکرم رسیده که به اعرابی ئی که مدعی توکل با ترک بستن شتر خود بود، فرمود:

اعقلها و توکل - با توکل زانوی اشتر ببند.

و خلاصه توکل به خدا به اسباب موهوم و شیطانی و دستاویز شدن بوسایط نامشروع و مضاد با آزادگی ، مخالف و منافی است و در قرآن کریم و روایات ائمه دین شدیدا از آن نهی شده زیرا کسانی که به این گونه وسایط توسل می‌جویند. از عبودیت خدا و بلکه از سرشت انسانیت خارج می‌شوند و در عبودیت وهمهای شیطانی و در شماره یاوران و کمکاران تجاوز گران ، گناه پیشه گان در می‌آیند و آلت‌های بی اراده‌ای در دست این گونه وسایط (در راه چیره شدن آنها بر مظلومان ، مغلوب نمودن عدالت و عدالت خواهان ، غصب منصب شایسته گان ، روی کار آمدن و شوکت یافتن و محفوظ ماندن آن نادرستان ) قرار می‌گیرند و در نتیجه عوامل اساسی تحت شکنجه قرار گرفتن یا کوبیده شدن و از میان رفتن یا خانه نشین گشتن وابستگان و متوکلان به حق و مجاهدان در راه او، می‌گردند.

بحث چهارم

در تعقیب بحث گذشته می گوئیم : سعی و کوشش و توسل جستن به اسباب و وسایط مشروع ، مخالف با توکل نیست و این گمان و توهم که معنای توکل ترک کسب با بدن ورها نمودن کوشش در بکار انداختن قوای بدنی و ترک تدبیر با عقل و (همانند قطعه پارچه کثیف و کهنه‌ای ) افکنده شدن بر زمین است ، اشتباهی بزرگ و دوری از حق است چه این رویه نظام اجتماعی و به هم می‌زند و در شرع مقدس شدیدا تحریم شده و مورد تحدید قرار گرفته است و تمام آیات و روایاتی که ، انسان را به طلب روزی همانند زراعت ، تجارت ، صناعت و غیر آن ، امر و تشویق می‌کنند و از تن آسانی و بیکاری و تحمیل بر مردمان شدن نهی و تحدید می‌نمایند و نظیر آیات و روایاتی که به ازدواج برای بقای نسل و بدفع امور و موذی و زیان رسان برای حفظ نفس و مال و اهل فرمان می‌دهند و مثل آیات و روایاتی که به عبادات و انجام وظایف فردی ، اجتماعی ، تقویتی و اعدادی و انقلابی برای رسیدن به سعادت مادی و معنوی ، امر می‌نمایند.

آری آنچه با توکل منافات دارد این است که انسان وسایط و اسباب را، مورد نظر استقلالی قرار دهد و اطمینانش به آنها باشد نه به خدای قادر و معلوم شد زیان چنین حالتی بر فرد و اجتماعش از حد تصور فراتر است .

بنابرین لازمه توکل (که از مقامات محبان خدا و نیکان است ) اعتماد و اطمنیان قلب در تمام امور به خداست که قهرا چنین حالتی سبب می‌شود که هیچ گاه انسان برای رسیدن به مقصود به وسایل طاغوتی و ضد انسانی و نا مشروع توسل نجوید و به اسباب و وسایط مشروع و نه به عنوان استقلالی ، بسنده کند نه آنکه از کسب و کار و عمل دست بکشد.در اینجا نمونه‌ای از آیات و روایات بی شماری که در آنها به توسل باسباب و وسایط دستور داده شده و بر سهل انگاری و تنبلی در این راه تهدید شده ذکر و ترجمه می‌کنیم .

سوره انفال آیه ۶۰- به تهیه اسباب و وسائل جنگی برای ترسانیدن دشمنان خدا، دستور داده ، و اعدوالهم ما تسطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدوکم - و تا آنجا که توانائی دارید قوا و وسایل حمل و نقل و آلات دفاعی و تهاجمی تهیه کنید که با این کار دشمن خدا و دشمن خود را می‌ترسانید.

سوره نساء آیه ۷۱ - برای حرکت به سوی جهاد، دستور به برداشتن وسایل و اسباب جنگی داده ، یا ایهاالذین آمنو خذوا حذرکم فانقروا ثبات او انفروا جمعیا - ای گرویدگان سلاح‌های خود را به دست گیرید پس ‍ مجتمعا یا دسته دسته (یعنی هر کدام مطابق موقعیت پیش آمده بود) به پیکار روید.

سوره محمد آیه ۳۳- دستور به تهیه اسباب و وسایل لازم برای جهاد با دشمنان داده و از سهل انگاری در این باره نهی نموده فلا تهنواوند عوا الی السلم و انتم الاعلون و الله معکم و لن یترکم اعمالکم در مهیا شدن برای جهاد با دشمن (و تهیه قوای کافی و سلاح‌های لازم و سایر امکانات و استعدادات ) سستی می‌کنید تا در اثر سستی در این باره بسازش با کافران و متجاوزان تن در دهید. و بدانید (چون دارای مرامی صحیح و هدفی عالی هستید) از آنان برترید و بر آنها پیروز می‌شوید و خدا با شما است و از پاداش شما (در کوشش‌های پیگیر و صرف مال‌هاتان در راه تهیه اسباب و وسایل لازم برای مبارزات خدائی ) کم نمی‌کند.

سوره نساء آیه ۱۰۲- در مقام بیان کیفیت خواندن نماز خوف در جنگ ، دستور داده که مسلمانان دو دسته شوند و هر دسته با برداشتن زره‌ها و سلاحهای خود و مواظب بودن دسته دیگر و روبروی دشمنان ایستادن آنها، نمازشان را بخوانند نه آنکه همه با هم و با گذاردن سلاحهای خود بر زمین ، توکل به خدا کنند و به نمازشان با خیالی آسوده مشغول شوند: و اذا کنت فیهم فاقمت لهم الصلاة فلتقسم طائفة منهم معک و لیاءخذوا اسلحتهم فاذا سجد فلیکونوا من رائکم و لتاءت طائفة اخری لم یصلوا فلیصوا معک و لیاءخذوا حذرهم و اسلحتهم .

و چون باشی در میان آنها (یعنی در میان لشگریان در جهاد) و نماز را برا آنها برپا داشتی ، باید (دو دسته شوند) و یک دسته از آنها با تو با برداشتن سلاحهاشان ، نماز گذارند (و دسته دیگر روبروی دشمن بایستند) پس چون سجده کنند نماز گزاران ، باید آنها که نماز نمی‌خوانند از پشت شما در برابر دشمنان باشند و باید (پس از پایان نماز دسته اول که دور رکعت است ) دسته دیگر که هنوز نماز نخوانده با برداشتن زره و دیگر آلاتی که آنها را از حربه‌های دشمن حفظ می‌کند و با در دست داشتن سلاحهای خود از روی احتیاط، نماز بخوانند.

سوره طه آیه ۷۷ - و لقد او حینا الی موسی ان اسر بعبادی لیلا - و همانا وحی نمودیم به موسی که بندگان مرا در شب برای هجرت از مصر به راه انداز - و مشاهده می‌شود که هدایتعالی برای مخفی ماندن حرکت بنی اسرائیل و حفظشان از تعقیب و حمله فرعونیان ، با استفاده از وسیله تاریک شب ، دستور داده است .

وسائل الشیعه جلد ۱۲- صفحه ۵۰- روایت ۱- از حضرت صادق نقل کرده که فرمود: ان الله لیحب الاغتراف فی طلب الرزق - همانا خدا سفر کردن و از خانه دور شدن برای طلب روزی را، دوست می‌دارد.

مصدر مذکور روایت ۲- از آن حضرت نقل کرده که فرمود اشخص یشخص ‍ لک ارزق - از خانه یا وطن بیرون رو تا با این وسیله روزی برای تو مشخص ‍ و معین شود.

مصدر مذکور روایت ۵- از آن حضرت نقل کرده : اذا اراد احدکم الحاجة فلیبکرالیها - چون یکی از شما بخواهد به حاجتی دست یابد بر او لازم است که صبح زود در پی آن حرکت کند.

مصدر مذکور روایت ۶- از آن حضرت نقل کرده : اذا اراد احدکم حاجة فلیبکر الیا و لیسرع المشی الیها چون یکی از شما خواستار امری که به آن احتیاج دارد، شود، باید صبح زود به سوی او به حرکت آید و باید به سوی آن در راه رفتن تسریع نماید.

جامع السعاده چاپ سنگی تهران صفحه ۵۳۴- از حضرت صادق نقل کرده : واجب الله لعباده یان یطلوامته مقاصدهم بالاسباب التی سببها لذلک و امرهم بذلک و دوست دارد خدا برای بندگانش که خواسته‌ها و مطالب خود را از او بتوسط اسبابی که خود، آنها را سبب برای پیدایش ‍ خواسته‌ها و انجام گرفتن مطلوب‌ها شان قرار داده ، طلب کنند و تحصیل نمایند.

مصدر مذکور گفته ان الله سبحانه ربط المسببات بالاسباب و ابی ان یجری الاشیاء الا بالاسباب همانا خدایتعالی وجود مسببات را به سبب‌هاشان (در ناموس خلقت ) مربوط کرده و وابسته نموده (و تکوینا و مطابق قاتون علیت ) امتناع نموده که چیزها و پدیده‌ها را جز از راه اسباب و علت‌هاشان ایجاد نماید و پدید آورد.

مصدر مذکور روایت کرده : ان موسی بن عمران اعتل بعلة فذخل علیه بنو اسرائیل فعرنوا علته فقالو له لوتدارویت بکذا لبرئت فقال اتداوی حتی یعافینی الله من غیر دواء فطالت علته فاوحی الله الیه و عزتی و جلاللی لا ابرئک حتی تتداوی بما ذکروه لک فقال فاوحی الله الیه اردت ان تبطل حکمتی بتوکلک علی فمن اودع العقاقیر منافع الاشفاع غیری ؟

حضرت موسی مریض شد و دسته‌ای از بنی اسرائیل عیادتش آمدند و مرضش را تشخیص دادند و گفتند اگر فلان دارو را بخوری خوب می‌شود، او گفت من مداوا نمی‌کنم تا خدا بی واسطه دارو مرا شفا دهد.مرضش طول کشید و به او وحی شد: بعزت وجلالم شفایت نمی‌دهم تا به داروئی که آنها گفتند مداوا کنی . به آنها گفت مرا مداوا کنید و بعد از دارو خوردن و خوب شدن ، در ذهنش این مطلب که چرا خدا مرا شفا نداد و دارو شفا داد، خلجان کرد.

به او وحی شد: تو می‌خواستی حکمت مرا با توکلت بر من ، باطل کنی (بدان توکل بر من با دارو و خوردن و توسل جستن به اسباب منافی نیست و در این حقیقت فکر کن که ) چه کسی جز من در گل‌ها و داروها، خاصیت شفا را، قرار داده است ؟آیات و روایاتی که در این باب رسیده از شماره بیرونند و ما در این نوشته به همین مقدار اکتفا می‌کنیم و این مطلب را نیز متذکر می‌شویم که روایاتی که در باب اجمال در طلب روزی رسیده نیز با تمسک به اسباب و به عنوان واسطه بودن ، منافاتی ندارند و فقط با طمع (که در بحث بعد بیان می‌شود) و توسل جستن به اسباب نامشروع و به عنوان استقلالی ، منافات دارند.

بحث پنجم

توکل از لشگریان عقل و از لوازم غریزه سرشتی حب ذات و دوستداری کمال است که متصف به خیریت شده و زیر عقل گشته باشد چنانکه حرص ‍ به معنائی که بیان می‌شود از لشگریان جهل و از لوازم همین غریزه سرشتی است که متصف بشریت شده و وزیر جهل گشته باشد.

و در بیان این مطلب می گوئیم : بدانکه یکی از حقایق که ره انسانی با سرشت انسانی و عقل سالم و منحرف نشده خود، درک می‌کند این است که خود را در اصل وجود و کمالات وجودی محتاج و متعلق و مرتبط به غیر خود می‌بیند و این را هم درک می‌کند که فرضا اگر سلسله غیر متناهی ای از انسان‌های مانند خودش ، تشکیل شود، همه یک یک‌های آن سلسله غیر متناهی ، با زبان واحد، افتقار و احتیاج خود را در وجود و کمالات وجودی اعلام و اظهار می‌نمایند زیرا همه آنها مانند خودش می‌باشند بلکه این حکم را ساری و جاری در تمام موجودات ممکنه عالم می‌بیند و می‌یابد که اگر فرضا سلسله هائی غیر متناهی از حیوانات و نباتات و جمادات و معدنها و عناصر که عالم ماده و خانه امکان را تشکیل می‌دهند باشند و از آنها سؤ ال شود که شما در وجود و کمال وجود و آثار وجود مستقل و بی نیاز هستید، همه بلسان ذاتی و سرشتی می‌گویند ما محتاج و مرتبط به غیر هستیم و اگر از آنها سؤ ال شود: ای سلسله غیر متناهی از انسانها و ای سلسله غیر متناهی از حیوانها و ای سلسله غیر متناهی از نباتها و معدنها و عنصرها و امثال آن از ممکنات ، شما محتاج بچه موجودی هستید؟ همه آحاد آن سلسله‌ها به زبان گویای سرشتی و لسان واحد ذاتی می‌گویند: ما محتاج به موجودی هستیم که چون خود ما محتاج و مفتقر نیست و ابتدا و انتهائی برایش ‍ نمی‌باشد و ما وجود گرفته‌ایم از موجود کاملی که چون خود ما سلسله مکنات ، وجود از غیر نگرفته بلکه مستقل و تمام و کامل است چه آنکس که از خود چیزی ندارد و خود در ذات و صفات و افعال استقلال ندارد و در همه جهات وجودی محتاج و مفتقر است ، نمی‌تواند رفع احتیاج ما کند و اعدام را از ما طرد نماید و همه این شعر را که از لسان سرشت منحرف نشده و تقویم یافته صادر شده به لسان حال و زبان ذات می‌خوانند.


ذات نایافته از هستی بخش


کی تواند که شود هستی بخش


و از لوازم این درک ، رجاء ، خوف ، توکل ، تسلیم ، اطمینان به حق و امثال آن است .پس از بیان این مطلب می گوئیم ، معلوم شد که توجه ناقص به کامل مطلق برای رفع و احتیاج ، مقتضادی سرشت محجوب نشده به پرده‌های ظلمانی طبیعت است و قهرا این معنا که همان حقیقت توکل به خداست از لشگریان عقل و از لوازم چنین سرشتی است که وزیر عقل است . و حرص ‍ که عبارت است از شدت اشتیاق نفس بدنیا و شئون آن کثرت توسل جستن به اسباب هرگونه که باشد بانظر استقلالی لازمه جهل به مقام مقدس حق تعالی و قدرت کامل و عطوفت و رحمت اوست و از لوازم آن ، زیادی توجه قلب باهل دنیاست و دارنده اش محجوب و منقطع از حق است .

بانظری استقلالی عملا و قلبا، متوجه به اسباب عادی است . در راه تحصیل مقاصد متشبث به هر وسیله می‌شود. اطمینان و آرامش نفسانی از او می‌رود. اضطراب و تزلزل در او جایگزین می‌شود. اگر احیانا از بعضی از اسباب عادی حاجتش روا نشود. آتش روشن در قلبش خاموش نمی‌گردد. حالت اضطرار و اشتیاق و تمسک او به دنیا و اهل آن تا آنجا که به کلی در دینا فرو رود و غرق گردد، روز افزون می‌شود.

پس خود حرص با ملزومش (یعنی جهل ) و لوازمش (یعنی کثرت تمسک جستن به هر گونه اسباب و زیادی توجه قلب به اهل دنیا) از محجوب شدن و متصف بشریت گشتن غریزه سرشتی حب به کمال منشاء می‌گیرد و از لشکریان جهل و ابلیس است و نیز خود آن شر و از لوازم شر است و انتها و پایانش نیز به سوی شر است و کمتر چیزی است که انسان را مثل آن به دنیا نزدیک کند و از حقتعالی و تمسک بذات مقدسش دور و مهجور نماید و به تن دادن به هر ذلت و پستی ، انجام عمل نامشروع ، ظالمانه و قبیحی وادار کند. اعاذناالله من ذلک بحق اولیاء و احبائه .

بحث ششم

آیات و روایات بسیاری در مدح توکل و ذم حرص رسیده که نمونه‌ای از آنها را ذکر می نمائیم باشد که کلام خدا و گفتار ائمه هدی در ما تاءثیر کند و از حرص پرهیز کنیم و به توکل متصف شویم :

در سوره انفال آیه ۲- صفاتی برای معرفی مؤ منان ذکر شده که از جمله آنها توکل به پروردگارست و علاوه بر آنکه در این آیه مؤ منان در آنهائی که دارای صفات ذکر شده می‌باشند، منحصر گشته‌اند، در ابتدای آیه ۴- تصریح شده : اولئک هم المؤ منون حقا - آنها فقط مؤ منان راستین هستند و غیر آنها براستی ایمان نیاورده‌اند. و در نتیجه آنهائی که دل خود را به دیگران بدهند یا نقطه اعتمادشان موجود دیگر جز ذات حق باشد یا در امور خود چشم امید به کسی یا شیئی دیگر داشته باشند یا گشایش کار خود را از غیر خدا طلب کنند، از حقیقت ایمان تهی و از نور ایمان خالی هستند.

سوره مائده آیه ۲۳- و علی فتوکلوا ان کنتم مؤ منین و بر خدا توکل کنید اگر می‌باشید گرویدگان .

در آیات بسیاری آمده : و علی الله فلیتوکل المؤ منین - که از جمله آن آیات آیه ۱۳- از سوره تغابن است :

الله لا اله هو و علی الله فلیتوکل المومنین :

خدائی که نیست خدائی جز او و بر خدا باید توکل نمایند مؤ منان .

و ممکن است نکته آنکه کلمه توحید برای دستور به توکل نمودن بحق ، مقدمه قرار داده شده ، این باشد که پس از مقام ایمان و کمال آن ، جلوه توحید فعلی در قلب مؤ من ظاهر می‌شود و به این جلوه در می‌یابد که الوهیت و تصرفی استقلالی برای موجودی از موجودات نیست .

سوره آل عمران آیه ۱۵۹- در ضمن خطاب به رسول اکرم می‌فرماید: فاذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکل پس چون اراده کردی ، توکل بر خدا کن همانا خدا دوست می‌دارد متوکلان به خود را.

مشاهده می‌شود: که در این آیه ، متوکلان محبوب خدا معرفی شده‌اند و شاید این مرتبه از توکل که سبب محبوب خدا شدن است بالاترین مراتب آن باشد که برای انسان سالک راه حق ، پس از فنای از خود و بقای به خدا، حاصل می‌شود و سالک راه حق در این مقام در عین آنکه در عالم کثرت واقع است در توحید مستغرق است و در عین آنکه تصرفات موجودات را تفصیلا می‌بیند جز خدایتعالی موجودی را متصرف نمی‌بیند و لذا رسول اکرم صلی الله علیه و آله به این مرتبه از توکل ماءمور شد.

اصول کافی جلد ۲- صفحه ۶۴- روایت ۳- از حضرت صادق نقل کرده : ان الغنی و الغر یجولان فاذا ظفرا بموضع التوکل اوطنا -همانا بی نیازی و عزت نفس جولان در حرکت می‌کنند و چون بر موضوع توکل دست یافتند در آن جایگزین می‌شوند - آری بی نیازی و عزت و شرافت نفس به اعتماد توکل به حق است .

کسی که روی نیاز به درگاه بی نیاز آورد و دلبستگی به ذات مقدسش پیدا نماید و چشم طمع از مخلوق نیازمند بپوشد، بی نیازی از مخلوق در قلب او جایگزین می‌شود. عزت و بزرگواری در دل او وطن می‌کند چنانکه تمام احتیاج و ذلت و ناتوانی و منت کشی از حرص و طمع و امیدواری به مخلوق ضعیف است و قرآن کریم فرموده : خدای تعالی بس است برای کسی که توکل به او کند چه متوکل را منقطع او مخلوق فرموده و این نهایت عزت و عظمت نفس و بی نیازی از دیگران است .

مصدر مذکور صفحه ۶۵ روایت ۶- از حضرت صادق نقل کرده : من اعطی ثلاثا لم یمنع ثلاثا من اعطی الداعاء اعطی الاجابة و من اعطی الشکر اعطی الزیادة و من اعطی التوکل اعطی - الکفایة ثم قال : اتلوت کتاب الله ؟ و من یتوکل علی الله قهو حسبه [۱۲۸] و قال لئن شکرتم لازیدنکم[۱۲۹] و قال ادعونی استجب لکم [۱۳۰] به هر کس سه چیز داده شود از سه چیز منع نمی‌شود به کسی که حالت دعا داده شود، اجابت داده می‌شود و به کسی که حالت شکر گزاری داده شود، افزونی ، نعمت داده می‌شود و به کسی که توکل داده شود، کفایت داده می‌شود.

و سپس فرمود: کتاب خدا را خوانده‌ای ؟ که فرمود: هر کس بر خدا توکل کند، خدا او را کافی و بسنده است و فرموده : همانا اگر شکر گذارید، افزون می‌دهم شما را و فرمودن : بخوانید مرا شما را اجابت می‌کنم .

مصدر مذکور روایت ۵- از حضرت کاظم نقل کرده که در جواب سوال کسی که از معنای آیه شریفه (و من یتوکل علی الله فهو حسبه ) پرسیده بود فرمود: التوکل علی الله درجات ، منها ان تتوکل علی الله فی امورک کلها فما فعل یک کنت عنه راضیا، تعلم انه لایاءلوک خیرا و فضلا - و تعلم ان الحکم فی ذلک له فتوکل علی الله بتفویض ذلک الیه و ثق به فیها و فی غیرها –

توکل بر خدا ، دارای در جایی است که یکی از آن درجات این است که در تمام کارهایت بر خدا توکل کنی . پس باید در آنچه نسبت به تو انجام داده و دستور فرموده ، از او راضی باشی . بدانی که هیچ گاه خوبی و احسانی را از تو دریغ نمی‌نماید. بدانی که فرمانروائی در تمام آنچه انجام داده و دستور فرموده ، برای اوست . پس توکل کن بر خدا و به او واگذاری همه آن چیزها به او و اعتماد کن بر او در تمام آنها و در غیر آنها.

در این حدیث شریف دو رکن از ارکان توکل که اعتقاد به آن مشکل تر بوده ، ذکر شده .۱- آنکه انسان بداند خدایتعالی در رسانیدن فضل و خیر، کوتاهی نمی‌کند.۲- آنکه فرمان در همه امور با خداست که دارنده قدرت کامل است و زمام تمام امور به دست اوست . بلکه می‌توان گفت در آن (تصریحا) همه ارکان توکل ذکر شده زیرا لازمه آنکه زمام امور در دست او باشد، آن است که عالم به همه امور باشد و لازمه کوتاهی نکردن او در حق بنده آن است که بخل و منع در او راه نداشته باشد.

مستدرک الوسائل جلد ۲- ابواب جهاد النفس باب ۱۰- صفحه ۲۸۸- از جعفریات از امیرالمؤ منین علیه السلام نقل کرده : الایمان له ارکان اربعه : التوکل علی الله و التفویض الیه و التسلیم لامر الله و الرضا بقضاء الله :

برای ایمان ارکان چهار گانه است .

۱- توکل بر خدا.

۲- واگذاری امر به او.

۳- تسلیم شدن برای دستور او.

۴- خوشنودی بقضای او.

توضیح : از مطالبی که در گذشته بیان نمودیم و از بعضی از آیات و روایات که ذکر کردیم ، معلوم شد: ایمان پایه و رکن توکل و سایر ملکات حمیده نفسانی و احوال با فضیلت قلبی است و از این روایت و بعضی از آیات و روایات دیگر، استفاده می‌شود که این ملکات حمیده خود ارکان ایمانند و ایمان به حسب حقیقت با داشتن این معنویات محفوظ می‌ماند. و جمع میان آن دو به یک مرتبه پایه و رکن این قبیل ملکات نفسانی است به این طور که یک مرتبه از ایمان این ملکات را در پی می‌آورد و چون این ملکات و فضایل در نفس حاصل شد و رسوخ پیدا کرد انسان به مرتبه کاملتر از ایمان ترقی می‌نماید و مرتبه بالاتر از ایمان مرتبه کاملتر از این فضایل را در پی می‌آورد و همین طور هر مرتبه دیگر پایه گزاری می‌شود و تکیه می‌نماید و با این بیان ، بین بسیاری از آیات کریم و کثیری از روایات شریف ، جمع می‌شود.مصدر مذکور از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده : ما من شی ء الا وله حد، قال فقلت و ما حدالتوکل قال الیقین قلت فما حدالیقین قال ان لایخاف مع الله شیئا.

هیچ چیزی نیست جز آنکه برای آن حد و اندازه‌ای است ، راوی گفت : عرض کردم حد توکل چیست ؟ فرمود: یقین ، عرض کردم ، حد یقین چیست ؟ فرمود: با خدا از چیزی نترسد.

توضیح : حد شی ء آن است که آن شی ء به آن منتهی شود و در اینجا شاید مقصود آن باشد که توکل منتهی به یقین می‌شود و در اینجا شاید مقصود آن باشد که توکل منتهی به یقین می‌شود و صاحب توکل دارای مقام یقین می‌گردد، چنانکه یقین منتهی به توحید فعلی می‌شود که صاحب آن غیر حق را در زیان و سود خود، مؤ ثر نمی‌داند و از آن نمی‌ترسد. و شاید مقصود آن باشد؟ توکل پیچیده شده و محدود گشته به یقین به حق تعالی است و بی تحقق یقین به حق توکل محقق نمی‌شود چنانکه یقین به حق تعالی ثمره توحید و پیچیده شده و محدود گشته به آن است و بی وجود آن محقق نمی‌شود. و شاید به حسب اختلاف درجات هر یک از توکل ، یقین توحید، هر یک از دو معنای مذکور درست باشد.

مصدر مذکور از اباذر نقل کرده که گفت رسول اکرم به من فرمود: یا اباذر ان سرک ان تکون اقوی الناس فتوکل علی الله این باذر اگر خوش می‌آید تو را که قوی‌ترین مردمان باشی پس بر خدا توکل کن .

مصدر مذکور از نبی اکرم نقل کرده : من احب من یکون اتقی الناس ‍ فلیتوکل علی الله هر کس دوست دارد که تقوا پیشه تری مردمان باشد، بر خدا توکل کند.

مصدر مذکور صفحه ۲۸۹ از نبی اکرم نقل کرده که از جبرئیل از تفسیر توکل پرسید و جبرئیل در پاسخ گفت : الیاءس من المخلوقین و ان یعلم ان المخلوق لا یضر و لا ینفع و لا یعطی و لا یمنع توکل عبارت است از ناامیدی از مخلوقات و اینکه بداند که مخلوق زیان نمی‌رساند و سود نمی‌بخشد و عطا نمی‌کند و منع نمی‌نماید.توضیح : این تفسیر توسط یکی از لوازم ذهنی توکل (یعنی ناامیدی از مخلوق ) است که از مقدمات حصول توکل در خارج نیز می‌باشد. به این معنا که انسان تا ترک توجه به مخلوق نکند و سفر از منزل طبیعت و خانه کثرت ننماید، توجه به حق در قلبش محکم نمی‌شود و به منزل روحانیت و وحدت و اصل نمی‌گردد.مصدر مذکور از امیرالمؤ منین از رسول اکرم نقل کرده که در خبر معراج فرمود. یا رب ای لاعمال افضل فقال الله یا احمد لیس شی ء افضل عندی ممن التوکل علی و الرضا بما قسمت . ای پروردگار کدام عمل از عمل‌های دیگر با فضیلت تر است فرمود: ای احمد، چیزی در نزد من از توکل بر من و رضا به آنچه قسمت و تعیین کرده‌ام . با فضیلت تر نیست .

در اینجا به ذکر این نمونه از آیات و روایات که در تعریف و مدح توکل رسیده ، پایان می‌دهیم و نمونه‌ای هم از آیات و روایاتی که در مذهب و ناپسندی حرص رسیده ، ذکر می نمائیم و مقدمتا در شرح بیشتر حرص ‍ می گوئیم .

معلوم شد: حرص یکی از لشگریان بزرگ جهل و ابلیس است که کمتر دامی از دامهای ابلیس در اولاد آدم مثل این دام ، مؤ ثر است و نیز معلوم شد که حرص از جهل به حق تعالی و توحید و اسماء و صفات و افعال او سرچشمه می‌گیرد و صاحب و این خلق زشت از حقتعالی و قدرت و نعمت‌های او غافل است و در مسلک اهل معرفت در خانه شرک و کفر داخل است و چون تمام مقدمات و پایه‌های آن بر جهل نهاده شده و جهل خود احتجاب غریزه سرشتی حب ذات است چنانکه در گذشته معلوم شد، لذا این صفت زشت از لوازم این غریزه سرشتی محجوب شده است و آنچنان انسان را به دنیا متوجه می‌کند و ریشه حب دنیا را در دل او محکم می‌نماید و زخارف و زرد و سرخ آن را در قلب او زینت می‌دهد و جلوه گر می‌نماید که اخلاق رذیله و اعمال نادرست دیگر (چون بخل ، طمع ، غضب منع حقوق واجب اهلی و خلقی ، قطع رحم ، ترک اخوت با برادران مؤ من و امثال آن که هر یک خود سببی مستقل در هلاک انسانند) در او جایگزین و از او صادر می‌گردد.

اکنون بعضی از آیات کریم و اخبار شریف که در این باب رسیده ذکر می نمائیم باشد نفس حریص به دنیا از آنها تنبهی حاصل کند.

خدایتعالی در سوره معارج پس از آنکه شمه از احوال و امور هولناک قیامت را ذکر می‌فرماید، و بیانی که دل اشخاص بیدار را می‌شکافد و قلب‌های مؤ منان را آب می‌کند می‌فرماید: کلاانها لظی نزاعة للشوی تدعوا من ادبر و تولی و جمع فاوعی ان الانسان خلق هلوعا اذامسه الشر جز و عا و اذامسه الخیر منوعا [۱۳۱]

این کلام معجز نظام را نتوان در منطقه بیان آورد و لباس ترجمه به قامت قیامت مانند آن پوشانید چه به هر بیانی در آید از لطافتش و تاءثیرش در نفس ‍ کاسته می‌شود، ولی در هر حال ترجمه‌ای برای آن عرضه می نمائیم .

کلا، حرف ردع و مربوط به سابق است . هرگز انسان را در آن روز هولناک چیزی نمی‌تواند از عذاب نجات دهد گرچه زن و فرزند و هر چه در عالم است فدا دهد. همانا آتش جهنم شعله ور است و با آن شعله گوشت و پوست و عصب و عروق را از استخوان دائما می‌ریزد پس می‌روید. آن شعله آنهائی را که از حق روی گردان شدند و پشت کردند و جمع مال و منال نمودند و گنج و خزانه تشکیل دادند را، به خود دعوت می‌کند. همانا انسان بسیار حریص خلق شده ، چون به او شری رسد جزع کند و چون خیری رسد منع نماید و حقوق الهی و خلقی را ندهد.

اصول کافی جلد ۲- صفحه ۳۱۶- روایت ۷- از حضرت باقر کرده : مثل الحریص علی الدنیا مثل دودة القز کلما از دادت من القز علی نفسها کان ابعد لها من الخروج حتی نموت غما و قال ابوعبدالله علیه السلام : اغنی الغنی من لم یکن للحرص اسیرا - مثل حریص بر دنیا همچون کرم ابریشم است هر چه بیشتر بتند و به خود به پیچد از خارج شدن دورتر می‌شود تا آنکه از غصه به میرد و حضرت صادق فرموده : بی نیازترین بی نیازان کسی است که اسیر حرص نباشد.

وسائل الشیعه جلد ۱۱- صفحه ۳۱۸- روایت ۴- از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده : حرم الحریص خصلتین و لزمته خصلتان : حرم القناعة فافتقد الراحة و حرم الرضا فافتقدالیقین –

حریص از دو خصلت محروم و با دو خصلت ملازم است ، از قناعت محروم است پس راحتی از او سلب می‌شود و از رضا محروم است پس یقین از او ناپیدا می‌گردد.

مستدرک الوسائل جلد دوم ابواب جهاد النفس باب ۶۴- صفحه ۳۳۵ از رسول اکرم نقل کرده که فرمود: پسر آدم پیر می‌شود و دو خصلت در او جوان می‌گردد، حرص بر مال و حرص بر عمر و از حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام نقل کرده که از او سؤ ال شد چه خواری ای از هر خواری خواریش بیشتر است فرود: حرص بر دنیا.

نحف العقول چاپ بیروت ضفحه ۶۶- از امیرمؤ منان نقل کرده که در وصایایش که فرزندش حسین علیه السلام فرمود: ای بنی الحرص مفتاح التعب و مطیة النصب و داع الی التقحم فی الذبوب و الشره جامع لمساوی العیوب - ای پسرم ، حرص کلید رنج ، مرکب درد و سختی ، دعوت کننده به در افتادن ناگهانی در گناهان و شهوتها، گرد آورنده تمام عیب‌های ناشایسته است .

فصل یازدهم : در بیان رحمت و راءفت و دو ضد آن دو قسوة و غضب و در آن هفت بحث است

بحث اول

لغوی‌ها و ادیبان ، راءفت را کمال و شدت رحمت و رقیق تر از رحمت ، ترجمه کرده‌اند.

جوهری گفته : الراءفة اشد الرحمة - راءفت مرتبه شدید رحمت است .

صاحب مجمع البحرین گفته : الرؤ ف شدید الرحمة و الراءفة ارق من الرحمة س - رؤ ف یعنی دارنده رحمت شدید و راءفت رقیق تر از رحمت است .

صدرالمتاءلهین در شرح اصول کافی خود گفته : معنای رحمت و راءفت نزدیک به هم است چنانکه معنای ضد آن دو (قسوت و غضب ) نیز همین طور هستند [۱۳۲] و رحمت راءفت عبارت است از رقت قلب ولی رحمت حالت قلب معنوی (یعنی نفس ) است و راءفت حال قلب جسمانی است چه برای روح انسانی ، مظاهر و منازلی است مانند نفس و بدن ، و همچنین غضب حال نفس و قسوت حال قلب جسمانی صنوبری است .

این گفتار که راءفت و قسوت ، حال قلب جسمانی صنوبری است به حسب ظاهر درست نیست زیرا این هر دو از امور معنوی غیر جسمانی و ملازم با ادراک یا متقوم به ادراکند که از افق جسم و جسمانی دور و منزه است لذا باید گفت که مقصود محقق مذکور این است : راءفت بافق جسمانیت نزدیک تر از رحمت است .

به عبارت دیگر، رحمت از صفات نفس است در جهت غیبی و ملکوتی آن و راءفت از صفات نفس است در جهت ظاهر و ملکی آن که می‌تواند از آن تعبیر به مقام صدر (سینه ) کرد.

و نیز لازم به تذکر است که در حقیقت و اصل طبیعت کلی رحمت و راءفت ، رقت که مستلزم انفعال است ، دخالت ندارد بلکه این حقایق چون سایر و حقایق وجودی (مانند علم ، قدرت ، رضا، اراده و امثال آن ) به حسب اختلاف نشئات و مراتب و منازل وجود، احکامشان فرق می‌کند چنانکه حقیقت علم ، قدرت و حیات (که از اصول صفات کمالی وجودی هستند) بر علم ، قدرت و حیات ذاتی واجبی قدیمی قیومی تا مرتبه نازله علم ، قدرت و حیات انفعالی تجددی حادث متقوم بغیر (که در انسانها، چنین هستند) صدق می‌کنند و این اختلاف ، تابع و پیرو اختلاف در اصل حقیقت وجود است و از آن منشاء گرفته است که دارای مراتب متفاوت تشکیکی و صاحب عرض عریضی است و یک مرتبه آن واجب الوجود ازلی ابدی ثابت است و مرتبه دیگرش و جودات مجرده عقلی و مرتبه دیگرش ‍ وجودات مجرده نفسی و همچنین تا برسد بعالم طبیعت و ماده و صرافت قوه محض و استعداد.

بنابرین ، حقیقت رحمت ، راءفت ، عطوفت و امثال آن از صفات و اسماء جمال ، بحسب نشئات وجود و درجات نزول و صعود آن ، دارای حکم‌های مختلف و اثرهای متفاوتند و تنها در نشئه نازله طبیعت با انفعال ،تاءثر و تجدد، ملازمند نه در تمام نشئات تا در اطلاق و صدق این صفات و اسماء و امثال آن بر ذات مقدس حق تعالی ، محتاج بتاءویل باشیم و بگوئیم : خود اینها برای آن ذات مقدس ثابت نیستند بلکه آثار آنها بر او مرتبتند یا بگوئیم معنای راءفت عطوفت ذات مقدسش ، عبارت است از معامله نمودنش با وجودات و انسانها، همانند معامله کسی که دارای رافت و عطوفت است و همچنین محتاج باشیم ، چنین تاءویلاتی را نسبت باطلاق و صدق مقابلات این صفات و اسماء غضب ، قهاریت و امثال آن از اسماء جلالی ، بر ذات مقدس حق ، مرتکب شویم .

و این گونه تاءویلات علاوه بر نامتناسب و خنک بودن ، مخالف با ظواهر آیات و روایات و مضاد با برهان عقلی می‌باشند و کسانی که دچار آن شده‌اند، از درک حقایق و معارف الهی مهجور و محروم مانده‌اند.

بحث دوم

بدانکه رحمت ، رافت ، عطوفت و امثال آن ، از جلوه‌های اسماء جمالی الهی هستند که برای حفظ انواع حیوانی و نگهداری نوع انسانی و نظام خانواده بشری ، به حیوانات به طور کلی و به انسان به طور خصوص ، عنایت شده و این جلوه‌ای از رحمت رحمانی است که نظام عالم وجود بر اساس آن پایه گذاری گشته چه اگر وجود حیوان و انسان را رحمت و عطوفت خالی بود، رشته حیات فردی و اجتماعی گسیخته می‌شد و حیوانات بر محافظت و پرورش اولاد خود و انسان بر نگهداری و نگهبانی از خانواده ، مجتمع و محیط خود، همت نمی‌گماشتند، رحمت و عطوفت است که مادرها را بر تحمل مشقت‌ها و زحمت‌های فوق العاده و توان فرسا درباره فرزندان خود وا می‌دارد.مهربانی و دوستداری کمال است که دل‌ها را به حق و حقیقت و انجام وظائف جذب می‌نماید و قهرا نظام عالم را حفظ می‌کند. محبت و عشق است که انبیاء عظام ، اولیاء کرام ، مربیان و معلمان روحانی را در راه سعادت نوع خود و رستگاری مادی و معنوی دائمی آنها، متحمل کوشنده گی‌ها و پیکارگریهای پیگیر می‌نماید. بلکه نزول وحی الهی و کتب آسمانی هم ، صورت رحمت و راءفت الهی در عالم ملک و طبیعت است . حدود، تعزیرات ، قصاص و امثال آن نیز، حقیقت رحمت و راءفت است که در صورت غضب و انتقام جلوه نموده و قرآن کریم سوره بقره آیه ۱۷۹- فرموده : و لکم فی القصاص حیاة یا اولی الالباب - و برای شما در قصاص زندیگ ای است صاحبان عقل‌ها.

پس کسی که قلبش از راءفت و رحمت به بندگان خدا خالی باشد، بایداو را از سلک این جمعیت خارج دانست و از حق دخول در خانواده بشری و محیط زندگانی و بلکه از حق حیات و زندگی محروم نمود.بعضی از اهل معرفت گرفته‌اند: گسترش بساط وجود و کشش دامنه استکمال و کمال وجود از حق تعالی به اسم رحمان و رحیم است و این دو اسم شریف از امهات اسماء و از اسماء محیط، و واسعه است چنانکه قرآن کریم در سوره اعراف آیه ۱۵۶- فرموده : و رحمتی وسعت کل شی ء - و رحمت من فرا گرفته هر چیزی را و در سوره غافر آیه ۷- فرموده : ربنا وسعت کل شی ء رحمة و علما پروردگار من ، فرا گرفته‌ای هر چیزی را با رحمت و علم . و از این جهت است که در ابتدای کتاب کریم این دو اسم رحمان ، رحیم بزرگ ، تابع اسم اعظم الله قرار داده شده تا اشاره‌ای آشکار بر این مطلب دقیق باشد که گشاینده باب وجود از مشناء جود.

حقیقت رحمت رحمانی و رحیم است و رحمت سابق بر غضب است . و نیز به همین نظر است که بعضی از اهل معرفت گفته‌اند:

بسم الله الرحمن الرحیم ، ظهر الوجود به اسم خدای رحمان رحیم وجود ظاهر شد و بعوالم امکانی غیبی و شهودی قدم گذارد.

و نکته دیگری که در اینجا لازم است یاد آوری شود این است که خدایتعالی در قرآن کریم بسیار خود را به اسم رحمت (که شعبه هائی از آن راءفت ، عطوفت و امثال آن از اسماء صفاتی و افعالی است ) توصیف کرده و در هر یک از سوره‌های قرآنی این توصیف را تکرار نموده تا دلبستگی بندگان به رحمت واسع آن ذات مقدس روز افزون شود و سرمنشاء تربیت نفس‌ها و نرم شدن دل‌های سخت گردد چه با هیچ چیزی مثل گسترش ‍ رحمت ، راءفت ، طرح دوستی و مودت ، نمی‌توان دل مردم را به دست آورد و آنها را از سرکشی و طغیان باز داشت . و لذا انبیاء عظام ، مظاهر رحمت حق هستند چنانکه قرآن کریم در آخر سوره توبه ( با آنکه سوره غضب است ) به این نحو رسول اکرم را معرفی نموده : لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمومنین روف رحیم - همانا آمد به سوی شما پیامبری از نوع و جنس شما. گران است بر او برنج افتادن‌های شما.حریص است بر کوشش در حفظ منافع و تاءمین سعادت شما. بگرویدگان مهربان و بخشاینده است و در سوره شعراء آیه ۳ - در بیان شدن شفقت و مهربانی آن بزرگوار بر تمام افراد خانواده بشری فرموده : لعلک باخع نفسک ان لایکو نوا مؤ منین شاید هلاک کننده و به خطر افکننده نفس خود باشی برای آنکه نمی‌شوند آنها گرویدگان و در سوره کهف آیه ۶- فرموده : فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یومنوا بهذا الحدیث اسفا پس شاید کشنده نفس خود باشی توسط غصه‌ها و تاءسف هائی که بر نشانه‌های ظاهر شونده از آنها بر نگرویدن به این کتاب و آئین مقدس ، تحمل می نمائی .

مشاهده می‌شود که تاءسف و غمخواری حتی نسبت به کفار و منکران حق و علاقه مندی به سعادت بندگان تا چه حدی کار را بر رسول اکرم تنگ نموده که خدایتعالی او را تسلیت داده و دلجوئی کرده تا مبادا از شدت اندوه و اهتمام به حال آنها، دل آن بزرگوار پاره شود و قالب تهی کند.

و نیز خدایتعالی مؤ منان را به این صفت شریف در سوره فتح آیه ۲۹ توصیف فرموده : محمد رسول الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم .

محمد پیامبر خداست و آنها که با او هستند و بر کافران سخت و میان خود مهربانان و بخشایندگانند.روایات شریفی که درباره سفارش به تحصیل اوصاف حمیده راءفت ، عطوفت و مهربانی رسیده بسیار است و ما بذکر نمونه‌ای از آنها قناعت می‌کنیم .

وسائل الشیعه جلد ۸- صفحه ۴۱۱- روایت ۸- نقل کرده که حضرت صادق با صحابش فرموده : اتقوالله و کونوا اخوة بررة متحابین فی الله متواصلین متراحمین ، تذاوروا وتلاقوا او تذکروا امر ناواحیوه پروا کنید خدا را، باشید برادران نیکو، دوستدار یکدیگر در راه خدا، پیوستگان به هم و مهربانان ، به دیدار هم روید و با هم پیوسته باشید و درباره امر ما ( یعنی تشیع و بر پا کردن حکومت‌ها) گفتگو کنید و آن را زنده نگهدارید ( و مگذارید از خاطرها فراموش شود.).

اصول کافی جلد ۲- صفحه ۱۷۵- روایت ۴- از حضرت صادق نقل کرده : قال : یحق علی المسلمین الجتهاد فی التواصل و التعاون علی التعاطف و المواساة لاهل الحاجة و تعاطف بعضهم علی بحض حتی تکونوا کما امر کم الله (رحماء بینهم )متراحمین مغتمین لما عذاب عنکم من امرهم علی ما مضی علیه معشر الانصار علی عهد رسول الله .

بر مسلمانان سزاوار است که در پیوستن به هم و شرکت نمودن بر مهربانی و برادری با صاحبان حاجت و مهر ورزیدن نسبت به یکدیگر کوشا باشند تا همانطور که خدا دستور داده باشید میان خود مهربان نان بخشایندگان و غمخواران برای آنچه از امور آنها بر شما پوشیده است و این مطابق آن سیره و رفتاری است که گذشتند بر آن انصار بر میزان قرار دادی که رسول خدا با آنها فرموده .

شیخ طوسی در کتاب مجالس خود از امیرالمؤ منین از رسول اکرم نقل کرده : ان الله رحیم یحب کل رحیم - خدا مهربان است و هر مهربانی را دوست می‌دارد.

مستدرک الوسائل جلد ۲ - صفحه - باب ۱۰۷ روایت ۳- از علامه حلی در رساله سعدیه از رسول اکرم نقل کرده :

ان قال والذی نفسی بیده لابیصنع الله الرحمة الا علی رحیم قالوا: یا رسول الله کلنا رحیم قال : لیس الذی رحم نفسه و اهله خاصه و لکن الذی بر حم المسلمین و قال ، قال تعالی : ان کنتم تریدون رحمتی فارحموا رسول اکرم فرمود: قسم به آنکه جانم در دست اوست ، رحمت خدا شامل نیست مگر بر افراد مهربان اصحاب گفتند ای رسول خدا همه ما مهربانیم ، فرمود: مقصود کسانی نیستند که فقط نسبت به خود و خانواده شان مهربانند و عطوفت می‌ورزند بلکه مقصود کسانی هستند که نسبت به مسلمانان مهربانند و فرمود: خدایتعالی فرموده : اگر هستید که نسبت به مسلمانان مهربانند و فرمود: خدایتعالی فرموده : اگر هستید خواستار مهربانی و بخشایش من ، پس نسبت به هم مهر ورزید و عطوفت نمائید.

مصدر مذکور روایت ۸- از عوالی اللئالی از رسول اکرم نقل کرده : الراحمون یرحمهم الرحمان ارحموا من فی الارض یرحمکم من فی السماء. بر مهربانان خدای رحمان ، مهربانی می‌نماید پس بر آنها که در زمینند مهربانی کنید تا آنها که در آسمانند (یعنی مجردات مقدسه از زمین ماده و مادیات ) بر شمار رحمت آورند.

مصدر مذکور روایت .۴- از جعفریات از امیرالمؤ منین علیه السلام از رسول اکرم نقل کرده : من لایرحم الناس لایرحمه الله - هر کس بر مردمان مهربانی نکند، خدا بر او مهربانی نمی‌نماید.

بحث سوم

بدانکه قساوت ، عبارت است از شدت و سختی قلب ، و گفته می‌شود: قساقلبه قساوة و قسوة و قساءا، یعنی قلبش شدید و سخت شد، و گفته می‌شود: حجر قاس یعنی سنگی است سخت و محکم و در مقابل آن لینت ( نرمی ) و رقت (نازکی ) است چنانکه در سوره زمر آیه ۲۳ - فرموده : افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه فویل للقاسیة قلوبهم من ذکر الله اولئک فی ضلال مبین آیا کسی که گشاده است خدا سینه او را برای قبول اسلام (چون کسی است سینه او تنگ است از قبول اسلام ؟) پس ‍ او بر روشنی معرفت است از جانب پروردگارش پس وای بر آنها که سخت است دلهاشان از یاد خدا، آنها در گمراهی ئی آشکارند - مشاهده می‌شود که در این آیه شرح صدر که مستلزم قبول حق است ، در مقابل قساوت قلب که مستلزم قبول نکردن حق است ، قرار داده شده و در آیه بعد الله نزل احسن الحدیث کتابا متشابها مثانی تقشعر منه جلودالذین بخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم الی ذکر الله - خدا فرو فرستاده بهترین سخن را و آن کتابی است که آیاتش یکدیگر را (در سلامت الفاظ و صحت معنا) مانندند و دارای دو جهت و جنبه (مانند امر و نهی ، بشارت و ترسانیدن و امثال آن ) هستند و لرزان می‌شود پوستهای آنها که پروردگارشان ترسانند سپس نرم است پوست‌ها و دل‌های آنها به سوی یاد خدا) لینت و رقت قلب را که مقابل حقیقی قساوت است ، ذکر فرموده :

و باید دانست که میان قساوت و غضب فرق آشکاری است زیرا معنای قساوت این بود که بیان کردیم ولی غضب یک حرکت و حالت نفسانی است که بواسطه آن در خون جوشش و فوران در هنگام قصد گرفتن انتقام ، روی می‌دهد و چون این حرکت سخت شود، آتش غضب فروزان و شریان‌ها و مغز از یک دود تاریک لرزانی پر می‌شود. عقل از مسیرش ‍ منحرف می‌گردد. از ادراک و روش کارش باز می‌ماند. موعظه و نصیحت در این حال به حال صاحب آن بی فایده است بلکه بر عکس آتش غضبش را فروزان تر می‌کند و حکما گفته‌اند. انسان در این حال ، همانند غاری است که در آن آتش فراوان افروخته شود به طوری که از شعله و دود پر گردد . در آن هوا و دود و زبانه‌های آتش حبس شود.نفیرها و صداهای سخت از آن بیرون آید. شعله‌های در هم پیچیده لحظه به لحظه رو به فزونی گذارد، در این حال علاج آن بسیار مشکل است و خاموش نمودنش غیر ممکن است زیرا هر چه در آن برای علاج در افکنند، شعله‌های فروزان و بر افروخته ، آن را می‌خوردند، جزء خود می‌نمایند. بر ماده شان می‌افزایند.

لذا انسان در حال فروزان شدن آتش غضبش از رشد و هدایت کور و از پذیرش موعظه و نصیحت گر می‌شود بلکه در آن حالت پند و اندرز، سبب زیاد شدن غضبش و مایه سرکش تر گشتن شعله‌های خشمش می‌گردد و از برایش در این حالت ، راه چاره‌ای نیست .

بقراط حکیم گفته : من از کشتی طوفان زده‌ای که در امواج متلاطم دریا دچار شود. در میان موجهای سهمگین و کوه‌های دریائی گرفتار گردد، امیدوارترم تا از شخصی که آتش غضبش افروخته است . کشتی وجودش گرفتار گردابهای سهمگین غضب است زیرا کشتی را ملاحان ماهر با حیله‌ها و راه‌های علمی می‌توانند نجات بدهند ولی از چنین شخصی در این حال ، امید چاره منقطع است زیرا هر حیله‌ای به خرج بری (از قبیل پند دادنها و موعظه نمودن‌ها) و هر چه با او فروتنی کنی بر شعله و مایه غضبش ‍ می‌افزاید.

از بحث گذشته معلوم شد: قساوت و غضب دو صفت و حالت قلبی هستند که با هم مختلفند چه اولی سختی قلب و دومی حالتی هیجانی و حرکتی انتقامی است و اولی صفتی است به طور کلی ناشایسته ولی ملازم افروخته شدن و قصد انتقام نیست و دومی حالتی است که گاهی شایسته و لازم و گاهی ناشایسته است [۱۳۳] ولی ملازم با بر افروخته شدن و قصد انتقام گرفتن است . و قهرا در حدیث شریف که راءفت و رحمت در مقابل قساوت و غضب قرار داده شده ، مقابله و مضاده حقیقی قصد نشده بلکه لازم یا ملزوم مقابل و ضد، قصد شده چه راءفت لازمه لینت و نرمش است که آن مقابل و ضد حقیقی قسوت است و رحمت لازم یا ملزوم حلم (بردباری ) است که آن مقابل و ضد حقیقی غضب است .

بحث چهارم

هر یک از رحمت ، راءفت ، شفقت - نرمش و برد باری ، از لشگریان عقل و رحمان و از لوازم و آثار غریزه سرشتی حب ذات و دوستداری کمال است که متصف به خیریت شده و وزیر عقل گشته باشد. بلکه عطوفت ورزیدن و مهربانی کردن و معدلت نمودن اگر چه صورتا و به حسب تظاهر هم باشد، در نهاد تمام خانواده بشری و در سرشت همه نوع انسانی ، کامل و ثابت است و هر کس اگر چه ظالم باشد، بر زیردستان ، افتاده گان ، ضعیفان ، بیچارگان و کودکان ، رحیم ورؤ ف است بلکه رحمت بر هر دارنده حیاتی و مهربانی بر هر موجودی ، مورد خواسته و پسنده طبیعت انسانی است و ممکن است اولین آیات سوره الرحمان (الرحمان علم القرآن خلق الانسان ) اشاره‌ای روشن به این حقیقت باشد چه در این آیات ، آفرینش ‍ انسان به اسم رحمان نسبت داده شده ، و به همین علت است که انسان ظالم و سخت دل هم ، از ظلم و قساوت و ظلم دیگران را تکذیب می‌نماید و عیب می‌گیرد و از عدالت گرائی و رحمت آوری و مهربانی ذاتا خوشش ‍ می‌آید بلکه ظالم ، ظلم خود را نیز تا بتواند رنگ عدالت می‌دهد. با عدالت تطبیق می‌نماید. با ظاهر سازی‌ها و تبلیغات دروغ ، مظالم و تجاوزهای خود را توجیه می‌کند. مطابق عدالت و مصالح اجتماعی جلوه می‌دهد حتی رفتارهای سنگ دلانه خود را هم به اسم و به صورت رحمت و عطوفت متجلی می‌نماید.

بحث پنجم

قوه غضبیه یکی از نعمت‌های الهی بر حیوان و بویژه بر انسان است زیرا بواسطه این قوه شریف ، وجود شخصی و نوعی و نظام خانواده گی و اجتماعی خود را حفظ می‌نماید چه تا انسان در عالم مانده و طبیعت است بواسطه تضادها و تصادم هائی که در این عالم است و بعلت قوه قبول و انفعال و تاءثری که در طبیعت اوست ، دائما در تحلیل است و اگر بدل ما یتحلل به او نرسد بزودی فاسد کننده‌های داخلی او را فانی و نابود می‌کنند و همینطور تا در عالم دنیا و خانه تضاد و تصادم واقع است از برای او دشمن‌ها و فاسد کننده هائی است که اگر از آنها جلوگیری نشود، او را به زودی زائل و فانی می‌کنند و چنانکه از برای شخص و خارجی است ، همچنین از برای نظام خانواده انسانی و جمعیت و مدینه فاضله انسانی ، فاسد کننده‌ها و زیان رساننده‌ها اخلال گرانی است که اگر دفع و رفع نشوند، بزودی نظام خانواده بشری و نظم اجتماعی به هم می‌خورد و لذا عنایت ازلی حقتعالی و رحمت کامل رحمانی ذات مقدسش ، اقتضا نموده که در حیوان به طور کلی و در انسان به طور ویژه ، قوه شریف غضب مقرر شود که حیوان و انسان از جهت حیات داشتن و حیوان بودن ، دفع زیان رساننده‌های داخلی و خارجی فردی خود کنند و انسان به ویژه علاوه بر آن ، فاسد کننده‌ها و اخلال رساننده‌های بر نظام انسانی خانواده گی و اجتماعی و محیطی خود را، دفع و رفع نماید چه دفع هتاکی از خانواده و حفظ مرزها و حدود مملکت و نگهداری از نظام عدالت و نگهبانی از تهاجم و حمله اشرار به مدینه فاضله و جهاد با دشمنان انسانیت و دیانت ، صورت نمی‌گیرد مگر در سایه این قوه خدا داد و این تحفه الهی که به دست حضرتش در خمیره انسان مخمر شده . حدود تعزیرات و سیاسات الهیه که حافظ نظام عالم هستند نیز در پرتو این قدرت و قوه الهی ، اجرا می‌شوند بلکه جهاد با نفس و دفع لشگریان ابلیس هم در تحت حمایت این قوه شریف انجام می‌گیرد. و در هر کس این قوه شریف که تجلی انتقام و غضب الهی است به طور ضعیف و ناقص باشد، مورد هجوم بسیاری از ملکات خبیث و اخلاق ناپسندیده (از قبیل ترس ، ضعف نفس ، تنبلی ، خود پروری ، کم صبری ، بی استقامتی ، راحت طلبی ، خمودی ، انظلام یعنی تن در دادن به ظلم که همانند ظلم با بدتر و ناشایسته تر از آن است ، رضایت بفواحش و رذایل ، تن دادن به بی آبروئی و بی غیرتی نسبت به خود و خانواده و مجتمع خود) می‌شود و لذا قرآن کریم در وصف مؤ منان راستین در سوره فتح آیه ۲۹- فرموده : اشداء علی الکفار رحماء بینهم - آنها محکم‌ها سخت و دلان بر ناگرویدگان و مهربانان میان خود هستند.پس همانطور که در موقع خود، رحمت آوردن و مهر ورزیدن لازم است همچنین در موقع خود خشم انگیختن و غضب افروختن واجب است و در روایات شریف از غضب ننمودن در موقع خود تکذیب و تهدید شده که بعضی از آنها را ذکر می نمائیم .

وسائل الشیعه جلد ۱۱- صفحه ۴۱۶- روایت ۱- از حضرت باقر علیه السلام نقل کرده که فرموده :اوحی الله الی شعیب النبی انی معذب من قومک ماة الف ، اربعین الفا من شرارهم و ستین الفا من خیارهم ، فقال رب هؤ لاء الاشرار فما بالاخیار فاوحی الله الیه ، داهنوا اهل المعاصی ولم بغضبوا بغضبی .

خداوند به شعیب نبی ، وحی فرمود: از قوم تو صد هزار نفر را که چهل هزار نفر از آنها اشرارند و شصت هزار نفر از آنها از خوبانند، عذاب می‌کنم ، عرض کرد خداوندا اشرارشان بجای خود، اخیار و خوبان برای چه ؟ وحی آمد برای آنکه با اهل معاصی و تجاوز گران نرمش کردند و بر آنها به خاطر غضب من ، غضب ننمودند.

مصدر مذکور روایت ۳- از حضرت زین العابدین علیه السلام نقل کرده که فرمود:

قال موسی بن عمران یارب من اهلک الذین تظلم فی ظل عرشک یوم لاضلل الاضلک ؟ فاوحی الله الیه ، الطاهرة قلوبهم و البریة ایدیهم الذین یذکرون جلالی ذکر آبائهم الی ان قال : و الذین یغضبون لمحار می اذا استحلت مثل النمر اذا اجرح ؛

حضرت موسی گفت : پروردگارا کیانند اهل تو؟ یعنی آنهائی که در سایه عرش خود در می‌آوری در روزی که سایه‌ای جز سایه تو نیست ، خداوند بر او وحی نمود: آنهائی که قلب‌هاشان پاکیزه است و دست‌هاشان نیکوئی می‌کند، آنهائی که یاد جلال مرا می‌کنند مثل یا پدرهای خود تا آنجا که فرمود: و آنهائی که برای محرمات من وقتی که حلال شمرده شود همانند پلنگ زخم خورده غضب می‌کنند.و درباب اخلاق رسول خدا رسیده که برای خود در هیچ امری از کسی یاری نمی‌جست مگر آنکه هتک محرمات الهی می‌شد پس غضب می‌نمود برای خدا.

و از اینجا معلوم می‌شود: که مقصود از غضبی که در روایت شریف کافی در مقابل رحمت قرار داده شده و از لشگریان جهل و ابلیس معرفی گشته ، غضبی نیست که در تحت زمامداری عقل و خدایتعالی و شریعت مقدس ‍ برانگیخته می‌شود بلکه مقصود از آن غضبی است که در بحث آینده مورد شرح قرار می‌گیرد و ناپسندیده بودن و فساد انگیزیش ، اثبات می‌شود.

بحث ششم

معلوم شد خدایتعالی قوه غضب را به انسان برای حفظ نظام و تحصیل سعادت دنیا و آخرت ، مرحمت فرموده پس اگر این نعمت الهی را در موقع خود صرف نکند و در هنگام خود برای حفظ این اساس ، غضب ننماید، کفران نعمت حق تعالی را کرده و مشمول این آیه کریمه (فلان کفرتم ان عذابی لشدید ) [۱۳۴] خواهد بود و از این بدتر و بالاتر و قبیح تر آن است که این قوه الهی را بر خلاف مقصد الهی صرف کند و بضد نظام خانواده بشری و مدینه فاضله انسان بکار برد که علاوه بر کفران نعمت ، حرمت حق و احکام شرع را نیز هتک نموده و از میان برده و خلاصه این قوه را که می‌بایست از لشگریان عقل و حق قرار دهد و بر ضد لشگریان جهل و شیطان بکار گیرد، از لشگریان بزرگ جهل و شیطان و مضاد با لشگریان عقل و حقتعالی نموده است . آن را که باید سک تعلیم یافته عقل و حق باشد، سگ تعلیم یافته جهل و شیطان کرده که دیگر دوست و دشمن را نشناسد و نظام عالم و شیرازه خانواده بشری را متزلزل کند و از هم بپاشد و منهدم نماید. و چه بسا که با قوه غضبی یک نفر از این نوع ، تمام خانواده بشری و سرتاسر عالم منقلب و بیچاره شوند. سبعیت انسان چون سبعیت حیوانات دیگر نیست که حد محدود، انتها، سکون و وقوفی داشته باشد زیرا حلقوم انسان اگر همه عالم را ببلعد قانع نمی‌شود، آتش طمعش فرو نمی‌نشیند و لذا جهنم غضبش ممکن است تمام عالم طبیعت را بسوزاند.

آتش جنگ جهانی دوم که در تمام سکنه عالم شعله ور شد از نائره غضب یک جانور آدم خوار و یک درنده تبه کار روزگار که به اسم پیشوائی آلمان ، عالم را و بویژه ملت بیچاره خود را، به خاک و خون کشید و بدبخت و پریشان روزگار کرد، افروخته شد.

آلات و ادوات و اختراعات محیرالعقولی که خداوند نصیب مردم جهان نموده اگر به طور، عاقلانه و در تحت پرچم دین الهی ، استعمال و اداره می‌شد، عالم یک پارچه نورانیت و عدالت می‌شد و سر تا سر دنیا با ایجاد روابط حسنه میانشان می‌توانستند سعادت خود را تاءمین کنند ولی متاءسفانه این قوای اختراعی در تحت سیطره جهل و نادانی و شیطنت و خود خواهی بر ضد سعادت انواع انسانی و خلاف نظام مدینه فاضله بشری بکار برده می‌شود و آنچه باید دنیا را نورانی و روشن کند آن را به ظلمت و تاریکی فرو برده . بدبختی و ذلت و زحمت را بر انسانها چیره کرده تا به کجا منتهی شود و کی این جمعیت بینوا از دست چند نفر حیوان به صورت انسان نه بلکه اشخاصی که عار حیوانیت هم هستند، خلاص شوند و این بیچارگی خاتمه پیدا کند و این ظلمت کده خاکی ، نورانی شود.در اینجا نمونه‌ای از روایاتی که این حالت سبعی را محکوم کرده و از آن نهی نموده ذکر می نمائیم .اصول کافی جلد ۳- صفحه ۳۰۲- روایت ۱- از حضرت صادق علیه السلام از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده که فرمود:

الغضب یفسد الایمان کما یفسد الخل العسل - غضب ایمان را تباه می‌کند همانطور که سرکه طعم عسل را تباه می‌نماید.

این حدیث شریف به طریق‌های عدیده‌ای نقل شده و در بعضی از آنها رسیده ، کما یفسد الصبر العسل ، یعنی همانطور که صبر زرد (که تلخ است ) طعم عسل را تباه می‌کند.

و لازم به تذکر است که ما انسان‌ها که اکنون در پرده طبیعت وحجات ظلمانی حیات دنیوی گرفتاریم و از غیب و ملکوت نفس و زیان‌ها، فسادها، سودها، صلاح‌ها و هلاک کننده‌های آن بی اطلاعیم ؛ تشخیص نمی‌دهیم که چطور نورانیت ایمان به واسطه غضب زایل می‌شود و حقیقت ایمان فاسد و ناچیز می‌گردد و مضاده حقیقی ایمان و غضب بی موقع را به نور بصیرت ادراک نمی‌کنیم . آنها که اطباء نفوس و دلهایند و با علم احاطی الهی و چشم بصیرت نافذ در باطن‌های ملک و ملکوت ، مریضی‌های دل‌ها و داروهای آن و مصلحات و مفسدات آن را دریافته‌اند و از جانب ذات مقدس الهی برانگیخته شده و دستور به کشف حقایق و اظهار باطن‌ها و بیدار کردن ما خفتگان داده شده‌اند. آنها به ما خبر از باطن دل خودمان می‌دهند. ملکوت نفوس ما را برای ما کشف می‌کنند. آنها می‌دانند که همانطور که سرکه و صبر زرد، عسل را زود فاسد می‌کنند و آن شیرینی لطیف را مبدل به ترشی و تلخی غیر مطبوع می‌نمایند، آتش غضب و شعله آن نور ایمان را خاموش می‌نماید و فاسد می‌کند. و اگر برای غضب جز این نبود که سرمایه ملکوتی حیات انسانی را که ایمان است .تباه و باطل کند و سعادت انسان را از دست او گیرد او را با دست تهی بعالم دیگر سوق دهد، کافی بود که انسان خود را از دچار شدن به آن حفظ نماید ولی در این عالم نیز بسا باشد که او را به خطرها و مهلکه‌ها افکند و قهرا در دنیا و آخرت هر دو، او را به شقاوت و بد فرجامی مبتلا نماید.

چیزی در عالم مثل آتش سوزان غضب نیست که انسان را به سرعت برق به هلاکت و نافرجامی سوق دهد. چه بسا با یک غضب انسان از دین خدا خارج شود و به خدای تعالی و انبیای عظام و نیکان جسارت‌ها کند و چه بسا که با غضب یک ساعت ، بقتل نفس‌های محترم دچار شود.مصدر مذکور صفحه ۳۰۳- روایت ۳- از حضرت صادق نقل کرده : الغضب مفتاح کل شر - غضب کلید تمام بدی هاست .

مصدر مذکور روایت ۴- از حضرت صادق نقل کرده که فرمود پدرم می‌فرمود: ای شی ء اشد من الغضب ؟ ان الرجل لیغضب فیقتل النفس ‍ التی حرم الله و یقذف المحصنة کدام چیز از غضب سخت تر است ؟ همانا انسان غضب می‌کند و در نتیجه نفسی را که خداوند محترم شمرده می‌کشد و تهمت بزن نیکوکار می‌زند.

وسائل الشیعه جلد ۱۱- صفحه ۲۸۹- روایت ۱۵- از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود:قال الحواریون لعیسی ای الاشیاء اشد؟ قال : اشد الاشیاء غضب الله عزوجل ، قالوا بما ینتفی غضب الله ؟ قال : بان لاتغضبوا قالوا و ما بدوا لغضب قال : الکبر و التجبر و محقرة الناس .

حواریون از حضرت عیسی پرسیدند کدام یک از چیزها، شدید ترند؟ پاسخ داد! شدیدترین چیزها، غضب خداست ، پرسیدند: توسط چه چیزی غضب خدا مرتفع می‌شوند؟ پاسخ داد: توسط غضب نکردن شما بر خلق ، پرسیدند: منشاء و سرچشمه غضب چیست ؟ پاسخ داد: بزرگ شمردن و با جبروت دیدن خود و پست شمردن مردمان .

این حدیث شریف بطریق اشاره می‌فهماند که باطن غضب انسان در غیر مورد و نسبت بضعیفان ، صورت آتش غضب الهی نسبت به این انسان است .

آری این شعله سوزان از باطن قلب بروز می‌کند چنانکه (نارالله الموقدة التی تطلع علی الافئدة ) [۱۳۵] شاید صورت همین تار باشد که از باطن دل بروز می‌کند و بر فؤ اد (دل ) مشرف می‌شود.

ما اکنون از آتش غضب الهی چیزی می‌شنویم و با هیچ بیانی ممکن نیست حقیقت آن را برای ما به آن طور که هست بیان کنند.

لغت دنیا و قاموس طبیعت کوتاه تر از آن است که بتواند حقایق عالم غیب و ماورای طبیعت را به طوری که هست بیان کند.

ما هر چه از ذکر و توصیف سعادت و شقاوت می‌شویم با مقایسه به این بیان و ماءنوسات و عادیات خود، از آن چیز می‌فهمیم ، عالم آخرت و ملکوت در تحت مقایسه و میزان دنیا در نمی‌آید. ما هر چه آتش دیدیم ، آتش چسبنده با بدن آن هم نوعا با سطح بدن را دیدیم بیشتر و بالاتر از آن چیزی نیافتیم . تمام آتش‌های عالم دنیا را اگر روی هم گذارند، فؤ اد (دل ) را نمی‌تواند بسوزاند چه فؤ اد از مراتب ملکوت است و آتش ملکی به آن نمی‌رسد. آتش ملکی از مرتبه بدن ملکی دنیائی خارج نمی‌شود. آن آتش ‍ ملکوتی الهی است که باطن ، ظاهر، روح ، قلب ، فؤ اد و بدن را می‌سوزاند از باطن قلب بروز می‌کند و به ظاهر، از مجرای حواس نفوذ می‌نماید.

حضرت عیسی می‌فرماید: کسی که بخواهد از آتش غضب الهی محفوظ باشد و گرفتار (نارالله الموقدة ) نشود باید خود را از این آتش سوزان غضب حفظ نماید.

اصول کافی جلد ۱- صفحه ۳۰۴- روایت ۱۲- از حضرت باقر علیه السلام نقل کرده که فرمود:

الغضب ممحقة لقلب الحلیم و قال : من لم یملک غضبه لم یملک عقله .

غضب قلب بردبار را تاریک و ظلمانی می‌کند و کسی که مالک غضبش ‍ نباشد، مالک عقلش نیست .مصدر مذکور روایت ۱۵- از حضرت باقر علیه السلام نقل کرده که فرمود:

من کف غضبه عن الناس ، کف الله عنه عذاب یوم القیامة :

هر کس غضبش را از مردمان باز دارد، خدا عذاب روز قیامت را از او باز می‌دارد.

بحث هفتم

بدانکه علاج اساسی نفس از غضب انگیختن نابجا، باید در حال خاموشی شعله قوه غضبیه باشد زیرا در حالت شعله ور بودن این آتش هولناک سوزنده و فوران این نائره کشنده جلوگیری از آن خیلی مشکل است ، در این هنگام طبیبان نفس و روانکارها نیز از علاجش عاجزند چه در این وقت هر اندازه ، در معالجه بکوشند و بموعظه و نصیحت برخیزند، شعله این آتش ‍ شیطانی رو بفزونی می‌گذارد، لذا در این حال باید در مقام فرونشاندن موقت این آتش برآیند و برای شخص مبتلا بغضب ، تغییر حالت ناگهانی ای پیش آورند و او را از این حال منصرف کنند. بلکه در این حال صاحب غضب خود باید بکوشد تا خود را از این حالت منصرف کند. به وخامت عاقبت کارش متوجه شود و این هم در صورتی است که اندک شعور و تمیزی برایش باقی مانده باشد و با تغییر حال نگذارد جوشش قلبش زیاد شود و زبانه این آتش تباه کننده سر به فلک کشد. و اگر ممکن شود خود را از میان معرکه‌ای که اسباب غضب در آن تهیه شده خارج کند و جان خود و دیگران را از ترس تباه شدن نجات دهد و یا آنکه تغییر حالی دهد مثل آنکه اگر ایستاده بنشیند، و اگر نشسته بخوابد، و یا به ذکر خدا مشغول شود و بعضی ذکر خدا را در این وقت واجب دانسته‌اند و در اصول کافی جلد ۲- صفحه ۳۰۳- روایت ۸- رسیده که حضرت صادق فرمود:

اوحی الله الی بعض انبیائه یا ابن آدم اذکرنی فی غضبک اذکرک فی غضبی لاامحقک فیمن امحق . خداوند به سوی بعضی از انبیایش وحی فرستاد: ای پسر آدم یاد کن مرا هنگام غضب خود تا یاد کنم تو را نزد غضب خود پس هلاک نکنم تو را در جمله آنانکه هلاک می‌کنم و نیز در مصدر مذکور رسیده که حضرت باقر علیه السلام دستور می‌فرمود که وقتی از غضب بر خود ترسان شدید به زمین بچسبید که پلیدی شیطان از شما می‌رود و نیز در مصدر مذکور صفحه ۳۰۲ - روایت ۲- از حضرت باقر رسیده که فرمود:

ان الرجل لیغضب فما یرضی ابدا حتی یدخل النار فایما رجل غضب علی قوم و هو قائم فلیجلس من فوره ذلک فانه سیذهب عنه رجز الشیطان و ایما رجل غضب علی ذی رحم فلیدن منه فلیمسه فان الرحم اذامست سکنت .

همانا مرد غضب می‌کند و هرگز راضی نمی‌شود مگر آنکه داخل آتش شود پس هر کس بر قومی غضب کرد فورا اگر ایستاده است بنشیند زیرا پلیدی شیطان از او با این کار، دور می‌شود و هر کس بر خویشاوندی غضب کرد نزدیک او رود و با او تماس بدنی بگیرد زیرا رحم وقتی تماس گرفت ، ساکن می‌شود.

اینها که ذکر شود علاج خود صاحب غضب از خویش است ولی اگر دیگران بخواهند او را در حال غضب علاج کنند، بسیار مشکل است مگر در اول امر که شدت نکرده و شعله آتش جهنمش سرکش نشده که به یکی از راه هائی که ذکر شد باید متوسل شوند وگرنه شاید بتوان با ترسانیدنش بویژه از صاحب قوه و قدرتی ، آرامش نمود.

و اما علاج اساسی افرادی که دارنده حالت درندگیند، در حالت سکونت نفس ، باید توسط رفع ماده آن و از میان بردن اسباب برانگیزاننده آن انجام گیرد که یکی از آنها که شاید مهم تر از سایر اسباب باشد و آن را باید، مادر تمام دردها نامید، حب دنیا (به عنوان موضوعی و استقلالی ) و نفس ‍ پرستی است که از آن اکثر با تمام مرض‌های نفسانی ، تولید می‌شوند و در روایات شریف آن را راءس و سرمنشاء هر خطا کاری و گناهی معرفی نموده‌اند.

و در توضیح این مطلب می گوئیم : دوستداری مال و مقام و خواستاری گسترش قدرت و نفوذ اراده و زیاده روی در طلب مطعم منکح ، ملبس و امثال آن ، از شعبه‌های حب دنیا و نفس پرستی است و چون انسانی به این امور علاقه مند شد و مهار محبت آنها را برگردن افکند، اگر اندک مزاحمتی برایش راجع به هر یک از آنها پیدا شود برای رفع مزاحم خون قلبش ‍ بجوشش و قوه غضبش به هیجان می‌آید و در راه دست یابی به محبوبهایش دیگران را که مزاحم می‌یابد دفع می‌کند و این چنین افرادی همچون سگانی که گرد مرداری جمع شده‌اند، معرکه به راه می‌اندازند و جار و جنجال بر پا می‌نمایند و ضعیفان را مغلوب و منکوب می‌نمایند و لذا امیرمؤ منان علیه السلام فرمود:الدنیا جیفه و طالبها کلاب.

دنیا مردار است و خواستار آن سگانند - و شاید جهت تشبیه در این استعاره این باشد که جوشش قوه غضبیه در انسان در حکم سگ یا خود سگ است و لذا علاج قطعی اکثر صفات ناپسندیده و ملکات نکوهیده ، توسط علاج دوستداری دنیا و نفس پرستی و رفع خود خواهی و خود پسندی انجام می‌گیرد چه با علاج آن نفس ، دارای حالت سکونت و طماءنینه می‌شود و آرامش می‌یابد.

و قطع ریشه حب دنیا و رفع خود خواهی و نفس پرستی اگر چه امر مشکلی است به ویژه در اول امر و ابتدای سلوک ولی هر امر مشکلی با اقدام و تصمیم عزم ، آسان می‌شود. قوه اراده و عزم به هر کار مشکلی حکومت دارد. هر راه طولانی و سنگ لاخی را نزدیک و سهل می‌کند. انسان سالک الی الله و خواستار کمال نباید متوقع باشد که در ابتدای امر بر کندن این ماده فساد و رفع این مرض هلاک کننده ، یکدفعه انجام گیرد بلکه باید بر این تن در دهد که به تدریج و صرف وقت ، فکر، ریاضت‌ها و مجاهده‌ها، کم کم موفق به مقصد شود ولی به شرطی که در اول کار این را بداند که بزرگترین خار طریق انسان در هر مقصد و مقصود دینی و انسانی ، حب دنیا و نفس ‍ پرستی و خود خواهی است .پس اگر در مقام تهذیب نفس و تصفیه دل و تصحیح اخلاق هستی بدان که این کار با محبت دنیا و نفس پرستی انجام نمی‌گیرد.

مبدء تمام تهذیب‌ها، مهار کردن و تعدیل قوای سه گانه واهمه شیطانی ، شهویه بهیمی و غضبیه سبعی است . حرص به دنیا و محبت به آن و پرستش ‍ نفس ، قوای مذکور را افسار گسیخته می‌کند.از حال اعتدال بیرون می‌برد. بر افروخته شدن آتش شهوت و غضب (که در عقب آن قوه واهمه شیطانی از اعتدال خارج می‌شود و به تدبیرات شیطانی بر می‌خورد) در اثر حب نفس ‍ و دوستداری دنیاست .

و اگر در صدد تعمیر آخرت و بهشت اعمالی ، بدان که از راه تقوا و اعمال صالح نیز با حب دنیا موفق به هیچ یک از مراتب آن نمی‌شوی . حب دنیا انسان را به محرمات الهی وادار می‌کند.از واجبات شرعی منصرف می‌نماید چه ترک واجبات مالی و امثال آن از حرص به جمع مال است و ترک واجبات بدنی از تن پروری و نفس پرستی است .

و خلاصه حب دنیا و نفس که مادر تمام دردهاست ، انسان را به انواع بلیات مبتلا می‌کند. کارش را به هلاکت ابدی می‌کشاند پس بر انسان بیدار لازم است تا مهلتی دارد، این عمر خدا داد را که برای تحصیل سعادت ابدی خداوند به او مرحمت نموده ، مفت از دست ندهد یا به خسارت و زیان نگذراند.

ای برادر از صلاح ، فساد و سعادت ، شقاوت ما به حق تعالی یا انبیاء و مبلغین وحی یا اولیاء و مصلحان ، نفع و ضرری نمی‌رسد، مردم عالم همه اگر فاسد شوند در مملکت حقتعالی خللی وارد نمی‌شود. همه صالح و نیکوکار شوند، توسعه‌ای در مملکت حق حاصل نمی‌شود پس فرو فرستادن وحی و دستورات الهی و تجمل زحمت و رنج و فداکاری انبیاء و اولیاء و مصلحان همه برای صلاح حال ماست . آنها می‌دانند عاقبت کار مفسدان چه خواهد بود. آنها از نشئات غیبی اطلاع دارند و می‌خواهند ما به خواب رفته‌ها را شاید بیدار کنند. به وظایف خود آشنا نمایند و ما بیچاره هایک وقت از این خواب گران بر می‌خیزیم که کار از دست رفته و جبران آن ممکن نیست . در آن روز جز حسرت و ندامت برای ما چیزی نمی‌ماند و آن هم فایده‌ای ندارد و قرآن کریم فرموده :و انذرهم یوم الحسرة اذقضی الامر و هم فی غفلة.

ای پیامبر ما بترسان آنها را از روز حسرت و ندامت که دیگر کار از کار گذشته و آنها در حالت بیخودی و فراموشی بودند.

فصل دوازدهم : در بیان علم و ضد آن جهل و در آن سه بحث است

بحث اول

علم و جهلی که در این موضع از روایت شریف کافی از لشگریان عقل و جهل شمرده شده‌اند، غیر از خود عقل و جهل هستند چه همانطور که در فصل اول معلوم شد، عقل یا عبارت است از قوه عاقله انسان چنانکه مقابل آن جهل عبارت است از قوه واهمه انسان و یا عبارت است از عقل کل که عقل عالم کبیر است چنانکه مقابل آن جهل عبارت است از وهم کل که در لسان شریعت مقدس از آن با بلیس تعبیر شده است .

و لذا باید گفت : عقل و جهل در این موضع ، عبارتند از شئون آن دو حقیقت ، یعنی علم شاءن عقل است چه حقیقت عقل ، حقیقتی تجردی و غیر محجوب به پرده‌های طبیعت و ماده است و در علم الهی با ثبات رسیده که چنین حقیقتی عاقل و عالم است .

و جهل ( به معنای نادانی ) شاءن جهل (به معنای قوه واهمه یا وهم کل ) است زیرا اگر چه این قوه نیز دارای مرتبه‌ای از تجرد پست تر از تجرد قوه عاقله است ولی در اثر محجوب بودنش به پرده‌های مادیت و مغلوب بودنش در چنگ طبیعت ، ادراکاتش جهل‌های مرکب است .

و چون این روایت از مقام ولایت صادر شده ، محتمل است که این علم و جهل ، عبارت باشند از علم بالله تعالی و به شئون ذاتی و صفاتی و افعالی او از جهتی که افعال از آیات و نشانه‌های او هستند و از جهل به آن مقامات .

پس علوم و ادراکات عقلی ، علوم و ادراکاتی هستند که مربوط به حقند و علوم و ادراکات جهلی علوم و ادراکاتی هستند که مربوط به عالم ماده و مادیاتند.

و در تفصیل این اجمال می گوئیم : از برای تمام موجودات ممکنه دو جهت و دو وجهه است ، یکی جهت نورانیت ، وجود و رها بودن از قیودات و یکی جهت ظلمانیت ، تعین ، ماهوی ، و محدود بودن به قیودات .و اشیاء در وجهه اول از شئون الهی و آیات ربانی می‌باشند و شاید (در حدیث شریف کافی که ما آن را در مقدمه این رساله ترجمه نمودیم و در آن رسیده که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

العلم ثلاثة ، آیة محکمه ) مقصود از آیت محکمه ، علم به وجهه نورانی اشیاء باشد که ملازم با معرفت الله است و شاءن عقل ادراک آن جهات نورانی است که آیات الهی هستند و شاءن و هم جهل ، ادراک تعینات اشیاء است که جهل مرکب و سراب و باطل و بی حقیقت می‌باشند و لذا از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود: این شعر لبید (الا کل شی ء ماخلاالله باطل - آگاه باشید هر چیزی جز خدا و جنبه خدائی ، باطل است ، راست‌ترین شعری است که عرب سروده است .

بحث دوم

علم از با فضیلت‌ترین کمالات و بزرگترین فضیلت هاست چه از شریف‌ترین اسم‌های الهی و از صفات موجود بماهو موجود است و نظام وجود و عوالم غیب و شهود به برکت آن منتظم شده و هر موجودی حظش ‍ از این حقیقت شریف زیادتر باشد به مقام مقدس حق و مرتبه قدس واجب الوجود، نزدیک تر است .

بلکه علم و وجود با هم همراهند و هر جا شعاع هستی افتاده به همان اندازه شعاع نور علم تابیده است و لذا خالی بودن از تمام حقیقت و طبیعت علم ، ملازم با خالی بودن از تمام حقیقت و طبیعت وجود است و بدیهی است خالی از آن معدوم محض است .و این مطلب که خانه وجود، خانه علم است و ذره‌ای از موجودات حتی جمادات و نباتات ، خالی از علم نیستند و به اندازه حظ وجودی ، حظ از علم دارند، به برهان‌های روشن بثبوت رسیده و حق تعالی در قرآن بر آن در نهایت شدت ، اعتنا کرده و در بسیاری از آیات صراحتا، علم همه موجودات و تسبیح و تحمیدشان (نسبت به ذات مقدسش ) را، اعلان داشته است .

و خلاصه علم و بویژه علم بالله و باسماء و صفات و آیات آن ذات مقدس و علم به آنچه مربوط به اوست ، از بزرگترین فضیلت هاست ، و علم به روش ‍ شناخت ، بطریق اقامه برهان ، به فنون استدلالات و علم مهلکات ، منجیات و علم به سنت‌ها و آداب شریعت الهی ، از مطلوبات غیری است که بواسطه آن علم بالله که در باب علم مقصد اصلی و مقصود حقیقی و ذاتی است ، حاصل می‌شود زیرا علم بشرایع حقه و اعمال صالحه و به وظایف و به آنچه مربوط به علم ادیان است یا اولا و بی واسطه یا ثانیا و بواسطه به علم بالله بر می‌گردد و علم بالله به طور برهان نیز (همانطور که در فصل سوم معلوم شد) اصلی نیست چه میزان در کمال انسانی ، معرفت الله و ایمان بالله است که مرتبه نهائی آن ترک تعینات و رفتن غبار انانیت و انیت است .

بحث سوم

علم از لشگریان عقل و مورد عشق غریزه سرشتی حب ذات است که منصف به خیریت شده و وزیر عقل گشته باشد زیرا چنین غریزه سرشتی ای ، عاشق کمال و متنفر از نقص است و چون علم با کمال مطلق همراه است لذا عشق به کمال عینا عشق به علم است و همچنین جهل با نقصان همراه است لذا تنفر از نقص عینا تنفر از جهل است .

و علاوه خود علم نیز به عنوان خود مورد علاقه سرشت انسانی است و این مطلب نزد تمام خانواده بشری بدیهی است و تنها چیزی که در بین است ، اختلاف در تشخیص علوم است و این اختلاف هم به خاطر آن است که این غریزه سرشتی در بعضی بپرده‌های طبیعت و آلایش‌های مادی پوشیده می‌شود و در چنگ جهل و شیطان درچار می‌گردد، وگرنه در صورتی که محجوب نشده و در چنگ جهل مبتلا نگشته باشد، مطلق علم مورد عشق و علاقه اش می‌باشد.

و باید بدین نکته متذکر بود که علم به معنای مشهور پیش عامه مردم که عبارت است از علم به مفهوم‌ها و عنوان‌ها و خلاصه عبارت است از علم ارتسامی و صوری ، مورد عشق و علاقه مطلق و نهائی این غریزه سرشتی نیست زیرا این نحوه علوم اگر چه یک وجهه کمال در آنهاست ولی از جهانی ناقص هستند و هر چه در آن نقص باشد، جهات نقصش از حدود عشق چنین سرشتی که عاشق کمال مطلق است ، خارج است پس تمام علوم جزئی و کلی مفهومی ، و حتی علم بالله و شئون ذاتی ، صفاتی ، افعالی او به این نحوه ، مورد عشق تام و تمام این سرشت ، واقع نمی‌شوند بلکه مورد علاقه آن ، معرفت به طور مشاهده حضوری است که با رفع حجاب‌های میان خلق و خالق ، حاصل می‌گردد و پر واضح است که تمام حجاب‌ها بنقص و عدم بر می‌گردند و آنگاه انسان به معشوق مطلق و مطلوب کامل خود می‌رسد که جمیع پرده‌های ظلمانی و نورانی از میان بر خیزد و شهود جمال جمیل مطلق و کمال محض بی حجاب تعینات رخ دهد و قرآن کریم فرمود: الا بذکر الله تطمئن القلوب - آگاه باشید تنها با یاد خدا دل‌ها آرامش ‍ می‌گیرند، فرمودند: الی الله البصیر - بسوی خداست باز - گشت و فرموده : ولیه ماب - به سوی اوست بازگشت .

از بیان گذشته معلوم شد: که علم از لوازم غریزه سرشتی حب ذات است که دوستدار کمال مطلق و متوجه به معرفت حقیقی باشد ولی اگر به پرده‌های طبیعت محجوب شود و به سوی کمالات خیالی موهوم به حرکت در آید: به اندازه محجوب و منحرف شدن ، از معرفت باز می‌ماند و تا آنجا می‌رسد که با نادانی و سرگردانی مطلق دچار می‌گردد.

و در پایان این بحث نمونه از فضایل علم که از طریق نقل رسیده ، ذکر می نمائیم چه تمام آن از منطقه توانائی خارج است و در این نوشته نمی‌گنجد.

خدایتعالی در قرآن کریم درباره شاءن علم و عالمان و متعلمان به طوری احتمام فرموده که انسان را در انتخاب نمونه متحیر می‌نماید.

چنانکه در سوره بقره آیه ۳۱ - فرموده : علم آدم الاسماء کلها - یاد داد به آدم همه اسم‌ها را - و تعلیم اسماء را سبب تقدم آدم بر تمام اصناف ملائکه قرار داد و برتری او را بر ملکوتیان به دانش و تعلیم اسماء اثبات نمود اگر چیزی در این مقام از حقیقت علم بالاتر بود، خدای تعالی به آن ملائکه را امتحان می‌نمود و آدم را برایشان توسط آن برتری می‌داد. و از اینجا معلوم می‌شود که علم باسماء افضل از تمام برتری هاست و باید دانست که این علم ، علم بطریق استدلال و علم به مفاهیم و کلیات و اعتباریات نیست زیرا که در آن فضیلتی نیست که حقتعالی آن را موجب فخر آدم و تشریف او قرار دهد پس مقصود علم بحقایق اسماء و رؤ یت فنای خلق در حق است که حقیقت اسمیت بدان متقوم است . و در مقابل آن ، نظر ابلیس است که نظر استدلال به از خاک بودم آدم و از آتش بودن خودش بود و آن عین جهالت و گمراهی است . و این امتیاز آدم از ابلیس ، دستور کلی است از برای بنی آدم که باید خود را به مقام آدمیت که یادگیری و فرا گرفتن اسماء است برسانند و نظرشان بر موجودات نظر آیه و نشانه و اسمی باشد نه نظر ابلیس که نظر استقلالی است .

و در اولین سوره که به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله ) نازل نمود، فرموده :

اقرءباسم ربک الذی خلق - خلق انسان من علق - اقرءو ربک الاکرم - الذی علم بالقلم - علم الانسان مالم یعلم .

بخوان بیاری اسم پروردگارت که همه چیز را آفرید، آفرید انسان را از علق (ماده‌ای بشکل حلزون یعنی اسپر) بخوان و پروردگارت ، گرامی تر و برتر است ، آنکه بتوسط قلم آموزانید آموخت انسان را به آنچه نمی‌دانست ، و این آیات شریف را به وجوهی دلیل بر تقدم علم از تمام فضایل دانسته‌اند.

۱- آنکه در ابتدای نزول وحی و افتتاح کتاب کریم خود پس از نعمت آفرینش ، نعمت علم را گوش زد رسول خود فرموده و اگر فضیلتی بالاتر از علم بود، مناسب بود آن را ذکر فرموده باشد.

۲- آنکه وجه تناسب بین آیات شریف در این سوره (که در یک آیه فرموده آفرینش انسان از علق است و پس از آن ، مقام تعلیم توسط قلم را و تعلیم آنچه انسان نمی‌داند را، ذکر نموده ) این است که مقام قدرت خود را می‌خواهد تذکر دهد که از یک ماده کثیف متعفن یک موجود شریف و عالی آفرید که اشرف کائنات است و اگر علم اشرف فضایل انسانی نبود، مناسب نمی‌بود که آن را در این مقام ذکر فرماید.

۳- آنکه ترتب حکمی بر وصفی اشاره بعلیت و مؤ ثریت آن وصفت در آن حکم است و حقتعالی در این آیات ، خود را به اکرمیت و برتریت ، توصیف فرموده و تعلیم را بر آن مرتب کرده پس معلوم می‌شود: اکرمیت حقتعالی علت برای تعلیم علم است و اگر چیزی برتر از علم بود مناسب بود در این مقام که وصف باصیغه افعل التفضیل ، ذکر شده ، آن چیز مذکور باشد.

۴- وجهی است که به نظر استاد روحی له الفداء رسیده و آن این است که خدایتعالی آفرینش انسان و تعلیم او را برب محمد علیه صلوات الله نسبت داده [۱۳۶] و رب محمد چنانکه در علم اسماء ثابت است ، اسم جامع اعظم (الله ) است و این اسم اعظم مبدء آفرینش انسان کامل است و دیگر موجودات لیاقت مبدئیت این اسم را ندارند و خدای تعالی به خاطر نهایت تشریف و تکریم علم ، خلقت او را نیز برب محمد (صلی الله علیه وآله )، نسبت داده و در تمام قرآن خدایتعالی هر کجا عنایت خاصی دارد، رب محمد را ذکر می‌فرماید و این مطلب از مطالعه آیات شریفه قرآنی و مراجعه به آن روشن می‌شود چنانکه در آیه ۵۶- از سوره هود فرموده .

مامن دابة الاهو آخذ بنا صیتا ان ربی علی صراط مستقیم .

هیچ جنبنده‌ای نیست جز آنکه او گیرنده است ، موی پیشانی او را (قهرا در دست قدرت اوست ) همانا پروردگار من بر راه مستقیم است .

مشاهده می‌شود صراط مستقیم را برب محمد (صلی الله علیه وآله ) نسبت داده و این به خاطر آن است که (علاوه بر تناسب مقام استقامت و پایداری مطلق با رب انسان کامل ) نشان دهد که عنایت خاص و اهتمام شدیدی به مطلوب است . و نیز در آیه - ۶۵ از سوره نساء فرمود: فلاو ربک لامؤ منون حتی یحکموک فیما شجر بینهم پس نه چنانست که گمان کردند. قسم به پروردگار تو ایمان نمی‌آورند تا هنگامی که ، داور سازند تو را در هر چه اختلاف افتد میان ایشان - و در آیه ۹۲- از سوره حجر فرموده : فوربک لنسئلنهم اجمعین - و پس پروردگار تو قسم همانا پرسش می نمائیم تمام آنها را - و روشن است که این موارد، مورد عنایت خاص و اهتمام مخصوص است و خلاصه نسبت تعلیم را برب انسان کامل دادن ، بزرگترین تعظیم و تکریم برای حقیقت علم است .

و در آیه ۱۸- از سوره آل عمران فرموده : شهدالله انه لااله الاهو و الملائکة و اولوا العلم - گواهی داد خدا که همانا نیست خدائی جز او و ملائکه و صاحبان علم هم به این حقیقت گواهی دادند - چه گواهی صاحبان علم را با گواهی حضرتش و ملائکه اش قرین کرده و این خود کمال تعظیم علم و عالم است .

و در آیه ۷- از سوره آل عمران فرموده : و ما یعلم تاءویله الاالله و الراسخون فی العلم - و نمی‌داند تاءویل آن را بجز خدا و راسخان و ریشه داران در علم - و مشاهده می‌شود که ریشه داران در علم را، همانند خود، دانا به تاءویل معرفی فرموده :

و در آیات بسیاری برای علم و اهل علم ، فضایلی (از قبیل ایمان ، و توحید، خشیت ، خضوع ، خشوع و امثال آن ) اثبات نموده که گرد آوری آنها از حوصله این نوشته خارج است .

و اما روایاتی که در این باب از ائمه دین رسیده در نهایت زیاد است و ما حتی از ذکر نمونه هم صرف نظر می‌کنیم و خواستاران را به کتاب منیة المرید تاءلیف ثانی اعلی الله مقامه ارجاع می‌دهیم چه این بزرگوار قسمت عمده‌ای از آن روایات را در آن کتاب گرد آورده است .

فصل سیزدهم : در فهم و ضد آن حمق و در آن دو بحث است

بحث اول

فهم گاهی بر سرعت انتقال ، زود به مطلب رسیدن و مقصود را درک کردن گفته می‌شود و گاهی بر صفای باطنی نفس و زیرکی که سبب سرعت انتقال است گفته می‌شود و مقابل معنای اول ، کندی انتقال و بلادت است و مقابل معنای دوم کدورت و گرفتگی نفسانی است که لازمه اش کندی انتقال و حمق است و در هر صورت حمق معنائی جامع برای مقابل فهم یا برای لازم مقابل فهم است .

و ممکن است در این مقام به مناسبت صدور آن از معدن وحی و نبوت و مربیان بشر و انسانیت ، مقصود از فهم ، حالت صفای باطن برای ادراک روحانیات و تجردیات باشد چنانکه حمق ممکن است حالت کدورت و ظلمت نفس باشد که سبب کندی ذهن در ادراک حقایق روحانی و مطالب الهی است.

و باید متذکر باشیم که نفس انسانی چون آینه‌ای است که در اول سرشت ، با صفا و خالی از هرگونه کدورت و تاریکی است لذا اگر این آینه با صفا با عالم انوار و حقایق مواجه شود، کم کم از مقام نفس نورانیت به کمال روحانیت و نورانیت ، ترقی می‌کند و تا آنجا می‌رسد که از تمام انواع تاری‌ها و تاریکی‌ها رهائی می‌یابد و از دهکده تنگ طبیعت و خانه ظلمانی نفسیت ، خلاصی می‌یابد و هجرت می‌کند و به مشاهده جمال جمیل مطلق نائل می‌آید و پاداش او بر خدا قرار می‌گیرد چنانکه شاید در آیه ۱۰- از سوره النساء: و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدر که الموت فقدوقع اجره علی الله - و هر کس بیرون آید از خانه اش در حالی که هجرت کننده است به سوی خدا و رسولش سپس در یابد او را مردن ، همانا پاداشش بر خدا قرار می‌گیرد؛ اشاره هم به این حقیقت باشد و همچنین در آیه - ۲۵۷ از سوره بقره : الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور - خدا متولی و متصرف آنهاست که گرویدند، آنها را از تاریکی‌های به سوی نور بیرون می‌آورد.

آری کسی که متولی و متصرف باطن و ظاهر او حق تعالی باشد و در مملکت وجودش جز حق تصرف نکند، زمین ظلمانی ناسوئی او مبدل بنور الهی می‌شود [۱۳۷] از تمام انواع تاریکی‌ها و تاری‌ها نجات می‌یابد. بنور مطلق که هم آغوش با وحدت مطلق است می‌رسد. و بدین جهت شاید نور را مفرد و ظلمات را با صیغه ذکر فرموده .

و اگر آینه نفس را مواجه با عالم تاری‌ها و تاریکی‌ها و خانه طبیعت که اسفل سافلین است نماید، کم کم تاری‌های طبیعت در او اثر می‌کند و او را تاریک و تار می‌نماید. گر دو زنگ مادیت صورت آینه او را فرا می‌گیرد. از درک روحانیات کور می‌شود.

از ادراک معارف الهی و آگاهی یافتن بر معانی آیات ربانی ، محروم و محجوب می‌گردد. کم کم این احتجاب و محرومیت روز به روز افزون می‌شود تا آنکه نفسش سجینی و از جنس و سنخ سنگ و گل عالم مادیت می‌گردد چنانکه فزادهم الله مرضا - در دل‌های آنها بیماری است و قهرا در اثر وضعی و تکوینی فرو رفتنشان در بیماری و ادامه دادنشان بر آن افزون می‌نماید بیماری آنها را خدا و در همین سوره آیه ۲۵۸- فرموده : والذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات و آنها که نگرویدند، متولی‌ها و متصرف‌هاشان ، طاغوت است که آنها را از روشنی به تاریکیها بیرون می‌آورند و در سوره انعام آیه ۲۵- فرموده : و جعلنا علی قلوبهم اکنة این یفقهوه و فی آذانهم و فر - و قرار دادیم در اثر وضعی و تکوینی فرو رفتن خود آنها در نادانی‌ها و تاریکی‌های طبیعت بر دل‌هاشان پوشش‌ها تا نفهمند و در گوشهاشان سنگینی تا نشنوند و در آیات شریف قرآنی به این دو مقام مقام فهم و مقام حمق به معنای صفای باطن برای درک روحانیات و کدورت آن برای این درک بسیار اشاره شده و مورد عنایت ذات مقدس حق قرار گرفته است چه در تمام شریعت‌های الهی ، مقصد نهائی و غایت اعلا، همان نشر معارف است که حاصل نمی‌شود جز به درمان نفس‌ها و نگهداری شان از تاریکی‌های طبیعت و رهائی شان از تاری‌ها به سوی عالم روحانیت و نورانیت .

ای برادر لختی از خواب گران برخیز، راه و رسم محبان درگاه را برگزین . دست و رویی از این عالم تاریکی و تاری و مطلق حرکتی کن . این چند روزه مهلت عن قریب به سر می‌آید. ما را خواهی نخواهی از این دنیا خواهند برد. پس اگر با اختیار به روی ، روح و ریحان است و کرامات خدا و اگر با زور و سختی ببرندت ، نزع ، سختی جان کندن ، فریاد ناگهانی ، فشار، و تاریکی است .

حالت ما در این دنیا همانند حالت درختی است که ریشه به زمین بند نموده که هر چه نورس باشد زودتر و سهل تر ریشه آن بیرون می‌آید و از باب مثال اگر درخت ، احساس درد و رنج می‌کرد هر چه ریشه اش کمتر و سست تر بود، درد و رنجش کمتر بود. نونهالی را که تازه پنجه به زمین بند کرده بازور کمی تمام ریشه‌هایش بی زحمت و فشار بیرون می‌آید ولی چون سال‌ها بر آن گذشت و ریشه‌های آن در اعماق زمین فرو رفت و ریشه‌های اصلی و فرعی آن در باطن زمین پنجه افکند و محکم شد در بیرون آوردن آن محتاج به تیشه و تبر می‌شوند تا ریشه‌های آن را قطع کنند و در هم شکنند. اکنون اگر درخت ، احساس درد می‌کرد در این کندن بین این دو درخت چه فرقی بود؟ ریشه حب دنیا و نفس که به منزله ریشه اصلی است و فروع آن از حرص ، طمع ، حب زن و فرزند و مال و جاه و امثال آن تا در نفس ، نورس و نونهال است اگر انسان را بخواهند از آنها جدا کنند و ببرند زحمتی ندارد؛ نه فشار عمال موت و ملائکة الله را لازم دارد. نه فشار بر روح و روان انسانی واقع می‌شود ولی اگر لازم خدای نخواسته ریشه‌های آن در عالم طبیعت و دنیا محکم شود و پهن گردد و گسترش پیدا نماید، استحکام و گسترش آن همانند استحکام و گسترش ریشه‌های درخت نیست که محدود به حدود اطرافش باشد بلکه در تمام عالم طبیعت ریشه می‌دواند. درخت هر چه بزرگ شود چند متری بیشتر از زمین را فرا می‌گیرد و ریشه نمی‌دواند و اما درخت حب دنیا به تمام عالم طبیعت پهناور در ظاهر و باطن ، ریشه می‌افکند. تمام عالم را در تحت حیازت و تصرف در می‌آورد و لذا از بیخ و بن کندن این درخت به سلامت ممکن نیست . انسان با این محبت در خطری بزرگ است . ممکن است وقت مشاهده عالم غیب که بقایائی از حیات ملکی و دنیوی نیز باقی است چون کشف حجاب ملکوت تا اندازه‌ای شود، انسان به بیند که برای او در آن عالم چه تهیه شده و او را از محبوبش ، حقتعالی و قوای ماءمور از جانب او جدا می‌کنند.

بدرکات و تاریکی‌های دلبستگی‌ها و ملکات و رفتارهایش می‌کشانند با بغض و عداوت حق و وابستگان به او از دنیا خارج می‌شود. بدیهی است که حال چنین شخصی چه خواهد بود.

در روایت شریف کافی به این معنا اشاره شده چه در آن رسیده : راوی از حضرت صادق سئوال کرد؛ کسی که لقای خدا را دوست داشته باشد خدا نیز ملاقات او را دوست دارد؟ و کسی که از ملاقات خدا خشمناک باشد خداوند نیز از ملاقات او خشمناک است ؟ فرمود: آری .

عرض کرد: به خدا قسم ما از مردن کراهت داریم ، فرمود: چنین نیست که گمان کردی ، همانا این امر باید هنگام مشاهده مرگ ملاحظه شود. اگر در آن هنگام شخص ببیند که در بین آنچه دوست دارد چیزی در نظرش محبوب تر از ورود به خدایتعالی نیست و ببیند خدا دوست دارد ملاقات او را، در این صورت دوست دارد ملاقات خدا را و از مردن کراهت ندارد. و اگر ببیند که در بین آنچه کراهت دارد هیچ چیز در نزدش مبغوض تر از ملاقات خدایتعالی نیست ؛ خدایتعالی هم از او خشمناک است و چنین شخصی از مردن کراهت دارد.

از این روایت شریف معلوم می‌شود: که انسان پیش از رفتن از این عالم ، بعضی از مقامات و درجات یا خدای نخواسته درکات و عذاب‌های خود از میان می‌بیند و قهرا یا با سعادت تمام که صورت کمال آن دوستی خداست یا با شقاوت کامل که باطن آن بغض حق است ، از دنیا می‌رود، و در اخبار ائمه هدی و آثار و مکاشفات اولیاء کرام این معنا بسیار ذکر شده است .

بنابراین اگر انسان احتمال هم بدهد که دوستی دنیا باعث چنین مفسده و بد فرجامی ای می‌شود، باید آن را از دل ریشه کن کند. با ریاضات علمی و عملی خود را موفق به این مقصد نماید چه رسد به آنکه این امر از طریق عقل و نقل ، یقینی است .

و این کار اگر چه در ابتدا ( همانند تحصیل سایر مقامات و پیمودن مراحل سلوک ) مشکل به نظر می‌آید و نفس شیطانی نیز با القاء تسویلات کمک می‌کند و به مشکلیش می‌افزاید تا انسان وارد میدان سلوک نشود ولی پس ‍ از ورود کم کم راه سهل و طریق آسان می‌گردد. هر قدمی که انسان در راه حق و آخرت بر دارد برای قدم دیگر نور هدایت الهی راه را روشن می‌کند. سلوک را سهل و آسان می‌فرماید. لذا در قرآن کریم فرموده : من جاهد فینا لنهدینهم سبلنا آنها که در راه ما مجاهده و کوشش کنند بی شک راه‌های خود را به آنها می‌نمایانیم .

بحث دوم

فهم از لشگریان عقل و از لوازم غریزه سرشتی حب ذات است که متصف بخیریت شده و وزیر عقل گشته و در راه طلب کمال حقیقی در آمده باشد چنانکه حمق از لشگریان جهل و از لوازم همین غریزه سرشتی است که متصف بشریت شده و در چنگ جهل اسیر آمده و در راه تحصیل کمالات خیالی و موهوم در آمده باشد چه معلوم شد این غریزه سرشتی در صورت اول متوجه به سوی کمال مطلق و عاشق جمال کامل است و قهرا مجهز و مهیا برای ادراک روحانیات و الهیات است . از اشتغال و سرگرم شدن به حجاب‌های طبیعت گریزان است .توجهش با لذات بر جمال مطلق و وسیله بودنشان برای رسیدن به او و رضای او است . چشم دلش به روی احدی و چیزی از کاینات از غیر جهت و وجهه‌ای که ذکر شد، نمی‌شود. آینه صافی روحش نقشه موجودی از جز حق و اسماء و صفات و آثار او (از جهتی که آثار او هستند و و وسیله تکامل و راه بردن به سوی او می‌باشند) نمی‌پذیرد.

و این معنای سلامت قلب است و شاید آیه ۵- از سوره قدر: سلام هی حتی مطلع الفجر [۱۳۸] اشاره دقیقی به این معنا باشد چه این سوره در توضیح مقام نبوت و ولایت نازل شده و کلمه ( سلام ) اشاره به سلامت مطلقه‌ای است که برای ولی مطلق (از اول ورود در شب تاریک احتجابات خلقی و از ابتدای دچار شدن به عالم طبیعت تا دمیدن صبح رجوعش به مقام قاب قوسین اوادنی که ترک حجاب‌های خلقی است ) ثابت است .

و در تفسیر آیه ۸۹- از سوره شعراء؛ الا من اتی الله بقلب سلیم - مگر کسی که نزد خدا آید با قلب سالم ، از حضرت صادق علیه السلام در کافی شریف نقل شده : که قلب سلیم آن است که سالم باشد از محبت دنیا. و چون حقیقت دنیا عبارت است از ماسوای الله لذا این معنا بطور کامل در احدی پیدا نمی‌شود مگر در ولی کامل .

و از بیان مذکور وجه آنکه حمق از لوازم غریزه سرشتی متصف بشریت و در بند شده در تارها و تاریکی‌های طبیعت است نیز معلوم شد چه با این گرفتاری‌ها و پوشش‌ها از درک حق و ادراکات روحانی باز می‌ماند و به دنیا و خود متوجه می‌شود و در دام انیت و انانیت (آنهم انانیت دنیائی محض ) گرفتار می‌آید و از تمام مراتب معنویات و همه معارف الهی باز می‌ماند و این بالاترین مراتب احمقی است که از خود و روحانیت خود هم به واسطه سرگرمی به دنیا، محجوب باشد و در روایات شریف رسیده ؛ احمق کسی است که دینش را به دنیایش بفروشد و احمق تر از او کسی است که دینش را به دنیای دیگری بفروشد.

در اینجا به این جلد از شرح حدیث شریف کافی پایان می‌دهیم و ادامه شرح تتمه آنرا ( با خواست خداوند) به جلد دیگر واگذار می‌کنیم .

الحمدالله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا

۲۰ ذیقعده ۱۳۹۷ مشهد مقدس علی تهرانی

پانویس

  1. مانند ابن مسکویه در کتاب طهارة الاعراق و خواجه نصیر الدین طوسی در کتاب اخلاق ناصیری و محمد غزالی در بسیاری از تحقیقاتش در کتاب احیاء العلوم . و در آینده توضیح می‌دهیم که این نحوه بحث‌های صناعی و اصطلاحی به هیچ وجه در تصفیه اخلاق و تهذیب باطن و انسان سازی ، مؤ ثر نیستند
  2. مانند قسمت هائی از کتاب احیاء العلوم غزالی .
  3. در آینده معنای آن روشن می‌شود
  4. اصول کافی جلد ۱ - ص ۲۲ - از حضرت کاظم نقل کرده که فرموده : روزی رسول اکرم داخل مسجد شد و دید جماعتی انبوه گرد مردی جمع شده‌اند. پرسش نمود این کیست ؟ پاسخ دادند این علامه (بسیار بادانش ) است . پرسش نمود به خاطر چه دانستنی هائی علامه است ؟ پاسخ دادند. داناترین مردم به انساب عرب و رویدادهای میان آنها و حوادث زمان جاهلیت و شعرهای عرب است . حضرت کاظم فرمود. در این هنگام نبی اکرم به آنها گفت . این دانش که شما معرفی کردید نه از ندانستن آن نادان بزبان می‌افتد و نه از دانستن آن داننده بهره‌ای می‌برد.سپس فرمود: بی شک علم بر سه گونه است . ۱.نشانه هائی محکم . ۲. فریضه‌ای راست کننده . ۳. طریقه و سنت پابرجا و پایدار. و فرمود: دانستنی هائی جزاین زائد و بی ثمر است . و مقصود از گونه اول اصول عقاید و دریافت حقیقت توحید ( که همان توحید قلبی و عملی است و نه مغزی و فکری مجرد.) و حقیقت رجوع به خدا و دریافت پاداش نیک و بد و گرویدن به مقام نبوت و امامت است و خیلی روشن است که عقایدی این چنین بزرگترین محرک انسانها و بر عمل و انجام وظایف فردی و اجتماعی و قهرا بهترین وسیله برای تاءمین احتیاجات و تحصیل سعادت مادی و معنوی آنهاست و مقصود از گونه دوم اخلاقیات پویا و سازنده اسلامی است که انسانها را متصف بصفات و ملکات پسندیده و منزه و مبرا از صفات و ملکات ناپسندیده می‌نماید و قهرا عاملی بنیادی است در ساختن انسانها و آنها را دارای عفت ، شجاعت فرزانگی ، آزادگی ، راستی ، استقامت ، پایداری ، جوانمردی ایثار و سایر مزایای انسانی می‌نماید و حس انزجار و مبارزه و پیکار جوئی با بدی‌ها، کجی‌ها، نا برابری‌ها و حس دوستی نیکوئی‌ها و درستی‌ها را در آنها بر می‌انگیزاند و ما در این رساله این حقیقت را توضیح می‌دهیم . و مقصود از گونه سوم ، علم فقه یعنی دریافت احکام و قوانین سازنده عبادی ، سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی اسلامی است که از طریق قرآن کریم و سنت نبی عظیم و روایات سایر ائمه دین رسیده است
  5. در فصل سوم به هنگام شرح ایمان ، این حقیقت را توضیح می‌دهیم و با تمثیل آموزنده آن را روشن می‌سازیم
  6. و این در صورتی است که با آداب شرعی قلبی و قالبی و ظاهری و باطنی بر آنها قیام شود و اگر از عبادات چهل ساله یا بیشتر ما هیچ معارف و حقایقی حاصل نشده است ، از علوم ما هم هیچ کیفیت و حالی حاصل نگشته است و ما را با توحید تجرید و هیچ سرو کاری نیست و این برای آنستکه انجام اعمال و تحصیل علوم ما فاقد شرایط و آداب و کیفیات لازم بوده‌اند
  7. ترجمه : همانا پیامبران خود را با نشانه‌های آشکار و دلیل‌های روشن فرستادیم و با آنها کتاب را و میزان را گسیل داشتیم تا مردمان بر عدالت و برادری پا برجا و پایدار شودند.
  8. ترجمه : من برای گسترش و بنهایت کمال رسانیدن مکارم و نیکوئی‌های اخلاقی مبعوث شده‌ام
  9. اگر چه در این روایت هم ، ذکر عقل جهل و به معنای مذکور مقدمه از برای شماره لشگریان مظاهر و جلوه‌های جزئی آن دو است که همان عقل‌ها و وهم‌های انسانی جزئی هستند که در روایات دیگر اشاره شده ، مقصودند و لذا ما هم در شرح لشگریان عقل و جهل ، آن لشگریان را نسبت به عقل و جهل‌های جزئی انسانی ، ملاحظه می نمائیم و شرح می‌دهیم
  10. کلینی در اصول کافی جلد ۱ - صفحه ۱۲۷ - سه روایت در تفسیر این آیه . از حضرت صادق نقل کرده که در هر سه عرش به کل شی ء یعنی وجود مطلق و فیض عام ، ترجمه شده و استوی به معنای مساوات نسبت خدایتعالی به تمام اشاء و موجودات : تفسیر گشته است و قهرا آیه شریفه باید این طور ترجمه شود. بی شک خدا سلطه و نسبتش به وجود مطلق که هستی تمام موجودات است ، مساوی و نسبت قیومی است و برای شیئی از اشیاء، انتساب و نزدیکی خاصی (از قبیل نسبت پسری یا پدری یا شبیه اینها) به او نیست
  11. همانا شیطان همانند خون در تمام رک و ریشه‌های پسر آدم جریان دارد
  12. سوره نور آیه ۳۵ - خدا نور آسمان‌ها و زمین است
  13. سوره نساء آیه ۷۹ - هر چه از انواع نیکوئی‌ها به تو رسد از خداست و هر چه از اصناف بدی‌ها به اتو رسد از نفس تو است
  14. سوره مذکور آیه ۷۸ - ای پیامبر ما بگو هر چه در جهان خلقت بوجود آید و هر چه از نیک و بد به شما رسد، همه از جانب خداست
  15. سوره یس آیه ۸۲ - بی شک فرمان نافذ خدا هنگامی که اراده خلقت چیزی را کند اینستکه (به اناضمه وجود بر آن چیز) گوید به او باش پس تحقق می‌یابد
  16. سوره اعراف آیه ۲۹ - چنانک شما را اول بار بیافریدیم باز می‌گردید.
  17. سوره بقره آیه ۱۵۹ - ما از جانب خدا آمده و باز به سوی او باز می‌گردیم .
  18. سوره انعام آیه ۷۹ - من با ایمان خالص روی به سوی خدائی آوردم که آفرید کرات آسمان و زمین را
  19. سوره ص آیه ۷۶ - مرا از آتش و او را از خاک آفریدی
  20. هیچ چیزی را ندیدم مگر آنکه خدا را پیش از آن و با آن و بعد از آن دیدم
  21. سوره مریم آیه ۷۱ - هیچیک از شمار نیست مگر انکه در جهنم وارد شونده است
  22. همانا آتش در روز قیامت به مؤ من می‌گوید: زود بگذر که نورت شعله مرا فرو نشاند
  23. برای دریافت توضیح این مطلب به توحید افعالی رجوع شود.
  24. سوره حشر آیه ۱۹ - و شما مؤ منان مانند آنها که خدا را فراموش کردند و قهرا ( این فراموشی سبب شد که ) خدا یاد نفس هایشان را از خاطرشان برد، نباشید همانا این گروه گناه کارانند
  25. سوره مریم آیه ۳۹ - ای پیامبر ما، امت را از روز غم و حسرت به ترسان که آن روز دیگر کارشان گذشته است و مردم از آن روز سخت غافند و به آن ایمان نمی‌آورند
  26. چه وسایل باطنی مانند عقل ، قوه تمیز، اختیار، استعداد رسیدن به غایات انسانی و علاقه به کمال و جمال . و چه وسایل ظاهری مانند عمر. وقت ، محیط مناسب ، اعضاء و جوارح سالم نشان دادن راه هدایت کتاب‌های آسمانی ، دستورات خدائی و پیامبران و راه نمایان الهی
  27. سوه قارعه آیه ۱۰ - ۱۱ - و چه چیز تو را بر جایگاه پست آگاه کرده - جایگاه پست همان آتش ‍ سوزنده و گدازنده است
  28. و همه این خصلت‌های نیکو که از لشگرهای عقلند، در هیچ فردی جمع نمی‌شوند مگر در پیامبر یا جانشین پیامبر یا مؤ منی که خدا قلبش را بر ایمان آموزده باشد. ولی دیگران که از پیروان مایند هیچکدام از بعضی از این لشگرهای عقل خالی نیستند تا آنکه در اثر استکمالات بقیه این لشگرها را فرا گیرندو لشگرهای جهل را از خود زائل و دور نمایند و در این هنگام در درجه عالی با پیامبران و جانشینان آنان ، قرار می‌گیرند
  29. باید دانست که نسبت ما بین مشاهده حضوری که آگاهی عینی و حقیقت عرفان است ، با علوم حصولی کلی الهی که شعبه‌ای از آن حکمت الهی و شعبه‌ای از آن علم و عرفان رسمی است : چون نسبت ما بین ادراک با قوه خیال یا وهم و ادراک و مشاهده با چشم است . و چنانکه در مشاهده با چشم : مشهود و مرئی به وطر جزئیت و شخصیت و تعیین پیش شخص مشاهده کننده حاضر است ولی در ادراک با خیال یا وهم ، منخیل مفهوم به طور مبهم و از راه نقش برای شخص خیال کننده یا تو هم کننده حاصل است و در حقیقت صورت ادراکی خیالی با معنای و همی دور نماز شی ء مدرک است ، همچنین در مشاهده حضوری حقایق ، حقایق به طور جزئیت و شخصیت و تعیین نزد مشاهده کننده حاضر است و در ادراک حصولی عقلی ، معقولات به طریق کلیت و ابهام و از راه دور دیدن برای حکیم یا عارف علمی معلوم است .و قهرا تا عقل در بند مفاهیم و کلیات است ، از شهود و حضور خبری ندارد اگر چه علوم ، بذر و تخم مشاهدات است ولی ایستادن در آنها عین حجاب و مانع از پیدایش مشاهدات است و تا آن بذرها و تخم‌ها در زمین قلب فاسد و ناچیز نشود، مبدء و منشاء مشاهدات حضوری نمی‌گردد.تا در انبار قلب انباشته و مورد توجه استقلالی است ، از آنها محصول و نتیجه‌ای حاصل نمی‌آید
  30. سوره آل عمران آیه ۷ و نمی‌دانند تاءویل و شرح متشابهات قرآن را مگر خدا و راسخان در علم
  31. سوره واقعه آیه ۷۹ - اطلاع بر آن حاصل نمی‌کنند مگر پاکیزگان
  32. سوره انبیاء آیه ۲۲ - اگر در زمین و آسمان خدایانی جز الله بود مسلم فاسد می‌شدند
  33. سوره مؤ منون آیه ۹۱ - در این هنگام (که خدائی دیگر با خدای یگانه بود) همانا هر یک مخلوق خود را با خود می‌برد و هر یک بر دیگری برتری می‌جست
  34. ترجمه : پس چون جهل آنچه را که حق به عقل عطا کرد دید، دشمنی او را در نهاد گرفت
  35. فقال الجهل یا رب هذا خلق مثلی
  36. هرگز داخل در ملکوت آسمان نمی‌شود کسی که دوبار تولد نیافته باشد.
  37. خلقته و کرمته و قویته و اناضده و لاقوة لی به فاعطنی من الجند مثل ما اعطینه .
  38. صفات کمالی با لذات و استقلالا و مقابلات آنها بالعرض و تبعا
  39. فکان مما اعطی العقل من الخمسة و السعین الجند الخیر و هو وزیر العقل و جعل ضده الشر و هو وزیر الجهل
  40. لازم به تذکر است که ما پس از این و در فصل‌های آینده هر یک از لشگریان عقل و جهل را بر ترتیبی که در حدیث شریف ذکر شده ، نسبت به عقل‌های جزئی و جهل‌های جزئی که مظاهر و جلوه‌ها و بروزات عقل و جهل کلی هستند، شرح می‌دهیم و از بیان کیفیت نسبت آنها به عقل و جهل کلی صرف نظر می نمائیم زیرا علاوه بر آنکه این کار دقیق و مشگل است و ما را به بحث‌های عمیق فلسفی می‌کشاند، ارتباط و تاءثیری هم در هدف ما که شرح اخلاق اسلامی است (و این روایت شریف هم به همین خاطر از معدن وحی صادر شده ) ندارد
  41. زیرا وزارت : عبارت از برادشتن و تحمل بار دیگری و عهده گرفتن مسئولیت کارهائی است که انجامش وظیفه اوست و بدیهی است که وزیر عقل باید قوه‌ای باشد که خصایل حمیده و رفتارهای پسندیده عقل از آن قوه باشد که خصایل حمیده و رفتارهای پسندیده عقل از آن قوه منشاء بگیرد و انجام شود و وزیر جهل باید قوه‌ای باشد که تمام صفات نکوهیده و رفتارهای ناپسندیده جهل از آن قوه سرچشمه بگیرد و انجام پذیرد و قهرا معنای مصدری آن دو که در فارسی عبارت از خوبی و بدی است ، نمی‌تواند شایسته و تحمل کننده مقام مذکور باشد.
  42. سوره قارعه آیه ۹ - پس مادرش پستی (جهنم ) است
  43. سوره تین آیه ۴ - ۵ - ترجمه : و همانا انسان را در بهترین قوام و شایسته‌ترین خمیره بندی آفریدیم - سپس او را به پست‌ترین پستی‌ها بر گردانیدیم
  44. هوالذی بعث فی الامبین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة وان کانوا من قبل لفی ظلال مبین - ترجمه : اوست آنکه در میاناهل مکه از دانش و خواندن و نوشتن بی بهره ، پیامبری که از گروه‌های آنها بود، برانگیخت که آیات خدا را برایشان می‌خواند و آنان را از آلایش‌ها پاک می‌گرداند و کتاب و حکمت را به آنها می‌آموزد. اگر چه پیش از آن در گمراهی ئی آشکار بودند
  45. مقصود دوستی دنیا از حیث استقلالی است نه تبعی و برای تحصیل مزایای انسانی و تکاملات معنوی و اخروی
  46. و این مطلب مشهود و ملموس خاص و عام است و احتیاج به تمثیل و ذکر نمونه‌های بسیاری که دارد، ندارد
  47. سوره رعد آیه ۲۸ - آگاه باشید که تنها به یاد خدا دل‌ها آرامش می‌گیرند.
  48. سوره عصر آیه ۱-۲- قسم به زمان (که برای صاحبان بصیرت تجربه آموز و عبرت اندوز است ) همانا انسان در زیان است
  49. و قرآن کریم در سوره عنکبوت آیه ۶۹ - فرموده : والذین جاهد و افینا لنهدینهم سبلنا - آنها که ا در راه ما کوشش کردند بی شک راه‌های رسول خدارا به آنها نشان می‌دهیم .
  50. که معلوم شد دسته اول را عقل توسط وزیرش خیر در مسیر به سوی کمال مطلق و لذت حقیقی و برای پرواز به اعلی علیین به کار می‌گیرد و دسته دوم را جهل توسط وزیرش شر، در مسیر به سوی کمال موهوم و خیالی و در راه سقوط به اسفل سافلین به فعالیت وا می‌دارد
  51. که در یکی از فصول آینده با ضدش بیان و شرح می‌شود.
  52. مقصود از دوستداری و طلب دنیا در تمام این رساله ، دوستداری و طلب آن است به نظر استقلالی به خود آن که قله و سر تمام گناه‌ها و همه فسادها است و در طول تاریخ گذشته ، جمیع خونریزی‌ها، غارتگری‌ها تجاوزها، ستم‌ها، تحریفات دینی بدعت گذاریها و غضب مقامها، از آن سرچشمه گرفته است . و ما به خواست خداوند در بعضی از فصول آینده ، این حقیقت را مشروح می نمائیم
  53. ترجمه : مؤ منان فقط آنها هستند که چون زیادی از خدا شود، دل‌هاشان ترسان شود و چون آیات خدا بر آنها خوانده شود بر ایمانشان بیفزاید و به خدای خود توکل می‌نمایند - و آنها هستند که نماز را بر پا می‌دارند و از آنچه روزیشان کرده‌ایم انفاق می‌کنند آنها فقط براستی مؤ منانند
  54. معنای توکل و ضدش را در بعضی از فصول آینده به ترتیب شماره آن در روایت شریف کافی ، تفصیلا مورد شرح قرار می‌دهیم
  55. ای پیامبر ما به آنها بگو: این قرآن برای مؤ منان هدایت و مداواست و آنها که دارنده ایمان نیستند در گوش‌هاشان کری است و قرآن برایشان کوری است . آنها به این کتاب (گویا) از مکانی بسیار دور. دعوت می‌شوند (ولذا اثری از تعلیماتش در آنان یافت نمی‌شود)
  56. اعراب گفتند. ایمان آوردیم . به ایشان بگو: اسمان نیاورده‌اید (و حق چنین ادعائی را ندارید) ولی بگوئید: اسلام آوردیم و هنوز ایمان در دل‌های شما داخل نشده است ، اگر خدا و رسولش را پیروی کنید، کم نگرداند خدا چیزی از پاداش بر رفتارهاتان را، همانا خدا بسیار آمرزنده و بسیار مهربان است .منحصرا مؤ منان آنهایند که به خدا و رسولش ایمان آورده‌اند، سپس شک در دلهاشان راه نیافته و با مال‌ها و جان‌هاشان در راه خدا مجاهده و مبارزه نموده‌اند. فقط آنها در ایمان داری ، راستگویانند.
  57. بی شک اگر اهل (شهرها و ده‌ها)، ایمان می‌آوردند و تقوا پیشه می‌کردند، برکاتی از آسمان و زمین برویشان می‌گشودیم
  58. ترجمه : از سماعه روایت کرده که به حضرت صادق عرض کردم . مرا بیاگاهان که آیا اسلام و ایمان با هم اختلاف دارند؟ پاسخ داد: ایمان با اسلام شریک است ولی اسلام باایمان شریک نیست ، از او خواستار شدم که آن دو را به من معرفی نماید فرمود: اسلام شهادت به واحدانیت حق و تصدیق به رسول خداست که با آن خون‌ها حفظ می‌شود و ازدواج‌ها وارث بری‌ها با آن به جریان می‌افتد و گروه مؤ منان پر ظاهر آن و طبق نقش و صورت آن هستند. ولی ایمان‌ها هدایت یافتن و جایگزین شدن صفت اسلام در دل و آشکار شدن رفتارهای شایسته و عملهای صالح است
  59. ترجمه : ایمان حقیقی است که در دل‌ها ساکن می‌شود و آرام می‌گیرد.
  60. اگر چه دارنده چنین حالتی با زبان مقرو با فکر معتقد به ارکان دین باشد.
  61. اگر چه دارنده چنین حالتی با زبان مدعی یقین و با فکر، جازم به ارکان دین باشد.
  62. سوره نحل آیه ۱۰۶ - آنها که پس از ایمان به خدا کافر شدند (و اسباب ارتداد قولا یا فعلا - از آنها ظاهر شد) مورد غضب خدا و غذاب بزرگ اویند مگر آندسته که اکراه و اجبار بر اظهار کلمه کفر شدند و با اعتقادی محکم به خاطر دفع شد جباران با زبان اظهار کفر نمودند
  63. سوره رعد آیه ۳۰ - آگاه باشید. تنها با یاد خدا (و با اعتقاد به یگانگی او) دل ها( از طپش‌ها و تزلزلها) آرامش می‌گیرند
  64. سوره مائده آیه ۴۴ - با دهانهاشان گفتند: ایمان آوردیم ولی دلهاشان ایمان یاورده بود
  65. سوره بقره آیه ۲۸۴ - آنچه در نفس‌های شماست خواه آشکار کنید و خواه پنهان دارید، خدا شما را بر آن محاسبه می‌کند، پس بر آنکس (که به خاطر قابلیت و درستیش ) بخواهد می‌بخشاید و آنکس ‍ را (که در اثر ناشایستگی و نا درستیش ) بخواهد عقاب می‌نماید
  66. سوره بقره آیه ۸۳ - با تمام مردمان به نیکوئی سخن گوئید.
  67. سوره عنکبوت آیه ۴۶ - و بگوئید به ایشان : گرودیم به آنچه بما فرستاده شد (قرآن ) و به آنچه بر شما (یهود و نصاری ) فرستاده شد، خدای ما و خدای شما یکی است و ما تنها برای او تسلیم شدگان و فقط بدستوراتش گردن نهادگانیم (ولی شما به سوی شرک و اختلاف مسلکی و مار می گرائیده‌اید.)
  68. سوره نساء آیه ۱۳۹ - محققا بر شما فرستاد در کتاب هنگامی که شنیدید آیات خدا از طرف مشرکان و ناگرویدگان و منافقان مورد انکار و استهزاء واقع می‌گردد، با آنها ننشینید و معاشرت می‌کنید تا به سخنی دیگر مشغول شوند
  69. سوره انعام آیه ۸۳ - و اگر شیطان بفراموشیت اندازد (و از رو گردانیدن از آنها که در آیات خدا با تکذیب و استهزاء گفتگو می‌نمایند، غفلت نمائی پس از یاد آوری با آن گروه ستمگر و تجاوز پیشه منشین و معاشرت مکن
  70. سوره مؤ منون آیه ۱ تا ۴ - محققا رستگار شدند گرویدگان آنانکه در نمازشان خاشعانندو آنانکه از گفتار بیهوده رو گیردانند و آنانکه زکات را دهند گانند.
  71. سوره زمر آیه ۸۱ - مژده بده بندگان مرا؟ سخن را می‌شنوند آنگاه نیکو ترش را پیروی می‌نمایند، آنها کسانی هستند که خداشان هدایت کرده و صاحبان خردند که از خردهاشان بهره برداند.
  72. سوره قصص آیه ۵۵ - هنگامی که گفتار بیهوده‌ای را می‌شنوند از آن روی می‌گردانند و بگویندگان آن می‌گویند در این موقعیت که توانا به بستن دهان‌های شما از گفتارهای بیهوده و تبلیغات زهر آگین نیستیم برای ما است نتایج درشخان عمل‌های ما و برای شماست آثار و عواقب و خیم عملیهای شما
  73. سوره فرقان آیه ۷۲ - و چون به امر باطل و گفتار نادرست بگذارند از آن و شنیدنش ، در حالی که نهی کننده‌اند، شتابان می‌گذرند
  74. سوره نور آیه ۳۰.
  75. سوره مذکور آیه ۳۱
  76. سوره فصلت آیه ۲۲ - و نیستید در روز پاداش پوشیده مانید از گواهی گوش‌هاتان بر شنیدنیهای تا بجایتان و نه از گواهی چشمهایتان بر نگاه‌های خائنانه تان و نه از گواهی اعضای دیگرتان بر نادرستیهای دیگرتان
  77. سوره اسراء آیه ۲۶ پیروی مکن چیزی را که ترا به آن دانائی نیست زیرا گوش و چشم و دل همه از مدرکات و افعالشان سؤ ال می‌شوند
  78. سوره مائده آیه ۷ - گروید گان هنگامی که برای انجام نماز مهیا شدید، صورت‌ها و دست‌هاتان را تا آرنجها بشوئید و سرها و پاهای خود را تا بر آمدگی روی پا مسح نمائید
  79. سوره محمد یاقتال آیه ۴ - هرگا با کافران و تجاوزگران که با شما در مقام رزمند (و احکام دین و منافع شما را به خطر افکنده‌اند) برخورد کردید بکشتارشان دست یازبد و تا آنجا که توانائی دارید در این کار پا فشاری نمموده و بکشته‌هاشان بیفزائید تا ناتوان گردند (و دیگر توانائی تجاوز را نداشته باشند) و بند اسیرانیکه می‌گیرید محکم نمائید (تا فرار نکنند) و سپس اگر صلاح مسلمانان بود با منت نهادن بر آنها و یا در مقابل عوض گرفتن ، آزارشان کنید و به این کشتار و اسیر کردن تا زمانی که تمام شمرکان و کافران و ظالمان روی زمین دست از تجاوزات و گناهان خود بردارند و بدین اسلام بگروند و به دستورات باقی و سعادت بخش آن رفتار نمایند، باید ادامه دهید.
  80. سوره اسرار آیه ۳۷ - و با تبختر و زمین راه مرو، مسلم هر چه قدمهایت را محکم بر زمین زنی نمی‌توانی زمین را بشکافی و هر قدر سرفرازی کنی نمی‌توانی قدرت را به بالای کوه‌ها برسانی
  81. سوره لقمان آیه ۱۹ - در راه رفتن اعتدال و میانه روی را مراعات کن و جلوی صدایت را بگیر و نعره زننده و سخت گوی مباش مؤ کدا زشت‌ترین آوازه‌ها و مردمان ، آواز خر است با آنکه بلند و سخت است
  82. سوره یس آیه ۶۵ - امروز بر دهانهاشان مهر می‌زنیم و دست‌هاشان با ما سخن می‌گویند و پاهاشان بر آنچه انجام می‌دادند گواهی می‌دهند.
  83. سوره حج آیه ۷۶ ای گرویدگان رکوع و سجود نمائید و پروردگارتان را پرستش و اطاعت کنید و کارهای نیکو انجام دهید، باشد که رستگار شوید.
  84. سوره جن آیه ۱۸ - و همانا مواضع سجده هفت موضع بدن که در سجده بروی زمین گذارده می‌گردد و با آنها وضو گرفته می‌شود و نماز به جا آورده می‌شود برای خداست ، پس مخوانید با خدا کسی را
  85. سوره بقره آیه ۱۳۴ نیست خدا که ضایع کند ایمان و نماز شما را مؤ کد خدا به مردمان بسیار مشفق بسیار مشفق مهربان است
  86. سوره توجه آیه ۱۲۶ - و چون سوره‌ای فرستاده شود پس بعضی از ایشان منافقان از روی سخریه گویند: ایمان کدام یک از شما را این سوره زیاد کرد پس آنها که بیقین ایمان آوده‌اند آن سوره بایمانشان می‌افزاید و به فرستاده شدنش شاد و خرسند می‌گردند.
  87. سوره کهف آیه ۱۳ - ما داستان اصحاب کهف را براستی برای تو حکایت می‌کنیم ، مؤ کدا آنها جوانمردانی بودند که به پروردگارشان گرویدند و هدایت و ایمانشان را بیفزودیم .
  88. و ما به خواست خداوند در آینده در شرح اخلاص و ضدش مراتب و حقایق اخلاص را بیان می‌کنیم .
  89. که ما کیفیت تحصیل آن را در محلش بیان می نمائیم .
  90. خدایتعالی در سوره واقعه آیه ۷۶ تا ۷۸ - فرموده انه لقران کریم فی کتاب مکنون لایمسه الاة لمطهرون و در سوره مؤ من آیه ۱۳ فرموده : هوالذی یریکم آیاته و ینزل لکم من السماء رزقا و ماتیذکر الا من ینیب . ترجمه : همانا چیزی که بر شما می‌خوانم قرآنی غزیز و بسیار سودمند است - در کتابی محفوظ قرار دارد - که جز دست پاکان از کثافات شرک بدان نمی‌رسد اوست آنکه برای شما آیات خود را پدیدار ساخت و از آسمان برای شما روزی فرستاد و متذکر نمی‌شوند مگر آنانکه به سوی او رجوع کنند و رو آورند.
  91. یا ایها الذین آمنوا اتقوالله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبیر بماتعملون - ولاتکونوا کالذین نسوالله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون - لایستوی اصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون لوانزلنا هذا القرآن علی جبل لراءیته خاشعا متصدعا من خشیة الله و تلک الامثال نضر بها للناس لعلهم تفکرون - هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و اشهادة هو الرحمن الرحیم - هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤ من المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عمایشرکون هوالله الخالق الباری المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السماوات و الارض و هو العزیز الحکیم - آیه ۱۸ تا آخر سوره ترجمه : ای گرویدگان ، از خدا پروا کنید و باید هر نفسی به حال خود بنگرد و به بیند چه خبری برای فردای خود فرستاده . پروا کنید خدا را همانا خدا به آنچه انجام می‌دهید بینا و آگاه است - و نباید باشید مانند آنها که خدا را فراموش کردند پس این فراموشی زمینه را مهیا کرد که خدا حظ و بهره حقیقی نفسهاشان را از یادشان برد، آنان همانا تجاوز گران و گناه کارانند - یاران آتش و یاران بهشت همتا نیستند زیرا یاران بهشت بی شک رستگارانند - اگر این قرآن را بر کوه فرو فرستاده بودیم ، همانا آن را از ترس خدا خاشع و متلاشی می‌دیدی و این مثل‌ها را در قرآن برای مردمان می‌زنیم باشد که در آنها بیندیشند و پند گیرند - اوست خدائی که خدائی جز او نیست ، دانای نهان و آشکارست ، بخشاینده مهربان است - اوست خدائی که خدائی جز او نیست ، اوست فرمانروای پاک از هر نقص وعیب مبرا از ستم گری ، ایمنی بخش ، نگهبان ، ارجمند، با عظمت بزرگوار، منزه و پاک است خدا از آنچه برای او شریک می‌پندارند اوست خدای آفریننده ، پدید آورنده ، صورت گر، برای اوست نام‌های نیکو - آنچه در آسمان‌ها و زمین است همه برای او تسبیح می‌نمایند و اوست ارجمند و صواب کار.
  92. آیه ۲۰ از سوره حشر که در چند صفحه قبل ذکر و ترجمه شد
  93. لازم است این حقیقت را متذکر باشیم که در تمام این رساله این گونه مخاطبات و نصایح و دستورالعمل‌ها همه از استاد روحی له الفداء است و من فقط نقل کننده‌ام و لذا امیداست عامل نبودن من حقیر و ناقص ، از تاءثیر آنها در نفس‌های خوانندگان گرامی این نوشته ، نکاهد زیرا استاد روحی له الفداء خود اهل عمل است و مسیر حقیقی ای که خود پیموده بما سرگشته راه حقیقت ارائه داده است
  94. سوره اعراف آیه ۱۷۹ - ترجمه : همانا بیافریدیم بسیاری از جن و انس را که عاقبت امر آنها ( در اثر رفتارهای ناشایسته و اغوا گرانه و تجاوز کارانه خودشان ) به جهنم انجامید: برای آن دل هائی است که با آنها چیزی را نمی‌یابند و چشمانی است که با آنها چیزی را نمی‌بینند و گوش هائی است که با آنها چیزی را نمی‌شوند. آنها همانند چارپایانند بلکه از چارپایان هم گمراه ترند. آنها در غفلت و سرگردانی کاملانند و به مرتبه اعلای غفلت و سرگردانی رسیدگانند.
  95. در یابندگی و گیرندگی قلبی ، بینندگی و تجربه اندوزی بصری و شنوندگی و آموزندگی سمعی .
  96. شرح این مطلب در فصل دوم گذشت
  97. و قرآن کریم فرمود: الا بذکر الله تطمئن القلوب .آگاه باشید تنها به یاد خدا دل‌ها آرامش ‍ می‌گیرند.
  98. که پیدایش قوهی برق و صنعت‌های عجیب بشری از یک کارخانه کوچک آن یعنی مغز انسان پیدا شده و تمام عقول فلاسفه و علمای بزرگ عالم در هر جزئی از اجزاء ساختمان همین بشر که یک صنعت جزئی و ناچیزی نسبت به عالم کبیر است ، متحیرند و با آنکه هزاران سال علمای طب و تشریح در ساختمان ظاهر آن وقت‌ها صرف کرده و بررسی‌ها نموده‌اند، به درستی و راستی به حقیقت آن پی نبرده‌اند.
  99. سوره عبس آیه ۱۷ کشته باد انسان انکار گر تا چه اندازه پوشنده حق و انکار کننده حقیقت است ؟
  100. و روزی که نا گرویدگان را بر آتش دوزخ متوجه سازند (به آنها گفته می‌شود) شما پاکیزه‌های خود را (ک عنایت حق بر شما ارزانی داشت ) فقط در زندگی دنیوی به کار گرفتید و از آنها تنها در بهره بری‌های مادی و لذت گیری‌های ناپایدار خیالی استفاده کردید. پس امروز به عذاب خوار کننده پاداش ‍ داده می‌شوید زیرا بودید در زمین ، با تجاوز گری و ستم کاری ، مرکشی می‌کردید و بودید تبه کاران
  101. هر کس خود را بشناسد پروردگارش را شناخته .
  102. و ما حقیقت توبه و مقدمات و شرایط آن را در آینده شرح می‌دهیم
  103. و به خواست خداوند در آینده درباره هر یک از آن حالات نکوهیده و طریق مداوای نفس از آن مرض‌های کشنده ، شرحی ارائه می‌دهیم .
  104. سوره قصص آیه ۸۸ هر چیزی نابود و ناچیز است مگر وجه خدا.
  105. آگاه باشید هر چیزی جز خدا و وجه خدائی ، باطل و درون خالی و پوچ است .
  106. سوره انبیاء آیه ۸۷ - نیست خدائی جز تو، منزه و پاکی از هر نقص و عیبی ، همانا من از نا بجا کارانم ،
  107. و اثر حالت آن است که هیچگاه به عمل‌ها و انجام وظایفش غره نمی‌شود و عجیب و خود پسندی که یکی از بدترین حالات ضد تکاملی است او را فرا نمی‌گیرد
  108. و اثر این حالت آن است که هیچگا یاءس و ناامیدی که یکی دیگر از بدترین حالات ضد تکاملی و بلکه از بدترین حالات سقوط دهنده و فساد انگیزه است و شخص را افسار گسیخته می‌کند و بر هر گناه و جنایت و خیانت و ستمی وا می‌دارد او را فرا نمی‌گیرد.
  109. مقصود کلمه قسط و مشتقات از آن است .
  110. و در روایت رسیده : و بالعدل قامت السماوات و الارض
  111. مقصود از کلمه ظلم این کلمه و مشتقاتش می‌باشد
  112. لازم به تذکر است که در این رساله هر جا از نهج البلاغه کلامی نقل شده ، تعیین جلد و صفحه ، طبق تهج البلاغه عبده چاپ بیروت مؤ سسه اعلمی انجام گرفته است .
  113. بعضی از مرمان بر صورتی محشور می‌شوند که نسبت به آن ، صورت‌های میمونها و خوک‌ها، زیبا می‌نمایند.
  114. که در فصل سوم معلوم شد: اعتقاد پاگیر در دل به مبانی اعتقادی است که عمل به تمام وظایف شرعی را که برای انسان و تمام اعضا وجوارحش از جانب خدایتعالی تعیین شده در پی می‌آورد
  115. و لازم به تذکر است که دعا در شریعت اسلام دارای ماهیت خاص و شرایط مخصوصی است که ما در بعضی از فصل‌های آینده آنها را بیان می نمائیم و از جمله آنها این است که شخص دعا کننده و خواستار امری ، به سوی آن با خواستاری از خدا و توکل و اعتماد بر او به حرکت و فعالیت در آید.
  116. آیات و روایات بسیاری درباره دعا و خواستاری از خدا و نیز درباره امر به معروف و نهی از منکر و نیز در جهاد و مبارزه با اصناف مذکور، رسیده که در بعضی از فصل‌های آینده مقداری از آنها را ذکر می نمائیم و علاوه اینها در اسلام از بدیهیات و ضروریاتند و احتیاج به فکر و استدلال ندارند.
  117. وسائل الشیعه کتاب جهاد باب ۱- از ابواب جهاد العدو.
  118. دسته‌ای از آنها مصدر مذکور صفحه ۲۵۲ تا ۲۶۰ نقل کرده است
  119. خواستاران توضیح و تفصیل به کتاب اسلام ضد استمثار، مراجعه نمایند.
  120. این مطلب را مادر کتاب (ای انسان ستم و تفرقه مپسند) تا اندازه‌ای شرح داده‌ایم
  121. سوره غافر یا مؤ من آیه ۱۶ - برای چه کسی است امروز سلطه و فرانروائی ؟ منحصرا برای خدای یگانه و بر چیننده بساط سلطه‌ها و فرمانروائی‌ها است .
  122. سوره بقره آیه ۱۵۶ - همانا برای خدا و از خدائیم و به سوی او باز می‌گردیم
  123. سوره سباء آیه ۱۳ - واند کند بندگان بسیار و کامل شکر گذار من
  124. سوره اعراف آیه ۱۸۰ و واگذارید آنها را که به کجی و انکار می‌گرایند در اسم‌های خدا
  125. سوره اسری آیه ۴۴- و هیچ شیئی نیست جز آنکه همراه با ستایشگری ، او تعالی را تسبیح و تنز به می‌نماید ولی شما تسبیحشان را نمی‌فهمید.
  126. سوره شعراء آیه ۸۲- و آن کسی که امید دارم به بخشاید کوتاهی و نقص مرا در روز پاداش .
  127. سوره فاطر آیه ۱۵ - ای انسانها همه شما حتما جان به سوی خدائید و فقط خداست که بی نیاز و ستوده است .
  128. سوره طلاق آیه ۳
  129. سوره ابراهیم آیه ۷
  130. سوره مؤ من آیه ۶۰
  131. آیه ۱۵ تا ۲۱.
  132. در بحث سوم از همین فصل معلوم می‌شود که قسوت و غضب ضد حقیقی راءفت و رحمت نیستند و همچنین ثابت می‌شود که با هم مختلفند و همانند راءفت و رحمت ، نزدیک به هم دو مرتبه از یک حقیقت نیستند.
  133. این مطلب در همین فصل در بحث‌های آینده روشن می‌شود
  134. سوره ر ابراهیم آیه ۷- و همانا اگر کفران نعمت کنید بی شک عذاب من سخت است .۱۳۵ سوره همزه آیه ۷- آتش خدای بر افروخته که بر دل‌ها نفوذ می‌کند
  135. چه تمام ضمیرها در این آیات به کلمه (ربک ) یعنی پروردگار تو ای محمد، بر می‌گردد
  136. چه تمام ضمیرها در این آیات به کلمه (ربک ) یعنی پروردگار تو ای محمد، بر می‌گردد
  137. چنانکه در آیه ۶۹ - از سوره زمر - فرموده : و اشرقت الارض ‍ بنورریها - و نورانی شد زمین بنور پروردگارش
  138. سلام و سلامت است آن شب تا دمیدن صبح .